داستان کوتاه «یک پروانه و یک سوسک، کی باورش می‌شود؟» از سامان مفیدی

**۱۱ ساس ۶۶ مگسی**
کاش می‌مردم و آن روز لال نمی‌شدم. اگر این تکه گوشت می‌جنبید شاید …
اَی خدا.
اصلن نمی‌توانستم به چشم‌هایش نگاه کنم. زیر چشمی نگاهش می‌کردم. کف دستم خیس شده بود. نفسم بالا نمی‌آمد. سرم عرق کرده بود. به خارش افتاده بود. اما باید می‌گفتم.
اَی خدا.
نه، باید راهی باشد برای ‌آنهایی که حسرتِ نگفتن «دوست دارم» روی دلشان سنگینی می‌کند. اما چه راهی؟
اَی خدا
اصلن‌ کاش زمان به عقب برمی‌گشت. فکر بدی هم نیست. اگر زمان به عقب برگردد …
ارزش تلاش دارد. تازه می‌توانم جزء به جزء مسیر را یادداشت کنم تا دیگر کسی مثل من حسرت نکشد.
آه.
خابم می‌آید. دارم شعر و ور می‌بافم. نوشتن برای امروز بس است. فردا یک کاریش می‌کنم.

**۱۲ ساس ۶۶ مگسی**
وای وای چه خابی.
خاب دیدم که به گذشته برگشتم. بهش گفتم: «دوستت دارم» گفت: «من بیشتر» بعدشم زیر زیر برادر.
جونم خدا.
واقعن اگر بشود به گذشته برگشت چی؟ نمی‌توانم به سادگی از کنارش بگذرم.
عمرم که کوتاه است. ارزش تلاش هم دارد.
تصمیم گرفته شد. میخاهم به گذشته برگردم.
اما از کجا شروع کنم؟ از کی بپرسم؟ من که کسی را نمی‌شناسم.
تنها کسی که می‌شناسم، فری زنبوره است. نمی‌دانم چرا صدایش می‌کنند فری. مهم هم نیست.
کاش لااقل دختر بود روم می‌شد ازش بپرسم. ولی اگر بشود به گذشته برگشت چی؟
جونم خدا.
اول یک صبحانه مشتی بزنم بعد میام برایش یک فکری می‌کنم.
جایش خالی بود عجب چسبید.
خوب چی بنویسم؟
می‌توانم صدایش‌ کنم «فری» بعد سوالم را می‌پرسم. اما صدایم که بهش نمی‌رسد. نه نه.
می‌توانم سوالم را در قالب نامه‌ای بنویسم. به دستش برسانم. منتظر جواب باشم. فکر نکنم سواد داشته باشد. تاز این‌کار هم خز شده. نه نه.
می‌توانم به بهانه‌ی دادن یک لیوان آب خنک سر صحبت را با او باز کنم. فکر بدی نیست.
جونم خدا.
پس بروم.
به معنای واقعی کلمه ریدم. لیوان آب را دادم دستش. یک جوری به من زل زد که اصلن یادم رفت چی‌ می‌خاستم بگم. بعد لبخند زد و گفت: «ممنون پروانه». روم نشد چیزی ازش بپرسم. برگشتم، هم لیوان خالی بود هم دستم.
اَی خدا.
ولش کن. نوشتن برای امروز بس است. فردا یک کاریش می‌کنم.

**۱۳ ساس ۶۶ مگسی**
اگر به گذشته رفتم و او جواب منفی داد چی؟ دیشب همش به این فکر میکردم.
اما لااقل دیگر حسرتش را نمی‌خوردم.
پس امروز هر طور شده باید از فری زنبوره بپرسم. این دفعه یک شربت گل محمدی برایش درست می‌کنم.
حالا چی بپرسم؟ بگویم می‌خاهم به گذشته بروم! مسخرم می‌کند خب. فکر می‌کند خل و چل هستم. نه نه.
می‌توانم بپرسم دنبال فال‌گیر، جادوگر و از این جور چیا هستم. فکر بدی نیست.
جونم خدا.
به‌به بگو چی شد؟
لیوان شربت را که بهش دادم دوباره به من زل زد. یک جرعه رفت بالا. کف دست‌هایم عرق کرده بود. زبانم نمی‌جنبید. نگاهم به گل افتاد.
گفتم: «چه گل قشنگی»
گفت: «تازه شهدش را نخوردی»
گفتم: «دنبال فال‌گیر هستم. کسی را سراغ داری؟»
کمی صبحت کردن برایم راحت‌ شده بود.
گفت: می‌خاهی خودم فال حافظ برایت بگیرم.
دیگه چیزی به ذهنم نمی‌رسید. نمی‌توانستم درخاستش را رد بکنم.
گفتم: «باشه»
اَی خدا.
به عقب چرخید تا کتاب حافظ را از کوله‌اش بیرون بیاورد. نیشش فر بود. پس به همین خاطر صدایش می‌کردند فری زنبوره.
خنده‌ام گرفته بود اما جلوی خودم را گرفتم. نیت کردم. فال افتاد:

آن که یک جرعه می از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز نخست.

همین که این دو بیت را خاند. پرسیدم:«جادوگر چی؟ کسی را سراغ داری؟»
گفت: «فقط جیرجیرک را می‌شناسم.»
پرسیدم: «آدرسش کجاست؟»
گفت: «دقیق نمی‌دانم. فقط می‌دانم داخل باغ سیب شمالی زندگی می‌کند.»
تشکر کردم. لیوان را بهم داد. برگشتم. الان هم خیلی کار دارم. حالا چی همراهم ببرم. اصلن چی دارم؟
اَی خدا
می‌توانم یک برگه از داخل این دفتر بکنم بعد اقلام سفر را داخلش بنویسم. فکر بدی نیست. پس بروم.
نوشتن برای امروز بس است.

**۱۴ ساس ۶۶ مگسی**
تا خورشید طلوع نکرده باید حرکت کنم. نمی‌دانم ارزشش را دارد یا نه. اما انجامش می‌دهم.
بگذار بروم یک چک نهایی دیگر بکنم.
پنجره‌ها همه‌شان بسته بودند.
شیر گاز هم بسته بود.
کیف هم برداشتم.
راستی عطر را برداشتم؟
بگذار یک نگاه کنم.
آره برداشتم.
پس بروم.
فقط می‌دانم باید به سمت شمال حرکت کنم. فعلن هم که اینجام. معلوم هم نیست کی باران تمام شود. تراش هم یادم رفت بیاورم.
اَی خدا.
چکار کنم حالا؟ با چی سرش کنم.
می‌توانم با دندان‌هایم چوبش را بکنم. اما اگر دندان‌هایم خراب شود چی؟ نه، نه.
می‌توانم به سنگ زیرم آنقدر بسابمش که چوبش کنده شود. اما خیلی طول می‌کشد. نه، نه.
می‌توانم شیشه‌ی عطرم را بشکنم و با تکه‌ای مدادم را سر کنم. فکر بدی هم نیست. اما عطرم چه می‌شود؟
اَی‌ خدا.
باید بنویسم پس می‌شکنمش.
جواب داد. الان مدادم قشنگ سر شده.
جونم خدا.
ولی تراشیدن با شیشه چقد سخت است. همش باید مراقب باشی که دستت را نبری.
تکه شیشه‌ها را باید همراه خودم نگه دارم.
این باران هم که بند نیامد. یک چرت بزنم. خسته شدم. چقد هوا سرد شد.
پس باید بال‌هایم را به دور خودم حلقه کنم. خوب دیگه نوشتن بس است.

**۱۵ ساس ۶۶ مگسی**
چقد چسبید. چه رنگین‌کمانی.
جونم خدا.
بهتر است راه بیفتم تا قبل از غروب به باغ سیب برسم. تکه شیشه‌ها رو چکار کنم؟ دورشان که نمی‌توانم بیاندازم. نیازشان دارم.
می‌توانم داخل یکی از جیب‌‌های کیفم بگذارم. اما اگر کیفم پاره شود چی؟ نه، نه.
اَی خدا.
برگ انجیر. می‌توانم ازش کیسه‌ای درست کنم و تکه شیشه‌ها را داخلش بگذارم.
جونم خدا.
خوب بروم.
جواب داد. جواب داد. با طناب اطرافش را سوراخ کردم و ازش یک مفشو درست کردم.
دیگر حرکت کنم. نوشتن بس است.

**۱۶ ساس ۶۶ مگسی**
به سه تا باغ سیب رسیدم نمی‌دانم که در کدامشان جیرجیرک زندگی می‌کند.
چه بوی گوهی هم می‌آید.
اَه، اَه.
یک مشت سوسک و مگس دورش جمع‌ شده‌اند. انگار گوه‌پارتی گرفته‌اند.
چقدر چندش‌آور هستند.
اَه، اَه.
ولی چاره‌ای ندارم. باید ازشان آدرس جیرجیرک را بپرسم.
اَی خدا.
اگر‌آنها بگویند برای چی می‌خای؟ چه بگویم؟
اگر بهم بخندن چی؟
اگر اصلن جوابم را ندادند چی؟
اَی خدا.
نه‌، نه. باید انجامش بدم. من می‌خام به گذشته برگردم.
اوه یکیشان دارد نگاهم می‌کند. همین الان می‌روم.
وای چقدر عجیب بود.
ازشان سوال پرسیدم. جواب‌ دادند: «باغ شماره دو.»
هر چی که فکر می‌کردم دود شد رفت هوا. واقعن عجیب بود.
رفتارشان محترمانه بود اما بازم چیزی از چندش بودنشان کم نمی‌کند.
لااقل با مگس می‌توانم ارتباطکی بگیرم اما سوسک اصلن. حرفش را نزن.
غروب است. باید عجله کنم تا قبل از تاریکی هوا باید خودم را به خانه‌ی جیریرک برسانم.
نوشتن بس است.

**۱۷ ساس ۶۶ مگسی**
الان رسیدم به خونه‌ش. شب شده. حالا رویم نمی‌شود در بزنم.
چی‌ بگویم حالا؟ دیگر راستش را. بگوییم که می‌خاهم به گذشته برگردم.
اگر بروم داخل، بلا و ملا سرم بیاورد چی؟ اما اینجا هم که نمی‌توانم بمانم.
اَی خدا.
چاره‌ای ندارم. اگر خاست بلا و ملایی سرم بیاورد همین تکه شیشه‌ها را به سمتش پرتاب می‌‌کنم و می‌گریزم.
خوب بروم.
چه دست‌پختی داشت.
چقدر با تصوری که ازش داشتم فرق داشت.
یک پیرمرد مهربان. در را که باز کرد یک راست رفتم سراغ سوالم.
گفت: «که بیاد داخل.» منم رفتم اما آماده‌باش بودم.
بساط شام روی میزش بود. خیلی گرسنه بودم. گفت بیا اول شام بخوریم.
گفتم:«نه، باید بروم.» اما خدایش له‌له می‌کردم.
رفت سر میز نشست و یک کاسه سوپ برایم کشید و گفت: «تعارف نکن دخترم.»
من رفتم و یک دلی از عزا در‌ آوردم. یک کاسه‌ی دیگر می‌خاستم اما دیگر زشت بود.
ازم پرسید: «یک کاسه‌ی دیگر بکشم برایت، دخترم.»
منم که له‌له می‌زدم اما گفتم: «نه کافی بود.»
به چشمام نگاه کرد و گفت: «دخترم خجالت را بگذار کنار. عمرم ما خیلی کوتاه‌ است»
بعد که شام تمام شد. گفت: «من خسته‌ام. دیر وقت هم هست. امشب اینجا بمان. من صبح بهت می‌گویم که چکار کنی»
بدون اینکه من بگم بهم یک اتاق داد تا داخلش بخابم.
نمی‌دانم چرا دیگر نه نگفتم و پذیرفتم؟دیگر خجالتم نمی‌شد. شاید برای او اینطوری‌ام.
خیلی خسته‌ام. چه رختخاب خشکی هم دارد. خابم می‌آید.
نوشتن دیگر بس است.

**۱۸ ساس ۶۶ مگسی**
صبح شده‌ است. چقدر خاب چسبید. بروم و صبحانه‌ای آماده کنم.
ادامه‌اش را بعدن می‌نویسم. فعلن خیلی گرسنه هستم.
باورم نمی‌شد.
فکر می‌کردم که جیرجیرک هنوز خاب است اما زودتر از من بلند شده بود. تازه صبحانه هم آماده کرده بود.
بعد از خوردن صبحانه گفت که جادویی برای برگشت به گذشته ندارد اما یکی را می‌شناسد که در این مورد تحقیق می‌کند.
اسمش چی بود؟ اسمش را یادم رفت؟
اَی خدا.
بذار بروم ازش بپرسم دوباره می‌آیم. اما شاید فکر کند که کند ذهن هستم. ولش کن بروم بپرسم من از این فکرای الکی زیاد می‌کنم.
پس اسمش عقل‌کل بود. داخل طویله‌ی باغ کناری زندگی می‌کند.
خوب دیگه وسایلم را جمع کنم و بروم دیگر.
نوشتن دیگر کافیست.

**۱۹ ساس ۶۶ مگسی**
رسیدم به طویله. چه بویی می‌‌آید. اَه،اَه.
چقد مگس اینجاست. پس از یکشون بپرسم. بعد بیام سریع یادداشت کنم که یادم نرود.
گفت که برای انجام تحقیاتش رفته به کلبه‌ی داخل جنگل. من هم هرچه برایم سوال بود راحت پرسیدم.
مثلن گفتم: «جنگل کجاست؟ کلبه کجاست؟ کی‌رفته؟»
بازم باید بروم.
اَی خدا.
خوب نوشتن بس است. سریع بروم تا به غروب نخورم.

**۲۰ ساس ۶۶ مگسی**
رسیدم به کلبه‌ش. آمدم در بزنم که در باز شد. هر چه صدایش کردم کسی جواب نداد.
الان منتظر هستم تا برگردد. چقد اتاقش پر از کاغذ و وسایل آزمایشگاهی هست.
بروم یک سرکی داخل وسایلش بکشم.
باید به یک سفر دیگر بروم. همین‌که اومدم سرکی بکشم، آمد.
وقتی که من را دید گفت: «جونز»
باورم نمی‌شد که عقل‌کل یک سوسک است. چقدر زشت هست. حالم بهم خورد اما بهش نیاز دارم.
اَی‌ خدا.
بهش مسئله‌م را توضیح دادم. اتفاقن او هم می‌خاست به گذشته برگردد. می‌خاست هرگز به دنیا نیاید. می‌خاست کاری کند که پدرش هرگز مادرش را نبیند.
حق داشت اگر من هم اینقدر زشت بودم حتمن همین‌کار را می‌کردم.
یک گل وجود دارد به اسم «گل زمان» اگر گیرش بیاوریم او می‌تواند ازش یک معجون برگشت به زمان درست کند.
خوب نوشتن دیگر بس است.

**۲۱ ساس ۶۶ مگسی**
شب شده. هنوز گل را پیدا نکردیم. فردا به کارمان ادامه می‌دهیم.
اما فکر نمی‌کردم اینقدر باهوش باشد. از برگ و شاخه برام یک چادر ساخت که راحت باشم.
از این رفتارش خوشم اومد. خودش هم بیرون خابیده است.
چه دست‌پختی هم داشت. کیف کردم. تنها بدیش این است که خیلی زشته، خیلی.
ولی کنارش احساس امنیت می‌کنم. خوب نوشتن دیگر بس است.

**۲۲ ساس ۶۶ مگسی**
امروز جزء ترسناک‌ترین روزهایم بود. به دام آن عنکبوت کریه افتادم. نزدیک بود که خونم رو بمکد.
عقل‌کل به موقع رسید. گرده‌ی فلفل قرمز به سمتش پرت کرد و من را بغل کرد و گریخت.
دستانش گرمای خاصی داشت. چشم به او دوخته بودم. او دنبال جای امنی می‌گشت.
نه، آنقدر‌ها که فکر می‌کردم زشت نیست. چشمانش زیباست.
بعد از اینکه متوقف شد تمام تارها را از تنم کنار زد و پرسید: «خوبی؟»
گفتم: «‌آره، آره. ممنون»
قلبم شروع به تپیدن کرد. او نگاهی به اطراف انداخت و چشمانش را تنگ و گشاد کرد.
گفت: «گل زمان، گل‌ زمان، پیدایش کردم پروانه.»
من هم گفتم: «عالیه»
اما از ته قلبم این رو نگفتم. غروب شده بود.
فردا قرار است به سمت کلبه برویم تا عقل‌کل ازش معجون درست کند.
امروز هم با سنگ برایم استراحت‌گاهی درست کرده است.
نمی‌دانم که چرا بهش فکر می‌کنم. اون فقط یک سوسک است. ولش کن.
نوشتن دیگر بس است.

**۲۳ ساس ۶۶ مگسی**
امروز بهترین روز زندگیم بود.
به کلبه رسیدیم. بعد از چند ساعت عقل‌کل معجون زمان را درست کرد. قرار شد با هم بخورم.
دستم می‌لرزید اما اون مصمم بود. کسی دوستش نداشت.
برای همین می‌خاست به گذشته برگردد تا هرگز به دنیا نیاید.
اما اگر این‌کار را می‌کرد دیگر عقل‌کلی وجود نداشت. دلم برایش تنگ می‌شد.
اَی خدا.
بین دو راهی مانده بودم.
یا باید جلویش را می‌گرفتم.
یا هر دو به گذشته می‌رفتیم و به خاسته‌هایمان می‌رسیدم.
چشمانم را به چشمانش دوختم. دیگر طاقت نداشتم.
معجونم را به زمین انداختم و به سمتم رفتم. معجون او را هم به زمین انداختم.
محکم بغلش کردم و بلند گفتم: «دوست دارم.»
عقل‌کل خشکش زده بود. بعد از مکثی طولانی گفت: «جونز»
هر دو خنده‌مان گرفت. ما تنها راه برای بازگشت به گذشته را از دست دادیم اما به جایش همدیگر را داشتیم.
یک پروانه و یک سوسک. کی باورش می‌شود.
نوشتن دیگر بس است.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

28 تیر 1400

28 تیر 1400

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *