بهمن فرسی برای «شخصیت داستانی» معادلِ «نوشتآدم» را پیشنهاد میدهد. دیدم این کلمه دستِکم واسه این تمرین نام مناسبیست:
دربارهی آدمی که هنوز نامش را هم نمیدانی و پسِ بخار و غبار ذهنت بالبال میزند بنویس، اینطوری جمله بنویس، جملههای جداجدا بنویس:
۱. «در جستجوی چیزی است، که خیال، داشتناش او را میترساند.*»
۲. مسواک که میزند فقط به او میاندیشد ، اما به نخدندان که میرسد فراموشش میکند.
۳. برای هر چیز مانیفستی مینویسد؛ فرنام** آخریش این است: مانیفست قهوهنوشی در عصرِ نمناک و شبِ غمناک و باغِ غمتاک.
۴. پیتزا را تنها زمانی دوست دارد که ناهارِ فرداش قرمهسبزی باشد.
۵. گاه جوری با مداد به جان سطرسطرِ کتاب میافتد و گوشهگوشهی آن چیز مینویسد که انگار در جستجوی ارث پدرش به کتاب یورش برده.
۶. درخت که میبیند هوس میکند تَرکِ تارزان بنشیند و دو تایی درختبارگی کنند.
۷. حس میکند همهی کلمات تفمال شدهاند، چون غریبترین واژهها را نیز دستِکم چند نفری به زبان آوردهاند.
۸. اگر موهایش را آبی نمیکند و سبیلش را سرخ یاموهایش را سرخ و سبیلش را آبی، تنها برای آن است که نمیداند موهایش را سرخ کند و سبیلش را آبی یا سبیلش را سرخ کند و موهایش را آبی.
۹. هفت سال تمام شیر سویا مینوشید و خیال میکرد شیر سویا هم چیزیست در مایهی شیرموز، یعنی ترکیب شیر و موز. اما از وقتی فهمید شیر سویا شیریست که از سویا استخراج میشود، دیگر فقط شیربادام مینوشد.
۱۰. خیال میکند تنها زمانی میتواند خود را شاعر بنامند که از دیدن سوسک همانقدر اکلیلی شود که از تماشای اسکارت جوهانسون در فیلم «گمشده در ترجمه».
از این تمرین راهی به قصهیی شاید گشوده شد، نشد هم نشد، فدای سرت.
*محمود طیاری، قهرمان تا نویسنده، ص۲۵۱
**عنوان