میگوید زن و مردی با پوشش و رفتاری عجیبوغریب را هر روز پشت پنجره میبینید اما در توصیف آنها ناتوان است.
میگویم اینطوری که نمیشود، باید ده-بیست بار خیز برداری تا به توصیف درست برسی. هر بار که میبینیشان یا تصویر آنها به خاطرت میآید، دوباره از نو وصفشان کن. اینطوری میبینی هر بار یک قدم به توصیف دقیق آنها نزدیکتر شدهای. اما مهمتر از آن، رسیدن به مهارت در توصیف -و یافتن درک درست از توصیف- شاید یکی از دوردستترین بخشهای سرزمین نویسندگی باشد.
میگوید «درک درست از توصیف» یعنی چی؟ میگویم یعنی بفهمی توصیف همان چیزهایی نیست که خیلیها خیال میکنند، صدای خشخش برگها و از این قبیل عبارتپردازیهای مثلن ادبی و شاعرانه. توصیف یعنی همه چیز. برای نگارش دفترچهی راهنمای آبمیوهگیری هم به مهارت توصیف نیاز داری. توصیف زائدهی حوصلهسربر یک متن نیست. توصیف یعنی همه چیز.
میگوید در توصیف تا چه حد باید پیش رفت؟ یعنی از کجا باید بفهمم که فلان صحنه را به مقدار از جزییات باید توصیف کرد؟
میگویم اول از همه بستگی دارد به هدف ما از نوشتن آن صحنه و نقش و اهمیت آن در بافت اثر، دوم اینکه سبک و سلیقهی تو هم مؤثر است، یکی اصلن مینویسد به شوق نوشتن توصیفهای پرنقشونگار و دیگری بهکمترین حد توصیف بسنده میکند، در این حد که روایت داستان آسیب نبیند.
پیشنهاد:
نمایی را برای توصیف انتخاب کنیم، و حداقل ۱۰ بار برای توصیف آن بکوشیم، با فاصلهی زمانی یک یا چند روزه.
پینوشت:
دوست دارم قابی را توصیف کنم که یک روز صبح زود بهمحض ورود به خانهی مادربزرگم دیدم. بیل دستش بود و زمین را میکند. چادر سپید و گلگلیاش را پیچیده بود دور کمرش و شلوار کاموایی سیاهش را کرده بود توی جوراب بلندش که تا زیر زانو میٰرسید. بعد خم شد و از دل زمین دبهیی با در قرمز را کشید بیرون. خاکوخلش را سترد. فهمیدم «یِر پنیری» است (دوبله به فارسی: یعنی پنیر زمینی. پنیر را چال میکنند توی زمین و چند ماه بعد بیرون میآورند. مزهاش چنان دگرگون و دلچسب میشود که تا یک قرن بعد هم زیر زبان آدم میماند.).