«همهی ما در زندگی رازی ناگفتنی، تأسفی چارهناپذير، رويايی دستنيافتنی و عشقی فراموشنشدنی داريم.»
-ديگو مارچی
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
91 پاسخ
۱.تونستم بخندونم
۲.پاتوغ پولشری رو خوندم، شاهکار بود.
۳.یه کتاب با کلمههای سخت خوندم، کلی مغزم با خودش کلنجار رفت
گزارش نیک۸۴ استاد/ ۴۴ من /سه شنبه
۱۳ مرداد ماه
۱. دیشب ۲ و نیم بیدار شدم و گرمم شده بود مریم طبق معمول کولرو خاموش کرده بود و پنجره اتاق من رو با این که بارها سفارش کردم باز کنه نکرده بود. اینم از معایب بزرگشه که گوشش بدهکار نیس و فقط به خودش فکر میکنه و بس. دیگه تا ۴ صبح صوتی کتاب اتیکتو گوشیدم و خوابیدم تا هفت.
۲. حس نوشتن نداشتم و بدنم دردو و خمار و خسته و صفحات صبحگاهی مو ننوشتمو دوباره تا ۸ با صدای اتیکت چرتیدم.
۳. جلسهی کوچینگ با میترا جان قدرتمندو نازنین. ۱۰ تا ۱۱:۲۰ دقیقهی همراهی و همدلی
۴. حواسم نبود اربعینه و تعطیل. با یادآوریش سر صبونه هوس شلهزرد مامانمو کردم که سالها بخاطر نذر بابام که حتی نمیدونستیم برای چیه و اربعینها تا زمانی که مامانم زمینگیر نشده بود تو اون حیاط بزرگ و کنار باغچهی با صفای پر از لیمو و شاتوت و انار و آفتابگردونای همیشه سبزو و گلکاغذیای رنگارنگو گوجه فرنگی و گاه خیار ما کاشتهو سبزی خونگی مامان کاشتهی، بابا جانم میپخت افتادم. و دلم شلهزرد خاست که اینجا تا حالا ندیدم. که اینم اندر مزایای شهر کوچکه دیگه.
۴. دولینگوی عربی رو برای حرص نخوردنم با سوال امروزش اسپانیایی رفتمو دیدم تو این چند ماه که نخوندم فراموشش کردم. اما مرورش جالب بود برام.
۵. بخش ۵۶ مادرم پیش از من و بازنویسی یک یادداشت روزانه در مورد جام شوکراننوشی سقراطی که همزمان با خواندن هنر پرسشگری سقراطیام شده و دلنشبنترش کرده است و
نتایجی از آن نوشته با مقایسات ذهنی خودم نگاریدم.
۶. نویسندهساز و آغازش با سحر فرهادی نازنین و متلها و خاندن جذابش و تفسیر و قایسهی کتاب و سرچ گوگلی و نمونههای ترانههای مجید اخشابی . و بعد ادامه نویسی محبوبم در سه بخش با عنوان های زیر. کم کم دارم تصمیم میگیرم دوباره دفتری جدا برای این ادامه نویسی ها بخرم. در لنگه داشتمو نیاوردم و اکنون افسوس از دست دادن کلی ایدهی نوشتن در آنها را از دست دادن. سه عنوان ادامه نویسی ۱. هیچ پشیمان نیستم که…۲. ذهن من مثل آهنربا…و قطعی چند دقیقهای من و ورودم با معرفی پرند و چرند و چنین کنند بزرگان با ترجمهی نجف دریابندری در مورد کاترین کبیر که چون من زندگینامهای کاترین کبیر را ماندهام و موجودی خاص و در تاریخ ماندنی است و خاطرات از زبان خودش در ۱۶ سالگی که به زور به دربار روسیه آورده میشود خیلی جالب در آن کتاب نوشته بود که در خاطرم مانده بود این بخش که استاد با آن نحوه خاندنش جذابترش میکرد کلی خندیدم و بعد دوستی کمسن و سال نکتهای پراند که طنزش خندهدار نیست و استاد رفت بر توضیح طنز و بخش جالب توجه همیشگیام که مکتب درس میشود و شنیدنی و بس آموختنی. و بعد در مورد کریستف کلمب و بعد مصر محبوب من. مصر علیا و مصر سفلی و منس و مرگ خنده دارش و بلعیده شدنش توسط اسب آبی و اثبات دروغین بودنش بدلیل گیاهخوار بودن اسب آبی و…
۷. وبیکار الهه علیزاده و نردبان استنتاج
۸. جزوه امتحان سطح ۳ را خاندن
امروز روز خوبی بود. اما نمره کامل نمیگیرم. چون هنوز در مورد طرح کامل داستان کوتاهم مرددم. کشش انجام دادم. ورزش کردم. چند سطری صفحات صبحگاهی نوشتم.
عمهها برای ناهار مهمان ما بودند. در حالی که هنوز مهمان داشتیم، در وبینار شرکت کردم. به آزادنویسی اول نرسیدم ولی آزادنویسی دوم را انجام دادم.
فیلم زندگی عجیب آقای شوگر را دیدم. فیلم در ارتباط با قدرت ذهن بود.
https://t.me/armaghannevesht
عینی بودن سالواژهم باعث شد زاویههایی را ببینم که به چشمم نیامده بود. چه آن حمایتهایی که میکرد چه آنها که میشد. بزرگی میگفت: فرقی نمیکنه دربارهی خودت چی فکر میکنی. اگه فکر میکنی ضعیفی و کوچیکی همونجوری هم عمل میکنی. در صورتی که تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.
خاندن بخش سوم تئوری شعر استاد نوریعلا. مو به تنم ماست راند چیز. راست ماند. « آرینپور توضیح میداد عاطفه عبارت است از واکنش اولیه و ارگانیسم انسان در هنگام برخورد حواس ما با جهان خارج از ذهن در برابر خبرهایی که این دستگاه تحت عنوان احساس از جهان خارج به ذهن مخابره میکند و احساسات قبل از رسیدن به مرکز ادراک ذهن با این واکنش های عاطفی در میآمیزند و تبدیل به تصویر ذهنی میشوند.»
امروز تو وبینار صحبتِ مدیریت انرژی پررنگ بود. «وقت هست، ولی بعد از دوازده ساعت کار دیگه جنازهم. چیزهایی که خیلی موثرن روی مدیرت انرژی و بهرهوری یک)خاب و توجه به ساعات ابتدایی روز که ذهن نو است. دو)محیطی بسازی که اهدافت را پیوسته دنبال کنی. سه) ارتباط با دوستانی همسو.»
از گفتگوی امروز و تحلیلها و تحقیقهای خودم دریافتم که جنگ نزدیکه.
بیشتر:)) https://t.me/dreamdrawgrow
چند ماهی میشه که خواننده ی خاموش صفحات گزارش نیک هستم و هر روز میخونم ببینم بچه ها چی نوشتن
امروز دیگه دل رو زدم به دریا گفتم بزار من هم نیک بنویسم
صبح بیدار شدم با یاداوری اینکه روز تعطیل هست لبخند به لبم اومد
یادم اومد نون نداریم برای صبحانه و لبخند گوشه لبم ماسید
به دختری نون صد سال مونده دادم برای صبحانه ولی خداروشکر صحیح و سالم موند
روزای تعطیل من کلا کرکره رو میدم پایین و تعطیل میشم واسه همین ناهار از بیرون سفارش دادیم ولی دیگه برای شام چاره ای نبود جز بالا دادن نصفه نیمه کرکره و پختن ماکارونی
باقی روز مشغول دیدن سریال بیست و یک بودم، معمولا سریال ایرانی نمیبینم ولی این سریال چون جنایی معمایی بود بهش فرصت دیده شدن دادم
از دیروز که کتاب گور به گور رو تموم کردم هنوز نتونستم کتاب جدید انتخاب کنم برای خوندن ولی امروز دیگه حتما به نتیجه میرسم و کتاب جدید رو شروع میکنم
درود به شما
خوش آمدید به جمع نویسندگان گزارش نیک.
سالواژه: شناخت
گاهی خسته میشود، کم میآورد، میافتد.
۱۴۰۵/۰۵/۱۳
گزارش نیک ۸۴🐌❤️
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.
۱- از صبح به انجام تمرین های دوره ی استادی Reiki پرداختم. جمعهی گذشته دوره را گذراندم و تا استادی، یک ماه تمرین روزانه ی مستمر فاصله دارم. استادم روی بخش «جراحی تخصصی هاله ی انرژی» تأکید کرده بود و من هم جزوه به دست از این قسمت شروع کردم که می گفت:
« احساسات منفی که اجازه ی بروز پیدا نمی کنند، به مرور در کالبد انرژی ما جمع می شوند. این انرژی های ذخیره شده برای ما احساس سنگینی و ناراحتی به وجود می آورند. با پاکسازی آنها می توانیم از یک عمر به دوش کشیدن این سنگینی ها رها شویم.»
تا حوالی عصر مشغول جراحی هاله ی انرژی خودم بودم و احساس سبکی بیشتری در ناحیه گلو دارم. امیدوارم از حرف های نزده و گلودردهای کهنه مرخص شوم.
۲- امروز مادرم با تعمیرکارهای شهر آشتی کرد. تعمیر لامپ ها، کولر، هواکش از کار افتاده ی حمام، خانمان را سبز کرد. مادرم جارو و تی گمشده اش را پیدا کرد. زمین برق زد. تعمیرات از قرص ضد افسردگی هم کارآمدتر شد. اما نمی دانم یخچال زودتر به کار می افتد و یا در نهایت همگی از کمبود میوه و سبزیجات تازه، اسکوربوت می گیریم.
۳- فروغ چقدر پر احساس است❤️. در دیوان اشعارش شعر «نا آشنا» خواندم که می گوید:
«بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جان و مال و آبرو»
شاید همه ی ما دسته کم یکبار آرزوی یاری دیوانه که زود، بگذرد از جان و مال و آبرو را در دل داشته ایم.
و در شعر «دیدار تلخ» هم از دیداری کدر با اِکسش می گه:
«دیدمت، وای چه دیداری، وای
این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
دیدمت، وای چه دیداری، وای
نه نگاهی، نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی»
روحم تازه شد. دیوان های اشعاری که در اتاق داشتم را روی تمام کتابها گذاشتم که هر روز چند سطر از آنها بخوانم، به ترتیب فروغ، پروین ،خیام و حافظ. جای حسین منزوی و هادی رنجی خالی ست.
۴- شب هنگام با خواهرم و زیرانداز به دیدار چمن و وحشیِ محلمون در پارک رفتیم. گربه شکارچیی بی رقیب است. او برای انگشتان پای خواهرم کمین می گیرد تا با پرشی ویرانگر آنها را از آن خود کند.
همانطور که خواهرم پایش را در اختیار شیطانک بیست و سه سانتی گذاشته بود برایم گفت که یکبار که لباس آنلاین سفارش داده بود، همراه لباس، یک کیسه ی کوچک غذا خشک گربه با یادداشتی مبنی بر اینکه این سهم کوچولوهای کوچه است دریافت کرده بود و از این می گفت که مردم ایران بدون فراخوان و هم صحبتی، دست به دست هم می دهند و پیگیرِ یک قضیه بعنوان مثال، کمک به گربه ها و سگ های دوست داشتنی ❤️ می شوند.
۵- سپاسگزار ِ آسمان شب، پیرمرد بلال فروشِ پارک، یک فنجان دمنوش بابونه و این جمع فرهیخته و استاد قشنگم شاهین کلانتری ❤️هستم😊🙏❤️.
حیوانکی بخارپز شده.
بعد از مدتها سلامممم.
۱. صبحانه رو خوردیم و صفحات صبحگاهی رو نوشتیم.
۲. آماده شدم برای اسنپ که ۲۰ دقیقه معطلم کرد سر صبحی و از قضا رانندهی مرد تبدیل به زن شد.الله اکبر از معجزات خدا.
۳. در مدرسه بدو بدوهای ثبتنام و فرم مدرسه و…
۴. یاد گرفتن روشهای دست و پنجه زدن با والدین پرتوقع.
۵. راستی ۶۹ کیلو شدم.
۶. انتشار مطلب در کانال تلگرام.
۷. بازخورد به بچههای مدرسه نویسندگی
۸. زبان خوندن
۹. پیاده روی رفتن
امروز تمرین نوشتن خوبی داشتم در این روزها کارها خوب پیش میرود.
ویژگی این روزها تنهایی است در اتاقی مشغول خواندن و نوشتنام باشگاه رفتن وبیرون رفتن همه را تعطیل کردهام و چسپیدم به این اتاق خالی.
راستش را بخواهی تنهایی در جایی نشستن خیلی سخت است تعجب آور است که اهل تصوف چطور چهل روز را در اتاقی تاریک بسر میکنند ریاضت فوق العادهای است دیدن دارد.
➖️برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
برای کسب و کار آنلاین یوگایم در مهمانی کاری نکردم
ولی آدمی که قرار است این کسب و کار را راه بیندازد روی زمین قدم بر میدارد و روی هوا نیست
➖️از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۷ کمی خاندن
کمی نوشتن
توانایی مقابله با نیروی بازدارندهی جمعی کشیدن از برنامههایم را نداشتم
یک صفحه میخاندم، دستم را برای کشش بالا میبردم عزیزی میآمد و حرفی میزد
ولی جریان متوقف نشد
➖️از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
آدمها بیش از هر چیز به توجه نیاز دارند
زود نتیجهگیر نباشم
➖️امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
یک کتاب هایدگر در کتابخانه میزبان بود
به اصول بنیادی هایدگر پرداخته بود
شیوهی نتنویسی برای تنبک که روی میزشان بود
جوی و دیوار و تشنه را خاندم
➖️امروز رفتی پیادهروی؟
خیر
➖️امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
کتلتهای دورچین شده با خیارشور و گوجه و کاهو
➖️امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
چرا پیش از این در مورد میزبانانم حرفهایی به پدر و مادرم زدهبودم؟
چه لزومی داشت که این همه توقع ایجاد کنم؟
مانند رودخانهای بودند و سیاهیِ افکارم را شستند
بیفزایم که ار عجبم دیگران چهطور بدون نوشتن و خاندن، ساز زدن و یوگا دوام میآورند؟
نمیتوانم چندین ساعت در مجلسی بنشینم و هیچ کاری برای رشدم نکنم
نمیدانم شاید هم ایدهی صحیحی نباشد
➖️امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
اجرای تار روی صحنهی وزارت کشور
یوگا کردن در خانهای ۳۵۰ متری مشابه خانهی میزبان
نوشتن پشت میزی در حیاط میزبان
➖️امروز با کی تماس گرفتی؟
هیچکس
➖️امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
غیبت
حرفهایی که در مورد میزبان گفته بودم در ذهنم تداعی میشد
➖️امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
زندگی در خانهی بزرگ چگونه است؟
➖️امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
کودک بودم دوست داشتم روزی با شوهرم به خانه میزبان دعوت شوم
➖️امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
بیان شیرین و کودکانه سحر فرهادی
هیچ پشیمان نیستم که زندگیام با نوشتن و یوگا و تار عجین شده
➖️فیلم چی دیدی؟
هنوز فیلم صراط را نیاغازیدهام
➖️نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
http://t.me/naeimeyoga
امروز در دوره شعر «ماهی» شرکت کردم. مثل همیشه، هم نکتههای خوبی یاد گرفتم و هم از فضای صمیمی و شعرها لذت بردم. تجربهای کوتاه اما دلنشین بود.ترانه ایرج جنتی عطایی به نام پوست شیر را رونویسی میکنم پوست شیر
قلب تو ، قلب پرنده
پوستت اما ، پوست شیر
زندنون تنو رها کن
ای پرنده پر بگیر
اونور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به
دامن
اونور روزای تاریک
پشت نیم شبای روشن
برای باور بودن
جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید که سر خستگی هاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره
حرف تنهایی ، قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه ، که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس
نیست
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تنو رها کن
ای پرنده پر بگیر
گزارش نیک ۸۴
سالواژهام: فاصله
— رمان «همسایهها» خواب و خوراک را از آدم میگیرد. پریشب در کلاس«رمانجا» استاد از این رمان گفت. دهها شخصیت توانستهاند این رمان را تصویریتر کنند و محمود چه احاطهای داشته که به آنها مرتب نقش بدهد.
— گزارشی از وسایل برقی خانه با این نوسانات برق بنویسم:
لباسشوییام بعد از سالها خدمت سر ناسازگاری گذاشته. با هر بار لباس شستن حالش بهم میخورد و حالت استفراغ دستش میدهد. آب و کف را بیرون میدهد. خدایا حالش را خوب کن.
جارو برقی حالش خوب است. جای نگرانی نیست. چایساز حالش وخیماست.
کولرها بدی نیستند. خوب هم نیستند.
همزن برقی خوب است. چون تازگیها کیک و شیرینی درست نکردهام.
— داستانک با موضوع کوچه را نوشتهام باید ارسالش کنم.
— ما امیدوارانیم.
آدرس کانال تلگرام من
https://t.me/nahid40rasti02
گزارش نیک عزیز
امروز تصمیم دارم زندگی را با یک ماگ آبجو بدزدم*. نه، این کار را فرناند لژه کرده است. من زندگی را با یک ماگ قهوه میدزدم.
دو صفحه از فصل نقطهگذاریِ «راهنمای آمادهسازی کتاب»
«پاتوق پولشری» و چه میفهمم که، «همهی زندگیمون رو از ترس شرمنده شدن میدیم به باد فنا»
مشقنویسی از «دفترهای دوکا» و اندیشیدن به برادهها و بریدههای زندگی خودم.
به قدر کافی زندگی رو دزدیدم؟
*اشاره با تابلویStill Life with a Beer Mug
دوستدار شما، لنا
https://t.me/lenaamirii
سالواژه: استمرار در تولید محتوا
………..
امروز پیادهروی را بهانهای کردم برای مرور ایدهها، وقتهایی که قدم میزنم، انگار گرههای ذهنیام یکییکی باز میشوند. تصویرسازیها در همین حالوهوا در ذهنم شکل گرفتند و نتیجهاش این شد که بالاخره تصویرسازی «ماهی، پرنده، انسان» را به سرانجام رساندم.
شب هم به کوهنوردی رفتم، تماشای شهر از آن بالا، از آن چشماندازِ بیواسطه، همهچیز را در نظرم متفاوت کرد. انگار از آن ارتفاع، تمامِ شلوغیها و دغدغههای شهر آرام میگیرد.
📌کانال تلگرام هنرنامه:
https://t.me/majalehonarimaryamjouyandeh
میکس گوشیدن و دیدن وبینار دیروز و امروز به سیاق اجرای سمفونی چندکتابی صابهاشم با خروجی هیبریدی.
ادامهنویسی: وقتی بهتر مینویسم…
وقتی بهتر مینویسم که از مقایسه خویش با دیگران برهم. توی لاکم باشم. فقط بنویسم و بنویسم؛ رها و ناهشیار.
وقتی بهتر مینویسم که به اخبار ناخوش گوش ببندم و بیندیشم هرچند کودکانه، هرچند احمقانه، به آرمانشهری تهی از دسیسهچینیها برای آب و نان خاکی بیشتر.
وقتی بهتر مینویسم که عینک طنز به چشم زنم تا اشکهایم را نبینند و ببینند فقط لبخند رولبانم را برای بهسخرهگرفتن زخمها.
خواندن شعرهای احمدرضا احمدی شاعر پرکار.خواندن شعر “صعود مرگخواهانه” از یدالله رویایی. روایتی اروتیک. تفرج در دورتریناقصینقاط درز و دالان خود و یار. فریم به فریم لذت حس و جسم. اما به هجو نمیرود که هیچ در زرورق خیال، شکلاتی میشود.آن هم شکلات سوئیسی با لیکور.
باز هم ادامه نویسی: ذهن من مثل…
ذهن “من مثل پشمکوارفتهست”. حرف دبیر جبر سال دوم دبیرستان آقای “م” با چشمهای وقزدهی سبز. با کتوشلوار خوشدوخت دستهاش را از هم وا کرد و به حالت مسخ چشمدوخته به هوا گفت.
عزرائیل مجسم همچین که وارد کلاس میشد، بوی ادکلنش بازخواستمان میکرد و تلپتلپ قلبمان میزد. میگفتند دبیر حاذق و ماهریست. ما که چیزی ازش ندیدیم جز عربدهی چالهمیدانی و شکنجه.
گویا با مدیر اوضاعش شکراب بود و لجش را سر ما در میآورد. آنسال هیچی از جبر نفهمیدم. اجازهی نطقکشیدن؟ هه سرخوشید والا. اجازهی نفسکشیدن نداشتیم چه برسد به سوال پرسیدن از درس. هنوز تو کلاس آمدهنیامده لیچارپیچمان میکرد که گاوید و خنگید و از این خزعبلات.
حالا من چه میکردم برای جانبدربردن از این قابضالارواح؟ سرآستینم را بو میکردم. نمیدانم کجا فسنجانمالی شد و بوی خورشت میداد. دو ساعت کلاسش از اضطراب گشنه میشدم و بوی فسنجان آب تربت میشد برای وحشت قبض روحم. بهخاطر بوییدن یکسال ژاکتم را نشستم.
آنسال بهسیاق “سال بلوا”سال فسنجان- ادکلن نام گرفت. حالاهم بعد سالها با بوی آن ادکلن آشنا توی پاساژی قلبم ویبره رفت و هنوز هم بوی فسنجان حالیبهحالیم میکند.
میبینی ادامهنویسی چه میکند؟ به خاطره میانجامد یا شعری، داستانکی. حالا هرچی. مهم نیست. مهم نوشتن است. وقتی اوضاع خیلی خطخطیست مثل همین روزها یک رخداد کوچک و حتی احمقانه میتواند تلنگر ادامه دادن باشد و تابآوری. حتی یک خاطره فسنجانی.
توصیههایی برای تمرکز شد ازجملهخواب کافی و وافی، ارتباطات کارآمد با دوستان و هماندیشان. پرهیز از هر حواسگریزانکنندهیی، حتی رسانههای مجازی و…
– میخواهم برای فردا بعد سهسال، وزغی بجهم بیرون از جوی قرنطیه. باعث و بانیاش برادزادهام. طفلکی هوس لازانیا دارد تو خانه خمیر و پنیر پیتزا ندارم. شاید بروم بخرم و بپزم. تنها کاری که از دستم برایش برمیآید. نسل زِد است دیگر. سرخورده و کلهخراب و گُمآینده.
– دیشب مابین قسمت اول سریال شوگر خوابم برد. اگر بشود امشب کامل ببینمش. تصیحصبح؛ ندیدمش.
-تمرین داستانکم عاقبتبهخیر نشد. ببینم فردا در آخرین مهلت میتوانم داستانکی بنویسم یا نه. مهم لذتبردن از چالش است، بقیه را بیخیال.
– بیمقدمه زارپ شایدم آخ…آخی بهمانند”صعود مرگخواهانه”ی رویایی:
ما کونسوختگانیم.
آفتابگردان نیک
سالواژهام «پیوستگی» است.
ساعت شش صبح برای عمل چشم راهی بیمارستان شدیم.
در اتاق عمل، سرم را با وسیلهای محکم بستند تا تکان نخورد. بعد برای یافتن گنج مشغول شخم زدن چشمم با ابزار دگوریپگوریِشان شدند. غوغایی از رنگ بود؛ طیف وسیعی از بنفش و قرمز و زرد و هزار خورشید تابان که از هر سو به جنگ سیارکها میآمدند.
خوب که گشتند، مرواریدهایم را پیدا کردند و مشغول کشیدن آبشان شدند.
طاقتم طاق شده بود. نالیدم. قطرهای برای تسکین در چشمم چکاندند، انگار ناگهان در استخر آبگرمی غوطهور شدم.
تمام شد، دکتر برای ویزیت به ریکاوری آمد و گفت:
«ممکنه نیاز به عمل مجدد داشته باشی.»
بعد گفت:
«چشمت رو باز کن.»
باز کردم.
اما دیگر جهان را آنطور که پیش از رفتن دیده بودم، نمیدیدم. تنها چیزی که میدیدم، آفتابگردانی زرد و چرخان بود با ستارههایی سرخ و سیاه که تصویرش را مخدوش میکردند.
جهان رنگارنگم را داده بودم
و آفتابگردانی خونین تحویل گرفته بودم.
به خانه آمدیم و خوابیدم. بعد بیدار شدم و وبینار امروز را شنیدم. سحر از «مَثلها» گفت و شاهین از علی معلم شعری خواند. بعد نوبت آزادنویسی رسید، نمیتوانستم همراهشان باشم. با این جمله شروع میشد:
«پشیمان نیستم که…»
بعد، تکههایی از کتاب «چنین کنند بزرگان»، با ترجمهی طناز و دلپذیر نجف دریابندری، خوانده شد.
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
نمیدانم چه کسی یا چه چیزی مینویسد اما میدانم من چند ساعت
پیش خوابیدهام.
هرچه که هست حتما نویسنده خبر دارد که اگر گزارش نیک را ارسال نکنم شب کابوس میبینم.
در شروع گزارش نیکم از پایان روزم بگویم.
ما بودیم و شعرماهی
۴ ساعت فوق العاده. آواز خواندنهای استاد که با ابی رقابتی تنگاتنگ داشت. نیم فاصلهها و متلاشی شدن نام ها، پسر سبزی فروش و ترانه دختری که میخواست شاهی بخرد، سیاوش قمیشی و همسر هایش، شعرها و بازخوردهایش. وقتمان خوش گذشت
امروز از کتاب خودشناسی آلن دوباتن خواندم. امروز نه اما فردا حتما بخش هایی اش را برایتان میآورم.
داستانک چالش را نوشته بودم از قبل. امروز آن را ویرایش و سپس ارسال کردم. لیلی عزیزم کمکم کرد. داستانک را در بچه واژهها هم هوا کردم.
بخش هایی از صبح جادویی هال الرود را هم خواندم. از این کتاب گفتن را هم به فردا موکول میکنم.
باور کن با یک چشم مینویسم .
رنگ بازی کردم. مداد سبزم کوتاه ترین رنگ شده از بس که از او کار کشدهام.
یوزپلنگانی که با من دویدهاند کتاب مورد علاقهی لیلی است. از چند صفحهاش مشق نوشتم.
خوابم میآید. دیگر نمیتوانم چشم هایم را باز بگ…….
#روز_مرور
۱۴۰۵/۵/۱۳
https://t.me/maryamebrahimi21
سالواژه: غرقگی
_صبح سه صفحه، صفحات صبحگاهی نوشتم.
_خودم را ملزم کردم دو پومودورو کتاب بخوانم. کتاب غولهای رولد دال را خواندم. حالوهوای داستان های هری پاتر را دارد. چون هر دو نویسنده بریتانیایی هستند. رولد دال و جیکیرولینگ.
_در مسیر پیادهروی به یاد بازیهای بچگیام افتادم که ساعتها در گرمای تابستان دزفول، در نورگیر خانهی آقاجون بازی میکردم، بدون آنکه ساعت را بفهمم و خسته شوم. آن نورگیری که وصل میشد به پشتبام، پر از عکسهای قدیمی و کتابهای فقه و حقوق و شعر، چقدر به نظرم جالب میآمد. خانواده عادت داشتند و دارند بعد از ناهار زیر کولر بخوابند. حالا آن زمان که بچه بودم، ساعتهای غرقگی من همان بود. الان اگر میخواهم غرقگی را تجربه کنم، ناچار باید به گذشته بیندیشم و استعارهی بالکن خانهی آقاجون را به یاد آورم. آنجا تابلویی بود که پر از گل بود؛ بوستان بود. من همیشه فکر میکردم آنجا گلستان سعدی است. اسم آن نقاشی در ذهن من «گلستان سعدی» بود.
_ویدیوی بخش خوانداری زبان (Reading) هرچه بیشتر میبینم، بیشتر نمیفهمم.
_وقتی زبان فارسی را میخوانم، بیشتر انگلیسی میفهمم و برعکس. انگار زبانها به هم ربط دارند.
_در جلسه با درمانگر قرار شد که بزرگسال سالم تقویت شود و کودک شاد. فعلاً که هرچه میکشیم از کودک آسیبپذیر است و والد تنبیهگر پرتوقع. دعوت تمام پرتوقعهای تنبیهگرِ راضینشونده را لبیک میگویم.😁
_خانم داداشم برایمان کیک گردویی درست کرد. مادرم میخواست ببیند در هواپز کیک عمل میآید که نیامد و دوبارهکاری شد و در فر پخت. آزمایشش با شکست مواجه شد.
_کتاب تمرکز از دسترفته را خواندم. نکتهای که برایم جالب بود، آن بود که میگفت مشکلات سیستماتیک، راهحلهای سیستماتیک هم میخواهد. این جمله خیلی مهم بود برایم. شاید همین نکته به تفکر انتقادیمان کمک کند. یعنی راه میانبر بسته شده است. گاهی حل یک موضوع مثل یک قرص و آمپول نیست؛ به راهحلهای سیستماتیک نیاز دارد، شاید راهحلهای بلندمدت.
_جمعه که با دوستم کافهکتاب رفتیم، کتاب هاروکی موراکامی به دیدار هایائو کاوای میرود را گرفتم. ظاهراً طرف درمانگر است. بیشتر دربارهی بخش درمانی قصه حرف میزنند و فرهنگ ژاپنی. در جایی، یعنی در صفحهی ۳۴ کتاب، میگفت: «شنبازی و داستاننویسی کموبیش مثل هم هستند، با این تفاوت که شنبازی غیرکلامی است.»
-تا قهوهی عصر اثر کند و وبینار نویسندهساز آغاز شود، در یوتیوب دو اپیزود از پژوهشهای اندرو هیوبرمن را دیدم؛ یکی در مورد عادتها و دیگری در باب مطالعه. نکتههای جالبی داشت. مثلاً از اهمیت آزمون میگفت؛ اینکه اگر سه بار مطلبی را بخوانید، اثرش کمتر است از اینکه تنها یک بار بخوانید و یک بار آزمون بگیرید. با انجام دادن است که مطالب از حالت Passive به Active درمیآیند. شاید معادل فارسی آن از حالت غیرهوشیار به هوشیار بدل شدن باشد، یا فعال شدن مطالب مغفول در مغز.
-در وبینار نویسندهساز بیشتر ترغیب شدم که کتاب چنین کند بزرگان با ترجمهی نجف دریابندری را بخوانم.
-گاهی دوست دارم مغزم را باز کنم و بگویم: «بفرمایید از مغز من شیرینی میل کنید.» اما بعد یاد آن جمله میافتم که میگوید: «خودکرده را تدبیر نیست.» وقتی خودت مشکل درست میکنی، پس ذق(بچش از آنچه برای خود اندوخته ای).
_در کلاس زبان داشتم به این فکر میکردم که هر معلم دو ویژگی دارد؛ یکی دانش محتوایی که همهی ما از آن آگاهیم و دیگری، به قول عارفان، آن ِمخصوصی که دارد. مثلاً معلمی که سالها ادبیات خوانده است، علاوه بر دانش محتوایی، از مسیرش هم به تو میگوید. پس ما تشنهی استادانمان هستیم؛ هم برای ویژگی معلمیشان، هم برای ویژگی هدایتگریشان و آن «آنی» که دارند.
_حاضرم ده بار یک متن را بنویسم، اما یک بار آن را ویرایش نکنم. میگفت هر نویسنده لااقل شش بار متن خود را ویرایش میکند. وقتی چیزی را انجام میدهم، از اینکه دوباره به آن برگردم بیزارم.
همین دیگر
مهمترین آموختهی امروز
«مشکلات سیستماتیک نیازمند راهحلهای سیستماتیک هستند.
پراکندههایی از زیر دستوپای روزمرگی:
– داستانی بنویسیم که وادارمان کند به شنونده بودن، شنوندهی بهتری بودن. داستانی بنویسیم که خانندهی آن دریابد که چه لذت ژرفی در گفتوگوهای انسانی نهفته است.
– دوست دارم به یکی از بهترین فیلمهای عاشقانهای اشاره کنم که در آن اشیا نیز بخش مؤثری از رابطهی عاطفی قصه است: مجنونوار (LIKE CRAZY). پسر داستان (جیکوب) برای دختر (آنا) که نویسنده است صندلی چوبی کوچک و سادهای میسازد در آغاز رابطهشان، به عنوان هدیهای که در ادامهی داستان معنای ویژهای مییابد، هنگامی که دختر در رابطهی بعدیاش صندلی شیکی را از شریک عاطفی تازهاش هدیه میگیرد اما این صندلی در قیاس با صندلی چوبی دستسازِ جیکوب، یادآورِ دردناکِ ژرفای عشقیست که دختر تنها میتوانست با جیکوب تجربه کند.
– برخی جاها از نظر ما داستانیترند، داستانسازترند. مثل برکهای کوچک در دل جنگلی بزرگ، همیشه برای من مرموز و کنجکاویبرانگیز است. دوست دارم آدمهایی را در کنار آن تصور کنم که برای حل معمایی میکوشند.
– عطسه روز است و سرفه شب.
—
و فهرستی از کارهای امروز:
– دو جلسه کلاس خصوصی: لذت بلندخاندن از روی متنها و کشف ظرافتهای آن
– وبینار نویسندهساز: اشارهای به ترانههای علی معلم دامغانی+خاندن چند پاره از «چنین کنند بزرگان»
– برگزاری جلسهی سوم دورهی شعر: ترانهنویسی+بازخورد به تمام تمرینهای جلسهی دوم
– تماشای قسمت اول سریال «The Outsider». اقتباسیست از یکی از رمانهای استیون کینگ. قسمت اول که کنجکاویبرانگیز و خوشساخت بود، تا در ادامه چه شود.
– کمی پیادهروی.
عطسه روز است.
سرفه شب است.
نیکروایی
_ سالواژهام «استمرار»
_ خانه نبودم. نوشتنم کم بود ولی خواندن بیشتر.
چند صفحهای از واژهنامهی پارسی هومر آبرامیان را خواندم. نویسنده میکوشد توان و زیبایی واژههای پارسی را زنده کند؛ واژههایی که کمکم از زبان روزمره فاصله گرفتهاند. نمونههای دلنشینی هم آورده است. چند خطی از کتاب را رونویسی کردهام.
«ما که در زبان پارسی واژهی دستیازی، ربایش، یازش، بهزورگیری، ربایشگری، دستاندازی و فروگیری را داریم، چرا باید واژهی «غصب» تازی را به کار گیریم و این همه واژههای خوشآهنگ پارسی را از پیالهی زبان خود دور بیندازیم؟
ما که واژههای نیازمندی، تنگدستی، ناداری، بیچیزی و مستمندی را در زبان خود داریم، چرا باید «فاقه»ی تازی را جایگزین این همه واژههای زیبای پارسی کنیم؟ ما که واژهی گوشهنشین، کنارهگیر، تنها، پارسا و پرهیزگار را در زبان خود داریم، چه نیازی به «معتکف» تازیان داریم؟»
ص ۳ و ۴
به نظرم هر نویسندهای باید کنار دستش یک نسخه از این واژهنامه را داشته باشد.
کلماتی نو و چشمنواز میبینم و ذوق دارم در نوشتههایم از آنها استفاده کنم. خود نویسنده هم در صفحات اول از کلمههای «خویشکاری» و «بیانگاری» در جملههایش استفاده کرده است.
_ سعی در سادهنویسی و دوری از وسواس را تمرین میکنم. چون وسواس مرا از هدف اصلی دور میکند. همین دیروز، وقتی استاد کلانتری در وبینار نویسندهساز تمرین نوشتن دادند، گفتند که بعد از جلسه تمرین را در گروه نویسندهساز بگذاریم. وسوسه شدم بنشینم و متن را بازنویسی کنم و شاید هم پُرنویسی. اما ترسیدم که به چالهی وسواس بیفتم و متن را دیر به اشتراک بگذارم یا اصلاً نگذارم. این شد که متن را بدون تغییر، در همان ساعت اول فرستادم. یادم رفت در کانالم بگذارم.
_ چند شعر از یدالله رویایی میخوانم و چند شعر از سهراب سپهری.
_ از صبح همسفرهی خانوادهی همسرم. تنوع غذایی زیاد بود؛ نذری و غیرنذری. روز حلیم و حلوا و آبدوغخیار و دُیماج
(غذای قزوین و همدان و حومه)
عصرانهای خوشرنگ و خوشطعم.
_ کمی با دوستان گپ زدن در تلگرام، کمی اشک و کمی خنده.
_ نمرهی روزم هشت از ده.
۱۴۰۵٫۵٫۱۳
#گزارش_نیک
#سبزنوشت🍃
https://t.me/SabzNevesht27
سالواژهام: شناخت
سگ خورد.
«نویسندهساز» را بودم و آزادنویسی کردم و بین نایادداشتبرداریهایم از خطم فحشهایی شکفت و ساختن یک پک استیکر آغاز شد.
سگ خورد.
جلسهی پیش شعر را شنیدم و تمرین را انجامیدم و جلسهی سوم را حضور داشتم.
سگ خورد.
رقصیدم و خرامیدم با یک بغل ترانه و خاننده از مهستی و ستار و شریفیان و عمو بیگی تا ابی و گوگوش و معین. قبل و بعد کلاس شعر. سطر تراز: «شازده خانوم قابل باشم باید بگم به شعر من/ خوش آمدی خوش آمدی خوش آمدی»
سگ خورد.
شروع کردم به نوشتن یک یادداشت برای «جَستوجو» و تا جایی پیشش بردم و باقیش هم بماند واسه فردا یا چه میدانم.
سگ خورد.
جدول تخصصیکاریام را در سطح خرد تیک زدم و بالیدم از این قدم کوچک برای معماری.
سگ خورد.
هر روزی که زندهام و کارهای موردعلاقهام را پیش میبرم، منتش سر زندگی و کارهای موردعلاقهام که مرا دارند، سگ خورد.
https://t.me/elahebaseda
گزارش نیک
امروز، آغشته به دیروزها، فرداها
۱. امروز چه خواندم؟ تئوری شعر از اسماعیل نوریعلا، مربوط به دورهی شعر دوازده. تعریف غیرمستقیم آشوری از شعر جالب بود: تجربهای شهودی در زمینهی زیباییشناسی، عقلگریز و منطقناپذیر، سرزمین برانگیختگیهای عاطفی و حسی، دارای زبانی سرشار از ایهام و کنایه و نماد و ناسازه (پارادوکس). ادامه دادم به خواندن، کنجکاویام را بسیار برانگیخت. میخواهم ببینم تعریف شعر قرار است به کجا برسد. کاش خود کتاب را میداشتم به جای فایل. میروم پیاش.
کمی هم هیستولوژی مرور کردم. حس عجیبی دارد. اینکه حالا مجبور باشی برای دوستانت توضیح دهی که اینها که میخوانی چیستند. این روزها هر کداممان با چیزهای بسیار متفاوتی درگیریم و نیاز است برای هم توضیح دهیم که داریم چه میکنیم. اما روزی بود که هر سهتایمان به یک مدرسه میرفتیم، موضوعات یکسانی را میآموختیم و خاطرات مشترکی بودیم در سه بدن. این روزها اما، خاطرهی مشترکی نداریم، به جز دویدن و دلتنگی.
۲. این روزها، موسیقی برایم مسئله است. میگردم و میگردم. با سبکها درگیرم. معمولا همه چیز گوش میدهم، فارسی جای خودش را دارد، اما این روزها بیشتر موسیقی زبانهای دیگر را گوش میدهم. راک با من خیلی جور است.
بابا میگفت گیتار که بگیری دو روز نشده میاندازی گوشهی اتاق، اما خب میخوای بگیری بگیر. همین هم شد. احتمالش را میدادم که همینطور شود. توان خودم را نمیخواستم بپذیرم. در سر میپروراندم که میتوانم همزمان زبان فرانسه را ادامه دهم، نواختن گیتار را بیاموزم، با درسهای حجیم و گاه دشوار دانشگاه پیش بروم و همسفر فعال مدرسه نویسندگی هم باشم. و احتمالا ریزهکاریهای دیگر. سخت بود. سختتر از آنکه بخواهم بپذیرم. تلاشم را میکنم. اما گیتار هنوز گوشهی اتاق است. دلم برایش تنگ شده است. دلم برای او و خودم و رویاهای دیگری که از توانم خارجاند میسوزد. بابا اغلب حرف حق میزند، هرچند من هر بار دردم میآید. باباهای بقیه هم همیناند؟
در شروعها قویام. آدم شروعام. اما میان راه که میشود انگار موجهای دریا آهنی میشوند و میزنند به تنم و زور میخواهد پیش رفتن. زندگی سخت است، من هم دارم زورم را میزنم. من نمیتوانم یک جا بنشینم. همیشه در حال رفتنم.
دوست دارم به دوستانم موزیک معرفی کنم اما سلیقهی متفاوتی دارند و در این زمینه همحس نیستیم. میتوانم به شما چندتایی معرفی کنم؟
1. wonderwall- oasis
2. let down- radiohead
3. very ape- nirvana
4. airbag- radiohead
5. forget her- jeff buckley
6. no ordinary love- sade
7. tous les deux- seemone
۳. امروز جلسهی سوم دورهی شعر بود. تمرینها را انجام میدهم. در طی هفته چند تایی مینویسم اما هیچ کدامشان به جایی که میخواهم نمیرسند. شعرهایم این روزها نمیرسند. نگهشان میدارم تا روزشان برسد. چیزی کم دارند الان.
دورههای شعر، مایهی آرامش مناند. پناهاند. هر وقت میخواهم نوشتن بغلم کند، برمیگردم به شنیدن جلسهای از یک دورهی شعر، یا دفتر شعری را ورق میزنم. وسط امتحانات بودم که نه کتاب شعر سفارش دادم برای وقتی که تعطیلی تابستانم شروع شود. این روزها، لبریختههای یدالله رویایی، من آسمان خودم را سرودهام و بیپناهی وطن ندارد سعید صدیق و منتخبات احمدرضا احمدی شدهاند همدمم.
۴. امروز فهرستی از فیلمها، سریالها و انیمههایی که دوست دارم تا پایان تابستان تماشا کنم نوشتم.
۵. امروز پس از تلاشهای بسیار توانستیم به هم وصل شویم و مولتیپلیر بازی کنیم. داداش کوچولو داشتن باعث میشود دیرتر پیر شوی. تو را همبازی کودکیاش میکند تا جایی که گذر زمان یادت میرود. بهخاطر داشتنش قدردانم.
۶. یک تمرین ذهنآگاهی که ممکن است برای خیلیها نقطهی حساسی باشد، این است که به موزیکی که خیلی وقت پیش گوش دادهای برگردی. و احساسی که در گذشته داشتی را بنویسی. و سپس احساسی که حالا از گوش دادن به آن داری را بنویسی. اگر تفاوت بین این دو شنیدن در گذر زمان، اشکت را درآورد، نگران نباش. تو تنها نیستی. و این تمرین را بهدرستی انجام دادهای.
۷. چند روز پیش به ستایش پیشنهاد دادم فهرستی از کارهای کوچکی که از انجامدادنشان آرامش میگیریم بنویسیم. و امروز به طور اتفاقی به کلمهای دانمارکی برخوردم: Hygge یا هوگه. یعنی ایجاد حس آرامش و رضایت با چیزهای کوچک، مثل چای نوشیدن، شمع روشن کردن، پتو، کتاب خواندن. هوگههای شما چهاند؟
۸. تمرین اکنون من در فهرستی از کلمات را ده روزی است که انجام میدهم. وقتی برگشتم به تمرینهای قدیمیتر و کلمات اردیبهشت را که دیدم، به این تمرین بیشتر علاقهمند شدم. ارتباط بین این کلماتی که نوشتهام و گذر زمان برایم معنیدار است. این بازی را دوست دارم.
فاطمه مجیدی
سلام فاطمه عزیز چقدر شماره ۶ رو دوست دارم انجام بدم بنظرم خیلی حس انگیز خواهد بود.
▪️پرسه زدن در «واژهنامهٔ پارسی» از هومر آبرامیان.
عجب واژهنامهای!
معنی بسیاری از کلماتی را که آدمهای یُبس و عصاقورتداده، در حرفهاشان بهکار میبرند، تازه امشب فهمیدم.
▪️خواندن قسمتی از نثر اسماعیل خویی با عنوان «برگرداندن یا زیر و زبر گرداندن؟» حدود ۱۲ صفحه.
اولش نمیتوانستم ارتباط بگیرم. یکهو به خودم آمدم دیدم عاشقش شدم. مردی عجب نثرِ منحصر بفرد و گیرایی دارد.
▪️آبیاری و کودیاری گلدانهام.
▪️همهٔ نمکدانها را نمک کردم.
چون خیلی وقت بود پرشان نمیکردم هرچه نمکدان توی خانه داشتیم خالی شده بود.(حتی نمکپاش مخصوص ماشین را هم عاریه گرفته بودیم.😐😂)
اصلا نمیفهمم مامان چجورکی عمل میکرد که هیچوقت توی خانه هیچ نمکدانی خالیِ کویری نمیشد.
▪️غذا باقالی پلو پختیدم با سالاد شیرازی تناولیدیم.
▪️با آمیزمحمدرضا توی خیابان ویلا و کریمخان پیادهروی کردیم.
عدهای بچه مزلف دیدیم. محمدرضا قضاوتشان کرد و من گفتم هیسشو؛ کارما ایز بِچ.
و بعد دربارهٔ اینکه بچهٔمان کانی(مزلف) شود کلی سناریوسازی کردیم و بسیار خندیدیم.
نمرهٔ امروز ده از ده.⭐️
راستی کانالم: https://t.me/zargooyehaa
بنام خدا
گزارش نیک ۸۴:
امروز وقتی بیدار شدم، دخترم کنارم بود. با هم صبحانه خوردیم، با هم گفتیم و خندیدیم، اما هر کاری کردم ناهار نماند و رفت. وقتی کنارم هست خیالم راحت است، اما همین که از من دور میشود نگرانیها و دلتنگیهایم شروع میشود. الان چه میخورد، چه میپوشد، کجا میرود، کلاسش را شرکت میکند؟ و از این قبیل نگرانیها، مادر بودن هم دردسر است.
امروز طبق معمول رفتم سراغ چهرهی پنهان حرف و آنچه یدالله رویایی دربارهی احمدرضااحمدی نوشتهبود، خاندم.
عنوان نوشته: «از قبیلهی حرف»
(از احمد رضا، گمان میکنم، نمیشود حرف نزد. حرفی هم نمیشود زد اگر گمان نکنم که او شاعریست اهل حرف. که او به هر حال از همین قبیله است. از قبیلهی حرف. در شعرش، و در آنچه مینویسد.)
(در دهان او کسی هست که مدام از «نگفته» میگوید. و این نگفته، گفتن عریان چیزهایی که میبیند نیست، بلکه عریان کردن آن چیزهاییست که در چیزها پنهان ماندهاند. که خود را به چشم او میکشند و در چشم او پوشیده میمانند. در همین عریانیست که خوانندهای او، او را دشواری ساده، یا سادهای دشوار میبینند؛ شاعری که خود را در تاریکی شفاف میخواهد.)
( انتخاب او انتخاب نوشتن بود. نویسش بود، در شعر. او شعر مینویسد و یا شعر را مینویسد. میخواهد جاری باشد، نه معماری. و جاریست. میجوشد، مثل چشمه که از سنگ. و مثل چشمهای که از سنگ، همیشه همان چهره، همیشه همان طلیعه ولی، مدام جاری.)
دلم نمیآید از آنچه خاندم ننویسم خلاصه هم نمیتوانم بکنم، هنر خلاصه کردن را بلد نیستم. آخر نوشتههای یدالله رویایی را چگونه میشود خلاصه کرد، وقتی کلمهها اینچنین خوشآهنگ و درست سر جایشان نشستهاند.
فردا ادامهاش را مینویسم حیف است از احمدرضا احمدی کم نوشت. خوشبخانه چند تا از دفتر شعرهایش را دارم.
کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها، را سال هزارو چهارصد خریدهبودم، اما نمیدانم چرا آن روزها نتوانستم با کتاب ارتباط برقرار کنم. چند صفحه از کتاب را بیشتر نخاندم و کتاب در کتابخانه ماند و خاک خورد. عجیب است وقتی دوباره سراغش رفتم از همان صفحهی اول جذبش شدم. برخی از کتابها اینگونهاند اولش اجازه نمیدهند بخانیمشان. در کل من در خاندن کتاب کندم، گاهی هر صفحه را چند بار میخوانم و تا معنی کلمهای را که نمیدانم، نفهمم نمیتوانم ادامه دهم. باید بیشتر روی خاندنم کار کنم.
از جاذبههای امروز کتاب:
(موی سپیدش را از روی پیشانی و گونهها به زیر چارقد سیاه خواب میداد.
وقتی آدم فقط صدا را بشنود تخیلش حد و مرز نمیشناسد.
میگویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج.
ترس از ادبیات قویتر است تا ترس از روز داوری.)
کلمهی ادبیات در این جملهی آخر، من را به سمت یکی از حسرتهایم سوق داد. وقتی در دبیرستان میخواستم انتخاب رشته کنم به خاطر نمرات بالایی که در درس ریاضی داشتم و توصیهی مشاور و خانوادهام رشتهی ریاضی را انتخاب کردم، در حالی که درس محبوبم ادبیات بود. دنیای اعداد و ارقام، هندسه و جبر و مثلثات دنیای جالبی بود. راه حلها، و اینکه هر مسئلهای را که حل میکردی مسئلهی جدیدی با راه حل جدیدی در انتظارت بود، خوشآیند بود. اما دنیای ارقام دنیای تخیل نبود، خیال در جهان اعداد جایی نداشت. در آن روزها باز درس محبوب من ادبیات بود و شعر، همان شعرهای کتابهای درسی، من را به دنیای خیال و رویا میبردند. آن روزها من به غیر از ادبیات شیفتهی مذهب هم بودم و به دنبال خدایی میگشتم که دوست داشتم خودم بشناسم. این تمایل باعث شد که ادبیات و ریاضی را کنار بگذارم و در دانشگاه الهیات گرایش ادیان و عرفان بخوانم. تا خدای تمام دینها را بشناسم. اما در همهی دینها چه از باور شمنها گرفته تا ادیان خاور دور و نزدیک، آیینهای باستانی،بودا، مسیحیت، اسلام، یهود، آیین زرتشت، ادیان هند . جز اسامی الههها، خدایان، ایدئولوژیهای پیچیده،کتابهای آسمانی، نمازها، روزهها، مراسم مذهبی و … چیزی دستگیرم نشد. و ادیان سرشار بودند از قانونها و بندهایی که بیشتر به پای آدم میپیچیدند تا رهایت کنند. تازه این بخش ادیانش بود. علاوه بر اینها در این رشته مغز من پر شد از متون عرفانی سنگین، عرفان نظری عرفان عملی، علم کلام، علم فقه، (فقط چندین واحد عربی صرف و نحو پاس کردم.) فلسفه و تاریخ اسلام. فقط جذابیت این رشته در آشنایی با عرفا و نحوهی زندگی آنها بود و کتابهایی که مربوط به شعر و عرفان بود. حتی بعضی منابع ادیان متعلق به صد سال پیش بودند، مگر میشد آنها را خواند. خلاصه چهار سال از عمرم را گذاشتم و بیشتر فرسوده شدم تا خداشناس.
چند سالی است که به علاقهی قدیمم، ادبیات روی آوردهام، هر چند که دیگر حوصلهی درس و دانشگاه و امتحان را ندارم. و میدانم آنچه میجویم در منابع دانشگاهی یافت نمیشود.
به حال حافظ، مولانا، شمس و آنهایی که خدایشان را پیدا کردند و در ادبیاتشان آوردند غبطه میخورم. درست است که این شاعرها مسلمان بودند و اغلب عارف هم بودند، اما با ادبیات زندگی میکردند. البته نمیدانم اول شاعر بودند بعد عارف، یا اول عارف بودند بعد شاعر. هر چه هست شعر و عرفان رابطهی نزدیکی با هم دارند. به هر حال کاش آن روزها ادبیات میخواندم. اما هنوز هم دیر نشدهاست. امیدوارم آنچه میجویم در ادبیات بیابم. نمیدانم شاید خدای من خدای کلمه است.
نمیدانم چرا این چیزها را در گزارش نیک مینویسم اینها که ربطی به گزارش روزانه ندارند. اما نوشتن است دیگر، وقتی مینویسی معلوم نیست سر از کجا در میآوری.
از کتاب بهتر بنویسیم امروز به پنجمین مورد از غلطهای انشایی رسیدم.
خطاهای دستوری و لغزشهای کاربردی:
اولین خطا. «را» پس از فعل
«را» علامت مفعول صریح یا بیواسطه است و قرار گرفتن آن پس از فعل یا هر کلمهی دیگری که نقش مفعولی ندارد، خطا است.
دومین خطا. جدایی میان «را» و مفعول
میان «را» و مفعول صریح، نباید فاصله بیفتد؛ حتی متممها و وابستههای مفعول هم باید از «را» بیایند.
امروز در وبینار نویسندهساز مهمان داشتیم، سحر عزیز هم خودش خیلی با مزه بود هم صدایش و هم آنچه خواند. او متلهایی را برایمان خواند که هم خیلی آشنا بودند و هم اینکه من را به دنیای کودکی بردند. و به قول آقای کلانتری ادبیات عامیانه.
در ادامهی وبینار آقای کلانتری دو ترانه از علی معلم دامغانی خواندند، که هر دو ترانه را با صدای مجید اخشابی شنیده بودم. هر دو خیلی دلنشین بودند.
امروز در وبینار نویسندهساز با کتاب «چنین کنند بزرگان» آشنا شدیم با ترجمهی نجف دریا بندری و نوشتهی ویل گاپی. کتاب در زمینهی طنز است. آقای کلانتری بخشیهای از کتاب را برایمان خواندند. که دربارهی کاترین کبیر، کریستف کلمب و سرزمین مصر بودند. و هر کدام طنز خاصی داشتند که متفاوت با آنچه به عنوان طنز میشناختم بود. در ادامهی وبینار هم آقای کلانتری دربارهی طنز فاخر و آنچه عامهی مردم به عنوان طنز میشناسند صحبت کردند. خیلی دوست دارم که بیشتر با دنیای طنز و طنز نویسی آشنا شوم.
امروز دو بار آزاد نویسی داشتیم در وبینار، که ادامه نویسی جملات:
هیچ پشیمان نیستم…
ذهن من مثل…
که هر دو جان میدادند برای نوشتن. در ادامه نویسی ذهن من مثل، دربارهی کلمات و نوشتن، نوشتم و دوست داشتم نوشتهام را در این گزارش بیاورم اما چون گزارشم خیلی طولانی شد، صرفهنظر کردم. نمیدانم چرا گزارشهای من اینقدر طولانی میشوند، امروز که داشتم گزارشهای دوستان دیگر را نگاه میکردم. اغلب مختصر ،مفید،باذوق و جاندار نوشته بودند. و زندگی در آنها جریان داشت. نمیدانم شاید چون من اولین گزارشهایم را مینویسم اینگونه میشود. امیدوارم در آینده من هم مثل دوستانم حرفهای شوم.
امروز آزاد نویسی، شکرگزاری و نامه از نوشتنهایم بودند.
راستی کلمهی محبوب امروز «سیادت»بود به معنی مهتری، بزرگی، سرداری، سروری
این روزها که در گزارش نیک شرکت میکنم، خیلی حس خوبی دارم، یاد تمرینهای نویسندگی، در سالها پیش میافتم. امیدوارم این چالش ادامه داشته باشد.
نیکترین نیکم حفظ انعطاف است. نگاهی انسانی میدهدم انعطاف. میگویدم رباط بیعاطفهی کارگر نیستم. انسانبودگی یعنی حفظ جریان. گاه با کنار زدن پتو، باز کردن پنجره، شانهی مو، و حتی اجابت مزاج یعنی زندهای.
میاندیشم به کلمهی کارگر. در روزگار خودفراموشی همرنگی چه اوسای بنا باشی یا کارمند چه رییس فلان اداره و کارخانه و شرکت، باز هم کارگری. کارگری با برنامهای ثابت. کراواتبسته بر گردن احساس. بیاحساس.
دارد حذف میشود انسانبودگی در زندگی امروز. از حافظه پاک میشود حسیدن. سرعت ارجحیت دارد، بیفکر به دستاندازهای تصادفآور. با نرمش نرم نرمک رد میشوی از دستاندازها.
من انسانم. رگ و پی دارم، نه سیم و اتصالات. حسیدن. دیدن، شنیدن، بوییدن، چشیدن، لمسیدن زندگیبخش است. عطف عاطفه است حسیدن.
تمرین میکنم انسانبودگی را با انعطافپذیری. من انسانم گاهی غرقگی در کار و گاه دست و پایی در سطح. بودن اصل است. باشیم. باشیدن را بیاموزیم.
امروز م نیک بود در جوار خانواده. کیک پختن با بهارک. بستنی یخی با به بزرگ. آش رشته و تزئینش. پارک. بغض. شنیدن صدای مادر. نویسندهساز. نوشتن از پشیمان نیستمها. بیلنگر و خواب رفتن. پایان رونویسی دفترچه خاطرات و فراموشی. حتی غیبتهایی از فتنهی فامیل مادری. ز. د. (امیدوارم روزی فتنهی فامیل مادری کسی نباشم.)
امروزم نیک بود. انسان بودم. برداشتم قدم کوچکم را. عبور کردم از دستانداز امروز.
اول روز سردردم را با یک لیوان آب فرو دادم و فهمیدم آزادنویسی و گزارش نیک کمکم به نوشتن عادتم دادهاند. نوشتن دیگر برایم انتخاب روزانه نیست.
بالاخره «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» را تمام کردم و وسط داستان «خاطرات پارهپاره دیروز» دلم خواست یک بار دیگر «صد سال تنهایی» را بخوانم.
قسمتی از سریال «Severance» را دیدم و بازهم در دنیای عجیبش غرق شدم.
دوست دارم نوشتن در کانال تلگرامم را شروع کنم اما فکر کردن به اینکه ممکن است جایی رهایش کنم مانعم میشود.
آزادنویسی کردم و بعد از چند روز ایدهای پیدا کردم که ارزش نوشتن داشته باشد. استمرار نتیجه میدهد و شاید این تنها چیزی باشد که دربارهاش اطمینان دارم.
صبح بیزارتر از دیروز، کوشیدم به مددِ مغزیِ جدیدِ« یوروپِن»، که ذخیرهاش کرده بودم برای آخرت، شوقِ نوشتن را جاری کنم بر کاغذ.
به یاریِ مُسَکِن و آرامبخش خودم را نشاندم پشتِ میز. میکوشم «سیلویاپلات» را بفهمم. چند صفحهای دیگر میخوانم. قسمتهایی را بازنویسی میکنم.
دوسه صفحه از کتاب «۶۷۵ روز در جبهه را خواندم». خاطراتی از شهید عبدالرضا سوری. او یکی از اقوامِ همسرم بود.
کتابِ «یادداشتهای زیرزمین» داستایوفسکی را هم ورق زدم. ترجمهی رحمت- الهی را در دست دارم. در سال ۱۳۳۳ ترجمه شده و حتماً در همان سالها چاپ شده. تاریخ چاپ ندارد. قیمت کتاب ۸۰ ریال بوده. عاشق بویش شدم. بوی پدر دارد.
در ادامهی نوشتنِ داستانم واماندهام. نمیدانم به چه سویی هدایتش کنم و چطور تمامش کنم با این حالِبیحالیام. داستانم مرا به خاطراتی میبرد که رنجآور است. شاید بخشی از بدحالیِ این روزهایم به همین دلیل باشد.
تمرین شعر را هم به کانالِ دوره ارسال کردم.
شاید دوش گرفتن بهترین کار باشد. دوش میگیرم و قدری آرامتر میشوم.
وبینارِ نویسنده ساز را هم هستم. سحر فرهادیِ عزیز با اتلمتلها شروع میکند. متلها برایم آشنا بود. همهشان را شنیده بودم. در کودکیم از مادر و مادر بزرگهایم و بعد ها بعضی را در کتابها خوانده و برای بچههایم میخواندم.
در وبینار، کتاب«چنین کنند بزرگان» نوشتهی ویلکاپی با ترجمهی نجف دریابندری نشر کارنامه با تصویرسازی بهرام دبیری معرفی شد. این کتاب را ندارم. دوست دارم داشته باشم و بخوانم.
به کتاب« چرندپرند» دهخدا هم اشاره شد.
و تمرینهای آزاد نویسی در ادامهی این جملات؛
هیچ پشیمان نیستم که………. وذهنِ من مثلِ……….. که، باهمنویسی کردیم و خوب بود.
ساعت ۸ تا ۱۰ هم کارگاهِ شعر داشتیم. عالی بود. به همهی کارها بازخورد داده شد. کار همه خوب بود.
شام خوردیم و کمی تلویزیون نگاه کردیم.
گزارش نیک نوشتم و میفرستم.
بدری صفایی
https://t.me/badrisafaei
روزهای بدهکار، روزهای طلبکار
ساعت ۲ بامداد روز چهارشنبه.
ریختهام کف آشپزخانه گزارش نیک مینویسم.
به احترام خودم.
به احترام دلم که از صبح سه شنبه تا ۲ بامداد چهارشنبه درحسرت نشستن و نوشتن بود.
کنار دستم ته مانده چسفیل و اسنک و چیپس، ولی نمیخورم با احترام سلامتیم.
تولد پسرکم بود.
اربعین؟ خدا همه رفتگان را بیامرزد. زندگی برای زندههاست.
نرقصیدیم، ننوشیدیم، فقط خوردیم و خندیدیم و دور هم بودیم. همین.
دلم پیش راوی داستانیست که مینویسم؛ در شب زفافش بیداماد مانده و من هنوز فرصتی پیدا نکردهام که ماجرایی که برایش چیدهام را تایپ کنم.
ای بیپناه مریم قصهی من!
کمی از ظرفها مانده و من در این فکرم که سهشنبهام تا همین لحظه ۲ ساعت و ۸ دقیقه به چهارشنبهام بدهکار شده خوب حالا چهارشنبه این ۲ ساعت و ۸ دقیقه طلب را از کجا باید مطالبه کند با توجه به اینکه سهشنبه گذشت و به خاطرهها پیوست؟
و از این روزهای بدهکار و طلبکار زیاد دارم.
سالواژهام: کشف
امروز نه است از ده. فقط یکی از کارهایم تیک نخورد.
صفحات صبحگاهی را نوشتم. نوشتنش عادتی شده جدایی ناپذیر.
فیلم خاطرات قتلِ یک آدمکش را دیدم. وقتی فهمیدم، برای یک پروندهی واقعی است و در زمان ساختِ فیلم پرونده همچنان حلنشده است، لذتم دوچندان شد. در جایی خاندم قاتل که سال ۲۰۱۷ دست.یر شده، خودش سهبار فیلم را دیده. یعنی هر سهبار را خیره شده توی چشمهای کارآگاه و بعد راست راست چرخیده برای خودش؟چقدر فیلمبرداری و صحنهپردازیاش فوقالعاده بود.
ده صفحه از کتابی را خاندم. این هم برای آن بود که هرم عادتهای انعطافپذیرم را از دست ندهم، امروز. حتی شده با گامی کوچک.
آزادنویسی کردم حدود ۱۰۰۰ کلمه.
ادامهی پستِ دنبالهدارم را منتشر کردم توی کانال. میدانم که بعدن باید دوباره بروم سراغش. هنوز کلی کار دارد.
وبینار نویسندهساز را بودم. دو نوبت ادامهنویسی کردیم. استاد از کتابِ چنین گفتند بزرگان خاند برایمان. چه نثر دلبری داشت و نرمچهری. میروم سراغش به زودی. سحر فرهادی از اتل صحبت کرد و من رفتم به دورانِ کودکی و مدرسه. یادشبخیر.
سری زدم به فرهنگوارهی فارسی خلاق. چنتا کلمه گذاشتم توی توبرهی کلمهبرداریام و بعدش حسابی آزادنویسی کردم با آنها.
به خیلیها زنگ زدم. محضِ احوالپرسی. قراری است نانوشته. زنگ که میزنند باید چند روز بعد من هم زنگشان بزنم. وگرنه دلخوری پیش میآید سرِ هیچوپوچ و من این را نمیخاهم برای دنیای آرام و سادهام.
خانه را مرتب کردم و چنتایی از کابینتها را، کابینتتکانی.
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- این روزها هر صبح با شوقِ آب دادن به گلدان سبزیای که کاشتهام، بیدار میشوم. وقتی جوانههایش را میبینم، حس خوبی میگیرم.
بذرهایی که جمعه کاشتیم، حالا سبز شدهاند.
همسرم آن روز گفته بود که این خاک برای رشد سبزی مناسب نیست و آفتاب کافی هم نمیگیرد؛ اما من خواستم شانسم را امتحان کنم و هر روز به آن آب دادم.
حالا سبز شدنشان در دلم بذر امید میکارد.
۲- برای ناهار برنج، مرغ و سوپ درست کردم و همسرم تمام ظرفها را شست. خیالم از بابت تمیزی آشپزخانه راحت شد؛ اما احساس بیحوصلگی میکردم. فقط برنامهی روزانهام را نوشتم و یکییکی تیکشان زدم. از قانون «عادتهای انعطافپذیر» استفاده کردم: «انجامش بده، حتی اگر به مقدار کم.»
۳- دو ساعت نقاشی کشیدم و از عملکردم خیلی راضیام. تازه چشمهای پرترهام جان گرفتهاند و حس دارند. اولین بار است که دارم پرترهی خودم را میکشم و حس متفاوتی دارد؛ انگار داری تمام جزئیات خودت را با دقت تماشا میکنی.
۴- همزمان با نقاشی کردن، کتاب صوتی خداوند الموت را گوش کردم که همچنان برایم جذاب و خواندنی است. بخشی از کتاب شب هول را هم خواندم.
۵- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و دوبار آزادنویسی کردیم. آزادنویسی اول با جملهی «هیچ پشیمان نیستم که…» آغاز میشد و آزادنویسی دوم با جملهی «ذهن من مثل…». تجربهای جذاب و متفاوت بود.
۶- با فاطمه بخشیان عزیزم، که در وبینارهای نویسندهساز با هم آشنا شدیم و بعد فهمیدیم همشهری هستیم، صحبت کردم. بعد از مدتها قرار گذاشتهایم که فردا برای اولین بار در کافهای همدیگر را ملاقات کنیم. از این بابت خیلی ذوق دارم.
۷- به کودکم نامهای نوشتم. یک روز باید تمام نامهها را از گوشی به دفترم منتقل کنم.
۸- پست آموزش آشپزی که دیروز منتشر کرده بودم، به اکسپلور رفت و تا این لحظه ۲۱ هزار بار دیده شده است. فکر نمیکردم تا این حد مورد استقبال قرار بگیرد.
۹- در پایان روز، تلفنی با خواهرم و رفیقم سودا صحبت کردم و کمی از دلتنگی درآمدم. بعد هم ادامهی سریال This Is Us را تماشا کردم.
۱۰- همستر زیادهگو میگوید:
«خوشحالم که بعد از مدتها قرار است دوستی را ملاقات کنی که علایقی شبیه خودت دارد. امیدوارم دیدار فردا برایت پر از گفتوگوهای خوب، الهامبخش و حال خوش باشد. امروز فقط کارهایت را انجام ندادی؛ چیزهایی را پرورش دادی؛ از جوانههای کوچک سبزی گرفته تا نقاشی، نوشتن، دوستی و صفحهی اینستاگرامت. تنها کاری که هنوز منتظر انجام شدن است، انتقال نامههایت از گوشی به دفتر است. نمرهی امروزت: ۹.۵ از ۱۰.»
امروز در میان بیخوابی و قیمه فقط کمی از کتاب «در تابستان با مونتنی» را خواندم و اون وسطا چند سطری هم نوشتم. در جمع گذشت. برای من که اغلب تنها هستم، خیلی دلچسب بود. به این معاشرت نیاز داشتم.
یادداشت کانال را هم قبلاً آماده کرده بودم.
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز یه خونه تکونی داشتیم که زمانبر بود. منم از این فرصت استفاده کردم و میز کامپیوترم رو تمیز کردم. خیلی وقت بود که میخاستم تمیزش کنم. الان حس بهتری دارم.
3. چندروزی هست که توی وبینار نویسندهساز شرکت نکردم. یکم خابم بهم ریخته و از کارام عقب میفتم. واقعن داشتن یه خاب خوب و با کیفیت خیلی کارهها.
4.ور رفتن با نرمافزار انیمیشنسازی. چقد وقت گیره فریم به فریم کار کردن. بحث فیزیک حرکت که بمونه. البته میتونم بدم هوش مصنوعی درش بیاره اما به کار روح نمیده. بعد یه اینترنت درست و حسابی هم که نیست. کار کردن با هوش مصنوعی همش اعصاب خوردیست ولی خدایش راحتهها.
https://t.me/samanmofidi78
چه بگم از کی بگم از خودم بهگم از وجدانم بگم
از بیخیالی پردهای تپه تپه رو دیوار زده که همسرم به امروز صبا میکشونه به قطعِ کوتاه ام نمیتونم پایینبیاورم با قطعکوتاهام که حتی صندلی بزارم نمیشه از راهپله چوبی یا آهنی میترسم بالا برم خیلی ترس دارم انگار میافتم
خدا منو شناخته زن آفریده اگه نه خانواده ام از ترسهاای زیادم کرسنه میخابیدن!
گذارش صبحگاهای مینویسم
ظهر چه بشه ادامه میدم
میرم حال آزاد نویسی
آزاد نویسی امروز تعطیل بود
این خبرِ عروسی امروز مو به هیچ کار نذاشت هی پاککاری خونه میکنم
تورو خدا دلم بحالم میسوزه باور کنید یک لحضه استراحت در بدنم نیست
چالشِ کوچه فرستادم
وقتِ استاد شعرم گفت
نمیفهمم
به خورما قسم دلم نمیخاست چالش بفرستم
چالش هم هیچ مشکلی نداره خیلی کاونشکافی کردم اما باز ام نمیفهمم
پناه بخدا ارسال کردم
جکرم میسوزه
دمی استاد گفت
نمیفهمم تا اعلان گریه میکنم
بخدا
اگه میخکوب بجا خود موندم چی
مه که نمیتونم دگه شرکت کنم
شرایطم خیلی سخته
همه بسرم فشار مییارند
که دست از قلم بکشم
حتی امروز همسرم
گفت
ما و تو باهم جور نمیآییم خدا آخرعاقبت ما بخیر کنه تو کاری میکنی که دگه چارهای بمه نذاری
دارم گریه میکنم مینویسم
بخدا به سختی فرصت کردم
داخلِ این شعر ۱۲ بیام شاید
دگه نتونم شرکت کنم
دلم بحالم میسوزه
زحمتا چند سالهام بباد میره
استاد گفت شعر بلند ننویس بزار اینخوردا
یاد بگیری
اگه استاد میخونه
اینو میگم براش
مه از بچهگی فقط شعر نویسداری کردم
و هیچ کتابی نخاندم
چو شرایطِ شو نداشتم
فقط شعر نویسداری کردم
وقتی
شعر مینویسم
تعدادِ خطهاش مهم نیست
فقط مینویسم
هر وقت فهمیدم مفهوم خوده رساندم دست نگاه میدارم
و زیاد تر شعر هام کوتاه بلند هستند حتی شعر دارم که یک خط ام است
بلاخره پرده ام در آورد همسرم
فردا میشور رَمیش !
خدانگهدار تا فردا
لینککانالم
https://t.me/sadegaalezadai
سالواژه: حرکت
سحرخیز میشوم تا کامروا باشم.
با مترو میروم خانهی خاله.
خانهشان در مسیر پیادهروی اربعین است و هر سال موکب دارند.
چیزی که در خانهی خاله هرگز کم نمیآید کار برای انجام دادن است. حتی اگر ۱۰۰ نفر باشیم باز هم نیروی کار کم میآید.
ما در تیم پشتیبانی نان و ظرفها را بستهبندی میکنیم.
سر ظهر با خواهرزادهام حلواها را در خیابان پخش میکنیم. از دیدن ذوقش ذوق میکنم. بچهها چقدر از داشتن چنین مسئولیتهایی غرق شوق میشوند.حس وارد شدن به دنیای آدمبزرگها و جدی گرفته شدن میکنند.
موکب که تمام میشود برمیگردم خانه.
ناهاری دیرهنگام میخورم، کمی کتاب میخوانم و به آغوش خواب میروم. این چهارمین روزیست که عصر میخوابم. نمیدانم اثر قرصهاست یا تتمهی سرماخوردگی.
دو ساعتی میخوابم و بعد سراغ نوشتن میروم. کمی آزادنویسی میکنم و بعد در سایتها به دنبال ایدهی پست امروزم میگردم.
پیدایش میکنم و مینویسم. کمی تلخ میشود اما دوستش دارم.
هوایش میکنم.
با شام سریال میبینیم، روزانهنویسی میکنم و وقت خواب نیکنویسی میکنم
کارهای نیک امروز، سهشنبه، در چلهٔ تابستان
☑ رؤیایی را از دست فراموشی ربودم، به شعر سپردم و در جهان رهایش کردم تا صبح امروز، اندکی رؤیاییتر از دیروز باشد.
☑ چند سطر آزادنویسی نوشتم و در سکوت، برای ماندگاری رؤیا سپاس گفتم، گویی واژهها نیز مانند انسان، محتاج قدردانیاند.
☑ چند صفحه از زندگینامهٔ نیچه را خواندم، در گرمای سنگین روز، با مردی همقدم شدم که سالها پیش از ما، در جستوجوی قلههای اندیشه راه میرفت.
☑ در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم و ساعتی را به شنیدن سخن از نوشتن و آموختن هنر کلمه سپردم.
☑ با دلنگرانی، احوال مرضیه را پرسیدم، زیرا گاه مهر، نه در پاسخ، که در خودِ پرسیدن معنا مییابد.
☑ در تلگرام، با چند دوست تازه آشنا شدم، هر دیدار، پنجرهای است که به چشماندازی دیگر گشوده میشود.
☑ در آبِ ولرمِ حمام، غبار گرمای چهلودو درجهای تابستان را از تن شستم، تن نیز، مانند روح، گاه به اندکی آرامش نیاز دارد.
☑ بازی Call of Duty: Modern Warfare III را برای دانلود آماده کردم، برای فردایی که پس از اندیشه و نوشتن، سهمی نیز از بازی و آسودگی داشته باشد.
☑ در پایان شب، از پوست صورتم مراقبت کردم و با استفاده از ضماد Tacrolimus، لحظهای را به آرامش و رسیدگی به تن سپردم، گویی پوست نیز همچون جان، نیازمند توجه و مهربانی است.
☑ پیش از خواب، دقایقی را به مدیتیشن و سکوت درونی سپردم تا ذهن از هیاهوی روز فاصله بگیرد و آرامتر به سوی خواب قدم بردارد.
امروز، روزی بود که رؤیا به شعر رسید، شعر به جهان، اندیشه به کتاب، کتاب به تأمل و زندگی، آرام و بیهیاهو، از میان همهٔ اینها گذشت، چنانکه گویی هر کار نیک، سنگریزهای بود که در بستر رودخانهٔ زمان نهادم تا آب، راه خود را با صدایی نرمتر ادامه دهد.
آدرس کانال من در تلگرام :
دکتر علیرضا اندیشمند
بایگانیِ رویاها
https://t.me/draliandishmandir/727
۴۶۷کلمه از داستان کوتاهم را نوشتم. از خودم راضیم. سر ساعت پنج عصر خوابم برد و به وبینار نرسیدم . بیدار که شدم ساعت ۶:۳۰بود. فایل صوتی را از توی کانال وبینار گوش دادم و در مورد هیچ پشیمان نیستم که…آنافورا نوشتم و توی کانالم منتشر کردم. شعر هم خواندم با کلمه برداری. یک شعر از حافظ یک شعر سعدی یکی شمس تبریزی یکی هم فروغ . زیباترین ترکیب امروزم از شعرها را الان یادم نیست ولی توی شعر فروغ بود. خوب بود امروز به نسبت هفته قبل که صفر بودم. به خودم از ده نمره ۴ را میدهم .
سالواژهام:مَطلَع
روزواژهام: طراحی دکوراسیون داخلی
صبح با همسرم رفتیم سر ساختمان. رنگکار آمده و کار بتونهکاری رو به اتمام است. رنگ اصلی ساختمان را از بین چند گزینهای که روی دیوار تست کردیم انتخاب کردیم، یک گزینه امن و بیدردسر: “استخوانی”. قرار شده که بخشی از دیوار اتاق را هم سبز نعنایی روشن بزنیم.
در راه برگشت روزگفتار همقبیلهای هایم را شنیدم و کیفور شدم.
آشپزخانه را جمع و جور کردم، خانه را مرتب و لباسها را تا کردم.
کل روز در سرم حس سرگیجه و سنگینی داشتم. امشب جلسه سوم شعرماهی بود و من هنوز شعری نگفته بودم، از روی دفتر شعر گل بر گسترهی ماه رضا براهنی رونویسی کردم بلکه شعری بیاید ولی نیامد.
نویسنده ساز را هم بودم، استاد دو جمله گفتند و ادامهاش را با هم ادامه دادیم، دومی را بیشتر دوست داشتم، چیزهایی نوشتم، شاید برایتان در گروه نویسندهساز بگذارم.
بین دو آزادنویسی استاد از کتاب “چنین کنند بزرگان” ترجمه نجف دریا بندری برایمان خواندند، قلم استاد دریابندری بسی نمک داشت و حظ بردم، کتاب هم رفت در لیست سبد خریدم.
بعد از وبینار رفتیم برای انتخاب کاغذ دیواری اتاقها، فروشنده خود طراح بود و باسلیقه، بالاخره بعد از بالا پایین کردن بسیار و رنده کردن آلبوم ها، چهار طرح را نهایی کردیم.
شب خانه پدر دعوت بودیم و من هم قاچاقی، ایرپاد به گوش در جلسه شعر حضور داشتم اما بهره چندانی نبردم و دوباره باید فایل کلاس را گوش دهم (ببخشید اگه به کار همه بچهماهیا(به قول سحرجان فرهادی) نتونستم واکنش بدم ابتدای کار حضور ذهنی نداشتم و در انتها هم به علت بیشارژی خاموش شدم، ولی دوستان همه خیلی هنرمند و باذوق و غبطه برانگیزند، آفرین به این همه قریحه).
سال واژه: صبر
امروزم را با سه خانم پر حرف گذراندم که البته فقط شنونده بودم و حرفهایی نمیزدند که من بتوانم در گفتگوشان شرکت کنم.
این روزها تمرکز من بر داستان کوتاه کارگاه شماره شش هستم و این بهترین کار روزهایی ست که بستری ام.
از روزهای پیش بهترم ولی ضعف و بیحالی آسفالتم کرده . باشد که از مریضخانه مرخص شوم و زندگیام به روزهای عادی بازگردد.
گزارش نیک (۳۲)
سهشنبه | ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
سالواژه: «در حال تراشیدن و صیقل دادن»
• روزی معمولی بود امروز. کار آنچنان نیکی نکردم که آدم را سر ذوق و شوق بیاورد تا بیاید و اینجا بنویسدش.
گذر روزها را متوجه نمیشوم انگار. هیچ نفهمیدم کی نیمی از تابستان گذشت و چه کردم در آن.
در نظرم کارهایم جهت و سوی مشخصی ندارند و به نتیجهای هم نخواهند رسید با این اوصاف.
تو گویی پازل زندگیام همیشه تکههایی کم دارد.
حسرت قدرناشناسی فرصتهای گذشته و استرس بیهوده گذرندان این روزها دو همراه همیشگیم شدهاند.
به گمانم این دو خود مانع شفافاندیشی و استفادهی بهتر از زمانی که در اختیار دارم شده و بازتولید میشوند در آینده.
باید راهی بیابم برای شکستن این چرخه و تکرار.
گزارش نیک | سهشنبه سیزدهم مردادماه ۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
امروز حس نوشتنِ گزارش روزم را ندارم.
شاید، گاهی هم جسارت یعنی بهجای زور زدن برای ساختن چند جمله، بپذیرم که امروز کلمهها نمیآیند.
باشد برای بعد.
https://t.me/MashgheBodan
از موج داستانک رسیدم به موج داستان
-سالواژهام: تدریس.
-ویرایش نهایی داستانک. دل به دریا زدم و ارسالش کردم.
-سه تا نقاشی باقیمانده را کشیدم.
-سری به کانالهای تلگرامی دوستان زدم. دَمتان گرم که هر روز مینویسید. آنهم با این کیفیت.
-چند صفحهیی از «بچهها من هم بازی» علامت زدم. برای کارگاه فردا.
-«مردی که در غبار گم شد» را آغازیدم. محو خودگوییاش شدم. خودافشاییاش. فروپاشیاش.
حس کردم جلوم نشسته و برام تعریف میکند. بیترس میگوید. رها.
قلابش از همان اول میگیرد. میکشاندَت دنبال خودش. سطر به سطر. نخ قلابش ول نمیشود لحظهیی.
اگر چشمم اجازه میداد، امشب تمامش میکردم. ولی نه. بگذار فردا هم کار نیکی داشته باشد برای خودش.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
از پس خر و پف سهیل و گرسنگی مینویسم امروز را.
تقریبا دیر بیدار شدیم. سهیل تعطیل بود امروز و خواب میچسبید. با هم دو قسمت سریال دیدیم. ناهار خوردیم و رفتم سراغ نوشتن و باز هم ور رفتن با شعرهایی که برای تمرین این جلسه شعر نوشته بودم. بعد از آن کمی با ساجده هم دربارهشان صحبت کردیم و شعرهایمان را رد و بدل کردیم.
عصر شده بود که با سهیل رقصمان را تمرین کردیم و سخت بود.
شام ماکارونی درست کردم و کلاس شعر شروع شد. با بازخورد روی هم خیلی طول کشید و سهیل حوصلهاش سر رفته بود. بعد از کلاس حرف زدیم، شام خوردیم بین کلاس و بازخورد و اذیتش کردم و خندیدم تا وقتی که خوابش برد.
و حالا بدجور هوس بیشتر نوشتن کردهام در این تاریکی. میروم سراغ دفترم.
سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
نمره روز: ۱۰
گزارش نیک:
۱. صبحانه خوردم.
۲. قسمتی از کوهنوردان راه آزادی رو خوندم.
۳. بعد چند روز رفتم اینستا.
۴. ناهار خوردم.
۵. سالاد ماکارونی درست کردم.
۶. امروز ۱۳ مرداد بود و همان روزی بود که اون پسره ساعت ۳ و ربع کم بعد از ظهر عاشق دختر دایی جان ناپلئون شد.
۷. وبینار رو شرکت کردم.
۸. با مامان و دو تا از دختر عموهاش رفتیم پیادهروی.
۹. بعدش رفتیم خونه مادربزرگ براش سالاد ماکارونی بردم.
۱۰. ۹ و نیم برگشتم خونه چون قرار کتابخوانی داشتیم.
۱۱. فصل ۲ دایی جان ناپلئون رو خوندم.
۱۲. بعد از دوستم در رابطه با تغیر اسم پرسیدم. چون وکیله. گفت اسمهای مذهبی به سختی عوض میشن مگر اینکه با یه دفاعیه خوب توی دادگاه ثابت بشه که از بچگی چیزی دیگه صدات میزدن.
و من دقیقا همینم، از بچگی مبینا صدام میزدن و با اسم فاطمه خیلی نامأنوس هستم و هب یه سری جاها ولی مجبورم فاطمه رو بزارم.
نمیدونم انگار کلی دردسر داره عوض کردنش.
الان سر دوراهی هستم.
هعی.
اولین حرکت رو اینجا میزنم. اسمم رو تغیر میدم.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
سالواژهام: ارتباط
نمیدانم چه اصراری به گنجاندن هولوکاست در داستانم داشتم. ماجرای بیماری پوستیام خیلی راحت در این قاعده میگنجید. مطمئنم به سبب شخصی بودنش، زیباتر هم میشد.
اما مسئله چیز دیگریست. من برای این داستان سخت فکر میکنم.
اینکه کدام منبع را در کجا قرار دهم، تغییر راچگونه صورتبندی کنم و… حتا اگر خوب نشود، چالشی فکربرانگیز و تجربهای نو است.
امروز زیاد از آننوشتم.
نویسندهساز را بودم.
صفحهای از اسطوره در جهان امروز خاندم.
زبان خاندم.
و کار (کاش تعطیلبرانگیز بود.)
سالواژهام: ریلگذاری
از صبح کلافه بودم. دلشوره رفته بود و جایش را به کلافگی و خشم داده بود. باز هم نوشتن به دادم رسید. مطلبی هم در کانالم گذاشتم.
پست جدید عسل فاطمی را خواندم.
ظرفها را شستم و میزها را تمیز کردم.
بعدازظهر با مادرم به یک مراسم ترحیم رفتیم. موقع برگشت هم به هر دو دایی سر زدیم. همسر دایی کوچکتر سرطان دارد و بدن نحیفش هر روز بیشتر از روز قبل دارد تحلیل میرود. دایی بزرگتر بعد از تصادف و ضربه مغزی، دیگر آدم سابق نیست. باید همه چیز را چندین بار برایش توضیح داد. صد بار از بودن ما در آنجا تشکر کرد.
ساعت نزدیک ۹ بود که به خانه رسیدم، همسرم داشت دو پیازه درست میکرد.
فیلم «ادیسه» را دیدم.
سریال from را دیدم.
همسرم قلبدرد دارد. برایش از متخصص نوبت گرفتهام. فشارش هم بالا بود. قرص فشار به او دادم.
دفتر عملکرد ناب برای امروز دست نخورده باقی مانده است. حالم خوب نیست. شاید فردا… نمیدانم…
📝گزارش نیک۸۴:
🐟واژه:جلسه سوم شعر ماهی
پس از شرکت در سمینار خانم علیزاده، جلسهٔ سوم کارگاه شعرنویسی بیش از همیشه طول کشید تا استاد به کار همه بازخورد بدهد.صبر و حوصلهٔ ایشان واقعاً ستودنی است.در پایان جلسه فهمیدم که نسبت به بقیه هنوز در شعرنویسی چندان قوی نیستم و مسیر بلندی برای یادگیری و شناخت بهترِ صور خیال پیش رو دارم پس تمرین بیشتر و بیشتر.اسکیس اولیهٔ یک اسب را هم کشیدم. بهخاطر ناخوشیِ قابل پیشبینی، بیشتر روز را در خواب یا درازکش گذراندم برای همین اتفاق خاضی جزء مشتی خواب پراکنده نیفتاد.برای شام، همراه مادربزرگم ساندویچ فلافل خوردیم. آخر شب هم چند بار بیهدف دور تخت آهنیِ حیاط پشتی خانه قدم زدم؛ فقط برای اینکه ذهنم کمی از نشخوار فکری آرام بگیرد.پیش از خواب، همراه داداشم چند داستانک کوتاه را با صدای بلند خواندیم و چند سوایی تکنیک پاستل روغنی را با اینکه چیز زیادی بلد نبودم با داداشم کار کردیم . روزی روتین، با اندکی خستگی و اندکی امید به ادامهٔ مسیر.
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام
میترسم. از آینده. از امیدوار بودن.
چقدر حوصلهی زندگی ندارم.
■ برنارد هاسلهاف:
“زندگی مثل یه پیادهروی طولانیه”
یادآورزی پیادهروی به عنوان نشانهای از زندهبودن و در مسیر موندن.
■ زنتینگل: فرم هنری با رویکرد مدیتیشن ؛ یادم آورد تجربه نقاشی انتزاعی چقدر کوتاه د عمیق بود.
فیلم ” طبیعت بی جان” از سهراب شهید ثالث رو دیدم و عضهرار شدم.
از ظهر عمیقا مشغول مهمونداری، آشپزی، پذیرایی و آخر شب پاکیزگی خونه شد.
چتهایی دریاره افسردگی داشتم.
تماسهای بسیاز از خانواده داشتم.
خلاصه نمایشنامه ردمئد و ژولیت و مکیث شنیدم
دو فصل از ژرفای طنیودن هم
من هم همینطور حلزون عزیز.
مسیر سر بالاییست. برای یک آدم شاید آنقدرها نه. اما برای یک حلزون، چرا. آفتاب هم داغ است و راه هنوز ادامه دارد.
واژهی امسال من: شجاعت
و کارهای مبارکیِ امروز:
۱ـ پیاده روی اول صبحی
۲ـ تمرین درس فرانسه
۳ـ دستی بر سر و روی خانه کشیدن و همزمان تامل بر فنگ شویی
۴ـ آزاد نویسی
۵ـ گوش دادن به وبینار از دست رفتهی دیروز
۶ـ ور رفتن به داستانکها
۷ـ طراحی
۸ـ نوشتن ادامهنویسی« وقتی بهتر مینویسم که» و ادیت و گذاشتنش جلوی چشم آدمها
۹ـ باز طراحی
دعا چه: امیدوارم هرکسی که روزهای سختی را میگذراند از پسش بر بیاید.
-روزِ تعطیلم تقریبن خراب شد.
مهمان داشتیم و من وقتی با کسانی حرفی برای گفتن نداشته باشم، زود خسته میشوم و مدت زمانِ اجتماعی بودنم تقلیل مییابد.
مهمانی خانوادگی دیگر چه صیغهایست؟
-چون همان مهاجمان قرار بود ناهار بیایند، صبح زود بیدار شدم، داستانکم را برای چالش داستانک کوچه نوشتم. ارسالش کردم، گفتند کمش کن، مثل مرغ پرهای داستانم را کندم، هر واژه یک پر بود.
فرستادم، ظاهرن مقبول افتاد، برای ورود البته. راه طولانیست و داستانسرایی ادامه دارد.
-متن روزگفتار شبم را هم آماده نمودم تا به اضطراب نیفتم.
-ناهار جایتان خالی قرمهسبزی بود.
-کروکدیلِ پاپیون صورتی زدهی فاطمه عبدلی بودم. خیشتندار، خانوم، وارد بحث با هیچکسی نشدم. حوصلهی بحث نداشتم. منظورم بحثهای اجتماعی و سیاسیست.
-نویسندهساز کمی نجاتم داد. آزاد نویسیِ ادامه نویسی کردیم. به استاد گفتم دیشب با داریوش کنسرت داشتید ناناحت شد. چراا؟؟ مگر داریوش چِش است؟ اصلن خودم میروم باهاش همخانی میکنم. البته ناراحتیاش را آنجا نشان نداد که، نگه داشت در جلسهی شعر چپ و راست خانوم فایق را مورد خشنآهنگی قرار داد. من پوستم کلفت است. خودم یک آزارگرم، از آزارهای اینچنینی استاد هم کیف میکنم. تو رستم تهمتنی/ بزن که خوب میزنی استاد.
-بعدش باز ادای مهماننوازها را در آوردم و لبخند زدم. مگر وقتی ناهار میخوردند و بعد چندتا چای و قهوه و میوه نباید بروند خانهشان؟ چرا نمیرفتند؟
من مهماننوازمهااا، اما مهمانی که زبانش زبانم باشد و حرف هم را بفهمیم.
خلاصه
-شب کلاس شعر بود. استاد آوازها خاند. به من گفت فایقِ دندان خرگوشی. شبیه خنگها شاید. بعد کار هِی خرابتر و خرابتر شد. اسکایروم دچار نفرین شد. اسمها کج میشدند و مج میشدند. نیمفاصلهها مثل ملخ حمله کرده بودند. شبیه حملهی زامبیها در فیلمها بود. هیشکی خودش نبود.
خلاصه که آی خوب بود و خوش گذشت که نگویم براتان. شعر دوستان هم یکی از یکی قشنگتر.
-کتاب هم امروز فقط رسیدم «لمس» را به کمرم بزنم. به جاهاییش رسیدم که تازه «هنوان» اول قصه وارد ماجرا شده.
همین دیگر
فردا هم که چهارشنبه است و چون پسفردایش پنجشنبه دوستش دارم. ربطی هم ندارد میدانم اما دلم میخاهد دوستش بدارم.
اودافظظظ.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
پاساژگردی
روزم از ظهر شروع شد. تمرین شعر را انجام دادم و آهنگ گوش کردم و رقصیدم.
عصری هم با دخترخاله و خاله و مامانم پاساژ رفتیم و کلی خریدهای خوشگل کردم و ذوقیدم.
شام هم دونر گرفتیم و دور هم خوردیم. خیلی مزه داد. بیشتر از غذا دور هم خوردنش. دلم برای این روزها بیش از هر چیزی تنگ شده بود.
خانه هم که رسیدیم همهی خریدها را تکتک باز کردم و نشان دادم. من عاشق این کارم. یکی این، یکی گرفتن یک عالمه کیسه به دستم.
میتوانم همهی خریدهایم را یک کیسه کنم. اما دوست دارم همه را جداجدا دستم بگیرم.
خیلی کیف میدهد. نه؟
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
خاب:
«من هنگام بیداری خاب میبینم نه هنگام خاب.» «گراهامگرین»
سر صبح بود. خاب دیدم با دوستی قدیمی بودم. در خاب هم صحبت از فاصله بود، انگار مدتها هم را ندیده بودیم. از خاب پریدم. دلتنگ شدم.
خاطرم هست، آخرین باری که دیدمش: یک سلام، احوالپرسی مختصر، یک خداحافظ.
نوشتن:
«نوشتن کشمکش علیه سکوت است.» «کارلوس فئوتوس»
آنچه امروز نوشتم: چند وعده کوتاه آزادنویسی و طبق قرار هر روز نویسندهساز، ادامه دادن جملهای ناتمام.
هیچ پشیمان نیستم که:
دور بعضی آدمها را خط کشیدهام. همانهایی که روزی سهم بزرگی از زندگیام بودند و امروز اگر از خاطرهای با آنها بگویی، میپرسند: کدام؟ یادم نیست.
کتاب:
«کتابی را چه سود اگر ما را ورای همهی کتابها نبرد؟» «نیچه»
آنچه امروز خاندم: چند صفحهای از کتاب پادزهر.
«از بسیاری جنبهها میشود ذهن را یکی از حواس در نظر گرفت. شبیه به بینایی، شنوایی، چشایی، لامسه.»
همانطور که نمیتوانی تصمیم بگیری چیزی را نبینی یا صدایی را نشنوی، نمیتوانی جلوی آمدن افکار را هم بگیری.
یعنی حلزونم گرمشه؟
همیشه آغاز نوشتن برایم سخت است. همین را مینویسم و یکجورهایی از زیرش در میروم. بله. با خود تعارفی ندارم.
قهوه نوشیدم و به داستانم پرداختم. تمام شد. برای شاید بیست و چندمین بار خواندمش. بیاغراق میگویم.
احساس کردم ریتم داستانم تند است و در صحنههای احساسی به خوانندهی بیچاره مجال نمیدهم تا هضم کند. نمیدانم اصلا این چیزی که میگویم هذیان است یا درست؟
باز هم بازنویسی را آغازیدم. زیاد هم رنجآور نبود.
به دوستِ نادیدهای پیام دادم و گفتم به خودش سخت نگیرد. امیدوارم از حد خود فراتر نرفته باشم.
نامهنویسی که تخصص لناست اما در امتداد تمرین دگرگوییمان، نامهای نوشتم از آدمی شرمگین بدون آنکه از واژهی «شرم» استفاده کنم. اگر رویم بشود برای لنا خواهم فرستاد.
اندکی از رهی خواندم.
امیدوارم استاد تا اینجا نیامده باشد. یک سریال کرهای شروع کردم. بخدا میبینم تا مغزم کار نکند. 🫠
سری به کانال داستان کوتاه ۶ زدم و چند ورقی از «بادبان مرگ» خواندم.
چند صفحهی دیگر از «منحنی خلاقیت» خواندم.
برای چندمین بار مینویسم که تمرین استعاره را ننوشتم. بخدا استعارهام نمیآید. بهانه نمیآورم.
منتظر پاییزم هنوز.
همین گزارش را هم دو دور خواندم و بازنویسی کردم. مریضم؟
همین.
سال واژه: پذیرش
حلزون گزارش امروز، بیشتر از هر حلزون دیگری به من شبیه است. روی یک زمین سیاهِ شیب دار، زیر آفتاب گرم تابستان در حال تقلا کردن است. برای کار، برای زندگی یا صرفن برای بقاء…🐌
پرداختی های خود را از دیشب تا امروز انجام دادم. حتا برای راحتی کار با پشتیبانی بانک ام تماس گرفته و خواهان افزایش سقف کارت به کارت شدم. از آنجایی که همه چیز در مملکت ما بر اساس تفکر و تدبیر است، در خواست من امکان پذیر نیست چون بانک مرکزی این مبلغ را برای سقف پرداختی تعیین کرده است. به هر حال اطلاعات هر چند تا حدی غیر مفید به من افزوده شد.
پادکست دیروز را امروز بصورت کامل گوش دادم. نیمی از آن را دیشب گوش داده و طبق معمول خوابم برد.
خیلی وقت بود شعرهای احمدی را نخوانده بودم، نگاه شاعرانه ش خیلی زیباست.
کار امروز را با خستگی گذراندم. به محض اینکه رسیدم به وبینار نویسنده ساز پیوستم.
عصر استراحت کردم، چون امشب شب کار هستم.
شام هیجان انگیز پختم. حتا از دیدن آن حجم از زرشک روح ام هم شاد می شود چه رسد به جسم ام.
غذای گربه های بیرون را آماده کردم.
با گربه هایم رسیدگی کردم و یک دل سیر هر کدام را بغل کرده و بوسه بارانِ شان کردم.
زبان خواندم.
با دوست خارج از ایران، با این نت کوفتی کمی حرف زدم.
ظرف ها راشستم تا صبح که بر میگردم سینک تمیز باشد.
آماده شدم و قبل از رسیدن به محل کار، گربه های اطراف منزل را سیر کردم.
دوباره پادکست دیروز را گوش می دهم. نکاتی که استاد برای افزایش تمرکز گفتند نیازمند تامل است.
گزارش نیک
ارائه فردا صبح را آماده کردیم، ده نقطه خاص ایران از کوههای مریخی تا جنگلهای هیرکانی.
امروز برای سالواژهمان «تداوم» بعد از یک هفته غیبت رفتیم باشگاه.
صبح را با درسخواندن سپری کردیم.
تمرین شعرماهی را نگذاشتیم، وقتی خودمان دوستش نداریم دیگر چه انتظاری داریم؟
شاهین گازکلمه جدید ساخته: «شعار بانک ملیه»
امروزم کلی داستانک خوندیم، ولی نمیتونیم راجعبهش حرف بزنیم.
یه قسمت سریال مستند «چگونه ساخته میشود» دیدیم. فکر میکنم سالها پیش شبکه پنج پخش میکرد.
یک قسمت تنتن هم برای احسان کودک گذاشتیم تماشا کنه.
در اتاق مدیریت احسان، نمره معمولی را برای امروز در نظر گرفتیم.
سالواژهام: ویلویلی
۱. ارتباط با دوستان.
۲. رونویسی از روی بیگانهی کامو.
۳. دوختن پیرهن مامان.
۴. کوتاه کردن پیرهن خودم.
۵. برش زدن و رولت کردن یک شلوارک جدید.
۶. تلاش برای نوشتن شعر کوتاه.
۷. شرکت در نویسندهساز.
۸. شرکت در شعرماهی.
۹. انتشار روزانه در کانال تلگرام.
۱۰. تعریف چالش جدیدی برای شعر و مطرح کردنش با دوستم.
۱۱. گزارش نیک.
https://t.me/havirism
امروز ذهن به قول خودش در استراحت بود، حالا بود یا نبود را نمیدانم. سراغ نوشتن نرفت، فقط کتابی ورق زد و نگاهی به فایلهای مکمل جلسهی پیش انداخت تا خودش را آمادهی انجام تمرین کند. از باخ شنید و از اروین د. یالوم خواند. در وبینار نویسندهساز شرکت کرد و فهمید که برای درک بیشتر باید دیدش فراتر باشد، هر چیزی که او دوست دارد یا ندارد به معنای خوب یا بد بودن آن اثر نیست. روز هم به همین صورت سپری کرد، من هم کاری به کارش نداشتم .
خاب میدیدم با ماشین رفتهایم روسیه. برگشت ماشینمان از ببندی پرت شد و خراب. قایقِ درازی بهمان دادند که صاف بود.(انبارِ خوراکی داشت.) ما از دریای زمستانی میگذشتیم و من مدام خوراکی میخوردم. جایی بهمان حمله کردند و در حرکتی ماورایی دورِ خودمان خط کشیدم و شد سپر. بدترین قسمتش این بود که، همان لحظه میدانستم مسخره است.
سرم درد میکند. باز مجلسِ قهوهخورون.(بهانهاش البته)
پانزده تا فیگور. دست من کند، دیدارِ راوکیان و باز تکلیف. راحتترش از خابزنیست.
اولویتسنجیام تا سه شنبه لنگ میزند. سهشنبه و چهارشنبه فریادم. پنجشنبه روز تحویل است. تکلیفها زیاد میشود و هر هفته بیشتر. و من میفکرم که باید اولویتسنجی کنم. برای خاندن و نوشتن جا باز کنم و برای دیدارها استرس نکشم. سرِ هر استراحت نروم قسمتی سریال ببینم که باز بکشاندم به سریالی دیگر. و اینها همه سهشنبه چهارشنبه یادم بیافتند.
امروز دو فیگور کشیدم. چند صفحه شرمکاوی. دورهمیای ناامن، از نظرِ آدمهای جدید و مقابله با شرمم. هرچند برای ابرازگری امن بود ولی باز فرایندی داشت. بهترین ویژگیاش صحبت از احساسات بود. خودم را مجبور کردم. عاشقِ خودابرازگریام و متنفر ازش. در عین حال. سدِ ذهنیام است که میشکنمش. گاهی شکنجه است و گاهی لذت.
https://t.me/ReyhaneRabani
بالاخره بعد از دو روز زنده شدم که گزارش نیک بنویسم. کمردرد و تصویربرداری و گرمازدگی سرم را گرم کرده بود.
بیشتر امروز را افقی بودم. با چشمهای باز یا بسته.
صحبت طولانی با دو دوست داشتم. حل مسائل با مشورت همدیگر دوستی را دلچسبتر میکند.
دبوسی گوش میدادم. بنظرم آمد چه هارمونی عجیب و غیرقابل پیشبینی دارد. کاشف به عمل آمد که به همین معروف است.
پست کانالم را هوا کردم.
داستانهای کوتاه مهشيد امیرشاهی را میخوانم. هر داستان زبان متفاوت، شخصیت متفاوت و راوی جدیدی دارد.
استادی، روشهای پرسش موثرتر از هوش مصنوعی را آموزش داده بود. امروز با آموختههایم، روتین پوستیام را با او چک کردم. تا حد زیادی کاربردی بود. هم جوابهای او و هم روتین من.
کاری کردهام که مغزم میگوید درست بوده، دوستانم هم. مادرم هم. شواهد هم. تراپیست هم. قلبم هنوز دلش صاف نیست ولی.
حلزون جان دیگر کمر گرما شکسته. برو برای خودت آیسکافی بخر که چند ماه دیگر آرزو نشود برایت.
سالواژهام نوگرایی.
۱- بانک خوابم دشارژه شدهبود. امروز پر شد.
۲- در شبکههای اجتماعی دور پلیسی زدم.
۳- نویسندهساز را بودم. استاد و سحر فرهادی برایمان متل خواندند. ادامهنویسی هم حال داد. شاید فردا از دل ادامهنویسی مطلب مرتبی در دفترم یا گروه هوا کردم.
۴- داستان کوتاه کارگاه ششم را تقریبن تمامیدم. به عنوان تجربهی اول برای یک داستان حدودن ۵۰۰۰ کلمهای، بسیار از خودم راضی میباشم. برای انتشار داستان مشتاقم. البته تا روز آخر، متنش را صیقل میکشم. صیقلخور متنش ملس است.
۵- برای چالش داستانک، متنم را ارسال کردم. وسط ایدهپردازی برای داستانکهای جدید، یک ایده از تنور مغزم در آمد که به “کوچه” نامربوط بود.
۶- فیلم Backrooms را به همراه خوردن ۲۵۰ گرم تخمه دیدم. ایدهاش جالبناک بود. صحنههایی هم داشت که به خود ترسیدم.
۷- سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
انگار اربعین امسال را با پنیر پیتزا، توی تنور مرداد پخته باشند؛ گرم و کشدار بود.
غصه خوردم، رنجیدم، دردِ دل کردم، پیر شدم؛ ولی فهمیدم که باید ادامه داد؛ مثل حلزون.
امروز استاد شعرهای قشنگی خواند.
چند روز است توی پیوی تلگرام به او پیام دادهام، اما هنوز نخوانده است .
دلم میخواهد از این زندگیِ قِرتقِرتگوزنده، به جای زیباتری بروم.
#توتوله
🧷 امروز در واژهدان، «توتوله» را جستوجو کردم. نتیجه جالب بود؛ اسم بازیهای کودکانه آمد:
گرگمبههوا، طناببازی، بالابلندی، کشبازی، لیلی، الکدولک، جفتکچارکش، سرسرهبازی، عروسکبازی، گل یا پوچ، یکقلدوقل، آببازی، آسیا بچرخ، آفتاب مهتاب، اتلمتلتوتوله، اکردوکر، الاکلنگ، پازل، عمو زنجیرباف، غایبموشک، مادامیِس، پشتکچارکش و تاپتاپخمیر.
پشتک چارکش 🤔
جفتک چارکش 😬
امروز خوب شروع شد و بد داره تموم میشه. از دورهمی تخته نرد و بگو بخند، تا حال بد یکی از آشنایان که برخلاف روند بهبودی سر از آیسییو درآورد.
ظهر داشتم به این فکر میکردم که زندگی مثل تخته نرده. اگه با تاس خوبش هم بد بازی کنی بازم باختی. تاس بد هم کم نیست، تقریبا یازده دوازدهم. هر وقت به تاس دل نبستم و سعی کردم بهترین تصمیم در اون لحظه رو بگیرم حالم خوب بود بعدش، حتی اگه بازنده بودم. چون منتهای کاری که از دستم برمیومد رو انجام دادم. واقعا خیلی چیزا دست ما نیست، خیلی چیزا.
تنهای تنها بودم. درست مثل بیداری. ما همه تنهاییم. خودمان را به جمعیت میزنیم شاید گم شود این تنهایی. که نمیشود. توی خواب یقهم را میچسبد.
بهروز ترش کرده بود که فلان است و بهمان. به در میگفت که من بشنوم. جانم عزیزم میشنوم. اما نمیفهمم.
«فاجعهای در شکار» از جلد دوم مجموعه آثار چخوف را میخوانم. عجیب در خواندن کند شدهام. پیش نمیروم. البته کمی هم غرق واژهپردازیها میشوم.
مثلاً «روزنامه نوانخانه و غریبپناه خانه نیست»
«دیر پیوستن بهتر از هرگز نپیوستن است»
جلسه صفر کوچینگ عالی بود. لذت خاصی در تغییر لحن و صدای اوییست که دارد از خودش میگوید. در تماشای کاویدن خودش. انگار پرسشت چراغیست به درونش. انگار پرندهای دوباره بال میگشاید به پریدن.
با دوستی هم که خیال میکرد کوچینگ برای عزیزانش مفید است گپ زدیم. در آخر قرار شد با خودش جلسهای داشته باشم.
وبینار الهه خانوم با ویدئو کلیپ L’italiano شروع شد. هجوم خاطرات روزهای فرانسه خواندن. از کتابفروشی نشر باغ کالکشن موزیکهای فرانسوی را خریده بودم. بیشتر، آهنگهایJoe Dassin بود. چند تا آهنگ ایتالیایی هم داشت. یکیش همین آهنگ بود. یخبندان زمستان و تنهایی در آلونک کوچکم تو کوچهباغهای اوین با این آهنگها خاطرهانگیزتر شد. یادش بخیر، یادش بخیر. تو وبینار کلی از پیشفرضها گفتیم و شنفتیم.
شعرماهی حبهنبات بود. آنقدر خوش گذشت که خدا دلش نیاید عمر رفته حسابش کند. شآهرُخ کَلآنتَری، میتیکومآن نیمفاصله است.
آدمِ روز:
حساسی به واژهها، به عناوین، به نامها.
شاید نویسندهی یک اثر، بی هیچ زمینهای و فقط از روی سلیقه نامی به یک شخصیت داستانی داده باشد. یا به اشیایی مکرر اشاره کند، بدون منظور، اما تو دوستداری جستوجو کنی مفهوم هر عنصر را در داستان.
به نظرت میشود به ناخودآگاهی پی برد که شاید حتی خودِ نویسنده هم پی به آن نبرده اما در لایههای زیرین داستانش از آن بهره برده.
بازی جالب و مفرح و بسیار آموزندهای است برایت.
حداقل برای تو مهم است که بعدها در داستانهایت، هم از مفهوم سطحی آن واژه بهره ببری هم مفهوم ناپیدای آن.
همین هم کششِ بیشتر ایجاد میکند هم آن رازآلودیای که دوست داری را در داستانهایت وارد میکند.
روز تدوینگری مبارکت باد!
اشتباه نکن، در تقویم جهانی، امروز روز تدوینگران نیست، سهشنبهها برای تو روز تدوینگریست و چه لذتی دارد دوباره شنیدن صحبتهای دوستانت حین تدوین.
توجه که میکنی بعضی از صحبتها، از توجهت خارج شده و حالا با دیدن فیلمهایشان، خیلی بهتر میشنوی و عمیق میشوی در واژههای آن.
با همهی صحبتها موافقی؟ معلوم است که نه، گاهی صحبتها مغایر با باورهای تو است اما تو وظیفهی سانسور نداری. حداقل تا آنجا که بتوانی سانسور نمیکنی.
نظر همه باید شنیده شود، باید به چالش کشیده شود و شاید درست باشد. به راستی چه کسی درست و غلط را میداند؟!
آدمِ شب:
سعی میکنی بخشهای مختلف گزارش نیکت را که طی روز، خُرد خُرد نوشتهای، هضم کنی.
ماندهای نیک است یا یک روایت روزانه از محتوایی که برایت مهم است، یا چون عاشق روایتی، اینگونه مینویسی.
حالا که بخش نخست نوشتههایت را خواندی، متوجه شدی دنیا انگار به دو بخش بالا و پایین تقسیم شده.
آدمِ روز بودی و با تمام توان داشتی سعی میکردی که بشود.
و این آدم شبی که هستی، میبینی که گاهی هرچه میکنی، نمیشود، که نمیشود، که نمیشود.
انگار دنیا، حلزونیاست بیپایان، که تنیده شده در هم.
انگار حلزونِ گوش آدمها کِز خورده و قصدِ شنیدن ندارد.
آزادنویسی روز به دادت نرسید. بغض میانش دوید و برگهها را شورآب بُرد.
شبنویسی شاید این جانِ خستهات را آرام کند.
( کاش بالهای شکستهات، قدرتِ پرواز داشت.)
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
دیشب غش کردم از خستگی و تا صبح خواب سلول و تست و آزمایشگاه میدیدم. نمیفهمیدم مشکل کجا است که جواب نمیگیرم.
اصلاً مهمتر از هر تکنیکی این است که بتوانی کار کردن و نتیجه نگرفتن را تحمل کنی.
صبح رفتم آزمایشگاه. بچهها هم آمده بودند. روز تعطیل از روزهای عادی هم شلوغتر بود. شروع کردم به کار.
خوب جلو رفت. دیروز دستم در شمارش سلولی راه افتاده بود و امروز سریع شمردم. روند درستی داشت و خیلی خوشحال شدم.
تا عصر ماندم که نتیجه را بخوانم. آخر کار باز نتیجهی خوبی نگرفتم ولی فکر میکنم فهمیدم که دقیقاً کجای کار ایراد دارد. از فردا بیفتم به جان آن یک تکه ببینم درست میشود.
https://t.me/f_mahmudpur
نمره روز : ۴ از ۱۰
نه این که حوصله نداشته باشم بنویسم، امروز کار نیک خاصی انجام ندادم
۱. ساعت یازده و نیم از خواب بیدار شدم
۲. ساعت دوازده و نیم آماده شدم و ساعت یک رسیدم سر کار. کارای معمول رو انجام دادم کار خاص و هیجان انگیز و مفیدی در کار نبود
۳. موقع نوشتن گزارشام ایرپاد گذاشتم توی گوشم و از وبینار جا نموندم
۴. یه جوری با همکارم غیبت عالم و آدم رو کردیم که گناهی در عالم نموند که نشسته باشیم
۵. برگشتم خونه و فقط کالاف بازی کردم تا الان(حتی یک کلمه هم ننوشتم و نخوندم)
۶. الانم اینو بنویسم بازم میخوام برم گیم بازی کنم
این داستان: حلزون و راهپیمایی اربعین.
لیست بالابلند داستان کودک را امروز نهایی کردم و فرستادم واسهی مبینا. نمیدونم قراره همش بارگذاری بشه توی سایت مدرسه یا تعدادیش. حتما بعدها اضافه هم میشه بهش.
تمرین شعرماهی را بعد ازچند ساعت فکر و بالاپایین گذاشتم توی بخش تمرین کانال.
مورد قبول واقع شد.
کلی نقاشی کلاساولی نگاه کردم و کپی.
رفتم نویسندهساز از مَتَل حرف زدم. خوش گذشت ولی فهمیدم هیچی نمیدونم ازش. دوس دارم بیشتر بدونم از کتابهای معتبر. نه از گوگل.
زبان هم خوندم.
الان میخوام گوشیمو خالی کنم. ظرفیت نداره. بعدم مغزم داره میپکه از بس شلوغه.
راستی
استاد
دکتر
لطفا
مرسی
بای.
دو سه روزی در طول روز گزارش نمینویسم. دو سه هفتهای فقط تایپ کردن در ورد و آخرش هم اثلاح. در حالی که باید تو کاغذ نوشت تا پاکنویس کزدن هم ببشتر شود. امروز داستان کوتاه را کامل که نه اما یادااشتهای این چند روزش را مینویسم. فردا کامل. پنجشنبه هم پاکنویس و وارد کردن در گوشی. امیدوارم تا ان موقع فرصت باشد. آزادنویسی امروز کم بود. ایده هم نداد. خشم و اینها را هم ول نداد رو کاغذ. آره، این دفعه بدون فکر به مدل نوشتن دارم مینویسم. اللهبختکی. چند جملهی نامعمول بهم داد. کاری هم نمیشود باهاش کرد اما دوست دارم این جملات را. خوش ندارم امروز از کارهای مفیدم بگویم. نه که نکرده باشمها. کرپهام. تا اینجای روز چند کاری کردهام. کانا همسفران و گزارش نیکهایشان. مشاورم دیشب زر زد که کلاسهاس متفرقه و غیره فقط تا مهر. گمشو بابا. مدرسهی نویسندگی فقط کلاس نیست. خانه است. اگر همسفران و وبینارها را نه ماه تمام بگذارم کنار میمیرم. مشخصن اغراق ولی خب میشوم یک چیزی مثل دی و بهمن. راستی چی میخاستم بگویم؟ نمیدانم ولی امروز ریدم به وقتم با مانگا خاندن و له تخمم نیست و فقط کمی عذاب وجدان دارم که چرا عذاب وجدان ندارم. گاه به این نتیجه میرسم ذاتن ادم پفیوزی هستم و از این نتیجه خوشم میآید بعد میبینم نه. برای پفیوزی باید هنوز شاگردی کنم. از کی؟ نمیدانم. میخاستم بگویم از یک همسفر بعد دیدم تو همسفران پفیوز نیست. در همسفرانی که میشناسم نه. شاید مرادپور باشد. هر چند در حد استاد پفیوز نیست. ای وای گویوم در گزارش نیک چرا اینقدر چرت و پرت میگویم؟ باید فقط از کارهایم بنویسم. میشود گزارشی هم راه بندازید به اسم کصشرهای مغزمان؟ اوسکلونتر کص درست است یا کس یا کث؟ هر وقت شیوا را میبینم یاد جوانیهای خودم میافتم. درست که تازه یک ماه ازش کوچکترم اما مرا دوران جوانیم میاندازد. پر از نیروی زندگیست. به قول باده شور جوانی. اینقدر خوشم میآید چزت و پرت بنویسم. اصلن ایسمی به وجود میآورم به نام کصشریسم. بعد هم تو کتابها در مورد مکتبم بنویسند:« این مکتب هنری واکنشی است به دنیای ماشینی. به جنگها و دولتهای مسبتدد. پیروان این مکتب اژ انسانهایی مینویسند که….» چرا باید بنویسم آدم و نه ادم؟ بعد از این همه مدت چشم به خیلی از کلمهها عادت کرده. بدون کلاه هم میداند چگونه بخاند. وبیکار رفتم. بعد از دو سه روز روی ماهش را دیدم. الهی قربونت بروم. تعارفهای الکی. اول برای ایلاه عروسی گرفتیم. گفته بودم که با خودش ازدواج کرده؟ در طول روز دارم مینویسم ولی باز یادم نیست چه کارها کردم. کانال و گزارشها را نگاهیدم. نگریستم. دیدم. هر کوفتی دیگر. روزگفتارگرفتم اما نفرستادم. فقط دوست داذم حرف بزنم همین. یعنی خب هی دستم میخورد و ظبط نمیشد. هیچ وقت نفهمیدم ظبط یا ضبط؟ املام ضعیفست. گفته بودم که معلم اول دبستانم از زنگ کامپیوتر و هنر مرا میکشاند تا الفبا یادم دهد؟ گفته بودم به خاطر ت و ک چه قدر نمره از دست دادم؟ گفته بودم چه قدر خنگ بودم که ضد بار از جدول ضرب نوشته بودم و یاز راهنمایی با انگشت حساب میکردم؟ گفته بودم کلاس شش مسئلهای در ریاضی را هیچ وقت نفهمیدم و برای امتحان خفظش کردم؟ از این مسئلهها راهنمایی هم بود. مثلن جمع صدتا عدد که وسطشان نقطهچین. فرمولی داشت. یعنی هر کسی فرمولی میگفت و من هم گیج. تازه هیچکدام از فرمولها برای همهی این نوع سوال کار نمیکرد. تا اینجای روز کتاب نخاندهام تف بر من. البته اگر کتابهای درسی را حساب نکنید. خاندن از هنر را دوست دارم، حتا به ثورت آکادمیک اما از خرخونبازی خوشم نمیآید. راهنمایی خوشم میآمد. حتا تا حدی در دهم. یادم رفت بگویم امروز کلهام داغ نکرد. فقط چند دقیقه. درد هم مه خب همیشه میکند ولی دیگر وحشتناک نبود. مثلن نویسندهام و باز تنبلانه از صفت استفاده میکنم تا با تشبیهی چیزی توصیف کنم. میدانم انتر و پاراگرف برای اذیت نشدن چشم است اما… قبلس بگویم فصاحت به کمرم بخورد. مدیانید اگر فکر کنید که از قصد و برای ساختارشکنی دارم میرینم. نه فقط میرینم چون ریننده هستم. خوشبختم. بدبختم. خداحافظ. احساس میکنم الان اوسکلونتر میگویی:« بسه هادی. هر چی به ذهنت میاد که نمیخاد بنویسی. اینجا گزارش نیکه نه آزادنویسی. شور یم چیز را در نیار.» خب دیگر چه چرت و پرتی بگویم؟ برو کار کن به جایش و بیا بنویس. راستی میخاستم بگویم با انتر خثومت شخصی دارم. ادای دیانا را در نیاورم. اشتیاه تایپی بود:« ث». با این حال خثومت هم خوشگل است. خسومت اما نه. یادم رفت بگویم آشپزی هم کردم. همان همیشگی. فقط این بار مرغ را کباب کردم. سس هم درست کردم. نمیدانستم سس چی و چندتا چیز را قاطی کردم و کمی گذاشتم رو اجاق. فقط قابل خوردن بود. آردش زیاد بود. میتوانستم بنویس آردش هم زیاد اما ننوشتم. نمد چرا. تنها کاری که در مورد داستان کوتاه انجام میدهم همینست:« نمد چرا» میخاهم خارج از درس و مشق در مورد هنر بخانم برای همین مقالهای خاندم از ارفیسم. خاستم بخانم. بعد از چند صفحه دیدم از مقالههای دانشگاهیست. یک صفحه از افول خاندم. همش به خاطر خردهعادتهاست. خدا پدرت را بیامرزد. خدا سوزان روشن را بیامرزد. خدا هدایت چوبک را نمیدانم چه کند. اگر خاست بیامرزد اگر نخاست هیچی. باید بروم یادداشت بنویسم تا قبل از آنکه ساعت دوازده شود و اثر سحر از بین برود. هر چند چنین نمیشود. بخشی از یادداشتم میماند. بعد پرنسس دنبال دختری میگردد که پایش در یادذاشت جا شود. به گمانم باید در نوشتن چرتهای ذهنم مرزی بگذارم. نوشتم. باهت حال کردم. هر چند ساختار نداشت. همان گزارش نیک دیشبم با خدفیات و اضافیات و تغییرات. احساس میکنم قبل از نوشتن یادداشت کار دیگری هم کردم یا چیز دیگری هم میخاستم بنویسم. یادم نیست با این حال. راستی چرا غزاله اودافظ میکند اما سلام نمیکند؟ زود بفرستم گزارش را تا دوازده نشده.
امروز صبح صبحانه چای و کره و پنیر خوردم.
تمرین دیالوگ و صحنه را آنقدر ویرایش کردم که گُرگیجه بنفش گرفتم و بلاخره ارسال کردم.
فیلم دیدم.
به کتاب خواندن و نقاشی نرسیدم.
امروزم فقط دویدن بود.
مهمانی قوم شوهر، آن هم پنجاه نفر.
آب ننوشیدم.
روزم را با سردرد به شب رساندم.
نمره ۶ از ۱۰
گزارش ِ نه چندان نیک.
گزارش نیک ۸۴ فرح
اربعین هست و من در کانال ماهوارهای امام حسین سیر میکنم. و دعا میکنم برای نزدیکانم مادرم، خواهرانم و برادرانم و فرزندانم و دوستانم و هموطنهایم که سالم و شاد باشند. برای همه دنیا صلح و آرامش میطلبم.
✍️شروع به نوشتن روزانه نویسی و مطالب و تایپ چالشهای نوشته شده و سریع در وبینار دیروز میکنم، تا در کانالم و در کانال جدید نویسنده ساز بگذارم.
آیپد مثل همیشه بازی در آورد و به اینترنت خونه وصل نشد تا عصر. باید کمکم عادت کنم به لبتاپ قدیمی دخترم عادت کنم و از سر این “آیپد” اپل، دست بردارم.
ناهار نذری به آتلیه استادرضایی، معلم نقاشیام در بام سعادت آباد و مهین جون دوستم دادم. بعد از مدتها آنها را دیدم.
✍️ عصر در وبینار نویسنده ساز طبق هر روز شرکت کردم و آزاد نویسی و ادامه جمله های ناتمام را نوشتم. عاشق اینجور چالشها هستم.
✍️فیلم آدم برفی (اکبر عبدی) را با دخترم دیدم.
دست و صورتم شستم. وضو گرفتم. کمی به خودم رسیدم، نماز خوندم و چیزکی خوردم تا آماده کلاس شعر ماهی بشم. انگار کلاس حضوری است. مختصری آرایش کردم. و مثل بچه مثبتها دستبه سینه نشستم.
✍️شب شعر سهشنبهها شعر ماهی را شرکت کردم. عالی بود. امشب موضوع ترانه بود. چه موضوع خوبی. همیشه کلی سؤال داشتم، که فرق شعر و ترانه چیه؟
✍️گزارش نیک و روزانه نویسی بعد از پایان پر نشاط دوسه ساعته کلاس شعرماهی، انجام دادم.
✍️نوشتن در باره حلزون مدرسه نویسندگی:
چقدر دلم سفر میخواهد. مثل حلزونمون که در راه سفره ، و آفتاب هم حسابی عرقشو در آورده. خوش به حالش.حالشو خریدارم.
نیکنوشتِ امروزم
۱۳ امردادجانم در ۱۴۰۵
همزمان گزارش نیک مینویسم و هوش و گوشم گرم به صدای استاد است.
من کتابِ « چنین کنند بزرگان» را دارم.
طنزی فاخر و آموزندهست.
ویل کاپی نوشته و نجف دریایندری هم کتاب را ترجمه کرده.
من چند سال پیش یک نسخهی بسیار قدیمیش را از یک کتابفروشی در پارک لاله خریدم.
آقای کلانتری یادتان هست آیا؟؟؟
شما ما را بردید آنجا.
دوبار خواندمش.
یکبار روزگاری که نازِ فکاهه به نوشتهها میدادم.
و بار دوم، تابستان ۴۰۵ میان بمب و موشک و جنگ.
شاید بروم و نسخهی چاپ جدید را هم بخرم.
استاد کلانتری جان، دَمِ شما و دم دریایندری و همچنین ویل کاپی گرم.
امروز عادی و جفاپذیر گذشت.
جفایِ گذری بیمحابا و سخت و سفت همراهِ هر لحظه بود.
مداومت و پیوستگی همچنان وارد ثانیههای امروز میشدند .
معهذا،
علیرغمِ همهی کوشیدنم،
اینک رنجیده و ناخشنود، کتاب کمالگرا نباشیم را برای مراقبت از خودم ، بازخوانی میکنم.
تماس تلفنی با مامان خانوم به دیداری حضوری بدل شد.
چقدر بهتر از آنلاین است.
فیلم ندیدم.
پیادهروی نرفتم.
نویسندهساز را هم ۱۱/۵ شب شنیدم.
هم خانم فرهادی مرا خنداندند و هم روخوانی کتاب «چنین کنند بزرگان» عالی بود.
تشریف بیارید به 👇🏻👇🏻
https://t.me/ghesehaye_shokouh
-میکس گوشیدن و دیدن وبینار دیروز و امروز به سیاق اجرای سمفونی چندکتابی صابهاشم با خروجی هیبریدی.
ادامهنویسی: وقتی بهتر مینویسم…
وقتی بهتر مینویسم که از مقایسه خویش با دیگران برهم. توی لاکم باشم. فقط بنویسم و بنویسم؛ رها و ناهشیار.
وقتی بهتر مینویسم که به اخبار ناخوش گوش ببندم و بیندیشم هرچند کودکانه، هرچند احمقانه، به آرمانشهری تهی از دسیسهچینیها برای آب و نان خاکی بیشتر.
وقتی بهتر مینویسم که عینک طنز به چشم زنم تا اشکهایم را نبینند و ببینند فقط لبخند رولبانم را برای بهسخرهگرفتن زخمها.
خواندن شعرهای احمدرضا احمدی شاعر پرکار.خواندن شعر “صعود مرگخواهانه” از یدالله رویایی.
روایتی اروتیک. تفرج در دورتریناقصینقاط درز و دالان خود و یار. فریم به فریم لذت حس و جسم. اما به هجو نمیرود که هیچ در زرورق خیال، شکلاتی میشود.آن هم شکلات سوئیسی با لیکور.
باز هم ادامه نویسی: ذهن من مثل…
ذهن “من مثل پشمکوارفته است”. حرف دبیر جبر سال دوم دبیرستان آقای “م” با چشمهای وقزدهی سبز. با کتوشلوار خوشدوخت دستهاش را از هم وا کرد و به حالت مسخ چشمدوخته به هوا گفت. عزرائیل مجسم همچین که وارد کلاس میشد، بوی ادکلنش بازخواستمان میکرد و تلپتلپ قلبمان میزد.
میگفتند دبیر حاذق و ماهریست. ما که چیزی ازش ندیدیم جز عربدهی چالهمیدانی و شکنجه. گویا با مدیر اوضاعش شکراب بود و لجش را سر ما در میآورد. آنسال هیچی از جبر نفهمیدم. اجازهی نطقکشیدن؟ هه سرخوشید والا. اجازهی نفسکشیدن نداشتیم چه برسد به سوال پرسیدن از درس. هنوز تو کلاس آمدهنیامده لیچارپیچمان میکرد که گاوید و خنگید و از این خزعبلات. حالا من چه میکردم برای جانبدربردن از این قابضالارواح؟ سرآستینم را بو میکشیدم. نمیدانم کجا فسنجانمالی شد و بوی خورشت گرفت. دو ساعت کلاسش از اضطراب گشنه میشدم و بوی فسنجان آب تربت میشد برای وحشت قبض روحم. بهخاطر بوییدن یکسال ژاکتم را نشستم. آنسال به سیاق سال بلوا
سال فسنجان- ادکلن نام گرفت. حالاهم بعد سالها با بوی آن ادکلن آشنا توی پاساژی قلبم ویبره رفت و هنوز هم بوی فسنجان حالیبهحالیم میکند.
میبینی ادامهنویسی چه میکند؟ به خاطره میانجامد یا شعری، داستانکی. حالا هرچی. مهم نیست. مهم نوشتن است. وقتی اوضاع خیلی خطخطیست مثل همین روزها یک رخداد کوچک و حتی احمقانه میتواند تلنگر ادامه دادن باشد و تابآوری. حتی یک خاطره فسنجانی.
توصیههایی برای تمرکز شد ازجملهخواب کافی و وافی، ارتباطات کارآمد با دوستان و هماندیشان. پرهیز از هر حواسگریزانکنندهیی، حتی رسانههای مجازی و…
– میخواهم برای فردا بعد سهسال، وزغی بجهم بیرون از جوی قرنطیه. باعث و بانیاش برادزادهام. طفلکی هوس لازانیا دارد تو خانه خمیر و پنیر پیتزا ندارم. شاید بروم بخرم و بپزم. تنها کاری که از دستم برایش برمیآید. نسل زِد است دیگر. سرخورده و کلهخراب و گمآینده
– دیشب مابین قسمت اول سریال شوگر خوابم برد. اگر بشود امشب کامل ببینمش.
-تمرین داستانکم عاقبتبه خیر نشد. ببینم فردا در آخرین مهلت میتوانم داستانکی بنویسم یا نه. مهم لذتبردن از چالش است، بقیه را بیخیال.
– بیمقدمه زارپ شایدم آخ… بهمانند”صعود مرگخواهانه”ی رویایی:
ما کونسوختگانیم.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صفحات صبحگاهی را نوشتم.
کتاب بازی موقعیت را تمام کردم. انتخاب سالواژهام از این کتاب است که بسی دوستش دارم. به گمانم اولین کتابی بود که بیشترین هایلایت را برایم داشت. خطبهخطش را دوست داشتم. دانستن از مغز پستاندار و تفکر و دفاع آن، باعث شد که در رفتار روزمرهام دقیق شوم و بازی پستانداریام را بهتر بشناسم.
نویسنده ساز را بودم. آزاد نویسی داشتیم این بار با این جملهها: «هیچ پشیمان نیستم که» و «ذهن من مثل».
از چی پشیمان نیستم؟ شاید اون دورهی کوچِ زاقارتی که در تلگرام شرکت کردم و بابت هزینهی ثبتناماش یکی از طلاهایم را فروختم. فشار مسخرگی آن دوره باعث شد که به نویسندگی و نوشتن که از علایق کودکیام بود رو بیاورم و با مدرسهی نویسندگی آشنا بشوم و الان اینجا باشم. پارادوکسیست بین آنجا و اینجا.
امروز جلسهی سوم شعرماهی بود. چهقدر شعر بچهها را دوست داشتم. خلاق و نوآورانه. از وقتی که آقای کلانتری گفت: «اول از همه شعر نوشتن باید برای ما لذتبخش باشد» جور دیگری به شعر نگاه میکنم. قبل از آن شعر بیشتر برایم تکلیف کلاسی بود.
طبق معمول سارا منتظر است تا نوشتنم تمام شود و با هم حرف بزنیم و بازی کنیم. راستی امروز موقع آبیاری باغچه با سارا از مورچهها گفتیم. از خانوادهی مورچهای و محله و شهر مورچهها.
https://t.me/mahnaz_roointan
گزارش ۸۳
۱۳ مرداد
🧠اجبار به دورکاری در یک روز تعطیل
🧠بسی بیانرژی و بیحوصله
🧠صفحات صبحگاهی
🧠تا عصر درگیر جلسات آنلاین مشاوره
🧠تمرین ورزش بسی طاقتفرسا
🧠رسیدگی به گلهایم
🧠آزادنویسی و انتشار قسمتی از آن در کانالم
🧠خاندن دو فصل از کتاب وقتی زندگی ساز مخالف میزند
🧠حضور در کارگاه شعر و جلسه بازخورد
https://t.me/fahimsaadat040
روز شروع میشود بدون گذشتن شب.
هنگامی که سفر، خواب را میدزدد.
سیرتاپیاز روز با عنترنت.
قطع میشود.
باز وصل میشود نصفونیمه.
تکلیف مدرسه چه میشود؟
سفر و تکلیف شعرماهی و بسته بودن راه ثبت شعر سهسطریام.
و هنوز جاده و وبیناری که نمیروی و دنگدنگ هشدار ذهنت و ناچاری به صبوری و بستهبودن راه شروع.
و باز جادهای که نمیرسی و کلاس شعر۱۲ و عنترنتی که قطع میشوی مدام.
واقعا تکلیف مدرسه چه میشود؟
مصممبودنم دلخوشم میکند به ماندن
https://t.me/manesehchtgrh
سالواژهام: نظم
📚از این راهش نیست خواندم. ادامهی بحث درونگرا و برونگرا بودن. برونگراها شبکهسازی میکنند. این نقطهی قوتشان. اما درونگراها اگر شبکهسازی بکنند حتی بهتر عمل میکنند. حس بدی پیدا میکنید با این کلمهی شبکهسازی؟ پس اینطور فکر کنید که دوست پیدا میکنید. صرفا با دهنده بودن و کمک کردن بدون چشمداشت. با نشان دادن نقاط مشترک و زمان گذاشتن و دعوت کردن به یک فنجان قهوه.
👩💻وبینار بودم. وسطش نتم ته کشید. اما جاهایی که شنیدم این کارها را کردیم: آزادنویسی و ادامهی جملههای هیچ پشیمان نیستم که… و ذهن من مثل…
دومی نتایج غیرمنتظرهای برایم داشت. مثل بیرون آمدن از خودم و از بالا نگاه کردن. دیدن تصویر کلی. این شروعها را نگه میدارم شاید دوباره نوشتم.
و اینکه کتابی خواندیم که طنز داشت و تاریخی بود. دوستش داشتم.
💢یکی از راههای شبکهسازی تجدید رابطه با دوستان قدیمی بود. این کار را هم کردم. قرار انیمهی سینمایی دیدن با دوستی انیمهباز و جواب دادن به اشکال یکی دربارهی امتحان.
📖درس خواندم خوب. امتحان فردا را مرور کردم و نمونهسوالها را کامل دیدم. از امتحان بعدی هم خواندم چون وقتش کم بود. حالا میروم به ادامهی درس.
امتیاز: ۷.۵
دیدن فیلم L’amour ouf. شاید کمی اسپویل. شروعش من را غمگین کرد، باورش کرده بودم. تا آنجا که بفهمم اوضاع جور دیگری بوده فیلم برایم آبی بود. مردن عاشق، یا مردن معشوق همیشه سنگین است.
عشق نوجوانی. وقتی پسر رفت و وارد جریانات دیگر شد، وقتی دیگر آن شیشه را جلوی پنجرهی کلاس تکان نداد، خشمگین شدم. دلم برای دختر سوخت که با آنهمه عشق قرار بود ناامید شود و بیاعتماد. و آن گریههای راه بازگشت. و همهی آن ناامیدیهای سالهای بعد. پسر هم لابد چارهای نداشته. فکر چی میکرد؟ پول، قدرت. شاید هم داستان اولی که نشان داد واقعی باشد. از سرنوشت پسر. نامزد دختر هم گناهی نداشت. چرا روابط اینقدر پیچیدهاند؟ این احساسات کوفتیِ قشنگ. عشق آدم را احمق میکند؟ چرا از پسر از همه بیشتر بدم آمد با اینکه او خیلی زیبا بود. مثل همان کودک شری بود که اول فیلم نشان داد.
داستانک نوشتم برای چالش و فرستادم.
رمانجا را شنیدم.
کتاب «عادتهای خودمراقبتی برای زنان شاغل» را خاندم.
نوشتم.
بازنشر یکسری پستها برای کانال آموزش بهداشت. صبح خاستم بروم کارهای عقبمانده را در سیب انجام دهم، باز نشد، جاست اینترانت.
نویسندهساز را بودم.
دورهی شعر.
تیک زدن عادتها.
سال واژهام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰
-امروز روز سردردهای ممتد بود که انگار تمام نمیشد، از ظهر شروع شده بود و تا شب ادامه پیدا کرد.
– صبح صفحات صبحگاهی نوشتم.
– دو داستان از دوستان نویسندگی خلاقم را در سایت خواندم و بازخوردی برایشان ثبت کردم.
– در حین تمیز کردن خانه جلسهی چهارم نویسندگیِ خلاق را گوش دادم چون در جلسه حضور نداشتم. نامم را از دهان استاد میشنوم از آن جهت که گمان میبرد مبادا مثل جلسه قبلی که موضوع نثر استعاری بود دوزاریم کج بیوفتد.
– در گرمای وحشتناک بیرون که درون خانه را لب نصیب نگذاشته بود نهار درست کردم.
– گروه تلگرامی برای دوستان نویسنده خلاقم درست کردم تا دور هم بنویسیم
– به گلهای تشنهام آب دادم.
– سریال گمشده (GONE) که همسرم برایم پیدا کرده بود در ژانر جنایی تا انتها دیدم، شش قسمت بود. بازیگران بازیها خوبی داشتند، مخصوصا شخص اول داستان که نامش مایکل بود، میمیک صورتش در بیان احساس غم یا حتی جدیت یا فرو خوردن عصبانیت بسیار عالی بود.
– در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و دو آزاد نویسی موضوعی داشتیم با موضوعِ(من هیچ پشیمون نیستم….)و (ذهن من مثلِ…) ما بین این دو موضوع استاد پاراگرافی از کتاب طنز (چنین کنند بزرگان از ویل کاپی با ترجمه اقای دریابندری)خواندند.
– بعد از وبینار با همسرم چای نوشیدیم و تیرامیسویی که دیروز درست کرده بودم.
– دوستان همسرم برایمان نذری آش رشته آوردند و من سهم خودم را خوردم.
– به حمام رفتم تا هم چسبندگی تنم را بشویم و هم کمی سردردم تسکین پیدا کند.
– کلی ظرف شستنی در سینک صدایم میزند و خودم را به نشنیدن زدهام و مشغول نوشتن گزارش نیک میشوم.
– ظرفهایم را ششتم و صدایشان قشنگ شد.
– گاز را هم تمیز کردم تا دلگیر نشود.
– به یاد دوران مجردیام هندزفری در گوشهایم گذاشتم در کانال دیالوگ باکس موسیقی از گروه بلومیا گذاشته شده بود بنام (صدایم کن) و قفلی امشبم شد برای بارها و بارها گوش دادن ریتم موسیقی وکلمات، خوشم آمد.
– سردردم محو شده و خدا را شاکرم.
شب خوش 🌛 ☁️
۱- جملهی امروز: غم، قلب آدم را شخم میزند و آماده میکند برای پاشیدن بذر عشق.
۲- خاطرهی امروز: شورت پروفسور افتاده بود پشت شوفاژ. (قبلن در این خانه یک پروفسور زندگی میکرد. از کجا میدانم؟ از عکس بزرگی که از او به دیوار وصل بود. چرا یک مرد باید عکسی به این بزرگی از خودش به دیوار آویزان کند؟ آن هم مردی که ریش پروفسوری دارد؟ یک جای کار بدجوری میلنگد. در حالت معمول از چنین مردی باید کاملن فاصله گرفت، حتی اگر سلبریتی هم باشد چنین حرکتی مشکوک است. اما چون من به آدمها خوشبینم میگویم حتمن تابلو را دوستدخترش برایش تهیه کرده بوده و او ناگزیر بوده که آن را به دیوارِ وسط سالن آویزان کند.) وقتی خانه را تمیز میکردم شورت پروفسور را پشت شوفاژ پیدا کردم و بطریهای عرقیجاتش را بالای کابینتها. به نظرم پروفسور چیزهای استراتژیکی را جا گذاشته بود.
۳- حکایت امروز (به رسمالخط کتاب): «شخصی دعوی خدائی میکرد او را پیش خلیفه بردند او را گفت پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبر میکرد او را بکشتند. گفت نیک کردهاند که او را من نفرستاده بودم.» بسیاری از حکایات عبیدجان زاکانی ۱۸+ هستند.
۴- آدم امروز: پسری بسیار جوان با چهره و ظاهری بسیار گیرا که شیرینیپز ماهری در یک قنادی بود. آدم لذت میبرد از ارزشی که بعضی آدمها برای خودشان و زندگیشان قائل میشوند.
۵- اتفاق امروز: مهمان ناخوانده از ساعت ۴ تا ۱۰ شب. با اینکه وبینار در گوشم بود اما عملن هیچ نفهمیدم. البته کارهای برنامهریزی نشده خیلی اوقات بهتر از کار درمیآیند.
۶- شعر امروز:
«ما شعلهٔ شوق تو به صد حیله نشاندیم
دامن مزن این آتش پوشیدهٔ ما را»
-وحشی بافقی
۷- حس امروز: رضایت.
۸- فکر امروز: بسیاری از خاطرات پررنگ آدم در معاشرت با دیگران ساخته میشوند. روابط که حذف میشوند خاطرهها هم شکل نمیگیرند.
۹- قدردانی امروز: روابط سالم، به دور از غیبت و طعنه و انتقاد.
۱۰- پایانبندی امروز: الهی شکرت…
گزارش میگ میگ
امروز برایم یا کاخی خواهم ساخت یا خواهم پاخت بود.
روز تعطیل بود و خب از تخت جدا شدن سخت بود. بیداری را با نوشتن داستانک کوچه شروع کردم. قشنگ کوچه به کوچه، در به در شدم، تا داستانک بخور نمیری شکل گرفت.
هفتاد و هفت صفحه از کتاب «اول عاشقی» را خواندم که فردا جلسه نقدش در راه است.
وبینار استاد را بودم و تمرین شعر میکردیم با فرشته و الهه در گروه.
وبینار الهه را بودم. شام را خوردم.
جلسه شعر و بازخوردش را هم بودم. از ترانه خوانی استاد بسی لذت بردم.
با بچهها سطح خورد موضوع تخصصی را خوندیم و نوشتیم و تیک زدیم. این عملگرا شدن را دوست دارم. خیلی زیاد نه کم.
| گزارش: همه چیز چسبان بود
_به ورزش گرویدم. خودم را دستش سپردم تا مرا آرام کند.
_آزادنویسی کردم و لابهلایش متنی برای انتشار نوشتم. باید کمی سروسامان میگرفت. دستی به سرورویش کشیدم و در کانالم نشرش دادم.
_برای داستان کوتاه جدیدم، مقالهیی خواندم. باز داستان را ادامه دادم. به انتها رسید اما باید باز هم رویش کار کنم. عجیب این دوره بهم دارد کیف میدهد. کیفور میشوم.
_غذا درست کردم. ماکارونی. با ترشی بادمجان. چرا اینقدر میچسبد؟
_بازخورد شعر به خوبی برگزار شد. هفتهی بعد اما بیچارهم. گرفتارم. ماندم چهکنم.
https://t.me/elireine
سالواژه: ریسکپذیری
– باید به فکر یک پروژه جایگزین برای سئو باشم چون آخرین ماه پروژه است.
– مطلب هفتۀ قبلم در روزنامه چاپ شد و امروز تحقیقاتی برای مقالۀ هفتۀ بعد انجام دادم.
– به تقلید از اسماعیل خویی چند پاراگراف نوشتم (تمرین سمپوزیوم).
– شوک کنسلشدن پروژه چنان سردرد و سرگیجهای برایم آورد که وسط وبینار نویسندهساز خوابم برد.
– کمی دربارۀ اسکریپت بعدی یوتوب مطالعه کردم.
– چهار قسمت از سریال پنتهاوس دیدم.
معنابخشی به دادهها در تصمیمگیریها اهمیت دارد
یادداشتصبحگاهی مینویسم. در خاب مادر را دیدم، زنده بود و در بیمارستان بستری، محبوبه گفت: حال مادر دیگر خوب نمیشود. راحت گفتم: بعد از اینهمه مریضی بهتر است فوت کند. هر موقع خاب مُردهها را میبینم اتفاقی میافتد، این بار چه خاهد شد؟
چند وقت است میخاهم دکور اتاقخاب را تغییر دهم، منتظر مساعد بودن حال رضا هستم. جای تخت را با میزتوالت و پاتختیها عوض کردیم. فرش کنارهی زیر پنجره را جمع میکنم و قالیچه دستبافها را افقی میاندازم پایین تخت. بهتر میشود.
در وبینار همراه استاد و بچهها آزادنویسی میکنم. با سرآغاز «هیچ پشیمان نیستم که»، ده جمله مینویسم.
هیچ پشیمان نیستم که مطالعه و نوشتن را به کارهای دیگر ترجیح میدهم.
هیچ پشیمان نیستم که حضور در وبینار نویسندهساز و وبیکار سرزبان را به بودن در مهمانی ترجیح میدهم.
هیچ پشیمان نیستم که با رضا وارد رابطه شدم و یازده سال با او ماندم.
هیچ پشیمان نیستم که ازدواج نکردم و بچه ندارم.
بیست صفحه از رمان «ناتنی» را میخانم. نویسنده به موضوع جالبی اشاره میکند، اینکه
«چرا آدمهای قدیم بناها و ساختمانها را این قدر محکم و بادوام میساختند، ولی آدمهای امروزه هرچه میسازند، شکننده و موقتی است؟
برای اینکه آدمهای امروزی دیگر توهّم ندارند. توهّم نداشتن آدم را خودخواه میکند. وادارش میکند که فقط به خودش و به لحظهی حالاش فکر کند و باکیاش نباشد که فردا چه خواهد شد.»
با اینکه آدمها بیشتر از قبل خودخاه هستن موافقم ولی در مورد بادوام نساختن ساختمان و پُل نظری ندارم.
امروز در سرزبان الهه جان از «نردبان استنتاج» که مدلی از «کریس آرجیریس» است صحبت کردند. «ذهن از واقعیت عریان، پلهپله به عمل میرسد.»
تصمیم مهم زندگیم را با این نردبان پلهپله شفافسازی میکنم. پله سوم که «معنا دادن به دادهها»ست، اهمیت بیشتری دارد.
دو تماس حال خوب کن با مهناز و سمیه داشتم.
چند قسمت از فصل سوم سریال «حمله به تایتانها» را میبینم. غولها همه انسان هستند یا انسانها، غولهایی مخفیاند؟
چرا انسان غولها را بوجود میآورد؟
امروز به عملکردم هفت نمره میدهم.
سالواژه: تغییر
۱- امروز را در هالهای از آرامش گذراندم. نه خبری از نگرانی بود، نه استرس و نه ناراحتی؛ برای همین «آرامش» پررنگترین واژه امروز من شد.
۲- امروز فهمیدم وقتی با اضطراب دنبال راهی برای بهتر کردن شرایطم میگردم، نداشتن انسجام فکری باعث میشود فرصتها و راهحلهایی را که درست جلوی چشمم هستند، نبینم.
۳- در اوج گرمای بعدازظهر، کنار شقایق نشستم و در حالی که سریال میدیدیم، از خوردن هندوانه شیرین و آبدار حسابی لذت بردم.
۴- امروز یاد روزی افتادم که در مقطع کارشناسی قبول شده بودم و همزمان در یک دفتر دکوراسیون داخلی کار میکردم. وقتی به رئیسم گفتم دیگر نمیتوانم به خاطر دانشگاه سر کار بیایم، گفت: «مهارت بیشتر از مدرک به کارت میآید. دانشگاه زمان زیادی از تو میگیرد، اما تضمینی برای پیدا کردن کار نیست.» آن روز حرفش را باور نکردم، اما حالا میبینم چقدر دیر معنایش را فهمیدم.
۵- در راستای تقویت قدرت «نه» گفتن، چند صفحهای از کتاب «راحت بگویید نه» اثر ویلیام یوری را خواندم.
۶- در ادامه تمرینهایم، امروز هم فرصتی پیش آمد تا «نه» بگویم. هنوز گفتنش برایم آسان نیست، اما نسبت به گذشته پیشرفت خودم را کاملاً حس میکنم.
۷- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۹ از ۱۰ میدهم؛ چون با مدیریت افکارم توانستم روزی سرشار از آرامش را تجربه کنم.
هستم
گزارش نیک “1405/5/13″ مردادماه. روز سهشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”خسروخوبان” از رضا دانشور خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
امروز آش نذری پری خانم آورد زیاد خوردم، خیلی خابیدم. اما دلم حلیم و شعلهزرد میخاست کسی نیاورد. آجی گفت از مغازه برات حلیم میخرم. کاش مغازهها شعلهزردم درست میکردند.
نویسندهساز شرکت کردم.
دوره شعر شرکت کردم.
https://t.me/speechoff
تعهدورزی سالواژهام را دوست دارم و به آن عمل میکنم. بیداری صبح را ارج مینهم و شکر میکنم از این موهبت و هدیه خداوند. نوشتن را با چند خط شروع کردم به آسمان نگاه کردم و روز بالا آمد و پیاده روی را شروع کردم. در مسیر پیاده روی به تابلوها و گذرگاهها بیشتر توجه کردم. بنرهای تبلیغاتی و غیره چهره شهر را آشوبزده نشان میدهد. گربهها و کلاغها دعوایشان شده بود. با گفتگو ی دور از غیبت موافقم و در باره رفتار آدمها با همراهم حرف زدیم و فهمیدم که آدمها قابل پیشبینی نیستند. نمره امروزم را شش میدهم. امروز هم مهمان داشتم خیلی عزیز دارمشان. شام خوردند و زود رفتند. خاطرات مهمانیهای قدیم را یاد کردم و چه مفصل و شلوغ و در عین حال ساده بود. فقر و نداشتن دل ودماغِ مردم، ناراحتم میکند. داستان بلند را فعلا بی خیال شدهام. واژهی اندوه را با چند پسوند و پیشوند ترکیب کردم و نوشتم. فرصت نکردم فیلم مورد علاقهام را ببینم. یادداشتهای من را میتوانید در کانال تلگرام ببینید. 👇
https://t.me/notetoday1
گزارش نیک امروزم: نوشتن برای برنامهریزی
صبح بعد از به جا آوردن مراسم عبادی و سیاسی، آزادنویسی کردم و تکلیف امروزم را مشخص کردم. از طرفی یک مقاله را باید بازنویسی میکردم. از طرف دیگر رفع اشکال پروپزالم بود. روی داستان کوتاهم نیز باید وقت میگذاشتم. در آزادنویسی به این نتیجه رسیدم که یک ساعت روی داستان کوتاهم کار کنم و سپس وقتم را صرف نوشتن مقاله بکنم. اصلاح پروپزالم را گذاشتم از جمعه رویش کار کنم. وقتی این مقاله را تمام کردم.
باقی روز را مطابق با برنامه جلو رفتم. هم به داستان کوتاهم رسیدم و هم مقاله را تا جای خوبی پیش بردم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و ادامه نویسی انجام دادم. هیچ پشیمان نیستم و ذهن من مثلِ را ادامه نوشتیم. جلسه 1 کارگاه نوشتاردرمانی فاطمه ابراهیمی رفتم. سپس به پادکست وبیکارِ الهه جان علیزاده گوش دادم.
با این گزارش نیکم همه را نگران کردهام. دیروز اباج کبرا، امروز هم آبجی فاطمهام جویای زمان عملم بودند. دکتر نرگس هم پیامک داد که چرا بیدمجنون چیزی ننوشتی؟ حالت خوب است عزیزم؟ در جواب نوشتم خوبم 🤣 مشغول نوشتن مقالهام الان مینویسم 🌺🙏 من عادتمه شور همه چی رو در میآرم نگران من نباشید 🌺🙏 خودتون خوبید؟
صبح معدهام داشت جوش میآورد که یک قرص جویدنی برای اسید معده سرجایش نشان داد. البته ناهار هم با اینکه حلیم نذری بود ولی جلوی خودم را گرفتم و کم خوردم.
ماند برنامهی مطالعه که اول میروم سراغ ذهن فریبکار من در کتابراه و سپس برمیگردم طاقچه و کتابهایی که در طاقچه دارم. الان حسِ خواندن کتاب کاغذی را ندارم.