_ تو برام مهم نیستی.
_ الکی نگو. مهمم.
خندید.
_ خیلی بانمکی. الان دوست دارم.
صدای پوتینهایش در سکوت سالن ضایعترند. کنارم راه میرود و سعی میکند سرعتش را با من هماهنگ کند. من هرازگاهی عقب میمانم و چند قدم میدوم تا به او برسم. به این کارم میخندد. اژدهایی با پاهای چاق، قد بلند، و شال پشمی آبیرنگی که دور گردنش میپیچد. محکم و استوار کنارم راه میرود، انگار که بگوید هرکاری بخواهم میکنم. اما چرا میایستاد برسم اگر برایش مهم نبودم؟
اینطور نیست که حسودیاش را بکنم. چون یکبار گفت که میخواهد تخصصش را پوست بخواند. پرسیدم که چرا. جواب داد چون آدمها پول زیادی برای زیبایی میدهند. همین. به همین راحتی تصمیمش را گرفته است. وقتی گفت دوستم دارد، و برایش مهم نیستم هم همینقدر راحت بود.
هرروز صبح که از پلهها پایین میآید و با مهربانی به من لبخند میزند بیشتر حیرتزدهام میکند. مثل همیشه صاف و صوف میایستد و خدایی را عبادت میکند که من دوستش ندارم. حتی برایم وجود ندارد. ولی او میتواند با چنین کمر صافی و صوفی این کار را بکند.
یک بار ازش پرسیدم: «چی رو بیشتر دوست داری؟»
گفت: «بستنی.»
خندیدم. نباید میگفت خدا؟
جواب من هم بستنی بود. اما من نمیتوانستم خدا و بستنی را با هم داشته باشم. من برای داشتن بستنی خدایی نداشتم؟ من اگر خدایی داشتم بستنی را برای خودم حرام میکردم. تو پیچیده کردن مهارت دارم.
گفتم حسودیاش را نمیکنم؟ اعتراف میکنم راوی قابل اعتمادی نیستم. البته برایش دلیل دارم.
به چشمهایش نگاه کردم. قرمز بودند. مثل خودم بیدار مانده بود. اما ظاهرش مرتب بود و شال آبیاش را مثل همیشه بسته بود. بچهها در گروههای دو یا سهتایی ایستاده بودند و با هم مرور میکردند. هیچکس جواب مطمئنی برای سوالی نداشت. بوی قهوهی چند نفری که نزدیک بودند میآمد و پرههای بینیام را به لرزه درمیآورد. فضای آنجا برایم مثل یک فنجان اسپرسو شده بود.
ازش پرسیدم: «این مبحث رو خوندی؟»
_ نه.
_ شاید اومد.
_ امیدوار باشیم از چیزایی که خوندیم سوال بیاد.
بعد جزوهاش را بست و رفت سمت در.
چند روز بعد که نتایج آماده شد، اسم او بالاتر از اسم من بود. من آن مبحث را خوانده بودم. و سوالی هم نیامده بود.
هرچیزی که من برایش کلی زحمت میکشم تا به دستش بیاورم، او به راحتی برای خودش میکند. هرآنچه من برای زنده نگه داشتن قلبم نیاز دارم او برمیدارد تا برای خودش پوستهی زیباتری بسازد. همین. اژدهای پوستکلفتی است. با نمرههای آناتومی عالی. من فیزیولوژی را خیلی بیشتر دوست داشتم چون دربارهی مکانیسمها و چگونگی بود. ولی او میگفت اسمها را دوست دارد.
نمیدانم چطور، اما میدانست چنین حسی دارم. چون یکبار گفت: «تو میخوای جای من باشی.»
بدجور درست بود. اما از کجا آنقدر مطمئن بود؟ بدجور روی مخم رفت. قضاوتهای سطحی و آنی میتوانند خیلی درست باشند. اما من از قضاوت شدن، از اینکه تمام احساساتم را همینقدر ساده میکند بدم میآید. حتی اینطور نیست که با آن قدبلند و دستوپای گنده همیشه بتواند بهتر از من باشد. دیگر اینطور نیست. اما بود.
آن روز تقریبا دو هفته بعد تولدم بود. فکر میکردم دیگر فراموشم کرده. چون میگفت برایش مهم نیستم. ولی ناگهان کنارم سبز شد.
_ بیا بریم بیرون.
دوباره کنار هم راه افتادیم. سرعتش باهام هماهنگ بود. صدای بوق ماشینها و حرکت لاستیک روی آسفالت صدای پوتینهایش را خفه میکرد. حرفهایمان دربارهی بستنی بود. تنها موضوع مشترکی که داشتیم. ولی زود ته کشید.
_ چقدر مونده؟
_ همینجاها باید باشه.
وسط راه بعد خریدن چندتا چیزی که خودش لازم داشت رسیدیم به یک بستنیفروشی. طعمهایی را سفارش داد که ازشان مطمئن بود. و من طعمهایی که تا حالا امتحان نکرده بودم.
در سکوت نشستیم و کسی تلاشی نکرد آن را بشکند. چند قطره از بستنی آب شد و روی دستش چکه کرد. دستمالی بیرون کشید و پاکش کرد. بعد به لیسیدنش ادامه داد. معذب بودم. بالاخره تمام شد و رفتم پولش را بدهم. وقتی کارتم را بیرون آوردم و داشتم دست فروشنده میدادم گفت که خودش داده قبلا. برای تولدم. عطسهای کردم. زیادی تو خوردن بستنی عجله کرده بودم. صرفا از روی کنجکاوی میپرسم. یعنی برایش مهم بودم؟ خودش به این حساسم کرده بود.
آن لحظه دوستش داشتم، اما دوستش ندارم. فکر کردنی… کمی دوستش دارم.
از نقطهای به بعد دیگر مانع ندیدمش. خیلی راحت دورش زدم و به خواستههای قلبم رسیدم. نمیگویم از رویش پریدم چون الکی گندهاش کرده بودم. یادم نمیآید چطور اتفاق افتاد. اما احتمالا جایی بود که ساخت پوستهاش را تمام کرد و راه برای من باز شد. اما بعد آن چرخش هنوز هم میتوانست حیرتزدهام کند. اینبار نه با کامل و فوقالعاده بودنش. با حساسیت عجیبی که روی ظاهر قضیه داشت در حالی که خیال میکردم درواقع چیزی زیرش نیست.
اژدهای پاگنده به من گیر میداد که میگفتم اسپیرینولاکتان. در حالی که خودش چند ثانیه قبلش کاربرد و اطلاعات این دارو را پرسیده بود. درستش اسپیرینولاکتون بود. چرا باید این را بداند درحالی که چیزی دربارهی خود دارو نمیداند؟ او اسمها را دوست دارد و من خود چیزها را.
البته بعد آن حواسم بود که اسمها را درست بگویم. شاید چون اژدها درست میگفت.
میبینم که چطور هنوز همهچیز برایش راحت است. من فقط بهش گفتم که از حرفش ناراحت شدهام. از اینکه گفت تو میخوای جای من باشی. بغل کردن، ناز کردن، ببخشید گفتن. من میگویم که بخشیدم. و همهچیز درست میشود.
حالا برایم سوال شده که چرا فکر میکردم اژدها سد راهم بود. چرا میخواستم جای او باشم. یا او چطور بستنی و خدا را با هم میتوانست داشته باشد.