داستان کوتاه «در حاشیه‌ی اسم‌ها» از مرضیه حسینی

یعنی راست می‌گوید که به خاطر من آمده؟
پشت میز نشسته، دستکش‌هایش را انگشت‌به‌انگشت درمی‌آورد. اول دست چپ، بعد دست راست. جوری نگاهم می‌کند که انگار نگاهم نمی‌کند. یا شاید هم من خیال می‌کنم. از کجا معلوم.
اگر به خاطر من آمده بود، حالا با من حرف می‌زد، نه اینکه همان‌طور ساکت دستکش‌هایش را از دستش بیرون بکشد.
دست دراز می‌کند و دفتر را از زیر دستم می‌کشد. می‌پرسد: این دفتر چی دارد که ولش نمی‌کنی؟ می‌خندم. سرم پایین‌تر می‌رود.
خودکار را برمی‌دارد. نوکش را چند لحظه روی کاغذ نگه می‌دارد، بعد می‌نویسد. هر جا کاغذ گیرش بیاید، شعر می‌نویسد. حتی اینجا، لای اسم مریض‌ها و شماره تلفن‌ها.
این شعرش را دوست دارم.
تو را
در هیچ کتیبه‌ای از این شهر
به نامِ خویش نیافتم
اما هر شب
ماه
از حاشیه‌ی خوابم
به سمتِ پنجره‌ی تو خم می‌شود
گویی هنوز
در رگ‌های زمین
رودخانه‌ای هست
که مسیرش را
از نخستین نگاه ما
به یاد آورده است.
شاید برای من نوشته. نه، برای من که نیست. اما اگر بود چه؟
هر بار خطش می‌افتد کنار خط من، دیگر دلم نمی‌آید اسم مریض بعدی را بنویسم. یک بار گفته بود دست‌خط تو به این دفتر عیار داده. من که می‌دانم راست نمی‌گوید. یا شاید هم راست می‌گوید.
یعنی واقعاً خودش شعر می‌گوید؟ این‌قدر زود؟ خودکار را می‌گذارد روی کاغذ و انگار از قبل می‌دانسته چه بنویسد و می‌نویسد. شاید هم جایی خوانده و حفظ کرده. از کجا بدانم؟ من که اهل شعر و شاعری نیستم.
چه در سرش می گذرد که نمی‌نویسد و این‌طور به من نگاه می‌کند؟ صورتم داغ می‌شود. این لک کی روی کفش من افتاده؟ چرا ندیده‌بودمش؟ پاهایش آنقدر جلو آمده که نوک کفش‌هایش از زیر میز بیرون زده تا نزدیکی کفش‌های من آمده. اگر یک وجب دیگر جلوتر بود، شاید کفشهایمان بهم می‌خوردند.
گذاشتم هر چه دلش خواست بگوید. از لب‌هایم. از بوسیدنم. از بو کشیدن موهایم. از تنم. از اینکه اگر یک بار بغلم کند دیگر ولم نمی‌کند. گذاشتم بگوید. فکر کردم حرف است. پشت تلفن که آدم را نمی‌شود دید. حالا هر بار نگاهم می‌کند، نمی‌دانم چه توی سرش میگذرد؟ دلم می‌خواهد چیزی بین من و او باشد. یک پرده، یک مریض، حتی درِ کشویی کنار یونیت. اگر نزدیکم شود، چه کار باید بکنم؟ چرا این مریضش نمی‌آید؟
از کنار میز گردن‌ کشیده، می‌خندد. می پرسد چیکار می‌کنم این زیر؟ باید میگفتم از خودش بپرسد.
از زیر میز به کفشم نگاه می‌کند. می‌گوید: فکر کرده می‌خواهم با کفشهایش کاری بکنم و دوباره می‌خندد. من هم می‌خندم. چه کاری می‌شود با کفش‌هایش کرد؟ من که از این شیطنت‌ها بلد نیستم. اگر هم بلد بودم، نمی‌کردم. خنده‌هایش را دوست دارم، مخصوصاً آن دندان جلویی را که سرش کمی شکسته و تیره است. یک بار گفت: می‌خواهد درستش کند. گفتم همین‌طوری قشنگ‌تر است.
هنوز درستش نکرده. یعنی… به خاطر حرف من بوده؟
به کجایم نگاه می‌کند؟ یعنی برای همین زیر میز پی‌ام را گرفته؟ خوب است که دکمه‌هایم بسته‌است وگرنه میگفتم تقصیر خودم است. شاید هم به من نگاه نمی‌کند و فقط فکر می‌کند؟
این‌طور بهتر شد دیگر نمی‌فهمم نگاهم میکند یا نه. انگار چیزی کم نداریم آمالگام که کم نباشد کار راه می‌افتد. یکی… دوتا… سه تا… پین ها کم است یادم باشد سفارش بدهم.
می‌گوید: از پشت… چقدر فرم پاهایم قشنگ است.
درست‌شنیدم؟ می‌گوید: کاش همیشه وقتی او هست همین شلوار رو بپوشم. یعنی می‌خواهد بگوید دوستم دارد؟ آدم اگر کسی را دوست نداشته باشد، به شلوارش هم دقت می‌کند؟ شاید هم بکند. از کجا معلوم. خوب است پشتم به اوست. گونه‌هایم را نمی‌بیند. چرا اینقدر حرف می زند؟ نکند باز همان حرفها را میخواهد بزند؟ خوب است یک زنگ به مریضش بزنم چرا نمی‌آید؟
شعر که می‌خواند فقط صدایش را می‌‌شنوم. نمی‌توانم شعرها را بفهمم تا خودم نخوانم. اما کاش دوباره نپرسد چطور بود؟ من هم بگویم: قشنگ بود. هر بار همین را می‌گویم. او هم می‌پرسد کجایش؟
ازصدایش میفهمم که مادرش است فقط با اوست که اینطور حرف می‌زند. صدایش دورتر می‌شود.
بار اولی که مادرش را دیدم، گفت با تعریف‌هایی که شنیده فرق دارم. نپرسیدم بهترم یا بدتر. می‌ترسیدم بدتر باشم. فقط خندیدم.
در انحنای خاموشِ افق
هنوز نشانیِ کوچِ پرندگان
بر شانه‌های باد مانده است
من از قبیله‌ی مردانی‌ام
که پیش از طلوع
در گورستانِ آفتاب
به استخوان‌های روشنِ خویش
سوگند خورده‌اند
و تو
ای آخرین احتمالِ باران
در اقلیمِ تفته‌ی این همه خاکستر
چرا هر بار
از حوالیِ چشم‌هایم می‌گذری
و جهان
به هیئتِ ویرانه‌ای بی‌نام
فرو می‌ریزد؟
خوب است که نتوانست شعرش را تا آخر برایم بخواند. وگر نه می‌پرسید کجایش؟ میگفتم کجایش؟ من فقط «احتمال باران» را فهمیدم. آن هم نه خیلی.
بوی سیگارشان از چند مترآن‌طرف‌تر هم قابل تشخیص است. آمدن این بیمار را از بوی سیگارش می‌شود تشخیص داد. اصلاً این چه دکتری است که با مریض‌هایش این‌قدر صمیمی می‌شود، سیگار می‌کشد، حرف‌هایی می‌زند که دکترهای دیگر نمی‌زنند. من فکر می‌کردم دکترها باید جور دیگری باشند.

دکتر باید بی‌خیال چه شود؟ بیمارش چه می‌گوید؟ می‌توانم از قیافه‌ی دکتر بفهمم چه شده.
مادرش می‌گفت برای امیر خیلی زحمت کشیده. نمی‌گذارد زندگی‌اش را خراب کند. نمی‌دانم چرا هر بار این را می‌گوید، من یاد دست‌هایش می‌افتم. همان دست‌هایی که وقتی بار اول دیدمش، ناخن‌های بلندش را لاک قرمز زده بود. من هم اگر جای او بودم، همین را می‌گفتم. آدم این‌همه برای پسرش زحمت بکشد، بعد ببیند افتاده لب مرز، مگر دلش طاقت می‌آورد؟ خودش هم یک بار گفته بود شرایط سربازی آن‌قدر سخت است که چند نفر از دوستانش که با او افتاده بودند، خودکشی کردند. گفته بود اگر من نبودم که با او حرف بزنم، شاید خودش هم… بعد خندیده بود. من هم خندیده بودم. نمی‌دانم چرا. شاید چون نمی‌دانستم اگر نخندم باید چه کار کنم. نمیدانم راست گفته یا نه اما مادرش نمی‌داند، می‌داند یعنی؟
می‌خواهد راضی‌اش کند زن بگیرد. همان دختری که برایش پیدا کرده.
یک بار که گفت، من گفتم حتماً کسی که مادرت برایت پیدا کرده خوب است.
گفت: اما نه برای من. گفته بود قصد ازدواج ندارد اگرهم داشته باشد با یکی مثل من ازدواج می‌کند من که باور نکردم می‌دانم چون حرفش را زدم اینطور گفته. می‌خواست بداند یکی مثل من با او ازدواج میکند یا نه بعد هم خندیده‌بود. من هم گفتم: نه
حالا نمی‌دانم آن «مثل من» را برای چه گفت. شاید فقط می‌خواست سربه‌سرم بگذارد. اما اگر سربه‌سرم نگذاشته باشد چه؟ یعنی می‌شود واقعاً یکی مثل من را بخواهد؟

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

9 اسفند 1399

9 اسفند 1399

16 اردیبهشت 1397

16 اردیبهشت 1397

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *