وقتی وحید در را پشت سرش بست، صدای فسوفس کردنِ دمپاییهای هما در اتاق دکتر جا ماند. دکتر امیدوار بود وحید بتواند رضایت هما را بگیرد. این بیشتر به نفع هما بود. اما هما در جوابِ دکتر این را گفته بود:
«نه، نمیتوانم. ده سال منتظر این لحظه بودم. تمام راهها را رفتم تا امروز را ببینم. حساب تکتک ثانیهها را داشتم. نه، من این کار رو نمیکنم.»
هما و وحید از بیمارستان خارج شدند. وحید به پاهای ورمکرده هما که به سختی در دمپایی جا شده بودند، نگاه کرد. هما آرام قدم برمیداشت. وحید دلش میخواست چیزی بگوید که او را آرام کند، اما مغزش در آن لحظه خالی از هر واژهای شده بود. ده سال پیش، در شب عروسیشان، هما با صورتی برافروخته از شرم، گفته بود:
«من خیلی بچه دوست دارم. اون قدر که دلم میخواد تا نه ماه دیگه، در آغوشم باشه.»
وحید خندیده بود و در جوابش گفته بود:
«خوشحالم که در مورد این قضیه هم تفاهم داریم.»
بعد از آن شب، تمام لحظههای هما انتظار بود. انتظاری طولانی که او را وادار به هر کاری میکرد تا آرزویش برآورده شود. آدرس همه دعانویسهای شهر را بلد بود. همه عطاریها هما را میشناختند. دهانش چنان با مزههای تلخ و بد عادت کرده بود که در شناختن خواص داروهای گیاهی خبره شده بود. حتی وحید هم بیشتر از اینکه بخواهد آرزوی هما را برآورده کند، دلش میخواست از دستِ خوردنِ داروهای گیاهیِ بدمزه و تلخ خلاص شود.
هما صبر نکرد تا وحید مثل همیشه در را برایش باز کند و خودش را به سختی در صندلی ماشین جا داد. تا نزدیک خانه، حرفی بینشان رد و بدل نشد. نرسیده به چهارراه، وحید لبهایش را تر کرد و گفت:
«مامان ناهار درست کرده و گفته بریم اونجا.»
هما به طرفش برگشت و به صورتش زل زد. وحید میدانست که نگاه هما پر از سرزنش است. همانطور که با دو دستش فرمان ماشین را محکم گرفته بود و به جلو نگاه میکرد، اضافه کرد:
«اگه دوست نداری بریم، بهش میگم که حالت خوب نیست و خودم میرم غذا رو ازش میگیرم.»
هما ناگهان مشتی به داشبورد کوبید که وحید از جایش پرید. با صدایی که میلرزید گفت:
«الان مشکل تو و مامانت اینه که باید ناهار بخوری؟ یعنی چیزی هم از گلوت پایین میروه؟»
وحید جوابی نداده بود. میدانست هر چیزی هم که بگوید، هما آرام نمیشود. مثل همهٔ وقتهایی که از خانهٔ مادرش برمیگشتند و بحثشان با هما بالا میگرفت و فقط باید سکوت میکرد تا هما بیخیال شود. مادرش خواسته یا ناخواسته، هر بار بحث بچهدار شدن هما را پیش میکشید. هما خیال میکرد قصد مادرشوهرش تنها رنجاندن اوست. اما در این میان، وحید هم رنج میبرد. دلش میخواست میتوانست از آن وضعیتِ ناجور فرار کند. برای همین تمام درآمدش از فروش قطعات کامپیوتر را خرج درمان نازایی هما میکرد. کار را بهانه میکرد تا در مهمانیهای فامیل شرکت نکند و هما آنجا از دیدن بچههای فامیل و کنایههای دیگران ناراحت نشود.
به کوچهشان که رسیدند، هما دو دختربچه را دید که در سایه دیوار، زیراندازی انداخته بودند. وسایل بازی را به ترتیب خاصی دور خودشان چیده بودند. هما بارها و بارها خودش را در چنین قابی همراه دختربچهای زیبا تصور کرده بود. از کنارشان گذشت. چند لحظه بعد، وقتی وحید به طبقه سوم رسید، هما را در اتاقی یافت که برای بچهشان درست کرده بودند. یک دستش به شکم برآمدهاش بود و یک دستش به تخت کوچک صورتیرنگ.
پنج ماه پیش، وقتی شب از سر کارش به خانه رسیده بود، با دیدن اتاق چراغانیشده و پر از عروسک، خیال کرده بود هما دیوانه شده. همانطور به صورت سفید و خندانش زده بود که هما با جیغ خودش را در آغوشش انداخته بود: «من مامان شدم و تو بابا.»
همهچیز از آن شب تغییر کرده بود، حتی رفتار هما با مادرِ وحید.
روبروی هما ایستاد و گفت:
«چرا طوری رفتار میکنی که انگار من از این اتفاق خوشحالم یا اینا تقصیر منه؟»
هما چشمانش را بست و وقتی باز کرد، عسلی چشمانش پر از اشک بود. اتفاقی که افتاده بود، تقصیر وحید نبود، اما هما عالم و آدم را مقصر میدانست. او که شبانهروز به درگاه خدا دست به دعا بود، احساس میکرد خدا مرده و دیگر وجود ندارد. با دستهای یخکردهاش دست وحید را گرفت و گفت:
«بگو چیکار کنم؟ من بدون اون زنده نمیمونم. چرا باید این اتفاق برای من بیفته؟ مگه من چه گناهی کرده بودم؟ اون همه دور از چشمِ تو، به یتیمخونهها کمک کردم، برای بچههای کار غذا بردم، پس چرا خدا این کار رو با من کرد؟»
وحید به گریه افتاد. در دلش گفت:
«من چی؟ من چه کار کرده بودم که باید اینا را تجربه کنم. مگه آرامش حق من هم نیست؟»
در موقعیتی نبود که بتواند زنش را دلداری دهد، چون شرایط خودش هم دست کمی از هما نداشت. علیرغم علاقه شدیدی که به بچهها داشت، سالها سعی کرده بود از آنها دوری کند. هرجا هما با او بود، به بچهها اخم کرده بود. چند سال که گذشت، هما هم باورش شد که همسرش به اندازه او در آرزوی بچهدار شدن نیست.
وحید گفت: «ما زمان زیادی نداریم، باید حرف دکتر رو قبول کنی.»
هما او را از خودش جدا کرد و کمی به عقب هل داد و گفت:
«چقدر گفتن این حرف برات راحته. من میدونم تو مثل من عاشق بچه نیستی، اما از عشق من که خبر داری، پس چطور میتونی اینو ازم بخوایی.»
وحید با لحنی که سعی در آرام بودنش داشت، گفت:
«عزیزم، چرا فکر میکنی برای من راحته؟ من هم آدمم، اما تو از بچه برام عزیزتری. ما هنوز فرصت بچهدار شدن رو داریم.»
هما روی زمین زانو زد و به هقهق افتاد: «تو آره، فرصت زیادی داری، اما من نه. دیروز چهل ساله شدم. نه، نمیتونم این کار رو بکنم.»
این بار وحید نتوانست جلوی خشمش را بگیرد. عروسکی را از روی کمد برداشت و به دیوار کوبید. با عجله از اتاق بیرون رفت و پرونده پزشکی هما را از کیف بیرون کشید و جلوی هما ایستاد. در حالی که پرونده را مقابل چشمش تکان میداد، گفت:
«این آزمایش دارد میگه تو سرطان پستان سهگانه منفی بسیار تهاجمی داری که هرچه زودتر باید تحت درمان قرار بگیری. در غیر این صورت ممکنه غدد لنفاوی درگیر بشه و دیگه درمان جواب نده. تو باید اون بچه رو سقط کنی.»
پرونده را به زمین انداخت و با عجله از خانه بیرون رفت. به پارکینگ که رسید، سوئیچ ماشین را در جیبش پیدا نکرد. پا به زمین کوبید و پیاده به راه افتاد. پاهایش او را بیاراده به پارکی در نزدیکی خانه کشاند. همان پارکی که او و هما غروبِ هر تابستان به آنجا میرفتند و با هم قدم میزدند. هر وقت بچهای از کنارشان میگذشت، خود را به ندیدن میزدند تا واقعیت را به رخ هم نکشند. وحید میترسید اگر به بچهای لبخند بزند یا مستقیم نگاهش کند، هما دلخور شود و حس بدی به او دست دهد. هما هم میترسید اگر به بچهای نزدیک شود یا زیادی نگاهش کند، وحید را بیشتر حساس کند. دلش نمیخواست وحید این کمبود را احساس کند. هر دو مسیری را برای قدم زدن انتخاب میکردند که کمتر با بچهها برخورد کنند. اما هر بار، یکی دو بچه سر راهشان قرار میگرفت.
مدتی آنجا به ردیف گلهای رونده که زمین را فرش کرده بودند، خیره ماند. اما ناگهان فکر هما او را از جا پراند. عذاب وجدان گرفت که او را در چنین شرایطی تنها گذاشته بود. وقتی به خانه رسید، هما در تختش به خواب رفته بود. دستش روی شکم برآمدهاش بود. هنوز اشکی روی گونههایی که جا به جا لکه گرفته بود، برق میزد. یک ساعت بعد، وحید پرونده به دست، در مطب شخصی دکتری بود که آدرسش را از اینترنت پیدا کرده بود. پشت در نوشته بود: «متخصص زنان و زایمان.»
بعد از دو ساعت انتظار، روبروی دکتر نشست. شرایط را که توضیح داد، با شنیدن حرفهای دکتر، برق شادی و امید در نگاهش موج میزد. دلش میخواست بال دربیاورد و به خانه برود تا این خبر خوب را به هما هم بدهد. دکتر گفت:
«این فرآیند بسیار پیچیده است، اما ممکنه که جواب بده. فقط از الان بگم هزینه بالایی هم برای شما خواهد داشت.»
هزینه برای وحید مهم نبود. حاضر بود همه داراییاش که شامل آپارتمان و ماشین زیر پایش میشد را بدهد، اما جان هما و بچه را نجات بدهد. ولی برعکس چیزی که فکر میکرد، هما اصلاً با شنیدن حرفهایش خوشحال نشد و خیال کرد که وحید قصد فریب دادن او را دارد.
وحید گفت:
«چرا فکر میکنی من میخوام فریبت بدم؟ همه چیز پیشرفت کرده. اصلاً بیا با هم بریم پیش دکتر. میخوام خودت بشنوی که در شرایط خاص میتوان بچه رو از رحم مادر خارج کرد و در دستگاه نگه داشت. هرچند هزینه بالایی داره، اما من جورش میکنم.»
هما دلش میخواست باور کند که میتواند هم خودش را درمان کند و هم بچه را نگه دارد. اما ذهنش چنان منفیباف شده بود که نمیتوانست اتفاقهای خوب را باور کند. چند روز خودش را در اتاقی حبس کرده بود و بیرون نمیآمد. وحید کلافه و هیجانزده سعی در راضی کردن او داشت. حتی از خواهرِ و مادرِ هما هم، کمک گرفت تا او را راضی کنند. اما هما به هیچکس اجازه نزدیک شدن نمیداد. هر وقت کسی به اتاقش میرفت، جیغ میزد و دست روی گوشش میگذاشت تا چیزی نشنود. بعد از ده روز، وقتی هما در اتاقش نشسته بود و با بچهٔ در رحمش حرف میزد، وحید پشت در نشست و با لحنی که بغض در آن موج میزد، گفت:
«هما جان، زمان داره از دست میره. دکتر گفته بیشتر از بیست روز نمیتونی صبر کنی.»
وحید در حالی که سعی میکرد تاثیرِ حرفهایش زیاد باشد، گفت:
«بذار بچه سالم به دنیا بیاد. دکتر گفت امکان اینکه بیماری رو به بچه منتقل کنی، خیلی زیاده. لطفاً تصمیم عاقلانهتری بگیر.»
هما سکوت کرده بود. تصور اینکه چنین بیماری را به بچه منتقل کند، نفسش را بند میآورد. وقتی هما از اتاق بیرون آمد، وحید هنوز پشت در بود. هما به او خیره شد و گفت: «من میدنم که تو اینا رو برای راضی کردن من میگی. اما دیگه خودت رو اذیت نکن. من هرگز تن به خواستهی تو و اون دکتر قلابی نمیدم.»
سپس به اتاقی پناه برد که قرار بود روزی مهدِ آرامشِ فرزند نیامدهاش باشد. خود را در تخت کوچکی که گوشهٔ اتاق بود، مچاله کرد. آنقدر به عروسکی که در سقف تاب میخورد نگاه کرد، تا کمکم خوابش برد. وحید، دردمند، به آشپزخانه رفت. بطری آب را از یخچال بیرون کشید و تا انتها سر کشید.
همان وقت هما در بیداری کابوس میدید. کابوسی که در آن چند پرستار سعی داشتند آمپولی را به کودکی تزریق کنند. اما کودک که چشمانی به گود نشسته و صورتی رنگپریده داشت، مقاومت میکرد. لبانش کبود بود و از جای سوزن خون بیرون میپاشید. لباس بیمارستان آبیرنگش خونی شده بود. موهایش ریخته بود و فقط پوست نازک سرش پیدا بود. دو پرستار، دست و پای کودک نحیف و لاغر اندام را گرفتند و پرستار سوم، آمپول را در رگش فرو برد. کودک به چشمهای هما زل زده بود. انگار با نگاهش او را سرزنش میکرد. هما از شدت درد جیغی کشید و صورتش را با دست پوشاند.
شیشهٔ آب از دستِ وحید افتاد و پایش را زخم کرد. دوید و پایش به لبهٔ فرش گیر کرد و زمین خورد. دوباره بلند شد و خودش را به هما رساند:
چی شده عزیزم؟ من اینجام.»
هما با وحشت نگاهش کرد و گفت: «من اونو دیدم. من بچهمون رو دیدم. مریض بود. مو نداشت. از دستش خون میاومد. از من دلخور بود. من نمیخوام اون از من بدش بیاد. نمیخوام باعث عذاب کشیدنش بشم.»
وقتی از راهروی بیمارستان عبور میکردند، هما به سختی میتوانست قدم بردارد. با اینکه چند مرحله از شیمیدرمانی را با موفقیت گذرانده بود، به شدت احساسِ ضعف میکرد. به زنهای دیگر نگاه انداخت که موهای سر و ابرویشان ریخته بود، اما در نگاهشان امید و نوعی سماجت برای زندگی کردن وجود داشت. هما به شانهٔ وحید تکیه کرد و گفت:
«کاش از خونه کیفِ لوازم آرایشم رو میآوردی که ابروهامو مداد بکشم. میترسم ظاهرم ترسناک به نظر برسه.»
وحید او را به خودش فشار داد و گفت:
« نه اصلا، اتفاقا الان زیباتر از قبلی و مثلِ فرشتهها به نظر مییایی.»
قبل از رفتن به خانه، باید به بیمارستان نوزادان نارس میرفتند و دخترشان را به خانه میبردند.
11 پاسخ
گیابند جان خوب بود موفق باشی
گیابند جان
داستانت بسیار احساسی و درخور توجهه. شخصیتها باورپذیرن، مخصوصن وحید که بینِ عشق به هما و ترس از دست دادنش گیر کرده، خیلی خوب دراومده.
🌸
ممنون مریم عزیز شما لطف دارید. ممنون که وقت گذاشتی 🫂💚
سلام گیابند جان،
خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت میخوام بدونی:
1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیتهای روزافزونت باشم 3- من تجربهای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متنات رو از اول تا آخرش خوندم.
نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
عنوان داستان:8/ رسایی و درستی بیان:9/ به جا نشستن کلمات و تعبیرات:9/ اصول فصاحت و بلاغت:8/ استواری و استحکام معانی:8
1- جملات آغازین داستان حس کنجکاویام رو برانگیخت 2- روایت تصویریِ دلنشینی بود:«صورتی برافروخته از شرم» 3- کاربرد اصطلاحات ایرانی:«خبره شده بود» 4- مطرح کردن مسئلهای که جوانان ایرانی به دلیل بالا رفتن سن، درگیرش هستند 5- استعارهی زیبایی بود:«ذهن منفی باف» 6- جذابیت پیام اخلاقی داستان:«داشتن امید و سماجت برای زندگی کردن.»
مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
1- از سر کارش به خانه رسیده بود 2- در آغوشش انداخته بود 3- فرش کرده بودند 4- بطری را بیرون کشید.
با آرزوی بهترینها،
دوستدارت،
لاله فاضلی.
سلام ممنون لاله عزیزم اینکه وقت گذاشتی برای داستانم برام خیلی ارزشمنده. 🙏🫂ممنون از نکاتی که گفتی
داستان زیبا و جذاب بود. موضوع برای من دلنشین بود مخصوصا که چه شوهر خوبی بود وحید.
درود خانم ابراهیم زاده جان
پایان داستان به نظرم سریع بود.
قلمتون سبز و موفق باشیدو بدرخشید✨️🌹❤️🩹
گیابند عزیز، میدونم که از نوشتن این داستان چقدر در عذابی. فکر میکنی و به خودت میگی: این دیگه چه داستانی بود من نوشتم. مثل همهٔ وقتهایی که چیزی مینویسی و منتشر میکنی. همیشه ناراضی و پشیمون. اما باید بگم که خوب از پسش براومدی. چون تو گفتی وقتی کسی ازت بخواد در مدتزمانِ مشخصی چیزی بنویسی، ذهنت قفل میشه و نمیتونی تخیل کنی. اما حالا تونستی و این یعنی کارت خوب بوده. این من، منِ دیگهای است که دلش میخواست بهت بگه اونقدرها هم که فکر میکنی، اوضاع بد نیست و شاید خودت نخوایی ببینی، ولی از پنج سال پیش که به مدرسه نویسندگی اومدی، خیلی رشد کردی و نباید بیشتر از این از خودت انتظار داشته باشی. تو یه حلزونی که داری رو به جلو حرکت میکنی. و اما در مورد داستانت؛ داستانت همون طور که خودت هم میدونی، میتونست خیلی بهتر از این باشه. اما زمان زیادی هم برای ویرایشهای مکرر نداشتی. خیلی چیزا رو حذف کردی، چون فکر کردی که داستان زیادی بلند میشه. اما گاهی خواننده جزئیات در داستان رو دوست داره. مثلا میتونستی از تجربهٔ عمه که سرطان سینه گرفت، یا از دوستت که مجبور شد به خاطر سرطان بچهش رو سقط کنه، کمک بگیری. از طرفی هم نمیشد از دوستت در مورد اون زمان سوال بپرسی. چون مرور اون خاطرهها دردناکه. وضعیت عمه هم مسخصه، به خاطر ترس از مرگ، مشکل اعصاب گرفته و تو هم که عمه رو زیاد نمیدیدی. به هر خال داستانت الان هم بد نیست و لازم نیست این همه به خودت سخت بگیری.
قصهیرقشنگ و امیدبخشی بود.
آفرین دوستم. لذت بردم از خوندن قصهای که تجربهی خیلی از خانوادههاس و شما بهسادگی برامون یادآوریش کردین.
کافیه و اشاره به حرف زرتشت هم داره بنظرم ادامهش رو حذف کنید.
اینجام جمله را جوری بچینید که کتابی نباشه، شامل مال درس و مدرسهس.
با یه ویرایش دیگه جملهها رو از دهن آدما بگین. برلی دیالوگا از کتاب و دستور زبان فاصله بگیرین.
بدرخشی گیابندجان
داستان خوبی بود وموضوع جالبی هم داشت اما فکر میکنم یکم ناگهانی تموم شد شاید باید دلیل محکمترین از خواب برای تغییر نظر هما میاوردید
ممنون عزیزم که وقت گذاشتی 🙏💚