داستان کوتاه «نمی‌خواهم مثل مادرم باشم» از لاله حقیقت

چهارشنبه ۷مرداد ۱۴۰۵
بعد از گرفتن جواب آزمایش، تصمیم گرفتم خیلی جدی تحقیق کنم که چرا مامانم، آن یکی فرزندش؛ یعنی داداشم را بیشتر از من دوست دارد؟ دلیل این تصمیم را خودم خوب می‌دانم. نمی‌توانم از آن طفره بروم و یا خودم را گول بزنم. از همان لحظه که دیدم جواب آزمایش مثبت است و من قرار است دوباره مادر شوم، وحشت کردم. از فکر اینکه روزی شبیه مادرم شوم، وحشت کردم. از اینکه مثل او بین فرزندانم فرق بگذارم، وحشت کردم. اما حالا زمان وحشت‌کردن نیست. آدم عاقل اول دنبال دلیل می‌گردد تا بتواند درست، درد را درمان کند. تحصیلات عالیه ندارم. بعد از دیپلم ادامهٔ تحصیل ندادم، ولی عقل و شعور که دارم. خدا را شکر کم‌هوش هم نیستم. باید بفهمم چرا مامانم، او را بیشتر دوست دارد‌. من که همیشه دختر حرف‌گوش‌کنی بوده‌ام. همیشه هر کاری از دستم برمی‌آمده است، برای مامانم انجام داده‌ام. حتی آن‌وقت هم که دخترِ خانه بودم، وقتی بابا زنده بود، تمام خرید خانه را من انجام می‌دادم.

پنجشنبه ۸مرداد ۱۴۰۵
دیروز تصمیمم را گرفتم، ولی امروز فکر می‌کنم اصلاً چرا باید چنین کاری را انجام بدهم؟ مگر چیزی هم عوض می‌شود؟ حوصله ندارم. نکند به خاطر بارداری و هورمون‌هاست؟
چراغ اتاق روشن و خاموش می‌شود. فکر کنم روزهای آخر عمرش است. اگر مادرم اینجا بود، می‌گفت: «اگه داداشت بود، فوری این لامپو عوض می‌کرد، اما شوهر تو چی؟ همش کارا رو عقب می‌ندازه».

به مامانم زنگ زدم. باورم نمی‌شود این‌قدر خوب پیش رفت. احتیاج به نقشه‌کشیدن و کار خاصی نبود. همه چیز خودش درست شد. فردا شب خانهٔ مامان. داداش و خانواده‌اش هم هستند.
چکار کنم؟ باید رفتارها را زیر نظر بگیرم. به امید بگویم؟ نه، فکر خوبی نیست. همین‌طوری هم همیشه به من سرکوفت می‌زند، دیگر چه برسد به اینکه قضیه را هم بفهمد. کاش یک همدست داشتم، این‌جوری کار راحت‌تر می‌شد. می‌توانستم رفتار مامان و داداش را همزمان زیر نظر بگیرم‌.
باید فردا زودتر بروم تا کمک مامان بکنم. حیف که هیچ‌وقت قدر مرا نمی‌داند. خدا را چه دیدی؟ شاید این‌دفعه عزیز شدم.

جمعه ۹مرداد ۱۴۰۵
امشب خیلی بد گذشت. من از عصر در خدمت مامان بودم، ولی به محض اینکه خانوادهٔ داداش آمدند، انگار من تبدیل به زنی نامرئی شدم. مامان فقط به من امر و نهی می‌کرد، ولی مرا نمی‌دید.
موقع سبزی پاک‌کردن نمی‌دانم چه شد که مامان بحث را به تمیزبودن اتومبیل داداش کشاند و شروع به تعریف و تمجید کرد. می‌دانستم که دارد شلختگی امید را به روی من می‌آورد. این را نمی‌گوید که پسر جانش تا دعوت نشود به مادرش سر نمی‌زند، اما امید همیشه آمادهٔ خدمت به مادرزنش است. مگر کارهای ما را هم می‌بیند؟ من چقدر ساده‌ام.
دلم گرفت. در فکر بودم که حرفی بزنم و جوابش را بدهم که گفت: «آخ». نگاهش کردم. موقع بریدن ته پیازچه، دستش را بریده بود. خیلی عمیق نبود. خراش کوچکی بود. چرا دستش را برید؟ من که نفرینش نکرده بودم. شاید اگر نفرین می‌کردم، بدتر از این می‌شد. فکر کنم این کارِ کارما بود که این روزها حرفش همه جا هست. برایش دستمال آوردم و به او گفتم که دیگر به سبزی‌ها دست نزند.
امید و آوا دیر آمدند. مامان جلوی همه از دیرآمدن امید شکایت می‌کرد و زیر چشمی به من نگاه می‌کرد. انگار داشت به من می‌گفت تو هم با این شوهر پیداکردنت!
حواسم به رفتارهای داداش بود. روی مبل لم داده بود و سرش توی گوشی بود. زنش هم چنان با ادا و اصول داشت با مامان صحبت می‌کرد که هر کسی خبر نداشت فکر می‌کرد وسط یک بحث فلسفی است. بچه‌هایشان نیامده بودند. دلم برایشان تنگ شده است؛ برای سه تا بی‌معرفت. اصلاً نمی‌گویند یک عمه هم دارند. تقصیر مامانشان است، این‌قدر سرد است که بچه‌ها هم یاد گرفته‌اند.
دقت کردم داداش کار خاصی نکرد. تازه به نظرم بی‌محلی هم کرد. یعنی بی‌محلی جواب می‌دهد؟ من هم باید همین کار را بکنم؟ یعنی جواب می‌دهد؟ فکر نکنم. الان دیگر فایده‌ای ندارد.
سر شام داداش از همه چیز ایراد گرفت؛ از مزهٔ ماست گرفته تا رنگ خورشت. خون، خونم را می‌خورد. توی دلم می‌گفتم: «دست شما درد نکنه که این همه وقت توی آشپزخونه بودین، تدارک شام و مخلفات دیدین». نگاه کردم دیدم دستم را زیر میز مشت کرده‌ام. دستم را باز کردم. مامان قبلش گفته بود که ماست و خیار درست کنم که داداش دوست دارد‌، ولی داداش باز هم از مزهٔ ماست ایراد گرفت. به من ربطی نداشت. مامان باید لبنیاتی‌اش را عوض کند.
توی راه، تمام مدت امید غر زد. می‌گفت تو زبانت فقط برای من دراز است. چرا جواب مامانت را نمی‌دهی؟
نمی‌فهمد. هیچ‌وقت نمی‌فهمد. کاش لااقل کسی را داشتم که می‌توانستم با او حرف بزنم.
ارزیابی‌ام خیلی هم فایده‌ای نداشت. فکر می‌کردم شاید چیزی بوده است که قبلاً ندیده‌ام، ولی فرقی نداشت. تازه شانس آوردم بحث به مدرک مهندسی داداش کشیده نشد. مامان آن‌چنان از مهندسی و سختی‌های کار داداش می‌گوید که آدم فکر می‌کند خود مامان چند سال با زحمت زیاد و در غربت درس خوانده و مدرک مهندسی گرفته است.
خوابم گرفته است. فردا باید یک فکر دیگر بکنم. امیدوارم فردا فکرم بهتر کار کند.

شنبه ۱۰مرداد ۱۴۰۵
اولِ صبح ثریا، دختر دایی امید، زنگ زد. از دست مادر شوهرش شاکی بود. اول فکر کردم که می‌خواهد با من درددل کند یا از من کمک بگیرد، اما بعد گفت که پیش یک مشاور رفته است. با آب و تاب همهٔ جزئیاتِ حرف‌هایی که بین او و مشاور رد و بدل شده بود را تعریف کرد. گفت که حالش بهتر است. ناگهان جرقه‌ای در ذهنم روشن شد. نام و آدرس مشاور را از او گرفتم. گفت که آنجا کلینیک مشاوره است و چند مشاور و روانشناس خوب دارد. بقیهٔ حرف‌هایش را دیگر گوش نمی‌دادم، فقط می‌خواستم زودتر قطع کند. وقتی حرف‌هایش تمام شد و قطع کرد، به کلینیک زنگ زدم. منشی خوش‌اخلاق برای ساعت ۴ بعدازظهر نوبت داد.
توی کلینیک کمی مضطرب بودم. خلوت بود و من به درِ بسته چشم دوخته بودم که کی باز می‌شود. با خودم می‌گفتم که من اینجا چه می‌کنم؟ حسی می‌گفت بلند شوم و از آنجا بروم. می‌خواستم به مشاور چه بگویم؟ زبانم سنگین شده بود و دهنم مزهٔ تلخی می‌داد. از بس به در خیره شده بودم، چشمانم تار می‌دید.
در که باز شد بدون عجله وارد اتاق شدم. آقای مشاور پشت میزش نشسته بود و روی کاغذ چیزی می‌نوشت. با خودم گفتم: «اگه مشاور، زن بود، بهتر نبود؟». سلام کردم و روی مبلِ روبه‌رویش نشستم. میانسال بود؛ شاید ۴۸ ساله. کتش را پشت صندلی‌اش آویزان کرده بود.
این‌قدر تندتند حرف می‌زد که ذهنم فرصت نمی‌کرد حرف‌هایش را هضم کند. بیشتر اصرار داشت که به ارزش‌های خودم فکر کنم. مدام می‌پرسید که من واقعاً به دنبال چه هستم. می‌گفت که باید به فکر آیندهٔ خودم و بچه‌هایم باشم. خب یکی نیست به او بگوید خب به فکر بچه‌هایم هستم که می‌خواهم بدانم چرا من عزیزکردهٔ مامانم نیستم، با وجود همهٔ کارهایی که برایش انجام می‌دهم.
با مشاور حرف زیادی نزدم. بیشتر بغض کرده بودم، ولی دلم نمی‌خواست پیش یک مرد غریبه گریه کنم، حتی اگر مشاور باشد.
آوا و امید خوابیده‌اند و من هنوز دارم می‌نویسم. این تیر هم به سنگ خورد‌.

یکشنبه ۱۱مرداد ۱۴۰۵
امشب خانهٔ نفیسه، دختر عمه‌ام، مهمان بودیم. بعضی وقت‌ها از اینکه این‌قدر خنگ می‌شوم، از خودم لجم می‌گیرد. چطور زودتر از این به یاد عمه نیفتادم؟
نفیسه همهٔ فامیل را دعوت کرده بود. خودش و شوهرش با خوش‌رویی از ما پذیرایی می‌کردند. اگر بخواهم منصف باشم باید بگویم میزبانی بهتر از آنها ندیده‌ام.
مامانم پیش اشرف خانم نشسته و گرم صحبت بود. امید هم سرش توی گوشی‌اش بود که عمه شوکت، مامان نفیسه، آمد. پسر بزرگش، نادر، او را آورده بود. نادر از وقتی از همسرش جدا شده است پیش عمه زندگی می‌کند. شاید چون از خودش خانه ندارد، گذاشته است که دخترش با همسر سابقش زندگی کند.
عمه مثل همیشه با من مهربان و خوش‌برخورد بود، ولی با اینکه سعی می‌کرد ظاهر را حفظ کند، معلوم بود که از مامان دلِ خوشی ندارد. حتی داداش را هم زیاد تحویل نگرفت. فکر کنم به خاطر زن‌داداش بود. من که هیچ‌وقت ندیده‌ام کسی از این افاده‌ای خانم خوشش بیاید.
هنوز هم باورم نمی‌شود که هیچ حواسم به نقش بزرگ عمه در زندگیمان نبود، حتی وقتی امشب او را دیدم. او به پدرم خیلی نزدیک بود. بعد از سه خواهر که در کودکی مرده بودند، عمه و بابا فقط همدیگر را داشتند. وقتی بابا زنده بود، عمه مرتب به ما سر می‌زد. حتی آن روزها فکر می‌کنم مامان را هم دوست داشت. وقتی بیماری بابا شدت گرفت، او و هر دو پسرش مثل پروانه دور بابا می‌چرخیدند. حالا که فکر می‌کنم و بیشتر سعی می‌کنم یادم بیاید، می‌بینم آن‌قدر که عمه حواسش به بابا بود، حواس مامان به بابا نبود. بیشتر به نظر می‌آمد که مامان کلافه و خسته بود. شاید هم حق داشت، بیشتر عمر زندگی زناشویی‌اش را بیمارداری گذرانده بود.
عکس‌های جوانی مامانم را دیده‌ام، خوشگل بوده است. هنوز هم هست. با این‌حال نباید با بابا بدرفتاری می‌کرد. بدرفتاری هم نمی‌کرد، بیشتر سردمزاحی و بی‌محلی بود. بابا مرتب از او تشکر می‌کرد و او فقط با لحن خشک و مؤدبانه جواب او را می‌داد.
شوهر نفیسه که برای بار دوم چای آورد، متوجه عمه شدم که داشت با مادر شوهر نفیسه صحبت می‌کرد. چطور زودتر به یاد عمه نیفتاده بودم؟
آرام از جایم بلند شدم و کمی دور و بر قدم زدم. مامان حواسش به من نبود. رفتم و روی مبل کنار عمه نشستم. عمه سرش را برگرداند، به من لبخند زد و به صحبتش ادامه داد. صورت تپل و سفیدش از نیم‌رخ هم جذاب و دوست‌داشتنی بود. در فکر بودم که حرف را از کجا شروع کنم. با خودم فکر کردم که اینجا، توی جمع که نمی‌شود حرف زد. اگر هم بخواهم به بگویم که فردا به او سر می‌زنم که مسخره است‌، امشب خب پیش هم هستیم. با افکارم درگیر بودم که عمه دستم را گرفت:
ـ عزیز دلم. چطوری؟ به عمه‌ات دیگه سر نمی‌زنی!
لبخند زدم:
ـ ببخشید عمه. گرفتار خونه و بچه‌ام. اصلاً نمی‌دونم روزام چه طوری می‌گذره.
عمه، گونه‌ام را نوازش کرد:
ـ تو بوی برادرمو می‌دیدی. فقط تو برام موندی. بیشتر بهم سر بزن.
با خودم گفتم: «چرا فقط من؟ پس داداش چی؟». همان موقع نادر از کنارمان گذشت و گفت: «اگه بدونی چه حرفایی می‌زنه. همش حرف مُردن و روزای آخر… دیوونه‌مون کرده». به عمه نگاه کردم:
ـ راست می‌گه عمه؟…. نبینم از این حرفا بزنیدا… انشاالله سایه‌تون حالا حالاها رو سر ما باشه.
عمه لبخند تلخی زد:
ـ هر کسی یه پیمونه‌ای داره. منم دارم به آخراش می‌رسم. با هم که تعارف نداریم.
آن شب سعی کردم بیشتر دور و بر عمه باشم. مامان را می‌دیدم که دنبال یک فرصت مناسب می گشت تا حال من را جا بیاورد. هیچ‌وقت نفهمیدم مشکل او و عمه چیست. چرا چشم دیدن همدیگر را ندارند؟ حتی ندیده‌ام که ظاهر را هم حفظ کنند.
داداش حواسش به هیچ‌چیز نبود. با مردها گرم گرفته بود و می‌خندید.
تا آخر شب فاصله‌ام را با مامان حفظ کردم. شب هم از داداش خواهش کردم که مامان را برساند. امید از رفتار من تعجب کرده بود.

دوشنبه ۱۲مرداد ۱۴۰۵
صبح اول وقت مامان زنگ زد. خواست که به خانه‌اش بروم تا کمکش کنم بادمجان‌هایی که خریده بود را پوست بگیریم و سرخ کنیم. بادمجان بهانه بود. می‌دانستم که می‌خواهد من را بکشاند آنجا و از حرف‌های من و عمه سر در بیاورد. چرا این‌قدر وسواس به خرج می‌دهد؟ خب، عمه‌ام است دیگر. نمی‌توانم چهار کلمه با او حرف بزنم؟ اگر تو با عمهٔ من مشکل داری، به من چه مربوط است؟ من هر کاری هم بکنم بچهٔ برادرش هستم، این را که نمی‌توانم نادیده بگیرم. یک تکهٔ اضافی نیست که بشود کند و انداخت دور.
به هر حال قبول کردم که بروم. یادم نمی‌آمد روی حرف مامان حرفی زده باشم. وقتی لباس‌هایم را می‌پوشیدم، کمی مضطرب بودم. حرف‌هایی که باید می‌زدم را در ذهنم مرور می‌کردم. کمی ترسیده بودم.
به امید زنگ زدم. سرش شلوغ بود. زود قطع کردم. با خودم گفتم به عمه زنگ بزنم. منصرف شدم. زنگ بزنم به عمه چه بگویم؟
مامان یک کوه بادمجان خریده بود. با خودم گفتم یک نیشی بزنم و بگویم: «عروس عزیزت کجاست؟ نمی‌یاد؟»، اما به خودم نهیب زدم: «خجالت بکش».
بادمجان سوم را که پوست گرفتم، مامان گفت: «دیشب خوب دور و بر عمه‌ات می‌پلکیدی. با هم چی می‌گفتین؟». دلم می‌خواست طفره بروم و لجش را در بیاورم، ولی گفتم: «هیچی. چی می‌خواستی بگیم؟ حرفای معمولی زدیم. فقط همین». مامان با دقت مرا نگاه کرد و گفت: «عمه‌ت پشت سر من که حرف نزد؟». قیافهٔ مظلومی به خودم گرفتم و گفتم: «مامان… عمه این‌جوری نیست‌». زیر لب زمزمه کرد: «خوبم هست». گفتم: «مامان حرفتو شنیدم». سرش را بالا آورد و توی صورتم گفت: «به جهنم که شنیدی. تو ساده‌ای، آدما رو نمی‌شناسی». دل به دریا زدم و گفتم: «مامان بین تو و عمه چی شده؟ چرا از عمه خوشت نمی‌یاد؟». از جایش بلند شد و به آشپزخانه رفت. از همان جا بلند گفت: «هیچی نشده. فقط ازش خوشم نمی‌یاد». خواستم بپرسم چرا خوشت نمی‌آید که دیدم فایده‌ای ندارد. اگر بگویم، حرف دیگری می‌زند و می‌خواهد عمه را خراب کند.
مامان سرش را کرده بود توی کابینت و سر و صدای ظرف‌ها را درآورده بود. بی مقدمه پرسیدم: «مامان، تو چرا هیچ‌وقت بابا را نبردی دیالیز؟ همیشه عمه می‌برد». سرش به کابینت خورد و آخ گفت. سریع به آشپزخانه رفتم. با دستپاچگی پرسیدم: «چی شد؟». سرش را می‌مالید. گفت: «هیچی. سرم خورد به کابینت». منتظر جواب بودم. خیره نگاهش کردم. احساس کردم از نگاهم ترسید. چهره‌اش را درهم کشید و گفت: «اصول دین می‌پرسی؟ خب، من که گواهینامه نداشتم. داداشت هم که سنش به رانندگی نمی‌خورد، باید چیکار می‌کردم؟». صندلی را جلو کشیدم و نشستم:
– خب، باشه. پس چرا بعد که می‌اومدن، می‌رفتی بیرون؟
صندلی دیگر را جلو کشید و روبه‌روی من نشست. به چشم‌هایم زل زد و گفت: «چون از عمه‌ات خوشم نمی‌یاد، می‌فهمی؟». در دلم گفتم: «از بابام چی؟». نمی‌خواستم بحث را به آنجا بکشانم. حوصلهٔ دعوا را نداشتم. می‌دانستم آخرش به گریه و مظلوم‌نمایی مامان می‌کشد. شروع می‌کند به آه و ناله‌کردن که تمام طول عمر زندگی زناشویی‌اش را مریض‌داری کرده و هیچ خوشی ندیده است.
کار بادمجان‌ها که تمام شد، به خانه رفتم. به بابا فکر می‌کردم. روزهای آخر چقدر لاغر و کوچک شده بود، با این حال هر وقت من و داداش را می‌دید، لبخند می‌زد. با صدای لرزان مرتب از مامان تشکر می‌کرد. وقتی می‌خوابید، ساعت‌ها کنارش می‌نشستم و به پایین و بالارفتن قفسه سینه‌اش نگاه می‌کردم.

سه‌شنبه ۱۳مرداد۱۴۰۵
از صبح با خودم کلنجار می‌رفتم که به چه بهانه‌ای بروم پیش عمه. آخر تازه همدیگر را دیده بودیم، تعجب نمی‌کرد؟ افکار جور واجور توی ذهنم می‌آمدند و می‌رفتند. اصلاً برای چه باید تعجب کند؟
آوا را خانهٔ دوستش گذاشتم و خودم سوار تاکسی شدم تا به خانهٔ عمه بروم. رانندهٔ تاکسی از زمین و زمان شاکی بود و خیلی حرف می‌زد. توجهی به او نکردم، گرچه دلم می‌خواست دهنش را ببندد. پنجره را پایین کشیده بودم و از وزش باد روی صورتم خوشم می‌آمد. تمام حرف‌هایی که باید به عمه می‌زدم را در ذهنم مرور می‌کردم و دوباره و دوباره حرف‌ها را می‌ریختم دور و باز می‌چیدم.
از سر کوچه تا خانهٔ عمه راه زیادی نبود. قدم‌زنان رفتم. وقتی رسیدم چند لحظه جلوی در خانه ایستادم‌. دستم را آرام بالا بردم و زنگ را فشار داد‌م. کسی جوابی نداد‌. فقط در باز شد. در را فشار دادم و وارد حیاط شدم. درختان نارنج پر از شکوفه بودند و عطر بهارنارنج همه جا را پر کرده بود.
نادر در ساختمان را برایم باز کرد. گفت: «اِ… تویی؟ خدا را شکر. بیا کمک کن» و به سمت هال رفت. دنبالش رفتم:
ـ چی شده؟
عمه روی مبل دراز کشیده بود و چشم‌هایش را بسته بود. نادر که سعی می‌کرد عمه را بلند کند، گفت: «فشارش را گرفتم، بالاست. قرص هم دادم، پایین نیومد. باید ببریمش بیمارستان… ضعف داره. بیا کمک کن». عمه چشم‌هایش را باز کرد و لبخند ضعیفی به من زد و دوباره چشمانش را بست. کمک کردم و عمه را با نادر بردیم بیمارستان.
حق با نادر بود. فشار عمه خیلی بالا بود. باید بستری می‌شد. دکترها کارهایی که لازم بود را انجام دادند. من و نادر توی اتاق ایستاده بودیم و حالت‌های عمه را زیر نظر داشتیم. به مامان زنگ زدم و از حال عمه گفتم. اظهار ناراحتی کرد، ولی فکر کنم وانمود می‌کرد و اصلاً برایش مهم نبود.
نادر گفت که با دکتر صحبت کرده است و عمه تا دو ساعت دیگر مرخص می‌شود و همه چیز تحت کنترل است. بهتر است که من بروم. ناصر هم قرار است بیاید. تعارف کردم، ولی او اصرار داشت که بیشتر از این مزاحم من نباشد. قبول کردم و گفتم که بعداً تماس می‌گیرم.

چهارشنبه ۱۴مرداد ۱۴۰۵
خدا را شکر حال عمه خوب است. از دیشب تا حالا چند بار با او صحبت کرده‌ام، ولی خودم خوب نیستم. تمام روز را خوابیده‌ام. دلم می‌خواهد فقط بخوابم. صبح بیدار شدم، ناهار پختم و دوباره خوابیدم. فقط توی خواب است که کارهای مامانم یادم می‌رود. دیروز بعد از بیمارستان با آوا رفتیم خانهٔ مامانم. پریسا، زن داداشم، هم آنجا بود. از دیدنش تعجب کردم. بعداً فهمیدم که مامان خودش از او خواسته است که به آنجا برود.
مامان از دیدن من کمی جا خورد. پارچ و کاسهٔ مسی‌اش روی میز وسط پذیرایی بود. مامان پلاستیک سفید بزرگی را که دستش بود، به پریسا داد. پریسا پارچ و کاسه را توی پلاستیک گذاشت و از مامان تشکر کرد. مامان گفت: «خب، من هر چی دارم مال شماهاست دیگه. برای کی می‌خوام؟». پریسا تشکر کرد و خیلی زود رفت. بیشتر شبیه فرارکردن بود. تا حالا او را این‌قدر مظلوم و مطیع ندیده بود.
به مامان گفتم: «پارچ و کاسه رو دادی به اون؟ مگه این چیزا نباید به دختر برسه؟ خودت همیشه می‌گفتی». مامان به سمت آشپزخانه رفت. گفت: «دختر پسر نداره که. دیدم چشمش دنبالشه دادم بهش. حالا به تو هم یه چیز دیگه می‌دم». از جایم بلند شدم:
من هیچی نمی‌خوام. بده عروس جونت… بریم آوا.
و رفتیم.
این انصاف نیست. از این کلنجاررفتن‌ها خسته شده‌ام.

پنجشنبه ۱۵مرداد ۱۴۰۵
صبح وقتی توی آینه به خودم نگاه کردم، به خودم نهیب زدم که دست از غصه‌خوردن بردار. تلفن را برداشتم و شمارهٔ عمه را گرفتم. به او گفتم که بعدازظهر سری به او می‌زنم.
خانه را جارو زدم و ناهار پختم. هر چه به ساعت نگاه می‌کردم، زمان نمی‌گذشت. نشستم پای تلویزیون و بیخودی کانال عوض کردم.
به خودم رسیدم. از آوا خواستم تا من برمی‌گردم سالاد درست کند. عمه تنها بود. حالش بهتر به نظر می‌رسید. با دیدن من صورتش به لبخند باز شد. دستم را گرفت و کنار خودش روی مبل نشاند. من همه چیز را فراموش کرده بودم. در کنار عمه‌بودن آرامشی به من داده بود که با هیچ‌چیز نمی‌خواستم عوضش کنم. حال و هوای بچگی‌هایم را پیدا کرده بودم، وقتی در اتاق بابا، کنار عمه می‌نشستم و عمه برایم داستان‌های جالب از دوست و فامیل تعریف می‌کرد. داداش هم گاهی می‌آمد. عمه هر دوی ما را می‌بوسید و کنار خودش می‌نشاند.
گفتم: «عمه، شما اون‌وقتا خیلی چیزا برای ما تعریف کردی، ولی هیچ‌وقت از ازدواج مامان و بابا نگفتی. چی شد که اونا با هم ازدواج کردن؟». عمه بیرون را نگاه کرد و آه کشید. رویش را به طرف من برگرداند. دستم را گرفت و گفت: «اگه نمی‌پرسیدی هم خودم می‌گفتم. دیگه وقتشه. نمی‌خوام حرفای نگفته رو با خودم به گور ببرم». با تعجب نگاهش کردم.
گفت: «بابات همیشه مریض بود. کلیه‌هاش مشکل داشت. دیالیز می‌شد. از بچگی هم بدنش ضعیف بود. مثل بچه‌های دیگه نبود، ولی من جونم به جونش بسته بود. نه که سه تا خواهرامونم از دست داده بودیم، خیلی هوای همو داشتیم. من کلاس خیاطی می‌رفتم. یه دوست داشتم که با وجود اینکه چند سالی از من بزرگتر بود و ازدواج هم کرده بود، خیلی با هم صمیمی بودیم. یه روز بهم گفت که می‌خواد یه رازی رو بهم بگه». روی مبل جابه‌جا شدم. کودکی شده بودم که کنجکاوانه بقیهٔ قصه را می‌خواست. گفتم: «چه رازی؟ چی گفت؟». عمه لبخند بی‌روحی تحویلم داد:
– صبر داشته باش.
چه صبری؟ عمه نمی‌دانست که صبرم تمام شده است. ادامه داد:
– راز در مورد خواهرش بود. گفت که خواهرش چند وقت پیش با یکی نامزد کرد، صیغه هم خونده بودن. بعد یهو نامزده غیبش می‌زنه و بعد زنگ می‌زنه که قاچاقی رفته ترکیه و دیگه نمی‌تونه برگرده. از خواهره هم می‌خواد که اگه می‌تونه بره پیشش. خونوادهٔ پسره هم با گردن کج اومدن و نامزدی رو بهم زدن. باباش قیامت به پا می‌کنه. نمی‌ذاشته دخترش پاشو از خونه بیرون بذاره. می‌ترسیده بره پیش پسره. می‌گفت خواهرش شبانه‌روز گریه می‌کرد، چون خیلی عاشق اون پسره بود. ولی بازم این اصل قضیه نبود. تو این اوضاع بلبشو، خواهر دوستم می‌فهمه که حامله است. خودت می‌دونی که اون‌وقتا بد می‌دونستن که کسی تو دورهٔ عقد حامله بشه، حالا چه برسه به دورهٔ نامزدی، حتی اگه صیغهٔ محرمیت خونده باشن.
عمه از جایش بلند شد و گفت: «برم برات چایی بیارم». رفتن او را به آشپزخانه تماشا کردم و گفتم: «نمی‌خواد عمه. بقیشو تعریف کنین». عمه جواب داد: «زود می‌یام عزیز دلم. زیاد طول نمی‌کشه».
عمه با سینی چای برگشت. سینی را روی میز گذاشت. نعلبکی‌ها را جلویمان گذاشت و بعد استکان‌ها را. حال خرابم و دلگیری‌ام را یادم رفته بود. شنیدن داستان مرا سرحال آورده بود. به عمه خیره شدم. عمه گفت: «آره، داشتم می‌گفتم. از بخت بد حامله بود. حاضر هم نبود بچه را بندازه، چون بچه مال مردی بود که دوسش داشت. دوستم اومده بود پیش من تا یه راه حلی پیدا کنیم‌. خیلی ناراحت بود. می‌ترسید که باباش بفهمه. از آبروریزی می‌ترسید… چاییتو بخور عمه».
استکان را برداشتم:
– خب، بعدش چی شد؟ بچه را انداخت؟
عمه یک قند در دهان گذاشت. استکان را به لبانش نزدیک کرد و چند جرعه نوشید. گفت: «نه. من یه راه حلی بهشون گفتم». استکان را روی میز گذاشتم:
– چه راه حلی؟
عمه استکان خالی را روی میز گذاشت و گفت: «کاش زبونم لال می‌شد. من گفتم داداشم مریضه، بعید می‌دونم کسی بهش زن بده. خواهر تو با برادر من ازدواج می‌کنه، بچه‌دار هم می‌شن. مشکل هم حل می‌شه. دوستم قبول کرد. قرار شد من با برادرم و اون با خواهرش حرف بزنه. برادر مظلوم من قبول کرد. خواهر اون هم مجبور شد قبول کنه».
هاج و واج به عمه نگاه کردم. عمه ادامه داد:
– آره، قربونت برم. اون دوستم، خاله مریم خدابیامرز تو بود. بچه‌ای هم به که دنیا اومد، الان داداش شاخ شمشاد توئه. کاش زبونم لال شده بود. برادرمو بدبخت کردم. مامانت فکر می‌کرد زندگیش تباه شده با یه مرد مریض. هیچ‌وقت باباتو دوست نداشت، با اینکه بابات همیشه باهاش مهربون بود. مامانت بیشتر وقتشو با بچه‌اش می‌گذروند، چون بچهٔ مردی بود که عاشقش بود. به بابات محل نمی‌ذاشت. بابات فکر می‌کرد بعد از به دنیااومدن تو اوضاعشون بهتر می‌شه، اما نشد. آخرش هم مریضی، شاید هم بی‌مهری مامانت، باباتو ازمون گرفت.
یادم است که فقط به عمه نگاه می‌کردم. حرفی برای گفتن نداشتم. بعد از آن حرف هم زدیم؟ یادم نیست. چند ساعت و یا چند دقیقه آنجا بودم را هم یادم نمی‌آید. پیش عمه نماندم. خودش هم برای ماندن اصراری نکرد. انگار می‌دانست باید در خلوت به حرف‌هایی که شنیده‌ام، فکر کنم.
الان هم که دارم می‌نویسم توضیح بیشتری ندارم.

جمعه ۱۶مرداد ۱۴۰۵
کاش امروز تعطیل نبود‌. امید تمام مدت خانه بود و مرتب از من می‌پرسید چه شده است. می‌پرسید چرا قیافه‌ات درهم است. آوا هم می‌پرسید. نمی‌خواستم حرف بزنم. گفتن نداشت. نمی‌توانستم بگویم. شاید سال‌ها بعد برای آوا می‌گفتم و او هم برای دخترش.
تمام آشپزخانه را ریختم بیرون. از بالا تا پایین تمیز کردم و شستم. به هیچ‌کدامشان هم اجازهٔ کمک‌کردن ندادم. با زبان خوش فرستادمشان بیرون.

شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
صبح زودتر بیدار شدم. میز صبحانه را چیدم. پیراهن آبی‌ام را پوشیدم و به خودم رسیدم. از وقتی بیدار شدم، حالم خوب بود. انگار خودم را پیدا کرده بودم. انگار یک منِ دیگر، یک منِ قوی‌تر از خواب بیدار شده بود.
سر میز صبحانه با امید صحبت کردم. مدتی بود که یکی از دوستانش از او خواسته بود که به لاهیجان برود و مدیر عامل کارخانه‌اش بشود. امید قبول نمی‌کرد. بیشتر وقت‌ها می‌گفت: «مامانِ تو تنهاست. مامان و بابای من همدیگه رو دارن، ولی مامان تو تنهاست». حرف‌هایم را آرام و منطقی برایش گفتم؛ از آرامشی که در آن شهر خواهیم داشت، از طبیعت، از آیندهٔ مالی بهتر. به حرف‌هایم گوش داد و در کمال ناباوری قبول کرد.
در خانه کار زیادی نداشتم. از خانه بیرون رفتم و در پارک محله قدم زدم.
به خانه که رسیدم، دیدم تلفن زنگ می‌خورَد. به صفحه نگاه کردم، شمارهٔ مامانم بود. گوشی را روی میز گذاشتم. صدای زنگ توی خانه می‌پیچید. گفتم: «خونه نیستم». پرده‌ها را کنار زدم و پنجره‌ها را باز کردم تا هوای تازه وارد خانه شود.
شب سر میز شام امید به چشم‌های من نگاه کرد و گفت: «امروز به محمود زنگ زدم و گفتم شغلو قبول می‌کنم. کی بریم خونهٔ مامانت قضیه رو بگیم؟». لبخند در تمام صورتم پخش شده بود. گفتم: «می‌گیم حالا. دیر نمی‌شه. غذاتو بخور».

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

29 آذر 1398

29 آذر 1398

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *