باید میگفتی. نباید میگفتی.
بیدستوپایی. صبوری.
بزدلی. خونسردی.
دم را در نمییابی. حواست به آینده است.
بیا به رنجبارترین گفتوگوی درونمان بیندیشیم، همان که هرگز هیچ طرفمان برندهی مطلقش نیست.
جدل بر سر چیست؟
دقیقن به همان گفتوگویی فکر کن که همیشه دلت را ریش میکند، که همیشه بیحاصل است، که همیشه یقهات را میگیرد.
حالا دو تا شخصیت بساز که هر یک عینیتیافتهی سویی از توست.
به شخصیتها اسم و جنسیت و شغل و پیشینهی خانوادگی بده.
و بعد: آماده شو کلافه شوی، صد بار سرت را بکوبی به میز، و بارها هر چه نوشتی پاره کنی. از طاقتِ کلافگی فضیلت بساز. کلاف کلافگی را بپیچ دور همهی جملهها، بپیچ دور ذهن مخاطبت. کلافگی را کوفت خودت نکن. هنر یعنی کلافگی، یعنی لذت بیمارگونه از کلافگی. خودت را از نو بباف، با کلاف کلافگی. کلافهات میکنم با کلافگی. کلافگیم. کلافگی را کوفتم نکن. نیست کافی کلافگی. کافی نیست کلافگی. کلافگی نیست کافی. کافی کلافگی نیست.
یک پاسخ
این بلاتکلئفی کلافهام کرده آخر دلم میخواهد مستقل باشم و مطابق خواسته های خودم عمل کنم وسر بار دیگران نباشم امامشکلم ئکئ دوتا نیست تاوضع روحیم خوب میشود تازه مرئضی دخترم عودمیکند به کمک اومیشتابم و متاسفانه مشکلش انقدربزرگست که کارهایی که من برای او انجام میدهم مثل اینست که خاکستر روی آتش را گرد گیری کنی دلم به حالش میسوزدوباید این سوزش را تحمل کنم چون اوخودش ازمجوعه پزشکی وکادر درمان است که بااینکه هرروز هزاران درد آزروی دل تک تک دردمندان یر میدارند ولی درمقآبل مریضی خود ناتوانندخاکستررا آهسته روی آتش میریزم خودم را به نفهمی میزنم مئخواهم راه بیفتم وپشت پا به همه چیزبزنم پاهایم ازشدت درد این اجازه را به من نمیدهند کفش آهنی میپوشم وعصایم را به دست میگیرم وبه قدم زدن یا اگر نتوانستم به قلم زدن می پر دازم چون پاهایم جوابی را که میخواهم به من نمیدهنددست به دامان قلم میشوم تابیدارخوابئها وفشار افکار گونا گون آزائن که هستم کلافه ترم نکند وعاقبت شاید خواب به سراغم بیائد وقلم را از دستم بگیرد ومنرا به عالم لالا ویا شآید به عالم بالا دعوت کند.