داستان کوتاه «گفتی، نگفتم» از غزاله فائق

سه شنبه، ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
فکر آن یادداشت از سرم بیرون نمی‌رود. دیروز کتابی دست دوم خریدم. یک برگه لای کتاب بود. چهارتا شده بود. اولش فکر کردم خاننده برگه‌ای به عنوان نشان کردن صفحه لای کتاب گذاشته است. اما وقتی بازش کردم یادداشتی روی آن نوشته شده بود:
«امروز به دیدنش رفتم، البته از دور. جلو نرفتم. از پشت درختِ چنارِ آن‌ور خیابان نگاهش کردم. افتتاحیه‌ی مغازه‌ی کتابفروشی‌اش بود. شلوغ بود. خیلی‌ها آمده بودند. برایش گل و شیرینی آورده بودند. خوشتیپ‌تر از همیشه شده بود. شلواری خاکی رنگ با پیراهنی قهوه‌ای پوشیده بود. ساسبند هم زده بود. آن هم قهوه‌ای بود. مدام لبخند می‌زد و به همه خوش‌آمد می‌گفت. خوشحال بود. گاهی هم به خیابان نگاه می‌انداخت. انگار منتظر کسی بود. منتظر من بود؟ گمان نمی‌کنم. چقدر جای من آن‌جا کنارش خالی بود. کاش می‌شد من هم برایش گل و شیرینی می‌بردم. با او دست می‌دادم، نه، بغلش می‌کردم و گونه‌اش را می‌بوسیدم و برایش آرزوی بهترین‌ها را می‌کردم. می‌شد بروم البته، اما از آخرین باری که به من ترشرویی کرد دیگر غرورم اجازه نمی‌دهد. به من گفت: «لازم نیست هر روز به من زنگ بزنید. کتاب را که تهیه کنم خودم می‌برم مغازه‌ی حاجی تحویل می‌دهم که به دستتان برسانند.»
به هر حال، اینجا نوشتم امروز را و آن را لای کتابی که به من هدیه دادی می‌گذارم چون از فردا دیگر من زنِ کس دیگری هستم. کتاب را در زیرزمینِ «عزیز» بین کتاب‌های دیگر قایم می‌کنم. شاید روزی تو که خریدار کتاب‌های قدیمی هستی به خانه‌ی عزیز بیایی، کتاب‌ها را یک‌جا بخری و موقع ورق زدن این کتاب این یادداشت را ببینی و بفهمی عاشقت بودم. واقعن هرگز نفهمیدی که کتاب بهانه بود؟ یا فهمیدی و در نظرت من به اندازه‌ی کافی زیبا نبودم؟ شاید گونه‌ام که ماه‌گرفتگی داشت حالت را به هم می‌زد. برای همین در صورتم نگاه نمی‌کردی؟
می‌روم تا از فردا در کنار مردی زندگی کنم که «تو» نیست و من نمی‌دانم به اجبار زیستن چقدر سخت خاهد بود.
دوستت دارم، برای همیشه. لبخند بزن. تصویر لبخندت در نگاهم جان می‌دهد به تنم که دیگر مال من نیست. بدرود.
تهران، اردیبهشت ۱۳۶۵، مهتاب»

پشت برگه با خطی ریز آدرسی نوشته شده بود. «تهران، خیابان سنایی، نبش کوچه‌ی جلالیان، کتابفروشی کاغذِ سفید.»
مهتاب که بود؟
همان‌طور آن مرد؟
چه چیزی بین‌شان اتفاق افتاده بود؟
سرنوشت مهتاب چه شد؟
این سوالات مثل خوره افتاده است به جانم.

چهارشنبه، ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
نتوانستم بی‌خیال آن یادداشت بشوم. امروز رفتم به آن آدرس. در تمام طول مسیر مدام با خودم کلنجار می‌رفتم که این چه کاری است؟ مرخصی گرفته‌ای که بیایی بروی به آدرسی که مالِ ۴۰ سال پیش است؟ یعنی هنوز آن کتابفروشی آنجاست؟ حتمن که تا به حال جایش را به ملکی نوساز داده است یا شاید هم کافه‌ای شده است. اصلن گیریم که رفتی و آن مغازه هنوز آنجا بود. که چه؟ تو اصلن نمی‌دانی اسم آن مرد چه بوده. همان که مهتاب ادعای عاشقی‌اش را داشت. شاید مهتاب هم اسم مستعار آن زن بوده. چرا باید اعتراف به عشقش را در کاغذی می‌نوشته و در زیرزمینِ عزیزش قایم می‌کرده؟ نترسیده بوده که روزی کسی از خانواده پیدایش کند و عشق پنهانش لو برود؟ «کوچه‌ی جلالیان، کتابفروشی کاغذِ سفید.»
هنوز هم آنجا بود. باورم نمی‌شد. دو طرف ویترینش پر بود از کتاب‌هایی که روی هم چیده شده بودند. انگار ویترین دیگر بعد از این همه سال حکم قفسه‌ی کتاب را پیدا کرده بود.
سمت در رفتم. دستم را برای گرفتن دستگیره‌ی در دراز کردم که چشمم خورد به تابلوی کوچکی که پشت شیشه آویزان بود. «مغازه بسته است». کنارش روی کاغذ سفیدی نوشته شده بود: «برای پیاده‌روی رفته‌ام، تا ساعت ۴ برمی‌گردم».
از همین یادداشتش می‌شد فهمید آدم جالبی‌ست. «برای پیاده‌روی رفته‌ام».

ساعتم ۳ و ربع را نشان می‌داد. خیلی نمانده بود تا ساعت ۴. با خودم گفتم کمی این اطراف قدم می‌زنم تا بیاید.
همین کار را هم کردم. هوا بسیار دلپذیر بود و نسیم مطبوعی می‌وزید. به کافه‌ای رفتم و یک قهوه سفارش دادم. نشستم به نوشیدن قهوه و تماشای مردم خیابان.
نزدیک ساعت ۴ بلند شدم و راه افتادم سمت کتابفروشی. ۵۰ متری به مغازه نمانده بود که مردی را دیدم در حال پایین کشیدن کرکره. قدم‌هایم را تند کردم و خودم را به او رساندم.
مردی میانسال بود با موهای جوگندمی. پیراهنی به رنگ سبز تیره و شلواری خاکستری پوشیده بود. ساسبند هم داشت. قدش نسبتن بلند بود، البته از برکت پا به سن گذاشتن کمی خمیده شده بود، اما در مجموع مردی خوشتیپ و آراسته بود. مهتاب حق داشت عاشقش شده باشد.
از او پرسیدم که دارد مغازه را می‌بندد؟ پرسید کتاب می‌خاهم؟ هول شدم، الکی گفتم بله. نام کتاب را پرسید. گفتم نمی‌دانم، دنبال کتاب خاصی نیستم. می‌خاهم به کتاب‌ها نگاهی بی‌اندازم.
چندبار سرش را تکان داد و گفت: «ببخشید. فردا بیایید. امروز کاری پیش آمده باید بروم.» اصرار کردم و گفتم من از کار مرخصی گرفتم که بیایم آنجا. گفت:‌ «متوجهم و عذر می‌خاهم. همسرم بیمار است و تماس گرفته که به من نیاز دارد. باید به منزل برگردم». و رفت.
«همسرم» را که شنیدم بی‌اختیار ذهنم رفت سمت مهتاب. همسرش که بود؟ مهتاب؟ یعنی در آخرین لحظه رفته است و مهتاب را از ازدواج بی‌عشقش منصرف کرده؟
از تصور این سناریو بی‌اختیار لبخندی به لبم آمد.
برگشتم خانه. فردا باز برمی‌گردم. باید بفهمم چه بر سر مهتاب آمده.

پنج‌شنبه، ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
امروز تصمیم گرفتم به نظافت خانه برسم. تا ظهر به تمیزکاری گذشت و غذا هم از بیرون سفارش دادم. کمی کتاب خاندم. ذهن داستان سرای من ولم نمی‌کند. سناریو پشت سنارو است که برای مهتاب می‌سازم. تصمیمم گرفتم عصر بروم کتابفروشی.
ساعت ۴ بلند شدم لباس پوشیدم و زدم بیرون. نزدیک ساعت ۵ بود که رسیدم خیابان سنایی. از دور چراغ مغازه را که دیدم روشن است. نفس راحتی کشیدم.
از پایین خیابان که به سمت جلالیان می‌رفتم نگاهم به درخت چنار آن‌ورِ خیابان افتاد. مهتاب روز افتتاحیه‌ی کتابفروشی پشت آن درخت پنهان شده بود؟ نمی‌دانم چرا بی‌اختیار رفتم آن طرف خیابان و به سمت درخت چنار. دستم را روی تنه‌اش کشیدم. دنبال زخمی به حساب یادگاری بر تنه‌اش گشتم. چیزی نبود. کسی نگفته بود دوستت دارم. پیشانی‌ام را روی تنه‌اش گذاشتم. کف دست راستم را هم. چشمانم را بستم. خاستم احساس آن روزِ مهتاب را حس کنم. درخت یادش بود آن زن را؟ گردنم را به سمت چپ کج کردم. مغازه معلوم بود. او آنجا بود. عینک زده بود. نشسته بود و کتاب می‌خاند. پیراهنی سرمه‌ای پوشیده بود با کرواتی زرشکی. توی دلم چیزی چرخید. کاش نام زنش مهتاب باشد.
رفتم سمت خیابان. یک پایم روی جدول بود که گوشی‌ام زنگ خورد. مامان بود. جواب دادم. صدایش نگران بود. گفت: «حال بابا بد شده و به بیمارستان بردنش. خودت رو سریع برسون».
خودم را به خیابان انداختم و اولین موتوری که رد می‌شد را نگه داشتم. سوار شدم و از پشت شانه به کتابفروشی نگاه کردم. هنوز نشسته بود و کتاب می‌خاند.
به بیمارستان که رسیدم فهمیدم بابا یک سکته‌ی قلبی را رد کرده. حالش بهتر بود. گفتند امشب بستری‌ می‌ماند و اگر مشکلی پیش نیاید فردا مرخصش می کنند.
من شب پیشش ماندم. سکوت بیمارستان صدای ذهنم را بلند‌تر کرده. اصلن نمی‌توانم بخابم.
فردا اگر مشکلی پیش نیاید به سنایی برخاهم گشت. این موضوع زیادی کش پیدا کرده است. باید جوابی برای سوال‌هایم پیدا کنم.

جمعه، ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
تا جایی که یادم است روی برگه‌ی پشت در مغازه نوشته بود جمعه‌ها ساعت ۱۱ تا ۱۳. دیشب پیش بابا بیمارستان ماندم. حالش خوب است خداراشکر. الان هم نشسته‌ام منتظر مامان و داداش که بیایند پیش بابا که کارهای ترخیصش را انجام دهند و من هم بروم سنایی. بهشان گفتم کار خیلی واجبی دارم. دروغ هم نگفتم. واجب است.

از بیمارستان مستقیم رفتم سنایی. ساعت نزدیک ۱۲:۳۰ بود که رسیدم. چراغ روشن مغازه را که دیدم لبخند آمد روی لبم. کف دستانم عرق کرده بود. من چرا اضطراب داشتم؟ انگار که من قرار بود بروم پیش کسی که عاشقش هستم اعتراف به عشقم کنم. خنده‌ام گرفته بود.
تمام دیشب به این فکر می‌کردم که اگر مهتاب همان همسر الانش باشد، وقتی این کاغذ را ببیند چقدر کیف می‌کند که یادگاری اولین اعتراف دوست داشتنش گم نشده. گفته بود همسرش مریض است. مهتاب چرا مریض شده.
در را هل‌دادم و وارد مغازه شدم. داشت کتاب می‌خاند. سلام که دادم سرش را بلند کرد و از بالای عینکش به من نگاه کرد. شناختم. چون گفت: «شمایید؟ آمدید؟ ببخشید پریروز مجبور شدم مغازه را ببندم». گفتم ایرادی ندارد. از حال همسرش پرسیدم، گفت خوب است.
می‌خاستم بپرسم اسم کوچک همسرتان چیست؟ اما مطمئن بودم می گفت به‌تو‌چه مردک.
آرزوی سلامتی برای همسرش کردم و خودم را مشغول نگاه کردن به کتاب‌ها کردم. سنگینی نگاهش را از پشت سر حس می‌کردم. یادداشت در جیب بغلم بود اما نمی‌توانستم جملاتی برای شروع بحث پیدا کنم تا بتوانم برسم به یادداشت.
کمی که بین کتاب‌ها چرخیدم فکری به ذهنم رسید. خودِ مغازه. اول داستان مهتاب هم از آنجا بود. از روز افتتاحیه.
از او پرسیدم چرا نام مغازه‌اش را «کاغذِ سفید» گذاشته؟ گفت پیشنهاد یکی از مشتری‌هایش بوده. گفت که قبلن توی دست کتاب می‌فروخته. یکی از فامیل‌هایشان به نام حاج رضا، فرش فروش بوده و به او گفته بوده می‌تواند یک گوشه‌ی حجره‌اش کتاب‌هاش را بگذارد تا کم‌کم پولش قد اجاره‌ی یک مغازه جمع شود. گفت حاج رضا دختری داشته که خیلی کتاب‌خان بوده. روی گونه‌اش یک ماه‌گرفتگی داشته. او پیشنهاد این اسم را به او داده بوده.
اینها را که گفت نفسم بند آمده بود. مهتاب بوده؟ خودش نوشته بوده که روی گونه‌اش ماه‌گرفتگی دارد.
لعنتی تا آمد صحبتمان گل بی‌اندازد ساعت امان نداد. اصلن نفهمیدم ساعت کِی یک شد. گفت که باید مغازه را ببندد.
من هم که هیچ کتابی انتخاب نکرده بودم حتمن حوصله‌اش را سر برده بودم.
گفتم فردا غروب دوباره می آیم. لبخند زد و گفت به امید خدا.

شنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
امروز از صبح در شرکت تند‌تند کارهایم را انجام دادم تا عصر مجبور نشوم اضافه‌کاری بایستم.
ساعت ۵ کوله‌‌ام را برداشتم و زدم بیرون. برای اینکه دیر نرسم یک موتوری گرفتم.
۵:۳۰ رسیدم سنایی. مغازه باز بود. او هم بود. شلواری خاکی رنگ با پیراهنی کرم پوشیده بود، بعلاوه‌ی کراواتی راه‌راه به رنگ‌های مشکی و نارنجی. در را کامل باز نکرده، با سلامی بلند اعلام ورود کردم.
نفهمیدم از دیدنم خوشحال شد یا پیش خودش گفت باز این پسرک که نه کتاب می‌خرد و نه می‌گذارد من کتاب بخانم آمد.
اما لبخند زد. حتمن خوشحال شده بود. حال و احوالی کردیم و گفتم دنبال فلان کتابم. صبح در اینترنت اسمش را پیدا کرده بودم. کتاب قدیمی و نایابی بود.
گفت فکر می‌کند داردش و رفت سمت ستونی از کتابهایی که روی هم چیده بود به دنبالش بگردد.
وقتی مشغول گشتن دنبال کتاب بود از فرصت استفاده کردم و از او پرسیدم: «راستی اون خانم که پدرش گوشه‌ی حجره‌اش رو به شما داده بود، به نظرم شخصییت جالبی داشته درسته؟»
برنگشت. همان‌طور که مشغول گشتن بود گفت: «آره آدم خاصی بود. زن زیبایی هم بود. گرچه خودش با ماه‌گرفتگیش مشکل داشت. فکر می‌کرد زشتش می‌کنه. البته حاجی کمی لوسش کرده بود. فکر می‌کرد هرچی می‌خاد باید براش فراهم بشه. خب البته دختر حاج رضا فرشچی بود. کتاب‌خون بود ولی به مال دنیا زیادی اهمیت می داد. رفت زن یه تاجر شد. طرف ازش خیلی بزرگ‌تر بود. یادمه اون موقع‌ها می‌گفتن دختره دلش پیش کس دیگه بوده. آخه انگار شب عروسیش عین عزادارا بوده قیافش. ولی اون مهتابی که من می‌شناختم اگه نمی‌خاست کسی به زور شوهرش نمی‌داد. حاج رضا نفسش به نفس این دختر بند بود. محال بود دختره بگه نه و باباش به زور شوهرش بده.
اتفاقن برعکس، می‌گفتن حاجی دلش به این وصلت راضی نبوده. اما دختره می‌گفته می‌خام با این ازدواج کنم.
من خودمم یه مدت بعدش بود که نامزد کردم. با خوشگل‌ترین دختر دنیا. یادمه اون روزی که نامزدم رو بردم حجره‌ی حاجی نشونش بدم مهتاب خانومم اونجا بود. قیافه گرفته بود. زن من ولی مهربون بود. جواب اخم وتَخمشو با لبخند می‌داد.
زندگی بدون عشق عین یه مردابه که کم‌کم فرو می‌بردت و می‌بلعت. مهتاب ده سال با اون مرد زندگی کرد و یه بچه هم آورده بود ازش که کم‌کم می‌بینه همش ناخوشه. گویا میره دکتر و میگن دیر اومده. مریضی همه جونشو گرفته. خاهرم می‌گفت مهتاب هیچ‌وقت با اون مرد خوش‌بخت نبود. همین غم و غصه و خوشبخت نبودن مریضش کرد.
چی بگم والا خوبیت نداره آدم پشت سر مُرده حرف بزنه. یادمه چندماه بعد اینکه فهمید مریضه فوت کرد. حاج رضام نذاشت دخترش بیشتر از بیست روز تنها بمونه. طاقت نیاورد. اونم رفت. روحش شاد. مرد نازنینی بود.
آدم باید با عشق زندگی کنه. منو خانومم بعد این‌همه سال هنوزم عین روز اول عاشق همیم. از من به تو نصیحت جوون با زنی که میخای و میخادتت ازدواج کن. زنی که تورو واسه خودت نخاد هیچ نمی‌ارزه.»

هنوز داشت حرف می‌زد که از مغازه آمدم بیرون.
مهتاب، مهتاب بیچاره.

یک‌شنبه، ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
من را ببخش مهتاب خانم زیبا. نتوانستم عشقت را به او اعتراف کنم. عشقت قد لیاقتش نبود.
به تو گفت پول‌پرست بوده‌ای. تو و پول پرستی؟
از دیروز دارم همش به چیزی که تو تجربه کردی فکر می‌کنم.
اینکه وقتی بدن یک زن دیگر مال خودش نباشد به کجا می رود؟ تنش چه حسی دارد وقتی دستی که عاشقش نیست رویش می‌سُرد؟
شبها در بستر، خودت را کجا گم و گور می‌کردی که حس نکنی مَردی که نمی‌خاهیش دارد ذره ذره زن بودنت را مصرف می‌کند؟
نمی‌دانم آن شب‌ها با تنت چه می‌کردی. چشم هایت را می‌بستی؟ خودت را جای دیگری می‌بردی؟ به چه چیزی فکر می‌کردی تا آنجا نباشی؟
کاش اسم مغازه‌اش را تو انتخاب نکرده بودی.
هر روز کلید می‌اندازد می رود در مغازه‌ای که تو نامش را برایش انتخاب کردی و حالا بعد از اینهمه سال وقتی کسی از تو پرسید به تو گفت لوس؟ پولکی؟
می دانم که عاشقش بودی اما او هرگز لیاقت تو را نداشت.
چه خوب که خریدار کتاب‌های زیرزمین عزیزت او نبود.
من را ببخش، یادداشتت را به او نخاهم داد. آن را لای همان کتاب می‌گذارم، همراه همین یادداشت‌هایم.
هردو را درون صندوقی می‌گذارم تا اگر روزی کسی یادداشتت را دید بفهمد تو که بودی و چه بر سرت گذشت.

پنج‌شنبه، ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
امروز می‌آیم بهشت‌زهرا دیدنت مهتاب خانم. عزیز دردانه‌ی حاج رضا فرشچی.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

1 اردیبهشت 1400

1 اردیبهشت 1400

17 اردیبهشت 1402

17 اردیبهشت 1402

1 فروردین 1397

1 فروردین 1397

17 مهر 1402

17 مهر 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *