داستان کوتاه «مادرانه یا ما در آینه» از آرزو بابایی

چهارشنبه ۷ مرداد، ساعت ۱۱ ظهر
تازه از پیاده‌روی برگشتم. البته پیاده‌روی این روزها بهانه‌ای است برای دیدن آدم‌های شهر. دیدن دخترها و پسرهای نوجوانی که از کله‌ی صبح در پارک محله می‌چرخند و پشت سر هم سیگار دود می‌کنند. البته بعضی‌ها می‌گویند آن چیز دودآور در دستشان سیگار نیست و به آن گل یا ماری‌جوانا می‌گویند. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بخواهم اسم‌های مواد مخدر را بدانم یا درباره‌شان تحقیق کنم. اما حالا یکی از مهم‌ترین مسائل زندگی‌‌ام شده است. از وقتی اشکان دوست‌های نابابی پیدا کرده، ترس به جانم انداخته. هربار به بهانه‌های مختلف با آن‌ها بیرون می‌رود. از وقتی دست یکی از دوستانش سیگار دیدم و یا فهمیدم خوردن مشروب در خانه‌هایشان طبیعی است، هول برم داشته که نکند اشکان من هم در دام این کثافت‌کاری‌ها بیفتد. به یک سنی هم رسیده که دیگر حرف به خرجش نمی‌رود. قبلا که کوچک‌تر بود، همه‌ی اتفاقاتی را که در مدرسه و بین راه می‌افتاد، برایم تعریف می‌کرد اما حالا از حرف زدن با من و پدرش طفره می‌رود. شاید دلیل این فاصله گرفتن‌ها من و رضا باشیم. شاید بلد نبوده‌ایم به او یاد بدهیم که چطور باید دوست پیدا کند. یا شاید باید قبل از اینکه به سن بلوغ برسد، به او از مضرات مواد مخدر و بلاهایی که می‌تواند سر یک انسان بیاورد، می‌گفتیم. این روزها مدام خودم را سرزنش می‌کنم. من که همیشه از آدم‌های معتاد محله و غریبه و آشنا می‌ترسیدم، بهتر بود که زودتر در مورد این موضوع فکرمی‌کردم. شاید بهتر بود پیش مشاور می‌رفتم و مهارت‌هایی را یاد می‌گرفتم که پسرم را نجات بدهم. لاله می‌گفت الان هم دیر نشده. بهتر است در مورد اینکه چه رفتاری با پسرم بکنم تحقیق کنم. یا حتی دلایل گرایش آدم‌ها را به مواد پیدا کنم و نگذارم اشکان به بیراهه برود. از آن روز تصمیم گرفتم که کمی در موردش بخوانم. پیش مشاور بروم. حداقل یاد بگیرم چطور به اشکان نزدیک شوم و از نگرانی‌هایم برایش بگویم.

پنجشنبه ۸ مرداد ساعت ۱۱ ظهر

پیاده‌روی صبح باب میلم نبود. دیشب از فکر و خیال دیر آمدن اشکان خواب به چشمم نیامد. صبح با بی‌حالی راهی پارک شدم. بعد برگشتن یک چرت کوتاه زدم. چشم‌هایم را که باز کردم، لپتاپ صدایم کرد که از حال و روزم بنویسم. این روزها نوشتن یک نظم به ذهن آشفته‌‌ام داده. ذهنی که یک دروغگوی حرفه‌ای است. وقتی به اشکان نگاه می‌کنم، ترس اجازه نمی‌دهد واقعیت را ببینم. ترس باعث می‌شود یا او را بیش از حد معمول بی‌گناه ببینم یا بیش از حد گناهکار. شاید روزهایی بوده که اشکان حال خوبی داشته اما این ترس لعنتی کاری کرده که او را در حال سیگار کشیدن و حال بد تصور کنم. تصمیم گرفتم این یادداشت‌ها را بنویسم تا کلمات، شاهد عینی من باشند. وقتی می‌نویسم امروز دستانش می‌لرزید، یا وقتی به چشم‌هایش نگاه کردم، نگاهش را دزدید، این‌ها فقط یک حس مبهم در دلم نباشند؛ این‌ یادداشت‌ها شاهد باشند. اگر روزی هم برگشتم و آن‌ها را خواندم، از بیرون یک مادر نگران را ببینم. یعنی یک جور ناظر بی‌طرف بودن. ببینم یک مادر چه کارهایی کرده در مسیر تربیتی پسرش. کجاها کم‌کاری کرده. کجا دست پسرش را رها کرده که حالا دنیای غریبه‌ها برایش جذاب‌تر از امنیت خانه شده.

—-
اشکان برای ناهار نیامد. فکر من دنبال هزارجور اتفاقات بد رفت و برگشت. با رضا تماس گرفتم و او هم طبق معمول گفت زیادی حساس شده‌ام و نمی‌شود یک پسر جوان را در خانه زندانی کرد. خوش‌بینی بیش از حد پدر خانه و بدبینی من، دو نقطه‌ی مقابل هم شدند. به این فکر کردم شاید حق با او بود. من زیادی حساس شده بودم. شاید مشکل از تربیت ما نبود. شاید جامعه داشت بچه‌های ما را می‌بلعید. اما خب در همین جامعه بچه‌هایی را می‌شناسم که راه درست را پیدا کردند. درسشان را می‌خوانند. با بچه‌های درس‌خوان و با ادب دوستی می‌کنند. پس مشکل جامعه نیست. باید سلامت را در خانواده جست‌وجو کرد. وقتی فرزندم فاصله‌ی بین من و پدرش را می‌دید و متوجه اختلاف عقاید ما می‌شد، از کجا باید می‌فهمید کدام عقیده درست است. به هر حال باید بیشتر با اشکان و رضا دوست باشم. باید بروم یک شام خوب برایشان درست کنم و پیشنهاد کنم با هم حرف بزنیم.

جمعه، ۹ مرداد ساعت ۵ صبح

روی صندلی داغ پارک نشسته‌ام. بی‌خوابی باعث شد تا به پارک پناه بیاورم. گرمی اول صبح، سردی روابطم را به رخم می‌کشد. دیشب اشکان دیر به خانه آمد. احساس کردم لباسش بوی سیگار می‌دهد. گفت بیرون شام خورده و خیلی زود خوابش برد. شامی که درست کرده بودم دست‌نخورده ماند. حتی رضا هم، حوصله‌ی شام خوردن نداشت. من ماندم و خانه‌ی بی‌روح و فسنجانی که با هزار ذوق پخته بودم. این روزها رفتارم با رضا هم سرد شده. مدام در ذهنم او را مقصر می‌دانم. کافی است تا حرف بزند و من سرش فریاد بکشم. گاهی‌اوقات فکر می‌کنم اگر خود او درگیر اعتیاد می‌شد این همه اذیت نمی‌شدم. ته تهش این است که آدم از شوهرش جدا می‌شود اما یک مادر چطور می‌تواند از جگرگوشه‌اش بگذرد. از کم‌محلی اشکان دلگیرم. بوی سیگار روی لباسش هم دیوانه‌ام کرده. دیشب هم خواب به چشمم نیامد. سردرد دارم و دوست ندارم به خانه برگردم. فضای خانه برایم سنگین شده. از خودم شرم می‌کنم که به همه‌ی دوست و آشنا مشاوره می‌دادم، پز تحصیلات و کتاب‌خوان بودنم را می‌دادم اما حالا برای مشکل خودم هیچ چاره‌ای پیدا نمی‌کنم. برای ساعت ۱۱ وقت مشاوره گرفتم. در ذهنم سوالاتی را که قرار است از او بپرسم، مرور می‌کنم. امیدوارم او بتواند یک راهکار خوب به من پیشنهاد بدهد.

—-
ساعت ۲ بعدازظهر است و من تازه از مرکز مشاوره برگشتم. مشاور، خانم جوان ۲۰ ساله‌ای به نظر می‌رسید. اول خیال داشتم آن‌جا را ترک کنم. عارم می‌آمد کسی که سن بچه‌ی من را دارد بخواهد مشاوره‌م کند اما از روی خجالت نشستم. سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم. مو به مو و با جزئیات همه‌ی ماجرا را برایش تعریف کردم. پرسید که از مصرف کردن پسرم خبر دارم؟ مطمئن هستم که کار خلاف می‌کند؟ وقتی جواب نه دادم، خندید. بعد هم گفت مشکل از اشکان نیست؛ مشکل از من است که زیادی حساس شده‌ام. او هم حرف رضا شوهرم را می‌زد. در مقابلش جبهه گرفتم که باز پرسید باهاش حرف می‌زنی یا فقط مراقبشی؟ داشتم از کوره در می‌رفتم که لحنش آرام‌تر شد. گفت اشکان از کنترل زیاد من فرار می‌کند نه از خانه. برایش از دلایل ترسم گفتم. حق را به من داد اما باز هم خواست که خوددار باشم. از مرکز مشاوره بیرون آمدم بدون اینکه نتیجه‌ای گرفته باشم. از اول هم درست حدس زده بودم. او سنش به این دغدغه‌های مادرانه نمی‌خورد. احساس می‌کنم وقت و پولم را یکجا بر باد دادم. خودداری کردن مگر آسان بود وقتی اشکان را هر روز بدتر از روز قبلش می‌دیدم. باید خودداری کنم و بگذارم بلایی که نباید سرش بیاید؟ بعد آن چه؟ لابد بگذارم جلوی چشم‌هایم پرپر بزند و من باز هم خونسردی‌ام را حفظ کنم؟

شنبه، ۱۰ مرداد ساعت ۴ عصر

امروز مادر ایلیا، دوست اشکان را در پارک دیدم. برای ورزش آمده بود. یک لباس اسپرت پوشیده و کتانی به پا کرده بود. تا به حال اینطوری ندیده بودمش. همیشه با ناخن‌های بلند لاک زده و کفش‌های پاشنه ده سانتی به مدرسه می‌آمد. اولش از دیدنم تعجب کرد اما بعد از نرمش، فلاسک چایش را آورد و دو استکان چای ریخت. حین خوردن چای از او وضعیت ایلیا را پرسیدم. وقتی سرسری جوابم را داد، پرسیدم دوست‌های بچه‌ها را می‌شناسد؟ برایش اهمیت نداشت. وضعیت بچه‌ها را برایش گفتم. خیلی راحت و خونسرد گفت: بچه‌ها تو این سن همینن. سخت نگیر. باید بذاریم تجربه کنند.
پرسیدم: اگه تو دردسر بیفتن، اگه مواد مصرف کنن بازم میگی سخت نگیرم؟
این‌بار لبخندش مضحکانه‌تر شد. گفت: من و تو می‌تونیم جلوی یه اتفاق رو بگیریم؟ باید راه درست و غلط رو یادشون بدیم. بقیه‌ش دست ما نیست.
عصبی شدم: شاید بتونیم جلوشون رو بگیریم با این بچه‌ها نچرخند.
وقتی گفت درگیر کارهای طلاقش است و حوصله‌ی این کارها را ندارد، بحث را ادامه ندادم. خداحافظی کردم و به خانه آمدم. هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست جای او باشم. شاید هم می‌خواست، نمی‌دانم. به هر حال بی‌خیالی امتیازهایی دارد که من از آن بی‌بهره‌ام.
—-
با لاله تماس گرفتم. دوستی من و او به دوران دبیرستان برمی‌گردد. او برعکس من خیلی به همه‌چیز خوش‌بین است. از نگرانی‌هایم برایش گفتم و دیرآمدن‌های اشکان و مشکوک بودن کارهایش. یادآوری کرد که خودمان هم در نوجوانی پنهان‌کاری می‌کردیم؛ چون فکر می‌کردیم بزرگ شدیم. حرف‌هایش دلگرم‌کننده بود و یک سوال در ذهنم ایجاد کرد. اینکه من بزرگ شدن اشکان را با ترس اشتباه می‌گیرم؟

یکشنبه، ۱۱مرداد
چشمم را که بازکردم، ظهر شده بود. این پرخوابی، آثار چند شب بیدارماندن بود. با وجود زیاد خوابیدن، خستگی‌ام درنیامده و کسل‌تر از همیشه بودم. از غذای دیشب گرم کردم که اشکان به خانه آمد. رفتارش برخلاف چند روز گذشته خوب بود. با اشتیاق غذای مانده را خورد و کمی سربه‌سرم گذاشت. از فرصت استفاده کردم و پرسیدم: چی شده که کبکت خروس می‌خونه؟
لب‌هایش کش آمد و گفت می‌خواهند با دوستانش به شمال بروند.
با حرفش وا رفتم. فهمیدم برای راضی کردن من خوش‌اخلاق شده است. وقتی خیلی جدی گفتم که نمی‌شود، عصبانی شد. از جا بلند شد و پرخاش کرد. بزرگ شدنش را به رویم آورد. از سختگیری‌های من گفت که خسته‌اش کرده. از اینکه بی‌اعتمادی من اذیتش می‌کند. از عصبانیت گوش‌هایم سوت کشید اما جوابش را ندادم. زمانی که دوش می‌گرفت، لباس پوشیدم که تعقیبش کنم. باید از کارهایش سر درمی‌آوردم. به او گفتم که باید به خرید بروم و در ماشین منتظر شدم تا بیرون بیاید. جلوی در، یک پسر جوان با کلاه لبه‌دار و دست‌های خالکوبی شده روی موتور نشسته بود. اشکان که بیرون آمد، ترک موتورش نشست و راه افتادند. من هم با فاصله از آن‌ها حرکت کردم. اول جلوی در یک خانه ایستادند، پسری لاغراندام را سوار کردند و سه ترک راه افتادند. از تصور خطرناک بودن کارشان بیشتر استرس گرفتم. بعد از کمی چرخیدن و خرید یک کیسه مواد غذایی، به یک خانه‌ی قدیمی رسیدند. تا از موتور پیاده شدند، یک چیزی از جیب پسرک لاغر افتاد. اولش فکر کردم بسته‌ی سیگار است. قلبم برای یک لحظه ایستاد. بعد که دقت کردم، شبیه یک کیف پول بود. از خودم و افکار مسمومم خجالت کشیدم. حدود یکساعت جلوی در آن خانه ایستادم. وقتی نیامدند به خانه برگشتم. میگرنم عود کرده بود و حالت تهوع داشتم. از این تعقیب‌وگریز چیزی عایدم نشده بود جز سردرد. اما خوبی‌اش این بود که پاتوقشان را پیدا کرده بودم. باید بروم یک دوش آب خنک بگیرم تا سردردم بهتر شود.
—–
ساعت ۸ شب شده و منتظرم رضا به خانه برگردد. باید قبل از هر چیز در مورد اشکان با او حرف بزنم. او بهتر می‌تواند مانع سفر رفتن او شود. الان هم باید بروم کتاب روانشناسی نوجوان‌ را بخوانم تا شاید چیزی یاد بگیرم. احساس می‌کنم هیچ‌چیزی درباره‌ی دوره‌ی نوجوانی نمی‌دانم.

دوشنبه، ۱۲ مرداد

امروز آنقدر پیاده‌روی کردم که به نفس‌نفس افتادم. روی نیمکت نشستم تا نفس بگیرم. دختری جوان باعجله کنارم نشست. بدون مقدمه گفت: جون هر کی دوس داری بگو من دخترتم.
از حرفش تعجب کردم. تا آمدم سوالی بپرسم، یک مامور با لباس فرم نزدیک شد. نگاهی به ما انداخت و دختر سریع گفت: مامان جان گفته باشم که من امروز مهمونی نمیام. حتما خاله بازم می‌خواد حرف پسرشو پیش بکشه. حوصله‌شون رو ندارم.
مامور فوری راهش را کج کرد و دور شد. دختر با دور شدن او فوری گفت: وای شانس آوردم اینجا بودی وگرنه منم می‎گرفتن.
با تعجب گفتم: مگه چی کار کردی؟
کلاهش را بالاتر کشید و چشم‌های مشکی‌اش نمایان شد: من که هیچی. بچه‌ها داشتن مواد می‌فروختن. بهشون گفتم اینجا جاش نیستا. خودشون فرار کردن نزدیک بود منو ب…، یعنی بندازن تو خطر.
پرسیدم: چرا دختر به این خوشگلی باید با این‌ موادفروش‌ها دوست باشه؟
گفت از آن‌ها مواد می‌گیرد. قلبم درد گرفت. از اینکه هر چه معتاد بود را دور خودم می‌دیدم خسته شدم. راست می‌گویند از هر چه بدت بیاید، به سرت می‌آید. فاز نصیحت برداشتم که تو حیفی، قشنگی، وقت ازدواج کردنت هست. سر دردودلش باز شد. از اعتیاد پدرش گفت و خیانت‌های مادرش. وقتی گفت هیچوقت هیچ‌کدامشان را نداشتم، دلم هری ریخت. به او گفتم اگر با دخترهای خوب معاشرت می‌کردی کممت می‌کردند، نه اینکه درگیر اعتیادت کنند. قبول کرد اما یک جمله گفت. اینکه ممکن است شروعش از جمع باشد اما ادامه‌ش از تنهایی است.
—-
شروعش از جمع است اما ادامه‌اش از تنهایی
شروعش از جمع است اما ادامه‌اش از تنهایی
شروعش از جمع است اما ادامه‌اش از تنهایی
چند بار می‌نویسم تا معنی‌اش را بفهمم. یعنی او از تنهایی به جمع پناه برده؟ یعنی آدم تنها نباشد هیچ جمعی او را خراب نمی‌کند؟ معنی حرفش چه بود؟ یعنی اشکان من حس تنهایی می‌کرد؟ آیا من و پدرش تنهایش گذاشتیم؟ چه بود معنی‌اش؟
—–
دیشب با رضا صحبت کردم. خوشحالم که نگفت بی‌خیالش شوم. او هم با من هم‌عقیده بود که این سفرها دردسرساز می‌شوند. قرار شد امروز با اشکان منطقی صحبت کند. البته اگر اشکان منطق سرش بشود. زیر گاز را خاموش کردم و منتظرم تا هر دو به خانه بیایند و حرف بزنیم. امیدوارم این گفت‌وگو به جاروجنجال ختم نشود.

سه‌شنبه، ۱۳ مرداد

به نظرم هیچ‌کاری سخت‌تر از مادر و پدر بودن نیست. تا وقتی بچه‌ها کوچک هستند، دردسرهای خودشان را دارند. باید از مهمانی رفتن بزنی، از خودت و وقتت بزنی. برایشان مادر باشی، معلم باشی، پرستار باشی، آشپز باشی، همبازی باشی و وقتی بزرگ می‌شوند نگران آینده‌شان باشی. علاوه‌بر سلامت جسمی، نگران سلامت روانشان باشی. بدتر از همه این است که همه‌ی این فداکاری‌ها اسمش بشود وظیفه و تو را برای همه‌ی کمبودهایشان حلال نکنند. اشکم بند نمی‌آید. باورم نمی‌شود که دیشب اشکان من بود برای اولین‌بار سرم داد کشید. تو روی من ایستاد و گفت من را حلال نمی‌کند. رضا هم برای اولین‌بار بود که روی او دست بلند کرد. صدای داد و هوارشان کل کوچه را پر کرده بود و من نمی‌توانستم هیچ‌کدامشان را آرام کنم. اشکان بیشتر از همه، از من عصبانی بود. فکر می‌کرد من رضا را شیر کرده‌ام که جلوی رفتن او را بگیرد. هر چقدر دلش خواست به من بد و بیراه گفت و رضا با دست‌های سنگینش، توی سر و صورتش کوبید. با هر ضربه‌ای که به صورت اشکان می‌خورد، انگار به قلب من خنجر می‌زدند. هنوز هم از فکرش دیوانه می‌شوم. فکر نکنم بلوایی که در خانه راه افتاده بود، به این راحتی جمع شود. فکر اینکه اشکان بیشتر لج کند، می‌ترسانتم. خودم را سرزنش می‌کنم که رضا را وادار به این کار کردم. از طرفی هم از او عصبانی‌ام. حق نداشت اشکان را کتک بزند.

چهارشنبه، ۱۴ مرداد

همه در خانه با هم قهریم. هیچکس تمایلی برای حرف زدن ندارد. تنها مزیت این دعوا، نرفتن اشکان است. امروز در پارک النا را دیدم. همان دختری که از دست مامورها به من پناه آورده بود. کمی با هم قدم زدیم. چشم‌های مشکی درشتش بی‌حال به نظر می‌رسید. احساس کردم دلش می‌خواهد حرف بزند. خب من هم نیاز به حرف زدن داشتم. خیلی صمیمانه اسمم را محبوبه صدا زد. انگار نه انگار که من سن مادرش را داشتم. به نظرم دختر خوبی آمد. پرسیدم این وقت صبح چرا میای پارک؟
لبخند کج و غمگینی زد: جایی ندارم برم.
پرسیدم: یعنی خونه و زندگی نداری؟
گفت: نه. چند وقته که فرار کردم از خونه. داداشم دربه‌در دنبالم می‌گرده. اگه گیرم بیاره منو می‌کشه.
نگاهش کردم: خب شاید حق داره. تو کار اشتباهی کردی. با داداشت کمک می‌کردید بابات ترک کنه. زندگی‌تون رو درست می‌کردید.
کوله‌اش را جابه‌جا کرد و گفت: دلت خوشه محبوبه. مگه فقط بابام اعتیاد داره. داداشم از اون بدتره. یه وقتایی انقدر شیشه می‌کشید که می‌ترسیدم تو خواب سرمو ببره. دیگه زندگی‌ای نمونده که بشه درستش کرد.
نفس عمیقی کشیدم: بعد تو فکر کردی اگه فرار کنی و مواد مصرف کنی، همه‌چی درست میشه. به خدا حیفی تو.
نگاهم کرد و گفت: خودم این وضعیت رو دوست ندارم. هر روز باید آویزون یکی باشم تا خرج موادمو بده. اونم ازم استفاده می‌کنه و مثل آشغال منو می‌ندازه دور. دیشب هم یکیشون منو از خونه پرت کرد بیرون. تا صبح این پارک لعنتی رو راه رفتم. راستی تو چرا هر روز میای پیاده‌روی؟
مستاصل نگاهش کردم: چون تنها چیزیه که حالمو خوب می‌کنه.
با حسرت نگاهم کرد: خوبه یه چیز سالم، حال آدمو خوب کنه.
به نیمکت پارک رسیده بودیم. اشاره کردم بنشینیم. چهار زانو روی نیمکت نشست و به طرفم چرخید. محبوب آب آوردی با خودت؟ کف کردم.
بطری آبم را از کیفم بیرون کشیدم و به دستش دادم. پرسیدم: نمی‌خوای ترک کنی؟ تو حتی بیرون از خونه هم می‌تونی سالم زندگی کنی. برو درس بخون. کار کن. یه خونه خوب برای خودت بگیر. نمیشه که تو خیابونا آواره باشی.
آب را یک نفس سر کشید: نمی‌دونم. شاید یه روزی ترک کنم.
یک دسته پول از توی کیفم درآوردم و به او دادم. اول قبول نمی‌کرد اما بعد اصرارهایم، با کلی تشکر گرفت. از او خداحافظی کردم. بهش گفتم که به حرف‌هایم فکر بکند. گفتم که حاضرم کمکش کنم. سری تکان داد و دور شد. برایم عجیب بود که دیگر از یک معتاد نمی‌ترسیدم. می‌نویسم تا یادم باشد امروز در تاریخ ۱۴ مرداد، با یک معتاد قدم زدم. به پای درد و دلش نشستم. برایش بطری آب باز کردم و حتی تمام پس‌اندازم را به او بخشیدم.

پنج‌شنبه ۱۵ مرداد ساعت ۸ شب

قهر در خانه‌مان جاخوش کرده. نه اشکان راضی می‌شود حرف بزند و نه رضا. اشکان دیروقت به خانه آمد و شام نخورده خوابید. رضا هم وضعیت بهتری از او نداشت. حالا گیر دو نفر افتاده بودم. احساس می‌کنم خیلی تنها مانده‌ام. یک روزی از همه‌ی علاقه‌مندی‌هایم دست کشیدم به خاطر این دو نفر. شغل حسابداری و درآمد خوبش را از دست داده بودم که بتوانم کنار خانواده‌ام باشم و حالا از خانواده فقط اسمش مانده. شاید حق با النا بود. گاهی وقت‌ها زندگی طوری از هم می‌پاشد که دیگر نمی‌شود سرپایش کرد. بغض گلویم را گرفته است. صبح در پارک النا را ندیدم. دوست داشتم برایش حرف بزنم و از نگرانی‌هایم بگویم اما پیدایش نکردم. وقتی برگشتم خودم را غرق کار کردم. آنقدر خانه را ساییدم و شستم که برقش چشمم را زد. همین الان رضا به خانه رسید. در را باز کرد. باز هم نگاهم نمی‌کند. بی هیچ سلامی به آشپزخانه رفت. باید بروم برایش شام گرم کنم.

جمعه ۱۶ مرداد
النا امروز هم نبود. نگرانش شدم. ترسیدم بلایی سرش آمده باشد یا برادرش او را پیدا کرده باشد. از چند دختر جوانی که سیگار می‌کشیدند سراغش را گرفتم. کسی او را نمی‌شناخت. به بهانه‌ی پیاده‌روی کل پارک را دور زدم اما نبود. تاکسی گرفتم و به سمت آن خانه‌ی قدیمی رفتم. چند ساعتی جلوی در منتظر شدم اما کسی از آن‌جا بیرون نیامد. با تردید نزدیک شدم و زنگ در را زدم. کمی بعد یک پیرمرد در را باز کرد. نمی‌دانستم باید چه بگویم. فقط پرسیدم که اشکان اینجا آمده؟ پیرمرد فوری جواب داد: شما مادر اشکان هستی؟
حرفش را تایید کردم که گفت: اینجا منزل یکی از دوستان اشکان است و بچه‌ها برای عیادت او آمده بودند. انگار پیرمرد با حرفش آب سرد ریخت روی استرس‌هایم. ظاهر موجه پدر دوستش خیالم را راحت کرد. باز هم از قضاوت عجولانه‌ی خودم خجالت کشیدم و با کلی خودسرزنشی برگشتم خانه. خانه‌ای که خانواده‌ای در آن زندگی نمی‌کند؛ فقط چند غریبه دارند همدیگر را تحمل می‌کنند. دلم می‌خواهد با رضا حرف بزنم. میس کال دارم از او. باید به او زنگ بزنم.
—–
باور نمی‌کنم. همین الان که دارم می‌نویسم، دست‌هایم می‌لرزد. رضا جواب تماس‌هایم را نداد و به جای آن یک پیامک طولانی فرستاده. نوشته از این زندگی خسته شده و بهتر است از هم جدا شویم. لطف کرده و گفته خانه را هم به نامم می‌زند و خودش هم چیزی نمی‌برد. سرم سنگین شده. دارم پس می‌افتم. نمی‌توانم بمانم. باید بروم به محل کارش. سرش فریاد بزنم و بپرسم به جای حل مشکل، چرا دارد فرار می‌کند.

شنبه ۱۷ مرداد ساعت ۱۰ شب

رضا محل کارش نبود. دیشب هم خانه نیامد. مجبور شدم با اشکان تماس بگیرم. خواستم کمکم کند. حالا همه‌چیز برعکس شده. این‌بار اشکان باید پدرش را پیدا کند و مواظبش باشد. نمی‌فهمم کجای کارم اشتباه بوده که به اینجا رسیدم. باید برگردم و نوشته‌های قبل را بخوانم. شاید من دلیل این اتفاقات باشم.

یکشنبه ۱۸ مرداد

امروز رضا را پیدا کردیم. به خانه‌ی پدرش رفته بود. از او خواستم حرف بزنیم. به یک کافه رفتیم. احساس کردم این چند روزه با هم غریبه شدیم. خواستم محکم باشم و قوی به نظر برسم اما نشد. دهان که باز کردم اشکم ریخت. گفتم از او توقع نداشتم که در این شرایط تنهایم بگذارد. گفتم به او به چشم پناهگاه نگاه می‌کردم. گفتم به جای اینکه کنارم باشد تا مشکلات را حل کنیم، نباید فرار کند. سرد گفت خسته شدم. خیلی سرد و ناامیدانه گفت. گفت از رفتارهای من، از گریه‌های یواشکی و نگرانی‌های من خسته شده. از حساسیتم نسبت به اشکان. حق داشت؟ شاید اذیتش کرده بودم. شاید از او دور شده بودم. یادم نمی‌آمد آخرین‌بار کی با هم کافه رفته بودیم. آخرین‌بار کی درباره‌ی خودمان حرف زده بودیم. این چند سال حرف‌هایمان درباره‌ی اشکان بود. اینکه کجا می‌رود. با کی می‌رود. چه کار می‌کند. چرا درس نمی‌خواند. چرا در خانه بند نمی‌شود. چرا از ما فرار می‌کند. شاید حق داشت ولی خب اشکان بچه‌ی هردویمان بود. مهم‌ترین وجه‌مشترک من و او. چند ساعت حرف زدیم و او در آخر گفت برای ترساندن من این پیام را فرستاده. تا به خودم بیایم و دست از وسواس بیهوده بردارم. حالا چند ساعت است به خانه برگشته‌ام و به خودم قول دادم با نگرانی اوضاع را بدتر نکنم. قول دادم با رضا مهربان‌تر باشم.

دوشنبه ۱۹ مرداد
بالاخره امروز النا را در پارک پیدا کردم. گفت این چند روزه با یک ngo آشنا شده. از من کمک خواست. گفت با او بروم. دلم نیامد تنهایش بگذارم. به مرکز ترک اعتیاد که رفتیم، یک خانم جوان که شال بنفش به گردنش انداخته بود نزدیکمان شد. خودم را دوست النا معرفی کردم. اول حرف‌های النا را شنید و به او گفت دخترهای زیادی مثل او بوده‌اند و برای ترک نتیجه گرفتند. از ما خواست که در کارگاه آموزشی بنشینیم و به آموزش‌هایشان گوش دهیم. بعد از آن برای درمان، یک راهنما انتخاب کنیم تا به النا کمک کند. جمعیت زیادی آن‌جا بودند. مرد و زن با لباس‌های اتو کشیده، روی صندلی‌های پلاستیکی، منتظر گرفتن آموزش بودند. کسی که بالای سن قرار گرفت تا حرف بزند یک خانم جوان بود. جمله‌ی اولش من را به حیرت انداخت. گفت: ما توی این گروه‌درمانی از کلمه‌ی معتاد استفاده نمی‌کنیم. کسانی که به هر دلیلی به سمت مصرف مواد روی آوردند، مصرف‌کننده هستند. قبل از اینجا ما به چشم یک مجرم به آن‌ها نگاه می‌کردیم در صورتی که این افراد، در اثر مشکلاتی که داشتند بیمار شدند و به سمت مواد سوق پیدا کردند.

انگار داشت فقط برای من حرف می‌زد. برای منی که این بینش را داشتم و دنبال تحقیق بودم. سراپایم برای حرف‌هایش گوش شد. بعد ادامه داد که فقط ترک اعتیاد کمک نمی‌کند. این افراد باید ریشه‌ی مشکلات و بیماری‌های اعتیادی‌شان را درمان کنند تا به سمت مواد برنگردند. بعد از آن در مورد علت گرایش افراد صحبت کرد و آسیب‌هایی که یک فرد دیده. در نهایت یک جمله با من ماند. اینکه با کنترل کردن و پلیس‌بازی نمی‌شود کسی را از اعتیاد دور کرد. باید این جمله را هم چندبار دیگر بنویسم تا یادم نرود.

سه‌شنبه ۲۰ مرداد

حرف‌های دیروز آن زن حسابی فکرم را درگیر کرد. باید بیشتر با اشکان دوست باشم تا اینکه مادرش باشم. شاید ذهن من هم بیمار شده. شاید لازم باشد با النا در این مجموعه همراهی کنم. النا فکر می‌کند به او کمک می‌کنم، نمی‌داند که او به من کمک کرده.
امروز یادداشت‌هایم را خواندم. بیشتر از اینکه از اشکان بنویسم، از ترس‌هایم نوشته‌ام. ترس‌هایم را باید آرام‌آرام بگذارم روی زمین و تغییر را باید از خودم شروع کنم. باید یاد بگیرم از این چهاردیواری بیرون بروم. با آدم‌ها ارتباط بگیرم. تازه فهمیدم که هیچ‌‌چیزی به اندازه‌ی ارتباط گرفتن به من درس زندگی نمی‌دهد. توی هیچ کتاب و مقاله‌ای نمی‌توانستم به چیزهایی که امروز رسیده‌ام، برسم. حالا فهمیدم که من ضعف ارتباط گرفتن دارم و باید تقویتش کنم.
برای اشکان یک کادو خریدم. امشب هم قرار است بعد مدت‌ها سه‌تایی بیرون شام بخوریم. باید تمرین کنم بیشتر به آن‌ها محبت کنم و نگذارم رابطه‌هایمان آسیب ببیند. مطمئن شدم اگر روی بهتر شدن ارتباطم با رضا تلاش کنم، ارتباطم با اشکان هم خوب می‌شود. بیشتر از آن باید برای مراقبت از خودم تمرین کنم. برای خودم وقت بگذارم. آموزش بگیرم و دوست‌های خوبی مثل النا پیدا کنم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

30 شهریور 1403

30 شهریور 1403

28 آبان 1400

28 آبان 1400

23 مرداد 1402

23 مرداد 1402

22 اردیبهشت 1397

22 اردیبهشت 1397

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *