گزارش نیک ۳۷: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«بگذار بگریزند،
لحظه‌ها را می‌گویم، پروانه‌ها را
مخواه که آن‌ها را بگیری،
مخواه که آن‌ها را نگاه داری.
چشمک‌های ستاره شب را
سوگوار کرده است.
که هر چه هست جاودانه نیست.
اگر نمی‌رفتی،
نمی‌دانستم که دوستت دارم.»
-عباس حکیم،‌ بهار نارنج، ص۷۹

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

25 خرداد 1396

25 خرداد 1396

18 تیر 1404

18 تیر 1404

79 پاسخ

  1. صفحات صبحگاهی نوشتم و به محل کار رفتم.

    – بعدازظهر پس از استراحت نگاهی به زندگی­نامه نصرت رحمانی انداختم بعد گزارش نیک بچه­‌ها را مرور کردم.

    – وبینار آقای کلانتری شرکت کردم. چون هنوز حالش خوب نبود نیم ساعتی حرف زدو تریبون را به مبینا سپرد. سحر فرهادی هم داستان کودکانه­ ای خواند. سحر چقدر جالب و طبیعی داستان کودکان را می­‌خواند، راحت حس می‌­گیرد و نقش شخصیت‌­های داستان را بازی می­‌کند. میمیک صورتش را هم خیلی خوب تغییر می­‌دهد.

    – تا آخر شب کار خاص و به درد بخوری نکردم.

  2. کلمهٔ سالم یادگیری اصول کامل داستان نویسیه و چقدر جالب است خودبه‌خود در این مسیر حرکت می‌کنم. بدون اینکه بخوام، مدام با داستان و یادگیری داستان سروکله می‌زنم. خاصیت انتخاب کلمه سال همینه‌.

    بالاخره امروز صفحات صبحگاهی رو ننوشتم. البته صبح دفترم رو باز کردم و بدون اینکه حواسم باشه، رفتم سمت نوشتن داستانک.
    به چهار کتاب نوک زدم و از هر کدام ده یا پانزده صفحه خوندم.
    داستانک برای کانالم و مجله نوشتم
    بعدش دوستم مجبورم کرد لباسش رو یک روزه بدوزم و از صبح که شروع کردم، تا عصر ادامه داشت 😭
    من چرا نمی‌تونم نه بگم؟
    نهار پلو ماهی درست کردم.
    بعدش رفتم مهمونی اما اونجا هم مجبورم کردن شام درست کنم😭
    حالا فقط دلم می‌خواد بگیرم بخوابم تا ده روز بی‌وقفه. اما صبح که آفتاب دربیاد، وسوسه نوشتن مثل ماری به دور گردنم می‌پیچه. گاهی فکر می‌کنم این دغدغه قشنگه یا من اونو قشنگ می‌بینم.

  3. – یکی از دوستامو تحسین‌درمانی کردم. می‌خواد چنل خودش رو راه بندازه.

    – برای درست کردن یه چیزی شبیه خمیرِ تابلوهای لیپان‌آرت، آزمون‌وخطا کردم.
    پودر مل ریختم، زمخت شد.
    یه پودر ناشناخته تو خونه پیدا کردم، تیره شد.
    جِسو ریختم، بدی نشد.

    – تا انقلاب رفتم کتابِ یکی از استادامو بگیرم. ایشالا صفحهٔ «تقدیم به همسرِ همراه در چالش‌های زندگی» رو دیگه خودش نوشته. الان می‌دونم اگه یروز دری‌وری بنویسم و به‌زور بخوام بدم به بقیه، چقدر فحش پشتمه.

    – شب رفتم خونهٔ دوستم بمونم، دیدم کتابام زیر تختشه. نارنیای بچگیمو با خواهش پس آوردم.

  4. – از صفحات‌صبحگاهی تحت هیچ شرایطی جا نموندم و بعدش چالش هشتم رو هوا کردم.
    دو نفر از دوستان عزیزم به چالش هشتم پیوستن.
    – ظهرهنگام، حین آرایش کردن در کارگاه کاریکلماتور شرکت کردم.
    – فضای مجله‌مون رفته رفته خیلی بهترتر می‌شه.
    – تو اون گرمی تو اون شرجی، رفتم به یک مهمونی کذایی و همون‌جا هم یه سر اومدم وبینار نویسنده‌ساز که نمی‌رفتم ازون بهتر بود.
    – لغت جدیدی غیر از انبوهی فُحش ندارم.
    یه پیجی دارم که توش قارچ‌ها سالسا می‌رقصن.
    https://t.me/deldoudeh

  5. درود.
    ۱_ واژه‌ی سالم: پازل نویسندگی(از شاهین کلانتری
    ۲_خواب ۷ ساعته ی نسبتن خوش. نوشتن خابی که دیده بودم در قالب نوشتن صبحگاهی. دعا و انجام حرکات نرمشی قبل از نزول از تخت‌خاب.
    ۳_ دیشب خونه‌ی دخترم برای خابیدن رفته بودم. شوهرش در مأموریت بود. و دلنیا ( نوه‌ی سه ساله) تا صبح تو بغلم بود و بعد از کلی قصه و بازی نفسش تو نفسم خابش برد.(البته من ماسک گذاشته بودم).
    ۴_ چون نخاستم دلنیا زود بیدار بشه، همونطور خابیده چند تا از تمرین‌های ارسالی بچه‌های کاریکلماتوریست رو خوندم و متوجه‌ی خاسته‌ی استاد شدم و برای اولین بار بدون اینکه چند روز روی درس و صوت استاد(چون نباید صدا بلند می‌شد) زوم کنم به دانسته‌ها و ناخودآگاهم اعتماد کردم و سه کاریکلماتور رو راحت و ریلکس نوشتم که خدا رو شکر اولین باری بود که استاد در کلاس ساعت ۳ امروز هر سه رو تایید کردند بدون ارفاق و تک ماده.( تلزه گفتن این‌بارخیلی بهتر نوشتین🥰).
    ۵_ شرکت در جلسه‌ی دوم کارگاه‌ کاریکلماتور.
    ۶_ بلافاصله بعد از اون کلاس، شرکت در وبینار نویسنده ساز در ساعت پنج عصر. و یه خبر خوش از استاد نشر کتاب جدیدشان بود که در مورد فرهنگواره ی زبان فارسی نوشتند. و کاریکلماتور بعضی از دوستان دوره را در اون کتاب گنجانده بودند. از دیدن نام دوستان کیف کردم ولی از اینکه نامی از من در کتاب نبود رنجیدم. البته از خودم لجم گرفت که چرا اون روز تمرین رو به علت وقت کم و روزمره‌گی نتونسته بود درست انجام بدم و تمرین رو با بی‌دقتی، سمبل کرده و فرستاده بودم.
    ۷_بلافاصله بعد از نویسنده‌ساز به آرایشگرم که البته دوستم نیز هست و در نوشتن که دوست داره بهش کمک می‌کنم زنگیدم و اومد تا موهای مش کرده ی هفته‌ي قبل رو که خودش در ازای چند میلیون انجام داده بود رو کوتاه کنه. آخه این روزا موهام تو دست و پامه! می‌گفت حیفه همه‌ی مشش قیچی می‌شه هان. گفتم بزن تا ته فدای تار یه کاریکلماتور زیبا که قراره بنویسم. گرفتی چی می‌خام بگم؟! می‌خام از دو سه روز دیگه بشینم پای نوشتن کتاب کاریکلماتورم. و برم چله نشین استاد بشم واسه چاپ و نشر اون. مگه نه که مجوز نشر نویسنده‌ساز رو گرفتن؟خودشون هم که می‌دونن نذر هر ساله دارم برا چاپ یک کتاب جدید واسه تکمیل کردن اون گردنبند مرواریدی ناهید! بلابه نسبت و روم به دیوار اگه نویسنده به حسابم بیاورن و منت سرم بزارن و بگن بعله، دیگه برای ادای نذر هر ساله‌ام دست به دامن این ناشران نویسنده‌ناسازان نمی‌شم. برام دعا کنید که هم خوب سعی کنم و هم استاد چاپ کتابم رو به گردن بگیرن. ( هر چند میدونم این خاسته‌ام به قول خودشون می‌شه کابوس شبانه‌اش. ولی آرزو بر پیران که عیب نیست).
    ۸_ پریروز ظهر همسر ماشین رو کنار جدول و بغل یه خانوم دست‌فروش گذاشت و رفت داروخانه. تو ماشین نشسته بودم و به واسطه‌ی گرما کولرش روشن بود. بعد که آمد گفت که خانمه غُرعُر کرده که هوای بازدم گرم کولر ماشين اذیتش کرده. گفتم کاش برگشته بودی و کولر رو خاموش می‌کردی. امروز یه کار نیکم این بود که واسه زن یه شیشه شربت گلاب با آب سرد و خاکشیر و مقداری غذا و پول بردم. و کلی عذرخاهی کردم. شاید هم کار نیک نبوده و دفع شرمزدگی و عذاب وجدانم بوده.
    ۹_میدونید چرا گفتم از دوسه روز دیگه آخه قراره روی داستان کوتاهم کار کنم و بفرستم برای استاد تا بل‌که قبول واقع بشه و توی سایتشون نشر بدن. واسه این کار هم از بس کارهای زیاد برا خودم تراشیدم که انگار باید اصن سرم رو از ته بتراشم تا بل افاقه کنه.
    ۱۰_ ما آیندگانیم که در اینک-گانیم.
    راستی حال حلزون خیلی درهم و برهمه. امیدوارم شفا و سلامتی‌ برای استاد سرماخورده

    #گزارشنیک

  6. ۱.دوش گرفتن
    ۲.تهیه‌ی لاته‌ی کوکی به همراه بیسکوئیت اورئو
    ۳.تهیه‌ی شن ساحل/صدف/گوش ماهی/به همراه دکوری کشتی 🚢 تایتانیک/و دکوری گل رز در میان قلب‌های ❤️ قرمز/روح عاشق
    ۴.تهیه‌ی ماهی انجل/ماهی گوپی/و قرار دادن آنها در آکواریوم صورتی،ریختن غذا ۶ دانه..و غذا دادن به حلزون 🐌 و غذا دادن به ماهی‌ جنگجو
    ۵.غذای برای پرندگان ریختم.
    ۶.گرم کردن پلو/قرمه سبزی با گوشت استیک
    ۷.پیاده روی در خیابان میرزا رضا کرمانی

  7. سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ حدود ساعت چهار و نیم از خواب برخاستم. از برنامه‌ نیم ساعتی عقب بودم. اما چه اهمیتی داشت. مهم این‌بود که سر قول و قرار با خود ایستاده‌‌ام. حوالی شش رسیدم پای کار. باورم نمی‌شد آن وقت صبح جای پارک نباشد. در شیب خیابان‌ها چرخ خوردم. صاحبان این همه ماشین کجا رفته‌اند؟ بلخره یک‌ جای پارک پیدا شد؛ در سراشیبی یک فرعی. من آنجا بودم و با ولع به درختان می‌نگریستم و هوای تازه را به داخل رگ‌هایم فرا می‌خواندم. سرمست رنگ‌ها و عطرها، آرام آرام بالا می‌رفتم. صدای رود در کنار گوشم می‌رقصید و مرا به وجد می‌آورد.
    _ حدود ساعت یک ونیم به ماشینم رسیدم. مثل تنور داغ شده‌بود. اول گزارش نیک دیروز را نوشتم و بعد حرکت کردم. ( ما همچین شاگردانی هستیم استاد جان)
    _ موقع برگشت اجازه دادم باد انگشتانش را لایه موهایم ببرد. این آشفتگی بر جانم نشست.
    _ برای ناهار خودم را مهمان چلوکباب” سرآشپز” کردم. اگر گذرتان به کرج افتاد بهش سر بزنید. هنوز غذاهای خوشمزه و با کیفیتی می‌پزد. چون قرار مهمی برای ادامه روز نداشتم پیاز دورچین را هم بلعیدم. ناگهان یادم افتاد عصر باید در وبینار” نویسنده ساز” شرکت کنم. به خودم قول دادم اصلن دهانم را باز نکنم. همه‌ی وبینار را دعادعا می‌کردم بوی پیاز تازه تناول شده به مشام همسفرانم نرسد.
    _ به قدر کافی آب نوشیدم. نوشیدن آب آنقدر برایم مهم است که یک امتیاز از عملکرد روزانه‌ی خود را به آن اختصاص داده‌ام.
    _ به خانه که رسیدم بدن خسته‌ام را به دست آب سپردم تا از روی دردهایم عبور کند و التیام‌بخش زخم‌هایم شود.
    _ تا غروب هر بار که سر فریزر می‌رفتم مانند کودکان از دیدن شاتوت‌های یخ زده ذوق کردم و لبخندی رضایت بر لبانم نقش می‌بست.
    _ روی تخت دراز کشیدم. گذر زمان برایم کند شد. افکار مزاحم درون سرم یخ زنند. شعف خفیفی زیر پوستم حرکت می‌کرد. انگار کسی دارد قلقلکم می‌دهد. این خاصیت خلسه‌ی پس از پیمایش است. همین‌طور که منتظر شروع وبینار” نویسنده ساز” بودم، سری به گزارش نیک بچه‌ها زدم. به یادداشت شاهین عزیزمان رسیدم. دیروز استاد صفحاتی از کتاب” مردی که در غبار گم شد.” نوشته‌ی نصرت رحمانی را برایمان خواند. چقدر به دلم نشست. هم بیان نویسنده در مورد موضوعی چنین دردناک و هم تجربه‌‌ی یک حس مشترک. به یاد کلافگی خود در ایام جنگ افتادم. به دنبال یاقتن راه گریزی از آن حجم اضطراب. اما دیگر دیر بود سالها پیش باید سیگاری می‌شدم.آن زمان که حق انتخاب داشتم.اما من زندگی سالم را انتخاب کرده‌بودم؛ مانند پدرم. کتاب را دانلود کردم و تا پایان یادداشت دوم خواندم. این درد آشنا این حس مشترک بین عصرهای مختلف، کی قرار است دست از سر ما بر دارد؟
    ” از آن پس چون ما را مردمی زبون یافتند غل و زنجیری بدست و پایمان بستند و ما پیش از آنکه بیاندیشیم با دست‌های باز چه درهایی را می‌توان گشود، پنداشتیم دست‌های باز را باید بسوی آسمان دراز کرد تا در زمین معجزه‌ای بوقوع پیوندد، چنین کردیم.”
    _ شب زود به بستر رفتم و قبل از خواب دو صفحه از ” رود راوی” را در حالتی نیمه هوشیار خواندم. بعید می‌دانم بعدن یادم بیاید.

  8. امروز حالم خیلی بهتر است.هیچ تغییر مهمی در وضعیت جسمانی یا وضعیت زندگی‌ام رخ نداده، ولی بهترم. از صبح با آرامش صبحانه خوردم و کلی کار انجام دادم. نمیدانم چرا. چه اتفاق در درون من رخ می‌دهد که روزها و روزها تحت فشار‌ِعصبی قرار می‌گیرم. خسته و دلمرده و دلتنگ میشوم. دلتنگی، دلتنگی، بیچاره‌ام می‌کند. برای چه و برای که دلتنگ می‌شوم نمیدانم. ولی تمام انرژی حیاتی را از من می‌گیرد. میل به انجام هر کاری را از دست می‌دهم. و حالا چه شد که بهترم نمی‌دانم.
    به نظرم خانم‌های یائسه هم دوران پریود روحی دارند. همان تنش‌های عصبی دوران پریود خانم‌های جوان برای خانم‌های یائسه هم اتفاق می‌افتد.حرف من دلیل علمی ندارد. برداشت من اینست. اگر هم دلیل علمی داشته باشد من خبر ندارم. باید تحقیق کنم ببینم نتیجه‌گیری من درست است یا نه.
    به هر حال الان بهترم و از آن حس مخربی که به نظرم همه چیز پوچ و بی‌معناست بیرون آمده‌ام و باز پُرم از شور و شوق زندگی و نوشتن. امیدوارم این حس ادامه پیدا کند.
    صبح پنجشنبه بخشی از کتاب «مردی در غبار» نصرت رحمانی را از سایت « شاهین کلانتری» دانلود کردم و خواندم. ادامه‌اش را خواهم خواند. خیلی تلخ بود حکایت زندگی و وابستگی‌اش. از شیوه‌ی نگارشش چیزهایی یاد گرفتم.
    ۲- کمی به کارهای خانه رسیدم
    ۳– عصر رفتم خانه‌ی هنرمندان و در جلسه‌ی عصر پنجشنبه‌های بخارا به مناسبت انتشار مجموعه‌ی بیست جلدی شاهنامه به نثر ، نگارش محسن دامادی، انتشارات نیک. با سخنرانی مریم طاهری مجد، بهرام گنابادی، محسن دامادی، علی دهباشی که در سالن شهنازِ خانه برگزار می‌شد شرکت کردم.
    شاید یکی از دلایلی که امروز حالم بهتر است رفتن به این جلسه بود. هیچ کس را نمی‌شناختم. موضوع جلسه هم برایم چندان اهمیتی نداشت. اما به بودن در چنین مجامع و ایجاد ارتباط اجتماعی نیاز داشتم. کاش بین دوستانِ تهرانیِ مدرسه‌ی نویسندگی ارتباط‌های حضوری ایجاد می‌شد. جمع‌هایی این‌چنین و شنیدن حرف‌هایی از جنس حرف‌های غیر‌معمول حال آدم را بهتر می‌کند. شاید نیاز خیلی از ماها باشد.
    ۴-از یک نمایشگاه نقاشی هم دیدن کردم. خانه‌ی هنرمندان برایم آشنا و « خانه» است. چندین نمایشگاه آنجا داشته‌ام و گپ و گفت‌های زیادی با دوستان و محافلی گرم که حالا سرد و کم رنگ شده. تجدید یادی بود.
    ۵-بعد از جلسه خواهرم آمد. باهم رفتیم کافه‌ی خانه‌هنرمندان نشستیم و گپ زدیم و بستنی خوردیم.
    ۶-شب با پسرم فیلم تماشا کردیم.

    بدری صفایی

  9. ۰۵٫۰۳٫۲۸

    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    نجمه صبح و شب نوشتم.
    چند خط آزادنویسی کردم و متن کانالو نوشتم.
    رخدادنگاری کردم.
    متن داستانمو نوشتم.
    با سمانه حرف زدم.
    متن کانال هوا کردم.
    ۵ صفحه از کتاب سیر عشق رو خوندم.
    متن کانالو هوا کردم.

    https://t.me/NajmehAsghari

  10. نیک اگر با خود باشم

    _انتخاب «خودآغوشی» برای سال‌واژه‌ام تصادفی نبود. وقتی آزادنویسی‌های اخیرم را مرور می‌کردم، فهمیدم بعد از سال‌ها صرف شدن، دلم می‌خواهد در خودم جمع شوم و سزاوار همان شفقتی باشم که همیشه به دیگران داده‌ام. دلم می‌خاهد امسال خودم را بیشتر دوست داشته باشم و آغوشم را برایش باز کنم. آغوش را در واژه‌دان جست‌وجو می‌کنم. به شعری برمی‌خورم که به دلم می‌نشیند:
    از کشاکش یک نفس چون موج فارغ نیستیم
    گرچه در آغوش بحر بیکران افتاده‌ایم

    _ نوشتن از کارها، نیرویی می‌شود برای انجام دادن همان کارها؛ همان کارهای کوچکی که گاهی حوصله‌ی آدم به قدشان نمی‌رسد. انگار وقتی چیزی را می‌نویسم، به آن متعهد می‌شوم. حتی اگر با نق و ناله همراه باشد. صفحات صبحگاهی امروز هم سهم زیادی در انجام اهداف روزانه‌ام داشت.

    _امروز کلاهم را قاضی کردم و دیدم واقعا رفتارهای تکانشی‌ام زیاد شده‌اند. باید حتما فکری برایش کنم.

    _ «سختی‌های زندگی همیشه هست. آدمی نیست که از این چالش‌ها بتواند فرار کند. یا این سختی‌ها درونی‌ست یا بیرونی. یعنی انسان اگر از دست دنیا و دیگران به کوه هم پناه ببرد، باز هم با خودش درگیر است. پس این سختی‌ها و مشکلات با دنیا عجین شده‌اند. این انسان است که باید ظرفیتش را به حدی بالا ببرد تا از شدت آن‌ها بکاهد. وقتی جاده‌ای پر از چاله است، ماشینی که بر آن سواریم تاثیرگذار است. اگر ماشین ضعیفی باشد با هر چاله‌ای صدبار بالا و پایین می‌شوی. اما اگر ماشین خوبی باشه، طایرها آن چاله‌ها را پر می‌کنند.» این بخش از منبر هیئت را خیلی دوست داشتم. به دلم نشست.

    _ امروز تلفنی با خانواده‌ام حرف زدم. بعد از یک هفته‌ی سنگین، احساس خیلی خوبی داشت؛ یک جور سبک شدن، توأم با دلتنگی.
    خواهرزاده‌ام لوزه‌اش را عمل کرده. چهارساله است و بامزه. عکس‌هایش را که نگاه می‌کنم، سخت است او را در لباس بیمارستان ببینم. امیدوارم خیلی زود خوب شود.

    _ شب، سهم آزادنویسی‌ام محفوظ مانده. غذا را هم از قبل آماده کرده بودم. خوشحالم که تیک کارها یکی‌یکی می‌خورد. حالا هم گزارش نیک و انتشار.

    _ از ترکیب دو کلمه‌ی خزه و خزان در شعر «صبح» احمدرضا احمدی خوشم می‌آید. نوشته بود: «بر شانه‌های تو خزه و خزان روییده بود.»
    در واژه‌دان، «خزه» را جست‌وجو می‌کنم و به واژه‌های جالبی برمی‌خورم: علف دریایی، خلنگ، بته، خاربن.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

    استاد اگه میشه اینو منتشر کنید🙈 قبلی اشتباه فرستادم

  11. – سال واژه‌ام: تداوم.
    – صبح خواندن ادامه‌ی کتاب مردی که در غبار گم شد.
    اگه بخوام راجع ادامه داستان بعد از صفحه 87 تا آخر رو براتون بنویسم. دوستانی که در جریان نیستند در گزارش نیک قبل راجع این کتاب تا صفحه‌ی 87 نوشته بودم.
    نویسنده به دنبال این بود که آیا عشق میتونه نجات‌دهنده باشه؟ آیا میتونه جایگزین و درمان‌کننده باشه؟ و….او با جدال بین خودش برای عشقی که خودش هم کامل اونو باور ش نداشت، میخواست از قدرت اون برای رهایی از اعتیادش استفاده کنه.
    اما فکر کردن به اینکه این زن یک بدکاره است، مانع پرورش این عشق که در دلش افتاده بود شد.
    چیز جالب برای من این بود که او فکر می‌کرد در عاشق شدن باید طرف هم قد او باشه اگر یکی بالاتر باید اون یکی پایین بیاد و اگر یکی پایینه باید دیگری به او برسه و….
    – داستان صدای مرغ تنها از مهشید امیر‌شاهی رو خوندم که استاد در وبینار کمی از کتاب روخونده بود ند و از ما خواسته بودن قبل شروع کلاس داستان کوتاه اونو بخونیم.
    نظرمون راجع این داستان در گزارش نیک بعدی می‌نویسم.
    -ادامه کارهای روزانه منزل.
    -بعداظهر هم وبینار.
    ….
    – روزی خوبی بود. خداروشکر.
    نمره‌ی 6 به خودم میدم . چون فقط مطاله کردم و چیزی غیر از گزارش نیک ننوشتم.
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.

  12. سه کار نیک کردم از زیادی‌ کار های نیکم که بیشتر دوستشان داشتم. هر سه را من نکردم، آنها من را کردند.

    ۱) در دوره کاریکلماتور، استاد به نوع نوشته‌هایم گفتند «کثافت» چسبید. لازم داشتم نهیبی بخورم. بخصوص از دست بالا. بعضی کثافت‌ها آدم‌ را خوشحال می‌کنند. (اینم نوعی کاریکلماتور شد ناخاسته) البته بخدا که منظورم استاد نبودااا.

    ۲) همیشه با نگارش کلمه‌ی بالاخره مشکل داشتم. روز به روز بیشتر بهمن فرسی را عاشق می‌شوم و امروز هم ازش مهمی یاد گرفتم: اون بالاخره‌ی لعنتی بالای خر نوشته نمی‌شه. بل‌اخره نوشته می‌شه. در کتاب جور هندو آمده بود.

    ۳) شعری از برادر مرحومم که در سن ۸ سالگی نوشته بود یعنی سال ۷۸ در تکه کاغذی کهنه پیدا کردم در وسایلش. خیلی زیبا نوشته بود با خط کودکانه. در کانالم گذاشتم. ذوقیم می‌کنیدبا خواندنش. شاید روح او را هم شاد.

    من در سال ۶۳ در خانواده‌ای هنردوست متولد شدم.

    https://t.me/asa_fatemi

  13. *سال‌واژه‌ام؟
    طلوع

    *چی کار کردم؟
    _بازی با شازده
    _آشپزی
    _شستن ظرف
    _جمع و جور کردن خانه
    _مرتب کردن لباس ها
    _ آب دادن به گل ها
    _مراجعه به پزشک 

    *چی دیدم؟
    Romancing the stone 1984

    *چی خوندم؟
    _کانال همسفران نویسندگی
    _سه یادداشت از کتاب مردی که در غبار گم شد از نصرت رحمانی
    _دو قطعه از کتاب شاهراه تاثیر گذاری
    _یک عنوان از کتاب حق نوشتن (درس امروز: نوشتن به روش ریل گذاری)
    _دو فصل از جلد اول کتاب مادران و دختران،
    این هم پاره‌ای یادداشت‌هام از کتاب:
    +هجوم آرام گیرد و ازدحام رو به تُنُکی برود
    +به موی سبیلت قسم
    +شراب خُلَّر شیراز
    +آر‌خالق= نوعی لباس از پشت بسته و از جلو باز
    +قیقاچ= اریب، کج و معوج
    +غَشم= ستم
    +آتش‌گردان را مثل فلاخن به دور سر می گرداند و جرقه های ذغال به گرد قامتش هاله می‌بست.
    +خُلد آشیان باشه= جایگاهش بهشت باشه
    +بوج و باد= غرور و تکبر
    +با نغزان نغزی با گوزان گوزی= با نیکان نیکی و با بدان بدی

    *چی نوشتم؟
    _لغت برداری
    _گزارش نیک

    *چی دانلود کردم؟
    Office romance 2026

    *کار نیک منتخب امروزم؟
    شرکت در وبینار نویسنده‌ساز
      

  14. سالواژه :سلامتی
    باید که چنگ بیندازم و گیسوان پژمرده ی خودم را بگیرم ، دو دور دورِ مشت خودم بپیچانم و چنان بر طبل بزرگ روز عاشورا بکوفم که رستم گرز گران را . 😤.
    صدایش همان صدا ودلیلش گفتنی نیست .
    آن صندلی اتاق الهه هم آنجاست . آنجا که مرا بر طبل می کوبند وهمان که قرار بود ساکت باشد ، نشسته به دنیا آمده بود و زبان داشت تا سخن بگوید و بگوید ژَون🥴 .
    در جایی بنفشه ای نوشته بود که چند نفری رفته بودند و خانه ی قدیمی و زیبای آقای محمودی را تمییز کرده بودند و دسته آخر هم تک صندلی را گذاشته بودند همانجا کنار درب و نوشته بود که گذاشتیمش همانجا تا سکوت دوباره بیاید و همانجا بیارَمد و آن خانه را ترک کرده بودند .
    صندلی ها با هم چه نسبتی دارند ؟
    مگر غیر از این است که نسل همه شان به پدر و مادری مشترک می رسد ؟
    صادم و
    َندلا
    واژه دون گردی ام دو تا کلمه بود اسباب کشی و صندلی .
    برای ” اسباب کشی ” به یک شعر جالب برخوردم :

    روز اسباب‌کشی چون برسید

    گفت هوشنگ که حمال آرید

    بود حمالی تریاکی و خوار

    عاجز و مضطر و بیکاره و زار

    گفت هوشنگ: که‌ای بیچاره!

    از چه هستی تو چنین بیکاره؟

    از چه این‌قدر کثیفی آخر؟

    لاغر و زرد و ضعیفی آخر؟

    گفت حمال که گشتم عاجز

    چون که من درس نخواندم هرگز

    مادرم مرد و پدر نیز بمرد

    مدعی مال مرا یکسره برد

    من که بی‌علم و سلندر بودم

    مدتی این در و آن در بودم

    گه عرق خوردم و گه بنگ زدم

    تاکه تریاکی و الدنگ شدم

    پس ازآن ناخوش و بیچاره شدم

    عاقبت مفلس و اینکاره شدم

    کرد هوشنگ چو بسیار نظر

    دید او هست مثال سنجر

    گفت هوشنگ: تو سنجر هستی؟

    گفت آری، زکجا دانستی؟

    گفت: این‌بر همه مردم حالی است

    تنبلی عاقبتش حمالی است

    هرکه او می‌کند از درس فرار

    آخرکار شود مفلس و خوار
    ملک الشعرای بهار /مثنویات /شماره ۳۶ /تمبلی عاقبتش حماری ست

    ۱) وبینار استاد شرکت کردم .
    ۲) وبیکار الهَه هم .
    #بلاک تا قیامت چیزی از ارزش های کامنتاماتیک ما کامنتگزاران کم نخواهد کرد .
    خیلی دلم می خواد دوره هارِ شرکت کنم . یک مشکل لَثَوی دندانی پیدا کرده ام .(بهانه )
    یک اسباب کشی دارم .
    کانال تلگرامم آذر دخت نام دارد .
    دیره .
    می بخشید .

  15. 1.بیداری ام از خواب را شکر .
    2.بحث اول صبح را گله مندم .
    3.خوردن چای خوش عطر و لعاب را شکر .
    4.دندان درد بی وثفه را گله مندم.
    5.شب نشینی خاله و خواهر زاده را شکر .
    6.زانو درد میانسالی در جوانی را گله مندم .
    7.پرنده ام سیر است و خواب ،شکر .
    8.خواب آلودگی چشمانم به هنگام نوشتن را گله مندم .
    زندگی ریسمان همین سیاه و سپید هاست.

  16. گزارش نیک روز پنج‌شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
    ۱- هنوز نمی‌دانم باید از کارهای هرروزه نوشت یا نه اما اگر قرار باشد از ستون‌های اصلی زندگی‌ام اسم ببرم، بی‌شک ورزش صبحگاهی و یادداشت روزانه جزو همان پایه‌های قدیمی‌اند. شاید تکراری به نظر برسند، اما بعضی تکرارها مثل مسواک زدن‌اند آن‌قدر عادی که دیده نمی‌شوند، اما نبودشان خیلی زود خودش را لو می‌دهد.
    ۲- این روزها خوابم با من سر ناسازگاری گذاشته است. شب‌ها حوالی ساعت سه تسلیم خواب می‌شوم و صبح پنج و نیم چشم‌هایم باز می‌شوند؛ البته بیدار شدن شاید واژه‌ی دقیقی نباشد، بیشتر شبیه معلق ماندن بین خواب و بیداری است. نهایتاً چند خطی می‌نویسم و تا ساعت هشت که زمان همیشگی ورزشم است، حتی رمق تکان دادن انگشت کوچکم را هم ندارم. سهم ورزش از این ماجرا فقط دلخوری من است جالب اینجاست که قبلاً هم ساعت سه می‌خوابیدم، اما با میل خودم هفت و نیم بیدار می‌شدم. حالا انگار ساعت زیستی‌ام بدون هماهنگی با صاحبش اعتصاب کرده است. حوالی یازده یا دوازده ظهر هم کاملاً به حالت خاموشی اضطراری می‌روم و بعد یک شات اسپرسو مثل تکنسین برق از راه می‌رسد و دوباره سیستم را راه‌اندازی می‌کند.
    ۳- با آمدن مامان، فرصت بیشتری برای خودم پیدا کرده‌ام حداقل روی کاغذ. قرار بود بیشتر بخوانم، بیشتر بنویسم و حتی فیلم‌هایی را که مدت‌ها در صف انتظار مانده‌اند تماشا کنم. اما عجیب است نه حوصله‌ی خواندن دارم، نه کشش نوشتن، نه حتی اشتیاق فیلم دیدن. انگار ذهنم روی حالت بارگذاری… گیر کرده و هرچه صبر می‌کنم، صفحه کامل باز نمی‌شود.
    ۴- امروز مامان دوباره به حرم رفت. بعد از برگشت، با هم پسرم را به کلاس رساندیم و بعدش یک بازارگردی مادر-دختری کوچک و دوست‌داشتنی داشتیم. عصر هم بچه‌ها را بردیم پارک قایق‌سواری کردند، پیتزا خوردند، بستنی زدند به بدن و حسابی خوش گذراندند. راستش را بخواهید، برای منی که معمولاً هنگام خرج کردن هزار حساب و کتاب در ذهنم رژه می‌رود، امروز تجربه‌ی جالبی بود. نه اینکه دست و دلباز شده باشم و فردا سر از ورشکستگی دربیاورم، اما برای چند ساعت آن حسابدار سخت‌گیر درونم مرخصی گرفته بود و من هم از این مرخصی ناگهانی حسابی لذت بردم. نتیجه اینکه گاهی خرج کردن برای ساختن یک خاطره‌ی خوب، بیشتر از نگه داشتن پول در کیف می‌چسبد.

  17. 🌷 لیست کارهای نیک من در ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
    ۱. کتاب‌خوانی
    مقدمه‌ی «چرند و پرند» نوشته‌ی علی‌اکبر دهخدا را مطالعه کردم و خلاصه‌ای از آن را نوشتم.
    ۲. دوره‌ی ۷۴ام نویسندگی خلاق
    موضوعی تازه برای تمرین استعاره‌ام انتخاب کردم، آن را نوشتم و ارسال کردم.
    ۳. مرور مقالات استاد کلانتری
    جستارهای «درباره چت کردن» و نیز «چگونه چت کنیم؟» را با دقت و حوصله مطالعه کردم.
    ۴. لینکدین
    امروز مدیر انجمن فرهنگی آشوری‌های شهر شیکاگو برایم درخواست کانِکت فرستاد. با مطالعه‌ی پست‌های ایشان، ایده‌های تازه‌ای برای نوشتن داستان‌های کوتاه در ذهنم شکل گرفت.
    #Journaling #روزنگاری
    کانال تلگرام من:
    https://t.me/lalehfazeli

  18. سال‌واژه‌م: پایبندی
    1. صفحات صبحگاهی رو نوشتم.
    2. با مدل‌های زبانی مختلف ‌ai ور رفتم.
    پرامپت‌های یکسان بهشون دادم تا ببینم هر کدوم چطوری جواب میدن و باید بگم این مدتی که اینترنت قطع بود و نبودیم، انقلابی به پا شده و تمجیدهایی که این‌روزا از claude میشه واقعا بیراه نیست.
    3. وبینار نویسنده‌ساز رو ببودم.
    4. پیاده‌روی کردم.
    5. روزگفتۀ امروز رو ضبط کردم.
    https://t.me/matinchapani

  19. به نام خدا
    ساعت۲۳:۲۸ دقیقه پنجشنبه شب است و ۲۸ام خرداد. الان شده ۱۱:۳٠ دقیقه. دقایق چه با سرعت میگذرند.
    چرا؟ شاید خبری داشته باشند. شاید از چیزی با خبرند.
    این خبر چیست؟ هیس. فیروزها فریاد نمیزنند.
    من میخاهم ۳۷امین گزارشم را بنویسم و در سایت شاهین کلانتری دات کام به نمایش بگذارم.
    شاهین هر جا میره خرید کنه میگه«داش فیروز من رو فرستاده» نه اینکه فکر کنید برا تخفیف گرفتن این کار رو میکنه،نه اتفاقن حاظره صد تومن هم اضاف بده. عشق میکنه برا خودش. پیش هر کی میخاد قمپوز در کنه میگه یه روز بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت، آق فیروزمونم بود. از خداشه یکی بگه آق فیروز کیه که اونم بگه داشیمیه، براریمه. حاظره بیشتر از ۱٠٠ تومن بده ولی کار به اینجا برسه. یعنی دوسه بار که کار به این مرحله رسیده بود در جا شاهین ارضا شده بود. خدا شاهده شاهدانی که در صحنه بوده اند شهادت دادند که لحظه ارضا شدنش شعری بوده برای خودش که در هیچ تاریخ و هیچ صده ای نظیر نداشته.
    یکی از شاهدها میمز من بوده،چنگیز، و الان میگه میمز حاظرم دو برابر بیشتر از صد تومن بدم ولی یک بار دیگه اون صحنه رو ببینم.
    اولا راه میفتاد تو کوچه و خیابون تا بلکم یه چند نفری رو شکار کنه و به هر بهونه که شده خودش رو تو جمعشون جا کنه تا به من زنگ بزنه و بزنه رو اسپیکر و حرف بزنه.
    یه بار پرسنل فلافل مروی تو کارگر شمالی وقتی دیده بودن که داره با من حرف میزنه و از صحت و صدق ماجرا مطمئن شده بودند برای معروفیت خودشون ازش فیلم گرفته بودند و تو اینستا و شبکه های مجازی با #اق فیروز پست کرده بودند است.
    اقا من تو اتاق سر دبیر مبینا ملایی داشتم مثلن کتاب میخوندم ولی همه حواسم پیش عسل فاطمی بود. گوشیم رو برداشتم که برم تو پیجش و بهش پی‌ام بدم دیدم عسل پست گذاسته با تیتر«آق فیروز در فلالفلی»
    اون صحنه و اون رسوایی رو که دیدم جوری مبینا رو از پنجره طبقه دوم انداختم پایین که بنده خدا شکست رو سر زهره رسولی که داشت تو خیابون دم در سیگار میکشید. اگه دقت کرده باشید امروز تو وبینار هم شکستگی مبینا واضع بود هم کج شدن داداشمون زهره رسولی.
    زنگ زدم مادرش و توپیدم بهش. گفتم«گور پدر آق فیروز حداقل به خاطر اسم و رسم خودت که شده بیا پسرت رو جمع کن، خیر سرت لقب کلفتت رو تریلی نمیتونه بکشه، به کلفت خودت رحم کن نه من» هر چی پسرم پسرم کرد نذاشتم حرفش رو بزنه گفتم«یا میای جمعش میکنی یا آق فیروز بی آق فیروز» که گفت«چشم اق فیروز»
    دم مرام کتی جون گرم که اومد بردش شهرستان وگرنه الان جیمی جامپ شماره یک دنیا شده بود و آبرو برا من و کتی نذاشته بود. سپاسگزارم ازت کتی سپاس سپاس سپاس.
    اون روز که مبینا شکست رو زهره رسولی هیچ کدوم نا نداشتند که جیغی دادی زاری چیزی بزنند ولی خدا شاهده خودم بارها در تنهایی خودم برایشان زاریدم. از اون اتفاق به بعد بارها برای مبینا باریدم، برای زهره نالیدم. مبینا خیلی با من تلخ شده ولی داش زهره مرام پهلوانی به خرج داده و هر روز میدهد و لبخند و لهجه شیرینش را از من دریغ نمیکند، هر چند میدانم دلگیر است. امیدوارم این دلگیری حلزون وار رفع شود، من نیز مخلصانه در خدمت او هستم و خاهم بووود. من میبود، بود، نه دود. دود فقط عسل فاطمی.
    عسل فاطمی بی مروت نباید تن به حاشیه بر علیه من میداد. هر چند دوستش دارم و دوست ترش دارم ولی آتشی که با اون پست به جان من انداخت هنوز هم دود میکند.
    در تنهایی و خلوت خودم وقتی در فکر و خیال با او هم صحبت میکنم و روبرو میشوم غالبن عبوس و سرد با او رفتار میکنم اما همینکه میبینمش یا پیامی از طرف او برایم میاید نمیدانم چه اتفاقی در من میفتد که سرد و عبوس را میترکانم و به گرم و گرمی با او حرف میزنم، نوشابه هم براش باز میکنم. میکنم. من میکنم. من برای عسل فاطمی در خلوت و تنهایی اخم میکنم و در مواجهه با او گرم میکنم، حتا ممکن است تا ماچ هم پیش بروم ولی خداروشکر خویشتنداری به خرج میدهم و به چندتا شیرین عسل گفتن بسنده میکنم، همش تقصیر خودشه چون آتش را خود به جانم انداخت. آتشش میزنم صبر کن. صبر کن ببین چه آشی براش بپزم.
    آره از اون روز به بعد به لطف کتی دیگه فیلمی ازش بیرون نیومد.
    ولی از همه اینها که بگذریم میگم خدایا شکرت اون لحظه به جا مبینا سحر اویس حسن فرهادی(۶۵ تا اسم دیگه هم بین سحر تا فرهادی داره ولی من نمیتوانم حفظشان کنم) دم دست و پام نبود وگرنه الان از نعمت زهره بی بهره بودم. آخه بدبختی اونجاست اگه سحر اونجا بود حتمن آناهیتا هم همراهش بود و دو نفری قطعن دخل زهره رو آورده بودن.
    آناهیتا و سحر مثل کلید و دسته کلید همیشه با همند، من میترسم فریده جون رو هم به خودشون مبتلا کنند و از اینبه بعد سه تایی شن. خدا به خیر کنه.
    خلاصه نمیدونم چرا گوشه ای از هنر شاهین رو رسوا کردم ولی حتمن خیری تو کار بوده. گول این چهره فریبنده‌ش رو نخورید بچه های نویسنده ساز. ای کسانی که ایمان آورده اید آگاه باشید و هوشیار که شاهین کیست و شاهرخ کیست. از من گفتن بود.
    من روز اول که نمیدونستم همچین رویی هم داره، زیاد تحویلش گرفتم و دو سه بار با خانواده‌ش نشست برخاست کردم و نتیجه‌ اش این شد که شد. آتش عسل، تلفات زهره و مبینا که به خیر گذشت و دیگر مسائل.
    من و نگو که میوه و تشکیلات و اینا بردم براش چون خوشتیپ بود خیال کردم با خوش میونه خوبی داره. گفتم شاید این شاهین با معرفتی باشه نمیدونستم بال و پر هر چه شاهینه رو کوتاه کرده.
    ولی مجدد دم مرام کتکی کلفت و نسیم و پهبادش گرم که عقده گشا شدند و گره کار را باز کردند و شاهین را در اتاقی حبس و مبتلا به آلرژی کردند. سپاس
    ۱. هنوز دشت نکردم، فروشی نداشتم
    ۲. امروز کار کردم و به مادرم کمکم کردم
    ۳. آزاد نویسی کردم و چند صفحه از «مردی در غبار گم شد» رو خوندم. پیاده روی کردم اما چون غروب کمی تندی کردم با پدرم در تلفن به خودم نمره ۵ و نیم را میدهم. بدترین فهشی که پدرم میتونه به من بده اینه که بعضی وقتا تو ۵ دقیقه ۱۶۵ بار زنگ میزنه و در کل ۱۶۵ تماسش یک حرف رو تکرار میکنه«کحایید؟ چیکارمیکنید؟ کی میاید؟» در حالی که خودش ما رو فرستاده و میدونه جز کار کردن کار دیگه ای نمیشه کرد. منم انسانم و جایز الخطا، خطا کردم و با صدای بلند گفتم پیش خداییم اومدیم بهش نذری بدیم.
    امروز غروب مادرم اعصابم را خراب کرد از بس از این و آن پیش من گله کرد و هر چه گفتم بس کن تو رو به خدا قسم، بس نکرد و چون نمیتونستم اعصبانیتم را به رخ مادرم بکشم ناخاسته بابایم گیر افتاد. اینم شانس مایه و بابایه.
    بابا دوست دارم. بابا دردت به جانم. مامان جون تو رو هم دوست دارم درد تو هم به جانم.
    سپاسگزارم از خدا که همچین پدر و مادری بهم داده و از خدا میخام زندگی پر از آرامش و سلامتی و رحمت و برکت را بهشان بده و غم و اندوه و درد و رنج و شر و گر و بد و مرافه را از آنها دور کند. الهی شکر الهی شکر الهی شکر.
    ۴. استاد فیلم عشق در دفتر کار رو معرفی کردند که من احتمال زیاد نتونم نسخه اصلی و زیر نویسش رو ببینم. ایام جنگ چند بار سعی کردم نتونستم اشتراک سایتNamako.fun رو بخرم ولی نتونستم. چون بچه آبادیم تو این خرید مرید ها وارد نیستم و بعد از چند بار سعی و تلاش سرم سوت میکشه و گوشیم رو زمین میزنم.
    دم مرام گوشیمم گرم که هوام رو داره و همچنان همراهمه و با همه رفتار و اخلاقای بدم ساخته. سپاسگزارم از گوشی محترمم.
    دوستانی که نامشان در گزارش ۳۷ام من آمد همه و همه دوست و عزیز من هستند و صمیمانه از وجودشان قدر دانی میکنم باشد که بتوانم در این مسیر همکاری خوبی با آنها داشته باشم.
    استاد هم که به آرزوش رسید و براریش رو به دست آورد. تبریک میگم بهت شاهرخ.
    جمعه آمد و الان یک ساعت و بیست و دو دقیقه از آن را گذراندیم، امیدوارم جمعه پر خیر و برکتی هم برای من و هم خانواده و دیگر خانواده ام که اهالی نویسنده سازند هستند باشه.
    خدایا بابت تمام نعمت ها و لحظه های خوب و خوشی که به من و ما عطا کردی ممنون و سپاسگزارم. باشد که از ما رو برنگردانی و همیشه بیشتر از پیش هوای ما را داشته باشی. الهی شکر الهی شکر و الهی شکر.
    https://t.me/AbiAbri1

  20. خسته‌م. خسته‌ی از نوع خوبش.
    پست و روزگفتار نذاشتم توی کانالم امروز. یک‌شب که هزار ‌شب نمی‌شه‌.
    کاریکلماتور هم چون یادم رفته بود، تمرینشو ننوشتم. هفته‌ی بعد با تمرین این هفته می‌فرستم. یک‌شب که هزارشب نمی‌شه.
    عیبی نداره.
    ۱. به ‌جاش کلی خوش گذروندم امروز کنار فریده‌جون و آنا. فسنجون فریده‌جونو خوردم با این‌که ناهار کیپ‌تا‌کیپ خورده بودم و وبینار نویسنده‌ساز شروع شده بود.
    آلبوم عکس بچگی‌های آنا رو دیدم‌. خیییییلی خووشگل بود. خیلیا.
    عکسای قدیمی هم دیدیم و فریده جون خاطره‌های کوچولو‌کوچولو تعریف می‌کرد برامون و من کلی لذت می‌بردم.
    ۲. نارنگی رو ناز کردم و چسبید.
    ۳. با آنا رفتیم وبینار نویسنده‌ساز. داستان کودک خوندم. استاد هم توی کامنت‌ها، حسابی تلافی کامنت‌هام رو کرد.
    ۴. با آنا کلی خندیدم.طفلک موهاش. خیلی ناراحتم براش. امیدوارم زود خوب شه بچه.
    ۵. امروز کلا با آنا بودم.
    همین یعنی روز خوبی داشتم.

  21. – سال‌واژه‌ام: هردم‌نویسی.
    – سرماخوردگی مجالی فراهم کرد تا بعد از مدت‌ها جانانه استراحت کنم.
    – دومین جلسه‌ی کارگاه کاریکلماتور. کتاب جدیدم را برای اول بار پیشکش کردم به همسفران این کارگاه. بزودی به طور عمومی هم عرضه‌اش می‌کنیم. توی بخش بازخورد هم خوش گذشت. تمرین‌ها به‌مراتب بهتر از دوره‌ی اول است. اینکه در فرآیند بازخورد و تمرینِ مکرر به این سرعت تغییر می‌کنیم شگفت‌انگیز است.
    – حالا که دارم از فیلم‌نامه‌نویسیِ ژانر بیشتر می‌گویم، این فیلم را هم داشته باشید: « The Marked Woman 2026» نمونه‌ی استاندارد فیلم‌نامه‌ در ژانر جنایی.
    – تو وبینار نویسنده‌ساز پاره‌ای از کتاب «با اهل هنر» را برای بچه‌ها خاندم. این کتاب کاظم سادات اشکوری هیچ‌جای اینترنت نیست. بزودی اسکنش می‌کنم تا دانلود کنید. حیف است این نثر شاعرانه را از دست بدهیم.
    – بگذارید پایان‌بخش گزارش امروز قصار نابی باشد از جرزی کرکورک:

    «تصمیم‌های سخت، زندگی آسان؛ تصمیم‌های آسان، زندگی سخت.»
    – ما آیندگانیم.

  22. گزارش نیک: (1405.2.28)
    سال واژه‌ام، «تداوم در نوشتن». اما متاسفانه امروز و شاید بعضی روزها شده که فرصت نکردم آزادنویسی کنم.
    در مورد گزارش آموخته‌هام، «کتاب آگاهانه زیستن با ارزش‌ها» رو به صورت روزگفتار تو کانال تلگرامم به اشتراک میزارم.
    (کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)
    و از دیگر آموخته‌هام که میتونم ازشون بگم اینه که دارم دفتر شعرهایی که استاد هر هفته بهمون میدن رونویسی میکنم و کاریکلماتور زیاد میخونم. و الان جدیدا تو نشریه‌ی مدرسه‌ی نویسندگی داریم با دوستان کار میکنیم و من و آقای مفیدی و خانم هادی بخش جستار و مقاله رو به عهده گرفتیم و داریم «فهرستِ فهرست‌های دوره‌ی زندگی‌نامه‌نویسی» رو بررسی میکنیم و میخوایم لیستی ازشون گلچین کنیم و دلیلمون از انتخاب هرکدوم رو بگیم و شایدم داستانکی راجع به بعضی‌شون نوشتیم.
    در مورد روزم بهتون بگم، که امتیاز بهتری از دیروز میبره. اما هنوز تراز متوسط رو میگیرم و میدونم جا داره که از روزم بهتر و پرثمرتر استفاده کنم.
    صبح بعد روتین صبحگاهی(نماز و یه لیوان آب ولرم و صبحانه و حرکات کششی) پیاده‌روی کردم تو پارکینگ خونه. گربه‌ها دیگه بزرگ شدن و رفتن و تو کوچه میگردن ولی گاهی میان پارکینگ و اینور اونور میپرن. بعد که اومدم بالا ساعت 9 کلاس ورزش تخصصی تمرینات ترکیبی داشتیم با دمبل و کش و استپ. بعدش خسته شدم و کمی استراحت کردم و بی‌فوت وقت رفتم دوش گرفتم.
    روزگفتارمو که ضبط کرده بودم تو کانالم هوا کردم. از کتاب کاریکلماتورهای «پرویز شاپور» خوندم و کلی ازشون یادگرفتم و نت برداری کردم.
    و بعد کاریکلماتورهامو ویرایش کردم و اونارم تو سایت استاد هوا کردم. با توجه به تصمیمم در مورد راه رفتن، هر یه ساعت یه دوری تو خونه میزنم که پاهام قفل نکنه. و از طرفی هم پیاده‌روی مغزمو فعال میکنه.
    بعد از نهار، کارگاه کاریکلماتور رو شرکت کردم و هنوزم استاد کسالت دارن و صداشون گرفته ولی با تمامِ شرایط بدشون کلاسمون رو تشکیل دادن و مارو شرمنده کردن. استاد کتاب جدیدشونو با عنوانِ «فرهنگواره‌های فارسی خلاق» بهمون به عنوان اولین افرادی که این کتاب رو قبل از چاپ به دستشون رسیده، دادن و مارو با این کارشون مفتخر کردن. و این چه افتخار بزرگیه که شاگرد چنین استادی هستیم. خدا حفظشون کنه.
    بعد از بازخورد کارگاه که خیلی خوب بود کار همه‌ی دوستان، وارد وبینار نویسنده‌ساز شدیم و استاد فقط نیم ساعت در کنارمون بودن و نیم ساعت بعدی رو با مبینا جان ملایی و سحر جان فرهادی و آناهیتا جان آهنگری ووو زهره جان رسولی سپری کردیم.
    بعد از وبینار در مورد کارای جستار با دو دوستِ عزیزم تقسیم کار کردیم و دِد تایم تعیین کردیم که تا شنبه گلچینامونو بکنیم و با هم به اشتراک بزاریم.
    پیاده درنوریدم. و بعد کاریکلماتورهامو تو کانالم هوا کردم.
    بعد از شام، فیلم ایرانیِ «زن و بچه» رو دیدیم و حرص کشیدم کلی بابتش.
    برنامه‌ی فردا و شکرگزاری رو تو بولنت‌ژورنالم نوشتم، و در نهایت دارم گزارش نیک مینویسم که تو سایت هواش کنم. شب بخیر همگی

  23. ۱- ساعت هفت از خواب بیدار شدم. تا چشمم به ساعت خورد که عدد ۷ را نشان می‌داد، چند بدوبیراه مجلسی حواله بخت و اقبالم کردم. در تختم نشستم، دفتر صفحات صبحگاهی‌ام را از ناکجاآباد تخت بیرون کشیدم و نوشتن را شروع کردم.

    ۲- گوشی‌ام را دست گرفتم و اخبار ورزشی را مرور کردم.

    ۳- به دوستم در تلگرام پیام دادم و قاطی خروسا شدنش را تبریک گفتم.

    ۴- کتاب «خواستن، توانستن نیست» را برای بار دوم شروع کردم و این بار نکات مهمش را یادداشت کردم.

    ۵- چای تازه‌دمی ریختم و با خواهرم نوش جان کردیم.

    ۶- بعد از ناهار چرت کفتری زدم که علاوه بر جسمم، حالم را هم سر جا آورد.

    ۷- سر وبینار مبینا، در خلال حرف‌هایش، سؤالی با این مضمون پرسید که «دوست دارید مرگتان چگونه باشد؟» سؤال برایم جالب بود و درباره‌اش آزادنویسی کردم.

    ۸- شوی استعدادیابی مورد علاقه‌ام را دیدم و از شنیدن و دیدن آدم‌هایی که تحت سخت‌ترین شرایط، رویاهایشان را فراموش نکرده‌اند، لذت بردم.

    ۹- دوش دلچسب شبانه حالم را جا آورد و احساس طراوت و شادابی کردم.

    ۱۰- کانالم را به‌روز کردم.

    ۱۱- روزگفتارم را در آرامش تصادفی خانه با موفقیت ضبط کردم.

    ۱۲- به عنوان حسن ختام روز، دندان‌هایم را مسواک زدم تا با خیالی راحت برای خواب آماده شوم.

  24. گزارش نیک ۳۷

    سال‌واژه‌ام: فاصله

    فاصله و جستجو

    — با جستجو فاصله‌ها کم می‌شود‌. در اینستاگرام جستجو می‌کردم که به مدرسه‌ی نویسندگی برخوردم. آشنایی با این مدرسه فاصله‌ها را بسیار کم کرد. به غیر از شاهین کلانتری با خیلی‌ها آشنا شدم. فاصله‌ی دوری و نزدیکی صفر شد. همه کنار همیم. بواسطه‌ی یک جستجو و یک مدرسه.

    — دیشب خوب خابیدم. جای شکرش باقی است.

    — آزاد‌نویسی کردم. خیلی زیاد. فهمیدم آزاد‌نویسی اسیرم کرده. چه اسارت خوشایندی. تا باشد از این اسارت‌ها.

    — «چیزهایی» مرا آزار می‌دهد که نمی‌توانم بنویسم‌شان‌. شاید روزی «چیزها» خودشان اجبارم کنند به نوشتن.

    — با دوستی حرف زدم. حالم بهتر شد.

    — چند صفحه از کتاب شعر «بلوار میرداماد» محمدعلی سپانلو را خاندم.

    — مطلب امشب کانالم، جستاری بود که پیش‌تر در «کارگاه زندگی‌نامه‌نویسی» نوشته بودم. خوشحالم که در این کارگاه شرکت کردم. چشمم به جهان دیگری از خاندن و نوع دیگری از نوشتن گشوده شد.

    — خابم می‌آید. مناسکش را فوری انجام دهم تا بهانه دستش ندهم.

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  25. سال واژه ام: خوددوستی

    ساعت ۱۵:۲۱ بعد از ظهری گرم، روی مبل دراز شدم تا همینجای امروزم را گزارش کنم.
    امشب میهمان دارم، شاید اگر نوشته هایم را دنبال کرده باشید، فکر کنید چقدر میهمان به خانه‌مان می‌آید، راستش بفکرم رسید نام خانه‌ی کوچک و باصفایمان را تلفیقی از نام خودم و عامر بگذارم (کاروانسرای سامر / مهمانپذیر سامر).
    فکر جالبی نیست؟؟؟
    مهمان آمدنش صفا دارد، فقط جسمم در انجام کارها کم
    می‌آورد و او تقصیری ندارد من زیاد به کارش میگیرم.
    بگذریم……
    من و عامر جان هردو امروز متولد میشویم و کاملا هم سن هستیم، برای خود ما هم وقتی فهمیدیم دقیقا هم سنین عجیب بود.
    آرزو داریم امثال سال گرفتن گواهینامه‌ی زندگیمان باشد.

    – خدا پدر و مادر تیکو‌ رو بیامرزه، امروز دختر خوبی بود و ما رو تا مرز روانی شدن نبرد و ساکت بود.
    ساعت۷:۴۵ بیدار شدم.
    ـ ورزش کردم بالاتنه با وزنه و پایین تنه حدود ۳۰ دقیقه
    – صبحانه خوردم تنهایی، چون عامر رختخواب رو ترجیح می‌داد.
    – دست بکارِ پختن قرمه سبزی برای شام شدم.
    – مادرم تماس گرفت و بعد از تبریکات تولدمون، بهم گفت: برام قابلمه و ماهیتابه بزرگ خریده. خیلی دلم میخواست ماهیتابه بزرگ با ارتفاع مناسب داشته باشم و این هدیه خوشحــــــــــــــــــــــــــالـــــــــــــــــم کرد. خداروشکر.
    – گفتگو‌باعامر و خوردن قهوه.
    – شستن سرویس بهداشتی.
    – جاروبرقی کشیدن.
    – شستن ظرفهای داخل سینک.
    – پختن نهار رشته پلو با کشمش.
    – استراحتی در حد دراز کشیدن.
    – دوش گرفتن.
    – شستن ظرفها
    – چای دم کردن
    – دیدن وبینار نویسنده ساز
    – گرم نگه داشتن قرمه سبزی
    – برنج دم دادن
    – تولد تولد تولدمون مبارک🎂🎈🎁 مهمانها با کیک و جیغ و دست و هورا وارد میشوند.
    ـ پهن کردن و جمع کردن بساط شام.
    – دور هم بُرد گیم بازی کردن و باورتون نمی‌شد که بلاخره در بازیcatan عامر برنده شد و من هم دوم شدم
    – ۲۱ (کارت بازی )
    – مهمانها رفتند و ما کادوهارو باز کردیم
    – پول بود و خدارو شکر کردیم و پولهای نو رو من برای خودم برداشتم. الا برکت الله…….💵💰

    نمره من با معیارهای خودم ۹

      1. وااااای متشکرم 😍 خوشحالم شدم دیدم پایین دستم تبریک گذاشتین🥰

      1. سارای عزیز از شما متشکرم که پیام تبریک برای من گذاشتید، خوشحالم کردین🥰🌟

    1. به‌به تولدتون خیلی مبارک. پرتکرار و پر از خاطره 🎂🎂🎁🎁🎊🎉🎊

  26. استاد جان امید که حالتان بهتر باشد.
    نوشتم.
    خواندم.
    گوشیدم.
    حرفیدم.
    نگریستم.
    بغضیدم.
    خوردم.
    الان هم «خوابیدم.»

  27. امروز بدون آلارم گوشی، بیدار شدم. روز آف از هر روزی مبارک تر است.
    لیست کارهای روز را، یادداشت کرده بودم پس بهانه ای برای اهمال کاری وجود نداشت.
    ۱. قرص تیروئید را خوردم، حواسم بود که بعد از آن دو لیوان آب ولرم بخورم.
    ۲. شستن مستراح را در اولویت قرار دادم.
    ۳. لباس هایی که ماشین لباسشویی برایشان مناسب نبود را با دست های نازنین خود شستم.
    ۴. جاروبرقی وارد زمین شد. تافی 🐱گریخت. جینجر 🐈هم از سوی دیگر به بالای کابینت های آشپزخانه پناه برد.
    از فرصت نهایت استفاده را برده و در بالکن را باز گذاشتم تا قدری، خانه نفس تازه کند. بماند که برای خانه ای با داشتن دو تا گربه ی آتیش پاره، جاروکشیدن قدری زمان بر است.( فدای سرشان البته)
    ۵. قامت راست کردم و این بار با تِی، سنگ ها و پارکتِ کف را حسابی جلا دادم.
    ۶. نوبت رسید به ذلیل ترین بخش؛ گردگیری. گریزی نبود برای مرگ گرد و غبار روی سطوح. آن ها هم رفتند به دَرَک.
    ۷. مهمان از راه رسید… البته دوست، مهمان بی دردسری است.
    جای تان خالی. نهار و چای صرف شد و بعد از رفتن دوست، ظرف ها را غرق در کف شستم.
    ۸. چند ساعتی ماشین لباسشویی، در سکوت نظاره گر بود. وقت آن رسیده بود که دل غشه ای به او دهم تا لباس ها دلشان خنک شود.
    ۹. به گربه های بیرون غذا دادم و قربان صدقه شان رفتم.
    ۱۰. فروشگاه من را فرا خواند تا مایحتاج خانه تهیه گردد و کارت بانکی با قیمت های روزافزون، غمباد گیرد.
    ۱۱. جمع و جفت کردن وسایل خرید آخرین کار امروز بود.
    ۱۲. برای بیژن 🐱(گربه ی محل کار )، گردن بوقلمون بار گذاشتم تا فردا روز شرمنده ی میو های دلبرانه اش نشوم.
    ● قبض ها را پرداخت کردم. قسط بیمه ی ماشین را نیز.
    ● خریدی از دیجی کالا را نیز بلاخره ثبت نهایی کردم، زیاد انتظار کشیدند. حدس می زنم مسرور شدند شب جمعه ای.

    ❤️ از احوالپرسی شاهین جان کلانتری، خیلی کِیف کردم. تن تون سلامت استاد.💛

  28. سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱.داستان کوتاهی از موراکامی خواندم. (چارلی پارکر باسانوا می‌زند) بیشتر درباره‌ی این بود که ایده‌ای خیالی از یک حوزه‌ مثل ادبیات، می‌تواند به حوزه‌ی دیگری، در این داستان موسیقی، کوچ کند. جالب بود.
    ۲.از کتاب نه‌آدمی خواندم. نویسنده‌های ژاپنی مثل مانگاکاهایشان خیلی خیلی خلاقند.
    ۳.تمرین‌های کاریکلماتور را فرستادم. فهمیدم نرسیده‌اند پس دوباره فرستادم. استاد خیلی لطف کردند و بازخورد دادند. بازخوردهایی خوب. خوشحالم که می‌توانم کتاب جدید را هم بخوانم.
    ۴.داوطلب شدم یکی‌دو جلسه از مقدمات قلب را از روی ویس بنویسم. چون هیچ جزوه‌ای نداریم.
    ۵.امروز هیچ درسی نخواندم.
    ۶.رفتیم بیرون و بلوز مجلسی صورتی قشنگی خریدیم.
    ۷.یک قسمت از سریال Perfect Crown دیدم. وایب خوبی دارد.
    ۸.بالاخره لاک زدم به رنگ یاسی.
    ۹.در تبلیغ‌های کوتاه سوروایور فینال دومش آزادنویسی کردم. بازیکن مورد علاقم حالا چیزی نمانده که برنده بشود. یادم نمی‌آید برای خودم انقدر اضطراب داشته باشم. طوری قلبم می‌تپد که انگار خودم مسابقه داده‌ام! عه همین الان جلو زد.
    در کل به امروز ۷ از ۱۰ می‌دهم.
    https://t.me/lineswriter

  29. کلمه‌ی سال: ویل‌ویلی

    -درس خواندم.
    -ناهار پختم.
    -یک الگوی بالاتنه کشیدم.
    -در جلسه‌ی بازخوردِ کاریکلماتور شرکت کردم.
    -وقتی استاد در جلسه‌ی بازخورد تمرینم را جا انداخت، بسیار متمدنانه برخورد کردم.
    -در نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    -جوجوی شسته‌شده را سشوار کشیدم.
    -رفتم بازار. خرید کردم و کلی هم پیاده‌روی.
    -نوشتم.
    -یادداشت کانالم را هوا کردم.
    -روزگفتار ضبط کردم.

    لینک کانال:
    https://t.me/havirism

  30. سلام استاد. حالتان بهتر شده؟
    چه شعر قشنگی هم در شروع نوشته‌اید.
    ۱. چشم باز کردم و تا خودم را پیدا کنم، از مونتنی خواندم. «تتبعات» را خیلی دوست دارم. امروز دربارهٔ عقاید دیگران و محکم و احتمالی بودنشان می‌گفت و نیز تأثیر همنشین.
    ۲. صفحهٔ صبحگاهی نوشتم. چند روزی است آزمون و خطا می‌کنم. متوجه شدم وقتی در شروع روز چیزی می‌خوانم، بهتر شروع می‌کنم تا این‌که چیزی بنویسم‌.
    ۳. با همسرم یک فیلم را تا یک سوم دیدیم.
    ۴. برای برادرزاده‌ام کلاس آنلاین برگزار کردم.
    ۵. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۶. یادداشتی برای کانالم نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    ۷. با همسرم رفتیم کتابفروشی. بین قفسه‌ها چرخیدیم. دیدم «کلیله و دمنه» را محمدرضا مرعشی‌پور از نسخهٔ عربی ترجمه کرده. برایم جالب بود. یادم است زمان دانشگاه، به خاطر یک پرسش و تفاوت نسخهٔ نصرالله منشی و نسخهٔ عربی، بخش‌هایی از نسخهٔ عربی را خوانده بودم. من نثر منشی را دوست دارم، گرچه گاه خواندنش کوشش زیادی می‌طلبد. روزهای جنگ با همسرم می‌خواندیمش. باب اول و دوم را خواندیم. باید این هم‌خوانی را دوباره از سر بگیریم.
    چند تا رباعی از مهستی گنجوی هم خواندم. چقدر ساده و قشنگ و ملموس. در یکی از رباعی‌ها دربارهٔ دهان و چشم کوچک حرف زده بود، یاد مثال شما از پرستو گلستانی افتادم.
    چشم و دهن آن صنم لاله رخان
    از پسته و بادام گرفتست نشان
    از بس تنگی که دارد آن چشم و دهان
    نه خنده در این گنجد و نه گریه در آن
    می‌خواستم کتاب را بگیرم اما کیفیتش خوب نبود. در کتابخانه‌ام در خانهٔ تبریز، نسخهٔ خیلی قدیمی کتاب مهستی را دارم. پیش‌تر هم خوانده بودم به گمانم. باید این دفعه بیاورمش. آن نسخه از آن‌هاست که جلدشان چیزی مانند چرم است و صفحاتش رنگ کاهی دارد. خیلی قدیمی و کوچک است.
    بعد از کمی چرخیدن و تورق کتاب‌ها، «آدم‌ها روی پل» شیمبورسکا را گرفتیم.
    ۸. در هوای گرم شبانه پیاده‌روی کردیم. نیک بود چون راه رفتیم، نانیک بود چون خیلی گرم بود.
    ۹. شام و ناهار از خودمان و همه نه‌تنها جلو نیفتادیم که کلی هم عقبیم اما قسمت نیکش آن‌جاست که همسرم شام درست می‌کند. شله تماتهٔ خوزستانی پرادویه.

  31. گزارش نیک
    سال واژه: کنترل خشم
    نمره روز: ۷
    ۱.صبحانه خوردم
    ۲.مطالعه کتاب جامعه‌شناسی نخبه‌کشی
    ۳.پیاده‌روی و تجدید دیدار با یک دوست بسیار قدیمی
    ۴.آزاد نویسی
    ۶.شرکت در وبینار نویسنده‌ساز
    ۷.استفاده از گوشی در حد یک ساعت
    کانال تلگرام بنده:
    https://t.me/symphonieverte

  32. سال‌واژه: دوام‌یایی
    نمره‌ی روز: ۶

    -بیشتر از روزهای دیگر هوای خودم را داشتم. آرایش کردم و راستش کمی هم از قربان‌صدقه‌های آینه، قندِل بستم.

    -جلسه‌ی دوم کارگاه کاریکلماتور را شرکت کردم، و از کاریکلماتورهای هم‌کلاسی‌ها به آفرین‌گویی افتادم.

    -شعر خاندم و رونویسی کردم، پست روزانه‌ی کانال را نوشتم و با کلمات وقت گذراندم.

    -به کتاب تست هم نوک زدم؛ کم، اما به اندازه‌ای که دوام بیابد.

  33. ۱. چند خطی نوشتم.
    ۲. جواب آزمایشم را گرفتم.
    ۳. نقاشی کشیدم.
    ۴. شب یک شب دو خواندم.
    ۵. با خواهرم کمی سریال ديديم.
    ۶. ظرف شستم.
    ۷. شام درست کردم.
    ۸. وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۹. کانال بعضی از دوستانم را خواندم و نظر دادم.
    ۱۰. تمرین مثلثوال را انجام دادم.
    ۱۱. با ساختن یک فهرست، کمی به شلوغی‌ها نظم بخشیدم.

  34. ۲۸ خرداد
    سال واژه ام ارتباط است. امروز یاد گرفتم هر ارتباطی می‌تواند راهنما و فرصت یادگیری باشد.
    ۱. با درد میگرن بیدار شدم اما چاره‌ای نبود باید راهی تهران میشدم برای یک روز پرکار و شلوغ.
    ۲. سردرد مانع نوشتن صفحات صبحگاهی نشد. این یک قرار است نباید شکسته شود.
    ۳. به دو دوستم پیام حال پرسی دادم و از دوستی بابت بدقولی که داشتم عذرخواهی کردم.
    ۴. از جلسه روان درمانی‌ام راضی بودم. گره کورم را در برخورد با افراد خودشیفته و نمایشی یافتم: حسادت
    ۵. از آنجا که در اثر بی‌دقتی لینک کارگاه کاریکلماتور و تمریناتش را حذف کردم، متاسفانه نه تمرین فرستادم نه حضور داشتم. پنچر شدم.امید که دوره جدید شروع شود و بتوانم مجدد ثبت نام کنم.
    ۶. در مورد حسادت کشف شده‌ام آزادنویسی داشتم.

  35. ⚠️ هشدار

    این گزارش صرفاً به جهت شادی روح عزیزان از دست‌رفته و از دست‌نرفته در شب جمعه تنظیم شده است و ارزش دیگری ندارد.

    ──────────────────

    سال‌واژه‌ام: میز تشریح

    ➖️ صبح با این فرض بیدار شدم که احتمالاً معنایی برای زندگی وجود دارد. هنوز شواهد کافی پیدا نشده است.

    ➖️ بخشی از روز صرف طراحی اکوسیستم درآمدی شد. درآمد هنوز مشاهده نشده، ولی اکوسیستم به شکل نگران‌کننده‌ای زیباست.

    ➖️ چند شاخه‌ی جدید به نقشه‌ی ذهنی اضافه شد. احتمالاً به‌زودی برای مدیریت نقشه‌ی ذهنی به یک نقشه‌ی ذهنی دیگر نیاز خواهم داشت.

    ➖️ درباره‌ی سیستم‌های خانه‌داری و نظم تحقیق کردم. هنوز هیچ بخشی از خانه تحت تأثیر این تحقیقات قرار نگرفته است.

    ➖️ متوجه شدم مشکل اصلی کمبود اطلاعات نیست.

    ➖️ مشکل اصلی این است که دوست دارم قبل از شروع هر کاری، تمام اطلاعات جهان را داشته باشم. به همین دلیل به آرشیو آموزش‌هایم سر زدم و چند ویدیوی تصویرسازی دیدم.

    ➖️ موقع تنظیم چک‌لیست فیشال یادم آمد شش سال پیش برای دریافت خدمات حرفه‌ای زیبایی پول داده بودم. از همه‌ی خدمات، عنکبوت کنار دستگاه بخور رایگان بود، اما از همه متخصص‌تر به نظر می‌رسید. همین باعث شد فیشال تخصصی یاد بگیرم.

    ➖️ این کشف هنوز هم گاهی مرا گیج می‌کند.

    ➖️ امروز دوباره این سؤال مطرح شد که چرا هنوز زنده‌ام.

    ➖️ بعد اصلاح شد به: چطور هنوز زنده‌ام؟

    ➖️ پرونده‌ی جدیدی برای این موضوع ایجاد شد.

    ➖️ با وجود رژیم غذایی مبتنی بر دو تخم‌مرغ، یک سیب‌زمینی و مقداری تخمه‌ی آفتابگردان، علائم حیات همچنان مشاهده می‌شود.

    ➖️ موها هنوز سفید نشده‌اند.

    ➖️ دندان‌ها همچنان سر جای خود هستند.

    ➖️ دانشمندان در سکوت فرو رفته‌اند.

    ➖️ چند دقیقه احساس کردم شانزده سال از دنیا عقبم.

    ➖️ چند دقیقه بعد احساس کردم هنوز می‌توانم شانزده سال آینده را جور دیگری بسازم.

    ➖️ هر دو فرضیه برای بررسی بیشتر ذخیره شدند.

    ➖️ متوجه شدم احتمالاً بخشی از بحران وجودی، همان خستگی مزمنی است که لباس فلسفه پوشیده است.

    ➖️ این کشف ارزشمند بود.

    ➖️ البته احتمالاً سه سال دیگر هم درباره‌اش فکر خواهم کرد.

    ➖️ چند بار وسوسه شدم سیستم جدیدی طراحی کنم.

    ➖️ مقاومت کردم.

    ➖️ بعد برای مدیریت مقاومت در برابر سیستم‌سازی، یک سیستم طراحی کردم و چند صفحه شب‌هول خواندم.

    ➖️ هنوز مطمئن نیستم این را باید موفقیت حساب کرد یا شکست.

    ➖️ امشب بیشتر از حد معمول خندیدم.

    ➖️ این اتفاق مشکوک است.

    ➖️ شاید لازم نباشد هر روز جهان را نجات دهم.

    ➖️ این فرضیه هنوز در حال بررسی است.

    ➖️ گزارش امروز با موفقیت ثبت شد.

    ➖️ میز تشریح برای فردا همچنان رزرو است.

    #گزارش_نیک

    «ما آیندگانیم. فقط فعلاً در حال رفع اشکال نسخه‌ی آزمایشی خودمان هستیم.»

  36. -سال‌واژه‌ی من «واقعیت‌بافی»
    -نمره‌ی امروز ۷ به دلایل پایین.
    -در مترو چند صفحه کتاب خاندم.
    -کمی پیاده روی کردم. چه حکمتی‌ست که وقت راه رفتن گرمت نیست و وقتی به جایی میرسی به غلط‌کردن می‌افتی.
    -وبینار نویسنده‌ساز را شرکت جستم. استاد هنوز گلویش داریوش بود. کوتاه در وبینار ماند و مبینا و سه‌تا از دوستان ادامه دادند. وقتی رفت یکی با نام مستعار جلسه را به هم ریخت. اگر استاد بود بلاکش می‌کرد.
    -روزگفتار وُیسیدم و در کانال گذاشتم. راجع به چیزی که از یکی از نامه‌های یوسا از کتاب «نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی جوان» فهمیدم به دوستانم گفتم. راجع به پیداکردن ایده برای داستان. خودم هم صدایم خش‌دار شده.
    -بروم امشب فیلمی ببینم. شاید.
    شب خووش.

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/ghazalehfaegh
    «غزاله فائق» را هم فارسی سرچ کنید پیدا می‌شود.

  37. امروز روز گندی بود.
    کارهای نیکم پرسشگری با زمزمه، حضور در وبینار نویسنده‌ساز و کارگاه پرسش نجات‌بخش بود.
    صفحات صبحگاهی نوشتم. دوبار هم هذیان‌نویسی کردم.
    روز گندی بود. حوصله ندارم بیشتر از این ازش بگم.
    سال‌واژه‌مم ارتباطه که اونم گند بود.
    اینم داروَگ مامان. https://t.me/sarazolfaghary

  38. سال‌واژه‌ام: درنگ

    —با سرگیجه از خواب بیدار شدم.

    —صبحانه خامه و عسل خوردم.

    —شعر خواندم.

    —تینت لب قرمز زدم.

    —با مامان دلمه‌ی برگ مو پختیم.

    —کارگاه کاریکلماتور را بودم.

    —در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    —کتاب‌ها و جزوه‌هایم را مرتب کردم.

    —به چند کتاب نوک زدم.

    —آزادنویسی کردم.

    —مافین پختم.

    —امروز فاطمه بودم.

    https://t.me/sarachegenii

  39. سال‌واژه‌ام: طلوع، چون به خیالم هر زودتر بیدار می‌شوم، روزم پربارتر می‌گذرد.
    سرماخورده‌ بودید. حالا بهترید؟ امروز دو نفر دیگر را هم دیدم که سرماخورده بودند آقایِ عطسه و بنیان‌گذار مدرسه‌ی نویسندگی، شاهین کلانتری.
    دومین سرماخورده، امروز دومین جلسه‌ی کارگاه کاریکلماتور را برگزار کرد. از اهمیت کلمه‌برداری گفت و کتاب تازه‌اش را همرسانید. خوشحالم که شاگرد اویم. کاریکلماتورهای دوستانم را خاندیم و به همه‌شان افتخار کردم. حسودی‌ هم کردم. چه معنی دارد انقدر خلاقانه و روان بنویسند؟ کارگاه تا پنج ادامه یابید.
    یه وقت پنج، دویدیم در نویسنده‌ساز. دیدن مبینا و آنا و سحر سر ذوقم آورد. دلم برای همه‌شان خیلی تنگ شده بود. حتی مبینا که دیروز دیده بودمش.
    کمی سربه‌سر استادِ رنجورِ بیمار خیش گذاشتم. کار بدی بود. لنای لجی؟
    بعد مثل مست و پاتیل‌ها در خانه گشتم. سعی کردم در شبکه‌های اجتماعی پرسه نزنم. ملال را برگزیدم.
    امروز را بجز صبح که سر کلاس بینایی کامپیوتر بودم و بعد از ظهر که با مدرسه نویسندگی سپری‌ کردمش. هیچ لحظه‌ی نیکی نداشتم. باید قوانین بهره‌وری را جدی‌تر به کارگیرم.

    با مهر فراوان، لنا

  40. از نیکی امروز نمی‌دانم و هرچه هم بود پرید.
    در آغاز و آغازیدن وبینار بودم که زن‌عموجان من پرید.

    1. خداوند به بازماندگان صبر زیبا و آرامش عطا کنه و به عزیز تازه رفته‌ی شما مهربانی و رحمت ابدی.

  41. نیک نامه دُیّم: ۱۴۰۵۰۳۲۸

    سال‌واژه‌ام: زیبایی
    به آراسته‌ گردانان تلفن کردم، گفتند: بیا. رفتم که ابروهایم را بیارایم اما، آراسته‌گرم کارش به اورژانس رسیده بود و روی صندلیش آرمیده بود. گفتند: فردا بیا، امروز به این روز افتاده زیبارو. من که از راه دور آمده بودم، همان‌جا پای نویسنده ساز نشستم؛ خندیدن را آغازیدم و امید را کاویدم. ناگهان، آوای آرامش را شنیدم که گفت: «خانم یاوری بیا». گل از گلم شکفت و امید را بوسیدم و برای زهره‌ی همیشه همراهم بهترین‌ها را آرزو. سر زنبیل بانویی با چادری مِشکی و قلبی مُشکین را به زیبایی گرفتم و به محض به ایستگاه رسیدن، اتوبوس آمد و پاداش نیکی‌ام را در آغوش کشیدم. زیبایی ابروهایم را در آینه دیدم و تبارک الله احسن‌الخالقین را آوازیدم. گوهرتاج بانوی زیبا را بوسیدم. بابا علی را خوب ندیدم اما با آوای خر و پفش، آخرین پیمانه‌‌ی امشبم را نوشیدم.

  42. در مورد حالم نمی‌خوام بنویسم خیلی تکراریه.
    قراره آناهیتا و شایان و دختر خوشگل‌شان نارنگی بیان.
    فسنجون و مرغ شکم پور پختم.
    با نارنگی خیلی بازی کردم.
    سحر دختر خوشگل و خوبم به خونه ما اومد.
    خیلی خوشحال شدم. خیلی خوش گذشت.
    روحیه من با دیدن بچه‌ها خیلی عوض شد.
    دیدن شایان پسرم هم شادی را کامل کرد.
    قدر بودن با عزیزانم را خیلی می‌دونم و خدا را شکر می‌کنم.

  43. صبحم را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز کردم.
    کمی از کتاب «حق نوشتن» را خواندم. تمرینش را انجام دادم و به جان مبینا ملایی که این کتاب را معرفی کرد، دعا کردم.
    سری به تلگرام زدم.
    فیلم نابغه را دیدم. یادداشتی دربارهٔ آن نوشتم و در کانالم گذاشتم.
    جواب ایمیل دوستم را دادم.
    بعدازظهر خوابیدم. خوابی دیدم که خیلی واضح بود و فکرم را درگیر کرد. همه را نوشتم.
    شام پختم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. کمی آزادنویسی کردم و از واژه‌هایی که مبینا در وبینار پیشنهاد داده بود، استفاده کردم. بعد از وبینار دست یک پرسش را گرفتم و رفتم پیاده‌روی. جواب پرسشم را نیافتم، ولی ایدهٔ یک داستان در ذهنم جرقه زد.
    کمی از کتاب «نوشتن خلاق» را خواندم.
    چند شعر از غادة السمان خواندم و کلمه‌برداری کردم.
    آخر شب با همسر و فرزندم رفتیم پیاده‌روی.

  44. گزارش کار نیک فرح
    1. از شش بیدار شدم اما من به استراحت سخت نیازمند بودم، دیروز سه ساعت توی مطب دکتر نیما خرد و خمیر شدم.، چیلر را روی درجه ۲۵ گذاشتم که هوا یکنواخت ملایم باشه و خودم را لای پتو بهاری قنداق پیچ کردم. و با چند نفس عمیق به خواب فرو رفتم.
    2. یک ساعت خواندن کتاب : «نامه‌های فروغ، شازده حمام در پارس، و نوک زدن به چند کتاب روی میزم»
    3. مرتب کردن اشپزخونه بهم ریخته دیشب.
    4. ناهار از رستوران آریایی دخترم سفارش داد.
    5. خواندن کتاب نصرت رحمانی مردی در غبار گم‌شد.
    6. گوش دادن به جلسه سوم کلاس شعر ماهی.
    7. به سالن اجتماعات برج نرفتم. در عوض تفسیر کتاب توحید صدوق علامه سبزواری را گوش دادم.
    8. دیدن مینی سریال خدمتکار.
    9. شرکت در وبینار نویسنده ساز. بخش دومش خیلی با مبینا جان و سحر و اناهیتا و زهره جان خوب گذشت.
    10. ساعت ۶ رفتن به مرکز تجاری نیایش با دخترم و دوستم صدیق چقدر مردم اومدن شلوغ بود و قیمت همه چیز بسیار سرسام آور بالا رفته بود. که تا ۱۰/۵ شب طول کشید. ( برای مادرم شربت سکنجبین و نبات و چای زعفران خریدم)
    11. نماز و نیایش
    12. روزانه نویسی، پست گزارش کار نیک برای سایت مدرسه نویسندگی

  45. Mmm… not much to be honest.
    (امیدوارم گاه گاهی انگلیسی نوشتن در حد یکی دو جمله، از مکروهات نباشد!)
    نویسنده‌ساز و چند صفحه‌ از «نویسندگیِ خلاق». نوشتن برنامه‌ها و کمی فکر کردن، البته نامنظم هر دو.
    «من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ
    ابن زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد»
    -حافظ

  46. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    امروز در آن شکست خوردم.
    هزارکلمه آزادنویسی کردم و شعرکی از آن بیرون کشیدم.
    آموخته‌هایم: زبان خاندم و کمی هم از اساطیر. مطالب تکراری بودند و سیاهی تازه‌ای به دفترم اضافه نکردند.
    خاستم واژه‌دان‌گردی کنم اما سایت بالا نیامد.
    https://t.me/utabkeykha

  47. ۱. صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم
    ۲. آتش درست کردم و بساط کباب راهانداختم
    ۳. تا دو ساعت بعد از صرف غذا چای ننوشیدم تا مانع جذب آهن نشود
    ۴. چالش صد و بیست و چهار شعر هفته را رساندم به بیست هشت.
    ۵. وقتی به خودم نهیب زدم که اینستاگرام را بگذار کنار که وقت نوشتن است، این بار از شدت شوق تپش قلب گرفتم نه از شدت اضطراب
    ۶. حالا که مشغول نوشتن گزارش نیکم با یاد آوری شوقی که آن را هنگام کنار گذاشتن موبایلم احساس کردم، دوباره از شدت شوق دچار تپش‌ قلب شدم.

  48. گزارش نیک ۳۷

    سال‌واژه‌ام: فاصله

    فاصله و جستجو

    — با جستجو فاصله‌ها کم می‌شود‌. در اینستاگرام جستجو می‌کردم که به مدرسه‌ی نویسندگی برخوردم. آشنایی با این مدرسه فاصله‌ها را بسیار کم کرد. به غیر از شاهین کلانتری با خیلی‌ها آشنا شدم. فاصله‌ی دوری و نزدیکی صفر شد. همه کنار همیم. بواسطه‌ی یک جستجو و یک مدرسه.

    — دیشب خوب خابیدم. جای شکرش باقی است.

    — آزاد‌نویسی کردم. خیلی زیاد. فهمیدم آزاد‌نویسی اسیرم کرده. چه اسارت خوشایندی. تا باشد از این اسارت‌ها.

    — «چیزهایی» مرا آزار می‌دهد که نمی‌توانم بنویسم‌شان‌. شاید روزی «چیزها» خودشان اجبارم کنند به نوشتن.

    — با دوستی حرف زدم. حالم بهتر شد.

    — چند صفحه از کتاب شعر «بلوار میرداماد» محمدعلی سپانلو را خاندم.

    — مطلب امشب کانالم، جستاری بود که پیش‌تر در «کارگاه زندگی‌نامه‌نویسی» نوشته بودم. خوشحالم که در این کارگاه شرکت کردم. چشمم به جهان دیگری از خاندن و نوع دیگری از نوشتن گشوده شد.

    — خوابم می‌آید. باید مناسکش را فوری انجام دهم تا بهانه دستش ندهم.

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  49. ۱- خواهرم را به کیک خانگی و قهوه دعوت کردم. کاش یکی هر روز آدم را به این ترکیب دعوت می‌کرد، دیگر آدم از زندگی هیچ نمی‌خواست. یادم آمد که «تنبل» برایم کیک شکلاتی می‌پخت؛ در ظرف پیرکس، در فری که تقریبن کار نمی‌کرد، بدون همزن و هیچ وسیله‌ای. نیمی از کیک خمیر بود و نیمی سوخته اما چقدر کیف می‌داد. نسبت به آن روزهایش تنبل‌تر شده است. (نیست که من نشده‌ام.)

    ۲- ماه امشب همان چیزی بود که از ماه توقع داریم؛ هلالی به نازکی تیغ اما شفاف و درخشان. اعجاب‌آور است که هیچ دوربینی، هر قدر هم حرفه‌ای، قادر نیست چیزها را آن‌طور که چشم انسان می‌بیند ثبت کند و این واقعن قابل‌تأمل است. الهی شکر برای چشم و دیدن.

    ۳- تمام عمر تظاهر کرده‌ام که آدمی منطقی هستم، اما حقیقت این است که بسیار بیش از آنکه منطقی باشم احساسی‌ام. غم به راحتی طنابی می‌شود به دور گردنم و دلتنگی هم صندلی را از زیر پایم می‌کشد. کجا زور من به حس‌‌ها می‌رسد؟

    ۴- ده‌ها ایراد را در سایت‌ها برطرف کردم. هرقدر هم که چک می‌کنی باز هم یک چیزهایی از دستت در می‌روند، به ویژه‌ در نسخه‌های موبایل.

    ۵- دارم خودم را برای ویدئوی بعدی آماده می‌کنم.

    ۶- الهی شکرت…

  50. 1- امروز بیشتر وقتم روی اصلاح پروپزال گذشت. هنوز تمامش نکرده‌ام. گرچه گمان نمی‌کنم بتوانم مدرک دکترا را بگیرم. ولی تعهد است دیگر. باید تلاشم را بکنم.
    2- دومین جلسه کارگاه کاریکلماتور استاد شاهین با تعهدش و با فرهنگواره‌اش خوشحالمان کرد. با آن سرماخوردگی شدیدش عالی درس داد. 3 کاریکلماتوری که از 30 کاریکلماتور انتخاب کردم خلاقیت نداشت. اما با توجه به بازخوردی که استاد به دوستان با سابقه می‌داد تشویقم کرد که این کارگاه را ادامه بدهم.
    3- برق رفته است ولی خوشبختانه لپ تاپم شارژش پر است. رفتم پیش‌گفتار فرهنگواره‌ی استاد را خواندم. پرهیخته‌ام و سُرایش خلاق چشمم را گرفت.
    4- توی گروه صنفی‌مان دارند تصمیم می‌گیرند برای ندادن به موقع و به اندازه حقوق بروند اعتراض کنند. نوشتم بنا به دلایلی که نمی‌توانم بگویم برایم مقدور نیست همراهی کنم. شما که غریبه نیستید سال 1400 به خاطر اینکه توزا توز کرده بودم که توی انتخابات شرکت نمی‌کنم گوشی و لپ‌تاپم را برده بودند و پرونده سیاسی برایم تشکیل شده بود. تا حکم برائتم از اقدام علیه امنیت ملی بیاید مردم و زنده شدم. دیگر حوصله‌اش را ندارم. آن روز روزی بود که قرار مصاحبه برای دوره نویسندگی خلاق با استاد کلانتری را داشتم. بدقول شدم.
    5- هورا برقا اومد. می‌رم به حلزون و شعرش سر بزنم و این گزارش را ثبت کنم و چند صفحه‌ای هم از فرهنگواره بخوانم و بروم سر وقت دعا خواندن. پنج شنبه شب است و اهل قبور چشم به راه دعایی از من مثلاً زنده.
    6- فیبرنوری‌مان وصل نمی‌شد. خیال کردم مودم سوزانده‌ام. اما خوشبختانه سه راهی سوخته بود. وای حلزون امروز چرا ناخوش است؟

  51. امروز در کلاس بازخورد کاریکلماتور حاضر بودم. داشتم به سه‌پستان می‌خندیدم که کسی در زد و در این فاصله که به خروسِ بی‌محل حالی کنم مامانم خانه نیست استاد به جملاتم بازخورد دادند.
    بعد تایپ کردم ک بازخورد مثبت بود یا منفی مسلمانان؟
    ولی هیچکس مسلمان نبود؛ پس جوابی نگرفتم.
    تا همین الان منتظر ویس جلسه بودم تا ببینم استاد چی گفتند اما هنوز فایل ضبط شده در سایت قرار
    نگرفته.
    No matter.
    در مجموع روز فوق‌العاده تخمی و ناجوری داشتم و الان از گلودرد و سردرد دلم میخواهد گریه کنم.
    ‌«سگ بشاشد روی زندگی و همه چیز.»
    لینک کانالِ کوفتیِ نوزادم:
    https://t.me/zargooyehaa

  52. امروز چه کارهای نیکی انجام داده ام:
    سال واژه ام : آفرینش
    ۱-ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه از خواب بیدار شدم، حاضر شدم و به کلاس نقاشی رفتم.
    ۲-برای بچه ها شیرینی رولت صورتی رنگ بردم، چون این هفته جنسیت نی‌نی مشخص شده بود و باید از همه پذیرایی میکردم.
    ۳-درکلاس، درمورد کتاب ‌ها، آموخته ها و خاطراتمان حرف زدیم که خیلی خوش گذشت.
    ۴-در کارگاه کاریکلماتور شرکت کردم.
    ۵-در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
    ۶-تلفنی با خواهرم حرف زدم و تاحدی از دلتنگی در آمدیم.
    ۷-برای شام پیتزا درست کردم.
    ۸-بخشی از پادکست رخ درمورد رضاشاه را گوش کردم.
    ۹-ادامه سریال شنود را تماشا کردم.
    ۱۰-به امروزم از ۱ تا ۱۰، ۱۰ میدهم.

  53. ۱ رفتم برای بارد وم دکتر برای سرماخوردگی ام و بالاخره بهتر شدم الحمدالله.
    ۲ بعدازچند روز مریضی اشپزی کردم.
    ۳ طوطی ذکریا هاشمی رو ادامه دادم و دلپ برای دخترکان شهر نو بازهم سوخت.
    ۴ اخبار ایران و جهان را از یوتیوب گوش کردم.
    ۵ اوشین بدون سانسور رو در اینستا پیگیری کردم.
    ۶ یاد سریال شهرزاد افتادم و چشام به قول شخصیتهای رمان طوطی پر آب شد.
    ۷ الان میخوام در دفتر مخصوصم آزاد نویسی کنم.
    ۸ برای بار هزارم به مملکت بی صاحابم فکر کردم و برای خودم و مردم غصه خوردم.
    ۹ بعدازمدتها یک شوینده پوست خوب خریدم.
    ۱۰ به بچه هایم فکر کردم و دلم برایشان سوخت.از شوهرم پرسیدم از جام جهانی چه خبر و به جوابش گوش ندادم.
    ۱۱ کتاب بهار برایم کاموا بیاور را دارم به صورت صوتی گوش میدم.

  54. سال‌واژه‌ام استمرار است. قرار شده یک‌ سال تمام مشق استمرار داشته باشم. می‌دانید من گنجشک‌ماهی هستم مثل گنجشک از این شاخه به آن شاخه و مثل ماهی فراموشکار. در شاخه‌های بی ربط بال بال می‌زنم و چرایی بال زدنم را فراموش می‌کنم. شاید سال واژه نجاتم دهد.
    ۱ـ دیشب دیر خوابیدم. حدودا ساعت ۲. صبح هم زود بیدار شدم حدودا ساعت ۷. هرچند آزادنویسی‌هایم چنگی به دل نمی‌زند، به انجامش پایبندم.
    ۱- چهار یادداشت از «مردی که در غبار گم شد» خواندم. نثر گیرایی دارد. طاقت نیاوردم به بعد موکولش کنم.
    ۲ – از خواب لیلی و به تصرف درآمدگان رونویسی کردم.
    ۳- جستاری از دفترهای دوکا خواندم.
    ۴ـ حس نامتقارن بودن دارم. چون سر ورزش افت قند داشتم و تمرین‌های سمت چپم نیمه‌کاره ماند.
    ۵ـ دوش بعد از ورزش حالم را جا آورد. خصوصا که یکی دو ساعت خوابیدم.
    ۶- چند صفحه برای کاریکلماتور تمرین نوشتم.
    ۷ـ بعد از آشپزی، سر کلاس کاریکلماتور به تعهد استاد جان فکر می‌کردم. اینکه تعهد است یا عشق؟ اینکه کدام کار است که من هر چقدر هم حالم بده باشد همچنان به انجامش پایبندم. و کدام انگیزه پایبندم می‌کند. برای من که گنجشک ماهی هستم.
    ۸ـ در فکریشه ثبت نام کردم. برای من که دغدغه پرسشگری دارم، کارگاه‌های الهه علیزاده غنیمت است.
    ۹ـ کمی درباره‌ی هراکلیتوس خواندم. باید تا دوشنبه متنم را برای تیچر وحید بفرستم. در کودکی عاشق کارتون بارباپاپا بودم. هراکلیتوس جمله معروفی دارد که دوبار در یک رودخانه قدم نمی‌گذاریم. منظورش تغییر مداوم جهان است. البته لوگوی را تنها اصل ثابت جهان هستی می‌داند. مضحک است اما بین هراکلیتوس و بارباپاپا تشابه عجیبی می‌بینم. چون بارباها هم در موقعیت‌های متفاوت تغییر می‌کنند و فقط ماده‌ی اصلیشان ثابت می‌ماند.
    ۹-کارگاه فکریشه عالی بود. اگر جدی بگیرم نتیجه‌‌بخش است. باید دید سال‌واژه زورش به گنجشک‌ماهی می‌چربد یا خیر.
    پنج‌شنبه‌ها که کارمند نیستم، جریان زندگی می‌ارزد به تمام هفته‌ای که گذشت.

  55. سال واژه من پایندگی

    گزارشک نیکم:

    ۱-امروز صبح دو صفحه آزاد نویسی داشتم.
    ۲-لغت جدیدی به دفترچه‌ی لغاتم اضافه کردم.
    ۳-چندین لغت از زبان انگلیسی را مرور کردم.
    ۴-کتاب درسی‌ام را هم صفحاتی خواندم.
    ۵-موهای مرده اتاقم را خفه کرده بودند.
    با ماشین حمل جنازه، همان جاروبرقی خودمان آنها را روانه قبرستان کردم.

    ۶-اثر مرکب مرکب را خواندم دارن هاردی پیامی داشت برای امروزم: از شما می‌خواهم یادداشت کردن را شروع کنید اینطور می‌توانید سبک زندگی خود را دگرگون کنید.

    ۷-در وبینار شرکت کردم.
    ۸- برای نوشتن جمله قصار دوباره تلاش کردم.
    ۹- یکی از فیلم‌هایی که استاد پیشنهاد داده بودند را تماشا کردم.

    ۱۰- کتاب حق نوشتن را کمی خواندم.
    پیامی که امروز جولیا کامرون در کتابش برایم فرستاد برایتان می‌فرستم:
    فقط باید انجام داد و سخت نگرفت.نوشتن خیلی راحت تر از ننوشتن است.
    فقط آن را انجام بدهید انجام بدهید انجام بدهید.

    ۱۱-سعی کردم پیژامه دست خطم را بکنم و کت شلوار تنش کنم.

  56. حلزون بی‌حوصله و خوشحال همچنان به راهش ادامه می‌دهد.
    درباره‌ی سال‌واژه‌ام “آگاهی”، بیش‌تر شنیدم و یادگرفتم و سه مورد را یافتم تا بیفس عمیش‌تر در این راه بکوشم:
    – نوشتن شکرگزاری‌ها از همه‌ی دنیا و هر چیزی که دارم
    – تمرکز بر تنفس عمیق و آگاهانه،فقط بودن و هیچ کاری نکردن حداقل برای مدت زمان کوتاهی
    – اسکن بدن، دیدن انقباضای ت و احساسات در بدن، رها کردن بودن و همدل شدن با بدنم
    فهرست کارهای نیکی که امروز انجامیدم:
    – رفتن به آزمایشگاه برای چکاپ سالیانه
    – درست کردن املت با فلفل‌دلمه‌ای
    – شستن لباس‌ها
    – شستن ظرف‌ها
    – آب خوردن به میزان کافی
    – قدم زدن
    – ورزش کردن
    – مدیتیشن
    – خاندن پیام‌های دوستان در نشریه‌ی حلزون و لذت بردن از جمع خوبی که بهشان پیوستم.
    – شرکت در وبینار، آشنایی با دوستان زهره جان، گوش دادن به سحر و آناهیتا، و مبینا جان در نقش استاد و خاندن پیام‌های استاد در قالب شاگردانش
    در سایت آقای کلانتری می‌چرخیدم، تا به صفحه‌ای رسیدم که پراز واژه‌های نوساز از نویسندگان بود:
    دوزخرفات مادرد اندوهیاد
    غماوند قلم‌رنجه نیشدارو
    اندوهگرد عشق‌کشی مسافرنامه
    دیرمات آرامسایشگاه کاج‌زدگی
    سگ‌سالی طلابازی سالمرگی

  57. سال‌واژه: تمرکز

    صفحات صبحگاهی.
    فیلم عشق سنگی؟ عشق به سنگ؟ عشق سنگ‌دار؟ چی بود؟ همان را دیدم.
    آزادنویسی.
    غم خوردم.
    کتاب «جور هندوستان» خاندم.
    خابیدم و بیدار که شدم نصف نویسنده‌ساز رفته بود و گفتم عمرن دیگر جا باشد.
    درد خوردم.
    با فرشته کتاب نخاندم. با فائزو و نصیرو و فرشتو حرف نزدم.
    امروز فقط زنده ماندم.

    https://t.me/yaddashtneda

  58. ـ صبح امروز در خستگی و انتظار گذشت. تقریبا یک ساعت و خورده‌ای در انتظار نوبت، پشت درهای بسته‌ی اتاق دکتر ماندیم. هیچ‌وقت گمان نمی‌کردم آن‌قدر شوق دیدار غریبه‌ای را داشته باشم.
    ـ قهوه‌ای با مادر خوردیم. من آیس امریکانو خوردم و او به قول خودش یک کوفتی(کورتادو) نوشید.
    ـ در کارگاه کاریکلماتور شرکت کردم. استاد از واژه‌های خلاق گفتند. من نیز در دفترم قسمتی باز کردم به نام «جستْ‌واژه». (دوتا از کاریکلماتورهایم مردود شد. اما یکی مقبول افتاد. می‌کوشم منطق آن را بیابم.)
    ـ در کاریکلماتور شرکت کردم اما نماندم. نشد که بمانم. یعنی نگذاشتند که بمانم. ( به آقایانِ نامحترم، سگی نثار کردم و کتابی باز کردم تا واژه‌ای بیابم.)
    ـ این‌روزها به همه چیز سگ می‌گویم. نتِ سگ، تابستانِ سگ، سیاستِ سگ، اون بی‌صاحابِ سگ و .. (سگ آرامم می‌کند. گور بابای ناراضی سگ.)
    ـ روی داستان کوتاهم کار کردم و در پینترست به دنبال نقاشی‌های چینی گشتم. داستان جدیدم در چین می‌گذرد.

  59. در راستای کلمه‌ی سالم «ترویج»، دارم پرسش من دقیقن چه چیزی را می‌خاهم ترویج کنم را می‌زیم.

    گفته بودم آخر هفته را طوری می‌خابم که مرده توی قبر نخابیده باشد، همچنان من هفت و نیم صبح.

    درباره‌ی فیلمی که دیده بودم نوشتم. اسلحه‌ی مرگ‌بار. دوست دارم فیلم‌هایی که در آن مردها به شکل واقعی‌تر و دور از کلیشه نشان داده می‌شوند را بیشتر ببینم.

    جلسه‌‌ی مشاوره را رفتم. چیزهایی که می‌گویم برایم از جنس اعتراف‌اند. همین‌که با شرم‌هایم مواجه شوم عالی‌ست. برنه براون هم در «زندگی شجاعانه» می‌گوید که شرم از حرف زدن درباره‌ی او متنفر است. نقل به مضمون البته.

    ناهار را باید زودتر می‌خوردم تا به باشگاه بروم. قارچ و کاهو هم کنار غذا داشتم که دوستش می‌دارم.
    وقت ورزش حالم بهتر است. همین که تمرکز کنم روی یک‌کار و ادامه‌اش بدهم در این روزهای پریشانی کمکم می‌کند. حس کردن عضلاتم را دوست دارم اما وسواس را نه.
    امروز کلاس رقص هم داشتند و آهنگ‌ها همه قری بودند. نگاهشان می‌کردم. فعلن ترجیحم آزادرقصی‌های اسکلانه‌ی خودم است، کمی چسی بود حرکاتشان.

    نویسنده‌ساز را می‌بودم. استاد از کاظم سادات اشکوری خاند. مبینا از احمدرضا احمدی‌ژون خاند و زهره از مجله‌ی حلزون گفت و سحر داستان کودک خاند و آناهیتا هم گفت: «هاپچیو هاپچیو». دلم می‌خاست آناهیتا را گاز بگیرم.

    بعد از آن شام خوردم و ریلکس. نمی‌دانم چرا مدام گرسنه‌ام می‌شود. بزنم به تخته، اشتهام وا شده.

    قصد دارمی زین پس فیلم دیدندی، کتاب خاندندی، و حال نمودندی. باشد که رستگار شوندی.

    باران می‌بارد. سکوت را اگر دوست دارم، یک علتش صدای باران است.
    اوه رعد و برخ.

    پیام‌راه من (وقتی کنجکاوی معادل پارسی کانال چیست و به این کلمه‌ برمی‌خوری):

    https://t.me/Fereshteh_bargi

  60. امروز آینه‌ی محدبم شایدم کورتاژی اتفاق نیفتاده‌ام.
    بهترین قیمت امروز تمام کردن تابستان دیوانه بود، چند روز با فرن و ونتا ودلفین و مادر شان سیسیل ملقب به نزیلا زندگی کردم. خب اینجا من واقعا دلفین بودم. از این تجربه راضی بودم. وقتی نوجوان بودم، کتاب های نوجوان می‌خواندم اما بعد احساسات طلب روحم واردم می‌کرد، رمان عاشقانه بخوانم.(آن موقع هنوز عشق در نظر م درخشان می‌آمد.)
    در مرحله دوم لایی را شارژ کردم و خود دوخت موردعلاقم را ادامه دادم.
    واژه‌هایی که به آن ‌ها فکر می‌کنم: روده‌درازی‌.
    امروز عامدانه تا ساعت ۹ اینترنت مصرف نکردم. سعی دارم مثل سال قبل روزی یک تا دو ساعت اینترنت را قدغن کنم.
    به سال واژه فکر کردم فکر کنم تا فردا به نتیجه‌ برسم.
    در انتهای شب کمی خواهم نوشت.
    امروز سریال«آبی لاجوردی»را شروع کردم.

  61. هنوز اینجایی

    فقط انجامش بده. حتی اگر به نظرت خنده‌دار باشد که در این وضعیت هنوز نفس می‌کشی و زنده‌ای. مهم نیست. واقعاً مهم نیست که چه کاری می‌خواهی انجام بدهی؛ فقط انجامش بده.

    شاید شستن یک لیوان باشد، شاید خواندن چند خط از یک کتاب. فقط انجامش بده. نه برای این که دنیا را تحت تأثیر قرار بدهی، بلکه برای این که به خودت ثابت کنی هنوز اینجایی، هنوز می‌خواهی ادامه بدهی.

    می‌دانم افسردگی می‌تواند آدم را از پا دربیاورد. می‌تواند زندگی را آن‌قدر تاریک کند که روزها و سال‌ها در ظلماتش گم شوی.
    نمی‌خواهم به تو بگویم که «می‌گذرد». چون چیزی که الان اهمیت دارد، همین لحظه است؛ همین که خودت را بلند می‌کنی یا نه.

    شاید هیچ‌کس دوستت نداشته باشد. شاید حتی خودت هم نتوانی تمامِ خودت را دوست داشته باشی. اما باز هم فقط انجامش بده. فقط شروع کن. هرچقدر هم ناقص، هرچقدر هم افتضاح.

    نمی‌گویم برو بیرون و نفس عمیق بکش. می‌فهمم افسردگی چطور ریشه‌های آدم را در خودش حبس می‌کند. از همین جایی که هستی شروع کن.

    نگاه کن؛ عضلاتت هنوز حرکت می‌کنند. دست‌هایت هنوز به فرمان تو کلمه‌ها را تایپ می‌کنند. نگاه کن انگشتانت چطور روی کیبورد حرکت می‌کنند. پس هنوز چیزهایی هستند که به ارادهٔ تو انجام می‌شوند. همین کافی است.

    بگذار آن‌قدر به جزئیات نزدیک شوی که ضربان زندگی را در بدنت حس کنی. ببین بدنت با چه سماجتی تلاش می‌کند تو را سر پا نگه دارد. ببین؛ این تویی که الان این متن را می‌خوانی.

    از تو نمی‌خواهم افسردگی را شکست بدهی. نه. لازم نیست همین امروز در جنگی پیروز شوی. فقط اجازه بده باشد و در عین حال تو هم کارت را انجام بده. قدم کوچک خودت را بردار، حتی اگر افسردگی همان گوشه نشسته باشد و تماشایت کند.

    منتظر هیچ‌کس نمان. یکی از بزرگ‌ترین خطاها در مواجهه با افسردگی این است که زندگی را به آمدن کسی یا چیزی گره بزنی. از همان جایی که هستی شروع کن. با همان توان اندک. با همان دست‌های خسته.
    فقط یک کار انجام بده.
    بعد یکی دیگر.

    پ.ن: لطفاً فقط بمون. همیشه برای تمام‌کردن این زندگی فرصت داری. الان فقط با خودت بمون.

    1. در مورد حالم نمی‌خوام بنویسم خیلی تکراریه.
      قراره آناهیتا و شایان و دختر خوشگل‌شان نارنگی بیان.
      فسنجون و مرغ شکم پر پختم.
      با نارنگی خیلی بازی کردم.
      سحر دختر خوشگل و خوبم به خونه ما اومد.
      خیلی خوشحال شدم. خیلی خوش گذشت.
      روحیه من با دیدن بچه‌ها خیلی عوض شد.
      دیدن شایان پسرم هم شادی را کامل کرد.
      قدر بودن با عزیزانم را خیلی می‌دونم و خدا را شکر می‌کنم.

  62. گاییده شدن با حلزون. شب تا صبح بیدار ماندن. خاندن جستارهای زندگی‌نامه. تجاوزیدن به آن‌ها با ویرایش و بعد کسب اجازه برای نشر از چند نفر. آخرش هم برنامه تغییر کرد. قرار شد برای این جلد فهرست را بیاوریم. واقعن نمی‌خواهم دوباره چشم و دست را با گوشی یکی کنم. هر چند از نشریه خوشم می‌آید. صد لنعت که به نت‌. کجاست دوران چاپخانه و حروف‌چینی؟ مرا به قبل از انقلاب برگردانید. به دهه‌ی هفتاد و هشتاد هم راضی‌ام. می‌دانم امکانات نبوده اما خسته شدم از این همه رسانه. بدبختی تمام زندگی‌ات هم به آن مربوط.
    در مورد نشریه‌ صد بار وویس گرفتم و هر صد بار به دلایلی پرید. وقتی دیدم مرادپور هم آمده در گروه حلزون بخشی از خستگی امروز را شست. یکی از هزاران کراش‌هایم در مدرسه‌ی نویسندگی.
    کاریکلماتور را ببودم. یادم رفت تمرین بفرستم. سریع سه‌تایی از جملاتی که در هفته نوشته بودیم برگزیدم. آخر جلسه رفتم بیمارستان.
    امروز شاید تنها ده دقیقه‌ای برای ناهار وقت آزاد داشتم، با این حال احساس می‌کنم هبچ کاری نکرده‌ام. چوون نه کاریکلماتور تمرین کردم. نه برای گسترش واژگانم کاری کردم. نه کتابی خاندم و نه تلاشی برای معناسازی. حتا آزادنویسی هم نکردم. بعد ارسال حداقل بیست دقیقه‌ای باید بنویسم.
    بیچاره خانم کام‌ساعد حتمن این چند روز خاب و خوراک ندارند. الهیی بمرند برراشش

  63. احتمال نوشتن این گزارش برای من، از باردار شدن اسب دریایی نر و توت بودن موز هم عجیب‌تر و غیرممکن‌تر به نظر می‌رسید. اما خب، دنیا دارِ عجایب است و برای هر اتفاق عجیب و خارق‌العاده‌ای (به معنای خارج از عادت. رجوع شود به دینی دوم دبیرستان) یک اولین بار وجود دارد.
    پس، سلام بر اولین گزارش نیک من.
    – از شانس زیبایم، قرعه شیفت پنج‌شنبه این هفته به نام من درآمده بود. بنابراین صبح، سلام بر خورشید و آزمایشگاه دادم.
    – برنامه‌ی Down Dog را برای یوگای روزانه دانلود کردم. تجربه‌ی خوبی بود، فقط در طول تمرین بیش از حد با سگ‌ها سروکار داشتم: سگِ سر بالا، سگِ سر پایین، سگِ سه‌پا و… البته مشکلی نیست. حداقل این‌طوری می‌توانم اخلاق سگی بعضی همکاران را بهتر درک کنم.
    – برای خرید شلوار سفید به بازار رفتم. بین همه شلوارها یکی بود که خیلی نظرم را جلب کرد. شلوار که نبود! برای خودش آینه‌ای بود به وسعت چیزی که قرار بود بپوشاند و محتویات درونش را کاملاً بازتاب می‌کرد.
    زیبا؟ احتمالاً
    جادار؟ حتماً
    مطمئن؟ فععک نکنم
    طبیعتاً نخریدم.
    – رفتم خوشگلاسیون.
    – سفر به دیار گوگوریوی قدیم، چوسان ندیم و کره جدید که جزو لاینفک برنامه روزانه‌ام است، طبق معمول انجام شد.
    – در حال نوشتن گزارش نیک‌ام هستم و بعد از آن هم سعی می‌کنم تمرین جلسه‌ی قبل نویسندگی خلاق را که نرسیدم (یا بهتر بگویم ترسیدم) انجام بدهم به جایی برسانم.

  64. کودک و داستانک، دو کلمه‌ی امروزم بود
    -سال‌واژه‌ام: تدریس‌.
    باید برای تحققش بچه‌ها را بشناسم. کتاب‌ کودک‌های بیش‌تری بخوانم.‌
    -وبینار ضبط‌شده‌ی «۳ گام نخست در نوشتن برای کودکان+گاوهایی که تایپ می‌کنند» را در یوتیوب دیدم.
    -تو گروه «داستانک حلزون‌ها» عضو شدم تا به طور ویژه روی داستانک‌های نشریه‌ی حلزون کار کنیم و حسابی یاد بگیرم از دوستان.
    -قبل وبینار چُرت کوتاهی زدم.
    -رفتم نویسنده‌ساز.
    -لحظه‌آخری سالادی تدارک دیدم برای شام.
    -بعدِ شام نشستم پای مرتب کردن نیک‌کارهایم.
    -یادداشت کانال را هوا کردم.
    -گزارش نیک امروز را هم نوشتم.
    https://t.me/ZahraKordevaly

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *