چرا دعوتم کرد؟ بعد از این که خانم شاکری، ماندانا شاکری، بغلم کرد و گفت:«سِتی جون تو تنها کسی توی شرکت هستی که از ته دل دعوتش میکنم عروسی» ماتم گرفتهام و به این فکر میکنم که چرا باید دعوتم کند؟ آخر ما که صمیمی نبودیم. او شمال بود و من جنوب. او دریا بود و من کویر. برای سومین بار میخواستم درخواست مرخصی دهم که باز هم دهنبازنکرده جوابم را داد. با عروسی خانمشاکری مسافرت کنسل شد. چند ماه است که مادرم با وعده سفر دلش را صابون میزند و من هر بار ناامیدش میکنم. این دفعه هم به خاطر خانمشاکری. تازه ازم پرسید که میتوانم دو هفته در نبودش بخش را اداره کنم یا نه. این یعنی یک مصیبت اضافهتر. چون میخواهند ماه عسل به اسپانیا بروند. میترسم از این که او نباشد و گرهای در کارم بیفتد و راه حلی پیدا نکنم و بین این همه همکار دندان تیزکرده و زیرآبزن گیربیفتم. آنوقت دیگر رویم حساب باز نمیکند.
کَرمپور بهم گفت که نانم در روغن است و احتمال زیاد امسال در لیست تعدیلیها نباشم. او با ده سال سابقه هر سال از بودن در لیست تعدیلیها میترسید. بهم سفارش کرده بود حالا که دست راست شاکری هستم سر از کارش دربیاورم و اگر اسمش داخل لیست بود خبرش کنم. توی لیست بود. طفلک پنچر میشد اگر از دهان من میشنید. هفته پیش گذاشت روی میزم. یک برگهی آچار سفید که اسم ده نفر را نوشته بود. چه دست خطی. نه کج و معوج نوشته بود نه تحریری. خوانا و ساده. گفت نظرت را درباره هر اسمی بنویس. زور زدم که خوشخط بنویسم. به اسم کرمپور که رسیدم ترس برم داشت که نکند چیزی بنویسم که کَرَم اخراج شود و نکند چیزی بنویسم که شاکری مشکوک شود. حواسم به ساعت بود که زیادی لفتش ندهم. من حسابی محتاطانه رفتار میکردم. نباید دعوتم میکرد. هر جور حساب میکنم به همین نتیجه میرسم.
خانم شاکری دو سالی هست که به شرکتمان آمده. از همان روز اول قاپ آقای مدیر را زد. مثل آهنرباست. زیرپوستی آدمها مجذوبش میشوند، احتمالا رئیس هم نفهمید که کی گرفتارش شد. تنها کسی که بدون دردسر و حمالیکردن در سِمت مدیریت پذیرفته شد شاکری بود. برعکس من که دو سالی فقط در بخش تشریفات طیکشی میکردم و چای میریختم. تازه پنج سال قبلتَرش کارگر یک کارگاه خیاطی بودم و مدت کوتاهی هم اسنپ کار میکردم. اولین روزی که راننده اسنپ شدم از سر حواسپرتی درخواست یک مرد را قبول کردم. گفتم عیبی ندارد یا تک و تنهاست یا با زن و بچه. از قضا مرتیکهی بیشعوری مسافرم شده بود و درخواستهای بیجا داشت. تا آخر راه سلامصلوات میفرستادم که سالم برسم و بعد از این که پیاده شد یک سیلی محکم در گوش خودم خواباندم که غلط بکنم از این به بعد مسافر مرد سوارکنم.
شاکری برایم تعریف کرده بود که بعد از فوق لیسانس با سفارش دَدیِ محترم در شرکت آشنایشان مشغول به کار شد و سه سال طول کشید تا چموخم مدیریت را یادگرفت و بعد زِرپی در شرکت ما مدیر بخش شد. از آن روزی که شاکری مدیر شد همه چیز عوض شد. درآمد شرکت. رفتار پرسنل. ظاهر ساختمان و حتی آبوهوا. از وقتی پای شاکری به شرکت باز شد یک ریز باران میبارد و خبری از خشکسالی نیست. دَدیاش ماهی چند بار شرکت میآید و سه تایی در دفتر رئیس تشکیل جلسه میدهند. یک بار در جلسهشان بودم و کنار شاکری نشستم. دَدی همه چیز را با دقت توضیح میداد و مو را از ماست میکشید. مامی را ندیدهام اما یقین دارم که شاکری به دَدی رفته.
هر چند تا مدتها از شاکری خوشم نمیآمد چون کراشم را دزدیده بود و بعد از تصادفم بیشتر از سه روز اجازهی دور کاری نداد و مجبور شدم با پای شکسته شرکت بروم و پولی که خرج لباسم میکردم را اسنپ بگیرم ولی نمیتوانم اعتراف نکنم که لعنتی لَوَندی خاصی دارد. یک پا استروژن خالص است. هیچ وقت صورتش را با پرز و دوندونِ سبیلهای تازه درآمده ندیدهام. وقتهایی که جلسه داریم اول از همه در سالن اجتماعات حاضر میشود. میایستد تا همه از راه برسند. با هر دو دستش دستها را به نرمی نگهمیدارد، انگار که دست کودکی را گرفته و دوست ندارد از کوچکترین فشار آزرده شود. همینطور که احوالپرسی را کش میدهد انگار تا چند ثانیه با دستها هم کار دارد و احوالات پرسنل را از نرمی و گرمی دستها میفهمد. جوری به چهرهها خیره میشود و مردمکهایش را میچرخاند گویی زیر پوست نازک صورتها چیزی قایم شده و باید پیدایش کند. اگر پیداکردنی باشد میکند و پیاش را میگیرد. وقتی دست راستش شدم این چیزها را فهمیدم.
دِیت اولشان در کافهای در پاریس بود. میگفت رئیس هول شده بود و فرانسویاش کار نمیکرد. برایش چیزی خریده بود و نامهای دستش داده بود و گفته بود هر وقت رسیدی هتلت آن را بازکن. نگفت کادو چه بود ولی میگفت دلم غنج میرفت چون برایم شعر گفته بود. شعر انگلیسی. یادم میآید یک روز کَرَم با شوق آمد پیشم و گفت که کسی را برایم پیدا کرده. من هم چه میدانستم. مدتی با پسرک چت میکردم. بعد از یک ماه پیام دادم که کی دِیت اول را برویم. پرروپررو وُیس فرستاد که اشکالی ندارد هر وقت تو بخواهی میرویم اما هر چقدر شد نصفنصف. من هم پیام دادم که میخواهی اصلا بَلّه برداریم و دیت اول پارک لاله برویم؟ از خدا خواسته باز هم وُیس داده بود که ایول حالا بلٌه چی برمیداری؟ مرتیکهی بیچشم و رو را درجا بلاک کردم. خیلی از کَرَم شاکی شدم و چند هفته بینمان شکراب شد. مدتها با سایهی رئیس در ذهنم زندگی میکردم و کمی دلخوش بودم. میدانستم خودش مال من نمیشود اما سایهاش را که داشتم. ولی با آمدن شاکری سایهاش را هم از دست دادم. دیگر کل رئیس را بلعیده بود. من را هم بلعیده بود.
قبلا که زیادی فاز عروسی داشتم و فکر میکردم تا سی نشده در خانهی خودم هستم، پوشهی بزرگی از لباس عروس و لباسهای شب برای خودم جمع کردهبودم و میخواستم نشانش بدهم ولی فهمیدم خودش از یک مزون گرانقیمت تُرک همه چیز را سفارش داده. دیشب باز هم خواب آن زن آوازخوان را دیدم که میرقصید و آواز میخواند. من فقط سایهاش را میبینم و هر بار بعد از دیدنش یک اتفاق بد میافتد. راستش را بگویم به دلم نیست که عروسی بروم. نصف حقوقم را باید لباس و هدیه بخرم. با نصف دیگر نه میشود سفر رفت و نه میشود باقی ماه را خوش گذراند.
نه میدانم درخواست شاکری را چه بدهم و نه درخواست مامی را. عذاب وجدانِ کَرَم و خواب آن زنیکهی آوازه خوان هم که نورعلی نور شده و نمیدانم باز قرار است چه حادثهای درِ خانهام را بزند.