«نويسندهی خوب زندگی را لمس میكند،
نويسندهی ميانمايه فوری دستی بر پيكرش میكشد،
نويسندهی بد به او تجاوز میكند و در هجوم حشرات رهايش میكند.»
-ری برادبری
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
88 پاسخ
مهاجران نیک
هزار کلمه کم چیزی نیست، آن هم وقتی حرفی برای زدن نداری اما میرویم ببینیم چه میشود.
امروز نوشتنم نمیآید، آقا جان، نمیآید که نمیآید! حالا چه کنیم؟ چی بنویسیم؟ خوب، ببینم از چیزهایی که خواندهام چه یادم میآید.
شاهرخ مسکوب را میخوانم و روایتهای رامین جهانبگلو از او را به عنوان عموشاهرخ خیلی دوست دارم. مسکوب اردشیر و غزاله و گیتا را مثل سه آینه از زندگی خودش میداند که خودش نقش جیوهی پشت آنها را بازی میکند. در عین حال، خود را در آنها مینگرد- یا آنها جنبه و ساحتی از وجودش را به او نشان میدهند…
اردشیر پسرش، راه رفتن و بیخیالی، نفس کشیدن و جوانی ورزیدن اوست. غزاله دخترش صبح اوست که راه عصر را میپیماید؛ زادگاه روح اوست. و اما گیتا همسرش همان چیزی است که او نیست، قول و فعلش یکی است. سلامت روح او، مسکوب را به یاد روح بیمار خودش میاندازد.
سروش حبیبی از شبی میگوید که سیمین بهبهانی مهمانی داده و او را دعوت کرده و گفته مهمان خاصی دارد. مهمان ویژهاش شاهرخ مسکوب بوده. همان ابتدا از ترجمههای درخشان حبیبی، از جمله «آنا کارنینا»، تعریف میکند و حبیبی هم میگوید خوشحال شدم، چون مسکوب کم کسی نیست و من در جوانی «سوگ سیاوش» و «مقدمهای بر رستم و اسفندیار» او را بسیار دوست داشتهام.
آن شب سرآغاز دوستی صمیمانهای میان آن دو میشود. حبیبی مسکوب را صاحبنظر در اسطورهها و هنر میداند و یاد میکند از اینکه با هم به موزهها و گالریهای نقاشی در پاریس میرفتند و از دانش عمیق مسکوب لذت میبرد.
گلی ترقی از مجلسآرایی و خوشصحبتی مسکوب یاد میکند. آن دو در سازمان برنامه، هنگام همکاری با یکدیگر، آشنا شده بودند و به واسطهی دوست مشترکشان، داریوش شایگان، ارتباط عمیقی پیدا کرده بودند. گلی ترقی از جمعههایی میگوید که در خانهباغ خجسته کیا و امیرحسین جهانبگلو دور هم جمع میشدند روزهایی که آنها را از بهترین ایام عمر خود میداند.
بعدتر گلی خانم، در بحبوحهی انقلاب، به پاریس مهاجرت میکند و شاهرخ هم در سال ۵۸، وقتی امیدش از آزادیخواهی و آزاداندیشی نورسیده ناامید میشود، و ترجیح میدهد ناظر باشد و به پاریس میرود برای باقی عمرش.
امروز یک روز تعطیلِ کسلکننده بود، اما آرام. گاهی بعد از مدتها شلوغی و هیاهو ملالی که از روزمرگی میآید آرامشبخش میشود. اما حالا که از غروب هم گذشتهایم، یک دلتنگی عجیبوغریب دارم.
برای ناهار تاسکباب پختم، والله خیلی چسبید. به کارهای مامان رسیدگی کردم و یک ربع در محوطه قدم زدم که عادت از کفم نرود.
«داستان یک شهر» احمد محمود را هم امروز شروع کردم. قرار است همراه با چالش کتابخوانی، هر روز بیست صفحه بخوانم. با راوی همراه میشوم در بندر لنگه که تبعید گاه اوست بعد از اعدام جمعی افسران ارتش.
این گزارش نیک هم حسنش همین است که اول تصمیم میگیرم مختصر و فهرستوار بنویسم، بعد که دست به قلم میشوم دلم نمیآید و وسوسه میشوم از خواندهها و شنیدههایم بگویم.
میترا رستگاران
بیست و پنج مرداد چهارصدوپنج
تا به حال گزارش نیک ننوشتم.
دوست دارم بنویسمها، ولی خب… اگر نیک نشد و بدوبیراه شد چی؟
بزار یهکم فکر کنم….
اصلا هرچی باداباد …
راستش این روزا منتظرم، منتظر رتبه کنکورم(کنکور ارشد).
دُرست دو سال تمام برای کنکور خوندم.
تو این دو سال، دوتا از دخترعموهام باردار شدن و فارغ شدن ، یکی از پسرعمههامم ازدواج کرد.
اما من چی، شکمم جلو نیومد اما دردم مثل درد زایمان بود، ازدواجم نکردم ولی یار ندیده تب معشوق کشیدم.
آره …همین دیگه، باقیشم فردا عرض میکنم خدمتتون.
یکشنبه:۱۴۰۵٫۵٫۲۵
سال واژه:بغض
تا حالا شده بغض توی گلوتون گیر کنه ونشکنه؟ یعنی نتونی بغضتو بشکنی. لابد می پرسی:مگه میشه؟ آره میشه. مثلا وقتی که دکتر بهت میگه نباید گریه کنی چون اگه گریه کنی فشار خونت بالا میره و بچه ت سقط میشه. این جور وقتا روزهای متمادی بغض ها جمع میشن وتوی گلو گیر می کنن و فقط با نوشتن میشه اونا رو قورت داد.
گزارش کوتاهی از امروز:
گوش دادن پادکست
آزاد نویسی
سالواژه: شناخت
امروز به جای همکارم هم کار کردم. خیلی خسته شدم. تعداد بچهها زیاد بود. 9 ساعت کار. سپاس برای خوب انجام دادنش.
دو روز است نویسندهساز را نتوانستم شرکت کنم. فردا هم روز شلوغ و پرکاری است. یادم باشد اگر کم آوردم، خودم را به یک شات قهوه دعوت کنم.
سالواژه: شناخت
برای بهتر شدن حالم تصمیم گرفتم گزارش نیک بخانم.
امروز حالم غریب بود. فشارم خیلی پایین بود. و خستگیام بینهایت. دردهایی که از بیرون احاطهام کرده درونم را دردمند تر میکند.
این روزها رمقِ نوشتن ندارم. چیزی که مکلفم کند آزارم میدهد.
نوشتن از درد و خستگی وقتی تکرار می شود بهتر است متوقف بشود، تا در چرخهی معیوب گرفتار نشوی.
دوست دارم دراز بکشم و کتاب بخوانم و فیلم ببینم.
ذهنم خوراکِ تازه میخواهد. تا فاصله بگیرم از واقعیتهای چرک و چرکینِ واقعی. و سفر کنم به رؤیا.
در خیال و رؤیا تجربهی زندگیهای دیگر، حرفهای تازه را به یادم میآورد. حرفهایی تازه برای گفتن و نوشتن. و دست یافتن به امید از قلبِ نا امیدی.
بدونِ امید زندگی باتلاقِ هولناکیست که وقتی درونش گیر بیفتی، فرو میروی تا مرزِ اضمحلال.
چند روزی میخواهم فقط کتاب بخوانم. و فیلم نگاه کنم.
برق قطع میشود.
ادامهی فیلم را نمیتوانم ببینم.
اما کتابها همیشه هستند.
پناه میبرم به « خسرو خوبان» رضا دانشور.
بدری صفایی
https://t.me/badrisafaei
سالواژه: خایهی اخلاقی
شاید مهمترین ویژگی سالواژهم برگشت باشد. برگشت هنگامی که کمی فاصله گرفتی. بدون عذاب وجدان. بدون غر و اعصابخوردی. مثلن موتور تعمیرلازم بود. مثلن گوشی بازی در بیاورد که با شارژ شدن مشکل دارم. هر شارژی بیاوری همین است داستان. پس از بررسی زوایای مختلف برای تناسب شارژ و گوشی بله. تا صبح فقط سیدرصد. تا زاویهی مناسب دیگر به هشت درصد میرسد. جای درست است اینبار. فَستِ فست. باز هم سی و رفتن بیخبر برق. خب. هرروز برای گزارشنیک نوشتن یک بهانه هست همانطور که برای ننوشتنش دلیلی. درست خاندی. راستش فکر میکنم بیشتر برای انجام ندادن کاری دلیل میآوریم و برای انجام دادنش مثل بچهها به هر بهانهای دست مییازیم و هر منطقی را میشکنیم. میدانم خیلی دیر شد اما همین است. ملالِ بههم ریختن برنامهم، بیبرقی، بیاینترنتی و بی هیچ گونه تکنولوژی به گامیدن در گرما وادارم کرد. «پیادهروی، آزادنویسی بدن است.» یادم آمد. دیدم بی هیچ دلیلی. نگاه کردم به هر بهانهای. برگشتم و نصرت رحمانی. چشمم به گزیدهی اشعارش افتاد و پیچرقیقی در رگهایم دوید. ورق زدم و غرق تا آمد برق:
هشدار/نوک پرندهای را/هرگز مبند/ با بالهایش آواز خاهد خاند/ پر و بالش را در هم مشکن/ با آوازش خاهد پرید تا اوج کهکشان/لبانِ شاعر را مبند
شعر هشدار از دفتر تازهها
https://t.me/dreamdrawgrow
یادگیری شاهین سلام منم هنوز به ادبیات داخوشم.
امروز را حالا که شب شده یادم نیست انگار. کارهای همیشگی را انجام دادم. نوشتم و خواندم و آهنگ گوش دادم و بعد به خانهی الهام رفتم. با الیار و الای بازی کردم. به خانه که برگشتم مشغول آشپزی و کارهای جانبیاش شدم. و شب هم، شب تمام نمیشد. گریه کردم و گریه کردم.
گزارش نیک شنبه
امروز، روزی بود که جوانی، نه از تقویم، که از آینه به سراغم آمد.
✓ ماجرا از بازار امامرضا آغاز شد، جایی میان ازدحام مغازهها و برق شیشههای ویترین، میان صداهایی که از هر سو بلند میشد و رنگهایی که روی هم میلغزیدند. برای خرید گوشواره رفته بودم و سرانجام دو تکه کوچک از فلز و نور را انتخاب کردم. یکی گرد و مشکی، مات و بیادعا، و دیگری نگینی مثلثی که کمی پایینتر قرار میگرفت. چیزهای کوچکی بودند، تقریباً ناچیز در مقیاس جهان، اما بعضی چیزهای کوچک، اگر درست انتخاب شوند، میتوانند چهره آدم را به شکل عجیبی از نو روایت کنند.
✓ بعد نوبت به رزرو وقت نزد تاتو آرتیست رسید. در راه، چیزی در من آرامآرام از جنس تصمیم شکل میگرفت. همان تصمیمهایی که ابتدا شبیه هوساند و بعد ناگهان میبینی ریشهای عمیقتر از هوس داشتهاند. شاید آدم در بعضی سنین دیگر گوشواره نمیخرد که فقط گوشش را تزئین کند. میخرد تا به خودش یادآوری کند هنوز میتواند درباره تصویری که از خویش میسازد، تصمیم بگیرد.
در سالن، گوش را با آنژیوکت استریل سوراخ کردند، نه با دستگاه گان. صدای ظریف و کوتاه آن لحظه، در برابر چیزی که انتظار داشتم، تقریباً هیچ بود. یک درد تیز و گذرا، و بعد دو سوراخ کوچک که حالا قرار بود در روزهای آینده بخشی از بدن من باشند و کمکم، بیآنکه بفهمم، بخشی از تصویر من.
✓ بعد روی تخت تاتو آرتیست دراز کشیدم تا نوبت به لبها برسد.
شیدینگ لب، برخلاف ظرافت نامش، تجربهای بسیار لطیف نبود. دردش زیاد بود، اما قابل تحمل. از آن دردهایی که آدم را به سطح پوست بازمیگردانند و برای مدتی تمام جهان را در محدوده چند سانتیمتر از صورت خلاصه میکنند. صدای دستگاه، رفتوآمد دست آرتیست و سوزش مداوم، زمان را کش میداد. گاهی چشمانم را میبستم و فقط منتظر میماندم که این فصل کوتاه از رنج به پایان برسد.
✓وقتی تمام شد، لبهایم به شکل محسوسی متورم شده بودند. آنقدر که برای پنهانکردنشان ماسک زدم. در خیابان، ماسک دیگر فقط پوششی برای صورت نبود. پردهای بود میان من و نگاه دیگران. پشت آن، لبهایی تازهتراشیده از درد و رنگ، و احساسی تازه از مواجهه با خودم پنهان شده بود.
و از امروز، سیگار و ویپ هم ممنوع شدند.
انگار این تغییر کوچک در ظاهر، یک قرارداد تازه با بدنم نوشته بود. چند روز باید صبر میکردم، چند روز باید از بعضی عادتها دست میکشیدم و به پوست و لب و گوش فرصت میدادم تا آرام بگیرند. گاهی یک تصمیم زیباییشناختی، بیآنکه قصدش را داشته باشی، به تمرینی برای انضباط تبدیل میشود.
اما مهمترین لحظه، نه هنگام سوراخ شدن گوش بود، نه روی تخت تاتو، نه حتی هنگام تحمل درد.
مهمترین لحظه وقتی بود که در سالن زیبایی، پس از پایان کار، خودم را در آینه دیدم.
✓چهرهای که سالها میشناختم، ناگهان اندکی ناآشنا شده بود. نه به معنای بیگانه، بلکه به معنای کشفشده. گوشوارهها در گوشم نشسته بودند. یکی گرد و مشکی و خاموش، دیگری مثلثی و درخشان. لبها متورم و تازه بودند. و در میان تمام این تغییرات، چیزی را دیدم که مدتها بود گمان میکردم از من دور شده است.
جوانی.
اما نه آن جوانی تقویمی، نه جوانیای که آدم برای بازگشت به آن باید سالهای ازدسترفته را پس بگیرد. «جوانی دیر…رس»، جوانی درونی، جوانیای که شاید همیشه در گوشهای از روان آدم زنده میماند و فقط گاهی جرئت میکند خودش را نشان بدهد.
آن لحظه فهمیدم اکسسوریها فقط اشیایی برای زیباتر کردن بدن نیستند. آنها بخشی از زبان تصویری ما هستند، مثل نقطه، خط، رنگ و فرم در نقاشی. گوشوارهای کوچک میتواند نسبت آدم را با چهره خودش تغییر دهد. میتواند تصویری بسازد که پیش از آن وجود نداشته است. هویت بصری، گاهی از همین جزئیات کوچک ساخته میشود. از چیزی که در گوش میدرخشد، از حلقهای که روی انگشت مینشیند، از رنگ لب، از لباسی که انتخاب میکنیم و حتی از نحوهای که خودمان را در آینه نگاه میکنیم.
و این کار، دستکم برای من، دیگر* ادای جوانها را درآوردن نبود.*
✓اگر قرار بود فقط شبیه جوانترها شوم، شاید این همه معنا نداشت. آنچه اتفاق افتاده بود، بیشتر شبیه بیدار شدن کسی بود که سالها درون من زندگی کرده بود. همان نوجوانی که زمانی بدون اینکه مدام از خودش بپرسد «دیگران چه فکر میکنند؟» لباس میپوشید، چیزی را دوست داشت، چیزی را انتخاب میکرد و از انتخابش لذت میبرد.
شاید جوانی واقعی همین باشد. نه صاف بودن پوست و نه عددی که شناسنامه در برابر نام آدم گذاشته است. جوانی شاید همان لحظهای باشد که هنوز بتوانی کاری را فقط به این دلیل انجام بدهی که دوستش داری.
✓میدانم ممکن است کسی بگوید این گوشوارهها “برای سن من مناسب نیستند”. ممکن است کسی لبهای شیدینگشدهام را ببیند و لبخند بزند، یا تصور کند مردی در دهه چهل زندگی باید شکل دیگری داشته باشد. اما امروز برای نخستین بار، قضاوت دیگران برایم بیشتر شبیه بخشی از تجربه بود تا مانعی در برابر آن.
حتی وسوسه مواجه شدن با نگاه دیگران، خودش لذتی داشت.
✓شاید بخشی از شهامت همین باشد. اینکه بدانی ممکن است قضاوت شوی و با این حال، انتخاب خودت را انجام بدهی. نه از سر لجاجت، نه برای جلب توجه، بلکه از سر احترام به آن بخش از وجودت که هنوز چیزی میخواهد، هنوز بازیگوش است، هنوز میتواند از دیدن خودش در آینه خوشحال شود.
✓امشب وقتی به گوشوارههای تازهام فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که بعضی تغییرها در ظاهر، در حقیقت تغییراتی در رابطه آدم با خویشتناند.
دو سوراخ کوچک روی لاله گوش.
دو تکه فلز.
یک لب متورم و دردناک.
چند روز محرومیت از سیگار و ویپ.
و آینهای که برای چند ثانیه، مردی چهلوسهساله را به من نشان داد که در پشت چهره بالغش، نوجوانی هنوز بیدار بود.
و من، برخلاف گذشته، این بار تصمیم گرفتم به او نگویم بزرگ شدهای.
گذاشتم همانجا بایستد، به گوشوارههایش نگاه کند، لبخند بزند و برای یک شب کوتاه، جوانی را نه فقط به یاد بیاورد، بلکه زندگی کند.
✓ تجربه امروز یک جور شورش آرام علیه نسخهای که سالها از خودم ساخته بودم، بود. لب قرمز، دو حلقهی مشکی و نگین مثلثی در گوش چپ، و آن نگاهِ کسی که انگار تصمیم گرفته بگوید: «این بار خودم انتخاب میکنم چطور دیده شوم.»
اتفاقاً جذابیتش همین است که همهچیز کمی شورشی است. اگر زیادی شود، تبدیل به استایل میشود. وقتی کمی بماند، تبدیل به شخصیت میشود.
یک جور امضای کوچک روی چهره. ❤️🖤
و به رسمیت شناختن جوانیِ دیر…رس.
کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من: 🪬
draliandishmandir
چهرهی جدید مبارک. لذت بردم از خاندن تجربهتان. بارها از این مدل تصمیمها گرفتهام ولی جرعت انجامش راهنوز نداشتهام.
خاندن از کانال حسام ایپکچی:
روزها مثل ساعت میگذرند
دنگ، دنگ، دنگ…
جمعه، شنبه، یکشنبه
با عمر چه باید کرد؟
از آنچه میدانم «نباید» کرد
پرهیز میکنم تا پاسخْ، صدایم کند
«روز»، خود خبر میدهد چه باید کرد
اگر «شب»، پریشانی نکاشته باشم!
صفحاتی از کتاب سرنوشت هم
به دستخط ما نیست و فقط باید
دست نویسنده را خط نزد.
طریقتم هم همین که بالا گفتند. ادعای گندهگوزی ندارم چون در ظرفیت ماتحت نیست. چه فعلن و چه قولن.
– فحشدادن زیر لبی به تعمیرکار که امروز نیامد و پاچهخاری محترمانه رولبی که اشکال ندارد فردا بیا.
-دیدن وبینار نویسندهساز امروز یعنی شنبه. شنیدن وبینار چهارشنبه و جمعه که ندیده بودم. تمرینهای ادامهنویسی و معرفی کتاب خسرو خوبان رضا دانشور بخشی از وبینار امروز .
نوشتن اسم کتابهای معرفیشده و هوس خوردن دنبلان کبابی از پس تکیهکلام دنبلانی استاد در تمام وبینارها. البته بعد غروب غمانگیز و داشاقترشی. این دو قلم را هوس نمیکنم. اولیش را هر روز داریم میخوریم و دومی هم گازخورد دارد.
-خواندن سقوط آلبرکامو تا وسطهاش. حرفی ندارم تا پایان کتاب.
-شنیدن پادکست ارتباط و فن بیان پنج. جالب است. وادارم میکند بفهمم کجاها ترکمون زدم و به چوخ رفتهام.
– خاندن از اشعار سیمین بهبهانی.
-دیدن فیلم The Next Three Days آخر شب. چون هنوز کامل دانلود نشده، بعد گزارش نیک میبینم.
امروز رو مود تعریف نیستم . فقط فهرستکی نوشتم از کارهای انجام شده و مابقی روز هم تکرار مکررات بود. همین.
خلعت نیک
امروز را با سردرد وسوزش و دردِ چشم آغازیدم. قطره از پیِ قطره، تا که کمی باز شد این چشمِ چپِ چپشدهام.
لپتاپ را باز کردم تا قدری آزاد بنویسم، بلکه هوای آزاد در شریانهایم جریان یابد. از دیشب که گفته بود «آپدیت اند شاتداون» و من هم لبیک گفته بودم، مرده بود که مرده بود، خاکش به سر، سرِ روشن شدن نداشت.
با خودم لج کردم و افتادم به جان آشپزخانه. هرچه فریاد داشتم بر سر باکتریهای خرد و درشت کشیدم. شنبه بود و تعطیلی اینجا. پیش از ظهر با دامادم تماس گرفتیم که آقاجان عیال و اولاد را بردارید و ناهار تشریففرما شوید . وسط این بشوروبساب، باقالیپلو با گوشت را هم علم کردیم.
خوب که شستیم و روفتیم و پختیم، بچهها رسیدند. در حضورشان کیکی پخته گشت و بعد از ناهار قدری به آن گل وبته و النگ دولنگ نشاندیمو شد کیک تولد آقای داماد- با چای و دست دست ، البته، که مزه هم کرد.
بچهها خوشنود قدری با لپتاپ سروکله زدند و بالاخره اطوارش نشست و روشن شد
بعدتر دوستان برای عیادت از منِ مریض آمدند. خستگی و کلافگی چشمم، همین که تنها شدیم، باز رخ نشان داد.
حالا که بندهی سراپا تقصیرم نه خواندهام، نه آزادنویسی داشتهام و نه پیادهروی کردهام، فقط برای اینکه قسمم راست باشد، حکایت دوم از «با شما نبودم» بهمن آقای فرسی را خواندم- با عنوان شدن یا بودن، شدن یا بودن، شدن یا بودن شد.
همان اول شمشیرش را از رو کشید و فرمود: نسل موجودی به نام نویسنده ور افتاده است.
دلمشغول رفتم سراغ سطر بعدی ، با خودم گفتم: دل پریشونم، حالا که نسل نویسنده ور افتاده، تو آهنگ نویسنده شدن کردی؟ بعد یاد مدیرکل آن سالهای دور محل کار افتادم که همیشه میگفت: «خانوم اینقدر مته به خشخاش این گزارشهایت نگذار قبل از بیات شدن، گرم و تازه بده رد کنیم.
اصلاً این بهمنخان فرسی متخصص است که مرا به آن دورهای دور پرتاب کند و همان اندک حواس موجودم را ــ نه که خیلی جمع است ــ به تفریق بکشاند.
تکانی به خودم دادم و ادامه دادم. فرمودند: «نامدار بودن را برهان نویسنده بودن نگیرید.»
با خودم گفتم: دل پریشونم، جانب خدا! از این بلیهی نامداری که بدوری! هرچه خودت را میکُشی، در این دو سال هنوز نتوانستهای سیصد نفر را واداری تا بشناسندت. پس جای امیدواری هم هست، صدالبته.
دو سه سطر بعد نقل به مضمون فرمودند دوستشان جمال، همهی آنهایی را که بیش از سه کتاب دارند، خلعت و لقب نویسندگی بخشیده اند.
با خودم گفتم: دلم پریشونم، نگونمیدونم، بیا و کمی بدان تا این نوشتههای سرگردان را به بیش از سه کتاب برسانی و خودت به خودت خلعت نیک نویسندگی عطا کنی بلکه هم این چشمِ چپِ چپشده بیخود و بیجهت به فنا نرفته باشد و نویسندهنشده از دنیا نروی.
میترا رستگاران
بیست و چهارم مرداد ماه چهارصدو پنج
https://t.me/Mitra_Nevis39
حالم خوب نیست مهمونی رفتم گرم بود گرمازده شدم اصلن هیچ غلتی نکردم فشارم آماده پائین غیر از کارخونه یکم کردم و دیگر هیچکاری خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
یه سایتی که ازش خرید کردم کلاهبردار از آب در اومد. در تمام شبکه های اجتماعی اطلاعرسانی کردم. امیدوارم که دیگه کسی گولشونو نخوره. حتی تو نی نی سایتم گذاشتم.
نصف داستان «کوهنوردان» از «آه، استانبول» رو خوندم.
شمع کیک تولد خامه ای صورتیم که مامان درست کرده بود رو فوت کردم. دایی کوچیکه پیشمون بود. کلی خندیدیم و حرف زدیم. شب خوبی بود.
صفحات صبحگاهی
کار
ناهار
نویسنده ساز
امروز تولد مریم گلی بود با یه نیمچه دورهمی، با یه عده ادمی که سر زده وارد مهمونی شدن و خواستن مریم بانو رو سورپرایز کنن که دیگه نرفتن و قاطی مهمونا نشستن. غافلگیر میکنی برو دیگه
نمون. مریم بازیگر خوبیه، تحویلشون گرفت و اونها هم خیلی کیف کردن و جزو آخرین مهمونا از خونه خارج شدن. چقدر هم بهشون خوش گذشته بود.
به خیالشون که ما دیگه خیلی داریم باهاشون حال میکنیم. لوسها هی گفتن و خودشون خندیدند. چرا بعضی آدما رو نمیشه تحمل کرد. ولی شب خوبی بود.
آزادنویسی کردم.
اشعار شاملو رو ورق زدم.
یه سه خطی رونویسی اشعار شمس لنگرودی رو انجام دادم.
گزارش نیک ۹۵
سالواژهام: فاصله
فاصله، فرصتِ دیدنِ نقصها را از ما میگیرد.
امروز گزارش نیکم در بارهی چگونگی زندگیهای نزیسته است:
اگر در این کشور نمیماندم، اگر مهاجرت میکردم، اگر آن شغل را قبول میکردم، اگر در این شغل نمیماندم، اگر استعفا داده بودم، اگر دیرتر ازدواج میکردم، اگر ازدواج نمیکردم، اگر بچهدار نمیشدم، اگر در شهری دیگر درس خوانده بودم، اگر به حرف دوستانم گوش داده بودم، اگر آن روز به جای تردید تصمیم گرفته بودم، اگر، اگر، اگر…
چقدر به این «اگر»ها مجال خودنمایی دادهایم؟ چقدر به ذهن اجازه دادهایم در مسیرهایی که هرگز نرفتهایم پیشروی کند و برایمان زندگیهایی بسازد که هیچوقت وجود نداشتهاند؟
ذهن میتواند از هر مسیری که نرفتهایم، بهشتی خیالی بسازد، چون آن مسیر هرگز در معرض تلاقی واقعیت قرار نگرفته است. ما فقط خوبیهای احتمالیاش را میبینیم، نه خستگیهایش را، نه شکستهایش را، نه آدمهایی را که ممکن بود در آن راه از دست بدهیم و نه مشکلاتی را که اصلاً فرصت نکردهاند خودشان را به ما نشان دهند.
زندگیایی که کردهایم، ناعادلانه با زندگیای مقایسه میشود که هرگز نکردهایم.
شاید زندگیهای نزیسته شبیه فرزندانی باشند که هیچوقت با پدر و مادرشان زیر یک سقف نرفتهاند. آنهایی که درگیر اختلافها، توقعها، خستگیها و چالشهای زندگی روزمره نشدهاند طبیعی است که گاهی محبوبتر به نظر برسند.
فاصله، فرصتِ دیدنِ نقصها را از ما میگیرد.
ما معمولاً هزینههای زندگیِ واقعیمان را با مزایای زندگیِ خیالیمان مقایسه میکنیم و معلوم است که در چنین مقایسهای، واقعیت اغلب بازنده است.
شاید بخش بزرگی از رنج انسان نه از آنچه بر او گذشته، بلکه از آنچیزی میآید که توهماتش ساخته است.
ما فقط یک زندگی را زندگی میکنیم، اما ذهنمان قادر است هزاران زندگی موازی بسازد. هر انتخاب در همان لحظه که یک امکان را واقعی میکند، دهها امکان دیگر را میکشد.
وقتی میگوییم «کاش»، اغلب برای چیزی غبطه میخوریم که حتی نمیدانیم واقعاً وجود دارند یا نه.
ذهن اما با زندگیهای نزیسته مهربانتر است.
مسیری که نرفتهایم، هرگز فرصت نکرده ما را خسته کند. شهری که در آن زندگی نکردهایم، هنوز تنهایی ندارد. شغلی که انتخاب نکردهایم، هنوز روزمرگی و تحقیر و فرسودگی ندارد. انسانی که با او زندگی نکردهایم، هنوز عادتهای آزاردهنده ندارد. مهاجرتی که نکردهایم، هنوز غربت ندارد. زندگیای که انتخاب نکردهایم، هنوز شکست نخورده است: چون هرگز واقعیت را لمس نکرده است.
در خیال، امکانها کامل میمانند.
شاید به همین دلیل است که گاهی زندگیِ واقعی خودمان را با نسخهای مقایسه میکنیم که اساساً وجود خارجی ندارد و این مقایسه از ابتدا ناعادلانه است. یک طرف، زندگیای است که سالها زیر وزن زمان، مسئولیت، تصادف، اشتباه و محدودیت فرسوده شده و طرف دیگر، احتمالی دستنخورده که ذهن فقط بهترین قسمتهایش را نوشته است.
از دور، همهچیز آرامتر است.
نزدیکی، نقصها را آشکار میکند.
فاصله، امکان افسانهسرایی میدهد.
—ما امیدوارانیم.
— آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
خانم راستی گزارش نیکتان حالم را نیک کرد. نیاز داشتم این مقایسه را از این زاویه ببینم. یاد بعضی لحظههایی افتادم که زندگی نزیسته و خیالی باعث شده بود از آدمهای مهم زندگیم درونن فاصله بگیرم. نه از آن فاصلههایی که فرصت دیدن نقصها را از ما میگیرد. از آن فاصلهها که به خاطر دیدن نقصها گرفته بودم.
خوابهای ماهیوش، لیز میخورند از حافظهام.
امروز تلخم از ثانیههای عجول که من همیشه عقب میمانم از گرد پایشان. تلخم از واژهها که یار نیستند برای نوشتن حتی چند خط ساده برای خوشخوشان دلم.
بیشتر روزم، حتی جلسه کوچینگم، فدای یک سند فسقلی شد که مبلغش اصلا فسقلی نبود. تبعات مالیاتی هم داشت.
به مرتضی گفتم برای گزگز سمت چپ بدنش برود اورژانس، حدودا دو ساعت پیش معلوم شد سکتهای خفیف بوده. ما هنوز کودکیم و داریم نزدیک میشویم به لحظههای جاماندن جسم از روح. لحظههای بیقراری که شوق، افسار میدرد، جسم جا میماند. داریم نزدیک میشویم. داریم پیر میشویم.
در حسرت یک جرعه نوشیدن از زندگی، متجاوزانه، هتک حرمتش میکنم.
شکیبا اسکاف
➖️صبحنگاری و یوگای صبحگاهی روزم را آغازیدند.
➖️تارنوازیام آگاهانه شده.
➖️در کتاب مادرم همراه 《دعوا بر سر لحاف ملاست》و 《امیرتومان》 جدید بودند.
معنای امیرتومان را نیافتم اما با توجه به مضمون کتاب احتمالن یک درجهی نظامی است.
بهرام صادقی در ملکوت چرکهای روح را با شفافیت به تصویر میکشد، در کتاب زندانهایی که برای زندگی انتخاب میکنیم اثر دوریس لسینگ پرسه زدم.
کتاب کریا یوگا را خاندم که تیشه میزند به ریشهی مرید و مرادبازی و عرفان و فرقه و …
مطالعهام در روز حاصل برآیند سهبردار موسیقی، یوگا و ادبیات است، اما برای موسیقی هنوز کتابی نیافتهام.
➖️در نویسندهساز آموختم که چهقدر وامدار شعر و ادبیات پیشینیان هستیم و در عینحال باید بند ناف وابستگی را بِبُریم تا قلممان در زمانهی خودمان پیش برود. در واقع آیینهی بغل است و باید در کنار راننده باشد تا ببیند پشت سرش چهخبر است.
یاری، جدیدترین بخش افزوده شده به سایت مدرسه است
یاری:یه آری به دیگران
➖️پیادهروی رفتم؛ چرا بزرگترها میآیند پارک و تا کمر در گوشی فرو میروند؟
به خاطر پیادهروی به امروزم ۱۰ دادم چون هميشه از آن فراری بودهام
➖️یک فیلم مستند در مورد یک بندباز دیدم که میخاست بر بالای یک آسمانخراش راه برود
《یک لحظه، یک قدم و یک نفس؛ من برای این کار آموزش دیدهام》 واگویهی ذهنیاش بود.
آموزش، آموزش و آموزش ظرفیست که هیچ مظروفی پُرش نمیکند.
➖️این هفته کلاس نویسندگی خلاق ترغیبم کرد که صبح و ظهر و شب، سی جمله بنویسم.
استاد کلانتری تاکید کردند که فروغ فرخزاد بیش از نبوغ، اشتیاقِ یادگیرندگی داشت.
➖️لوبیا پلوی ناهار آنقدر لوبیاپلو بود که تا پایان شب از روی زبانم نرفت.
➖️برای کسب و کار آنلاینم فقط تمرین شخصی دارم.
➖️امروز در رویایم دیدم که هنداستندی پاکیزه و بدون تلوتلوخوردن اجرا میکنم.
➖️یک اسم برای رمانم و داستان بلند خیالیام برگزیدم؛ عطسه با چشمان باز .
تشویش
■ برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
بالای صفحه نوشتم «من در مورد فلان چیز چیکار *میتونم* کنم» و سه موضوع رو بررسی کردم. خواب، کتاب خواندن، کانال تلگرام.
سالواژهام، مدل ذهنی.
■ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
سختترین بخش. هر چیزی ساز خودشو میزنه، ۴ از ۱۰.
■ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
کلاسیک بخون. درست بنویس.
■ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
چند صفحه از مقالهٔ «تشویش نوشتن».
■ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
مهلا لازانیا درست کرده بود. چای.
■ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
گذشته. خاطرات.
■ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
یه دورهمی با استاد و بچههای نویسندهساز تو خونهٔ خودم داشته باشم. بعضی از بچهها.
■ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
کاموا. کلمهٔ روز «کوچه» بود. داغ دلم تازه شد و بساط داستانکنویسی رو پهن کردم. حذف کردم و تغییر دادم اما از مرز داستانک عبور میکرد. تسلیم شدم و سعی کردم فقط چیزی حاصل بشه. هرچند یه پاراگراف باب میلم نشد اما چیزکی حاصل شد، اسمشو گذاشتم کاموا.
■ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
خالهم شلنگ وصل میکرد به شیر آب آشپزخونه، گاز و دیوار و کابینت و یخچال همّه رو میشست.
■ امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
وبینار امیدبخشی بود. بازگشت به «شب هول».
■ نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/mrymahmdnzhd
– گزارش نیک دیروز رو ارسال کردم.
– صبونه خوردم.
– کمی پیادهروی کردم تو محوطهی بیمارستان.
– مدارک آقای ک رو واسه تایید رتبه خبره آماده کردم. انجام ارزشیابی رو به پرسنل یادآوری و سه چهارنفر رو تلفنی راهنمایی کردم. واسه مدیر هم توضیح دادم که چه جوری باید تایید کنه. مترون ازم کارکرد مسوول بخشها رو خواست که فرستادم.
– نویسندهساز دیروز رو گوش دادم. واسه هر کدوم از حوزههایی که استاد گفت تو نوت گوشی دو تا سوال نوشتم.
– دوباره موقع آشپزی برق رفت و کلی حرص خوردم و فحش دادم.
– ناهار خوردیم و گپ زدیم و خوابیدم.
– کمی از جزوهی معماری تفکر رو مرور کردم.
– حدود یه ساعت آزادنویسی کردم.
– مامان رو رسوندم جایی.
– ظرف شستم.
– ناهار فردا رو پختم که دوباره از بیبرقی و خستگی حین آشپزی اذیت نشم.
– لباسهای کار پسر رو شستم.
– مطالعه کردم.
https://t.me/ladanshayanfar
_ سالواژهام: واقعیت
_ صبح که چشمم را گشودم دلم میخواست هنوز تعطیلات آخر هفته باشد؛ اما نبود. شنبهی خر از راه رسیده و باید خودم را جمع و جور میکردم. صبحانه خوردم و صفحات صبحگاهیم را نوشتم. روتین من اینگونه است تا صبحانه نخورم هیچ کاری نمیتوانم بکنم. مغزم پر از صدا و هیاهو بود. آمد و رفت تصاویر، موضوعات و برنامههای آتی امانم را بریدهیود.به پیادهروی رفتم و اندکی بهتر شدم.
_ به شرکت که رسیدم مشغول انجام کارها شدم. باید زودتر جمع و جور شوند.
_ به قدر کافی آب نوشیدم.
_ در وبینار « نویسنده ساز » شرکت نموده و تصمیم گرفتم سری به« خسروی خوبان» بزنم.
_ با برنامهی قبلی چند ساعتی را به بطالت گذراندم. تصور میکنم برای سلامتیم لازم است.
_ شب اندکی دیرتر از همیشه به بستر رفتم.
_ نمرهی روزم ۶ است. روی شش و هفت گیر کردم. نه بالاتر میرود و نه پایین میآید. علتش چیست؟ احتمالن دست و پا زدن در روزمرگی سبب آن است. کاری باید کرد. به سراغ خسروی خوبان خواهم رفت.
نیکروز کلاغلجی
اول صبح نوشتن گزارش نیک جاماندهی دیروز.
بعدش یوگا. امروز کار با دو آجر است و کششهای دلچسب همیشگی.
بعدترش میروم بانک به دنبال رفع عیب مبایل بانک. این روزها حملهی سایبری به سامانهی بانکها میشود. دختر بچهسالی همسن وسال آنی پشت باجه است. به یاد بارها شرکت دخترم در آزمونهای استخدامی بانک میافتم که با وجود کسب امتیازهای خوب قبول نشد. نمیدانم اینها از ما بهترانند که تکیه بر صندلی استخدام بانکها میزنند؟ اصلاً این آزمونها پایه و اساسی دارد یا صرف پول ثبتنام گرفتن ازجویندگان کار است و صندلیهای استخدامی قبلاً رزرو شده و برگزاری آزمون فقط برای خالی نبودن عریضه است و دیگر هیچ! امیدوارم اینچنین نباشد و شایستهسالاری باشد.
بعدش توی آشپزخانه و سناریوی تکراری پخت ناهار. امروز خورشت مرغ و آلو. ظرفی دیگر هم تکههای کوچک مرغ سرخ شده با پیازداغ برای همسر که خوراک مرغ شیرین دوست ندارد.
ساعت پنج گذشته و من و همسر روی بام، من مشغول آویزان لباسهای شسته روی بند و همسر بند تعمیر پمپ و شناور کولر.
هول هولکی میپرم توی «نویسندهساز.»
امروز نقل رمان خوب خواندن است. به قول استاد الان دیگر رمان عامهپسند خاستگاهمان نیست. چرا «خسرو خوبان» «رضا دانشور» را نخوانیم به جای «بامداد خمار؟»
از اشعار و رمانهای کلاسیک تقلید نکنیم، تاثیر بپذیریم.
ساعت هفتونیم نوبت دندانپزشکی دارم. میروم مطب همکار قدیمیام، خانم دکتر اعلایی. دو دندانم را پر میکند.
در حین کار روی دندانها از بیمیلی پسران و دختران برای ازدواج میگوید حالا فرزندآوری پیشکش.
مگر با این اوضاع اقتصادی و نداشتن سقفی بالای سر و حقوقی بخور و بمیر میشود به ازدواج فکر کرد؟
از ادبیات سخیف محاورهای بین جوانان و بچهسالها میگوید.
درددل میکنیم. هر قشری از جامعه مشکلات خاص خودش را دارد. آواز دهل شنیدن از دور خوش است.
پس از شام آخرین قسمت سریال «کلاغ» را میبینیم و من و آنیتا بدوبیراه به شخصیت جلال.
کاری به ژانر اندک سیاسی سریال در کنار ژانر عاشقانهاش ندارم. مشکل این جاست که گویی در سریالها هم مجوز برای خیانت مردان به خانواده صادر میکنند. مرتیکه تو غلط کردی با زن و سه بچهی قدونیمقد، فیلت یاد هندوستان کرده و عاشق شدهای. خاک توی سر تو و آن دختری که پایههای زندگیاش را روی خرابهی زندگی همنوع خودش بنا نهد.
مردان از نگاه دیگری میبینند که لجبگیری است. از شخصیت جلال خیانتپیشه خوششان میآید که پای عشقش هرچند اشتباه، ماند و مُقُر نیامد. خوب دل است دیگر، افسارگسیخته به این ور و آن ور سرک میکشد. شاید از زندگیاش راضی نبوده که سراغ دیگری رفته!
ولی زن اگر سراغ دیگری رود، هرچند سرش زیر مشت و لگد باشد، حکمش سنگسار است. غلط میکند دلش این ور و آن ور رود.حق طلاق هم که ندارد. بتمرگد و بسوزد و بسازد تا بمیرد.
۱۴۰۵/۵/۲۴
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
۷ خودپند امروز:
1. برای بچههای «نویسندهساز» از چالش «هزارکلمه» بگو.
2. برو به غزلهای طالب آملی: «من آن تیرهشامم که چون اژدها/ز غفلت فرو بردهام ماه خویش»
3. در رگان هر واژه شعری میجنبد، بنویس تا با آن بیامیزی.
4. روز، قصه است و شب، شعر. ولی تو روزها شعر بنویس و شبها قصه.
5. بیشتر روی کاغذ بنویس. روی کاغذ بیشتر بنویس. بنویس، بیشتر روی کاغذ. روی کاغذ بنویس، بیشتر.
6. قدردان باش، بسیار قدردانتر.
7. این واژه را بیازما: «تنهازی»
—
و فهرستی از کارهای امروز:
– کلاس خصوصی
– وبینار نویسندهساز: چه بحث جانانهای دربارهی کلاسیکها. کلاسیکها را میخانیم، نه برای تقلید که برای تأثیر.
– جلسهی دوم ۷۶مین دورهی نویسندگی خلاق: از جمله حرف زدیم، و چه رفقای با عشقی دارم در این دوره.
– تماشای فیلم خوبِ «Manhattan Night 2016». روزنامهنگار و محققی که کارآگاهانه وارد ماجرایی غریب میشود…
اواااا مارو میگن با عشق🫠
بنام خدا
گزارش نیک ۹۵:
«بارانشهر» کلمهای که از دیروز در ذهنم جا خوش کرده و بیرون نمیرود. برایم تداعیهایی میآفریند که تازهام میکنند. بارانشهر، شهر باران، شهری که در آن باران زیاد میبارد.
آسمان بارانشهر چگونه خواهد بود؟ آسمانی که مدام از ابرهای سفید و خاکستری پروخالی میشود.
در بارانشهر اغلب باران میآید گیاهان و درختان تازه و با طراوتند. شهری که هر روز باران آن را بشوید تمیز و با صفاست. اما آیا از باران هم میشود خسته شد؟ آیا قطرات باران هم اسیر روزمرگی میشوند؟ آیا بوی نمخاک وقتی هر روز به مشامت برسد باز هم میتواند بهترین بوی دنیا باشد؟ هر روز خیس شدن زیر باران آیا باز دلانگیز خواهد بود؟
متأسفانه تجربهی زندگی در شهرهای شمالی را ندارم. اما زمانیکه ساکن جزیره بودم از باران بینصیب نبودم. جزیره هیچ وقت باران شهر نبود شاید اصلن شهر نبود. در جزیره زیاد باران نمیبارید. اما از اقبال خوب من چند ماهی پای بارانهای موسمی در جزیره باز شد و هر روز باران میبارید از آن بارانهای حسابی، قطرات باران به قدری درشت بودند که در عرض چند دقیقه آب در خیابانها جاری میشد و چون متأسفانه خیابانهای جزیره راه گریزی برای آب نداشتند همه جا را آب برمیداشت. حتی مدرسهها را هم تعطیل میکردند. وقتی باران میبارید نمی توانستی از پنجره آن طرف خیابان را ببینی و آب از درزهای شیشههای پنجرهها به داخل خانه میآمد. البته باران مدام نمیبارید اما آنقدر شدت داشت که همان چند ساعت که میبارید جزیره را آب برمیداشت. ابرهای موسمی که رفتند تا مدتها جای پای باران همه جا در جزیره بود. انگار تمام جزیره روییده بود. حتی از دل مرجانهای سخت گیاهانی که اغلب صورتی رنگ و بنفش است بیرون آمده بودند. جزیره تا مدتها میزبان روح باران بود. در آن روزهای بارانی هیچوقت از باران خسته نشدم و هر دفعه مجذوب تازگی و طراوتش میشدم.
_ از پنداشتهها: امروز را با خاندن این کتاب شروع کردم.
همین:
مثل آشنا شدن با کلمهای ناشناخته.
از میان یادداشتهای روزانه:
نوشتن بهترین کاریست که میتوانم برای رؤیاهایم انجام بدهم.
در پی احساسات تازه:
از چیزهایی که در تو احساس تازه ایجاد میکنند استقبال کن، آنها زمینهساز شکلگیری افعال تازهاند. پیشنهاد: رمان بخوان. رمان با کمترین هزینه و بیشترین تنوع کیفیت میتواند خالق احساسات تازه باشد.
اتلاف وقت:
بدترین نوع اتلاف وقت زمانی رخ میدهد که تو میدانی که کاری که انجام میدهی اتلاف وقت است. آیا جرأت داری از این منظر به عملکردت بنگری؟
تبدیل مانع به حرکت:
وقتی حرفهای میشوی که مانع نوشتن را به محرک نوشتن تبدیل کنی.
انتشار:
ذهنم تنها زمانی تنظیم میشود که بخشی از نوشتههایم را منتشر میکنم.
دلتنگ:
دلتنگ کتابی بود که هرگز نخواندهبود.
دلتنگ آدمی بود که هرگز ندیدهبود.
دلتنگ دیواری بود که بر آن تکیه ندادهبود.
دلتنگ جنگلی بود که پا در آن نگذاشتهبود.
دلتنگ…
دلتنگی برای نادیدهها و ناشناختهها را بیشتر میپسندید.
(چقدر این دلتنگیها زیبا بودند.)
درجا:
نوشتن برای غلبه بر درجا زدن است.
حوصلهی یادگیری:
آنکه همه چیز را «ساده» میخواهد، اغلب بیمایهترین چیزها نصیبش میشوند.
نویسندهای:
نویسندهای چون میخواهی آدمها را برخودت با کلمات غافلگیر کنی.
از کتاب سنگ صبور:
بلقیس، احمد آقا، کاکل زری را خواندم. مکالمهی بین شیخ محمود و احمد آقا که مربوط به دین اسلام بود را خیلی دوست داستم.
از کتاب متون عرفانی فارسی:
امروز چند غزل از عطار را خواندم. چه حیف که اینقدر از عطار کم خواندم . غزلهایش نه تنها برایم دشوار نبودند، بلکه خیلی ساده و روان بودند. معنی اغلب کلمات را هم میدانستم. خیلی دوست دارم تذکرةالاولیاء را بخوانم.
_ از کتاب چهرهی پنهان حرف:
فروغ آخرین روزها
از پلهها آمد بالا، در را باز کرد و آمد تو، چترش باز کرد و گذاشت گوشهی اتاق، مثل یک حباب بزرگ سیاه، ولی خشک خشک.
_ بارون نمیآد، چرا چتر برداشتی؟
_ که خیال کنم بارون میآد.
_ مگه … اگه خیال کنی بارون میآد؟
_ با تو آره، دوتایی، چون خودم تنها خیالهام به جایی نرسید. مثل اینکه برای آدم تنها بارون هیچوقت نمیآد.
_ آره، هیچوقت برای آدم تنها بارون نمیآد، با اینکه خیالهای آدم تنها، پروازهای دورتری داره.
_ هر چقدر دور باز هم به بارون نمیرسه، چون تنهاست. ولی وقتی دوتا میشن، به هم که میرسن بارون میشن، خودشون بارون میشن.
_ و میبارن؟
_ و میبارانن. خودت گفتی که: «آه، شاعر! از باران مگو، بباران!»
_ پس برای همین چترت را برداشتی؟
_ آره، گفتم که خیال کنم بارون میآد، تا اینجا پیش تو، پیش تو بازش کردم، چون مطمئن بودم که اگه با هم خیال کنیم، بارون میآد!
_ خوب، چرا بازش کردی؟ اگه این طوره، میتونه تو چتر بسته هم بارون بیاد وقتی با هم خیال کنیم.
چهرهاش باز میشود، انگار با تمام چشمهایش میخندد:
_ دیدی؟ دیدی؟! بگو، بازم بگو! از همینجا شروع میکنیم.
بلند میشود چترش را که در گوشهی اتاق بود میبندد و همان جا میگذارد. و من مینویسم:
در چتر بسته باران است
و او مینویسد:
در چترهای بسته، باران است.
_ در وبینار امروز آقای کلانتری دربارهی صفحه تازهی سایتشان گفتند که نامش «یاری جستن» بود. این صفحه بیشتر برای نیازمندیهای دوستان ایجاد شدهاست که هر کس میتواند هر کمکی در هر زمینهای که نیاز دارد در این صفحه مطرح کند. خود ایشان هم قصد دارند کتابخانهای تأسیس کنند که دوستان نویسنده میتوانند در آن گرد هم بیایند و از کتابهای آن استفاده کنند. که کار خیلی قشنگی است.
امروز ایشان کتاب «فرهنگوارهٔ فارسی خلاق» که نوشتهی خودشان است معرفی کردند من از آشنایی با این کتاب خیلی خوشحالم و این کتاب در زمینه با گسترش دایرهی واژگان و افزایش سلیقهی کلامی خیلی به کن کمک میکند. بیشتر دربارهی این کتاب خواهم نوشت.
در ادامه ایشان غزلی از فخرالدین عراقی خاندند که بسیار زیبا و دلنشین بود متأسفانه از از این شاعر نتوانستم زیاد بخانم. امروز آقای کلانتری دربارهی این موضوع صحبت کردند. که اگرچه ما باید آثار کلاسیک بخوانیم اما نباید از آنها تقلید کنیم چون تقلید از آنها باز تولید چیزی است که در گذشته به قلهی خودش رسیدهاست.
آنها آثارشان را در زمانهی خودشان و طبق شرایط خودشان تولید کردند و تولید آثاری مانند آنها در این زمانه چندان درست نمیباشد. و تحول ذهنی بشر نباید نادیدهگرفته شود.
در ادامه ایشان رمانهایی را معرفی کردند از جمله رمان «خسرو خوبان» نوشتهی رضا دانشور، (خیلی مشتاقم این رمان را بخوانم). رمان بیلنگر، رمان سرخوسیاه، رمان آئورا. که رمانهایی هستند که ارزش خاندن دارند. همچنین ایشان کتاب « همهی آن سالهای بیخاطره» نوشتهی علیرضا مشایخی را معرفی کردند و قسمتهایی از آن را خاندند که خیلی جذاب بود. چقدر خوب است که این وبینارها هر روز برگزار میشوند. برای من که این وبینارها خیلی سودمند هستند و با کتابهایی آشنا میشوم که من را به مسیر درست خاندن و نوشتن هدایت میکند. وبینارها ساعات خوشی هستند.
_ امروز یک فیلم خیلی خوب دیدم و پیادهروی رفتم.
_ محبوب امروز : «گریهآمیز»
و باران گویش گریهآمیز آسمان است.
سالواژهی من: شناخت
١. میگویم خب، حالا بیا نوشتنبازی، الناز. میگوید نه، من نگاهبازی میکنم. نگاهش را میدهد به بیرون و شروع میکند به بلندبلند گفتن، کتابی. میگوید و میگوید و میگوید و میگوید تا روشن میکنم دوربین را. دوربین یا دُربین؟ تکهیی از او که میگوید. تکهیی از خیابانی که او میگوید. تکهیی از منِ در حال نوشتنی که او میگوید. تکهیی از گفتوگوی من و او. تکههایی از یک روز. دلم میخاهد. کاش. دلم میخاهد. روزی بسازم و داشته باشم، یک فیلم، فقط یک فیلم. یک فیلم.
٢. میگوید الناز، از هم متفاوتیم. میگویم بهنظرت بزرگترین تفاوت ما چیست؟ میگوید برخوردمان. میگویم خب توی همان، تفاوت چیست؟ میگوید نمیدانم. پیش از این گفته، تو دوستداشتنی و دیدنی هستی. پیش این گفتهام، اتفاقن برعکس، دوستداشتنی تویی و من دوستنداشتنیِ عجبطورِ بدقلق، در گسترهی ارتباطهایی که من و او میشناسیم. پیش از این گفته، الهه همهاش دنبال سوژه است برای منتشر کردن. راست میگوید، من همان ستارهی همیشهحاضرم، حتا یکه و تنها، برای زاییدن آسمانِ بداهه. شاید چون زندگیام برایم تحملناپذیر و حوصلهسربر است، مگر در فرم هنر. میگویم از نظر من بزرگترین تفاوت ما توداریست، تو تودارتری. تودارتری و چیزهای زیاد داری، تویت. که حیفم میآید من، حیف این دارایی تو که هنر نشود. میگوید من هم.
۳. دیوانه است؟ عاقل است؟ دیوانه است؟ با انگشت خونی میآید، چیزمیزهایش را میریزد روی میز، میگوید به انگشتم چسب زخم میزنم، تو این نایلون را ببند دورش. تعجب میکنم. میگویم نمیتوانم، برو پیش مرغفروشی. میگوید کاری با آنها ندارم و دوباره تکرار میکند حرفهای پیشش را. میگویم نمیتوانم، درمانگاه که نیست. میگوید آره نیست و دوباره تکرار میکند. میگویم نمیتوانم، برو پیش رفقایت. رفیقش از مرغفروشی میآید دنبالش، میگوید زهرمار و داوود، معلوم میشود اسمش داوود است، خودش نایلون را میپیچد و میگوید آنقدر مقاومت کردی که خودم بستمش، بلخره ما همسایهام، در هر حال کاری داشتید بگویید. میگویم به سلامت. مرتیکه. دیوانه است؟ عاقل است؟ دیوانه است؟ انگار یک چیزی میزند، ترکیب دیوانه و زننده است. پریشانی بچگانه. برادر صاحاب مرغفروشیست؟ شاید. همیشه نیستش. چرا انگشتش را نبستم؟ گفتم که، اینجا درمانگاهست یا سریال ترکی؟ انگشتببندم من؟ خود چاقوم من. دور از اینها، عجیب و بیربط بود رفتارش و از آنها که نمیخاستم تکرار شود، از آن رو.
۴. با فیلم گرفتن و شنیدن توصیف الناز از خیابان، محلهمان و آدمهایش را یکجور دیگر میبینم. چیزها از حالت عادی در آمدهاند و عجیب شدهاند. عجیب. چقدر متفاوت است محلهمان با محلههای دیگر شهر، با محلههای دیگر شهرهای دیگر، این تفاوت در نظر گرفته میشود؟ به انقلابها میاندیشم، به تغییرهای بزرگ، آیا پای یک تغییر به همهجا میرسد؟ میدانم این حرفم میلنگد، اما گاهی گمان میکنم انقلاب فقط برای شهرهای بزرگ است.
۵. گنجشکها. تولهگنجشکها یا جوانگنجشکها؟ که اینطور تننازک. مینوشند آب از جوب. میعکسمشان.
۶. زنگ میزند که بیاید که بشویم حمال خریدهایش، مامان. دیر میآید، میآید، با آن موهای خوشگلش، یکورریخته و مشکرده. میگویم کجا بودی سه ساعت. میگوید همینجا توی مرغفروشی، کارتخانشان فلان بود و بهمان بود و نمیدانمچه. میگویم کی توی مغازه بود. میگوید ریش داشت. گمان میکنیم آن یکی فروشنده را میگوید. انگشتخونی رد میشود، میگوید این. میگویم این عاقل است؟ توی سوپری، ایستادهایم آمادهی حمالی. میفهمیم آن کارت که باید، همراه خانم نیست. الههی مادرخرجِ تولهخرج، کارت به کارت میکند. مادر الههی مادرخرجِ تولهخرج میرود خانه. الههی مادرخرجِ تولهخرج که من باشم، با الناز میرود مرغفروشی پی کارت گمشده. کارت آنجا نیست، خانم هم دارد زنگ میزند که این را بگوید، ولی گوشی بیصداست. این هم حمالی روز. هشتگ.
٧. اَح، اَح، اَح. گوگولیهای حوصلهسربرِ شوقسوز: امشب شعرک. دیشب شعرک: گوگولیهای حوصلهسربرِ شوقسوز. خوشم نمیایه. گوگولیهای حوصلهسربرِ شوقسوز. بیزارم. از گوگولیها. گوگولیهای گوگولیزا. اگر قرار بود چیزهای گوگولی بنویسم که پس چرا نوشتم؟ اگر قرار بود چیزهایی گوگولی بنویسم که پس چرا دارم مینویسم؟ اگر قرار نبود چیزی که مینویسم هنجارگریز باشد که پس چرا نوشتم؟ اگر قرار نبود چیزی که مینویسم هنجارگریز باشد که پس چرا دارم مینویسم؟ نویسنده بودن توی نظرم هیچ جور نیست با چیزهای گوگولی و نانازی و مِلو و معمولی. اگر نه، پس چرا مینویسم؟
٨. بلندبلند خاندن بخشی از «سنگی بر گوری» آلاحمد و در گرفتن سوالهایی چند هستیافکن و اسپرمپژوهانه توسط آبجیام. بعد از آن، خاندن بخشی از جزوهی سبکشناسی در لایهی واژگانی که جزوهی دورهی نویسندگی پیشرفته است. دلخوشی این هفته: رسیدن دوشنبه و حضور در اولین جلسهی نویسندگی پیشرفته.
٩. آزادنویسی. آزادنویسی در دفتر. آزادنویسی روی کاغذ. آزادنویسی در ورد. آزادنویسی با مُب.
١٠. چیره گشتن بر خود و منتشر کردن روزگفتار.
١١. آها، یادم میرفت داشت. گذاشتن استوری در اکانت تلگرام پشتیبانی مدرسه نویسندگی. میبینید استوریهای پشتیبانی تلگرام را دوستان؟
١٢. دیگر اینکه، صبح بخیر. ساعت ۴:٢٧، به افقِ بازنویسی و ویرایش.
https://t.me/elahebaseda
ایستادهام همچنان. پابهپای آرزوها. حتی به قدر قدمی. مسیر شاید بخشی از نرسیدهها را بسازد.
https://t.me/manesehchtgrh
گزارش نیک ۹۵ فرح
✍️از دل درد دیروز و دیشب صبح زود بیدار شدم.
✍️خواب نگاری نکردم. واقعن خواب دیدم.
✍️روزانه نویسی سهم صبح را افتان و خیزان نوشتم.
✍️کتاب نخوندم. از بس که دل درد داشتم.
✍️قبل از رفتن به خونه مادرم به درمانگاه امام علی شهرک غرب رفتم.. باید سالم باشم والا مامانم چیکار کنه. خوب مشکل جدی نبود دارو گرفتم. همان داروهایی که دیروز دوسه بار داشتم و خوردم. دیگه واسه خودم “دکتربعداز این” شدم که نگو
✍️رفت و برگشت با اسنب به خونه مادرم رفتم و در راه، فایل صوتی بازخورد ترانههای سرایده شده توسط دوستان را شنیدم و حظ کردم. البته کلی هم خندیدم.
خونه مادرم ( که از کارهای واقعن نیکمه) باهم نماز خوندیم و ناهار خوردیم و نیمساعتی تو اینستاگرام چرخیدم و کلیپهای بافتنی و بچه ها کوچولو بامزه را با مادرم دیدیم.
✍️نوشتن گفتگوهای رانندههای اسنپ یکی شون چقدر فهیم بود و کلی تئوری و ایده برای بهترشدن وضع اجتماعی و سیاسی کشور داد.داد.
✍️ ✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز هر روز ساعت ۵ شاهین کلانتری
از فخر الدین عراقی حرف زد.زاده ۶۱۰ هجری قمری، از شعرهای او استاد شاهین غزل ۹۴ او را خواند عجب شعری بود.
آن را که غمت ز در براند
بختش همه دربدر دواند
وآن را که عنایت تو ره داد
جز بر در تو رهی نداند
وآن را که قبول عشقت افتاد
جان را بدهد، غمت ستاند
عاشق که گذر کند به کویت
جان پیش سگ درت فشاند
با وصل بگو که: عاشقان را
از دست فراق وارهاند
بیچاره دلم که کشتهٔ توست
دور از رخ تو نمیتواند
بویی به نسیم کوی خود ده
تا صبحدمی به دل رساند
کین مرده به بوت زنده گردد
وز عشق رخت کفن دراند
مگذار که خسته دل عراقی
بیعشق تو عمر بگذراند
✍️بعد از وبینار روی کاناپه وِِلو شدم و سریال کرهای دیدم.
✍️نماز شکر خوندم و نیایش کردم که دل دردم کم شد. الهی شکر.
✍️مایع لوبیا پلو پنگوندم که فردا پلو لوبیا درست کنم که برای مادرم هم ببرم انشالله.
سال واژهام: تحسیــن
۱. شب هول را باز کردم. با دیدن کلمات یادم آمد که دیشب به جایی رسیدم که نویسنده باز به محمد مهدی بن محمدرضا اصفهانی رجوع کرده است. غر زدم. ناچار خواندم. دو سه جمله که خواندم حالم جا آمد. بنظرم آمد که این هم تنوعیست خواندن نثر قدیم. نمیدانم چقدر قدیم. اما قدیم. منظورم از قدیم قبل از دوره من است. منظورم از دوره من هر چیزی که به قبل از دهه هشتاد برمیگردد.
۲. عجب فضیحتی!
تاریخ سلاطین ایرانی را که میخوانم، متعجب میمانم از این همه بیدرایتی حاکمان. پس آن فرهنگ ایرانی و علم وادب کجاست؟ البته حکومت به دست قدرت فتح میشود. در اینجا هم قدرت بازو از قدرت عقل پیشی میگیرد.
۳. با پدرم صبحانه خوردیم. بیشتر حرف زدیم. تا چند ساعت بعدش آرام بودم. آرامش خاصی داشتم. آرامشی که آرزو میکنم همیشگی بود. حتی برای یک لحظه زائل نمیشد. آرامشی که مثل پدرم مرا تنها نمیگذاشت. میام این همه به ظاهر آدمیان. میام این قوم الظالمین.
۴. سرم گرداب فکر است. فکر به همه. به همه چیز. حتی به چیزهایی که فکر کردنی نیستند. فکر آشفته. خواب آشفته. ذهن مالامال از اضطراب. این تکرار بیرحمانه مرا از پای در خواهد آورد.
۵. این خودآزاری نیست؟ خواندن قساوتها و ظلمها و کشت و کشتارها؟
کانالم تلگرامم https://t.me/zarabahary
لیست کارهای تولد دختری و پیگیری.
لیست کارهای پیج و همرسانی با غزل.
لیست کارهای شخصی این هفته.
شرکت در وبینار نویسندهساز و فکر.
آمادهسازی موشن لوگو و انتشار.
نیلا چیپفهای شکلاتی را در ظرف شیر میریزد. جوری به هم میزند که قطرههای سفیدش بیرون میپرند.
شادی صفوی در یادداشتی قدیمی از کانالش نوشته بود، تمیز کردن خانهای که بچهی کوچک دارد مثل پارو کردن برف است، در حالی که همواره میبارد.
هروقت بعد از ساعتها تمیزکاری، با چنین صحنههایی مواجه میشوم، این استعاره در ذهنم جان میگیرد.
امروز به محض بیدار شدن، چند صفحهای نوشتم. ناگاه سر از گذشته در آوردم.
چه تلخ است وقتی آدم نتواند از کمترین خطاهایش هم بگذرد.
فصلی خاندم از کتاب «رها و ناهشیار مینویسم»:
«به اشیا چنگ بزنید، به چیزهای محسوس و ملموس جهان.»
از اهمیت حواس پنجگانه در نوشتن میگوید. اینکه فاصله گرفتن از انتزاع و بهرهگیری از چیزهای عینی چهاندازه در جان بخشیدن به متن تاثیر دارد.
خاطرهسازی
امروز در راستای سالواژهام «نوزیستی» کارهای زیادی کردم. مثلن یک غذای جدید با داداشی درست کردیم. باهم رقصیدیم. همانلحظه فیالبداهه رقصی طراحی کردم و بهش یاد دادم.
دفتر و مدادهایش را اسم زدم. چون از فردا مدرسهاش شروع میشود.
عصری هم بعد از وبینار با ماهان و مبینا رفتیم انقلاب. کلی کتابهای خوب دیدیم و خریدیم. نونخامهایهای غولپیکر با چاییهای کوچولو خوردیم. شام هم ساندویچ کافل به بدن زدیم. همهی اینها را بار اول بود امتحان میکردم. و چقدر همه چیز چسبید و خوشمزه بود.
امروز را دوست داشتم. پر از خاطرهی قشنگ شد.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز خیلی حالم بد بود اما با آزدانویسی کردن این حس محو شد هر چی که میخاستم بار زمین و آسمان کردم. در کل خوشحالم که با نوشتن خودم را تخلیه میکنم.
3. امروز به برخی از برنامههام نرسیدم اما تا جایی که تونستم بقیهشون را به پیش بردم.
سالواژهام: ارتباط
در سالن انتظار این بیمارستان و آن مطب، صد سال تنهایی خاندم. تنها یک بخش از آن مانده و قرار است در ولع آشنا شدن با آئورلیانوهای تازه،
بمانم. صد سال تنهایی خاص و عجیب بود.
است. هنوز که تمام نشده. چرا بر گور خالی بگریم؟
زبان کم خاندم. شعر نوشتم. کار کردم.
تا نیمه روز چندینبار نقشه هارا بالا و پایین کردم و به تماسهای نیمساعتیکبار مهندس ناظر جواب دادم. لحظاتی هم از پلان و نما و اندازهگذاری جدا شدم و فکر کردم چه ساده دوره اضطرابم هر روز بیشتر تبدیل به خاطرهای میشود که انگار از آدم دیگری شنیدهام.
حرفهای جمعشده من و همکارم از این چندهفته که همدیگر را ندیدیم بین شلوغی روز تکهتکه رد و بدل شد. آزادنویسی کردم. دنیاهای بیمنطق بین نوشتههایم قد علم کردند. انگار روی مغزم رنگ پاشیدهاند.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. ایده صفحهی یاری جستن خیلی دوستداشتنی بود. کاش به حرف استاد گوش کنم و قبل از خواندن اسکرول نکنم.
این روز ها برای بار دوم «صد سال تنهایی» را شروع کردهام و باز هم گاهی بین پاراگراف ها برایم سوال پیش میآید که دربارهی کدامشان میخوانم. اما نسبت به چند سال پیش داستان برایم حال و هوای تازهای دارد.
قسمتی از فیلم «Brazil 1985» را دیدم. کمدی سیاه مرا به این روزهای زندگیام نزدیکتر میکند.
امروز زودتر خودم را از تخت بیرون کشیدم. روز انتخاب واحد بود. اول اما صفحههای صبحگاهی را نوشتم. بعد رفتم سراغ پرداخت شهریه و بعدترهم دیدن برنامه و اینکه با کدام استاد چه درسی را بردارم. ساعت دوازده پریدم توی سایت و شروع کردم به انتخاب واحد. جالب بود که امروز آموزشیار نتوانست رسالتاش را انجام و عذابم بدهد. راحت همان برنامهای که چیده بودم انتخاب شد و در ده دقیقه سفرهی انتخاب واحد بسته شد.
البته همین که آمدم از آموزشیار تعریف کنم، دیدم در جایی نوشته از نوزده واحد ترم پیش، فقط هفده واحد پاس شده است. جاخورده، پیگیر شدم و دیدم نمرهی یکی از درسها در کارنامهی اصلی ثبت نشده. از ظهر پیگیری کردم و بلخره عصر استاد جواب داد و گفت آخرشب باز سایت را بررسی کنم، احتمالن درست شده است. اگر نشده بود؟ احتمالن باید بروم حضوری دانشگاه.
تا بعد از ظهر کار خاصی نکردم. کمی باز خابیدم. این یکی دو روز دست دردهای عجیبی میگیرم. معدهدرد را هم که نگویم. حتا همین حالا که دارم مینویسم میسوزد از معده تا گلویم. مامان میگوید احتمالن برای این ساعت خاب نامنظم است که باعث میشود ساعتهای زیادی بدون اینکه غذایی به معده برسد میخابم. میتواند درست باشد. در کنارش استرس و افکار زیاد را هم حساب کن. خودت که خبر داری چقدر زیاد فکر میکنم به همه چیز.
این دو سه روز اخیر، یکدفعه به خودم میآیم میبینم انرژیام اُفت کرده. از نظر روانی اول و بعد تاثیر میگذارد روی انرژی جسمانیام. کلافهام میکند. حتا نمیفهمم دقیقن کدام خاطره یا مشکل بالا آمده و رسیده به ذهنم. فقط میبینم کلافهام و حوصله هیچکس و هیچچیز را ندارم دیگر. بعد کلافهام میکند هر صدای اضافی، چون انگار به اندازهی کافی در ذهنم صدا وجود دارد.
خودم را بیشتر روزهای هفته در خانه نگه میدارم. تا مجبور نباشم بیرون نمیزنم از خانه. خوب نیست این اصلن. اما اتاق ساکت و خاندن و نوشتن را ترجیه میدهم به همهچیز این روزها. مگر یکی دو دورهمی با دوستانی اندک در آخر هفته. به جز این قبول نمیکنم شلوغی را.
در وبینار امروز یکی دو شعر از فخرالدین عراقی شنیدیم:
آن را که غمت ز در براند
بختش همه دربهدر دواند
وآن را که عنایت تو ره داد
جز بر در تو رهی نداند
وآن را که قبول عشقت افتاد
جان را بدهد، غمت ستاند
عاشق که گذر کند به کویت
جان پیش سگ درت فشاند
با وصل بگو که: عاشقان را
از دست فراق وارهاند
بیچاره دلم که کشتهی توست
دور از رخ تو نمیتواند
بویی به نسیم کوی خود ده
تا صبحدمی به دل رساند
کین مرده به بوت زنده گردد
وز عشق رخت کفن دراند
مگذار که خسته دل عراقی
بیعشق تو عمر بگذراند
بعدهم کمی گفتگو کردیم دربارهی شعر گذشته و شعر امروز.
وبیکار الهه علیزادههم که به مدت دو هفته برگزار نمیشود. به جای آن در کانالش، ویسهای ده دقیقهای میگذارد و مرور میکند هرآنچه در این یکسال گذشت را. فرصت خوبی است که بفهمم ماجرا از اول از چه قرار بوده است و بعد مسیر را بهتر دنبال کنم.
برق را ساعت هفت قطع کردند. گفتم چه کنم چه نکنم، نشستم به کتاب خاندن اول. مامان داشت آماده میشد برود جایی و درگیر شده بود با لامپ شارژی که هی خاموش میشد. دیدم نمیشود کتاب خاند فعلن. نشستم به دیدن ادامهی سریالم. چون از آن مبتذلها است که فقط برای حواس پرتی میبینم، معرفیاش نمیکنم. مامان که از خانه زد بیرون، نشستم به نوشتن. یک ساعت آزادنویسی. نمیتوانم بگویم آخیش برای آزادنویسی. با اینکه دقیقن حرفهایی که باید بالا نیامد و گفته نشد، اما حس میکنم همان آزادنویسی بخش بزرگی از انرژیام را گرفت. انگار خالی شدم یکباره. از همهچیز.
خاستم ده دقیقهی پایانی بیبرقی را هم با خاندن کتاب بگذرانم، ولی بابا آمده بود و استوریها را با صدای بلند میدید. نتوانستم تمرکز کنم انگار. شایدهم همهی اینها بهانه بود و ذهنم اجازهی تمرکز نمیداد امروز. نمیدانم. بههرحال گذشتیم از کتاب خاندن.
کمی در گوشی تابیدم. با یکی دو دوست صحبت کردم. حالاهم که نوشتم از روزم برای تو. درگوشی این را هم بگویم: «دوست دارم نامه نویس بهتری باشم. نمیدانم باید چه کنم.»
https://t.me/maryam_ebrahiimi
سالواژه: صلحخویشی
نیککارهای امروز:
۱. غوطه خوردن در دریای ارنست همینگوی
۲. هردمنویسی
۳. حضوریدن در کارخانهی نویسنده ساز
۴. نظمیدن و ترتیب دادن به کتابهای معصومم
یادداشت روزانه
گزارش نیک
از فیلم و سریال چه خبر؟
فصل سوم سریال سوپرنچرال تمام شد. انتظار خیلیخیلی بیشتری داشتم.
جای موتورهای روایی رابطهها در آن بسیار خالی است، اما نباید انتظار بیشتری از آن داشت. بالاخره خود این سریال پیشرو در سبک درامهای فانتزی و تخیلی بود.
امروز چه خواندی؟
نقد فصل اول سریال سوپرانوز به قلم مرتضی مهراد را خواندم.
قلم ورزیده و جملات فصیح و نثر روان آقای مهراد را کنار بگذاریم، دید و تفکرشان به داستان و بررسی آنها را دوست داشتم.
https://mehraad.com
برای سالواژهات «تداوم» امروز چه کردی؟
امروز هم باشگاه رفتم تا زنجیره روزهایم قطع نشود.
بازنویسی تکهبهتکه کتابم را آغاز کردم.
سال واژه: قلمدان
۱. کمتر از ۳۰۰ کلمه نوشتم.
۲. چند صفحهای رمان خواندم.
۳. امروز ورزش کردم و تحرک داشتم.
۴. یک شعر حافظ خواندم.
۵. عکسهای تولد لنا را گرفتم.
۶. پنج ساعت و نیم کار کردم.
۷. ویدئوها و کارنامهها را فرستادم.
۸. با همه مهربان و همدل بودم.
۹. برنامه ترم جدید را نوشتم.
۱۰. پادکست زبان را آپلود کردم.
۱۱. فردا وقت بیشتری مطالعه میکنم.
۱۲. لوبیا پلو و سالاد درست کردم.
۱۳. گزارش نیک نوشتم و خوابیدم.
امروز باز هم به این نتیجه رسیدم:
هر چقدر بیشتر عاشق کارت باشی، خلاقتر میشوی و شادتر پیش میروی.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
زمانی ذهنت رویا میپروراند و تو از خواب میپری، مرز خیال و واقعیت را گم میکنی. اما چقدر دلت میخواست که خواب نباشد. پس دست به کاری میزنی تا آن خیال خام، لباسی از اتفاق زندگی بر تن کند، بشود یکی از روزمرهگیهایت، آنقدر بگذرد که فراموشکار شوی و یادت برود روزی رویایت بود، نه کاری حوصلهسربر.
قدمی نزدیک شدی، اما نشد آن را تا انتها ادامه دهی. پس کمی در لاک خودت فرو رفتی. میدانستی وقتایی نمیشود که نمیشود، اما چه میشود کرد؟ دل زباننفهم است و این حرفها را حالی نمیشود. بعد از آن، دوباره از سر ناچاری پریدی وسط زندگی، به کارهایت رسیدی. داری در انگلیسی پلهای دیگر بالا میروی. خوب است. از همین یک قدمها خوشت میآید، میشود امیدی برای ادامه دادن.
در وبینار استاد هم بودی. چقدر آثار خوبی که در سکوت و دوراز هیاهو زندگی میکردند و تو از آنها بیخبر بودی. فهمیدی ادبیات کلاسیک بخوانی و از آن لذت ببری، اما نخواهی مثل میمون نسخهی دستهچندمیِ مزخرفی از آن بنویسی. تو باید ریشه را بشناسی تا بتوانی نهالهای جدیدی بکاری. گشتی هم در کانال وبینار نویسنده زدی، کمی در قالب دوست خودت را بغل کردی. عجب بغل امنی بود. بعد از آن، انتخاب واحدِ طاقتفرسا و مشکلات سایت. حالا هم داری گزارش نیک مینویسی و دیگر پذیرفتهای که با همهی نشدنها هم میشود باز ادامه داد، امید همین نزدیکیهاست.
گزارش نیک، یکشنبه بیستوچهارم مردادماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۸ از ۱۰
نمیدانم امروز چه اتفاق تازهای برای نوشتن دارم، یا اصلاً قرار است این گزارش را با چه سبکی بنویسم که شبیه روزهای قبل نباشد. بعضی روزها آنقدر اتفاق خاصی نمیافتد که آدم برای نوشتنش بیشتر از خودِ زندگی، با کلمات درگیر میشود.
با این حال، امروز یک چیز را مینویسم که معمولاً در گزارشهایم نمیآورم، در وبینار شرکت کردم. البته شرکت در وبینار اتفاق تازهای نیست و معمولاً این کار را انجام میدهم، اما امروز در کنار آموختههایی که از شاهین کلانتری یاد گرفتم، کلی هم خندیدم. با همهی خستگی، همان خندهها حالوهوایم را عوض کرد و باعث شد باقی روز را با نشاط بیشتری سپری کنم.
شاید قرار نیست هر گزارش حتماً اتفاقی بزرگ، تصمیمی مهم یا کشفی تازه داشته باشد. گاهی همین لحظههای کوچکاند که حال یک روز معمولی را بهتر میکنند. امروز هم اتفاق بزرگی نیفتاد، اما خندیدم، چیزهایی یاد گرفتم و باقی روز را کمی سرحالتر زندگی کردم.
https://t.me/MashgheBodan
ملال شد. دیر شد. امروز خطاطی میکنم. زر زد. نکرد. میپنداشتم میتوانم. نتوانست. دوتا کلاس داشت. فکر میکردم از هفتهی بعد شروع شوند. وبینار نرفت. سگ بر قبرم بریند. یک ساعت روز گفتار گرفت. از اینور و اونور گفتم. چرتگویی. خاستم رکورد شیوا را بشکنم. یک بار یک ساعت روزگفتار گرفت. چند دقیقه ازش بیشتر. دیر که بلند شود کارها را کش میدهد. کند. همه چیز. تا چهار آزادنویسی کرد. این وسطها جریان قصهقصه را گوش داد. آهنگ گوش داد. کاریکلماتور فرستاد. میخاستم امروز کاریکلماتور بنویسم. هنوز دیر نشده. مدتی از گزارشخانی دورم. سگ بر قبرم بریند. سرش گزگز میکند. زبان بدنش مضطرب است. احساس اضطراب ندارم. با این حال. کلاس انیمیشین رفت. همش قطع و وصل. وبینار نرفتم. وسط کلاس آمدم بیرون. مثل کسی که بخاهد آشغال ها را بگذارد سر کوچه تیپ زدم. وقتی حوصله ندارم کثیف میشوم. نامرتب. نامنظم. به هم ریخته. حیوان. بدوی. رفت خانهی هنرمندان ایران. در موردش روزگفتار گرفت. یاوری بهش پیام داد. خانم یاوری روحدمم است. همسفر. برایش وویسی گرفتم. هنوز ارسال نشده. ویپیان کار نمیکند. سگ بر قبرشان بریند. سگ بر قبر فلانی بریند از سیسیچینه هم کار راهاندازتر است. سیسیچینه اما کوتاهتر است. عکاسی کرد. عکس گرفتم. قبل از چهار. از لیوان آب. به گونهای که اصلن شبیه لیوان نبود. بعد از چند هفته به عکس برگشتم؟ میترسم. به شدت. چند ماهی است. بعضی وقتها شدیدتر، واضحتر، ملموستر. بزرگ و بزرگتر میشود. چیزهای بیشتری را در بر میگیرد. ترس را میگویم. میگوید. ترس از مرگ معنا. عاشق غم حلزونی هستم. داستان فرشته همه چیز حلزونی بود. داستانش در جلد آخر. آمد خانه. درگیر وصل کردن ویپیان. از روزش روزگفتار گرفت. به شیوهی دوم شخص مفرد. ضیغهی انا. چی دارم میگویم؟ از خودش بپرس. دست چپ. باید یک دیالوگ خاند. میخاهم فقط آزاد نویسم. یک قسمت بوروتو ببینم. در کایروس شنا کنم. نباید شنا کند. به آب حساسیت دارد. برای همین از حمام بیزار است. گربه است. میو میو. تو پیشی منی. من رو چنگ میزنی. خدایا جرعهای عقل پلیز. ناهمگون گزارش مینویسد. مثنوی معنوی را میپیچد لای هم. اول شخص و سوم شخص. به یاد شب هول. انتر نمیزند. بیحوصله که میشوم انتر را میفرستم خانهی باباش. پاییز است امروز. زمان گذشت زود. اگر ننویسم چه کنم؟ بکُشد؟ اگر نخانم چه کنم؟ بمیرد؟ اگر مدرسهی نویسندگی نروم کجا بروم؟ تیمارستان برود؟ قبرستان برود؟ سردرد گَز میکند نشخار فکری را. من گز میخورم. نمیخورم. میخاهم بخورم. از اینجور شیرینبجات خوشم میآید. سوهان نقل صورتی. نقل ارومیه. چند سال پیش رفت ارومیه. خریدند. سوغات دادند. خودشان هم خوردند. هر نقلی که بعدها خورد مثل آن نقل نشد. شک دارم که نقل سوغات داده باشیم. موهام نرم شده. از تاثیرات هر روز شامپو زدن؟ موهای ساغر از چه چنس بود؟ نرم به نظر میآمد. سیال. بسیار میخاهد آزاد بنویسد. برای همین تا حدی ناخاسته دارد اینجا انجام میدهد. یک دیالوگ افول خاند. تا به حال از سطح خرد استفاده نکرده بودم. یا متوسط یا بین خرد و متوسط. توان بیشتر را دارم اما دلم نوشتن را میطلبد. میطپد. میتپد. میپرد. اسماعیل صدایم کن. یا چیزی شبیه به این. موبی دیک. این چند خط شب هول میلولد پس ذهنش. نیمهآگاه را میدوستدارد. نیمهآگاه نوشتن. میتوانم تداوم داشته باشم؟ آزادنویسی میکند. گزارش را اصلاح میکند. بعدش چه کار میکنم؟ هر چی خدا به خاهد. خدای من کایروس من است. باید کافر شوم. خدای دیگری بخرم. نه. خدای خریدنی نمیخاهم. خدای کردنی. نوشتنی. خاندنی. سه عمل مورد علاقهام. تو اتاقم سوسک است. ای وای گویوم. قهوهای است. بزرگ. فرار از اتاق. بیدار کردن پدر.
از امروز
سالواژهام: نظم
●از کتاب: داستان کوتاههای منطقی و تمساح از سپیده جدیری.
جملههایی باحال: اتوبوس اگر احمق نباشد، زود میآید.
درست از لحظهای که یادت برود در قفس را باز کنی، هجوم آغاز میشود.
شیربان این را گفت. شیربان منطقی نبود.
●از فیلم: نصف فیلم Backrooms. میدانم فیلم سینمایی را ساختهاند یک نفس ببینی و دو ساعت پشتسر هم ببینی، اما این شکلی انگار دو فیلم میبینی. و اگر با تمرکز کامل ببینی، میبینی که هر چه دیدهای خوب دیدهای.
فیلم دلهرهآوری بود برای من. اما با ترسناک یکی نیست این. فردا ادامهاش را تعریف میکنم.
●از نوشتن: ادامهنویسی، پنج دقیقهها، وبینار نویسندهساز. به معنی اسمش دقت نکرده بودم تا حالا. نویسندهساز.
●از درس: … را خواندم و فهمیدم و نفهمیدم و وانمود نکردم که فهمیدم. اما حوصله کردم و ادامه دادم.
♡موسیقی در پسزمینهی بیشتر کارها. خود خاطره.
●به امروز حسی ۱۰ میدهم. اما طبق معیارها ۸.
✓ آدم نَکُشتم، بجایش نوشتم.
✓امروز فکر میکردم، چقدر طول میکشد چیزهای مزخرف و اشتباهی که مدرسه و جامعه به خوردم دادهاند را از خود دور کنم؟
✓افکاری که امروز شنوندهاش بودم، آزارم داد. فکر میکنم از مرحلهی دخالت در خیلی چیزها از جمله پوشش، گذر کردهایم. از اینکه چیزهایی را به کسی دیکته کنیم و انتظار داشتهباشیم رباطوار اجرا کند، یا چیزهایی از این دست.
گاهی فکر میکنم اینهمه کتاب خاندنِ بعضی از آدمها به چه کار میآید وقتی هنوز هم افکارشان بوی تعفن میدهد؟
آیا عمیقن خانده و درک کردهاند؟
گاهی حس درماندگی و درجا زدن دارم اما هنوز کاملن قطع امید نکردهام، این نیز میگذرد و خیلی چیزها در درونمان تا ابد محبوس خاهد ماند.
✓آزادنویسی کردم. بعد که خاندمشان از خجالت آب شدم. باید برگهها را از دفتر جدا کنم و دور بریزم. ولی حسابی چسبید، نوش جانشان.
✓ورزش کردم بشورد ببرد، از وبینارهای گذشته شنیدم. و اندکی ادیت و انتظار بیخود برای بارگذاری.
✓با شارژ گوشیِ ۵ درصد برق در ساعتی عجیب رفت و عجیبتر که بیشاز دو ساعت طول کشید به کانون گرم خانواده برگردد.
✓همین که در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. گوشی خاموش شد. نیم قرن بعد برق وصل شد و به سرعت روانهی وبینار شدم. هنوز فرصت نکردم بخش از دست رفته را گوش کنم.
واقعا اگر این پناهگاه نبود، چکار میکردیم؟!
✓دلم طلوعِ مطلوب میخاهد.
✓صبح داستان کوتاهی با عنوان « قاتل » از جان اشتاین بک خاندم. چقدر دلم برای مقتول فلک زده سوخت. کمی در موردش نوشتم. فکر میکنم خوب است که نگاه و نظرمان را در مورد چیزهایی که میخانیم بنویسیم.
✓توصیه به خودم:
+ خلاف جهت آدمهای دنیا عمل کن.
(اگر در مسیرت تنها بودی بدان راهت درست است)
+هرگز به ظلم تن نده و ظلم نکن.
+هرگز در مسیری خلاف باورهایت پیش نرو. نهایتش میرسد به خانه نشینی. چه باکی؟!
🪽 سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
نمیدانم چند روز است که نمینویسم. آدمها وقتی از دنیا دل میکنند دیگر به دنبال دستاورد نیستند. شاید این چند هفته روال زندگی من همین بوده:« قرار است بمیری پس پی دستاورد نباش». به هر حال نمردم و حالا زنده ام.
به نام ایزد یکتا باز هم مینویسم.
امروز صبح ساعت هفت بیدار شدم. با چشمانی پف کرده وخواب آلود. کسل وبیانرژی. شنبه است وروز باشگاه رفتن با خواهری. لباس پوشیدم،کیف باشگاه وقمقمه در دستُ کتانی به پا دمدر آماده که خواهرجان معطل نماند. به باشگاه رسیدیم برق نبود ومجبور شدیم سه طبقه را عرق ریزان وهن هن کنان بالا برویم.خسته وکوفته یک ساعتی درآن فضای گرم ورزش کردیم. با شرمساری به خواهری نگاه میکردم که به خاطرسهلانگاریمن اینچنین به زحمت افتاده. خلاصه باز در قطعی برق سه طبقه را با آن وضعیت بغرنج پایین آمدیم. برای نیم ساعت دیر بیدار شدن چه مکافاتی کشیدیم.
صفحات صبحگاهی را بعداز خوردن صبحانه نوشتم وبرای ناهار تهچین زعفرانی درست کردم.ساعت سه به مراسم ختمقرآن هفتگی مسجد رفتم.
باتاخیر به وبینار استاد شاهین رسیدم. حتما فایل صوتی را گوش میکنم.آزاد نویسی را به صورت ادامه نویسی نوشتم.برای شام هم پیراشکی گوشت درست کردم. به همراه شام خوردن فیلم کوری را دیدم.
سالواژهام: ریلگذاری
به پرندگان رسیدگی کردم. صفحات صبحگاهی نوشتم و کمی از خوابم را.
ناهار درست کردم.
داستانکی نوشتم و در کانالم گذاشتم.
بعدازظهر مامان آمد خانهٔ ما. گفت که برویم بیرون. حوصله نداشتم، به او هم گفتم. ولی اینقدر اصرار کرد که قبول کردم.
نمیدانم چه اصراری بود که برای خریدن یک شلوار از این طرف شهر برویم آن طرف شهر، آن هم در این ترافیک و در وضعیتی که آدم حوصله ندارد. وقتی برگشتیم شب شده بود. خدا را شکر آهنگی که در اتومبیل گوش دادم حالم را خوب کرد و عصبانیتم فروکش کرد.
از روی داستان «آهو و پرندهها» از نیما یوشیج، رونویسی کردم. خیلی لذتبخش بود. یادم رفته بود که داستانهای کودکانه چقدر خوب هستند.
تمرین نوشتاردرمانی را نوشتم و نتیجهاش را در گروه گذاشتم.
کمی زبان انگلیسی و اسپانیایی خواندم.
کمی از کتاب «نام من سرخ» را خواندم.
سریال from را دیدم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
۴ صبج پریدم از خواب
تا ۹ صبح کار کردم و بین کار خاکشیر لهیده با آبجوش سر کشیدم و پستی در لینکدین و تلگرام فرستادم.
ساعت خاموشی چرتی زدم و دو فصل پایانی “ژرفای زنبودن” را شنیدم.
به کار برگشتم و دلم پیچ میخورد.عصر تولدبازی بود تا آخر شب.
برای پاسخ به سوالی منشن شده بودم پس جوابی بداهه و سنگین گذاشتم.
و نقطه پایان روز؛ گزارش نیک
ویلویلی
۱. به کمک هوش مصنوعی دنبال انیمیشنهای انگلیسی مناسب برای بچهها گشتم و چند تایی پیدا کردم.
۲. به مادر یکی از دانشآموزان مشاوره دادم و قرار شد در موردی کمک و راهنماییشان کنم.
۳. برای خودم ناهار و سالاد درست کردم و تا مرز بههم خوردن حالم خوردم.
۴. خابیدم.
۵. ورزش کردم. البته سبک و اندک اما چیزیست برای خودش.
۶. دایی جان ناپلئون گوش دادم. دیگر تقریبن به آخرهای کتاب رسیدهام. امروز موقع خیاطی، پختن، خوردن و ورزش همراهم بود.
۷. بخشی از پارچهی برشخورده را رولت کردم. دارد بیشتر از انتظارم طول میکشد. تکلیف دیگری را هم که استاد بهم محول کرده بود انجام دادم.
۸. یادداشت کانالم را بارگزاری کردم و روزگفتار هوا کردم. خوب شد که دیروز فرهنگ شخصیام را نوشته بودم وگرنه امروز اذیت میشدم.
۹. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. البته یه بیست دقیقهای با تاخیر وارد شدم. سخت بود کندن از خاب.
۱۰. لباس اتو کردم.
۱۱. تا یازده دوازده شب چیزی ننوشته بودم. و شروع کردهام به نوشتن.
https://t.me/havirism
سال واژه: پذیرش
کار، گپ، چای، بیژن🐱
سفارش غذای گربه هایم را همکار عزیز آورد، گویی به خر تی تاپ دادند. خرید برای بچه ها خیال راحتی برای من است. خاک شان را نیز تهیه کردم تا به باکس هایشان صفایی دهم.
از بچه ها و غذاهایشان، چند تایی عکس گرفتم تا برای توسعه ی کسب و کار تازه ی همکار، تبلیغاتی کرده باشیم.
به وبینار نویسنده ساز پیوستم. بهره بردم، لذت بردم، خندیدم. اصلن ایکاش هر روز استاد از مادر نازنین اش تعریفی داشته باشد. وبینار را شیرین تر می کند.
چورت بعد از وبینار، خستگی از تن ربود.
بعد از مدت ها، غذای مورد علاقه ام را پختم. برنج و مرغ، همراه با سیب زمینی، کدو و گوجه ی سرخ شده.
البته آشپزی و شستن ظرف ها واقعن وقت گیر است، اما چاره چیست؟ زندگی همین قدر ساده و گذراست.
خاک بچه ها را عوض کردم، باکس ها را شستم.
بعد از خوردن شام، دوش گرفتم.
وعده ی غذای گربه های بیرون و بیژن را گذاشتم تا بپزد.
چند صفحه ای از کتاب؛ خسرو خوبان را خواندم.
امروز چهارمین روزی است که از شبکه های اجتماعی دور هستم، آرامشی وصف ناپذیر دارم. ضمن اینکه دقت کردم به کارهای امروز خود، از چند کارگی فاصله گرفتم و بین کارها اصلن سراغ چک کردن گوشی نرفتم.
ادامه می دهم این ترک عادت را.🤞🌱
۱. بعد از بیدار شدن رفتم بیرون. دوست نداشتم تو خانه بنشینم. دو تا مغازه سر زدم و بعد رفتم کافه.
۲. یادداشت صبحگاهی را در کافه نوشتم.
۳. جزوهٔ سبکشناسی را هم در کافه خواندم و تمام کردم.
۴. کمی «شاهنامه» هم خواندم.
۵. در خانه ظرف شستم و غذا درست کردم و لباسها را در چند نوبت به لباسشویی انداختم.
۶. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۷. شب با همسرم بیرون رفتیم و برای سوغاتی بردن، خرتوپرت گرفتم.
۸. یادداشت کانال را هم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
۹. کانال برخی از دوستان را هم خواندم.
امروز چهها کردم؟
امروز چند ساعت در کتابخانه کتاب خواندم. لذت بخش بود و کمی خواب آور. همه درحال درس خواندن بودند و یا چیزهایی تندو تند مینوشتند. فرصت نشد با کسی همکلام شوم. شاید روزهای بعد. خانم کتابخانهدار را هم تابحال ندیده بودم. بسیار خشک بود. حتی یک لبخند تعارف معابانه هم نزد. کار را برایم راحت کرد اتفاقا. گاهی مهربانی دروغین از خشک بودن طبیعی آزارندهتر است.
کمی طراحی کردم. روی پاهایم دقیق شدم. فردا هم احتمالا سوژهام همین باشد. پا. پاها. فکر میکنم: «پاها، چه جاها که نرفتهاند.»
در بی برقی چای خوردم و «پیاده روی با نیچه» را خواندم.
در وبینار امروز شرکت کردم و اسم چند کتاب را نوشتم تا در قفسههای کتابفروشی بروم سراغشان. نوشتن در کانالم را از فردا شروع میکنم. این را اینجا میگویم که فردا حتما شروعش کنم.
بعد از وبینار کمی به رقصیدن گذراندم و برق باز رفت. در تاریکی ورزش کردم و بعد آبی به بدنم زدم.
امروز با دوستی همصحبت شدم. برای اولین بار. گفتگوی شیرینی بود.
امتیاز امروز: ۶. اگر فردا بیشتر بنویسم بهتر میشود.
-چند صفحهای از «موقعیت و داستان». از آن کتابهاست که کیف میدهد خاندنش.
-سیپاااس.
-خوشحالم آیا؟ در مجموع آری خوشحالم.
-غمگینم آیا؟ در مجموع آری غمگینم گاهی.
-انسانم آیا؟ به گمانم آری.
-داستانکم که برای چالش داستانکنویسی نوشته بودم در کانال هوا کردم.
مرسی از لطف شما دوستانم. ذوق میکنم از ذوقتان که بیحساب و کتاب خرج آدمها میکنید.
-«نویسندهی خوب زندگی را لمس میکند».لمس.
-پیادهروی کوتاهی به انجام رساندم.
-سر به هوایم. چشمم به در و دیوار و نمای بناها و بلندی شاخههای درختهاست. پایم گرفت به یک دریچهی بیرونزده، نزدیک بود عینهو رنگ بپاچم رو زمین. جمعش کردم آقا.
-کمی لشینگ لازم است.
-چندیست به سراغ اسماعیل جانم نرفتهام، دلتنگشم.
-فلفل سیاه که میخورم، یهو پشت گردنم یا بازویم شروع میکند به خاریدن. میخارم که میخورم؟
-سعی کردم برای اشیاء و چیزها نامهای دیگری پیدا کنم. نامهای شاید حتی مسخره. اگر لیستی نوشتم، در کانال میگذارمش.
-استاد الان اگر بذار را بزار کنم، بگذار هم بگزار میشود؟ شبیه گراز؟
اگر گراز را گراذ بنویسیم چه؟ گراز از این گراذیدن گریهاش میگیرد خرس گنده؟
به نضرتان بروم بخابم؟ یا ظود است؟
سکوط اَلامت رظاثت.
باشد.
اودافضضضض
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
از صبح تا حالا دارم بازی میکنم. بازی صفحات صبحگاهی. بازی شعرخوانی. بازی کتابخوانی. بازی نوشتن داستان کوتاه. بازی کلمه ترکیبی سازی . دو سه ساعتی هم سئو بازی کردم توی سایت. فیلم شرلوک هلمز هم دیدم. همهاش تفریح و سرگرمی.
الان هم مغزم خسته از این همه بازی فقط خواب میخواهد. یک خواب راحت و عمیق.
امروز از ده به خودم ۹میدهم.
سالواژه: تمرکز
صبح زود بیدارشدم چون هنوز مهمونا بودن. رویا به علیاکبر گیر داده بود که تا نگویی مامان بهت چایی نمیدهم و اینقدر بهش گیر داد و اصرار و اصرار که بلخره برای شکمش هم بود برای اولین بار توی این بیست سال عمرش تونست کلمهی ماما رو بگه. دختر خالم کلی ذوق کرد از شنیدن این کلمه برای اولین بار. آخه همیشه اونو با هی صدا میکنه. چون چیز دیگهای هم نمیتونست بگه جز چند تا نام آوا و اینا. رویا میگه با غذا گولش بزنید باید سربه سرش بزارید. هیچی ناممکن نیست. ولی واقعن ها وقتی تونست ماما رو بگه پس میتونه بقیه کلمات رو هم بگه. فقط باید باهاش کار بشه. اما کی اعصاب و حوصله داره؟ ولی اگه همون اول اول واسش اعصاب و حوصله میذاشتن شاید علیاکبر هم میتونست حرف بزنه. هان.
مهمونا بعد از صبحونه رفتند. بای بای کردند و رفتند. دلم فقط برای کوچولوی دوستداشتنیم مهدی تنگ میشود. دفعهی بعدی که ببینمش هنوز هم کوچولو است و دوست داشتنی اما دفعهی بعدی شاید دوست داشتنی بودنش تمام شود. بچهها فقط تا دو سه سالگی خوبن. بعدش دیگه بچه نیستن هلولان.
کتاب خاندم.
سنگ صبور.
بیلنگر.
شکل، کلمه، رنگ.
و به چندتایی هم نوک زدم.
نویسندهساز بودم.
هنوز خستگی پیادهروی توی طبیعت و آب سرد دیروز نرفته بود و بعد از کمی خوندن خابم برد.
وبینار سحر را بودم و کلی خوش بگذشت. کودک نو. داستان کودک داشتیم و سوالهای خوب.
درگیر و دار سایت بودم.
تیکهایم را تیکیدم.
https://t.me/yaddashtneda
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
گزارش نیک:
سالواژهام: آفرینش
۱-حوالی ساعت ۹ از خواب بیدار شدم. صفحات صبحگاهیام را نوشتم تا ذهنم سر و سامان پیدا کند.
۲-امروز ناهار داشتم و ظرفی در سینک آشپزخانه انتظارم را نمیکشید. از این بابت خیالم آسوده بود. فقط سالاد درست کردم.
۳-به گلدانهای آپارتمانیام و گلدان سبزیام آب دادم. نمیدانم چرا سبزی ریحانم رشد نمیکند، شاید هنوز باید صبر کنم تا به ثمر نشیند.
۴-از امروز تصمیم گرفتم بیشتر نقاشی بکشم، اما در بازههای زمانی دو ساعته. دوساعت صبح تا ظهر کار کردم. دو ساعت هم بعد ظهر. حس فوقالعادهای دارم. حتی اگر عادت کنم به روزی ۶ ساعت عالی میشود، حیف که برق را قطع میکنند و زمان از دست میرود.
۵-همزمان با نقاشی به کتاب صوتی «خداوند الموت» گوش دادم. چقدر این کتاب تاریخی را دوست دارم. رفته رفته داستان حسن صباح و فرقه اسماعیلیه برایم جذابتر می شود. این فرقه تمام تلاشش را میکند تا ایرانیان از سلطهی عرب نجات پیدا کنند. آنها آدمهایی اهل کار و تلاش بودهاند و با همه به نیکی و مهربانی رفتار میکردند، معروف ترین محل سکونتشان هم الموت بود که هیچکس قادر نبود آن را فتح کند. اما اینطور که کتاب میگوید خواجهنظامالملک بخاطر غرض شخصی، سعی داشت این فرقه را کافر نشان بدهد و به چشم دیگران بد کند.
۶-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد درمورد اینکه اشعار کلاسیک زیبا هستند و میتوان از آنها بهره برد صحبت کردند اما گفتند که توصیه نمیشود از آنها تقلید کنیم؛ هر عصری، محتوای مربوط به عصر خودش را میطلبد. نمیتوان حافظ یا سعدی شد اما میتوان از آنها یاد گرفت.
همچنین درمورد اینکه سختترین کارهایمان را وقتی انجام دهیم که بیشتری انرژی را داریم صحبت کردند؛ مثلا اول صبح. من خودم روزهایی که نقاشی را از صبح شروع میکنم سرحال ترم.
و همچنین گفتند آدمها وقتی آگاهتر میشوند سراغ هر کتابی نمیروند؛ شاید خواندن کتاب هایی مثل سمفونی مردگان در نوجوانی جواب بدهد، اما هرچه بالغتر میشویم، مغزمان کتابهای جدیتر و عمیقتری میطلبد؛ هرچند که در این زمانهای که تکنولوژی و برنامه های مجازی همهی کارهارا سهل الوصول کرده همین کتاب خواندن خودش سختترین کار ممکن است.
۷-امروز از سایت برای دخترم، آغوشی،بالش شیردهی و وانحمام خریدم. برای خودم هم بالش بارداری گرفتم که خیلی ذوق دارم زودتر به دستم برسد؛ آخر این روزها که شکمم بزرگتر شده، خوابیدن خیلی سختشده و قرار است سخت هم بشود.
۸-بخشی از کتاب شبهول را خواندم؛ خواندن این کتاب گاه دشوار است؛ مخصوصا در ساعتهای پایانی شب، اما همانطور که استاد کلانتری گفت، کتابی که خواندنش دشوار نباشد ارزش زیادی ندارد، یادگیری سهل نیست.
۹-در بخشی از کتاب شب هول خواندم :
«بوتههای کوچک، فضای میان درختان هیولای توت و گردو را انباشته از بوی سبز میکند. بوی سبزی که ناپیدا و حاضر، گردارد تنههای قطور و کج و معوج و سر به فلک کشیده توت و گردو پیچیده است.»
از ترکیب «بوی سبز» خوشم میآید.
۱۰- ادامه سریال «this is us» را تماشا کردم.
۱۱-قبل از خواب، برای دخترکم نامهای نوشتم.
۱۲-همستر زیادهگو میگوید: امروز طبق برنامهریزیات پیش رفتی و به همه ی کارهایت رسیدی. بدون اینکه به خودت فشار بیاوری و خسته شوی. امیدوارم فردا هم حوصله کنی و اینگونه پیش بروی.
شاید تا قبل تولد دخترت توانستی یکی از تابلوهایت را به اتمام برسانی.
نمره امروزت ۱۰ از ۱۰.
زهرا قاسمیزادگان
چه جملهی جالبی.
حلزون دیگه کلا داره از ماتریکس خارج میشه. چرخوفلک میزنه با چشماش.
داستان کودک خوندم و فرستادم.
داستان کودک خوندم و نفرستادم.
داستان کودک از طاقچه هدیه دادم.
دلم تنگ شده.
داستان کودک خوندم توی کودکنو و دنیایی موازی رو تصور کردیم و قلبمان لبریز شد. نامه هم نوشتیم.
داستان کودک بلندی رو آغازیدم.
«اشکدرد» یهو اومد الان تو سرم. برای توصیف حال همینالانم خوبه به گمونم. باحاله. جالبه.
آخ. دلم تنگ شده واسهی واژهدونم.
برای مورد علاقهم پینترست. توش کلی کاردستی باحال دیدم.
زبانمم خوندم.
بچهی خواهرم همه را مامان صدا میزند. حتی پدرش را.
وقتی خوابیم، دستش را میگذارد روی دستمان و تکان میدهد: «مامان، مامان.»
وقتی میترسد، مامانگویان میآید بغلمان.
و ما ذوق میزنیم. و من ذوق میزنم.
مثل جوجههای ماشینی راه میافتد دنبال سر آدم و مدام «مامان، مامان» میگوید.
یک موجود کوچولو که به دستوپایت میپیچد، شیشهشیرش را به سمت تو میگیرد و با بیقراری میگوید: «مامان.»
و من این روزها به کلمهی «مامان» حساس شدهام. هرجا بچهی کوچکی مادرش را صدا میزند، نگاهش میکنم، لبخند میزنم، سکوت میکنم و از خودم میپرسم: «میشود نمرد؟ … پس مامان بودن این شکلی است»
https://t.me/meslenafas
گزارش ۲۴ مرداد
خودسرزنشی یا خودارزیابی
✍🏻امروز روز من نبود. خواب مانده بودم و دیر بیدار شدم و دیر به احبا رسیدم. بعد از کار و آمدن به خانه باز هم حوصله نبود پی کارهایم را بگیرم. توقف امروز را به معنی درجازدن نمیدانم. واقعا ذهنم و بدنم به استراحت و سکوت و فکر کردن نیاز دارد.
حسم فقط خستگی نیست. راستش را بخواهی هر چه در مسیر نوشتن جلوتر میروم و کارهای سایر دوستان را میبینم و میشنوم ناامید و فسرده میشوم. میدانم که مقایسه کار درستی هم نیست. به گمانم دیگر وقت پرسش است. خودم را منفعل میدانم. گرچه آموزشها را دنبال میکنم و سعی میکنم تمرینها را انجام دهم اما نمیدانم کجای کارم. گاهی به خودم بازخورد میدهم که خوب است که در مسیر هستی اما نمیدانم آیا اینگونه پیش رفتن درست است.
🧠 پس بهتر نیست از خودت بپرسی من از نوشتن چه میخواهم و در این مدت چهار پنج ماهه چه اتفاقی افتاده و چقدر به خواسته هایم نزدیکتر شدم؟
در گام اول نوشتن مسیر است. یادت باشد مقصد نیست. قرار نیست تو با نوشتن حتما به نقطه ای کاملا روشن و معلوم برسی و بعد بگویی آهان دیگر تمام است و من به مقصد رسیدم. تو در این مسیر یاد میگیری. در واقع دائم الیادگیرنده هستی. همیشه مشغولی. چیزی میخوانی در موردش مینویسی. مقاله میخوانی. شعر و یا نثر ادبی میخوانی. از تجربه هایت مینویسی. از یادگیریهایت و حتی از ناکامی هایت و طی این مسیر کشف اتفاق میافتد. و تو باز بیشتر و بیشتر یاد میگیری. این گام اول را به خاطر بسپار. تو در مسیر نوشتن هستی و در مسیر میمانی و هر بار به مسافر باتجربه تر در نوشتن تبدیل میشوی.
گام دوم. لازم است آنچه را که تو به عنوان نداشتن مهارت در نوشتن مینامی یا همان نداشتهها یا همان نقطه ضعفهایی که داری را دقیق بشناسی و هر روز حتی یک گام کوچک هم در این راه برای تقویت و یادگیری برداری عالی است.چرا همه چیز را در ذهنت نگه میداری؟
✍🏻خب من در نوشتن بسیار کلی مینویسم. به صورت خلاق و یا شاعرانه نمینویسم. یا نمیتوانم عینی و شفاف بنویسم.
🧠خب همه این موارد درست.
اما راهش چیست؟
تو برای دستیابی به همین موارد در کلاس نویسندگی شرکت کردی و مطمئنا با یک دوره نیز به سطح مطلوب نخواهی رسید.
ببین از مثال خودت که برای مراجعینت استفاده میکنی میگویم.
تو همیشه به آنها میگویی مقایسه نکنن و سرعت یادگیری و حرکت آنها با دیگری متفاوت است.
این واقعیت برای خودت هم هست. تو خودت را مقایسه میکنی با بقیه. آنهایی که شاید سالهاست مینویسند و سالهاست که میخوانند . اما تو نه. تو تازه قدم در این راه گذاشتی. رمان میخوانی و شعر و هراز گاهی هم فیلم میبینی و مهمترین کاری که نشانه پیشرفت توست این است که آموزش دیدن را جدی شروع کردی و آنچه که مینویسی توسط استادت بررسی میشود حتی اگر تایید نکند تو متوجه میشوی نقصت کجاست و این کلاسها برای همین است.
به گمانم تو باید هر روز از نوشتن بنویسی.
بنویس چرا میخواهی بنویسی.
و در نوشتن چه چیزهایی باید بیشتر تمرین کنی و هر روز در سایت به سراغ آنها برو و جستجو کن. تو مسافر مسیر نوشتن و جاده یادگیری هستی. هر بار خودت را به رهرویی بهتر تبدیل میکنی و گاهی نیز نیاز است که در این جاده توقف و یا استراحتی کنی تا ببینی و خودت را ارزیابی کنی.
✍🏻 اگر بعد از گذشت زمان تغییر نباشد چه؟
نوشتههایم هیچ تغییر نکنند چه؟
🧠 نمیخواهم امید بدهم که نه اینطور نیست و تو تغییراتی در نوشتهات خواهی داشت اما واقعیت این است که بستگی به خودت دارد که چقدر بدانی که چه میخواهی و چگونه بخواهی و چگونه به آن خواهی رسید.
اگر نوشتن صرفا تفنن و سرگرمی نباشد و جدی بتوانی از آثار خوب بخوانی و دقیق تمرین کنی اتفاقات خوب را خواهی دید. به نوشته هایت نگاهی کن و با نوشته های قبلت که صرفا شاید دلنوشته بودن مقایسه کن. تغییر به چشمت میآید.
یادت باشد بدانی مشکل چیست و بپرسی حتما. از پرسیدن اگر نهراسی،بیشتر میآموزی.
🕳️بعد کارم با پناه و برای اون گذشت. آخرین روز مهمانی پناه در خانه من و خاهرم.
دوردور و خرید، دیدن سریال و گپ و گفت برای شروع مدرسه.
گزارش میگ میگ
صبح شنبه را شروع کردم با سفر یک ساعت از خانه به شهر محل کار.
سرکار بودم و شلوغ.
رسیدم پانسیون دوش گرفتم و ولو شدم و خوابیدم.
بیدار شدم و وبینار نویسندهساز را گوش کردم و عدسی خوردم.
بعدش رفتم باشگاه و بعد دیدار اقوام در نزدیک دوساعت.
رسیدم پانسیون و احساس کوفتگی داشتم رفتم توی یوتیوب و برنامه دیدم.
بعدش احساس خستگی داشتم اما گفتم مگر میشه جدول عادتهای انعطاف پذیر را تیک نزنی؟ و خواندم و نوشتم و انتشاریدم و به معنای واقعی جون گرفتم.؟(دور دوم کتاب کودک، انسان، خانواده شروعیدم.)
کمی از کانال بچهها رو خوندم و روزگفتار قبلی نصیری رو گوشیدم.
– ویدئوی آموزشی دربارۀ سئو با هوش مصنوعی دیدم.
– آزادنویسی انجام دادم.
– پروژۀ سئو بعد از دو سال، امروز به شکل رسمی کنسل شد.
– درود بر بیکاران عزیز.
– بستنی خوردم، چون شنیدهام شادیآور است.
نعمتِ داشتنِ استاتید راهنما و مشاور خوب
از صبح تا همین حالا داشتم پروپزالم را اصلاح میکردم. صبح به استاد راهنمای دومم زنگ زدم باز راهنمایی خواستم. برای دومین بار هم وقت گذاشته سیر تا پیاز پروپزال را که خودم هم حوصله دوبار خوانیاش را نداشتم را خوانده. من واقعا حال دوستان دانشجو را که مدام غر میزنند و از اساتیدشان مینالند را متوجه نمیشوم.
اساتید دوره ارشدم هم خوب بودند. به ویژه استاد راهنمام خانم مهشید جعفرپور علوی. ولی آنموقع من هم مثل اکثر دانشجوها غر میزدم که چرا استادم نویسنده مسئول باشد وقتی همه کارها را من انجام میدهم. با اینکه استادم خودش پوستری درست کرده بود و در آفریقای جنوبی در کنگرهای ارائه داده بود. البته خیرهسریام کم هزینه هم نبود و مقاله دومم که به مجله اندیشه و رفتار سابق ارسال کردم رد شد. علت هم این بود که گفته بوند این زینب قهرمانی چه کاره مملکت است.
همه وقتم هم صرف پروپزال نشد. برق که رفت چون اینترنت گوشی هم کارگر نیفتاد، از کتاب زبان، گفتگو، حقیقت سه چهار صفحهای خواندم. وارد بخش دوم: تأویل و هرمنوتیک ادبی شدم. اولش خلق و ابداع را تعریف کرد. از افلاطون گفت که میانهاش با هنرمندان خوب نبود چون «از نظر افلاطون، هنر از جهانی تقلید میکند که خیلی بیشتر، از واقعیتِ اصیل یعنی از حقیقت دور شده است.» بعد ارسطو پیدایش شد در تقابل با استادش. توی ذهنم غلغله شد که سقراط پس کجاست؟ بقراط چه نسبتی با اینها دارد؟ 😊. خدایی این مطالب را استاد کلانتری در وبینار نویسندهساز خیلی راحتالحلقوم جا میاندازد. چقدر استاد میگوید درست است نباید تقلید کنید ولی برای آموزش تقلید بد نیست. «ارسطو نمیخواهد بگوید تقلید یا میمهسیس، رونوشتِ ناقصی از اصل نیست. در عوض، او تقلید را به عنوان فرایندِ خلّاق انتخاب، تبدیل و دگرسازی توصیف میکند.» به برای امروز کافی است هم سر زدم جان به پت عزیزش مینویسد: «به خاطر داشته باش که این کتاب برای همیشه ادامه خواهد داشت. مایل نیستم هرگز آن را به پایان برسانم. تنها به همین هدف نوشتن آن ادامه مییابد. نباید اجازه دهم شتاب در نوشتن باعث شود چیزی از قلم بیفتد و شیوه نوشتن صفحات تغییر یابد.»
اگر فکر میکنید امروز ذهنم درگیر عمل جراحیام نشده، سخت در اشتباهید. به منشی خوشگل خانم دکتر پیامک زدم و بعد از معرفی خودم و اعلان شماره پروندهام نوشتم: «متوجه شدم خانم دکتر برام انما تو بخش نوشتند. من سندرم روده تحریکپذیر دارم. انما اوضامو بدتر نمیکنه؟ میشه شیاف صابون استفاده کنم و رودهام رو خودم تخلیه کنم؟» منشی جان 9 دقیقه بعد جواب داد: «نه بدتر نمیکنه.»
طاقچه را سر نمیزنم تا کنتورش صفر شود. نباید اختیار را دست نرمافزار بسپاریم حتی در امر مقدس مطالعه. بگذارید دلتنگم شود و برایم پیام دلتنگی بفرستد. فیدیبو رو هم هشدار اعلانش را بستم. ها سودوکو را نیز حذف کردم. آخر تا ذهنم خسته میشد میرفتم مسابقه. همه رو هم نمیبردم که. دردناکش باختن به یانکیها بود.
رفتم بخوابم. فردا هم منتظرم باشید حتی در یک خط.
1405.5.24
قهرمانی
#گزارش_نیک
📝#گزارش_نیک ۹۵
مامان از امروز خونه نبود؛ بخاطر شکستگی پای پدربزرگ رفته بود شیراز؛ تاظهر با داداش مانهوا به عمارت رز خوش آمدید رو خوندیم و بعد صرف ناهار رفتم دور طراحی کاپ کیکم اما قسمت نشد تمومش کنم و بجاش قسمت اول تا هشتم سریال ژاپنی محبوبم، قاتل رو دیدم برای شام نودل نیمه آماده درست کردم و دختر امپراطور رو دیدیم بخاطر بی برقی بعد از ظهر و خاموشی فای فا نشد که وبینار امروز نویسنده ساز رو شرکت کنم؛یکی از همکباسی های سابقم بهم زنگ زد_الو سلام مریم خوبی خانواده خوبن خبری ازت نیست چرا دیگه نمیای؟_خب…راستش انصراف دادم…یعنی نمیخواستم ولی یهویی شد…بگذریم خودت چه خبر دلم برای،شنیدن صدات تنگ شده بود و….کمتر پنج دقیقه مکالمه مون تموم شد توی حیاط بی هدف راه رفتم و خیال پردازی های نامفهومی کردم؛نزدیک نیمه شب هم طرح منظره ای پاییزی رو که برای یه چالش بود با پاستیل روغنی تموم کردم و فرستادم.قبل خواب کتاب جنگل نروژی رو هرطوری بود به پایان رسوندم و صفحه امروز هم بسته شد
Maryamwriter_2@ چنل تلگرام
چهار روز با استمرار گفتم و شنیدم و پختم و خوردم و مهمانداری کردم.
مقداری در حدِ عادتهای منعطف هم نوشتم و خواندم.😁
توصیههای مرا جدی بگیرید.
👇🏻👇🏻
ای تمام کسانی که عاشقید،برای رسیدن به وصالِ بیمثالِ معشوق، دمار از روزهای پر روزمره در بیاورید و بر زین اسبِ استمرار سوار شوید و بتازید بر تمامِ موانعِ ورپریدهی روزگارتان.
برای من👇🏻
معشوق=مطالعه و نوشتن منسجم
آخیش نصیحتتان کردم و دلم آرام شد.
بنویسم باقی روز را.
بر جفای روزگار غلبه کرده امروز پیادهرفتم حرفهای.
سخت بود بعد از چهار روز.
توی کلاس پیلاتس، در پاسخِ احوالپرسیِ دوستان و مربی، از کلمههایی نهچندان مرسوم بهره بردم.
به نظرم جنبهی طنز و کمدی ماجرا قابل اعتنا بود.
ناهار کمی کتلت پختم، در کنارِ کمی برنج از قبل مانده.
خوردیم اما نکتهی مهم، توجه به کتاب آشپزی جناب دریا بندری بود.
با دو ستی دیرین، گپ و گفت داشتم.
مادر کهنسالش بعدِ مدتی بیماری، برای اولین بار در گذشته است.
مرگ عجب معمای پیچ در پیچیست.
مغموم تسلیت بارانش کردم.
اهدافم را فهرست کردم، تا آخر ماه.
یعنی برای یکهفته.
شلوارم دوتا شده.
جز خواندن و نوشتن منسجم،
عاشق زندگیم.
کلهم جمیعن عاشقشم.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
« روزگار دوزخی آقای ایاز» را خواندم. گیج شدم، تهوع گرفتم، مبهوت شدم، لذت بردم، نفهمیدم. زیادی نفهمیدم. و با خجالت نفهمیدم. باز باید بخوانم. و دوباره و دوباره.
وقتی درست و حسابی آزاد نویسی میکنم، اینجا حرفم نمیآید.
گمانم دارم سرما میخورم. وسط گرمایی که خر تب میکند.
با سه رنگ از پلاستیکهایی که دور دستهگل می.پیچند، دفتری را جلد کردم. قشنگ شد.
| گزارش: وقت شبیخون است انگاری
_ورزش کردم. مثل چند روز پیش.
_آبدوغخیار درست کردم. اما چون بعد از ورزش چندان ارزش غذایی ندارد، تخممرغ زدم بر بدن تا حداقل مفید باشد. به هر حال این همه کالری سوزاندم، باید جایی تأمین شود دیگر. وگرنه تحلیل میرود بدنم. آخ. بدنم. بدنم که حالا چند روزی میشود بهش فکر میکنم. هر بار به دلایلی به بدنم فکر میکنم و کتاب «بدن فراموش نمیکند»* جلوی چشمم میآید. دوست دارم ورقش بزنم. نمیدانم کی به سراغش میروم. شاید غافلگیری بزنم و یک شب بیبرنامه به سراغش بروم. شاید همین امشب شبیخون زدم.
_چند تا قسمت از سریال can this love be translated? را دانلود کردم.
_وبینار نویسندهساز را شرکت کردم. چهقدر بحث خوبی در مورد شعر موزون و کلاسیک شکل گرفت. استاد از عراقی شعر خواند و باز به یاد گازخورد وی افتادم. از خسروی خوبان رضا دانشور استاد گفت و باری دیگر رفت توی لیست کتابها.
_امشب خیلی به سرم میزند. به سرم میزند کتاب «بیلنگر»** را ورق بزنم. چند صفحه.
*بدن فراموش نمیکند، بسلون درکولک، اکبر درویشی
**بهمن شعلهور
https://t.me/elireine
حال بیرون رفتن نداشتم صبح. ولی خب پا که به خیابان برسد دیگر راهش را میرود. وقتی در خیابان باشی که مثل خانه نمینشینی زل بزنی یک گوشه. میروی تا برسی به مترو، پلهها را میروی پایین، منتظر مینشینی، قطار بالاخره میآید، میرسی دانشگاه. آنجا هم با بچهها میگذرد. حالت خوب میشود.
امروز دوزهای دارو را برای تست بعدی آماده میکنیم. باز تکرار میکنیم. آخرش فقط جواب یکی از این تستها در مقاله میآید. هیچ کس نمیفهمد ما چند بار تکرار کردهایم. کار از بیرون ساده به نظر میرسد.
خانه که آمدم رفتم اینستاگرام و نباید میرفتم. گیر کردم. به زور بیرون آمدم. بعد هم دوستم زنگ زد و کلی با او حرف زدیم و بعد یک سری کارهای خرد و شام و شب.
دوست نداشتم که اینطوری بگذرد روزم. ولی الان هم دوست ندارم غصه بخورم. چه کنم؟ شد دیگر. فقط باید حواسم باشد دوباره سریع برگردم به روتینهایم که این حال روزهای بعد تکرار نشود.
https://t.me/f_mahmudpur
-خاندن از کانال حسام ایپکچی
روزها مثل ساعت میگذرند
دنگ، دنگ، دنگ…
جمعه، شنبه، یکشنبه
با عمر چه باید کرد؟
از آنچه میدانم «نباید» کرد
پرهیز میکنم تا پاسخْ، صدایم کند
«روز»، خود خبر میدهد چه باید کرد
اگر «شب»، پریشانی نکاشته باشم!
صفحاتی از کتاب سرنوشت هم
به دستخط ما نیست و فقط باید
دست نویسنده را خط نزد.
طریقتم هم همین که بالا گفتند. ادعای گندهگوزی ندارم چون در ظرفیت ماتحت نیست. چه فعلن و چه قولن.
– فحشدادن زیر لبی به تعمیرکار که امروز نیامد و پاچهخاری محترمانه رولبی که اشکال ندارد فردا بیا.
-دیدن وبینار نویسندهساز امروز یعنی شنبه. شنیدن وبینار چهارشنبه و جمعه که ندیده بودم. تمرینهای ادامهنویسی و معرفی کتاب خسرو خوبان رضا دانشور بخشی از وبینار امروز . نوشتن اسم کتابهای معرفیشده و هوس خوردن دنبلان کبابی از پس تکیهکلام دنبلانی استاد در تمام وبینارها. البته بعد غروب غمانگیز و داشاقترشی. این دو قلم را هوس نمیکنم. اولیش را هر روز داریم میخوریم و دومی هم گازخورد دارد.
-خواندن سقوط آلبرکامو تا وسطهاش. حرفی ندارم تا پایان کتاب.
-شنیدن پادکست ارتباط و فن بیان پنج. جالب است. وادارم می کند بفهمم
کجاها ترکمون زدم و به چوخ رفتهام.
– خاندن از اشعار سیمین بهبهانی.
-دیدن فیلم The Next Three Days آخر شب. چون هنوز کامل دانلود نشده، بعد گزارش نیک میبینم.
امروز رو مود تعریف نیستم . فقط فهرستکی نوشتم از کارهای انجام شده و مابقی روز هم تکرار مکررات بود. همین.
۱- یادم نرود که پارسال این روزها کجا بودم، یادم نرود که زندگیام رنج مطلق بود، یادم نرود که تا گلو در غصه و ناتوانی فرو رفته بودم، یادم نرود که رنج از پی رنج بر قلبم وارد میشد و نفسم را بریده بود، یادم نرود که وقتی از آن تاریکی مطلق بیرون آمدم گفتم دیگر هیچ چیز نمیتواند کمر مرا خم کند، یادم نرود که خداوند مرا در دل آن طوفان تنها رها نکرد، یادم نرود که دری را به رویم گشود که گشودنش از هیچ قدرتی ساخته نبود. حالا من اینجا هستم و هیچ کاری ندارم به جز یادآوری و قدردانی.
۲- امروز یک عدد سوسک رؤیت شد، خیلی عجیب بود چون در این سالها سابقه نداشت. حالا از آن موقع عذابوجدان گریبان مرا گرفته که میتوانستی حیوان بینوا را زنده بیرون ببری، چطور به کشتنش راضی شدی؟
۳- یکی از همسایههای عزیز ماشینش را درست روی پل پارک میکند و میرود به امان خدا. همینطوری هم ماشینها در این پارکینگ مزاحم هم هستند و گاهی باید دو ماشین را بیرون بیاوری تا به ماشین خودت برسی. این دیگر تیر خلاص است که مکرر هم اتفاق میافتد. امان از جوانی و عاشقی و خستگی و شاید هم چیزهای دیگر .
۴- آنقدر از دیروز غصهمندم که در همین هوای داغ کیسهی آبگرم را بغل میکنم. روانزخمهایم را با کیسهی آبگرم درمان میکنم. چه خوب که تمرینهای نوشتاردرمانی در گروه یادآوری میشوند. خداوند نعمت نوشتن را از ما دریغ نکند.
۵- من در عمرم کاسهی رنگ به دست نگرفته بودم و گمان نمیکردم هیچوقت هم بگیرم. اما حالا که تصمیم گرفتهام در مورد موهایم به خودکفایی برسم و اگر خدا بخواهد از دکلره هم فاصله بگیرم با کمک آرایشگر و دوست عزیزم کاسه به دست شدهام. اوایل خیلی ناامید بودم اما کمکم اتفاقات نیکی دارد رخ میدهد. رنگهای مختلف را با هم ترکیب میکنم و نتایج خوبی رقم میخورد. هر بار هم به معلمم گزارش میدهم که چنین کردم و چنان شد.
۶- روابطی که از آنها هیچ چیز نمانده به جز سالی یک بار تبریکگفتن تولد.
۷- الهی شکرت…
این داستان: لولیدن
.
امروز صبح از خودش راضی بود، چون کارهایش را بهقدری سریع انجام داد که توانست کفشش را هم پیش از رفتن به مدرسه تمیز کند.
به نظرش، مدرسه هیچ ماجرای خاصی برای تعریف کردن نداشت. فعل جدیدی از معلمش یاد گرفت: 《لولیدن》. فعل همهکاره که میتواند به جای همه.ی افعال استفاده شود، دستکم این چیزی بود که پسر سه سالهی دبیرشان فکر میکرد. دو دبیر جدید. دو درس جدید. بدبختیهایی جدید. ولی خب بدبختیهایی که تصمیم گرفت به جای متنفر بودن، متتظرشان باشد. شاید اینطوری درس خواندن به جای عذاب، به خوشگذرانی تبدیل شود.
وقتی رسید خانه، داغان بود. توی مدرسه دمای کولر روی ۳۱ بود و تازه برق هم رفته بود. کلی هم توی ماشین گرم بود. خوابش هم میآمد. ولی بههرحال نشست و تکالیف انگلیسیاش را نوشت. برای نوشتن نقد کتاب، کتاب انجمن شاعران مرده را انتخاب کرد و چندین ساعت وقت گذاشت تا مطابق معیارهای گفته شده نقد بنویسد. احساس میکرد این کار وقت تلف کردن است ولی باز هم دست نکشید. با خودش گفت او که استادِ وقت تلف کردن است، این هم رویش.
کل وقتش به تکالیف زبان گذشت. لابلای همینها نودل و تخم مرغی بار گذاشت. جایتان خالی خیلی چسبید. بعد هم رفت آماده شود برای کلاس زبان.
کلاس زبان مثل همیشه خوش گذشت. گرچه تکلیفی که او آنهمه خودش را بابتش کشته بود چک نکردند، تازه فهمید تمرین را اشتباه هم انجام داده. بههرحال تصمیم گرفت زیاد به این موضوع فکر نکند…خیلی حرصدرآور بود!
امروز فهمید که نوشتههایش لحن خاصی دارند. و این را هم فهمید که تابه حال هیچ یک از نوشتههایش لحن متفاوتی نداشتهاند. یعنی میتواند لحن دیگری را هم تقلید کند؟ چه موضوع جالبانگیزناکی برای کشفیدن.
وقتی داشت میخوابید به همین موضوع فکر کرد. به زندگی فکر کرد و اشتباهات پنج سال پیشش و کلی چیز دیگر. بعد هم لالا کرد تا فردا سیبزمینی نباشد.
بعدِ سه ساعت خوابِ مفید، و بی وقفه چهار ساعت این رو آن رو شدن (شاید از نگرانی اینکه روی تخت ته نگیرم)، راس ساعت ۶ صبح چارهای ندارم جز راهیِ شرکت شدن. میفهمم که در تمام این مدت پی ام اس بیتقصیر بوده. کورتیزول! این هورمونِ ناقلای بانیِ خیر و شر. کورتیزولی که این هفته با تمرینهای فشردهی قبلِ اجرا تا ساعت ۱۰ شب، نویدِ “هرگز شب موقعِ خواب رهایت نمیکنم” میدهد.
نقطه عطفِ نویسنده سازِ امروز برایم، انجمادِ احساساتِ الهه است بعد شنیدنِ تبریک تولد. درست برعکسِ شادیِ بعد از گلِ دیشبِ من، بعدِ تشویق شدن برای اجرای بدون اشتباه. نیم معلقی در هوا که کلاس رقصمان را سی ثانیه در سکوت و حیرت فروبرد. اگر میتوانستم روی دست راه بروم حتما دورتادورِ سالن را یک دور زده بودم. یا اگر بالانس وارو بلد بودم بیمکث دو دور توی هوا چرخیده بودم. در حد بضاعتم پرشی با شکوه با چند قوس و پیچ به چپ و راست؛ تا حدی که برای ادامهی تمرین در روزهای بعد رگ به رگ نشوم. حتی همین برای عجیب بودن کافی نیست؟
نه انکارِ احساسات به سبکِ الهه و نه افشایِ احساسات به سبکِ خودم را میخواهم. چیزی بینِ این دو. بازهی مقبولِ بزرگسالی میگوید از همین حالا باید متین بودن را تمرین کنی و بدنم میگوید درست همین حالا میتوانی از شدت خوشحالی تشنج کنی. همانطور در خلالِ تشنج، متانت و وقاری که هرگز در من قابل تعبیه نخواهد بود را دوست دارم. شاید هم صرفا به سیاقِ تمام چیزهایی که دست یافتنی نیست. گاهی هم فکر میکنم اینها همه زیرِ سرِ کورتیزول باشد. وگرنه منِ درونگرا را چه به این همه اکت و جلوههای ویژه؟
تکلیفِ روزهام تا ۲۹ مرداد روشن است. شرکت، ترافیک، دوش، تعویضِ رسمی به اسپورت، ترافیک، تمرینِ رقص، سلام به کورتیزول، دوش، این رو و آن رو شدن در تخت، استفاده از لحظهای غفلتِ کورتیزول، چند ساعت خواب، تعویض به رسمی، ترافیک، شرکت و تکرارِ چرخه تا روزِ اجرا. به امید دیدار گفتن به سال واژهی استمرار تا هفتهی بعد و واگذاشتنِ خود به تمرین و تکرار و تکرار. با این حال ایدهی گزارشِ نیکِ تک جملهای را برای این هفته دوست دارم و بینِ یکی از همین ترافیکها، باید سری به وبینارِ عادتهای انعطافپذیر بزنم.
سالواژهام: بینجامیدن
✔️صفحات صبحگاهی نوشتم.
✔️زبان خاندم، دیدم و گفتم. برنامه جدیدی برای یادگیری زبان ریختم که از فردا بهش عمل میکنم.
یادگیری زبان انگلیسی هم به تنهایی چالشهای خودش را دارد. اما خب رگ لجم گیر کرده است و تا برایتان مثل بلبل انگلیسی صحبت نکنم یقه خود را ول نمیکنم.
✔️طرح رمانم را پیش بردن یادم باشد فردا از استاد درباره اش سوال کنم.
✔️آهنگ گذاشته و اندکی شلنگ تخته انداختم.
✔️به وبینار در حال پخش رفتم و باز هم از نکات مهمی که استاد در وبینار گفتن استفاده کردم.
✔️دوتا تیکه پیتزا نوشتم.
✔️شب یک شب دو را شروع کردم.
✔️دنیای سوفی خاندم.
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
جای سوال دارد که کدام شاخک حلزون اضافی است. شاید هم اضافه نیست. شاید حلزون، سهشاخکه باشد یا یکی از خطها اصلا شاخک نیست. باید بررسی شود. با این همه، این حلزون مرا یاد تختهسیاه و گچ رنگی میاندازد.
۱- داراممم. هفته خودش را آغازید. صبح با کاردک از روی تخت بلند شدم. ۹ دقیقه طول کشید تا بتوانم از تخت فاصله بگیم. بیدارخواب بودم و فحشهای کشداری به زمانه حوالهکردم.
۲- لواشک با چایی خوردم.
۳- الحمدلالله سر کار، هِرّ و کِرّمان برقراربود. یکی از بچهها خوشفاز از آغوش تعطیلات برگشتهبود و با گُلوبتّهگوییهایش، دلیل هوشیاری ما در ساعت صبح شد.
۴- جوجهکبابی به سفیدی کاغذ خوردم.
۵- تا غروب سر کار بودم. یک برنامه هم برای فردا اول وقت چیدهبودند که مالید. وگرنه باید فردا صبح زود میرفتم.
۶- دلم سفر میخواست. خودم را به سفری یکروزه دعوت کردم.
۷- در حال کُشتی هستم با لیست سوالاتی که استاد دیروز مطرح کردند. باید بند به بند موارد را زیر ذرهبین ببرم و فسفر بسوزانم تا چیز باباداری از تویشان در بیاید.
۸-پس از ارسال این گزارش، دو صفحه کتاب میخوانم.
۹- سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم:
https://t.me/asaremoaser
خوراکی دادن به کلاغ.(گربه ول نمیکرد بیسکوییت میخاست.)
پرسه در ادبیات عرب.( همیشه در ذهنم مردان ادبیات عرب، عشاق خوبی بنظر میآید.)پستی در این باب در کانال گذاشتم.
ریالیتی شوی قرار و آشنایی(این مدل ریالیتی شو ها خیلی ذهنم رو از مرحله پرت میکنه) متأسفانه با قوانین برنامه متوجه شدم که با دو گروه پول پرست و عشق پرست طرفیم و اگر پول پرست مخ عشق پرست رو بزنه جایزه میبره. آخرش عشق پرست میمونه و حوضش.)
شنبهی ماسیده. شنبهی گرم. گرمای خورشید با برف شدید برابری کرد و سینوس و چشمهام درد گرفت.
امروز زن نیستم گل آفتاب گردانم. سعی میکنم تعادلم را حفظ کنم.
صبحم را با کره و مربای آلبالو و چای پررنگ شروع کردم.
امروز مادرم عملِ آبمروارید داشت. از ساعت ۹ رفتیم تا ۴ بعدازظهر. بسیار تَنکوفت شدم. ناهار هم نرسیدم درست بخورم.
عصر جایی کار داشتم. سریع لباس عوض کردم و دستو رویی آب زدم و رفتم.
ساعت ۷ که به خانه رسیدم تازه به یاد آوردم که باید پاستا با سُسسِ آلفردو درست میکردم. پس با وجودِ خستگی ادامه دادم و دست به کار شدم.
دوشِ آب سرد، معجزهی ریختنِ خستگیها از تن است. البته فقط در تابستان.
امروز که مادر را به اتاق عمل بردند، مشغول خواندن بوفِ کور شدم. تمامش کردم. با وجود اینکه بعضی افکارِ هدایت را قبول ندارم اما باید اعتراف کنم قلمِ روان و پرجاذبه ای دارد. خواندنِ بوف کور حوصله میخواهد. داستانش انگار داستانیست که در ناخودآگاهم ناآشنا به نظر نمیرسید. حسِ عجیبی بود.
چند بیت از سعدی خواندم:
هزار جهد بکردم که سِرِ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کَس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
گزارش نیک “1405/5/24″ مردادماه. روز شنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریههای ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور را شروع کردم.
فقط امروز پیشگفتار را خاندم.
ورزش کردم.
نویسندهساز شرکت کردم.
https://t.me/speechoff
دیشب تو کانال تلگرام نشد چیزی بنویسم. بختک کمالگرایی خوابیده روم. امروز تصمیم گرفتم در لینکدین در مورد مطلبی که دو هفتهاس میخوام منتشر کنم بنویسم. اینرسی من خیلی زیاده. یادم رفت تو وبینار امروز از استاد بپرسم برای این ضایعه درمونی وجود داره یا نه.
خب میخوام حرکتنویسی تمرین کنم. صبح بابام داد زد. من بیدار شدم. رفتم بیرون. کافی شاپ باز بود. رفتم تو و درخواست برگردوندن مبلغ اشتباه چند روز پیش رو کردم. قبول کرد. شماره کارت اسمس کردم و اومدم بیرون. در راه همسایه رو دیدم و سلام علیک کردیم. بعدش به بقالی رفتم و خرید کردم. عرقریزون برگشتم خونه. دوش گرفتم. صبحانه خوردم. سه یا چهارتا کلیپ آموزشی دیدم. برق رفت. منتظر تلفن دکتر مامان نشستم. نیم ساعت مونده بود برق بیاد زنگ زد و صحبت کردیم. زدم بیرون به سمت داروخونه. داروها رو گرفتم. برگشتم خونه و ناهار خوردم. کمی چرت زدم. عصری رفتم کافی شاپ و با چند تن از دوستان صحبت کردم. نزدیک ساعت پنج بود که یاد وبینار استادافتادم و فضا رو مهیای شنفتن وبینار کردم. بعد از وبینار رفتم به سمت نونوایی. نونش تموم شده بود. راه دورتری رفتم تا به نون برسم. خریدم و بعد از یه ساعت برگشتم خونه. رفتم دوش گرفتم. بعدش شام خوردم. متن لینکدین رو آماده کردم و منتشر کردم. الان هم پای سیستم دارم گزارش نیک مینویسم.
چقدر پیکسلی شد. پرش بین اتفاقات زیاده. باید رزولوشن رو ببرم بالا. خب برای تمرین اول بد نبود دیگه. باز وسواسی شدم 🙁
شنبهی بعد از تعطیلات آمد و بیدار شدم به دو گونه از کرختی تعطیلات خستهکننده و از تعطیلی جمبه منظور همان جمعه است کاش جمبه بود چند خطی نوشتم و نماز خواندم و به تو که این را میخوانی دعا کردم و لباس پیاده روی پوشیدم و علیالطلوع بیرون رفتم ساعتی پیاده طی کردم بعضی وقتها مسیرم را عوض میکنم. برگشتنی بربری گرفتم و با خانوادهام صبحانه خوردیم و نخود نخود کردند و رفتند و من جمع و جور کردم و دنبالهی کار خویش گیرم سعدی را بکار بردم. تعهدورزی را فراموش نکردهام به امروز نمرهی شش میدهم یک دعوای کاری بین دونفر را شاهد بودم و ناراحتم کرد و موضوع دعوا پیگیری جواب نامهی ارسالی و همچنین ویراستاری یک جزوه آموزشی بود. نکته آموزش این ماجرا این بود که در فصل گرما نباید سربهسر کسی گذاشت چون ممکن است منفجر شود و ترکش آن به بیگناهان هم اصابت کند. از خوردن یک چای در سکوت به آرامش رسیدم. و تمام نوشتههایم را که بصورت فرض داستان بود پاکنویس کردم اما به دلم نمینشیند شاید پاره کنم و دور بریزم اگر شهامتش را بیابم. فیلم ندیدم وقت نشد که ببینم. با خواهرم تلفنی در حد سه دقیقه حرف زدم و چند واژه در ذهنم پرسه میزد که در دفتر گلواژهایم نوشتم. کانال تلگرامم برای یادداشت روزانه فعال است. به آنجا سری بزنید.👇https://t.me/notetoday1
روز مرور
به نظرم آبی آسمان هنگام غروب یک مرد جوان است. مردی بد اخلاق که به سختی میخندد. نخند. سکوت کن. آرام کنارم بنشین. به آن طرف، به کوهها نگاه کن.
اما آبی آسمان به وقت صبح دختری زیبا است. در دستش یک دسته رز سفید داردو با لبخند میگوید: این شاخه برای شما.
کتاب جاناتان مرغ دریایی تمام شد. بعد از خواندنش دستهایم پر شد. پر شدنی که فقط با نوشتن خالی میشد. نوشتم. نوشتم. نوشتن بعد از خواندن مثل یک نوشیدنی دلچسب بعد از دوش گرفتن است. این هم از طرف جاناتان: به حرف چشمهات اعتماد نکن. اونا فقط محدودیت ها رو میبینن. با درون خودت نگاه کن، اون چیزی رو که از قبل میدونی پیدا کن، راه پرواز رو میبینی.
یک قسمت دیگر از سریال دارک را تماشا کردم. یک بستنی شکلاتی را نیز به آن اضافه کردم. اگر شخصی عجیب و غریب بگوید از آینده آمده باور میکنی؟
شاید عجیب به نظر برسد اما فکر میکنم موهایم امروز تیرهتر شدهاند.
نقاشی کشیدم.
در وبینار بودم.
مدیتیشن انجام دادم. اما به روش خودم. دراز میکشم. تجسم میکنم. تجسم میکنم فرشتههایی خندان از آسمان به سمتم میآیند. روحم را برمیدارند و با خود به آسمان میبرند. روحم را با نور میشویند. به آن اکلیل میپاشند. اگر گِرِهی داشته باشد باز میکنند. موهایش را شانه میزنند. و سپس روحم را به زمین میفرستند. روحم به جسمم میرسد. سبک سبک. من به فرشتهها لبخند میزنم.
از آناندا هم خواندم. این نوشتهها بسیار غم انگیزاند. اما کاوشهایش در خود، برای رسیدن به پاسخها را خیلی دوست دارم. ما چقدر در خود جستجو میکنیم؟
آیا از علت رفتارهایمان آگاهی داریم؟
آیا دلیل شادی و غم های خود را میدانیم؟
جملاتی از آناندا :
اما پسر بچه با من بود. در طول تمامی مراحل زندگیام مرا همراهی کرده است. و در کنارش مردی فرهیخته بود که سیمایی روشن داشت. اما آن پسر بچه مدام صورت آن مرد فرهیخته را هاشور زده است.
من هم مثل شما ایلیاتی هستم اما در جا، نشسته کوچ میکنم
یه جا هم میگه منو سگ سفید باهم زوزه میکشیدیم
در آن حادثه سنگ شدهام و به جز تکرار آن کار دیگری نکردهام.
ساعت من را آن حادثه، تنظیم کرد. ساعت من، ساعت فریب خوردن است.
من راهنمای دزدان خود بودهام.
من در صف آنها بر علیه خود شمشیر زدهام.
۱۴۰۵/۵/۲۴
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
شش پند امروز:
به احساساتت توجه کن.
اطرافیان را ببین.
رونویسی از نثرهای خوب را جدی بگیر.
بیشتر آزادنویسی کن.
سورةالغُراب را بازخانی کن.
با دوستان از حال بدت گفتگو کن.
چرا این روزها حال اکثرمان خوب نیست؟ حتا توانایی تماس گرفتن با عزیزان را نداریم. میگویم زنگ بزنم چه بگویم. از چی تعریف کنم؟
فقط و فقط کتاب میخانم. از این کتاب به دیگری میروم. خوب است اما به چیزهایی غیر از کتاب هم نیاز دارم که نیست. دورهمی، خرید و تفریح. جایشان در زندگیمان خیلی خالیست.
در کتاب «تفکر روشن» نوشته:
«مشکلات به خودی خود حل نمیشود. آینده مانند آبوهوا نیست که فقط اتفاق بیفتد. ما آینده خود را با انتخابهایی که اکنون انجام میدهیم میسازیم.»
آخر قربانت گردم، مگر ما در این شرایط غیر از بد و بدتر انتخاب دیگری هم داریم؟
در کتاب «هیچ چیز جای کتاب را نمیگیرد»، به اصطلاح «رئیسبازیکتابی» برخوردم.
تا کنون در مورد توصیه و پیشنهاد کتاب، رئیسبازی در آوردید؟
به کسی که از شما کتاب نخاسته، گفتهاید: فلان کتاب را بخان؟
به دوستی که زیاد اهل مطالعه نیست، کتابی هدیه دادهاید؟
اینها نشانههای «رئیسبازیکتابی» است. من بارها چنین رئیسبازیکتابی در آوردم.
استاد غزلی از «فخرالدین عراقی» میخاند. از کتاب مورد علاقهشان «همه آن سالهای بیخاطره»، جملهای میخانند. دوست دارم کتاب را بخرم اما چاپ تمام است.
بعد از وبینار و صحبتهای استاد، حالم بهتر میشود. کمی آزادنویسی میکنم. قرار است بنویسم تا حالم بهتر شود اما گاهی واقعن نوشتن هم درد را کم نمیکند.
یک ربع مراقبه میکنم همراه تنفسهای عمیق.
امروز نمرهی هفت میگیرم.
با پاهای نیمهفلج، به خاطر طبیعتگردی دو روز قبل، رفتم سرکار. از قضا، آسانسور هم خراب شده بود. و بعد هم با یک اتاق خاکی و بههمریخته مواجه شدم. چون اتاق را در تعطیلات رنگ کرده بودند. سیم کامپیوتر نبود. و خدماتی هم در بیمارستان.
بعد از آمدن به خانه هم، دو ساعتی برق رفت.
برای سالواژهام، آگاهی، فایل صوتی گوش دادم. طرحواره استحقاق.
کارهای مفیدی که برای نوشتن انجام دادم، شرکت در وبینار بود و هزارکلمهنویسی. از احساساتم نوشتم و از فواید نوشتن.
https://t.me/armaghannevesht
با یکساعت تاخیر میرسم بیمارستان. حس بدی به خودم دارم. کاهلی، خوابآلود بودن. تا نه صبح سرزنش پشت سرزنش. صبحانه هم با سرزنش همراه است.
بعد هم نشستم برای برنامهریزی. خب هر چه میبافم نمیشود. چون در جغرافیایم برای خرید سوپرمارکت فردایت هم نمیتوانی برنامه بچینی. حال و روزم عنمال میشود. با سر و ریخت عنی از بخش داخلی، آیسییو و بلوک زایمان بازدید میکنم. پیرمرد و پیرزنهای بخش داخلی همیشه شکایت دارند. بهشان حق میدهم که حمام سردوش ندارد، فاضلاب فلان سرویس گرفته اما چطور قانعشان کنم که بودجهی رفع این مشکلات دست من و بقیهی همکارانم نیست. مگر گوش میدهند. غرغروی غرغرو. خودم هم دارم غر میزنم.
شرجی بیداد میکند. راه نفس بسته میشود. به خانه میرسم و بعد از نیم ساعت برق بمدت دو ساعت قطع میشود. باز خوابم میبرد.
بعد از ظهر دو شعر کوتاه مینویسم. یکیشان مادرزادی صافوصوف است اما آن یکی تراشکاری میخواهد تا به دلم بنشیند.
از شعرهای هیواژ رونویسی میکنم. احساس میکنم به خیالش نزدیکترم.
امشب به شعر و مراقبه پناه میبرم.
به نظرم انگور با پنیر و هندوانه با پنیر از یک خانواده هستن. طعمشان نزدیک بهم است.
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
# سالنامه: رشد 🌱 (۱)
جیز جیز… من مثل این پرندهها و مگسای اتاقِ تو دهمون هستم که شوق نور دارن. بهشدت، تصویر تحقیرآمیزِ خودم وقتی پشت سیستم و توی کلاس نویسندگی شرکت کردم رو به خاطرم میارن؛ برای چی؟ و میون کیا؟…
طفلکیای بیچاره دونهدونه میرن جلو، هی میوفتن پایین؛ بعضیا جزغاله شدن رو باور نمیکردن؛ باز خیز برمیداشتن سمت لامپِ کلی ولتاژی که هیچی ازش سرم نمیشه و حتی بابت ندونستن همینم از خودم شاکیم…
اینا رو گفتم که بگم صبحم با شور و شوق کانال زدن، دعا تو تکتک اذانا و نشون دادن خودم به دنیااااا گذشت و آرومآروم با دعوا و حسادت و ناامیدی و الان… بارون:) شایدم وقت واسه جبران داریم و رشد میکنیم… کی به کیه.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟
۷
چرا؟
حسودی کردم، ناسپاس بودم و نفرت به دلم راه دادم و و و و.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
شاید آدمها خیر ما رو بخوان و خشم انباشتهشده از یه موضوع بالاخره یه جایی میزنه بیرون… در نهایت اینکه درسته ما هم درک کنیم، ولی با کسی که احترام نوع خاص تو رو بلد نباشه و با توضیح هم نفهمه، شاید باید فاصله لازم رو رعایت کرد.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
نون والقلم
امروز رفتی پیادهروی؟
بله، توی باغچمون قدم زدم.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
یتیمچه مامانپز
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
اینکه چقدر میتونم از آدمها متنفر بشم و گارد بدی پیدا کنم.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
از اینکه کمدیلای عزیزم دیده شه و پیج و کانال حرفهای خودم رو داشته باشم.
امروز با کی تماس گرفتی؟
مامانبزرگم
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
نحسی
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
زیر بارون راه رفتنام؛ شاید فکر میکنم قطع شد، باید چک کنم ر:
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
برای من بخشی که درباره ادبیات کلاسیک گفتن و اینکه سبک شعر حافظ برای همون زمان بوده و ….
فیلم چی دیدی؟
قصد دارم هامون یا Nights of Cibiria رو تماشا کنم.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
فعلاً ترسویی هستم که فقط اسم و بیو و محتوا داره: comodila
حتی تو خوابم زندگی سخت شده، عجیب نیست؟
بیدار شدم ولی هنوز باهاش درگیرم
بعدشم
مدام ذهنم درگیره انتخابه، که درست تصمیم گرفتم یا نه؟
باید اینو بگم یا نه؟
این کار درسته یا نه؟
آره،امروز تا این لحظه تقریبا توی زندگیم حضور نداشتم و الان که مینویسم متوجه نبودنم شدم شاید این کمترین لطفِ گزارش نیکه.
اگه بخوام از خوبیاش بگم،
بهترین بخش امروز این بود که بلاخره خودمو راضی کردم، نترسم و حرفامو بگم.
با مدیرم صحبت کردم ، بهش گفتم که خیلی تحت فشارم و دارم به سختی ادامه میدم، لطفن و خواهشن یه نیروی کمکی استخدام کنید و بخشی از کارهای منو به یه شخص دیگه منتقل کنید.
گفتم با این شرایط نمی تونم ادامه بدم.
فعلا نتیجه ای نگرفتم ولی من گفتم.
جواب روشنی نداد ولی من گفتم.
ممکنه بیکار شم ولی …
ازت راضیم بی تا
-سالواژهام: تدریس.
-کمدتکانی: کمدم ریختوپاش بود حسابی. ریختم بیرون. آویزان کردم. کشوها هم بدتر از آن. پاشیدم و تا کردم.
-رفتم سراغ «رود راوی».
-یادداشت کانال را منتشر کردم.
-گزارش نیک را نوشتم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
روزهایی که بیاتفاق میگذرند گویی برایم نیکآوردی ندارند. نمیدانم چطور روزمرگی تکراری هر روزم را نیک بیانگارم. ما که کاری نمیکنیم جز سگ دو زدنهای هر روز که اگر خدا بخواهد و بخت با ما یار باشد و هزار اما و اگر دیگر، شاید آن روز کمتر درد و بلا بر سرمان بریزد. حالا گیرم من از روز پر از مشغلهی کاریام بگویم. از آزمایش چای و میوه خشک و کالباسهای کپک زده. بگویم امروز را با همه مشقتی که داشت بخیر گذراندم. بگویم کنترل خشم کردم و کارآموز جوان را موقع شکستن ۶ ارلن مایر توبیخ نکردم. خب که چه؟ هی روزها را پشت سرهم بخیر میگذرانیم که چه؟ میدانم گزارش نیک اسمش رویش است. گزارشی که نیک باشد. گزارشی از نیکیهای روزانه.
ولی خب آقای محترم و خانم عزیز، کدامیک از ما بیخبریم؟ از روزهایی که میگذرد و هیچکدام نیک نمیگذرد بر ما.
شاید هم زیادی دارم شلوغش میکنم.
مثلا این خورشید، کودک پس فردا، کفتر آن هفته.
چقدر دلم میخواست میتوانستم آن قسمت اگزیستانسیال مغز سهراب جان سپهری را بردارم و در سر خود بگذارم. در این صورت شاید امروزها را سادهتر میگذراندم. حتی شاید بجای شاعر فیلسوف میشدم. راستی فیلسوفها چون فیلسوف بودند تنها شدند؟ یا چون تنها بودند فیلسوف؟
میدانم نه حرفی از روزی که گذراندم زدم و نه سخنی از نیکی آوردم.
خب چه اشکالی دارد؟ زندگی مگر جز این است؟
اصلا آقا جان امروز نیکی نمیکنم و نیک نمیگویم حتی به غلط…
آتنا شاکر