واقعن داشت میرفت؟
کیفپولش را درمیآورَد. عجله دارد انگار برای حساب کردن.
ولی من دستدست میکنم. سمت راستم را میگردم. سَرک میکشم زیر میز. روزنامه کنار دستم است. مثلن نمیبینمش.
یکی نیست بگوید کجا درمیروی لامصب؟
تو عادت نکردی به خریدن روزنامهی سر صبح، من که عادت کردم.
تَقهیی میزند به میز. که یعنی بیا بالا. سر بلند میکنم. باید وقت بخرم. دلیل رفتنش را میپرسم. جوری که انگار کنجکاوم فقط.
میگوید خواهربرادرها ارثشان را میخواهند. کتابفروشی را میگوید؟
این کلن چند متر است که بفروشی و تقسیم کنی بین خواهربرادرهااا؟
خدا را شکر من خواهربرادر ندارم وگرنه همین کیوسک را هم از زیر پام درمیآوردند. زیرِ پا مالِ ماشین نبود؟
میگویم خدا پدر را رحمت کند. هنوز یک ماه نشده رفته.
سگ تو روحش. همان روز بود که میخواستم رژ را بدهم.
دیدهبودمش. قبلن. به کتابفروشی که میرسید، تازه رُژَش را درمیآورد. از خطِ وسط لب بالا شروع میکرد و میکشید به راست. بعد هم لابد به چپ.
لب پایین را از یکطرف شروع میکرد. بعد میمالیدشان تو هم. یکدست قرمز میشد. شاید هم زرشکی. یا جیگری. چهمیدانم. همین یک رژ را داشت. یا فقط همین یکی را میزد.
یکی دیگر برایش خریدم. همین رنگی. فکر کنم البته. میخواستم با روزنامهی سر صبح بهش بدهم و بگویم بلاخره، که باباش ریق رحمت را سر کشید.
بغض میکند. مثل روزی که تازه آمد و کتابفروشی را دید.
سوارِ دوچرخه بود. ولی پرواز میکرد. سُر میخورد توی هوا. بال میزد و میآمد سمت من. همانطوری روی دوچرخه روزنامه را گرفت و رفت. چشم من را هم. همین یک چشمم را. دفعهی اول بود آرزو کردم کاش دو تا چشم داشتم. بیشتر میدیدمش. واضحتر.
مینشیند لبِ جدول. خودش هم دلِ دلکندن ندارد. شاید هم یاد باباش افتاده.
بروم پیشش؟ برنخورَد بهش؟
صداش بزنم؟ اسمش را که بلد نیستم.
سمت چپم هم نِشَسته، درستحسابی نمیبینمش.
دست میکشد روی زانوش. دردش میکند. بمیرم.
یعنی اینهمه راه را پیاده آمده؟
دو هفته پیش بود که دوچرخهش را دزدیدند. درست از جلوی کیوسک. راستراست وایسادم نگاه کردم ببَرند. خاک تو سرم. به خیالم اگر ببرند میآید پیشم و سراغ دوچرخه را میگیرد و چند ساعتی میمانَد. شاید هم ازم کمک بخواهد برای پیدا کردنش. آمد، پرسید، ولی نماند. رفت کلانتری. پیدا هم که نشد.
راه خانهش دور بود. همیشه که میرسید، دوچرخهش خسته بود و گِلی. خودش هم به زور راه میرفت. معلوم بود رکاب زده زیاااد.
کاش حداقل موتور داشتم.
خب… اگر موتور داشتم ترکِ من مینشست؟ عمرن.
از کیوسک میزنم بیرون. میپرم آنور خیابان و یک آب معدنی کوچک میگیرم و جَلدی برمیگردم. تعارفش میکنم.
گریهش میگیرد. زیر لب میگوید: «بابایی.»
باباییش آبمعدنی تولید نمیکرده تا جایی که میدانم، پس لابد آبمعدنیخور بوده.
مینشینم سمت چپش تا با چشم راست ببینمش.
رژ همیشگی را زده.
میگویم: «مامانِ منم چند سال پیش مُرد. فقط اونو داشتم.»
تسلیت میگوید. میپرسد: «پس خانوادهتون؟»
میگویم: «من بابامم ندیدم چه برسه به الباقی.»
با خنده میگویم.
چه فکری میکند الان دربارهام؟
بیخیال. هر جوری حساب میکنم از من خیلی سَر تر است این فرشته.
یادش بخیر. همان بار اول که دیدمش، تو دلم صداش زدم فرشته. انگاری من رو زمین بودم و اون رو هوا. همینقدر فاصله داشتیم تا وقتی که دومین بار دیدمش.
از دوچرخه پیاده شد، دیدم پای راستش لنگ میزند. اونوقت حس کردم شبیه همایم. جفتمان نصفهنیمه آدمایم.
ولی این آدم کجا و منِ بیکسوکار کجا.
الان نمیدانم به حال من گریه میکند یا خودش.
باز هر چی نباشد خواهر و برادری دارد. البته خواهربرادری که دندان تیز کردهاند واسه چهار متر مغازه، نداشتنشان بهتر است.
خدا را شکر که من ندارم.
-چی ندارید؟
بلند گفتم؟ ریدم.
-خونواده. اگه داشتم همین کیوسکم الان نداشتم.
سر تکان میدهد. افسوس. برای خانوادهی خودش یا طرز فکر من؟
-حیف این کتابا نیس آخه؟
با من بود؟
این اولین جملهیی بود که خطاب به من گفت. فقط به خودم. ای خداااا.
-چی؟
فهمیدهام. میخواهم دوباره بگوید.
-اینجا رو میگم. میخوان بفروشنش، با کتابا.
-دوسشون دارید؟
-مگه میشه نداشت؟
شروع میکند به گفتن. از نویسندهها و داستانهایی که معروفشان کرده. از نثر کتابهایی که هیچوقت دیده نشدند. از طراحی جلد کتابها و بوی کاغذ کاهی. از عنوان و ناشر و هزار کوفت و زهرمار دیگر که هیچکدام را نمیفهمیدم.
ولی میخواستم بگوید. میخواستم بشنوم. او با ذوق تعریف میکرد، من با ذوق نگاه. فکر میکرد یک عشقِ کتاب پیدا کرده. دستهایش را تو هوا تکان میداد و میگفت و میبُرد دوباره دلم را.
گوش نمیدادم. میدیدم فقط.
تُف به تولهی غلام. اگر اونسال روزنامه را نمیدزدید و دنبالش نمیافتادم و خودکارش را نمیکرد تو چشمم، الان مجبور نبودم یکچشمی ببینمش.
-شما چه کتابی رو دوست دارین؟
کتااااب؟
من روزنامههای خودم را هم نمیخوانم. میخواستم اینجا را بکنم دکهی چیپس و پفک. که تو آمدی. صبح به صبح تا روزنامه نمیخریدی کتابفروشی را باز نمیکردی. نمیدانم اخبارش را دوست داشتی یا کاغذش را.
-من حقیقتش دستی تو قلم دارم.
به قلم نبود؟
باز ریدم؟
-چه خوب. چی مینویسید؟
به جز نامه واسه تو، هیچی.
-زندگی خودمو.
-زندگینامه؟
-آره، همون.
یکی نیست بگوید زندگیِ سگی تو نوشتن دارد آخر مرد. هر کی جای تو بود تا حالا پنج دفعه پریده بود تو رودخانه. رودخانه نداریم اینجا؟
حالا زیر ماشین. جلوی قطار. هر کوفتی.
-کلاس آموزشی هم رفتین؟
من سواد به زور دارم، این میگوید کلاس.
-پولشو نداشتم. منم و همین دکهی روزنامه. شبا هم همینجا میخوابم.
سرم را میاندازم پایین. بیپولی و بدبختی که افتخار ندارد.
-منم از امروز جایی رو ندارم.
این هم بیخانمان شد؟
-چرا؟
-با خواهربرادرام دعوام شد.
بهترین فرصت است که حرفم را بزنم.
چی بگویم؟
بگویم فدای سرت. بیا زن من شو، این کیوسک برای دو نفر جا دارد؟
-حالا کجا میخواین برین؟
زیادی صمیمی شدم؟
ول نکند برود؟
-میرم پیش خالهم.
میخواهد بلند شود. پایش درد میکند. دنبال جایی میگردد که دستش را گیر بیندازد.
بگیرم دستش را؟
آخ که دستم لَهله میزند واسه دستش.
لامصب لاک و رژش هم ست است. واااای.
دستش را میگیرد به درخت.
سگ تو روحم که از این درخت هم کمترم.
بَر که میگردم میخورم تو کیوسک. خندهش میگیرد. کاش زودتر میخوردم.
میروم تو. روزنامهاش را برمیدارم. هنوز نامهم بین برگههاست. اگر بخواند و دیگر برنگردد چی؟
کتابفروشی هم که نباشد، شاید برای خریدن روزنامه بیاید.
ریسک نمیکنم. نامه را میکشم بیرون. میگذارم بغلِ رژ.
دست میکند تو کیفپولش.
میگویم:
-مهمون من.
سرش را به نشانهی «نه، اصلن» تکان میدهد.
اصرار میکنم.
روزنامه را برمیدارد.
-ممنونم… هم برای روزنامه، هم صحبت امروز.
از من تشکر کرد؟
خرذوق میشوم. نیشم بسته نمیشود دیگر.
رو برمیگرداند که برود.
صدایم را بالا میبرم. کمی.
-ببخشید، فردا صبح میایید برای روزنامه؟
-فکر نکنم. خونهی خالهم خیلی دوره.
سگ تو روح خالهت.
دست بلند میکند به نشانهی خداحافظی.
میرود.
لَنگلنگان.
بالزنان.
انگار پرواز میکند.
من هم میبوسمش.
مثل همیشه.
از پشتِ شیشه.