چهارشنبه ۷ جولای ۲۰۲۶
«ایکس ایکس ایکس اگر میخواهی برای مأموریت نهایی پذیرفته شوی، باید چالشهایت با ایکس وای ایکس را حل کنی. ایکس وای ایکس از بیثباتی تو و شلکنسفتکنهایت شاکی است.»
همه چی از پیام بالا شروع شد. اولش شوکه شدم. مأموریت نهایی؟ بیثباتی؟ شلکنسفتکن؟ من کجا شلکنسفتکن درآوردهام؟ شاید هم درآورده باشم. آخر خودتان شاهد بودید چه عرقی ریختم تا آن زمین صاف شود، تا بشود چیزی کاشت. حتی محصولی را که میخواستم بکارم از پیش در ذهنم انتخاب کرده بودم. اما آن روز، هنوز به سر زمین نرسیده، ایکس وای ایکس را دیدم که داشت در زمین من محصول خودش را میکاشت.
رئیس، اگر شما جای من بودید، کم نمیآوردید؟ البته حرفهای تیتوتیتو، درمانگرم، یادم بود. خرکم را آرام کنار زمین پارک کردم و محکم و استوار رفتم سراغ مردک. آرام و شمرده، طبق تمرینهایی که تیتوتیتو یادم داده بود، حرفم را زدم. رنگش پرید و با تتهپته گفت خیال میکرده به رسم رفاقت قدیم، من راضیام که در زمینم محصولش را بکارد. مدتی بود مرا ندیده بود و نمیدانست برای مرزبندی با دیگران دارم مشاوره میگیرم.
آن لحظه کوتاه آمدم. بعدتر اما با خودم فکر کردم: نه. من برای آن زمین زحمت کشیدهام. تا کی باید به امثال ایکس وای ایکس سواری بدهم؟ پس برایش پیام فرستادم که جُلوپلاست را جمع کن و از زمین من برو بیرون. خودم میخواهم روی زمینم کار کنم.
حالا ایکس وای ایکس بیمعرفت آمده سراغ شما که هم رئیسم هستید هم پدرم، و از من شکایت کرده؟ بیمعرفت.
البته خودم ماجرا را در جلسهی درمان برای تیتوتیتو تعریف کردم. سرش را با تأسف تکان داد و گفت: «مرض بعضی آدمها را پیدا کردهای. بین ما، این شلکنسفتکنها رسم نیست.»
حالا باید بروم سری به آدمها بزنم، ببینم این شلکنسفتکن آنها چیست و راهحلش کجاست.
پنجشنبه ۸ جولای ۲۰۲۶
با سفینهام راهی زمین شدم. آخ جان اینجا هم میتوانم سفر بیرونی داشته باشم، هم به درونِ آدمِ انتخابی نفوذ کنم. هنوز دقیق نمیدانم دنبال چه بگردم؛ فقط میدانم برای شروع باید معنای شلکنسفتکن را پیدا کنم.
جمعه ۹ جولای ۲۰۲۶
چقدر جالب است. اینها هم مثل من مینویسند. بعضی از نوشتههایشان، مثل آزادنویسی، آزادپرسی، گاهشمار و فهرستهای جورواجور، منتشر نمیشود؛ اما یادداشت روزانه، داستان کوتاه و گزارش نیکشان را منتشر میکنند.
یکیشان، زنی به اسم زینب، برای خودش موجود عجیب و کمی هم دیوانهای است. اگر پدر اینجا بود میگفت: «دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید.» با درمانگرش حرف زده و بعد در دفترش، با آن خط کجومعوج، نوشته: «بلاتکلیفی نیست، قاطعیت هم نیست؛ بیشتر شلکنسفتکن است.»
ها. شلکنسفتکن. پیدایش کردم. حالا باید یادداشتهایش را بخوانم و به ذهنش هم سرک بکشم تا ببینم چه خبر است.
عجب درگیریای دارد. یادداشتِ «کشورداری سختتر است یا مرزداری؟» الهه علیزاده را میخواند و با خودش فکر میکند: «مرزداری سختتر است، بهویژه مرزداری در درون. اگر مرزهای درون آدم تنظیم باشد، احتمالاً با دیگران هم بهتر مرزداری میکند. یعنی چه؟ یعنی اگر میان خشم و مهربانیاش مرز نگذارد، بیرونش میشود همین چیزی که حالا در من هست.»
امیدی از اینکه این بار این زن دارد برایش سخت میگیرد، گیج شده است. امیدوار است دوباره روی مهربانِ او بالا بیاید؛ باز اجازه بدهد بیاید سر وقتش، ریزریز توهینش را بکند و آخرِ کار، باز این زن، بچهی بدِ ماجرا از آب دربیاید.
همکار دانشکدهاش هم گیج شده از دستش. نمیداند بالاخره میتواند ماشینش را در پارکینگ ویژهی افراد دارای ناتوانی جسمی پارک کند یا نه. مراجعش هم نمیداند او قرار است خاله باشد یا درمانگری قاطع.
این زنِ دیوانه که سن و سالش تنه به تنهی مادربزرگم میزند و دیگر جوان نیست، امروز در وبینارِ راه هنرمندِ خانم مهناز روحانی تمرینهایی انجام داده: برچسبهایی که به خودمان چسباندهایم یا دیگران به ما چسباندهاند، فهرست آرزوهای خلاقِ مدفونشده، و فهرست نوشتنِ حسرتها بدون قضاوت. با توجه به چیزهایی که دیدهام، خودتان حدس بزنید چه اعترافهایی با خودش کرده.
تازه دو هفته است به وبینارهای سرزبان برگشته و تمرینها را انجام میدهد تا آشفتگیهای زبانیاش، که نشانهای از آشفتگیهای فکریاش هستند، به جایی برسند.
خوانندگان گرامی این یادداشتها… ها؟ چه شد؟ مگر قرار نبود اینها نامهای باشد که در شبکه به اشتراک گذاشته شود تا پدر یا در واقع رئیسم آن را بخواند؟ پس چرا دارد شکل یادداشت منتشر شده برای همگان پیدا میکند؟ معلوم نیست حال من بدتر است یا حال این زینب بینوا.
برای امروز کافی است. باید بروم به کارهایم برسم. شاید هم به فکرهایم.
شنبه ۱۰ جولای ۲۰۲۶
متوجه شدم زینب برای حل مشکل خونریزیاش از یک طرف میخواست بیخیال شود و یک ماه هم قرص بخورد ببیند چه میشود. اما فکر کرد «قرص اثر نمیکند، هر سری هم خونریزیام بدتر میشود. تابستان تمام شود برایم دردسر میشود. بهتر است از این فرصت مانده استفاده کنم و زودتر بساط عمل جراحی را راه بیندازم.» به دوستش دکتر نرگس پیام میدهد که برایم سونوگرافی بنویس تا آماده بروم سراغ دکتر زنان. از آن طرف دربارهی انرژی درمانی از خانم روحانی چیزهایی شنیده و رفته درخواست انرژیدرمانی کرده. همزمان یاد سالها پیش افتاده و دوستش زهرا باقری که برای درمان کنسرش دست به دامن همه چیز شد. شیمیدرمانی، رادیوتراپی و حتی انرژیدرمانی. اینکه هیچ کدام فایده نداشت و خانم باقری فوت کرد، حالش را بدتر میکند. از دست خودش کُفری میشود که چرا تکلیفش با خودش مشخص نیست.
صبح شنبه زینب میرود سونو میشود و عصر هم جواب سونوگرافی را میبرد دکتر. دکتر خوب به حرفش گوش میدهد و چند تا سوال میپرسد. اینکه پیشتر آمپول زده است یا نه؟ سه سری هر سری سه بار از این هورمونها زیر جلدی تزریق کرده. دفعه آخر اسفندماه یک سال و نیم پیش بود که یکسال خونریزی نداشته. دکتر هم تأیید میکند که درمان دارویی فایده ندارد و باید جراحی بشود. برایش آزمایش مینویسد و دارویی که شب قبل از عمل تزریق کند. چون سنش بالای ۵۰ است اُکی قلبی هم باید بگیرد. زینب توی ذهنش میگذرد دوسال پیش جراح عمومی برای جراحی فیستول رودهاش فقط مشاوره بیهوشی خواست. دکتر الانش هم خردادماه حتی برای مشاوره بیهوشی هم نفرستاد و با همان نوار قلب کارش را راه انداخت. اینها را به دکترش میگوید و دکترش جواب میدهد که بیمارستان بهمن مشاوره بیهوشی نمیخواهد و برای خاطر سنت که بالای ۵۰ سال است نیاز به اُکی قلبی داری. از دکتر اسم متخصص قلب را میپرسد تا برای معاینه برود پیشش. موقع خروج از مطب هم منشی نصف حقالزحمه یا زیرمیزی را که دکتر از بقیه میگیرد، از او میگیرد چون آشناست. زینب با خودش فکر میکند دکتر بداخلاق قبلی زیرمیزی نمیگرفت اما اخلاقش بد بود. تحمل اخلاق بد بهتر بود یا دادن زیرمیزی؟ با دیدن و شنیدن داستان یک بیمار دیگر که او هم از دست اخلاق بد یک دکتر فرار کرده نتیجه میگیرد دادن زیرمیزی بهتر است. فدای سرمی هم توی یادداشتش مینویسد. گرچه سبکسنگین کردنهایش ادامه دارد. آیا پولم کفاف جراحی را خواهد داد؟ آیا بیمهها اُکی هستند؟
الان ایکس وای ایکس چه میکند؟ پدرم چه؟ سری به کابین اختصاصی من زده و این یادداشتها را دیده؟ میتوانم کمی از زینب فاصله بگیرم و سری به اطلس ۳ بزنم. اما نه، ممکن است زینب را گم کنم.
تا حالا نتیجهای که میگیرم این است شلکنسفتکن تظاهر بیرونی بلاتکلیفی درونی است.
یکشنبه ۱۱ جولای ۲۰۲۶
شلکنسفتکنِ امروز زینب با مراجعش بود. ساعت ۱۸ وقت دکتر قلب داشت و ساعت ۲۰ و ۳۰ هم وقت مشاوره با مراجعش. با اینکه مراجعش گفته بود اگر میخواهید این هفته جلسه نداشته باشیم. اما دلش نیامده بود در درمان مراجعش خللی ایجاد شود پس گفته بود تا ۱ ساعت قبل از ۲۰ و ۳۰ خبر میدهد. توی مطب دکتر قلب وقتی منشی خوشاخلاق و زیبای دکتر روال را توضیح داد متوجه شد امشب به جلسه نمیرسد و جلسه را به فردا شب ساعت ۲۰ و۳۰ دقیقه موکول کرد.
خب زینب چرا این کار را با خودت و دیگران میکنی؟ همان وقت که دیدی کارهایت این هفته زیاد شده و به آنها نمیرسی، خب از همان اول برنامههایت را با قطعیت تغییر بده دیگر.
دوشنبه ۱۲ جولای ۲۰۲۶
دیدید چی شد؟ جلسه مشاورهی زینب با مراجعش امشب هم برگزار نشد. چرا؟ سه ساعت قبل از جلسه بالا آورد. دید دراز کشیده باید جلسه را برگزار کند که حرفهای نیست. پس جلسه را برای این هفته کنسل کرد.
البته داشت دنبال وقت میگشت که جلسه را در همین هفته هم برگزار کند. اما فکر کرد چه کاری است هول هولکی جلسه بگذارم و توی جلسه هم حوصله نداشته باشم خوب گوش بدهم. روز تعطیلات را جلسه نگذار زینب. تازه این همه هم که کارهای دیگر داری؟ باید مقاله ساب میت کنی، اصلاحات مجدد پروپزالت را هم استاد راهنمای دومت فرستاده باید برای آن هم وقت بگذاری.
حالا دارم به یقین میرسم که شلکنسفتکن به خاطر این است که میخواهی کامل در همهی عرصهها ظاهر شوی. این هم امکان ندارد. آیا واقعاً شلکنسفتکن این است؟ باید ببینم توی اطلس کهکشانها دربارهاش چی گفته شده و چه راهحلهایی برایش مطرح شده است؟
سه شنبه ۱۳ جولای ۲۰۲۶
اطلس کهکشانها چیزی نشانم نداد. در پایگاه دادههای روانی انسانها جستجو کردم. این نقص، یک اشتباهِ محاسباتی در سیستم دفاعی است. ریشهاش اینهاست:
۱. تعارض مهربانی و مرزبندی: زینب میخواهد همزمان خالهی مهربان و درمانگر قاطع باشد.
۲. تلهیِ کاملبودن: ترس از خراب شدنِ تصویرِ عالیِ خودش باعث میشود در لحظهی بحران، هولهولکی رفتار کند.
۳. ترس از پیامدِ «نه»: در ناخودآگاهش، «نه» مساوی با «تنهایی» است.
زینب باید سه اصل را اجرا کند: قانونِ «یک نقش در یک زمان»، پذیرشِ آرامِ «نه» گفتن، و مدیریتِ انرژی بهجای مدیریتِ زمان.
به عنوان «ایکسایکسایکس» پیشنهاد میدهم: هر بار خواستی شلکنسفتکن کنی، بپرس: «این از ترس است یا از منطق؟»
چهارشنبه ۱۴ جولای ۲۰۲۶
دیروز مرزداری کردم و فقط تحقیق کردم و به زینب سر نزدم. امروز که زیر نظر گرفتمش دیدم عجیب است شلکنسفتکن در نیاورده. صبح که از خواب بیدار شده، آزادنویسی کرده و توی آن تکلیف خودش را روشن کرده. یک ساعت و ۱۰ دقیقه داستانکوتاهش را ادامه داده، سپس بیشتر روز را روی مقاله متمرکز شده و بیشتر بخشهای مقاله را نوشته. وقتهای کمی هم نوشته و مطالعهی آزاد داشته است. این سهشنبهاش بود. امروز را هم چون کار اولویتدار محل کارش وقتش را زیاد گرفته، در خانه نه به مقاله فکر کرده و نه به پروپزال. فقط جلسه درمانش را با درمانگرش پیش برده. کمی هم مطالعهی آزاد داشته و تمرینهای نوشتنش را انجام داده. او برنامهریزی را راه حل نظم دادن به کشور درونش یافته. برنامهریزی که در دل آزادنویسیاش شکل میگیرد.
پنجشنبه ۱۵ جولای ۲۰۲۶
مأموریت نهایی با موفقیت انجام شد.
موجود بیرونی شناسایی نشد.
والد درونی به اتاق کنترل منتقل شد.
فرماندهی به صاحب سفینه بازگردانده شد.