داستان کوتاه «صفحه‌های سوخته» از ندا سلیمی‌فرد

باید هر طور شده دنبال جواب سؤال‌هایم بروم. می‌خواهم هر چیزی را که دستگیرم شد، در دفترچه‌ام ثبت کنم. اول از همه باید لپ‌تاپم را روشن کنم، درباره‌ی آن سال‌ها اطلاعات بیشتری به دست بیاورم و برای پیدا کردن جواب سؤال‌هایم برنامه‌ریزی کنم، اینکه از کجا شروع کنم.
پرونده‌های ارسالی از آزمایشگاه ووهان بالاخره به دستم رسید. بیشترشان اسکن‌های ناخوانا از دفاتر ثبت روزانه بودند. رئیس بخش ویروس‌شناسی در آن سال‌ها دکتر «لی» بوده، کسی که طبق گزارش‌های رسمی دولت چین، علت مرگش نارسایی قلبی ثبت شده است. اما این توضیح از همان ابتدا برایم قانع‌کننده نبود. پروندهٔ پزشکی دکتر لی را ورق زدم. پیش از ایست قلبی، مدتی با علائم و بیماری‌های دیگری هم درگیر بوده، اما بخش‌هایی از پرونده به‌وضوح دستکاری شده است. از همان‌جا فهمیدم اگر قرار باشد چیزی کشف کنم، پشت این اسناد ناتمام است. باید به چین بروم و با همکاران و خانواده‌ی دکتر لی حرف بزنم.
در تمام مسیر پرواز چشم‌هایم را بسته بودم، اما ذهنم یک لحظه هم آرام نمی‌گرفت. مدام به این فکر می‌کردم قرار است با چه کسانی روبه‌رو شوم، چه چیزهایی دستگیرم شود و اصلاً پا در چه مسیری گذاشته‌ام. در دلم آشوب بود و قلبم تندتر از همیشه می‌زد.
اولین مقصد من مرکز تحقیقات پکن بود، جایی که با رئیس دپارتمان ویروس‌شناسی، دکتر «چو»، قرار داشتم. پیش از آمدن برایش ایمیل زده و برنامه‌ی سفرم را توضیح داده بودم. او هم با استقبال جواب داده و گفته بود که منتظرم خواهد بود. در ظاهر، رفتارش دوستانه بود، اما از همان جلسه‌ی اول و گفت‌وگوهایی که در روزهای بعد با هم داشتیم، متوجه شدم زیر این ظاهر آرام، چیزی پنهان است. نه‌فقط خودش هم به مرگ دکتر لی مشکوک بود، بلکه موقع حرف زدن خیلی محتاط و باترس حرف می‌زند و نمی‌خواست به خیلی چیزها اشاره کند و از زیرشان در می‌رفت.
روز بعد به آدرسی رفتم که دکتر چو از خانواده‌ی دکتر لی به من داده بود. هرچه بیشتر حرف زدیم، تناقض‌ها واضح‌تر شدند. بعضی چیزهایی که همسر دکتر لی می‌گفت، با حرف‌های دکتر چو نمی‌خواند. وقتی هدفم را برایشان توضیح دادم و دلیل به چین آمدنم را برایشان شرح دادم، همسرش ناگهان تغییر موضع داد و بخشی از حرف‌هایی را که چند دقیقه قبل گفته بود، پس گرفت. دخترش هم با نگاهی کوتاه و اشاره‌ای خیلی ظریف از من خواست بحث را تمام کنم و آنجا را ترک کنم و با یادآوری آن‌روزها موجب ناراحتیِ آنها نشوم.
چند روز بعد را در هتل گذراندم. گاهی به دپارتمان می‌رفتم و پرونده‌ها را دوباره بررسی می‌کردم، گاهی ساعت‌ها پشت لپ‌تاپ می‌نشستم و اسکن‌ها را خط‌به‌خط بالا و پایین می‌کردم، بلکه چیزی از میان آن همه حذف و دستکاری بیرون بزند.
روز دوشنبه، ۵ مرداد، در دپارتمان مشغول بررسی پرونده‌ها بودم که خبر دادند دختر دکتر لی برای دیدنم آمده است. روی نیمکتی در محوطه نشسته بود و منتظر من مانده بود. دیدارمان بیشتر از چند دقیقه طول نکشید، اما همان چند دقیقه مسیر همه‌چیز را عوض کرد. دفتری به من داد و گفت: «این دفتر یادداشت‌های پدرم است. مربوط به روزهای قبل از مرگش. در آن چیزهایی از مطالعات و تحقیق‌هایش نوشته که اگر خودتان بخوانید، شاید بتوانید از دلشان چیزی پیدا کنید. مطمئنم چیزهای مهمی در آن هست. پدرم آن را جایی مخفی کرده بود تا من پیدایش کنم.»
ساعت ۲:۱۵ بامداد است. در اتاق هتلم نشسته‌ام. لپ‌تاپ روی زانوهایم است و دفترچهٔ جلدچرمی قهوه‌ای‌رنگی که عصر به دستم رسید، روبه‌رویم باز مانده. خط‌های لرزان و شتاب‌زده‌ی دکتر لی در این صفحه‌ها داستان دیگری را روایت می‌کنند.

۸ مرداد ۱۴۰۵
پکن- هتل
دفترچه را بستم. صدای برخورد دو جلد چرمی در سکوت سنگین اتاق، شبیه بسته شدن درِ یک سلول بود. دستم را چند ثانیه روی جلد نگه داشتم. پلک‌هایم از خستگی و دود سیگار می‌سوخت. از جا بلند شدم و کنار پنجره رفتم. پکن در این ساعت از شب، زیر لایه‌ای از غبار و نورهای مصنوعی، شبیه هیولایی خوابیده بود که نفس‌هایش بوی آهن و بتن می‌داد. به بازتاب صورتم در شیشه نگاه کردم. خودم را به سختی شناختم. چشمانم گود افتاده بود و رنگ صورتم پریده بود. از خودم پرسیدم: «داری دنبال چه می‌گردی؟ حقیقتی که صاحبش را زیر خاک فرستاد، اگر دستت به آن برسد، با تو چه خواهد کرد.» دوباره پشت میز نشستم. لپ‌تاپ هنوز روشن بود و فن دستگاه با صدایی یکنواخت می‌چرخید. فایل‌های ارسالی از آزمایشگاه ووهان را که دکتر چو برایم فرستاده بود، یک بار دیگر باز کردم. حالا که یادداشت‌های شخصی دکتر لی را خوانده بودم، آن اسکن‌های ناخوانا معنای دیگری پیدا کرده بودند. لکه‌های سیاه، بریدگی‌ها و خط‌خوردگی‌ها دیگر خطای اسکن به نظر نمی‌رسیدند. بیشتر شبیه یک پنهان‌کاریِ حساب‌شده بودند.
خودکارم را برداشتم. این اولین سطر در دفتر یادداشت‌های خودم است. از این لحظه باید همه‌چیز را ثبت کنم. باید دوباره سراغ دختر دکتر لی بروم. آن نگاهی که در خانه به من کرد، از جنس ترس نبود؛ از جنسِ «حرف‌های نگفته» بود. او دفترچه را به من داد چون می‌دانست من تنها کسی هستم که می‌توانم کمکش کنم تا معما حل شود. دفترچه را بی‌دلیل به من نداده بود. یا به من اعتماد کرده بود، یا آن‌قدر درمانده شده بود که دیگر راهی جز اعتماد نداشت.
ساعت حدود ۳:۳۵ بامداد بود که پیامکی دریافت کردم: «امشب نخوان. فردا صبح، ساعت ۸. کافه‌ی پشت درِ جنوبی دانشگاه. تنها.» شماره ناشناس. متنِ فارسی بود. این یعنی من تنها نیستم.

۹ مرداد ۱۴۰۵
پکن – کافهٔ پشت درِ جنوبی دانشگاه
پکن این روزها بوی بارانِ مانده می‌دهد؛ بوی آسفالت خیس و هوایی که هنوز از رطوبت شب قبل خالی نشده است. کف پاهایم از بی‌خوابی تیر می‌کشید. کافه کوچک بود و شیشه‌هایش از بخار پوشیده شده بود. میزی را انتخاب کردم که پشتم به دیوار باشد و در ورودی از چشمم دور نماند. نمی‌دانستم قرار است با چه کسی روبه‌رو شوم و همین ندانستن، اضطراب را سنگین‌تر می‌کرد. درِ کافه باز شد و دختر دکتر لی وارد شد. نه با عجله، نه با نمایش. خیلی آرام و طبیعی مثل کسی که سال‌هاست هم را میشناسیم، آمد و با لبخند روبه‌رویم نشست. موهایش را جمع کرده بود. چهره‌اش بی‌آرایش، ساده و مرتب بود. نگاهش، برخلاف ظاهر آرامش، باری از خستگی را با خود می‌کشید.
او دفترچه را پس نخواست. فقط گفت: «پدرم همیشه دو نسخه می‌نوشت. یکی برای خودش. یکی برای اینکه اگر یک روز لازم شد کسی دیگر بخواند.»
گفتم: «صفحه یا شاید هم صفحاتی از دفترچه کنده شده‌اند.»
بعد، یک جمله گفت که : «آن صفحه‌ای که تو می‌گویی نیست، من هم ندیدمش. اما می‌دانم کِی از دفترچه جدا شد.»
گفت در آخرین هفته، پدرش یک شب دیرتر از همیشه به خانه برگشته بود. روی انگشت اشاره‌اش زخمی بوده، چیزی شبیه بریدگی کاغذ، اما عمیق‌تر. و همان شب، برای اولین بار دفترچه را در کیفش نگذاشته بود، برده بود و زیر کاشی آشپزخانه پنهانش کرده بود.
از او پرسیدم «چنگ» را می‌شناسی؟ فنجان قهوه‌اش را جابه‌جا کرد و گفت:«نه، اسمش را اینجا نیاور.» و بعد یک تکه کاغذ از داخل جلد موبایلش درآورد. رویش چند رقم بود، نه شماره تلفن، نه رمز: (۳۰.۶۱۶۵، ۱۱۴.۲۵۷۹)
گفت: «این را از پشت قاب عکس پدرم پیدا کردم. نمی‌دانم چیست. فقط می‌دانم وقتی می‌ترسید، چیزها را تبدیل به عدد می‌کرد.» وقتی از کافه بیرون آمدیم، در شیشهٔ روبه‌رو، سایه‌ی مردی را دیدم که گوشی‌اش را پایین آورد. نه نگاه کرد، نه دوید. فقط انگار مطمئن شد ما همان آدم‌هایی هستیم که باید زیر نظر گرفته شوند.

۱۰ مرداد ۱۴۰۵
پکن – دپارتمان ویروس‌شناسی و هتل
دپارتمان مثل همیشه بیش از حد تمیز بود. دکتر چو آن روز مهربان‌تر از قبل به نظر می‌رسید، اما این مهربانی هم نتوانست احتیاط پنهانش را بپوشاند.
به بهانهٔ بررسی آرشیو، از او درخواست دسترسی گسترده‌تری کردم.
گفت:«دسترسی آرشیو؟ چرا این‌قدر عجله داری؟»
گفتم:«برای اینکه هر روزی که می‌گذرد، فایل‌ها قدیمی‌تر می‌شوند.»
نگاهم کرد، اما چیزی نگفت.
در آرشیو، میان پوشه‌ها، یکی توجهم را جلب کرد. رویش نوشته شده بود: «پرونده‌ی نگهداریِ تهویه.» همان چیزی که یادداشت ۹ دسامبر دکتر لی را به خاطرم آورد، همان خواب درباره‌ی ترک در لوله‌ی تغذیه‌ی محفظه. پوشه را باز کردم. نصف صفحاتش کنده شده بود. فقط جای منگنه‌ها مانده بود، مثل جای دندان روی گوشت.
وقتی برگشتم هتل، درست است که درِ اتاقم قفل بود. اما چیزی تغییر کرده بود: «پرده‌ای که همیشه سمت راست جمع می‌کردم، این بار چپ بود.»
به دختر دکتر لی پیام دادم: «امشب جایی نرو. تا اطلاع ثانوی.» یک دقیقه بعد جواب داد: «من همیشه جایی نمی‌روم.»
تمام این اتفاق‌ها یک چیز را روشن می‌کرد، کسی هست که نمی‌خواهد حقیقت فاش شود. و همین سؤال آزارم می‌داد که آن حقیقت چه می‌تواند باشد که حتی بعد از این همه سال، هنوز از افشایش می‌ترسند.
تصمیمم را گرفتم. از این به بعد لپ‌تاپم را به وای‌فای هتل وصل نمی‌کنم. فایل‌ها را روی فلش رمزگذاری می‌کنم. و فردا، به هر شکلی که شده، بلیت قطار تندرو به ووهان می‌گیرم. مسیر اصلی من آنجاست. این عددها بیش از آن‌که رمز باشند، شبیه مختصات‌اند، مختصاتی که بوی ووهان می‌دهند.

۱۱ مرداد ۱۴۰۵- ووهان
سوارِ قطارِ سریع‌السیری شده بودم که با سرعت زیاد مرا به ووهان رساند. ساعت ۴ عصر به ایستگاه ووهان رسیدم. هوای ووهان سنگین‌تر و مرطوب‌تر از پکن است؛ بوی رطوبتِ ماندگار، رودخانه و روغن داغِ دکه‌های خیابانی در اطرافِ ایستگاه راه‌آهن به گوش می‌رسد.
دیشب در هتل تمام اطلاعات و فایل‌ها را رمزگذاری کرده و روی دو فلش جداگانه ریختم و در جاهای مختلف از وسایلم هرکدام را قایم کردم، یکی را داخل آستر کاپشنم و دیگری را در تهِ قوطی قرص‌های جوشانم.
روی نقشه‌ی آفلاین آن اعداد را وارد کردم و متوجه شدم درست است مختصات جایی در ووهان است. برای همین از ایستگاه قطار، به هتلی رفتم که نزدیک همان مختصات بود و با نام جعلی اتاقی رزرو کردم. بعد سیمکارتم را عوض کردم و به دختر دکتر لی با پیامکی خبرِ رسیدنم به ووهان را، رساندم. پاسخش کوتاه بود، اما تپش قلبم را تندتر کرد: «مواظب خودت باش.» نقطه‌ی مختصات گذاری شده، نه بیمارستان است نه آزمایشگاهِ رسمی. مربوط به محله‌ای قدیمی است. و این برایم سوال شده که چرا باید همچین مختصاتی را پشتِ قاب عکس پنهان کند. امشب را باید در اتاق بمانم و مسیر فردا را مرور کنم.

۱۲ مرداد ۱۴۰۵
ووهان- هتل
صبح زود، زیر بارانی ریز و یکنواخت، راهی مختصات شدم. آدرس مرا به کوچه‌ای بن‌بست و تنگ رساند. ساختمانی چهارطبقه با دیوارهای سیمانی. از پله‌های تاریک بالا رفتم. طبقه‌ی سوم، واحد ۳۰۲.
قفل در قدیمی بود. کلید نداشتم، اما لبه‌ی در کمی فاصله داشت. با فشار شانه، قفل زبانه‌دار با صدای کمی باز شد. خانه تقریباً خالی بود، یک تخت فنری، یک میز چوبی شکسته و انبوهی از روزنامه‌های باطل‌شدهٔ سال ۲۰۱۹ روی زمین. اما روی دیوار اتاق خواب، عکس دسته‌جمعیِ قدیمی‌ای نصب شده بود: چند تکنسین با روپوش سفید آزمایشگاه. چهره‌ی یکی از آن‌ها با خودکار قرمز خط خورده بود. زیر عکس، با خطی شتاب‌زده نوشته شده بود: «چنگ.» اینجا خانه‌ی چنگ بوده! همان تکنسینی که دکتر لی در یادداشت‌هایش از او نام برده بود.
به سرعت شروع به گشتن کردم. زیر تخته‌های کفپوش، کنار همان‌جایی که کمد دیواری قرار داشت، لایه‌ای از گچ تازه دیدم. با چاقوی مسافرتی‌ام گچ را تراشیدم. یک قوطی فلزی سیگار پیدا کردم. داخل قوطی فلش مموری و یک کارت شناسیِ باطل‌شده‌ی آزمایشگاه ووهان بود که به نام «چنگ» صادر شده بود. همان لحظه، صدای پایی روی پله‌های چوبی بیرون پیچید. صدای گام‌ها سنگین بود.
دست از کار کشیدم. نفسم را در سینه حبس کردم. صدای پا درست پشت در واحد ۳۰۲ ایستاد. دستگیره‌ی در آرام به پایین چرخید.
تنها راه نجات، پنجره‌ی کوچک بالکن پشتی بود که به سقف راه‌پله‌ی اضطراریِ همسایه باز می‌شد. قوطی فلزی را داخل جیبم چپاندم، خودم را از پنجره بیرون انداختم و روی فلز زنگ‌زده‌ی راه‌پله فرود آمدم. صدای شکستن درِ آپارتمان را شنیدم، اما نماندم تا ببینم چه کسی وارد شده است. در میان باران و کوچه‌های پیچ‌درپیچ ووهان میدویدم.
برگشتم هتل و فلش را به لپ‌تاپ زدم.گوشی‌ام زنگ خورد. دست‌هایم هنوز می‌لرزند. اسم فایل‌ها بی‌معنا بود، اما کدها بوی دستکاری می‌داد.

۱۳مرداد ۱۴۰۵
ووهان- هتل
صبح برای صرف صبحانه به بیرون هتل رفتم و وقتی برگشتم متوجه شدم که کسی وارد اتاقم شده بود. چیزی را نبرده بودند، فقط جابه‌جا کرده بودند، همان‌قدر که بفهمم تنها نیستم. تار مویی که روی زیپ چمدان گذاشته بودم، سر جایش نبود. همان شب، هانی پیام داد که اگر هنوز می‌خواهم زنده بمانم، فقط از مسیرهایی بروم که خودش گفته. منظورش همان مختصات بود. اسمش را روی صفحه‌ی گوشی که دیدم، انگار اتاق کمی گرم‌تر شد. این اولین بار بود که حس کردم او فقط دخترِ دکتر لی نیست.

۱۴مرداد ۱۴۰۵
ووهان- کافی‌نت
فلش را در کافی‌نتی در محله‌ای دور از هتل باز کردم، جایی با رایانه‌های قدیمی. رمز فایل باز شد. نه با شانس، با یک خطِ عددی که از مختصاتِ محل به ذهنم رسیده بود. آن‌چه بیرون آمد، صدا بود. صدای چنگ. صدای مردی که دارد خودش را توجیه می‌کند و هم‌زمان می‌فهمد دیر شده. چنگ گفت پشتِ شیشه‌ی کافه نشسته بود و فیلم می‌گرفته، چون کارش همین بوده: ثبتِ رفت‌وآمدها، ثبتِ جابه‌جایی جعبه‌ها، ثبتِ چیزی که باید «حادثه» به نظر می‌رسید. او برای پولِ اضافه و برای این‌که شغلش را از دست ندهد، با دکتر چو کنار آمده بود. دکتر چو، همان‌طور که بعدتر فهمیدم، از آن پزشک‌هایی بود که آدم را با لبخند و نسخه می‌فروشند.
داخل فلش گزارش‌های فنیِ دستکاری‌شده، نسخه‌های پیش و پس از اصلاحِ آزمایش تهویه، فهرستی از نام‌هایی که از پرونده‌ها حذف شده بودند و دو فایل ویدیویی.
در فایلِ اول، تصویر روشن‌تر بود. مردی که دکتر لی در فیلم با او حرف می‌زد، همان کسی بود که چهره‌اش در عکس خط خورده بود؛ چنگ. او در فیلم می‌گفت: «یک حادثه، اگر درست مدیریت شود، حادثه نمی‌ماند. تبدیل می‌شود به گزارش.»
دکتر لی جواب می‌داد: «حادثه؟ مشکل دستگاه‌های تهویه حادثه بود اما کار شما چه؟ آدم‌ها چه؟»
چنگ لبخند زد و گفت: «من کاره‌ای نبودم. آنها گفتند آدم‌ها همیشه هزینه‌ی آزمایشات و گزارش‌اند.»
فایلِ دوم، کمی خراب بود. ویرایش شده بود، اما نه آن‌قدر که نتوانم نفسِ واقعی‌اش را حس کنم. نام دکتر لی چند بار در حاشیه آمده بود، نه به عنوان مقصر، به عنوان کسی که دیر فهمید و زود مرد.

۱۵مرداد ۱۴۰۵
ووهان- ایستگاه قطار
شب، تصمیم گرفتم با قطاری به پکن برگردم و تحقیقاتم را کامل کنم. در ایستگاه، مردی را می‌دیدکه کیف مشکی داشت. در واگن، روبه‌رویم پیرزنی نشسته بود که تا نیمه‌شب تخمه می‌شکست. صدای شکستن پوست تخمه‌ها، اعصابم را خرد می‌کرد. به همه مشکوک بودم، فکر می‌کردم همه جمع شده‌اند و مرا زیرِنظر دارند. مردی که کیفِ مشکی داشت و لبخند می‌زد یا همین پیرزنی که منظم داشت تخمه می‌شکست.
خیلی چیزها دستگیرم شده بود. اما ووهان دیگر جای امنی برای ماندن نبود. باید برمی‌گشتم و اینها را ثبت می‌کردم و به ایران ایمیل می‌زدم و اطلاعاتی که به دست آورده بودم را در آن گزارش می‌دادم. نزدیک سحر بود که تلفنم لرزید. پیامی از شمارهٔ دختر دکتر لی بود. برای فردا با هم قرا گزاشتیم.

۱۶ مرداد ۱۴۰۵
پکن- کافه‌ای در مرکز شهر
برای اولین بار، هانی را از نزدیک دیدم. وقتی نشست روبه‌رویم، دست‌هایش از استکان چای می‌لرزید. گفت پدرش، دکتر لی، دیگر آخرهای کار می‌دانست. می‌دانست چیزی که گرفته، صرفاً یک سرماخوردگی یا یک ویروسِ معمولی نیست. خودش فهمیده بود این بیماری از همان بیماری‌هایی است که درمانی هنوز برایش پیدا نشده و جانِ خیلی‌ها را خواهد گرفت. فهمیده بود که سرعتِ انتقالش بسیار زیاد است و همه‌گیر خواهد شد.
بعد هانی آهسته ادامه داد: «پدرم کرونا را گرفت. و بعد پنهانش کردند. چون اگر می‌گفتند دکتر لی از همان چیزی مرده که خودش درباره‌اش هشدار داده بود، نخِ همه‌چیز پاره می‌شد.»
تا آن لحظه، هنوز داشتم با کلمات کنار می‌آمدم. اما وقتی صفحه‌ی بیست‌ویکم دفترچه را پیدا کردم، دیگر داستان از حدِ حدس گذشته بود.
آن صفحه لای جلد دوخته شده بود، مثل زخمِ پنهان. دستخطِ دکتر لی تندتر و بریده‌تر از قبل بود. نوشته بود که عمرش کفاف نمی‌دهد، که تب و سرفه و خستگیِ عجیب، فقط نتیجه‌ی یک اشتباه سهوی یا اتفاقی نیست. نوشته بود:
«خفاش، بهانه‌ی دروغِ بزرگ‌تر است.»
بعد پایین‌تر: «ویروس را بشر ساخته. نه از طبیعت، از بی‌احتیاطیِ عمدی، از آزمایشِ پنهان، از دست‌هایی که بعداً شستن‌شان سخت شد.»
و اسم‌ها را آورده بود: «چو و چِنگ و شاید افراد بیشتری از بالادستی‌ها و قدرتمندان و سیاستمداران.»
کنار نام چِنگ، یک جمله بود: «او برای ماندن در آنجا، همکاری کرد.»
همان‌جا فهمیدم چرا صدای چِنگ در فایل‌ها این‌قدر شکسته بود. او فقط مردی بود که دید اگر نگوید، شغلش می‌رود، و اگر بگوید، خودش هم می‌رود. فهمیدم او هم قربانی بود و بس.

۱۷ مرداد ۱۴۰۵ به بعد
از امروز همه چیز سرعت گرفت. هانی دیگر فقط همراهِ یک پرونده نبود. بین ما چیزی شکل گرفته بود که نه شبیه عشقِ آرام بود، نه شبیه دلدادگیِ تمیز. بیشتر شبیه هم‌دستیِ دو نفره بود که رابطه‌‌ی عاطفیِ وابستگی‌داری هم در آن بود.
من نسخه‌های پشتیبان را آماده کردم. چند فایل رمزگذاری‌شده، چند عکس از دفترچه، چند قطعه صوتی. همه را برای استادم در دانشگاه تهران ایمیل کردم.
اما هنوز خیلی چیزها بود که اینجا در چین حل نشده بود. دکتر چو هنوز رئیس دپارتمان ویروس‌شناسی بود. آن خانه در ووهان، شخصی که واردش شد و من فرار کردم. زیرو رو شدن وسایلم در اتاق هتل. کسی که پشتِ شیشه‌ی کافه‌ی پایین دانشگاه، دوربین به دست، منو هانی را می‌پایید. و آن فایلِ کافه که چِنگ در آن پشتِ شیشه نشسته بود.
هانی گفت باید در چین هم همه چیز را افشا کنیم و بعد جهانی‌اش بکنیم. اما اگر همه‌چیز را یک‌جا برملا کنیم، ممکن است سرمان را زیر آب کنن. باید چند شاخه شود. از همان شب شروع کردیم به فرستادن. وکیل‌ها، خبرنگارها، یک آدرس ناشناس در خارج از کشور، و دو نفر از کسانی که هانی گفته بود هنوز می‌شود رویشان حساب کرد. هر بار که اطلاعاتی را ارسال می‌کردیم و پاسخی از وکلا و خبرنگاران میگرفتیم، احساس می‌کردیم کسی پشتمان است و ترسمان کمتر می‌شد.

شبِ ۱۹ مرداد ماه بود که چِنگ خودش تماس گرفت. صدایش دیگر مطمئن نبود. نه از سرِ پشیمانی، از سرِ ترس.
گفت: «من فقط فیلم گرفتم. فقط همین. دکتر چو گفت اگر همکاری نکنم، اول کارم را می‌گیرند، بعد خانواده‌ام را. از پکن فرار کرده بودم و خودم را در آن خانه خرابه در ووهان حبس کرده بودم با تمام اطلاعاتی که در فلش مموری زیر اتاقم پنهان کرده بودم.»
بعد مکث کرد و با صدایی که به زور از گلو بیرون می‌آمد، گفت: «دکتر لی می‌دانست. او کرونا داشت. می‌دانست و تحمل کرد تا دفترچه را کامل کند. ما خواستیم ساکتش کنیم. بیمارستان، برگه‌ها، علت مرگ،… همه‌چیز را تمیز کردند.»
بعد از آن جمله، دیگر هیچ شکی نماند که منشأ ماجرا هم دیگر افسانه‌ی خفاش و خرابی دستگاهِ تهویه نبود، یک ساخت‌ی بشری بود که از کنترل خارج شده بود و بعد، برای نجات چند نام، به قصه‌ی خفاش و تهویه و طبیعت تبدیلش کرده بودند.

۲۰ مرداد ماه بود که خبرها یکی‌یکی پخش شدند. اول یک خبرنگار ایمیل زد که فایل‌ها را تأیید کرده. بعد وکیل تماس گرفت که اصالت بخشی از سندها را بررسی کرده‌اند. بعد از ظهر، دو نفر از شبکه، که تا دیروز خودشان را دست‌نیافتنی می‌دانستند، شروع کردند به عقب کشیدن. نام دکتر چو بیرون افتاد. نقش چِنگ هم، با همه‌ی ضعف و ترسش، روشن شد. دیگر کسی نمی‌توانست وانمود کند که فقط با یک خطای آزمایشگاهی طرف بوده‌ایم.
هانی همان شب کنار پنجره ایستاده بود.
من جواب ندادم. دفترم را با نوشتنِ اتفاقاتِ این چند روز آخر بستم. کنارِ پنجره پیشِ هانی رفتم و با نگاه کردن به بیرون، متوجه شدم پکن مثل همیشه زنده بود، ماشین‌ها رد می‌شدند، چراغ‌ها روشن بودند، مردم می‌رفتند و می‌آمدند، انگار افشای یک دروغِ بزرگ هم جزئی از همان رفت‌وآمد روزمره است. اما برای من، آن پرونده همان‌جا تمام شد: نه با عدالت، با بیرون کشیدنِ دست‌ها از تاریکی و گذاشتنِ اسم‌ها زیر نور.
هانی همان شب کنار پنجره ایستاده بود. خیابان‌های پکن مثل همیشه شلوغ بودند، ماشین‌ها رد می‌شدند. چند دقیقه‌ای هیچ‌کدام حرف نزدیم. گفت: «حالا دیگه نمی‌تونن بگن پدرم به خاطر ایستِ قلبی مرده و البته نمی‌تونن بگن ما نفهمیدیم.»
دفترم را بستم و روی میز گذاشتم. برای اولین بار بعد از هفته‌ها احساس کردم لازم نیست چیزی را ثبت کنم. انگار تمام آن مدت فقط برای رسیدن به همین لحظه دویده بودم، لحظه‌ای که دیگر دنبال یک اسم، یک سند یا یک فایل تازه نبودم.
کنارش ایستادم. گفتم: «می‌دونی از چی می‌ترسم؟» نگاهم کرد.
«اینکه وقتی برگردم ایران، همه‌چیز تموم بشه.»
آن شب برای اولین بار درباره‌ی بعد از این ماجرا حرف زدیم، نه درباره‌ی دکتر چو، نه چِنگ، نه فایل‌ها و نه آدم‌هایی که هنوز باید جواب پس می‌دادند. درباره‌ی زندگی‌ای حرف زدیم که هیچ‌کدام نمی‌دانستیم چطور قرار است شروعش کنیم. درباره‌ی تهران، درباره‌ی برگشتن، درباره‌ی اینکه اگر همه‌چیز آرام شد، کجا همدیگر را ببینیم و چطور بدون ترس و پنهان‌کاری با هم وقت بگذرانیم.
هانی گفت: «من نمی‌خوام بعد از این همه اتفاق، تو هم فقط یه خاطره از این روزها باشی.»
گفتم: «منم نمی‌خوام.»
به طرفم برگشت. فاصله‌مان آن‌قدر کم بود که می‌توانستم نفسش را حس کنم. این بار هیچ‌کدام عجله نداشتیم. نه ترسی پشت در بود، نه صدای قدمی در راهرو، نه پرونده‌ای که باید بازش می‌کردیم.
دستم را گرفت و آرام گفت: «پس بمون.»
گفتم: «می‌مونم.»
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم. بعد هانی جلو آمد و لب‌هایش را آرام روی لب‌هایم گذاشت.
بوسه کوتاه بود، اما برای من معنای شروع داشت، شروع چیزی که دیگر قرار نبود فقط حاصل یک پرونده، یک راز یا یک سفر خطرناک باشد.
آن شب، در اتاقی کوچک در پکن، میان تمام صفحه‌های سوخته‌ای که پشت سر گذاشته بودیم، صفحه‌ی تازه‌ای باز شد، صفحه‌ای که این بار قرار نبود درباره‌ی گذشته باشد. درباره‌ی من و هانی بود.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 فروردین 1395

16 فروردین 1395

26 خرداد 1402

26 خرداد 1402

8 مرداد 1403

8 مرداد 1403

3 خرداد 1400

3 خرداد 1400

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *