0
میدانی سختترین بخش نوشتن کجاست؟
شروع نوشتن؛ وگرنه بعد از شروع کردن همه چیز مثل آب روان پیش میرود.
از آن دشوارتر تمام کردن یک پروژۀ نوشتاری است، سختی این بخش کار هم اما، شروع کردن است؛ شروع تمام کردن کار!
1
اهمیت داشتن الگوهای مناسب
هر چه پیشتر میروم، بیشتر میفهمم که داشتن الگوهای مناسب تا چه حد میتواند روی رشد و موفقیت ما موثر باشد.
به مسیر زندگی خودم نگاه میکنم. هر اتفاق مثبتی که برایم افتاده متاثر از الگویی فوقالعاده بوده.
به نظرم پیش از هر کاری، باید دست به انتخاب مهمی بزنیم:
میخواهیم روی شانۀ چه غول یا غولهایی بایستیم؟
این حرف شاملو را داشته باشید:
بزرگی گفته بود: قامت ما بدان جهت بلند است که روی شانۀ غولها ایستادهایم. جوان تا جوان است روی شانۀ هیچ غولی نایستاده و برای رسیدن به بلندی باید پیش از هر کاری غولهایش را کشف کند.
و غولی که این روزها میکوشم خودم را به شانههای او برسانم و بایستم، اکبر رادی است. ده بیست تا از کتابهای رادی را -از نمایشنامه گرفته تا نامه و مقاله و مصاحبه- روی میزم گذاشتهام و دم به دم به هر کدام ناخنکی میزنم. ولذت میبرم از کاری که نمایشنامهنویس بزرگ ما با زبان فارسی کرده است.
2
برای کار کردن واقعاً باید کلهخر بود:
باید به هزار و یک وسوسۀ درونی نه بگویی.
باید در برابر تمام چیزهای حواسپرتکنی که از زمین و زمان سرازیر شده مقاومت کنی.
باید نه گفتن را یادبگیری.
باید بهانهها را پس بزنی.
باید روحیه و نگرش مثبت و سازنده داشته باشی.
باید چشمت را به انبوه ناملایمات ببندی.
باید بتوانی با دیگران همکاری و همراهی داشته باشی.
باید توان روحی و جسمیات را تقویت کنی و تاب بیاوری.
باید…
3
منتظر چیزی نباش. همین زندگی امروزتو بچسب.
-کورت توخولسکی
4
5
دیروز ششمین جلسۀ باشگاه قصهگویی برگزار شد. وقتی ایدۀ برگزاری این کارگاه به ذهنم رسید، پر از شور و شوق بودم و به نظرم اتفاق بزرگی در راه بود. حالا بعد از برگزاری شش جلسه گمان میکنم حدسم درست بوده. کارگاه قصهگویی میرود تا به یکی از مهمترین دورهمیهای داستانیسرایی تبدیل شود.
در باشگاه هم قصه میگوییم، همه قصه مینویسیم.
شما هم اگر دوست داشتید در جمع قصهگویان شرکت کنید:
16 پاسخ
با جملههای اولتون خیلی موافقم.
سلام شاهین عزیز، دوست داشتنی و قابل احترام
توی این دوره زمونه کم پیدا می شه کسی اینطور جوابت رو بده، اون هم وقتی داری اشکالی رو که به نظرت در کار به وجود اومده می گی. اینه دلیل این که این همه آدم میان و به این سایت سر می زنند و چیز یاد می گیرند و یا حتی اون هایی که فکر می کنند نیاز به یادگیری ندارند، باز برای انرژی گرفتن به سایت سر می زنند.
لطفا اگر ناراحت شدی توی دلت هر چی خواستی بهم بگو. البته می دونم که تعارف نمی کنی و ناراحت نشدی. باز هم ممنونم. امیدوارم روز به روز بیشتر پیشرفت کنی و شاهد موفقیت های روزافزونت توی زندگی و کار باشیم. ان شاءالله! 🙂
فدای تو سعید نازنین و خوب
من واقعاً از خوندن اون کامنتت کیف کردم. برام الهامبخش هم بود.
دوست خوب دوستیه که دوستش رو بیپروا نقد کنه.
شاد و سلامت باشی رفیق عزیز.
سلام شاهین عزیز
خدا رو شکر که یک بار دیگه بخت با من یار شد که بتونم سری بزنم و سایت شما رو ببینم. راستش این روزها چند تا مشکل برام پیش اومده که حتی فرصت نمی کنم به مطالب سایتم برسم. ان شاءالله مشکلات همه حل بشه.
اما بعد؛ شاهین جان، نمی دونم فقط حس منه یا این که نه؛ واقعیت داره! موضوع اینه که حس می کنم، دیگه سایتتون اون وضعیت و شور و حال سابق رو نداره! نمی دونم سرتون شلوغ تر شده یا این که قصد انجام کارهای زیادی رو دارید و فرصت نمی کنید مثل سابق به سایت برسید یا شاید هم عمدی این کار رو می کنید و قصد و برنامه ای پشت این کار هست.
فکر کنم نوشته هاتون نسبت به سابق کمی خشک و بی روح تر شده و به نظر میاد که فقط به خاطر مخاطبان تون می نویسید که اینجا خالی از مطلب نباشه!
امیدوارم من اشتباه کرده باشم و اوضاع همون طور که بود باشه و بهتر هم شده باشه!
و اگر حق با من بود؛ امیدوارم شما همون آموزش های صمیمی و دوست داشتنی رو با قدرتی که در خودتون و نثرتون وجود داره ادامه بدید و کمک زیادی به نویسنده های آیندۀ این مرز و بوم بکنید.
دلم برای سایت و دیدن مطالب تون تنگ شده بود؛ اما خدا می دونه اینها همه حرف دلم بود و فقط برای نوشتن نظر این حرف ها رو ننوشتم. من اون قدر به شما اطمینان دارم که منتظر می مونم ببینم تشخیص حسی من درست بوده یا نادرست!
اگر نادرست بود، پیشاپیش عذرخواهی می کنم و در آخر بگم که من شما و سایتتون رو با هر شکلی باشه دوست دارم و برای من مفیده. مانا و نویسا باشید. حق نگهدارتون!
شاهین عزیز اگر ناراحت شدی منو ببخش و این مطلب رو پاک کن و منتشر نکن. فقط بهم توی ایمیل بگو که اشتباه کردم تا کمی ادب بشم. 🙂
سلام به روی ماهت سعید جان
ناراحتی چیه. کلی هم کیف کردم از خوندن کامنت شما.
مرسی که حس و نظرت رو برام نوشته.
این سایت مثل همیشه اولویت اول زندگی منه. و بیشترین لذت رو وقتی میبرم که روی این سایت کار میکنم.
اما طی یک ماه اخیر، به دلیل کارهای اجرایی بسیار بسیار زیاد، قدری از سایت دورتر شدم. و پستها کمتر شدن. طبعاً اگه بیشتر پست میذاشتم پویایی سایت بیشتر میشد. شکر خدا دو سه روزه به روال قبلی برگشتم.
برای من بیشتر بنویس.
امیدوارم برنامههات عالی و خوب پیش برن.
فدایت.
سلام و خسته نباشید:
ممنونم از وقتی که می گذارید و با بخشندگی تجربیاتتان را در اختیار ما می گذارید.
من یک دانشجوی دکترا هستم که دو تا بچه دارم و خیلی نمی تونم مثل بقیه برنامه ریزی کنم،
نمی تونم پشت در اتاقم بنویسم بچه ها لطفا مزاحم مامان نشوید
بچه ها لطفا مریض نشوید
بچه ها روی لپ تاپم ننشینید
اما نوشته های شما، انگیزه زیادی برای نوشتن به من داد و توانستم اولین مقاله ام را نوشته و به مجله بفرستم فعلا under review است نمی دانم پذیرش میشه یا نه ، اما نوشتن مقاله دومم را شروع کرده ام و همچنان نوشته های شما را می خوانم و یادداشت برداری می کنم.
من نه مقاله فارسی می نویسم و نه داستان
متن مقاله من علمی و برگرفته از تجربیات و مطالعات 5 ساله دوره دکترایم است
اما نوشته های شما آن چنان پر انرژی است که برای من هم مفید بود
ممنونم که هستید امیدوارم همیشه پر انرژی و خالصانه بنویسید.
با تشکر
سلام به روی ماه شما
خوندن کامنت شما برام بسیار بسیار خوشحالکننده و عزیز بود.
خوشحالم که مقالهنویسی رو به صورت جدی شروع کردید.
حتما حتما با قدرت ادامه بدید.
خیلی از نویسندههای بزرگ جهان، با وجود داشتن چند بچه و کلی مشغلۀ مختلف تونستن شاهکار خلق کنن، و این موضوعات مانعشون نشده، حتی منبع الهام و انرژیشون هم شده.
شاد و برقرار باشیدو
سلام خوبین؟ خداقوت
و غولی که این روزها باید بکوشم خودم را به شانههای او برسانم و بایستم،شاهین کلانتری است
سلام
عزیز دلمی.
البته که ما خاک زیر پای شما دوستان هستیم.
کشف غولهای مذکور شدنیه اما سوار شانههاشون شدن سخته.
نه گفتن به امیال درونی هم شدنیه، کنار گذاشتن عاداتِ بد روزمره که به شدت بهشون وابستهایم هم شدنیه.
هرچند سخت ولی شدنیه.
میتونیم انجامشون بدیم.
جسم قوی رو هم میشه ساخت اما
مشکل اصلی روحیه است.
“روح قوی” معضل امروز ماست. دردناکه که حتی خودمون به این معضل عظیم دامن میزنیم.
روح عزیزترینهامون رو با حرفها و پیشنهاداتی که حتی خودمونم درست و حسابی بهشون باور نداریم ضعیف و ضعیفتر میکنیم!
شاید ناخواسته باشه. شاید چون بقیه هم انجامش میدن ماهم انجامش میدیم اما به نظرتون این درسته که به زور همه آدمهارو شبیه هم کنیم؟ به زور از همه بخواهیم که از یه الگوی مشخص پیروی کنن؟
شاید یه نفر نمیتونه مثل دیگران باشه. شاید از اینکه دیگران اون رو همونطور که هست نمیپذیرن ناراحت بشه.
شاید اینطوری روحش ضعیف شه.
حالا تکلیف چیه؟
به نظرم قبل از اینکه بخواهیم به خودمون اجازه بدیم که به کسی راهکار بدیم اول عواقبش رو بسنجیم. ببینیم اصلا خودمون تا چه حد باورش داریم؟ اینجوری حداقل میتونیم کمتر به روح اطرافیانمون لطمه بزنیم. اینجوری حداقل باعث نمیشیم اطرافیانمون فراموش کنن که “خود واقعیشون” کی بوده؟ به طوری که کاملا خودشون رو گُم کنن و حتی گاهی حس کنن شخص دیگهای درونشونه و کاملا اونهارو کنترل میکنه.
اونوقت میشه زندگی بهتری داشت.
چون روحیه قوی و سالم لازمه یک زندگی خوب وبه دنبالش موفقیتهای آیندهست.
به امید اینکه بتونیم “از خود واقعیمون محافظت کنیم”…
مائده جان
استعداد نویسندگی تو درخشانه.
اگه با همین تلاش و پشتکار ادامه بدی به جاهای درخشانتری میرسی.
شما واقعا به من لطف دارید.
اونقدری که تا به حال از شما نسبت به خودم تعریف شنیدم، از هیچکسی نشنیده بودم…
شما باعث شدید من پی ببرم به اینکه میتونم “کمی” خوب بنویسم و از این بابت صمیمانه تشکر میکنم.
فکر میکنم کافی باشه هرچقدر خودمو به دیگرانی که از رگِ گردن هم بهم نزدیک تراند ثابت کردم…
پنج ماه تاخیر تو کارم دارم اما بالاخره وقتش میرسه و من بی صبرانه منتظرم…
مائده جان، همیشه به توان خودت ایمان داشته باش. ذوق و پشتکار تو خارقالعادهست.
میدونم که میدرخشی.
شما تنها کسی هستید که همیشه بهم امید میدید.💫
چه خوب مائده جان.
شاد و پرانرژی باشی.