داستان کوتاه «نقص عضو» از غزاله فائق
این یکی را نمی توانست خُرد کند. واقعا هیچ ایرادی نداشت. البته تمام آن سی و دو تای قبلی هم ایرادی نداشتند. اما امروز تولدش
این یکی را نمی توانست خُرد کند. واقعا هیچ ایرادی نداشت. البته تمام آن سی و دو تای قبلی هم ایرادی نداشتند. اما امروز تولدش
تمام وسایل کشوهای کمدش را بیرون ریخته بود، دنبال همان کتابی میگشت که دیروز خریده بود، چشمش افتاد به کتابی که با یک پارچهیِ گلدار
تلفنِ دفترش زنگ خورد. یکبار. دو بار. سه بار. ماکس گوشی را برنداشت. نگاهش هنوز روی دستنوشتههای کافکا بود. کاغذها بوی کهنگی میدادند؛ بویی شبیه