سلام طدیب ساعدی

 

یک‌سری کوچه و خیابان هم در ذهنمان داریم. ترکیبی از آنچه در واقعیت دیده‌ایم، اما با فاصله‌های نامعمول؛ اینطور که در ذهن تو کوچه‌یی در رشت می‌رسد به خیابانی در شیراز و خیابان ایرانشهر میفتد روبروی باغ فردوس. و این شهر ذهنی را شهروندانی‌‌ست بس متنوع.

ولو شده‌ای رو تخت اما در پس‌کوچه‌های سرت سیلانی: احوالپرسی با یکی و چشم‌غره‌یی به آن یکی.

 

امشب غلامحسین ساعدی را دیدم. تپلو و سبیلو و بذله‌گو. گاه‌گاه می‌بینمش، حتا اگر ماه‌ها هیچی نخانده باشم ازش. یاد آن حرفش افتادم که گفته بود: «نه طبیبم و نه ادیب، طدیبم.»

به ساعدی مدیونم چون یکبار جانانه «طدابتم» کرد. در سالیان پیشاکرونا. ظهری رفته بودم کتابفروشی عباس. مضطرب و مستأصل. «گور و گهواره»ی ساعدی را برداشتم و قصه‌ی «زنبورک‌خانه» را یک‌نفس خاندم و تا همین الان شنگولم ازش.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

14 اسفند 1403

14 اسفند 1403

19 شهریور 1398

19 شهریور 1398

17 آبان 1403

17 آبان 1403

3 خرداد 1402

3 خرداد 1402

2 فروردین 1398

2 فروردین 1398

8 شهریور 1402

8 شهریور 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *