«تخیل، دیوانهای است که در طبقهی بالای ما زندگی میکند.»
-فرانسوا ساگال
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

97 پاسخ
سهشنبه ۵ آبان ۱۴۰۵
سالواژه: پیوستگی 🐜
داستان کوتاه «عزیزم» از مجموعهداستانهای چخوف صبحم را ساخت.
«عزیزم» داستان اولگا سمیونوونا را روایت میکند. زنی که به دوست داشته شدن نیاز دارد و بدون آن انگار به پوستهای خالی از خود تبدیل میشود. دیگران بهخاطر سخاوت و طبیعت مطیعش او را «عزیزم» خطاب میکنند. چخوف با ترسیم زندگی اولگا به نیاز او به عشق و همراهی میپردازد و در عین حال این پرسش را پیش میکشد که وقتی هویت یک زن به مردان زندگیاش گره میخورد چه بر سر فردیت او میآید؟
آیا او میتواند مستقل از دیگران خودش باشد و اجازه دهد فردیتش مجال درخشش پیدا کند؟
امروز وقت بیناییسنجی داشتم. بعد از معاینات، دکتر گفت هر دو چشمم نسبت به پارسال ضعیفتر شدهاند و باید از عینک تدریجی استفاده کنم؛ عینکی که مجبور باشم همیشه به چشم داشته باشم. من دو عینک دارم، اما بیشتر اوقات عینک دور را نمیزنم و فقط برای دیدن زیرنویس فیلم سراغش میروم.
دکتر همچنین توصیه کرد کمتر از موبایل استفاده کنم. احتمال داد سردردهایم به بالا رفتن نمرهٔ عینکم مربوط باشد؛ تغییری که به آن توجه نکرده بودم.
بعد از ناهار، همراه دخترم مسافت خوبی پیادهروی کردم. در طول مسیر دربارهٔ تغییر الگوهای ازدواج نسبت به چند سال قبل با هم صحبت کردیم.
در همان مسیر، دوست عزیزی را دیدم که چند وقتی بود ندیده بودمش. کمی دلتنگ هم بودیم و همان یک ربع گفتوگو در خیابان، دلتنگیمان را برطرف کرد.
نسخهٔ خام خواب چند شب قبل را، با تکیه بر تصاویری که از ذهنم روی کاغذ آورده بودم، پروراندم و به شکل داستان کوتاهی درآوردم.
در وبینار الهه علیزاده شرکت کردم. بحث به پرسشهایی دربارهٔ درستی و مسیر درست رسید:
درستی چیست؟ مسیر درستی چگونه است؟ آیا باید هزینهٔ صداقت را بپذیریم تا درستی را گم نکنیم؟
صداقت لزوماً به معنای درستی نیست؛ اما صداقت یعنی آنچه اینجا بیان میکنم، همان چیزی باشد که آنجا هم میگویم. یک حرف در اینجا و حرفی دیگر در جای دیگر نزنم.
در وبینار نویسندهساز، یک صفحه از حیات واژههام نوشتم: گذشت، صبر، عشق، باران، کوه، مادر، کودک، نوشتن، کتاب، مدادرنگی، دریا، طلوع، ستاره، آسمان، رنگینکمان و آزادی.
سپس آزادنویسیام را از دل همین کلمات بیرون کشیدم.
در پایان استاد شعری زیبا از شاملو خواندند.
پس از نوشتن گزارش نیک سهشنبه، به سراغ ادامهٔ کتاب «خواب» شاهرخ مسکوب میروم.
امروز از میان واژهها گذشتم.
به صداقت و درستی فکر کردم.
خواب خامی را به داستانی کوتاه بدل کردم. با خودم فکر میکنم شاید نوشتن همین تلاش پیوسته برای دیدن باشد، دیدن آنچه در ذهنمان میگذرد.
آنچه در دیگران میبینیم و آنچه در خودمان هنوز ناشناخته مانده است.
حالا شب است و من میمانم و ادامهٔ کتابی دربارهٔ خواب؛ شاید در خوابهای امشب واژهای تازه یا تصویری ناشناخته منتظر بیدار شدن باشد.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
https://t.me/nimkhatttttt
سالواژه: پیوستگی 🐜
دوشنبه ۴ آبان ۱۴۰۵
روز دوشنبه را با آزادنویسی شروع کردم. بعد از صبحانه برای پیادهروی بیرون رفتم و در راه برگشت کمی هم برای خانه خرید کردم.
روی بخش دیگری از داستانم کار کردم.
دوستم آزادهجان خبر داد که ویرایش نهایی داستان را انجام بدهم تا آن را برای ناشر بفرستند و او تا آخر هفته فرصت خواستم تا یک بار دیگر متنم را با دقت ویرایش کنم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و همراه دوستان آزادنویسی کردم.
امروز داستانی از چخوف به نام «شکارچی» خواندم.
جلسهٔ آخر دورهٔ داستاننویسی خلاق پیشرفته برگزار شد. استاد در دربارهٔ هنجارشکنی در زبان صحبت شیوهای متفاوت که میتواند شکل تازهای به روایت بدهد. تمرین جلسهٔ آینده را هم بر همین مبنا از ما خواست.
بعد از نوشتن گزارش نیک کتاب «خواب» شاهرخ مسکوب را برداشتم و به خواندن سفرنامهای از خوابهای خودش نشستم.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
۳۰ مهرماه ۱۴۰۵
سالواژه: پیوستگی 🐜
با اینکه دیشب زود خوابیدم، صبح دوست داشتم بیشتر بخوابم. مامانم میگفت: «خواب، خواب میاره.»
بالاخره پاشدم و با قهوهای به استقبال روز رفتم. کتابها و دفترهایی را که روی میزم بودند مرتب کردم. در ادامه، آزادنویسیام را با این پرسش از خودم شروع کردم: «چه خبری میتواند خوشحالم کند؟» مدتی است خواستههای شخصی خوشحالم نمیکنند. به این فکر میکنم که آنها را با خوشحال کردن چند نفر دیگر جایگزین کنم. شاید هم نوعی دیوانگی را تجربه میکنم! آزادنویسیام به پاسخ مفصلی برای سؤالهایم تبدیل شد.
به قصد پیادهروی از خانه بیرون زدم، ولی باز سر از گلفروشی درآوردم و نیمساعتی غرق تماشا شدم. همین باعث شد از سرعت پیادهرویم کاسته شود.
وقتی به خانه رسیدم، خوراک مرغم جا افتاده بود. آن را با سالاد و سهم نانم که در برنامهٔ رژیم غذاییام بود، خوردم.
از امروز کتاب تحلیل کاربردی خواب و رؤیا از رابرت الکس جانسون را شروع کردم. کتابی مبتنی بر نظریهٔ روانکاوی کارل گوستاو یونگ تا جدیتر در مسیر خوابنگاریهایم قدم بردارم.
جانسون در مقدمهٔ کتاب از چهار مرحلهٔ استفاده از خواب و رؤیا برای سفر تحول درونی میگوید: روشی مبتنی بر نظریهٔ روانکاوی کارل گوستاو یونگ. به نوشتهٔ او خواب تغییرناپذیر است اما میتوانیم با تحلیل کاربردی آن نمادها و تصاویر خوابهایمان را به زندگی روزمره پیوند بزنیم و از ناخودآگاه خود آگاهتر شویم. این کار به ما کمک میکند ظرفیتها و گنجینههایی را که در وجودمان پنهان ماندهاند کشف کنیم و بهتر از مفاهیم نهفته در خوابهایمان بهره بگیریم.
و اینک گزارش نیک را سرهم میکنم تا برای انتشار برود. در ادامه، سری به دیوان شعر حسین منزوی میزنم.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
سالواژه: پیوستگی 🐜
روزم را با دفتر شعر شاملو شروع کردم:
«در اینجا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنهیی کشته است.
از این مردان، یکی، در ظهر تابستانِ سوزان، نانِ فرزندانِ خود را، بر سرِ برزن، به خونِ نانفروشِ سختِ دندانگرد آغشته است.»
احمد شاملو
آزادنویسی کردم؛ سه صفحه از پاییز متفاوت امسال نوشتم. پاییزی که دلگیرتر از هر سال است. بیبارش و بیسرما.
سپس به پیادهروی رفتم. جلوی نانوایی پسر بچهٔ کوچکی دست مادرش را رها کرد و دوید وسط خیابان. مادر جیغی زد ولی قدرت حرکت نداشت. مرد جوانی که ناظر صحنه بود پسرک را از وسط خیابان بغل زد و درست در همان لحظه ماشینی با سرعت از آنجا رد شد.
پسرک که خود را در آغوش غریبهای دیدشروع به گریه کرد. مادرش جلو آمد و پسرش را از بغل مرد جوان گرفت و به سینه فشرد. وحشت و عجز در چهرهٔ زن در هم آمیخته بود.
از آنجا رد شدم و به یاد کودکی بچههای خودم افتادم به اینکه چه میزان از این استرسها و نگرانیها را پشت سر گذاشتهام.
روزنگاه امروزم خاطرهای از کودکی پسرم امیر است؛ پسری که بینهایت شیطان بود. به قول مامانم: «آتش نیست که این بچه نیافروخته باشد.»
تن لطیف و سفید ماهی را به ادویه و آبلیمو آغشته کردم تا برای سرخ شدن آماده باشد.
لحظهای که بیخیال در آب رودخانه میرقصیدی، نمیارزد به تفت خوردنت در تابهٔ روغن داغ.
چه در انتظار من است که غصهدار این دنیایم؟
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. مبینا ملایی از باز شدن صفحهای برای گزارشهای بچههای مدرسهٔ نویسندگی خبر داد و چند نمونه خواند. سپس استاد خواست ایدههای داستانی خود را بفرستیم. ایدهای داستانی و تازه به ذهنم رسید و به سفارش استاد تصمیم گرفتم صفحهای برای این ایدهها باز کنم.
شام میزبان پسرم، همسرش و نوهام هستم. یک ساعتی در آشپزخانه به تهیهٔ شام میگذرد. بعد از پذیرایی از بچهها و صرف شام.
با رفتنشان سراغ گزارش نیک میروم. تکههای آن را سرهم میکنم و برای انتشار در جمع دوستان در سایت استاد میفرستم.
بعد هم آماده میشوم برای خواب و رؤیایی دیگر.
«نقش رؤیا پرتو مهتاب را میماند در گسترهٔ آسمان پرستاره، بر فراز دشتی پهناور و بیانتها، که در شبهای تیرهٔ زندگی به لحظههای تنهایی آدمیان نور میافشاند.
رویاهای شرقی، غربی
خسرو ناقد
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
۲۵ مهر ۱۴۰۵
سالواژه:پیوستگی🐜
دیشب در راه برگشت به خانه سری به کتابفروشی قدیمی چهارراه دکترا زدم. فروشنده همیشه آقای مسنی بود اما دیشب مردی میانسال را دیدم.
پرسیدم حاجآقا خودشان نیستند؟
گفت: «من پسر حاجآقا هستم. تهران زندگی میکنم و هراز گاه به مشهد میآیم که کمکحال پدرم باشم. »
چند کتاب از رضا دانشور و بیژن نجدی خواستم که نداشت. بعد گفت: «بیا چند کتاب چاپ قدیم دارم. ببین اگر به دردت میخورد، بردار.»
خیلی ذوق کردم. شش کتاب انتخاب کردم. البته همه را به قیمت سال ۱۴۰۵،جلدی ۶۰۰ تا ۷۰۰ حساب کرد.
یکی از کتابها نامههای نیما یوشیج به خانواده و دوستانش بود. نامهها برایم جالب و متفاوت بودند. نیما برای رساندن منظورش به مخاطب از نثر قدیم، تمثیلها و کنایهها استفاده کرده است. در نامهای به مادرش میگوید:
«خوبی، مرغی بود پرشکسته. یک شب توفانی او را گرفتم به خانه آوردم. چندی که گذشت پر زد و روی بام خانهٔ من پرید. باید حالا آن را از دور تماشا کنم. اگر به او نزدیک شدی پیغام مرا زیر گوش او بگو.»
داستان کوتاهی از جمالزاده خواندم و جملهٔ «فاصلهٔ چانه تا چاله» به دلم نشست. روزنگاه امروزم را از دل همین جمله بیرون کشیدم.
خوشبخت من هستم که امروز آشپزخانه تعطیل است و نصفالشام دیشب که مهمان داشتم نصفالنهار امروز میشود.
وقت تراپی و دکتر تغذیه دارم. خودم را رأس ساعت به هر دو میرسانم. از جلسهٔ تراپی پر سؤالتر از قبل بیرون میآیم و با یک رژیم غذایی و چند مکمل دارویی از مطب دکتر تغذیه خارج میشوم. به سمت داروخانه میروم. دیدن قیمت داروها و ویزیت دکتر اشتهایم را کورکور میکند.
با ترافیکی که یک ساعت و نیم طول کشید آشولاش به خانه میرسم. کاسهای سالاد و تخممرغ آبپز شام امشبم میشود تا به توصیههای دکتر دربارهٔ اهمیت حفظ عضلات در این سن عمل کرده باشم.
حالا هم گزارش نیک را به تنور سایت استاد میچسبانم و میروم سراغ بقیهٔ نامههای نیما.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
سالواژه: پیوستگی 🐜
«انسان از انسان بودن خود راضی نیست، اما نمیداند به چه بازگردد و چگونه به حالتی درآید که هیچ خاطرهٔ مشخصی از آن ندارد. حسرت این حالت مبنای هستی اوست و این حسرت رابطهٔ او با کهنترین بهشت وجودش است.»
امیل سوران، قطعات تفکر
شیفتهٔ قطعات تفکر سوران شدهام. از دیروز که خواندنش را شروع کردهام، تکتک آفوریسمهای نویسنده را دو یا سه بار خواندهام و تعداد زیادی را رونویسی کردهام. دوست دارم با دوستی دربارهٔ این قطعات صحبت کنم.
کمی به نظافت خانه و هرس برگهای زرد گلدانهایم پرداختم.
ناهار مهمان دستپخت پدر خانواده بودیم؛ آبگوشتی زودپز که از وقت صلات صبح بار گذاشته بود. آبگوشت بدون گوشت را من میل کردم (چند سالی است با گوشت میانهای ندارم. ادعای گیاهخواری ندارم، ولی از خوردنش حس خوبی ندارم) و بقیهٔ خانواده آبگوشت با گوشت را با شور مشهدی خوردند.
حدود یک ساعت و نیم نشستم به بازنویسی قسمتهایی از داستانم.
با شرکت در کارگاه «خودواژه» استاد کلانتری فهمیدم که بدک واژه نمیسازم! باید تمرین کنم و ستونی در فایل کلماتم برای واژههای خودساخته داشته باشم. «سوزشب» و «شبمور» دو واژهای بودند که بیشتر به دلم نشستند.
شام مهمان داشتم و همزمان با کارگاه آشپزی هم میکردم. قبل از آمدن مهمانان، قسمت هشتادم داستانم را منتشر کردم.
بعد از رفتنشان نشستم تا گزارش نیک را به آخرین لحظههای جمعه برسانم.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
صبحانه را خانهی دوست جدیدم خوردم.
رفتم ماموریت.
ظهر غذایی که از دیروز کنار گذاشته بودم گرم کردم و خوردم.
بقیهی وقتم صرف درس شد.
شب با مامان حرف زدم و تصمیمی که گرفته بودم با او در نیان گذاشتم.
۲۴ مهرماه ۱۴۰۵
سالواژه: پیوستگی🐜
فاصلهٔ بیداری تا دل کندن از تخت را با خواندن کتاب قطعات تفکر شروع کردم:
«اگر میخواهید بیماران روانی بیشتر شوند، اختلالات ذهنی تشدید گردد و در هر گوشهٔ شهر تیمارستانی ساخته شود، دشنام را ممنوع سازید.آنوقت به خواص رهاییبخش، کارکرد و اثر درمانی آن و برتریاش بر تمام روشهای دیگر از قبیل روانکاوی، یوگا و کلیسا، پی خواهید برد. بهخصوص درخواهید یافت که اگر ما دیوانه یا جنایتکار نشدهایم فقط به دلیل اثرات شگفتآور و امداد لحظهای آن بوده است.»
مجموعهٔ قطعات تفکر گزیدهای است از آفوریسمهای امیل سوران، نویسنده و متفکر رومانیاییالاصل که سالها در پاریس زندگی کرده و مهمترین آثار خود را به زبان فرانسوی نوشته است.
صبحانهٔ مختصرم اغلب لقمهای نان و پنیر و گردوست. معمولاً اول صبح با آدمیت فاصله دارم، با خوردن که فرسنگها.
همان یک لقمه هم برای خوردن داروهای صبح است. اما چای و قهوه سوگلی و نورچشمی من هستند و حسابشان از خوراکیها جداست.
سپس مسئولیت ناهار را با گذاشتن قطعات مرغ و سبزیجات در قابلمه از دوشم برمیدارم و سبکتر پشت میزم مینشینم.
وبینار نویسندهساز را پخش میکنم و همراهش آزادنویسی میکنم. طرح یک اتاق به سبک سنتی، شبیه خانهٔ پدری، را با تمام ملزوماتش روی کاغذ میآورم. ملزوماتی که شصت درصدشان را ندارم.فعلاً این طرح در حد نوشتهای روی کاغذ لای دفتر بایگانی میشود.
علاوه بر تمرینی که به جلسهٔ ششم نویسندگی پیشرفتهٔ خلاق فرستاده بودم همان زمان طرح داستانک انتزاعی دیگری نوشته بودم. امروز دوباره سراغش رفتم، بازخوانیاش کردم و به ویرایش آن پرداختم.
گزارش نیک امروز را سالم و سلامت در سایت استاد میگذارم و میروم سراغ جیرهٔ مطالعهٔ آخر شب داستان کوتاه دیگری از چخوف.
#گزارش_نیک
✍زری قوام
صبح کمی سنگین بودم. به مرور وضعم بهتر شد.کمی ورزش کردم و یک سیب خوردم و نوشتم و نوشتم تا اینکه روزم را آماده کردم. یعنی خودم را گرم کردم برای امروز. منتظرم یک دوست به من زنگ بزند و با هم درددل کنیم و بگوییم و بگوییم تا خنک شویم. اما دوست هست ولی همدرد نیست یعنی کسی نیست که بنشیند و فقط گوش کند و تهِ دلش بگوید حق داری یا حق داشتی. هنوز حرفت را تمام نکردی کسی به اسم دوست یا همنشین، میآید و به یاد دردهای خودش میافتد. بگذریم. کمی صبحانه خوردم. نان و مربای سیبی که خودم درست کردم. اینکه آدم خودش دستپختِ تجربههای تازهی خودش را بخورد خیلی لذتبخش است. میخواستم برای دخترم یک ساعت سفارش بدهم. ابتدا نظرم خرید اینترنتی بود. اما زمان تحویل را اواخر هفتهی بعد اعلام میکرد. گفتم بهترین را این ایت که خودم بروم بازار. پس راه افتادم. خیلی گشتم تا همان ساعتی که دخترم میخواست را پیدا کنم. کم کم داشتم از پیدا کردنش ناامید میشدم. پیش خودم گفتم ای بابا، این همه توی ترافیک آمدم و دست خالی باید برگردم. اما همیشه در آخرین لحظات است که با سماجت میتوان به نتیجه رسید. کمی بیشتر گشتم و چند تا بازارچهی فرعی کشف کردم و همان ساعت را پيدا کردم و با قیمتِ مناسب خریدم. خیلی خسته شدم اما میارزید. دوست داشتم بعد از چند وقت مردم و فروشندهها را تماشا کنم. این جریان خیلی اميدوار کننده است. وقتی بازار جریان داشته باشد زندگی هم جریان دارد. از مغازههای اکسسوری تا نوشتافزار و ساعتفروشیها. یاد خرید ساعتِ ازدواج افتادم. چقدر زود گذشت. وقتی توی بازار قدم میزنم نوعی شور و نشاط از زندگی در رگهایم به گردش میافتد.
گزارش نیک ۱۱۴ چهارشنبه من/ ۲۲ مهر ۱۴۰۵
– با آلارم بیدار شدنم برای وبینار تبلیغات استاد علوی و چون اسلایدهاشان باز نشد فقط به پرسشها پاسخ دادند و عالی بود.
ـ به اتمام رساندن مقالهی سایتم تفاوت رخداد نویسی با یادداشت روایی و انتشار در هر دو کانالم.
ـ دو روز به دلیل اشتغال زیاد در کانالهایم مطلب نگذاشته بودم و باورم نمیشود که دو روز اشتغال مرا از نوشتن بازداشته است در حد فراموشی.
– تکمیل گزارشهای نیک روز های ۱۹ – ۲۰ -۲۱ مهر تا ساعت ۱۲ ظهر. ساعت را که نگاه میکنم میبینم نوشتن سه گزارش نیک بیش از دو ساعت وقتم را گرفته و کل صبحم از دست رفته است. ارسال به سایت استاد جان با شرمساری از خود. هر روز که نمینویسم یادم میماند اینگونه نوشتن وقتگیرتر است چون یادم میرود و همانها که در تقویم لیست شده مینگارم و بعضی کارها فراموشم میشود.
ـ جستجو در طاقچه موجب یافتن چند دفتر شعر و کتاب خلاقیتی میشود و غصهام میگیرد برای وقت کم داشتن برای خاندنشان.
میتاپ محبوبم و موضوع: تسلط بر کوچینگ دکتر بهار مازندرانی که دو ساعته است و اندازه ده ساعت بهرهوری و شارژ شدنم.
ـوبینار متین چپانی عزیز و ۱۴مین جلسه و پایان موضوع جذاب صمیمیت
ـ مشاوره به دوستی در مورد بیماری مزمن شده و کمک به بهبودش با برنامه دادنش.
_ ادامه کتاب ۵ قلیم حضور داریوش شایگان
– اجاره خانه تمام شدن و نفس راحت کشیدن و شکر برای آن.
https://t.me/mahro1402
_ سالواژ هام: واقعیت
_دیروز چه کارهای مفیدی انجام دادم؟ خب بزار ببینم.
ـ به آزمایشگاه نرفته و انجام آزمایش را به تعویق انداختم.
ـ حدود ساعت نه صبح قزوین بودم و تا عصر در چند جلسه کاری شرکت کردم و به یکسری کارهای ریز و رومخی سامان دادم.
_ غروب با خستگی و اندکی کسالت به سمت خانه روانه شدم. در مسیر بازگشت هوس کله و پاچه و سیرابی کردم. به کیانا پیغام دادم که بریم و او گفت که دوست ندارد. از کی ذائقه اش عوض شدهاست؟ ا ز داروخانهی شبانه روزی یک ورق قرص سرماخوردگی و یک سرم شستشو گرفته و خدا خدا میکردم که بیحالیم جدی نباشد.
_به خودم گفتم اگر قرار باشد این هفته آخر ین هفتهی عمرم باشد بهتر است ناکام نمیرم. پس به کلهپزی سرشهرک رفته و به آن ادای احترام کردم.
_ یک دسته نعنای تازه را بویدم و از رویشان آب گذراندم . سپس در بالکن پهن کردم تا خشک شوند.
_ مرور چند پاراگراف از کتاب « نشخوار ذهنی»
_ یک قسمت از مینی سریال حال خوب کن « off campus» را دیدم.
_به قدر کافی آب نوشیدم.
_ به موقع به بستر رفتم.
چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
دیشب همین که خواستم گزارش نیکم را بنویسم، گوشی به دست خوابم برد.
آنقدر که صبح، وقتی بیدار شدم، دیدم گوشی را همچنان در دستم گرفتهام! صحنهی جالبی بود. تازه یادم آمد که شب قبل، از شدت خستگی، پلکهایم سنگین شده و ناخودآگاه به خوابی عمیق فرو رفته بودم.
خلاصه که ناچار شدم گزارش نیکم را امروز صبح بنویسم.
دیروز صبح خیلی زود بیدار شدم. مامان را هم بیدار کردم؛ البته بیدار بود، اما قصد داشت کمی دیگر بخوابد که به خاطر من از خوابش گذشت.
صبحانه خوردیم و مامان برای ناهار برنج و ماهی درست کرد. من هم دسر خوشمزهای آماده کردم تا بعدازظهر جلوی رفیقم بگذارم.
بعد از مدتها مهمان داشتیم؛ صباجان مهربانم. کسی که به اندازهی خواهرم دوستش دارم و یکی از بهترین دوستانم در کلاس نقاشی است.
حضور او همیشه با کلی انرژی مثبت و حال خوب همراه است. واقعاً دوستش دارم.
مامان فالوده هم درست کرد و امیدوار بودیم خوشش بیاید. چیپسی سرخکردنی هم آماده کردیم که مزهی غذاهای دریایی میداد. این هم ذائقهای بود که میخواستیم با آن آشنا شود. میوه و آجیل و تنقلات و چای کرک هم که مثل همیشه به راه بود.
خلاصه، خانهای را که از قبل مرتب بود، کمی مرتبتر کردیم. عودی روشن کردم و پنجرهها را باز گذاشتم تا بوی ناهار ظهر در خانه نماند. بعد نشستیم و منتظرش ماندیم.
صبای عزیزم آمد؛ با جعبهای قرمزرنگ و روبانپیچشده در دست. باز هم زحمت کشیده بود.
گفت هدیهای برای لیلیاست؛ شاید موقع تولدش نتواند کنارمان باشد.
دفعهی قبل هم برایم قاب و عروسک آورده بود. این دختر زیادی خوشقلب و مهربان است
کادو را که باز کردم، وجودم پر از ذوق شد. پیراهنی زیبا بود با کتی روی آن، بههمراه جورابشلواری و شورت سفید خوشگلی که با دیدنشان، یک لحظه پاهای سفید و تپل لیلیا را در آنها تجسم کردم.
آنقدر زیبا بودند که مامان و مادرشوهرم هم کلی ذوق کردند.
از آنجایی که خودم عاشق لباس هستم، برای لباسهای دخترکم هم همانقدر ذوق میکنم که وقتی چیزی برای خودم میخرم.
دل توی دلم نیست که لیلیای کوچولویم زودتر به دنیا بیاید تا تکتک لباسهایش را تنش کنم و عکسهای زیبایی از او به یادگار بگیرم.
صبای زیبا و مهربانم، مثل همیشه، گرم و پرانرژی بود. مامان و مادرشوهرم هم کلی از او تعریف کردند و عاشقش شدند.
او مامان دو دختر است و وقتی از زایمان برایم حرف میزند، تمام وجودم آرام میگیرد. صبا یکی از قویترین زنهایی است که میشناسم.
بچهای با وزن ۴۲۰۰ گرم را بهصورت طبیعی به دنیا آورده و همین برایم قوت قلب است. با خودم فکر میکنم اگر من هم تلاش کنم و شهامت داشته باشم، شاید بتوانم از پس این تجربه بربیایم.
او برایم ظرفی قوتو هم آورده بود. اصالتاً کرمانی است و قوتو، این خوراکی پودری، ترکیبی از مواد گیاهی و مغزهاست. صبا میگفت حتماً بعد از زایمان سعی کنم بخورم؛ چون به شیردهی و بازیابی قوای بدن کمک میکند.
کمی دربارهی سنتهای محلی شهرهایمان حرف زدیم. او از پته گفت.
پرسید: «شنیدهای که میگویند پتهاش را روی آب انداخت؟»
گفتم: «آره، این ضربالمثل را استفاده میکنیم؛ یعنی آبروی طرف را برد.»
پرسید: «میدانی پته چیست؟»
گفتم: «نه.»
توضیح داد که پته، نوعی رودوزی سنتی کرمانی است که روی پارچهای ضخیم و پشمی انجام میشود. میگفت اگر پتهی مرغوبی را روی آب بیندازند، رنگ پس نمیدهد، اما نوع نامرغوبش رنگ میدهد. به همین دلیل، این ضربالمثل شکل گرفته است.
این توضیح برایم خیلی جالب بود. چقدر دوست دارم دربارهی رسمها و فرهنگهای محلی بیشتر بدانم؛ چیزهایی که شاید سالها در زبانمان تکرارشان کنیم، بیآنکه از داستان پشت آنها خبر داشته باشیم.
مادرشوهرم شروع کرد به قلیان کشیدن؛ قلیانی سنتی که برای دوستم ناآشنا بود. صبا گفت جالب است که دود کمی دارد.
بعد مامان «کایه»های لیلیا را آورد و به رفیقم نشان داد. گفت اینها هم یکی از محصولات سنتی شهر ما هستند که روی سیسمونی میگذارند. برای محافظت از سر بچهها از آنها استفاده میکنند. دستبافتاند و قیمت گرانی دارند.
این هم برایش جالب بود.
کلی دورهم نشستیم، حرف زدیم و خوش گذراندیم. حضور صبا خانهمان را روشن و سبز کرد.
حیف که زود رفت و فراموش کردیم با هم عکسی به یادگار بگیریم. اما قول داد که باز هم بیاید.
با مشورتی که با هم داشتیم، تصمیم گرفتم فعلاً دیگر به کلاس نقاشی نروم.
دختری دیگر در کلاس آنلاین بارداریمان زایمان کرده بود. شش سانتیمتر بازشدگی را تحمل کرده بود و وقتی به بیمارستان رسیده بود، نینیاش فقط یک ساعت بعد به دنیا آمده بود. خیلی برایش خوشحال شدم.
حالا که فکرش را میکنم، ممکن است دردهای من هم کمکم شروع شوند. فعلاً بهتر است کمی از کلاس رفتن فاصله بگیرم و بیشتر به فکر دخترکم باشم.
وقتی به دنیا آمد و شرایط جور بود، دوباره برمیگردم.
آخر شب، مثل همیشه، ادامهی سریال شهرزاد را تماشا کردیم؛ سریالی که مامان این روزها خیلی دوستش دارد.
بعد از سعید خواستم قابها را نصب کند تا فردا از اتاق دخترکم ویدئویی بگیرم و ساک زایمان را آماده کنیم.
بالاخره زایمان طبیعی که از قبل خبر نمیکند.
آخر شب، طبق عادت همیشگیاش، دخترش را لمس کرد.
این روزها، از آخرین روزهاییست که از پشت هفت لایه پوست با دختر کوچولویمان ارتباط برقرار میکنیم.
لیلیا هم حسابی تکان میخورد و بازیگوشی میکرد.
دربارهی زایمان حرف زدیم. سعید پرسید: «از توپت استفاده کردی؟»
گفتم: «از این هفته شروع میکنم تمرینها را در خانه انجام بدهم. کلاسها هم که کمککنندهاند.»
گفتم: «فقط تو به لیلیا بگو مامانی را اذیت نکند و کمک کند با هم از پسش بربیاییم.»
سعید با دخترش حرف زد و گفت: «دختر من قویه. پاهاشو فشار میده به عقب و خیلی سریع بیرون میاد، مگه نه بابایی؟»
لیلیا تکان میخورد و من قند توی دلم آب میشد.
گفتم: «باورت میشه چند وقت دیگه گهوارهای به اتاق خوابمون اضافه میشه و سهنفره میشیم؟»
قرار است دغدغههای زندگیام بهکلی تغییر کنند.
تا چند وقت دیگر، احتمالاً بیشتر فکرم درگیر این خواهد بود که دخترکم کی بخوابد و کی بیدار شود، شیر بخورد، زردی نداشته باشد و چطور محیطی آرام و امن برایش فراهم کنم.
بهزودی دورهای جدید در زندگیام آغاز میشود؛ دورهای که هنوز نمیدانم دقیقاً چه شکلی است، اما هر روز بیشتر به آن نزدیک میشوم.
و من، در آستانهی این آغاز تازه، هم ذوق دارم، هم دلشوره و هم هزار رؤیای کوچک برای دخترم.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 آفرینش و هنر: ۵
🥗 تغذیه و آب: ۹
✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
📖 خواندن و شنیدن: ۰
🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۴
🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
❤️ روابط و محبت: ۱۰
💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
😴 استراحت و خواب: ۸
امتیاز امروز: ۷۱ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
صبحم را با نویسنده ساز ۵۸۰ شروع کردم. از کتاب “با سوالهایت زندگی کن” گفته و مهارت صبر. که روزهای سخت ناگزیر میآیند و با این مهارت در آن روزها میتوان جانسختتر بود و بساط همهی امور زندگی را یکجا زمین نزد. توصیهی خوبیست به خصوص در روزهایی که تمام امور زندگی توطئه کرده باشند که تو را نقش زمین کنند.
در هر حال بخش مهم روزهای من را مشغلههای شرکت میسوزانند که چه با مهارت صبر، چه بیمهارت، هیچ وقت زمینشان نزدهام. تا این لحظه.
حال و هوای خواندن داستانی ندارم امروز. مقالهی “بررسی تطبیقی عبثگرایی در ادبیات داستانی غرب و ایران” را خواندم که چند ماه پیش دوستی برایم فرستاده بود. مطلب دندانگیری نداشت اما چشمانداز جامعی از موضوع را در چند صفحه خوب گرد آورده بود.
عصر رفتم تمرین. بالاتنه داشتم اما به حسین گفتم روز سرینی و پشت پاست. مهارت لازم برای شکیبایی تا رسیدن روز سرینی را در خود ندارم. در ضمن، روزهایی هست که باید تصمیم گرفت صداقت بهتر است یا لذت؟
و بعد تمرین توی رختکن تماس مدیرعاملم روی گوشیام بوده. بیدرنگ سامانه را چک کردم. مجوزمان نشسته بود. تماس گرفتم و مژده دادم. و بعد از خوشحالی تا خانه پرواز کردم. به تمام ماشینها با سخاوت راه دادم. نوتیف پست گروه رقصمان برای مراسم ۱۵ آبان آمد روی گوشیام. توی کامنت نوشتم عالی عالی عاااالی. بیشتر فوران حس خودم بود از شوق مجوزِ نشسته روی سامانه، که دوست داشتم جایی فریادش بزنم. زیر پست دوستم، بیدلیل قشنگترین کلمهها را ردیف کردم. میتوانستم هرکه توی مسیرم بود را سفت ماچ کنم و حتی به پرچمیهای دور میدان لبخند بزنم که بی خیال این یک قلم شدم. اما در هر حال کل شب چهرهام در هم نرفت و بدعنق نبودم. از آن شبها که پیداست خوابیدن در کارش نیست. این بار از شدت ذوقزدگی و خوشی. وقتی شوق به بهانهای راهش را به درونم پیدا میکند، مثل مرد عنکبوتی قدرت فرازمینی دارم. هزار افسوس که به بال زدن پشهای که به مزاقم خوش نیاید، مثل ماهی میسُرد و میرود پی کارش و نمیشود همیشه نگهش داشت.
صبحِ نیک
امروز صبح با شوق پیاده روی در ساحل از خواب جستم. انگار هزار سال است که فرصتش دست نداده. صبحانه را چیدم . داروهای مامان را هم کنارش گذاشتم. یک لیوان دومنظوره چای و دانه چیا و یک تخم مرغ آبپز و یک سیب با خودم برداشتم و از خانه گریختم.
در راه وبینار دیروز را شنیدم در باب نگاهی به مفهوم صبر که قسمت دوم این مقوله محسوب میشد. و باور من به شگفتی صبر با این جمله که شاهین از هارنت نقل کرد:« صبر به معنای تسلیم شدن، بی عملی یا دست روی دست گذاشتن نیست بلکه ازادی است که درهمان حوزهای به وجود میآید که ضرورتها برآن حکم میراند.» تقویت شد.
هوای دلچسبی بود همان اول هم جای پارکی مرغوب کشفیدم . با پرندهها و چرندهها و شیرهای دریایی ساعتی محشور شدم و راهی شدم. به مقصد که رسیدم روی یک نیمکت مشرف به آب نشستم و برای خودم ضیافت به پا کردم. سیبم را به آن مهربانی که اجازه داد گوشهی نیمکتش بنشینم تقدیم کردم. ربع ساعتی به اقیانوس چشم دوختم و برگشتم.
قهوهای دم کردم و مستند از طهران تا تهران را از مجموعهی مورخ دیدیم.
شاخ غول را شکستم و درنگی بر رمان بازگشت را بالاخره نهایی و در کانال فرسته فرمودم.
اجمالا مروری بر جای خالی سلوچ از ابتدا داشتم و نکته هایی یاداشت کردم برای درنگ. حیفم آمد که کتاب کاغذی در اختیار ندارم تا با عادت مورد علاقه ام حاشیه نویسی از مرور دوباره کتاب لذت ببرم.
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
گزارش نیک 155
٢٢ مهر ١۴٠۵
صبح که بیدار شدم مودم پایین بود. فکریدم. با آهنگ ها خزی که گذاشتم نیم. ساعتی رقصیدم و بعد شروع به درس خواندن کردم.
ساعت ١ دانشگاه کلاس داشتم راه افتادم در راه کمی درس خوندم.
با یکی از بچه ها حرف زدم. تونستم کاری کنم که گریه کنه و ذهنش آروم بشه. حداقل امیدوارم که آروم شده باشه.
حالا رنج های روانی خودم اومده بالا و من نمیدونم توی کدوم چاه، چال اش کنم.
اومدم خونه و شب دوباره دوستم حرف زدم. اینبار کسی گریه نکرد. 2 جلسه نویسنده ساز رو گوش دادم. امروز کوتاه بود و کار خاصی نکردم اما مطمئنم یکی از روز هایی بود که حضورش برای آینده ام ضروری خواهد بود.
چهارشنبه
سالواژه: جسارت
روز واژه: پیش برنده
امروز مثل هر روز نبود. نه با نوشتن و نه با خواندن، بلکه با شستوشو آغاز شد. کارهای خانه زیاد بود.
بعدازظهر چند صفحهای از سنگ صبور خواندم و هنر نویسنده را وقتی از زبان یک زن پیر و یک بچهٔ کوچک حرف میزد، دیدم. هر شخصیت لحن مخصوص و جزئیات خاص خودش را داشت. دنیای داستان از دید کاکلزری، پسر گوهر، برایم خیلی جالب بود؛ هرچند شخصیتها اغلب یکبعدیاند و پیچیدگی خاصی در روانشان دیده نمیشود.
عصر در جلسهٔ ادبی شرکت کردم. استاد دربارهٔ سبک داستانهای مدرن، پستمدرن و متامدرن صحبت کرد و هرکدام را با نمونههایی از داستانهای مختلف توضیح داد. در عصر حاضر، یعنی عصر متامدرن، انگار در وضعیتی میان فکر و خیال، و میان مدرن و پستمدرن قرار داریم. داستان «دیالکتیک» را هم خواندیم و عناصر متامدرن را در آن بررسی کردیم. بعد، داستان دیگری خوانده و نقد شد.
پس از کلاس، از کوچهپسکوچههایی گذشتم که پر از عتیقهفروشیهای جورواجور بودند؛ از نعلبکیهای آنتیک گرفته تا شمعدانهای قدیمی و ساعتهای رومیزی عتیقه. اما بیش از همه، محو یک ماشین تحریر قدیمی شدم. به نظر خیلی نو میآمد. دلم میخواست نوشتن با آن را تمرین کنم و قدر نوشتن با لپتاپ را بیشتر بدانم.
پیادهروی در غروب ساکت و تنهایی، از نعمتهای بهشتی است؛ مخصوصاً اگر با کیک و شیرکاکائو همراه شود.
سلام
نمیدانم که این گزارش نیک برای امروز میرسد یا نه ،ولی دیروز فقط دارو ودرد، وادامه تا تمام روز وبی قراری بود .با این همه دوقسمت از سریال این ماهستیم و۲۰ دقیقه از وبینار را بودم .جوانه امید را در دلم آب میدهم .
از صبح چندینبار دارم گوش میدم ووس دورهای شعر دیشب. یکجا چندینبار گوش کردم که استاد میگفت:
تجربه نشون داده دوستانِ که میآد تو دورهای شعر دوست دارند یک مقدار ما!
راست میگید استاد:
تا وقتی درس بدید همه ره! دوست دارند یک مقدار شما همیاعلان بگید درس نمیدم؛ اولی خود ام از همهجا ای که به نت آشناای دارم با شما مسدود ترک کانال اصلن دگه نمیشناسم شما… فقط یک جمله میگم:
خدانگهدار تا ابد.
چکارا کردم
از فاتحه آمدم خداوند بیاموزه بابابزرگم ولی چه بخاهی چه نخای به سند رفتن بود دگه، فک کنم ۱۲۰ سال اش بود!
اما وقتی دیدم به ای سند حتی دگه نام ازش نموند
چرا نمیدونم بخود ام ناخاسته قول دادم که مه چنین نخاد کردم یککاری کنم هم بدرد مه بخوره هم بدردِ جامعه ایشکلی قول دادم بخود ام. اما مه نمیفهمم خیلی وقتها میشه یک حسی دارم حس کنم یک کاری شگفت انگیز کنم حتی از بچهگی ایجوری فک تو سر ام هسته حتی به گفته ای استاد میگفت:
نباید چیزی که نیستید ببافی تو سرِ خود، خلاصه کردم. که مه ام موافق ام. اما باز ام ای حس اصلن در بدنم خارج نمیشه انگار میشه. یا زیادتر حس کنم تا ۳۰ سالهگی تمام درهاای بسته باز میشه مثلن اتفاق امشب:
رفتم ۱۰ای شب با بچههام پارک، همسر ام حتی دمِ در سرا یا درِ خونه نمیذاشت بیرون برم با بچههام گذاشت ۱۰ ای شب! البته از تنبلی پارک نره ایجازه داد. خوش او از پارک نمیآد. ایشکلی با پسرم بغلم داخلِ پارک پیادهروی کردم. دخترم دوست پیدا کرد سه قلو با بابا خود آماده بودن یک قول از همه درشتتر چاقتر بود خیلی بچههاای اجیر بودند.تا دمیکه آمدم خونه یکسر ازم سوال کردند مثلن:
خاله بچه شما راه میره بغل شما نه همش
— بلی راه میره اما خوش نداره.
چندسال نینی کوچولو هسته
— یکسال
دختر شما به کدو مدرسه میره
— مهر آوران
خوب دگه ایقدر بلا بودند که از نسلونبیره مه میپرسیدند! دوتا دختر بود یک پسر جنسیتنا.
حتی بابا ام نمیذاشت ۱۰ای شب برم بیرون خلاصه هم امشب از استرس مُردم. هم کیف داد
نمیفهمم چرا زیادی استراس به مه شیف شد
آهاااا دارم نویسداری خود تغییر میدم درسِ چهارم ما بود!
جمعه هم مهمونی دارم خاهرم ره مهمون کردم فک کنم گازخورد هم نیستم اما کوشش خاد کردم گاهیدم بیآم! تمرینها خوده میفرستم. تمرینها مه ای شکلی هسته که، استاد تعجب کنه یا که سنگسار ام کنه. اما حالت وسطی نیست مطمئنم.
خوب خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
۵/۷/۲۲
چهارشنبه ابری
شده به سختی یا رنجی که میکشی نگاه کنی و بخندی؟
مثلِ اینه که بخیههات رو خودت باز کنی.
درختی که در ژرفای زمین ریشه داره، دوباره جوونه میزنه.
هر قدر کوچک،
هر قدر ناچیز،
سبزتر از روح،
سبکتر از پنبه،
روشنتر از آفتاب.
sarvfaam@
در من دو چیز تغییر ماهیت داد. مثلاً نوشتن فقط روی کاغذ بود، حالا توی ورد مینویسم. فقط کتاب کاغذی و چاپی میخواندم، حالا پیدیاف میخوانم. و همه این ظرفیتها فقط با تبدیل آنها به یک عادت قابل پذیرش و جا افتادن هستند. من واقعا با خواندن هر مطلبی نه حتی کتاب و رمان به شکل الکترونیکی مشکل داشتم. زمانی که دانشجو بودم هرچه جزوه بود پرینت میگرفتم. اما حالا میبینم که تغییر کردهام. برایم جالب است و دوستداشتنی.
امروز ویس قرار دادم در کانالم از شعری که بسیار دوستش داشتم از بیژن جلالی. دیروز ویسش را گرفتم به گمانم اما خروجی دلپسند نبود. یکی دیگر امروز گرفتم.
کتاب« بوف کور» از هدایت را خواندم. تمام شد. مات و مبهوت و شیفتهٔ قلم هدایت نازنین. شرمسارِ دنیای ادبیات و ادیبانم. چرا زودتر نخواندم. چرا اینقدر دیر. باز هم شروع بهتر از ندانستن و نخواندن است. کتابهایی که بعد از اتمامشان نظری ندارم. یعنی ابهام دارم و باید با بازخوانی گرههای ابهام باز شود. البته در رابطه با بوف کور قدری نقد هم خواندم پیدیافی که انتخاب کرده بودم لطفش به نقدش بود و کامل بودنش.
متنی نوشتم از فقر فرهنگی. مسئلهای که بشدت مغز و روانم را میساید و آنچه تحویلم میدهد مشتی خاک و پودر است. قبلتر هم نوشته بود از آن اما لینک ندادم. نگاهم به کل دگرگون شده بود و جاهایی شبیه بود.
وبینار امروز پرسش و پاسخی بود و معرفی یک عالمه کتاب و پر و پیمانتر شدن لیست کتابها.
از میانشان کتابی بود که شروعش کرده بودم اما ادامه ندادم بر آن شدم مجددا ادامهاش دهم. چون مهم است خواندنش.
آزادنویسی کردم در ۲۵ دقیقه.چون باقی روز کارها فشردهاند و ممکن است جا بماند آزادنویسیام، همین بیست و پنج دقیقه هم نعمت است پس سعی میکنم روزانه حداقل یکبار انجامش دهم. همین دیگر.
https://t.me/zahraballampour
بالاخره این هفته که دانشگاهحضوری شد فرصت پیدا کردم برای برنامهریزی درست و حسابی. نیاز دارم در زندگیام چیزی وجود داشته باشد تا بقیهی برنامهها و اهدافم را براساس آن اولویتبندی کنم.
کل سه کلاس امروز با یک استاد بود. این ترم استاد مهربان شده. تا لحظهی آخر در کلاس نگهمان نمیدارد. درسش را میدهد، تمرین را انجام میدهد و کلاس را تمام میکند. توانستم به سلف زودتر برسم. ایستادن در صدر صفی که همیشه بیش از حد کش میآید برایم مثل بردن در یک مسابقه سخت است.
جملات سادهی فارسی را به عربی برمیگردانم و روی یافتن معادل واژگان تمرین میکنم. لذتبخش است و گاهی طاقتفرسا. در صرف و نحو و جور کردن ساختار جمله لنگ میزنم. اما میدانم که قواعد یک زبان را فقط به وسیله کار کردن با متون میتوان یاد گرفت. اینکه صرفن بدانی منصوب و مجزوم چیست به درد پاچهی پدرِ پسرشجاع میخورد.
بین زمان دو کلاس در آلاچیق دانشگاه آزادنویسی کردم. تجربهی جدیدی بود نوشتن در ازدحام آدمها و صداها. عمومن بیشتر آزادنویسیهایم در خلوت اتاق یا گاهی باغ میگذرد. چه کیفی کردم. شروع کردم به توصیف چیزهایی که میبینم و صداهایی که میشنوم.
خانه که برگشتم ظرفها را شستم و میزم را مرتب کردم. کمی درس خواندم. از خستگی موقع مطالعه خوابم برد. ۱۱ صفحه از شرقشناسی ادوارد سعید را خواندم.
هفت بیدار شدم.
لباسهای نیمهشب هنوز خیس بودند و نمیتوانستم بپوشمشان.
مادر را به فریادخواهی خواستیم.
شتافت.
بیآب و دان، رفتیم به دانشگاه.
کلاس اول عالی بود. زبان بود و من با تمرکز تمرینات را حل میکردم و معانی را مینوشتم و بالاتر از همه حتی، یادداشت برمیداشتم از حرفهای استاد. که مثلا میگفت:
“تلفظ کلمه، شخصیت کلمه است بدون چک کردنش هیچ وقت کلمه رو تلفظ نکن”
ده به بعد اما، گرسنگی چنان عنان از کف گرفت که دیگر هیچ نه کلمه فهمیدیم نه تلفظ نه شخصیت.
دو ساعت سرکلاس چت کردیم با دوستمان.
ظهر هم به برکت رزرو نکردن بیغذا مانده بودیم.
خواستم روزفروش کنم اما کارتم پول نداشت.
البته پول نقد بود.
لیک کسی که حاضر باشیم از او درخواست این معاوضه را کنیم، نمیدیدیم.
این است که همانطور ماندیم گرسنه. و بیحال.
و به لطف تعطیل بودن بوفه، مجبور بودیم برویم بیرون از دانشگاه که تکه کیکی چیزی بخریم.
که بالطبع جانش نبود.
القصه، دو کلاس بعدی شروع شد.
علم مواد؟ نه.
املای مواد. جزوه میخواند و ما مینوشتیم.
سودابه مهربان است. و گرنه یک “زنک” حرامش میکردم.
بختیار بودم که کار داشت و کلاس را زودتر تعطیل کرد.
حوالی چهار.
تا برگشتم خانه، آماده شدم برای وبینار.
نهار را با پرسشوپاسخ خوردم.
بعدتر کمی خرید خانه و غذای گربهها.
چایی هم درست کردم.
در واقع نه. مادر درست کرد و لیوانی خورده سعی کردیم بعد از یک طوفانفکری، در مورد مولفههایی که نوشتیم آزادنویسی کنیم.
که همان اوایلش خوابمان برد.
که البته این خواب هم ساعتی بیشتر طول نکشید که حوالی ده، همان دوست صبحگاهی تماس گرفت و یک ساعتی را با گذراندیم.
بعدش هم که تا الان. گذشت.
و دقیق نمیدانم چطور.
شام و موبایل و خواببیداری؟
https://t.me/Heydarnotes
سرصبح به محض بیداری، روی ترازو میروم. دستم میاندازد و وزن را بالا پایین میکند. اگر ایراد از ترازو نباشد، این نوسان را به علائم پیاماس نسبت میدهم. همچنین عصبانیت امروزم را که سر هر چیز کوچکی کورهی خشم میشوم.
اغلب بینظمیهای نیلا را حین بازی تاب میآورم. اما نه وقتی چیزهای بیربط را با هم قاطی میکند که جدا کردن و قرار دادنشان سر جای خود، حسابی روی اعصاب است. مثل همین امروز که گیرههایش را در لیوان آبی میریزد و در یخچال میگذارد.
هر بار که عصباتی میشوم فوری برایم نقاشی میکشد. شرمناکم، تازه یادم میافتد که او تنها چهار سالش است و چه اندازه توجهم را میطلبد.
کمی ورزش میکنم، با وجود دردی که در ماهیچههایم خشک شده است. به خاطر تمرین روزهای قبل که پُرفشار و احتمالن ناشیانه انجامش دادم.
حرص دارم انگار برای کم کردن چُسمثقال چربی. این دو سه کیلو وزن، بود و نبودش چه توفیری دارد؟
دو سه صفحه میخانم، از کتاب «مقدمهای بر فلسفهی هایدگر»
«زبان شعر، جوهر چیزهای روزمرهای را که معمولن به آنها توجهی نداریم آشکار میسازد.»
بیشتر مینویسم. بیقاعده، بیهدف.
بسنده میکنم به تمیزکاری مختصر. بعضی روزها حوصلهی آدم میلنگد که تمام خانه را برق بیاندازد. شاید هم هر روز لزومی به این کار نیست.
کلی نوشتم و پاک کردم اما
بماند برای امروز
کنار زدن سانسور و کار
و برای شب
سوالورزی تکرار.
« در غم هر دم که نبود در حضور
تا قیامت ماتمی میبایدت
در حضورش عهد کردی ای فرید
عهد خود مستحکمی میبایدت
عطار»
و شب به خیر.
https://t.me/dreamdrawgrow
دیروز تجربهی عجیبی داشتم. هیپنوتیزم. آن هم به شکل آنلاین. رفتم به دنیای خیال. زمانی که بهنظرم نهایتاً یک ربع ساعت آمد، درواقع چهل و پنج دقیقه طول کشیده بود. بعد از پایانِ هیپنوتیزم برای مدتی دستهایم گزگز میکرد. ولی حال خیلی خوبی تجربه کردم. چیزی شبیه ذهنآگاهی یا مدیتیشن ولی با عمقی بیشتر.
امروز هم فکرم درگیر تجربهی دیروز بود. به نعیمه و محمد که از آن گفتم، هر دو برایشان عجیب بود. البته قبلش گفته بودم که مشاورم قصد دارد هیپنوتیزمم کند. ولی نعیمه میگفت در خانه تنها نباش وقت هیپنوتیزم. که گوش نکردم. چند جلسهی پیش قرار بود این اتفاق بیفتد و هی من گرم حرف زدن میشدم و مشاور هم هیج نمیگفت که قرارمان چه بود. من فکر میکردم یادش میرود. اما امروز به ذهنم زد امکان ندارد یادش رفته باشد. منتظر بوده تا خودم یادآوری کنم. این یعنی خودم آمادگیِ این تجربه را دارم و آن را پذیرفتهام.
این هفته حالم خیلی خوب بود. اما ساعتهایم شاید حتی از ساعتهای حالبدی هم بیبرنامهتر گذشت. البته فوت پسرخاله و مشهد آمدن خواهر و برادر هم بیتاثیر نبود، ولی خب از کارهایی که دلم میخواست عقب ماندم.
خواندنِ دوبارهی «یکلیا و تنهایی او» بسیار چسبید. دیشب تا نیمه بیدار بودم و تا آنجا که دیگه مغر و چشمم نمیکشید خواندنش را ادامه دادم. بیست صفحه باقی مانده بود که دیدم دیگر چیزی نمیفهمم. صبح به محض بیدار شدن، اولین کارم خواندنِ آن بیست صفحه بود. سهیل ویس داده بود و گفته بود آزادنویسی را تجربه کرده و مشتری شده. برایش خوشحال شدم که این مامن دلپذیر را دریافته. گفت باز هم خواهدنوشت.
تمرین فرمنویسی این بود که دستورالعمل خلاقانه بنویسیم ولی هیچکداممان انجام ندادیم و افتاد به فردا. فکر کنم نوشتههای جالبی از آب درآید. شعرهای حمیده را خواندم و حرفهایی رویشان داشتم ولی انرژی برای بازخورد نبود. ماند برای فردا. چند شعرک فرستادم برای پیشنویسها تا بچهها نقدشان کنند ببینیم اصلا شعر هست؟
مرضیه از اصفهان برگشت. باهم چت کردیم و کمی از سفرش گفت. از اینکه اینبار توانسته با همان پوششی که میپسندد در شهر قدم بزند و حتی در نقش جهان حرکات ورزشیِ موردعلاقهاش را انجام دهد؛ هنداستند و پل حرفهای در میدان اصلی اصفهان. چه کوچکآرزوهایی سالها در دلمان مانده و هنوز هم با دلهره انجامشان میدهیم. افسوس.
در فکر یزدانم. بدن ظریف و کوچکش با آب جوش سوخته و هانیه سخت نگران است. کاش زودتر سوختگیها برطرف شود و دردی در تن جوجه نماند.
میکروفون را برای عاطفه میفرستم تا از این پس پادکستهای کوتاه ایوی را با میکروفون ضبط کند. کیفیت بهتر صدا، اعتمادبهنفسش را بیشتر کرده و محتوای جدید را با تسلط بالاتری اجرا میکند. شاید کمکم بتوانیم در پادخوانها هم صوتها را منتشر کنیم.
سریال In Treatment میبینیم و دربارهی مسئولیت مشاور و رواکاو گفتوگو میکنیم. دربارهی اینکه با وجود اصول و ساختارها، در نهایت دو انسان روبروی یکدیگرند. شخصی که با تعارضات و مسائل انسانی مواجه است؛ کاملاً غیرقابل پیشبینی. و مشاوری که باید دربارهی موقعیتی منحصربفرد، بر هیجاناتش مسلط شود و رفتار و کلامش مبتنی بر اصول باشد.
تلاش برای جملهسازیهای نامعمول و تئوری شعر خوانی و شعرکسرایی:
**دَم**
گٌرمیگیرد به تماسی
فرومینشیند به فوتی
تبهای کبریتی
کلمهبرداری از تعبیرهای دلنشین شاملو در شعرخوانی امشب:
هنگامی که غشغشه به مسلسل افتاد
از بلند فریادوارِ گداری
کینهای دمافزون
با چشمانی از سوال و/ عسل/ و رخساری برتافته
و این سه سطر ساده و بینظیرش:
اگر که بیهده زیباست شب
برای که زیباست شب
برای چه زیباست شب
رستنراه
https://t.me/Naemehsajadi
سالواژه: ثمربخشی
مطالعه کتابهای روانشناسی را دوباره شروع کردم میخاهم در آزمون ارشد شرکت کنم. بعضی از این کتابها را دوباره میخانم نکته جالب توجه در بازخانی کتابها این است که با هربار خاندن برداشتهای متفاوتی از آنها میکنی حتی در مورد کتابهای درسی هم این نکته راخودم حس کردهام تکراری که متفاوت است شاید هم هر بار خاندن کتاب گوشههایی از ذهن ما را درگیر میکند.
در جریان اصلاح الگوی خاب به مکافات جدیدی برخوردم اینکه جا عوض میکنم و خابم نمیبرد هی حرص میخورم هی خاب فراریتر میشود و این چرخهی معیوب هی تکرار میشود اما روال را ادامه میدهم شاید اینبار شد نشد هم همان سبک مزخرف را ادامهمیدهم شاید دوباره خودم را در فرصت تغییر یافتم.
فکر میکنم ششمین شب متوالی است که گزارش نیک مینویسم حس مدرسهای انگیزشی را دارم که میگویند تو میتوانی ببین از پسش براومدی!
در طاقچه از کتاب مجموعه اشعار نیمایوشیج شعری خاندم:
《 خانهام ابریست اما
ابر بارانش گرفتهست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
میبرم در ساحت دریا نظاره.》
https://t.me/sohahashayeb
روز واژه: خستگی ناپذیری
بیدارباش ساعت ۶ صبح
آزاد نویسی
صبحانه
باشگاه – پیلاتس
خرید سبزی و میوه
درست کردن ناهار
ثبت یک تمرین رخدادک
قرارِ «تمرینجا»
پیاده روی دور دریاچه
گوش دادن به وبینار به صورت آف لاین در پیاده روی
شروع کتاب «ازش چی باد گرفتی»احمد جوکار
نوشتن یک رخدادک و بار گذاری در باشگاه نویسندگی خلاق
پستی در کانال دربارهی کتاب جدیدی که مطالعه میکنم
نوشتن چند کاریکلماتور بعد از ویرایش نهایی فردا در کانال میگذارم
خستگی فراوان
شبتان نیک
سالواژهام: ارتباط
تا تنورِ خابِ جوجویمان داغ بود، نانِ اسطورهکاوی و تمرین نویسندگی خلاق را چسباندم. دربارهی «افسانهی اسطوره» حرفها دارم. بسیار کتاب مهمیست. بهویژه برای منی که از همان ابتدای مسیر، تفاوت میان افسانه و اسطوره برایم سوال بود. بهگمان من، اسطوره گستردهتر از افسانه بود. که این تفکر از آنچه توی کتابها و لغتنامهها خانده بودم، سرچشمه میگرفت. آنچنان که دهخدا اسطوره را افسانهی باطل میخاند و در بسیاری از کتابهای افسانهشناسی نیز، برای تعاریف گستردهتر از دیوار اسطوره بالا رفتهاند. همین پریروز یک نمونهاش را در کتاب «تاریخ اساطیری ایران» از خانم آموزگار خاندم.
شوق و ذوق آن را دارم که این مطالب را صورتبندی کنم و بچپانم توی وبینارهای آیندهام.
تمرینجای امروز، مرا به یاد «کتابنقد یک» انداخت. آنجا که استاد از تمرینهای بدی میگفت که مال من هم قطع به یقین جزوی از آنها بود. توی گوشم است صدایش: «آدم کاری را که در تنهایی توی سه سال انجام میدهد، با حضور در جمعی نیک، توی سه ماه انجام میدهد. گاهیوقتها باید انسان، فشار را پذیرا شود. اگر توی اتاقی بهترین هستیم، باید اتاقمان را عوض کنیم و…» و من چه خوشحالم از حضور در چنین جمعی و چه خدمتی که به سالواژهام نمیکنم اینگونه.
پس از تمرینجا، جاهایی از متنم را کسرهپاشی کردم.
تمرین کردم و زبان خاندم.
یک فصل از مرگ شادمانه خاندم و جملات درازش: «پشت سرش روشنایی فانوس دریایی دوردستی در دل شبی که اکنون تاریکتر شده طی حرکت دورانیاش به آنها میتابد.»
با جوجویمان بازی کردم.
به روزی که گذراندی فکر میکنی. به نوشتن. به استراحت کافی. آشپزی با عشق. به خواندن. به یادگیری. به دوستنوازی. به مهمانی کوجک خانوادگی. به دوست دورنزدیکت. به هم صحبتیها.
من اگر به خودم باشد با چند بطری آب و دوسه بسته کیک برای تامین قند خون و چند فنجان چایدارچین با خرمای کنارش، صبحم را پای نوشتن، شب میکنم و شاید وسط این همه نوشتن، حمام هم رفتم، درازکی هم کشیدم، چرخی در اینترنت هم زدم، شاید.
او ترسید از حرفی که ترسناک مینمود اما سگ درونش را مهار کرد که پاچه نگیرد. او رفت سینما و زمانش را به آتش کشید پای فیلمی که هیچی نبود و دلش و ذهنش ماند پیش دوست دورنزدیکش. او فهمید صبر در نظرش تلخ است. او فهمید صبر برایش معنای بیچارگیست. او فهمید اگر ایمان داشت صبور هم بود اما حالا که عجول است پس ایمان ندارد؟ تو تصمیم گرفتی روزهایت را پیشنویسی کنی. تو زیادی با برنامهها و زمانت ورمیروی. من از جان خودم چه میخواهم؟ چی مرا به این خودکاری وامیدارد؟
روز خوب و شب خوبی بود. بیش باد.
چشم باز کردم و دیدم ساعت هفتونیم است. خوشحال شدم از اینکه نیمساعت دیگر میتوانم بخوابم. پنج دقیقهی بعد بیدار شدم و دیدم دهونیم است. این روزها حالم خوش نیست. هنوز هم نمیدانم چه مرگم شده است. بیحوصله و رنجورم.
میخواستم قرار امروز را کنسل کنم و دوباره بخوابم. اما دیدم خوابیدن سودی ندارد و حداقل در این قرارهای روزانه چهارخط کتاب میخوانم و یا آزادنویسی میکنم.
الهه پیام داد که تازه از مرکز بهداشت برگشته است. نیاز به استراحت دارد و امروز همراه ما نیست. صبحانه کم خوردم. چون وقت نداشتم و باید خودم را به شیما میرساندم. دو تا دیگر از منابعی را که الهه در کانال کارگاه گذاشته است خواندم و دو تای دیگر مانده. باید فهرست رنج بنویسم. گمان نکنم بتوانم تمام رنجهایم را منتشر کنم. برخی خیلی شخصیاند و میخواهم فقط برای خودم باشند.
بعد از جلسه ناهار درست کردم و فنجانی قهوه نوشیدم. میدانم که اضطرابم را بیشتر میکند اما چارهای نیست وقتی همین قهوه است که دمی آرامم میکند.
در تمرینجا استاد تمرینهای بچههای دورهی ۷۷ را خواند. یک تمرین دارند و آن هم صحنهنویسیست که به مرور در طول دوره تکمیل میشود. سراپا گوش میشوم تا همراه آنها قدمبهقدم بیاموزم صحنهنویسی را.
ملول و غمگین بودم. نه آزادنویسی کردم و نه مطالعه. حوله برداشتم و پریدم توی حمام. بعد کمی با دوستم چت کردم. شعری سروده بود. فرستادش تا ببینم وزنش درست است یا نه.
نویسندهساز را بودم و نبودم. فقط میدانم که به پرسش و پاسخ گذشت و آخرش هم باده وصل شد. بعدش رفتم وبینار شیما. از آن هم چیزی یادم نیست. گمانم دربارهی برخورد با اطلاعات و صحتسنجی بود.
شام خوردم و رفتم وبینار متین. متین از تفاوت پنهانکاری و حفظ حریم شخصی در رابطه گفت. وبینار متین پربار است و خوشحالم که هر هفته از او میآموزم. مبحث صمیمیت این هفته به پایان رسید و از هفتهی بعد وارد فاز دوم میشویم.
بعدش چندتا از شعرجملهها را ریختم کف کانال و رفتم سراغ شعر توللی تا مطابق وزنش شعر بنویسم. طبق معمول غزلی غمناک سرودم. بغض داشتم و دلم گریه میخواست. به بچهها پیام دادم و گفتم امشب نیستم. سپس کز کردم کنج اتاق و گریه کردم. کمی که سبک شدم دلم برای رفقا تنگ شد. پس خودم را جلسه رساندم.
میدانی؟ امروزم پر از لحظههایی بود. دانههای تسبیحی روی ریل صبر. ذکر تکتکشان آرامم اگر نکرد سختترم ساخت برای ایستادن.
22/07/1405
گزارش نیک 155♥️🐌
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
1. در گروه همکلاسیهای دورهی خودهیپنوتیزم درمانی، متن روز پنجم را گذاشتم. پنج روز است که باهم تمرینهای کلاس را انجام میدهیم. من باهم انجام دادن را در اینجا به رهبری استاد شاهین و دوستان اهل تداوم این جمع آموختم. متن روزانهای را هم که در گروه تلگرام هیپنوتیزم میگذارم از صفحهی روزانهی گزارش نیک الگوبرداری کردهام. همان شیوهای که استاد شاهین در دلم روشن کرد. خوشحالم که این روزها کمتر تنها هستم. هم دسته جمعی گزارش نیک مینویسم و با دوستان تازه آشنایم تمرینهای خود هیپنوتیزم درمانی را انجام میدهم. به راستی که من خوشبخت هستم.
2. بند و بساط پیک نیک امشب را چیدم. ژامبون مرغ گرفتم و سالاد درست کردم. دوستم هم چای، میوه، پتو و زیرانداز آورد. سوغاتیهای خوشمزهای که از قم آورده بود هم حسابی چشمانم را روشن کرد. خنکی چمن، گربهای که غذا خشکی که همراه داشتم را نوش جان کرد، گپ و گفت های دوستانه تپش قلبم را خواباند. هرچند بوی گل و صدای سرفههای مکرر جوانهای دور و برمان حواسم را گاهی پرت میکرد، اما هنوز امشب تمام نشده قرار پیک نیک بعدی را گذاشتیم.
3. در وبینار روزانهی نویسنده ساز شرکت کردم. دوستان سوال پرسیدند و استاد شاهین پاسخ داد. چه کتابهای مفیدی معرفی شد. استاد از تشکیل گروه صحبت کرد. در و گوهر بود که از دهانشان می بارید. استاد شاهین گفتند نگذارید در انزوا بمانید، پیشنهاد دادند که گروه تشکیل دهیم، حتی گفتند که اصلاً بیاید عنوان وبینار امروز را گروه تشکیل دادن بگذاریم.
یادم میآید اولین باری که خواستم گروه تشکیل بدهم زمانی بود که در یک دورهی نویسندگی آرزو کرده بودم که یک یا دو همراه برای چخوف خوانی داشته باشم. در گروه همکلاسیهای آن دوره پیشنهاد دادم که چالش خواندن صد داستان از چخوف را بگذاریم. اما قلدر گروه من را دست کم گرفت و گفت حالا مطرح کن اگر کسی استقبال کرد آنوقت بگذار. من هم گروه را از ناراحتی ترک کردم. شاید من زیادی حساس بودم. به قول استاد شاهین هنگامی که گروه تشکیل میدهیم طرد شدن یک امر بدیهی است. اما امروز برای انجام دو عادت روزانهام، نوشتن و خودهیپنوتیزم درمانی همراه دارم. واقعاً گروه تشکیل دادن به شیرینیهایش میارزد.
4.سپاسگزاری
سپاسگزارم برای گذراندن وقت در طبیعت.
سپاسگزارم برای آب پاشی گل پتوس در اتاقم و فرصت پاک کردن برگهایش.
سپاسگزارم برای انجام سه مدیتیشن بالا بردن فرکانس بدن، بالن معنوی و برون ریزی خاطرات تلخ گذشته و ترس از آینده.
سپاسگزارم برای یک روز عادی و رسیدگی به امور روزمره.
سپاسگزارم برای وجود پربرکت استاد شاهین ♥️در زندگیم.
سپاسگزارم برای بودن در این جمع ♥️مبتلا به نوشتن و استمرار.
گزارش نیک بیستودوم مهرماه چهارصدوپنج
سالواژهام: جسارت
زن پیش از آنکه از جایش بلند شود، جعبهها را دید. چندتایی پُر، چندتایی خالی. گوشهی پذیرایی روی هم تلنبار شده بودند و بوی مقوای نمکشیده و چسب پهن، در هوای بستهی خانه مانده بود. روی یکی با ماژیک نوشته بود «آشپزخانه» و دیگری هنوز هیچ اسمی نداشت.
پاهایش را از زیر پتو بیرون آورد. سردی سرامیک بر پوستش نشست. به ساعت نگاه کرد. شش صبح. روزی دیگر شروع شده بود، با همان فهرست بلند کارهایی که از دیشب در سرش ردیف شده بودند. جمعکردن وسایل، پیدا کردن خانه، رسیدگی به بچهها، غذا، تلفنها و هزار کار ریز و درشت که هیچکدام با انجام شدن، از تعداد کارهای اینروزها کم نمیکردند.
به دستشویی رفت. آب سرد را به صورتش پاشید. بوی خمیردندان در دهانش پیچید. صدای شرشر آب از شیر، در فضای کوچک دستشویی پیچید. چند لحظه به صورتش در آینه نگاه کرد. قطرهای از چانهاش پایین آمد و روی یقهی لباسش افتاد. بدون خشک کردن دست و صورتش بیرون زد.
دوباره نگاهش به جعبهها افتاد. آب از سر و صورتش روی سرامیکها چکید. بی اعتنا به آن به اتاق خواب رفت بچهها و همسرش هنوز خواب بودند. صدای آرام نفسکشیدنشان را میشنید. دلش میخواست روز را از جایی باز کند که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود. جایی پیش از اینهمه فکر، پیش از حسابوکتابها، پیش از جاهایی که آدم باید خودش را جمع کند و به راهش ادامه بدهد.
اما روزهایش، مثل نخِ گرهخوردهای بود که هرچه میکشید، کوتاهتر میشد.
همیشه صبحها چیزی برای خواندن داشت، جملهای که میخواست یادداشت کند، فکری که باید روی کاغذ میآورد. اما اینروزها کتابها و دفترهایش در جعبههای مقوایی پنهان شدند. نه حوصلهی خواندن داشت، نه میل نوشتن. انگار کلمهها پشت دری مانده بودند که دستش به دستگیرهی آن نمیرسید.
گوشیاش را برداشت. وارد سایت خانهیابی شد. عکس خانهها یکی پس از دیگری بالا آمدند. پنجرههای بزرگ، کابینتهای براق، اتاقهایی که در عکسها جادارتر از واقعیت به نظر میرسیدند. قیمتها را خواند، آدرسها را بررسی کرد، عکسها را بزرگ کرد تا گوشههای اتاق و وضعیت دیوارها را ببیند. با انگشت روی صفحه بالا و پایین رفت آنها را در نت گوشیاش باداشت میکرد تا در زمان مناسب تماس بگیرد.
نفهمید چه وقت سرش روی بالش افتاد. گوشی هنوز در دستش بود. خواب کوتاهی او را از اتاق بیرون برد و دوباره به همان اتاق برگرداند.
وقتی چشم باز کرد، ساعت از صبح گذشته بود. نور پنجره جابهجا شده بود و مستطیل آفتاب حالا روی یکی از جعبهها افتاده بود. گوشی را برداشت و باز سایت را باز کرد. انگار اگر یک بار دیگر صفحه را تازه میکرد، خانهای ظاهر میشد که قرار بود بالاخره جایی برای ایستادنشان باشد.
ظهر آمد و رفت. صدای قاشق و چنگال از آشپزخانه بلند شد. بچهها چیزی گفتند و خندیدند. او جواب داد، تلفن کرد، پیام نوشت، عکس خانهای را برای همسرش فرستاد و منتظر ماند. گاهی شمارهای را گرفت که قبلاً هم گرفته بود. گاهی آگهیای را دوباره خواند که میدانست به کارشان نمیآید. انگشتش روی صفحه میلغزید و چشمهایش از یک عکس به عکس دیگر میرفتند، بیآنکه چیزی در ذهنش بماند.
عصر، جعبهها هنوز همانجا بودند. خانهای پیدا نشده بود، فقط نور خانه عوض شده بود و صدای روزخیابان کمکم جای خودش را به صدای شب میداد.
زن به صفحهی گوشی خیره ماند. از صبح، بارها به دنبال خانه گشته بود، بارها تلفن کرده بود، بارها قیمتها را جمع و تفریق کرده بود. بااینهمه، اگر کسی میپرسید امروز چه کردهای، نمیدانست از کجا شروع کند.
روز تمام شده بود، بیآنکه چیزی تمام شده باشد.
و او هنوز میان جعبههای پُر و خالی نشسته بود، در خانهای که باید ترک میکرد، به دنبال خانهای که هنوز پیدا نکرده بود.
https://t.me/MashgheBodan
بتهوون،
هدایت،
وبینار،
طراحی،
شکلات تلخ،
سال واژه: تحول
صبح را با آزادنویسی آغازیدم.
بیتوجه به دردهای موذی دستم، سهجمله از دلش بیرون کشیدم و پست تلگرام جور شد.
کتاب « سه نمایشنامه» را مرور کردم تا از توپوقهای احتمالی در رکورد امروز بکاهم.
آماده شدم و بعد از وبینار تمرینجا راهی آموزشگاه شدم.
از شروع تا پایان مسیر با درد و دلهای راننده اسنپ، همراه شدم.
اولین بار نبود ناامیدی و خشم و کینهی یک جوان را میشنیدم.
آخرین صفحه از دفتر دورهی نمایشنامهخوانیمان ورق خورد.
دورهای که آموختن، با لذت همراه بود و هر جلسه، چیزی به دانستهها و تجربههایم افزود.
فرصتی برای دیدن، شنیدن، کشفکردن و شوقمندشدن. تجربهای در کنار مربیای که دانش و تسلطش را با خوشخلقی و زیباییِ رفتارش همراه کرده بود.
از او و همکلاسیهایم به آموختههایم در گویندگی بسیار اندوختم.
کمی روزنگاری، مطالعهی کتاب « داستاننویسی برای کودکان، از لیسا روجانی» و گزارش نیکنویسی آخرین کارهای نیک امروزم بود.
صبح را با آزادنویسی میآغازم سپس ورزش میکنم. امروز جلسه آخر ترم است و مربی بار را سنگینتر میکند. میگوید توانش را داری. و واقعا داشتم. دوست دارم گاهی کسی بهم یادآوری کند که توانش را دارم. از پیشرفت خودم خوشحال میشوم. چند روزیست در آزادنویسیهایم با مفهوم «نتیجه» دستوپنجه نرم میکنم. وقتی که با وجود تلاش، نتیجه یا اثری نمییابی که نشان دهد تلاشها موثراند. گاهی دلم نتیجه سریع میخواهد. میخواهم سریع لاغر شوم، بدنم عضلانی بشود، حرکات سنگین انجام بدهم، میخواهم سریع نوشتنم خوب شود، داستان و رمان و شعر منتشر کنم، دوست دارم در تمام علایقم سریعاً به نتیجه برسم. گاهی از صبر کردن برای دیدن سبزی جوانهی تازه بیرون آمده از خاک، خسته میشوم. میخواهم درختم زود میوه بدهد. در آزادنویسی خودم را قانع کردم که تلاشهای مستمر قطعا موثر خواهند بود و گاهی سبزیشان آنقدر کوچک است که دقت بیشتری میطلبد. نگاه نکن چقدر راه تا مقصد داری، به راهی که تاکنون طی کردی بنگر. برای همین است که فکر میکنم باغبانی، روشی عینی برای فلسفیدن است. هیچ نتیجهای وجود ندارد. چرا که هدفها پشت سر هم میآیند و هیچ نقطه پایانی وجود ندارد. دائما در مسیر در حال سفریم. از سفر لذت ببر.
در نویسندهساز، پرسش و پاسخ داریم. استاد کتابهای متنوعی را پیشنهاد میدهد. نامشان را یادداشت میکنم. قسمت زیبای وبینار امروز، حرفهای استاد از اهمیت گفتگو، دورهم جمع شدن، گروه تشکیل دادن برای جلوگیری از منزوی شدن در زمانه اکنون است. حرفهایش خیلی به دلم نشست. همین نویسندهساز و کلاسها، همین جمع باصفایی که به واسطه نوشتن بوجود آمده، نخ اتصال ما به زندگی است. هر روز بیشتر به اهمیت داشتن جمعی از دوستان با هدفهای مشترک پی میبرم.
بلاخره بعد از اهمالکاری بسیار، به دوستی که تازه مادرش را از دست داده پیام میدهم. فردا قرار است سر مزار مادرش، ملاقاتش کنم. متنی مینویسم درباره همین تسلیت گفتن. تمیزش کردم منتشر میکنم.
بعد از وبینار به خودم میرسم، شیتانپیتانطور میروم آرایشگاه. مسیر را پیاده میروم که نیمچه پیادهروی امروزم را هم رفته باشم. به یاد شبهای چهارشنبه میافتم که با دخترها به کافه میرفتیم. چه بهانه خوبی بود برای اینکه بیشتر به خودمان توجه کنیم. باید روزی در هفته را اینجا با دوستانم وقت بگذرانم و نگذارم در چاه انزوا غرق شوم.
طبق گفتههای ابروکارم، همانطور که حدس میزدم، ابروکار قبلی گند زده به ابروهایم. ابروکار گفت که برایت ترمیمی برمیدارم تا به حالت اولش برگردد. و به این فکر کردم که ابرو هم میتواند حالش بد شود و نیاز به ترمیم داشته باشد. فعلا ابروهایم را گذاشتهام تا روزهای سختشان را طی کنند و دوباره پرپشت و خوشفرم برگردند به عرصه زیبایی.
هنوز اصلاحکار دارد بند میاندازد که هـ زنگ میزند که میخواهیم بیاییم خانهات. در راه خانه، دو بسته بستنی میخرم و تا مسیر خانه از مقدار کارتی که کشیدم، در بُهت میمانم. در زمانهی سوررئالی هستیم. تا به خانه میرسم به سرعت برق و باد، همهجا را مرتب میکنم. مامان و بابا آدمهای حساس و تیزی هستند، باید از نگاه آنها خانه را تمیز کنم. دینگ دینگ آمدند. وروجک را هم آورده بودند و جایی نبود که به هم نریزد. همین دو ساعت مهمانی و بدوبدو پشت سر وروجک حسابی خستهام کرده. بعد از رفتنشان در تخت ولو میشویم و مثل هر شب یک قسمت دیگر تدلاسو نوش جان میکنیم. نمیدانم چرا موقع دیدنش، احساساتی میشوم. لالا به خیر.
گزارش نیک ۲۲ مهر
فاطمه شَبِّه
https://t.me/faashnevesht
صبح به بیداری و نوشتن و کلاس گذشت. بحث داشت بالا میگرفت و خوشحال بودم چون میتوانستم راحتتر سرفه کنم.
مدادشمعی و حلیم خریدم.
رفتم خانه و تمرینجا را نصفه بودم و آماده شدم و رفتم رشت پیش سارا. فائزه هم آمد. بعد هم زدم بیرون که نرجس را ببینم و برویم رویداد «ماده و معنا». جریان کارگاه روان بود و اصلن نفهمیدم کی دو ساعت گذشت و گرم گفتوگو بودیم. با بابک و دوسِتانی که باحال و پایه بودند و کیک و انار آورده بودند. (راستی بچهی بابک به او میگوید بابا بابک؟ با باباک؟ بابابا بک؟)
بعد هم با نرجس برگشتیم و توی راه حرف زدیم و توی کوچهپسکوچههای رشت میپیچیدیم.
پیش سارا و فائزهام و ازین کلیپها گرفتیم و عکس گرفتیم و شام خوردیم و هلههوله و هولولولو.
امروز، یوزپلنگانی را دیدم که میدویدند. از میان ساعتها میگذشتند و به هیچ جغرافیایی تعلق نداشتند. نه کسی جلودارشان بود، نه زمان توانسته بود گَردی از خودش روی آنها بپاشد. صبح، کتابهایم را از خانهی کتابیشان بیرون آوردم تا شاید گردوغبارِ دیرینه را از روی شانههایشان دور کنم. حینِ کار، کاری پیش آمد و کتابها روی زمین رها شدند. دور از آپارتمانهای کاغذیشان، کنار دیوار، با نظمی آشفته با هم پچپچ میکردند. انگار هرکدام چیزی شنیده و آرام، خودشان را به کنجی رسانده بودند تا آنجا حرف بزنند. بعد، رفتم نشست، کنار دوستانم. حرف از «بیژن نجدی» بود. از آن مردی که انگار کلمات را از خابِ درختها، از تنهایی پنجرهها و از صدای دورِ قطارها قرض گرفته. معلمم دل به داستانها داده بود. برایشان تحلیل نوشته بود. تحلیلهایی که از روی کاغذ بلند میشدند، راه میرفتند و در صدای او، دوباره به دنیا میآمدند. مثل روزهای قدیم حرف میزد. با همان لحن مخصوص خودش، با همان شتابهایی که آدم را از کلاس بیرون میبُرد. به صدایش گوش میدادم و ناگهان، دیگر آنجا نبودم. پشت نیمکتِ میز دوم، ردیفِ وسط نشسته بودم. بوی چوبِ نیمکت هنوز در هوا بود و موهای شرابی معلم، زیر نور کلاس، رنگ انارهای رسیده را داشت. او از جلگه میگفت. از جغرافیایی که روی نقشه جا نمیشد. من به تخته نگاه میکردم و جلگه، آهستهآهسته، از میان خطوط گچ بیرون میآمد. زمین زیر پایم عوض میشد. کلاس، دیوارهایش را کنار میکشید و من در دشتی ایستاده بودم که کسی نامش را روی هیچ نقشهای ننوشته بود. بعد، زمستان از راه رسید. طاهر و ملیحه را دیدم که سرما دورشان حلقه زده بود و کودکی در زنبیل. قطاری میآمد که صدایش پیش از خودش رسیده بود و هر بار که از کنار خانه میگذشت، انگار کسی با مشت به دیوارها میکوبید. دیوارها چیزی نمیگفتند. بچهها از «خیال» در داستان گفتند. هرکس پنجرهای باز میکرد و از آن پنجره، «نجدی» جور دیگری به ما نگاه میکرد. ما دربارهی داستانها حرف میزدیم، اما انگار داستانها هم در سکوت، ما را تماشا میکردند و به اظهار نظرهایمان با لبخندی ملایم پاسخ میدادند. چهار داستان را خاندیم و از چهار جهان گذشتیم. جهانهایی که در آنها یک دشت میتوانست به اندازهی تمام تنهاییهای دنیا وسعت داشته باشد، یک «پوتین» میتوانست خاطرهای را تا سالها به دیوار خانه بکوبد و یک «قو»، آدم را از نیمکت مدرسه به زمستانی دور ببرد و یک «اسب» چنان بتازد که تا ابد آزادی را فریاد بزند. وقتی صحبت تمام شد، دوباره در همان اتاق بودم. کنار دوستانم. قطاری میگذشت یا دشتی در سکوت ادامه پیدا میکرد. به خانه برگشتم، به آپارتمان کوچکی که کتابهایم در گوشهی دیوار ساخته بودند نگاه کردم و فکر کردم شاید بعضی کتابها را نباید سر جایشان بگذارم. شاید باید اجازه دهم همانجا بمانند و مثلِ جهانی بینظم، در نظامِ خاص خودشان پیدا شوند. در جهانی که زمان و مکان و آدمها، هیچکدام جلودار یوزپلنگانش نیستند.
🐆
گزارش نیک
چهارشنبه به دانشگاه و کلاس فیلمبرداری گذشت.
سخت مشغول تنظیم شاتر و دیافراگم بودیم. (دیگه ببخشید اگه درست تلفظ نکردم، من ترکی میخونم اینجا)
بعد از دانشگاه نوبت سر زدن به «نشر چشمه» شد.
با آقا حسین نشستیم به صحبت دربارهی اوضاع چاپ کتاب در ایران.
با علی دربارهی ماشینهای کلاسیک صحبتی کردیم و صحبتمان رسید به داستاننویسی.
ساحلک را نشان بچههای نشر چشمه دادم.
باران امروز شدیدتر شد و شب بیچتر به سوی مترو دویدم.
از اولین مغازه چتر گرفتم اما فایدهای نداشت.
اخبار میگفت سرعت باد از صد کیلومتر گذشته بود و شدت باران غیرقابل توصیف بود.
از آن بدتر وقتی بود که سوار بر دوچرخه فاصلهی مترو تا خانه را رکاب زدم.
احسان آبکشیده شدم و رد آبکش شدنم مسیر آسانسور تا در خانه معلوم بود.
جلسهای با ماهان داشتیم در باب داستانک.
آخر شب را با سؤال اینکه چرا این روزها کمتر مینویسم گذراندم.
حلزونی تنها به روی کاغذ
صدفش بستهست میخواد بخوابه
(به سبک اردک تکتک عمو پورنگ)
امروز همش به مدرسه رفت و فکر مهمان و مهمانبازی.
بیشتر وقت ساکت بودم. خوردم. نگریستم و اندیشیدم.
به چهرههای مهمانها و حرفها و …
هزار تعارف را جر دادند هر دو سمت. از تعارف چقدر بیزارم و گاهگاهی خودم هم میکنمش.
خواب بودم و پریدم و بروم بخوابم باز.
شب بخیر.
گزارش نیک
سالواژه: عملگرایی
عملگرایی مثل قصهی شهید حیدری که تایپ ان را نیمهکاره رها نکردی.
مثل شستن سرویسهاکه به بهانهی گرسنگی دمظهر خواستی جابزنی.
عملگرایی مثل نوشتن همین تمرین نیکو که از دوازده شب گذشته و پای نوشتن انی.
ساعت 6:30 صبح صدای ماشین شهرداری ازین پهلو بهان پهلو هلم میداد. توی سرم به پسر همسایه بغلی بدوبیراه دادم. دیگر جای من توی رختخواب نبود. رفتم بالکن پی صدا. داشتند شاخهی درختان بلند را هرس میکردند. انگار بقیهی روز خدا را ازشان گرفتهبودند. یا اگر غیر ان ساعت میامدند درخت اجازهی جداکردن شاخ و برگش را نمیداد. شاید این فرصت هیچوقت پیش نیاید که بتوانم از پسر همسایه بغلی معذرتخواهی کنم اما این باد مهربان که صورتم را مینواخت فرصت خوردن یک صبحانه در هوای نرم صبحگاهی را به من بخشید. صفحات صبحگاهی نوشتم و کارهای روزم را چیدم. در نور ملایم خورشید قصهی شهیدحیدری را توی ورد بازنویسی کردم. فردا عازم دزفول هستم. اما فکر نمیکنم بشود فرصت دیداری با همابانو بچینم. طی نگارش داستان واژهشمار شده بودم. میخواستم بفهمم چقدر واژه چیدهام؟ کفاف یک کتاب یا یک داستانکوتاه را میدهد؟ جعفریها را برای بار دوم و سوم شستم. گذاشتم تا ابشان بچکد. رفتم دفتر بیمه و شرایط کار پیشنهادی را مرور کردیم. ادم نرمی بود. کو تا دوماه دیگر؟ امدم خانه و با فراغت خیال خوابیدم.پیش از خواب از کتاب گاتمن خواندم. درستحسابی دعوا کن. بعد از تمیزی سرویسها رفتیم ماهی کبابی زدیم. به هنر مادر یارا. خوابیدیم از سرسیری و ارامش. شکرخدا. وقتی بیدار شدیم که روز را به شب سپرده بودند. دوشیدم و نوشابه نوشیدم. کپور ماهی بسی سنگینیست. رفتم خانهی مادر. دو سهم خرما داشتم. برای مهدخت و چند عزیز بردم. هرچه با ”ح” تماس گرفتم جواب نداد. با خالهجانم چای سرشبی زدیم و گل گفتیم. کمی با مهدخت عشق کردم و امدیم خانه. یارا ترتیب خرماهای خودش را داد. ساعت دوازده شب. عملگرایی مثل تختخوابی که انتظارم را میکشد اما من دلم نمیاید ازین روز نیکو در این تمرین نیکو بگذرم. بقول کلونتری ما ایندگانیم.
فاطمه بهزادیمقدم
22 مهر 05
چهارشنبه
پیتزاهایی که آدم میخورند
اینروزها کمکارم باید خودم را جمعوجور کنم.
کمی از درسهایم عقب ماندم و در تلاش جبران آنها، از بقیهی کارهایم میزنم.
صبح بدوبدو خودم را به مترو و بعد به سرویس دانشگاه رساندم.
فارماکولوژی داشتیم. آخرای کلاس دیگر مغزم سوخت. درس سختی بود.
یاسمین برایمان حنا زد. من طرح پاندا زدم.
ذرتمکزیکی خوردیم. که هیجوقت شبیه ذرتمکزیکی نیست. ولی کوشیدم شبیهش کنم. بعد از اینکه آن لیوان پر از بیمزگی را بهم داد، خودم آویشن و سس ماینوز و یک سس تند مخصوص دیگر بهش اضافه کردم و طعمش بهتر شد.
در راه دانشگاه درس خاندم.
به خانه که رسیدم سر کلاس آنلاین بودم. و بعد با اینکه خابم میآمد دوباره زوری درس خاندم.
از واقعیت رویای من است، شعرهایی خاندم. چشمم که به سطر اولش میخورد، نمیتوانستم رهایش کنم. دلم میخاست از چندتاییش رونویسی کنم.
یک قسمت ریک و مورتی دیدم. از دنیاهایی که نویسنده ساخته بود حیرت میکردم. مثلن دنیایی که جای آدمها و صندلیها عوض میشود. یا جای پیتزا و تلفنها و مبلها. مبلهایی که زنگ میزنند تلفن سفارش میدهند و پیتزاهایی که زنگ میزنند آدم سفارش میدهند.
روزگفتاری هم ضبط کردم راستی. یادم باشد هوایش کنم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
هیچ دستِ حوصلهام به زندگی نمیرود با این حال، زود بیدار شدم. پرده را کشیدم. نور را دیدم. صبح را بوییدم. چای را نوشیدم. حوصلهام را بازخریدم و با درس، مغزم را ورزیدم. مامان زنگ زد گفت برای انتقال پولی، باید در بانک حضور داشته باشم، پس لباس پوشیدم و تا آنجا -زیاد دور نبود- دویدم و هنگامی که رسیدم، فهمیدم آنچنان هم لزومی به حضورم نبوده و صرفاً اذیت کردهاند کارمندان بانک، پس فحشها را بر سرشان باریدم. -توی دلم-
خب دیگر این مدل کافیست. باقی روز را درس خواندم. کتاب هم. به مجازی هم رسیدم. خردهکارهای مانده از چندروز پیشم را انجام دادم. شعر حفظ کردم. آشپزیِ نصفهنیمهای هم و دیگر هیچ.
۲۲ مهر| شمارهی نوزدهم
بنام خدا
گزارش نیک ۱۵۵:
امروزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز میکنم که بیشتر آزادنویسی است و کمتر شکرگزاری.
بلاخره تلگرامم درست شدهاست و میتوانم ویس جلسهی اول دورهی شعر محبوبم را گوش دهم. باید تا جمعه سیتا عنوان برای کتاب شعر بنویسم. وقتم کم است شروع میکنم به عنوان نویسی، کار جالبی است، البته اکثر عنوانهایی که نوشتم به درد نمیخورند، اما این کار برایم لذتبخش است.
کتاب «فرهنگوارهی فارسی خلاق» را برای بار دوم تمام کردهام. به سراغ کتاب «نویسندهساز» از استاد کلانتری میروم. جملههایی که الهام بخش بهتر و بیشتر نوشتن هستند.
– از نوشتن دلخوشی بساز نه دلمشغولی.
– چشمانتظار ایده نمان. ایده در صفحهی سفید،
چشمانتظار توست.
– ایده تویی.
تا خودت را ننویسی از دیگران هم نمیتوانی
بنویسی.
– هر ایدهیی از پس شاخوبرگ دادن به خودش برمیاید، ا گر سریع دست از قلم نکشی.
– نوشتن یعنی رفتن و نرسیدن، بیذرهیی احساس باخت.
– هـــر روز دســـتکم هـــزار کلمـــه (در ورد) یا سه صفحه (روی کاغـــذ) بنویـــس.
– بسیارنویسی مقدمهی بهنویسی است.
– محیطی بساز مشوق نوشتن.
گرداگردت که پر شـد از قلـم و کاغـذ و کتـاب ناگزیـری از نوشـتن.
– تأثیر ابزار را دستکم نگیر . هم با قلم و کاغذ بنویس، هم با رایانه و گوشی. نتیجهی کار با هر وسیلهیی متفاوت است.
– بخشی از خالقیتت را صرف یافتن راههایی برای بیشتر نوشتن کن.
بعدازظهر هم صرف عنوان نویسی میشود. ای چند تایی به دلم مینشینند اما کو تا سی تا.
در وبینار امروز استاد کلانتری از کتاب «با ماه، زنگوله و اسب» چند شعر زیبا میخانند، و بقیهی وبینار به پرسشوپاسخ میگذرد که با بعضی از دوستان هم دغدغه هستم. استاد از مزیت کار گروهی کردن نیز صحبت میکنند و بادهی علوی عزیز مهمان وبینار میشوند. وبینارها اوقات خوشی هستند.
بعد از وبینار هزار کلمه تایپ میکنم که آزادنویسی است. به چند تا عنوان هم میرسم.
رمان «شبیک شبدو» را میخانم.
داستان «همسرم» را از چخوف میخانم.
آخر شب هم روزنویسی میکنم و نامهنگاری.
محبوب امروز:
«من ز فکر تو به خود نیز نمیپردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداختهای»
سعدی
گزارش چهل و هشت
سال واژه: تبدیل
هنوز انرژی تلخ دیروز، امروز صبح آزارم میداد اما کم کم بهتر شد.
کمی رزیدنتِ هر روزه. تا بازی تمام شود همین است.
هر روز سهم کوچکی دارد.
بعد داستان دیشب را بازنویسی کردم. ۵۸۰ کلمه شد حدودا. نمیدانم این داستانک محسوب میشود یا داستان کوتاه؟ با توجه به مولفههایی که میدانم به داستانک نزدیکتر است.
نویسندهساز هم گوش دادم.
روتختیام را از خشکشویی گرفتیم.
پیاده روی در پارک جدیدی را امتحان کردم. خیلی شلوغ بود و پرسروصدا. بچهها فوتبال و فریزبی بازی میکردند و کلا حال و هوایی داشت. نیاز به خلوت بیشتری برای پیادهروی دارم.
پدربزرگم را دیدم که یک روزه برای دکتر رفتن آمده بود اینجا. فردا برمیگردد اما همه را کمی نگران سلامتیاش کرده. انشاالله چیز خاصی نیست. خدا حفظش کند.
بعد هم دخترعمهام پیام داد که برای شب نشینی برویم خانهی مادربزرگ. داستانکم را نشانش دادم و در موردش صحبت کردیم. از مسائل این دو هفتهای که یکدیگر را ندیدیم تعریف کردیم و قرار شد به پیشنهاد من سریال موش را شروع کند. چون فیلم کرهای باز است.
به فردا فکر میکنم. باید برنامهام را بنویسم.
دلتنگم. گزارشهای دیر وقتم انسجام کافی ندارند.
پس فعلا نقطهی آخر را میگذارم.
گزارشنیک
اینجا من مینویسم و تو میخانی. من جز همین نوشتن کار دیگری بلد نیستم. من جز دیدن آدمها کار دیگری بلد نیستم من چر آدمبودن نمیخواهم کار دیگر بلد باشم. من برای اینکه آدمبودن بیاموزم. باید خیلی چیزها بلد. باشم. مثلن بلد باشم قصه بگویم. بله. قصه برایم جدی است. آنقدر جدی. ببینم. گریه کنم، حرص بخورم. فحش بدهم. ر.وایت کنم. دیروز که داشتیم از دکتر بر میگشتیم. پیرمردی را دیدم. صورتش درست میگفت. با چروکهایش و پوست آویزانش نزدیک به ۶۰ را داشت. سمت چپ پیادهرو کفدستش را چسبانده بیخ دیوار. از دیوار کمک میخواست؟ بله میخواست تا تعادلش را حفظ کند که جلو برود آنقدر کند قدم برمیداشت. که از مرکزیت چشم من انگاری که حرکتی نکرده است. مامانم به بابا اشاره میکند که ما که ماشین داریم. بگو کجا میخواد بره ما برسونمیش. بابا صدایش را بلند میکند که «حاجآقا ما تا بالا میریم. کجا میرید برسونمتون» درست حدس زدیم. پیرمرد میخواست برود. اما آنطرف خیابان. که بابا هم دستش را میگیرد همراهیاش میکند تا آن یکی پیادهرو. همین همراهی کوتاه کافی بود تا بفهمیم. چرا دارد از دیوار کمک میخاهد؟ پیرمرد خابش برده است. عصایش کش رفتند پیرمرد دست به دیوار راهی خانه میشود. بله من مینویسم و تو میخانی که مگر آن عصا قیمتی داشت که خریداری داشته باشد ؟ مگر گرفتن دسترسی و امکان راهرفتن پیرمردی در آن سن. چقدر میارزد؟ من مینویسم و تو میخانی. که کاری جز آدمبودن. نمیخواهم کار دیگری بلد باشم. حتا اگر در روزگار من. آدمبودن در هیبت عمل از ریخته افتاده باشد همین.
علی آراسته
#نیکروز
«بگو ابر بباره
میخوام جون بگیرم»
از ترانههای آخر شب. گوش میدهم تا جانی و رمقی بیابم برای نوشتن گزارش نیک. صبح را با انرژی آغاز میکنم و پیادهروی میکنم. دوش میگیرم و صبحانه و دارو میخورم. نمیتوانم آزادنویسی کنم. تا ظهر میخوابم و بیدار میشوم و سر کارم میروم. وبینار گوش میدهم و مطالب جدیدی یاد میگیرم و با کتاب خوبی چون «منات به دنبال» از «بهمن فرسی» آشنا میشوم. وبینار امروز از آنهایی است که باید دوباره گوش سپارم. فرصتی پیش میآید و «سنگ صبور» از «صادق چوبک» را میآغازم. کارم تمام میشود و به خانه میآیم. شام میخورم و ترانه آخر شب را میشنوم.
بعداز نویسندهساز رفتم پیادهروی. در ابتدای مسیر ناگهان حس کردم رشتهای کشمانند در پنجهی پای راستم از جای خودش دَر رفت و درد شدیدی در پایم پیچید. جوری که نمیتوانستم قدم بردارم. به سختی خودم را کنار خیابان کشیدم و با اولین تاکسی دربستی به خانه برگشتم.
یکساعت بعد روی ویلچر در اورژانس بیمارستان از بخش رادیولوژی به اتاق پزشک و از داروخانه به تزریقات میرفتم، با اشکو آه. الان توی بسترم. نمیتوانم حتا یکقدم بردارم و از درد به خود میپیچم. نشد گزارش نیکی را که از صبح یادداشت کرده بودم سرو سامان بدهم و ارسال کنم. اکتفا میکنم به نوشتن همین چندخط شرح حال. جهت خالی نبودن جایم میان دوستان.
تمام فحشهای عالم به مترجم آدمخاران.
تمام تعریفهای خوب به مهدی سرباز.
از ایوانووف چند دیالوگ.
از بهرامجنی چند پاراگراف.
آزادنویسی به ارگاسم رسید؟
غزاله نمیآید به تئاتر شبنم.
چه شد که یک ساعت آشغالی به اسم ادبیات خاندم؟
غمگساری نتیجهی روزنویسی است.
حمام عملی است پس از هر پیادهروی.
یادداشت ننوشتن برای کانال به بهانهی خاب ماندن.
کوتاه بودن گزارش معلولی است بر علت فراموشی کارها.
دلم پیشتونه زهرای عزیزم❤️❤️
دیشب اینترنت نداشتم که گزارش نیک بنویسم. امروز هم کار خاصی نکردم. تنها رعایت کردن نظم اتاق آن هم محرکهاش آمدن عمه بود. جایتان خالی ناهار جگر داشتیم. بعدش یک خواب عصرگاهی ناب خود را دعوت کردم. مامان کوکی پوخته بود، قبلش رفته بودم حمام و موهایم را بافتم. مشغول هیل کردن کوکی بودیم که برق رفت. عمه و امیرعباس رفتند خانهی عمو حمید، قرار شد بعد از درست شدن کدو حلوایی ها برویم خانه.ی باباحجی. مهدی برایم شارژ ریخت و مطلبی در کانال منتشر کردم. گشتی هم در کانال دوستان زدم و حالا خیلی خوابم میآید.
۲۲-۷-۱۴۰۵
#گزارشنیک
https://t.me/ma0hlq
#مهلاطهماسبیزاوه
چهارشنبه ۲۳ مهر
گزارش نیک ۱۵۵
سال واژه ام تغییر
ساعت ۵ و نیم از خواب برخیزیدم، با درگاه الهی ارتباط برقرار کردم در دو رکعت، هنوز در محاصره ی امواج خواب بودم پس دوباره به زیر لحاف خزیدم که خوشبختانه امواج عقب نشینی کردند و زود بلند شدم.
ساعت ۶ صبح که خورشید جهان افروز در حال خمیازه کشیدن بود سماور را روشن کردم و تا به جوش و خروش آمدنش اوضاع خانه را سر و سامانی دادم.در سکوت صبحگاهان برای خودم چای ریختم و شروع کردم به نوشتن صفحات روزانه ام، سه صفحه نوشتم.
همان لحظه فهرست کارهایی که باید انجام می دادم را هم نوشتم حتی پیش پا افتاده ترین کارها را
برای صبحانه پوره ی سیب زمینی پختم.حین پختن خاطره ای در ذهنم خودنمایی کرد خاطره ی زنی که خیلی برایم عزیز بود.
اسمش فاطمه بود، زنی چهارشانه با پوستی سفید و چشمانی سبز،خوشرو، مردم دوست و بسیار زحمتکش که آشنایان او را فاطمه حَسَنا صدا می زدند نام پدرش حسن بود.فاطمه خانم دوست مادرشوهرم بود بعد از مرگ مادرشوهرم نیز ارتباطش را با ما حفظ کرد و گاهی دو سه روزی خانه ی من می ماند.
یک شب که میزبانش بودم برای آماده کردن شام به آشپزخانه رفتم. سیب زمینی ها را برای پختن پوره با پوست شستم و در حال گذاشتن آنها داخل قابلمه بودم که فاطمه خانم به آشپزخانه آمد تا کمکم کند.وقتی دید با پوست سیب زمینی ها را می پزم گفت: چرا آنها را پوست نکردی؟ و منتظر پاسخ من نشد.
سیب ها را پوست کند، خرد کرد و شست یک پیاز را هم پوست کند، خرد کرد و روی سیب ها ریخت.کره، نمک،فلفل سیاه، زردچوبه، نعنای خشک و نصف استکان آب اضافه کرد و قابلمه را روی شعله ی گاز قرار داد و حرارت شعله را به پایین ترین حد ممکن رساند و گفت بیا برویم بنشینیم که تا۲۰ دقیقه دیگر پوره سیب زمینی آماده می شود.
پوره سیب زمینی آن شب مزه اش هنوز که هنوز است در دهانم حس می شود از آن به بعد تاکنون پوره ی سیب زمینی را به این روش درست می کنم.
فاطمه خانم زندگی عجیبی داشت، می گفت یکی از بچه هایش در سنین کودکی به بیماری سختی دچار می شود که مجبور می شوند دو ماه در بیمارستان بستری اش کنند و او پیشش می ماند.
قبلا گفتم که فاطمه خانم زنی خوشرو، خوش برخورد، زحمتکش و مردم دوست بود در محیط بیمارستان در این دو ماه علاوه بر پرستاری از فرزندش به بیماران دیگر هم رسیدگی می کرد، ملحفه ها ولباسشان را عوض می کرد، غذا و داروهایشان را به آنها می خوراند، حتی به آشپزخانه می رفت و در طبخ غذا به سرآشپزها کمک می کرد و به قول خودش:《آن روزها که این چرخ مرخ ها نبود که ظروف غذا را تویش بگذارند من سینی پر از ظرف غذا را روی سرم می گذاشتم و از این اتاق به آن اتاق، از این بخش به آن بخش می رفتم همه از دیدن من با آن سینی های بزرگ روی سر، انگشت حیرت به دندان می گزیدند.》
مردم دوستی و خدمات فاطمه خانم به گوش رییس بخش و سپس رییس بیمارستان می رسد و به او پیشنهاد می کنند همان جا بماند و شغل پرستاری را پیشه گیرد و فاطمه خانم قصه ی ما پرستار می شود و عمری با حس مسئولیت پذیری بی نظیرش به بیماران خدمت می کند.
اکنون سال هاست که فاطمه خانم در بین ما نیست اما یادش،خاطره اش و مهربانی هایش در ذهن ها مانده است.
او هر بار که به خانه ام می آمد با تجربه هایش مرا غافلگیر می کرد و من درس های زیادی از او آموختم.روحش شاد
تولد حضرت زینب و روز پرستار را خدمت استاد و همراهانم در صفحه ی گزارش نیک تبریک عرض می کنم.
پیاده روی کردم در خانه، از هال به آشپزخانه و برعکس، در حیاط زیر آسمان ابری و های و هوی باد
حفظیات مادرم:
سر کوی بلند دو دو کنم من
سبو دست سکینه او کنم من
اگر دونم سکینه مال من نیست
سبو بر هم زنم پرتو کنم من
دو بر وزن مو( انگور)
او:آب به لهجه یزدی این هم بر وزن مو( انگور)
پرتو: به معنی پرتاب( لهجه یزدی)
در وبینار حضور داشتم سوال می پرسیدیم و استاد پاسخ می دادند.من در مورد خاطره نویسی و اینکه چه کتاب هایی مناسبند پرسیدم و ایشان به کتاب روزهای مرحوم دکتر محمد علی اسلامی ندوشن اشاره کردند و گفتند در وبینارهای بعدی مفصل راهنمایی خواهند کرد.
کتاب جای خالی سلوچ را به صفحه ۳۰۰ رسیده ام.
بوف کور را می خوانم آهسته آهسته تا ببینم این بار از رازش سر در می آورم یا نه؟
امشب گشتی زدم در کلیات عبید زاکانی ،ابتدای کتاب قصیده هایی بود در وصف آسمان و افلاک،در مدح و ستایش پادشاهان، ترکیبات،ترجیع بند،غزلیات،مقطعات،رباعیات و.. در پایان کتاب به لطایف برخوردم. بعضی قسمت ها را مناسب ندیدم که بخوانم و رسیدم به قصه ی موش و گربه که برایم جذاب و خواندنش خالی از لطف نبود.
شعر را با صدای بلند برای مادرم خواندم و با خواندن بعضی از بیت ها هر دو خندیدیم.
اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
ای خردمند عاقل و دانا
قصه ی موش و گربه بر خوانا
قصه ی موش و گربه ی مظلوم
گوش کن همچو در غلطانا
از قضای فلک یکی گربه
بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سینه اش چو ستبر
شیر دم و پلنگ چنگانا
از غریوش به وقت غریدن
شیر درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادی پای
شیر از وی شدی گریزانا
روزی اندر شرابخانه شدی
از برای شکار موشانا
در پس خم می نمود کمین
همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواری
جست بر خم می خروشانا
سر به خم بر نهاد و می نوشید
مست شد همچو شیر غرانا
ادامه دارد…
ساعت ۱۲ شب، منتظر پسرها هستم که به خانه بیایند،قطره ی چشم های مادرم را چکانده ام و خوابیده اند من هم در حال ویرایش گزارش نیکم هستم تا نیک تر شود و مورد پسند استاد و نیک نویس ها گردد.
علاوه بر نیک ترینِ نیکم این روزها که پذیرائی از مادرم می باشد نوشتن این گزارش، نیک دومم هست که به بودنم در اینجا افتخار می کنم نکند یک وقت تنبلی کنم؟خدا نیاورد آن روز را
ما آیندگانیم
نمره ام ۷
گزارش نیک
سالواژه «پستاندار درون»
صبح بعد از رساندن بچهها به مدرسه مینویسم. باغچه را همان صبح آب میدم و لباسها را از روی بند جمع میکنم و بعدش میچپم در خانه. بیرون هنوز گرم و کلافهکننده است. حتی شبها هم خنکی پاییزی را ندارد.
بعد از صبحانه، چُرتکی میزنم و بعد منجوقدوزی و بعدش هم میروم سراغ ناهار.
عصر وبینار را میبینم. امروز پرسش و پاسخ بود و معرفی چند کتاب که یادداشت میکنم. باده آمد و از هزارمین روز ِهمراهیاش با مدرسهی نویسندگی گفت.
بعد از یک سال گفتن و تاکید کردن برای تعمیر درِ هال خانه، بالاخره امروز درساز آمد و پنجدقیقهای با سنگبرقیاش در را درستش کرد. بعد از رفتنش هر پنج دقیقه یک بار در را باز و بسته میکنم و از راحت بازشدنش میذوقم.
سارا دلدرد شد و بردمش دکتر. دو روز پیش شیر فاسد شده خورده بود.به گمانم عوارض همان بود. امروز هم بعد خوردن شیر، البته سالماش، اینطوری شد.
کتاب خواندم. چند لقمه از تقویم بیهدفی و چند لقمه هم تسلی بخشی فلسفی.
قبل از خواب میخواهم شعر بخوانم.
https://t.me/mahnaz_roointan
۲۳ مهرماه ۱۴۰۵
سالواژه: پیوستگی 🐜
با وبینار ۵۸۰ استاد کلانتری، در نامهای به خودم دربارهٔ صبر نوشتم. از خودم پرسیدم: آیا آدم صبوری هستم؟ صبورترین آدم زندگیام چه کسی است؟ صبر یعنی چه؟ جنبههای مثبت و منفی صبر کداماند؟ همچنین به خاطراتی که دربارهٔ صبر خواندهام اشاره کردم.
استاد کتاب با سؤالهای خود زندگی کنید را هم معرفی کردند.
در جلسهٔ امروز توانستم استاد را خوشنود کنم و سندرم پستِ بیقرارم را نیمهخاموش کردم.
هنگام بازگشت از مطب دکتر، سری به کتابفروشی قدیمی شهر زدم و چند کتاب چاپ قدیم را مهمان کتابخانهام کردم. با اینکه قیمتهای ۲۰ تا ۳۰ تومانی آن سالها حالا به ۶۰۰ تومان رسیده بود، خوشحالم که توانستم نسخههای قدیمی کتابها را پیدا کنم.
به خانه که رسیدم، پیش از هر کاری نشستم به ورق زدن کتابها و لمس ورقهای کاهیشان. تکهای از کتاب موریس مترلینک را برای گزارش امشب برگزیدم:
میخواهم دوباره مادرم را ببینم
وقتی که بزرگتر شدند
مادرم و بچههایش را ببینم
میخواهم دوباره پدرم را ببینم
پدرم حالا دیگر بزرگ شده
اما او هیچ بچه ندارد
حالا وقت آن است که سکوت کنم
زیرا روح لرزان و بیثبات من
اگر کمی جلوتر برود
دیگر نمیتواند تولید بچه کند
سرایندهٔ این اشعار، شاعر جوانی بود که سعی میکرد خود را از شکسپیر هم بالاتر نشان دهد. در نتیجهٔ اعتماد تام و تمام به نبوغ خود، مغزش را بیش از اندازه به فشار واداشت و به دیوانگی کشیده شد.
او را به یکی از اقوامش که در دهکده، مزرعهای باصفا داشت سپردند و در محلی محدود، میان درختان سبز، زندانی کردند. هر روز با حالتی آرام در اطراف باغ و دیوارهای سرسبز گردش میکرد. آکاردئونی کوچک همراه داشت و گروهی از کودکان و جوانان نیمهمالیخولیایی با او همکاری میکردند. اینها همان اشعاری بود که آن دیوانه هر روز با آهنگ سازش برای مردم میخواند.
و این هم گزارش نیک امروزم. برای جیرهٔ مطالعهٔ آخر شب، داستان کوتاهی از کافکا را برگزیدم.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
نمیدانم. غمگینم. دلشکستهام. رنجیدهخاطرم.
امروز را بودم در کلاسها. سر کلاس حافظ، بغضم ترکید. پس از پایان کلاسهای چهارشنبه، استادی چیزی گفت که غرورم را له کرد. بیشتر رنجیدم. نشستم و زار زار گریه کردم. دیگر اینکه باقی زمان اینگونه گذشت. با هماتاقی رفتیم شام خوردیم. بعد هم پیادهروی. با آن حال زار، شبگفتاری ضبط کردم و یادداشتی گذاشتم در کانالم. امیدوارم حالم خوب شود.
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
روز را با نتخانی آغازیدم.
صفحهی صبحگاهی را نوشتم و یوگا تمرین کردم.
از رویِ این شعر حافظ نوشتم:
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد
از روی زندگی با حواس پنجگانه هم رونویسی کردم.
نتخانی و ریتمخانی، صبح تا ظهرم را پُر کردند.
به پیادهروی رفتم. مدرسهها تعطیل شدهبود. کوچه و خیابان پر بودند از ذوقِ بچهها برای رسیدن به خانه.
«پس از آن روزگار، نه به خوبیِ خوب و نه به بدیِ بد، گذشت» را از خسرو خوبان و «با میزده جز به مستی نمیتوان حرف زد» را از شبهول به صفحهی کلمهبرداری افزودم.
هر دو کتاب، دین و ایران را به شکلی جدید باز تعریف میکنند.
نویسندهساز با پرسش و پاسخ آغاز و کار رمان اثر جوزف اپستاین معرفی شد. چیزی از کلاسِ درس کم نداشت.
پس از وبینار، بیست و پنج دقیقه آزادنویسی کردم. حدود هزار کلمه.
تار نواختم.
فیلم بیداد را تا آخر دیدم. ایکاش سهیل بیرقی فیلم را اینگونه نمیساخت. هیچ فرصتی برای کشفِ بیننده ایجاد نکرد. اجازه نداد مخاطب با فیلم خلوت کند، از بس که همهچیز رو بود. اتفاقهایِ گفتهشده در فیلم را که با چشمان خودمان دیدهایم، سربازان از روی پشتبامهایمان رد شدهاند، کنار پلیسِ ضد شورشِ تا دندانمسلح ایستادهایم، کارگردان فقط زیره به کرمان بردهبود.
رخدادکم را به اشتراک گذاشتم. مجالیاست برای بازبینیِ اندیشههایم، یک ایستگاهِ خودپرسی.
گزارش میگ میگ
امروز صبح رفتم جلسه کددار نوجوان و بلوغ و مدارس. جالب بود نکاتی داشت که جدید بود.
این که سه ماه اول بارداری باید شکم را گرم داشت تا بچه قدش بلند شود. سه ماه آخر بارداری باید خیلی گرم نباشد که بچه وزن بگیرد.
یاد مرغ میافتم که باید روی تخممرغهایش بنشیند، آنها را گرم کند تا بتوانند پوسته را بشکنند و بیرون بیایند.
عصری رفتم آرایشگاه چهار ساعت طول کشید. لیف مژه انجام دادم. گفت چشمهایم را ببندم. نیم ساعت ببندم. اولش به صداها گوش دادم. بعد حوصلهام سر رفت. بعد میپرسیدم ساعت چند شد. بعد فهمیدم در رنجم، چرا؟ چون وقتی بخواهم چشمهایم را باز کنم میبینم نمیتوانم.
یک عالمه با آرایشگره حرف زدم و تصور کردیم پسری دارد و من دختری دارم، بعد از این حرف زدیم چرا دختر، چرا پسر. جالب بود. دنبال کردن ریشه تصور کردنمان که از کجا میآید.
بعد هم یادداشت کانال و روزنویسی سایت.
برای انداختن زنجیر پارکینگ، خانم دکتر خوشهچین کمک کرد. زنجیر را که نمیاندازی فوری توسط دانشجویان اشغال میشود. با هماهنگی خانم دکتر از پلهها نرفتیم و نگهبانی در مستقیم را باز کرد و رفتیم با آسانسور بالا و ثبت تایمکس و دوباره برگشتن با آسانسور به منفی یک. تا ظهر درگیر تهیهی محتوا برای کارگاه شناخت درمانی بودم. خانم حسنی عزیز را هم امروز برای لحظههایی دیدم و مشعوف شدم. به همکار بازنشستهام خانم دکتر تلخابی مقدم هم تولدش را تبریک گفتم.
از «لمس» محمدرضا کاتب خواندنم. «مقابلش یک سد بزرگ از سؤال بود و تنها مانده بود جلو این کوه ترسناک و عظیمی که خودش ساخته بود.» با خواندن کلمهی سؤال یاد کتاب «با سؤالهات زندگی کن» افتادم که دیروز بعد از معرفی استاد کلانتری توی فیدیبو دانلودش کردم. امروز سراغش رفتم. کلمهبرداریام شده این عبارت: «ماندن در ابهام بدون فروپاشی روانی». این جمله را هم هایلایت کردهام و نوشتهام شعاری که باید زندگی کرد: «اجازه بده بخشهای مبهم مسیرت، بخشی از راهت باشند، نه مانعی پیش پایت.» بعد از مرور منابع کارگاه «رنج من، گنج من» و دیدن کلمهی مرداب یاد کتاب «نیلوفر و مرداب» افتادم که پیشتر مطالعه کرده بودم و این پرسش در ذهنم شکل گرفته بود که چطور بدون اینکه متوجه باشم رنج چیه، رفتم دنبال خلاص شدن از رنج؟
خودم آزادنویسی کردم. کمتر از آنچه در وبینار نویسندهساز مینویسم. در وبینار نویسندهساز جواب استاد کلانتری به پرسشهای دوستان را شنیدم و چندتایی کتاب یادداشت کردم. به کتابکده فرهنگ زنگ زدم برای خرید «این بود این شد» و «کار رمان» نداشتند. نسخهی الکترونیک «این بود این شد» را در فیدیبو یافتم.
در جلسه درمانم شرکت کردم و با درمانگرم دکتر محمد طاهری یکی از دغدغههایم را واکاوی کردیم.
تمرین کارگاه «رنج من، گنج من» را انجام دادم. وقت نشد به تمرین دورهی شعر و مطالعهی مطالبش برسم.
حلزون گزارش نیک امروز کوچک شده و تشریف برده طبقه پایین. شاید به خاطر خواندن و شنیدن این جمله از فرانسوا ساگال: «تخیل، دیوانهای است که در طبقهی بالای ما زندگی میکند.»
1405.7.22
قهرمانی
#گزارش_نیک
امروز چهارشنبه ۲۲مهر ۱۴۰۵ است؛ یعنی کم مانده تا بشود ۲۳ مهر ۱۴۰۵.
چرا تاریخ را نوشتم؟ چرا تاریخ را کامل نوشتم؟
شاید چون روزم خیلی معمولی گذشت و دلم میخاهد گزارشم تکخطی نشود.
میدانید، نظرم بر حتمن هر روز را تا خرخره مفید گذراندن نیست، اما اگر دلم بخاهد کاری کنم و انگیزه، انرژی یا وقتش را نداشته باشم، آنوقت کدر میشوم. اما عجیب بود که الان که فکر میکنم امروز حتی کدر هم نشدم. انگار دارد بخشی در من کمکم نامرئی میشود.
مثلن صبح دلم میخاست کتاب بخانم در مسیر کار، اما یک خط را بیستبار میخاندم. انگار ذهنم نشسته بود دمِ درب و نمیگذاشت هیچچیز و هیچکسی واردش شود. هرچهقدر من آرامتر میشوم، ذهنم لجبازتر میشود.
راستی امروز ویدئویی دیدم که میگفت نقطهی مقابل اضطراب، آرامش نیست بلکه خلاقیت است. یعنی وقتی در حال خلق چیزی هستیم اضطرابمان کاهش پیدا میکند. جالب بود. دیدم راست میگوید خودِ من هم همینطورم.
میدانید، برای دو نسخه از خودم دلتنگ میشوم. البته نسخههای دیگری هم دارم که دلتنگشان میشوم، اما این دو نسخه مربوط به صحبت الانم اند: یکی آن نسخه از من که یک رمان را شب تا صبح تمام میکرد و سوزش چشم برایش شوخی بود و سراسر لذت، و دیگر آن نسخه که فیلم میدید، بسیار فیلم میدید. مثلن یک سریال را پشت همپشت هم نگاه میکرد و آنجا هم سوزش چشم مانع و بهانه نبود.
عصر برای نوشتن یک آزمایش، منبابِ چکآپ به مطب دکتری رفتم و دو ساعت معطل شدم. وقتدادن برایشان شوخیست. در این فاصله «خسرو خوبان» خاندم. البته نه کل دو ساعت را. مطب شلوغ بود و تمرکزْ سخت و من خسته؛ اما با مشقت هم که شده خاندم چند صفحهای. الان نزدیک به ۸۰ صفحهاش را خاندهام.
کمی پیادهروی و دلتنگی برای باران.
امشب دلم کسی را برای صحبت میخاست. که راه بروم و حرف بزنم. اما هرچه فکر کردم دیدم حوصلهی زنگزدن و تلفنی صحبتکردن را ندارم و تازه کسی که موضوعاتی که دلم میخاست بگویم برایش جذاب باشد در دسترس نبود. پس خودم با خودم تنهایی قدم زدم. کاری که تقریبن درش دارم به استادی میرسم.
خسته و له رسیدم خانه و قهوه زدم و کمی با خانواده صحبت کردم و شام خوردیم و اولش میلم رفت سمت ادامهی خسرو خوبان خاندن، اما دیدم توانش را ندارم. و این توان نداشتن دارد کلافهام میکند. نمیدانم شاید باید تسلیمش شوم. شاید اینطور کمتر درد بکشم. درس زندگی در این شخمیترین برهه و بهترین سالهای عمرم چیست؟ این منصفانه نبود. نمیدانم هنوز، نه میل تسلیم دارم و نه توان جنگیدن.
اَه چه تلخ شد این آخر گزارشم. هیچ خوشم نیامد.
میبینی میل تسلیمم هنوز آنقدر قوی نیست، انگار تا از پا درم نیاورد ولکن نیست. اما نه، فکر نکنم بشکنم. البته، به شکستن باشد که بارها شکستهام. شاید پودر نشدهام هنوز. آری پودر شده تمام میشود؛ اما نه. پودر شده هم میشود گِل سفالگری شود. من سفالگری را دوست دارم. بلدش نیستم البته، اما دوستش دارم. باید یکروز یادش بگیرم. خیلی هنرهاست که دوستدارم یادشان بگیرم.
اصلن فکرکردن بهشان هم روحم را تازه میکند. من اگر این روحیهی هنری و علاقه به هنر را نداشتم، من اگر این خیال را نداشتم، تا بحال حتمن هزار بار تکههایم را با خاکانداز جمع کرده و درون سطلآشغال ریخته بودند. من اگر تو را نداشتم که غمباد میگرفتم. نوشتن را میگویم. در من بوده. خیلی قبلتر از آنکه بنویسم.
اینها که نوشتم گزارش روزم بود؟ به نظرم بود. ثبت مسیر ساختن و پرداختنِ درونِ یکی از آیندگان هم میتواند مهم باشد. همیشه که نمیشود از کارهای بیرون گفت. پس این مبارزه و شکست و زخم و رنج و شادی و تابآوری را در کجا باید ثبت کرد اگر نمود بیرونی نداشته باشد؟
خستهام به اندازهی تمام شنهای دریای جنوب، اما شوقِ بوسهی دریا هنوز در من زنده است.
پس ادامه میدهم با همهی تکههایم.
بگذارید این هم اودافظظظ آخرم باشد. شاید چیزی دیگر را جایگزینش کردم شاید هم نه.
پس برای آخرین بار
اودافظظظظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
کانال گزارش نیکهایم:
https://t.me/rooodnameh
گزارشنیک”1405/6/22″ مهر. روز چهارشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
کتاب”زیر چنگال شب” از میثم علیمددی را خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
زمانی موسیقی گوش کردم.
نگاهی به فعلهای ساده و مرکب کردم.
تلویزیون سوخت. برای آجی از اینستا عروس آوردم ببیند. بعضی پیجهای آشپزی را هم گوش کرد و خاندم نوشت.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
چهارشنبهها مدرسه سختتر از همهی روزهاست. تنم جانی ندارد انگار. کلیدهای کمدم هم گم شده بود هیچی نداشتم در کلاس. شاگردی هم هنوز اضطراب جدایی دارد نمیآید و من به درخواست مادرش پی راضی کردنش. از اول صبح اسبها میدویدند روی مغزم.
میخواستم تکلیفها را ببینم ولی نشد. بچهها که مینوشتند از روی تخته میافتادم روی صندلیام و گاه میرفتم بالا سرشان. سوال و سوال.
مدرسه که تمام شد لهیده رفتم خانهی ماماناینها. کالسکه الای را دیدم در پارکینگ و خوشحال شدم که الهام هست. فکر میکردم چون دیروز آمده امروز نیاید. وقتی دیدمش گفت به خاطر من آمده و خندیدیم. نه که خانههایمان خیلی دور است!
شارژ شدم کنار مامان و الهام و بابا و بامزگیهای الای. فاطمه هم آمد بعدتر. دفتر کلاسم را مینوشتم. مشق لیست. شمارهی اولیا. درسها. شرح حال.
الهام رفت و با فاطمه حرف زدیم و خندیدیم و ورزش کردیم. البته بیحال بودم، فاطمه یک جورهایی مجبورم کرد. اما خوش گذشت.
سهیل آمد و دور هم شام خوردیم و حرف زدیم. جمع کردن سفره و چای.
برگشتیم خانه و نوشتم.
خیلی خوابم میآید. فردا پنجشنبهای بوسیدنیست.
روز واژه امروزم خبرهراس بود: نگاه، خبرهراس آینههاییست که در هم نمیشکنند.
*واژه از فرهنگ واره فارسی خلاق شاهین کلانتری. اما جملهی من درآوردی از خودم است.
نوشتم و چند صفحهای خواندم،
یک بافت هم این وسط سفارش دادم دمظهر، برای روزهای سرد زمستان. امیدوارم آسمان رو سفیدمان کند به ذوقی که این ساعتهای نگاهکردن به لباس داریم.
پیادهروی کردم اما در حیاط، البته که از هیچ بهتر بود.
حالا وسط مهمانی نشستهام اما ذهنم در گزارش نیک مانده پس دارم مینویسمش.
و نمره تا این ساعت به روزم نُه است.
آدرس کانالم در تلگرام
https://t.me/tarqim1
گزارش نیک | برگ ۰۵
روزواژه: کرختی
اولین اشکال روزم نرفتن به باشگاه بودم. مشکل از روز قبل شروع شد که کمی کوفته بودگ و کمی دیرتر از همیشه خوابیدم و صبح دیرتر از موعد مقرر چشم گشودم. عادت بدی دارم که تا عقربههای ساعت از یک زمان مشخصی بگذرند برنامه را متوقف میکنم. گاهی بر آن غلبه میکنم و گاهی تسلیمش میشوم. چهکنم، مرض افکار گرفتهام. وقتی میآیند افسار تنم را به دست میگیرند و خستگی را چندبرابر رویم سنگین میکنند. در برابر ذهن همه تلاشها مذبوحانه به نظر میرسند. باقی روز را کمی بیشتر مفید گذراندم. سردرگمی هنوز هم بخش جداییناپذیر از مسیر است. اما در پایان، هنگامی که میبینی گامی کوچک به سمت هدف نزدیک میشوی، مایهی خرسندی است. این روزها کمتر میگذارم کندی اینترنت و ترس از جنگ جلوی حرکتم را بگیرند. گرچه من هر روز با افکار و ترسهایم نبرد تنبهتن دارم.
مهمترین تصمیم امروزم، تصمیم به نوشتن ده فرمان بود در مواجهه با بزرگترین رنج زندگیم.
رنجی که هر از چندگاهی فشارش زیادش غافلگیرم میکند. مرا از خودم دور میکند. سبب میشود ارتباطم را با بدنم و با روح و روانم از دست بدهم. و باعث میشود که برای وجودش خودم را مقصر بدانم در حالی که نیستم. پس تصمیم گرفتم آن برای خودم ثبتکنم تا فراموش نکنم. تا هر بار یادآوری این نکات مهم از من انرژی فراوانی نگیرد.
روز را در تکراریترین حالتش شروع کردم. مثل هر روز صبحانه، مثل هر روز کارهای روتین و مثل هر روز اما نه، یک هفته بود مادر برای کمک به خانهام آمد و امروز باید برمیگشت. چارهای نبود. تا بود انگار تازه آمده بود. وقتی رفت انگار یک عمر اینجا بود و عادتمان شده بود.
کلاس آنلاین که گوش دادن به کتابی جالب بود به پایان رساندم.
از فروغ خواندم. نه یکی نه دوتا. چند شعر. موزون و بیوزن.
یک نگاهی به داستان کوتاهم انداختم و کمی ویراستمش.
امروز از غروب به بعد مادام بوواری خواندم.
پنجاه و پنجمین گزارش نیک را می نویسم.
امروز هم صبح بلند شدم و ادامه ی کار باقی مانده را انجام دادم.
رفتم قوه ی قضائیه برای گرفتن گواهی عدم سوء پیشینه.
چند روز پیش رفته بودم و ثبت نام را انجام دادم اما امروز قرار بود پرینت آن را بگیرم که مهر زده باشد.
قبلا برای محل کار قبلیم گرفته بودم به خانمه نشان دادم اما گفت نه ما باید خودمون دوباره بگیریم.
آخه زن ناحسابی همینی که من گرفتم دیگه آپشن جدیدی بهش اضافه میشه؟
نگو بنده خدا نقشه داشته و می خواست از من دوباره پول بگیرد.
امان از ارگان های دولتی.
کارم تمام شده بود و تمام مدارک را با خودم برده بودم.
از همانجا مستقیم رفتیم سمت شرکت که مدارک و معرفی نامه ها را تحویل دهم.
وقتی رسیدم خودم را معرفی کردم و گفتم که برای تحویل مدارک آمدم.
نگهبان به من گفت که با شما تماس گرفتند؟
گفتم خیر. گفت خودشان باهاتون تماس می گیرند و هماهنگ می کنند.
دست از پا شکسته برگشتیم.
به خانه رسیدیم کمی روی زمین لم دادم.
بدنم بی حس بود و جان نداشت.
انگار خوابم میامد و دوست داشتم بخوابم.
اما به سایت استاد سر زدم و گزارش نیک های روز پنجاه و چهارم را خواندم.
بعد به اتاق رفتم و خلاصه ی فصل های کتاب قبلی را خواندم و بعد کتاب جدید را شروع کردم.
کتاب کار عمیق.
این کتاب به موضوع تمرکز اشاره ی عمیقی دارد.
این که باید کار را عمیق انجام داد.
از رسانه های اجتماعی و گوشی های هوشمند گفت که حواس پرتی می آورد و تمرکز را از ما می گیرد.
بعد هم پادکست گوش کردم.
پادکست های قدیمی را بازگوشی کردم.
نکته برداری هم کردم.
کمی در کنار خانواده بودم و با هم گپ و گفت کردیم و چای خوردیم.
بعد هم به اتاق رفتم و کمی در رسانه ها چرخ زدم.
قبل از شروع وبینار یک بستنی خوردم تا سرحال شوم.
به وبینار محبوبم نزدیک شدیم.
وبینار امروز پرسش و پاسخ بود.
دوستان سوال پرسیدند و استاد جواب دوستان را دادند.
امروز آزادنویسی نکردیم.
نه ابتدا و نه در انتها.
من جلسات پرسش و پاسخ را خیلی دوست دارم با اینکه خودم سوال زیادی نمی پرسم ولی از پرسش دوستان و جواب های دقیق استاد استفاده می کنم.
چه قدر کتاب های خوب معرفی شدند.
کار رمان، فلسفه پیاده روی، جهان و تاملات فیلسوف، شیوه ی نظم بندی، وزن شعر بیاموزید، وقتی مینا از خواب بیدار شد، بیست کهن الگوی پیرنگ،چگونه مرور کتاب بنویسیم، انقلاب خواب(زندگیتان را شب به شب متحول کنید)و…
استاد از کتاب فلسفه ی پیاده روی خیلی حرف می زند.
حتما کتاب خوبی است.
کنجکاو شدم که کتاب را بخرم و بخوانم.
دوستی سوال کرد با فرسودگی شغلی چه کنیم؟ استاد گفت واقعا حرفی برای گفتن ندارم.
و اینکه زندگی واقعا سخت شده و تورم زیاد. نمی توانم با سخنان انگیزشی اینکه بخندید و هشت لیوان آب بخورید شما را رام کنم.
شرایط همین است باید پذیرفت، اما نباید ناامید باشید.
او گفت من آدم منفی بافی نیستم و سعی می کنم امیدوار باشم. تاره جامعه را مرده نمی بینم که نشود برای آن کاری کرد.
ممکن است همه چیز درست شود.
بعد از وبینار هم کمی بلند شدم و راه رفتم.
خواهر که آمد خانوادگی با هم رفتیم و بیرون دور زدیم و قیمت وسیله ای که می خواست را گرفتیم.
قیمت ها به حدی بالا رفته که نمی توانی برای خرید اقدام کنی.
امیدوارم همه چیز درست شود.
سالواژه/فصلواژه: حرکت
صبح سر کلاس دستم روی کاغذ لغزید و شروع کردم به نوشتن. استاد درس میداد و من در دنیای ذهنم غوطهور بودم. لذتبخش ترین لحظهی روزم بود. نوشتن دو سه پاراگراف از یک داستان بیسروته ذهنی، لیست کردن چیزهایی که زندگیم را رنگ میزند، قول دادن به خودم برای خرید چیزی که خوشحالم کند. اندیشیدن به ۵۰ سال آینده و تعادل منطقی برقرار کردن برای کمی زیستن.
در تمام این مدت استاد دربارهی تغذیه کمکی کودک صحبت میکرد. خب. حداقل مبحث آنچنان مهمی نبود.
یک کلاس دیگر را مثل آدم گذراندم و کلاس سومم لغو شد.
بعد دو کلاس دیگر داشتم که تصمیم گرفتم غیب کنم. مسکنی خوردم و چند ساعتی خوابیدم. از خواب که برخاستم بالاخره سردردم فروکش کرده بود. بعد چند روز سردرد پیاپی.
عصر با بچهها بازاری رفتیم و برای خودم چند قلم لوازم آرایشی خریدم و سر راه از دکههای شیرینی فروشی توی شهر دونات خریدیم و درکل خوش گذشت.
بازهم بعد مدتها.
امروز قرارم بیشتر بود و آرامشم درونیتر. بیشتر از دیروز و چند روز گذشته.
دلیلش را نمیدانم. به قول یکی از اساتید تا وقتی چیزی در بدن درست کار میکند دستکاریش نکنید.
با زینب برای شام کوکوی اسفناج میپزیم. بیشتر زینب میپزد تا من. دستپخت خودش را بیشتر قبول دارد.
اگر بتوانم و شب را کمی درس بخوانم عالی میشود. پسفردا دوباره شیفتهای زایشگاه شروع میشود و درس خواندن طاقتفرسا تر.
غذا آماده شد و تصمیم دارم کم کم گزارشم را تمام کنم.
فردا وقت بیشتری برای خودم و درسم و کارهام دارم. از این موضوع خرسندم.
قبل بستن گزارشم ولی کمی به حرکت میاندیشم، به فصلواژهی پر ماجرایم. بدون تلاش توی زندگیم جا باز کرد و همه جارا اشغال کرد. من نمیدانستم حرکت خستگی دارد. مثل خورشید که به دنبالش شرم داشت حرکت هم با خود خستگی آورد خروار خروار. با اینحال ولی هنوز مایل حرکتم و نیازمند تجربه. سالها توی ذهنم اینور و آنور رفتم و حرکت کردم. حالا نوبت زندگی بیرونیست. میخواهم تعادل بین حرکت درونی و بیرونی را بیاموزم. شاید اینجوری خستگی راه کمتر شد.
https://t.me/ravaanehh
دخترا چه شکلی هستن؟
پژو پارس
موهاشونو تکون میدن
قشنگن
نازن
توصیف چند تا پسربچه مدرسهای از دختر . گویا توی جنوب پژو پارس نماد عشقورزی یعنی اینقد محبوب و خواستنیه که برای توصیف چیزای دلخواهم میگن شبیه پژو پارسه.
یا اونی که گفت موهاشونو تکون میدن. من تا حالا نشنیده بودم ترکیب ” تکوندن مو”
یه ترکیب دیگه هم شنیدم، لال و هرز که انگار معادل گنگ و گیج هست.
شعر بیتو مهتاب شبی هم خوراک شعریم بود.
باز سحرگاه پلک باز کردم. البته با حجم عظیمی از سردرد که بیمحلی کردم و زدم تو کار قدردانی بابت روز و مراقبه، یوگا و نوشتن.
صبحونه هم تخممرغها تقریبا خام بودن و سر کشیدم و حاضر نشدم باز بندازمشون توی آبجوش.
یه بشقاب پر کاهو با یه خیار و هویج متوسط که غرق آبلیمو شده بود با چند نقطه سس هزار جزیره. چون روغن زیتونم تموم شده.
دو تا باقلوای تپل هم برداشنم تا خلف وعده کنم همراه چند بادوم.
تا مترو با مامان و بابا رفتم و سعم پیادهروز امروز کمتر از هر ردز بود.
باز به ورزش عصر نرسیدم چون حسابی درگیر کار بودم. تازه عصر شیر فلکه نت باز شد و یه سرعت معمولی داشتم. از صبح که قطرهچکون بود.
نشد مطابق نیت روزم پیش برم. ” به خودت اجازه بده، آروم و آهسته پیش بری و عمیقا استراحت کن.
خلاصه نقطه، خط و منحنیهایی که از من جا موند طرح ناتمومی زد اما بیربط نشد.
«خوشبختی چیزی جز آرامش ذهن نیست.»
-مارکوس سیسرو
امروز برگشتم. دانشگاه و تغییر فصل دو هفته مرا مثل ماشینِ خراب در انباری خواباندند.
خوشحالم درس سالمندی را حذف نکردم. سوای کمک برای سالمندِ درونم، استادِ این درس حرفهای جالبی دارد. امروز گفت ما تا همیشه باید اینها را در هر شرایط انجام دهیم:
۱. هر روز کتابی درباره شغلمان بخوانیم.
۲. روزی یک مقاله بخوانیم.
۳. کتابهای علوم دیگر را بخوانیم.
۴. روزی یک فیلم تماشا کنیم.
دلم برای فهرستهایم تنگ شد. وقتی کسی دربارهی زندگی اینطور صحبت میکند، هوسِ زندگی میکنم.
ساعت پنج رسیدم خانه و قهوه درست کردم. پس از دو هفته به نویسندهساز برگشتم. داستان کوتاهی از بوکوفسکی خواندم. هذیان و یادداشت نوشتم. سعی کردم برنامههایم را سامان دهم.
خلاصهی دستاورد امروز:
۱. دستیابی به رسانهی شخصیِ مرتبط با رشتهام از نان شب واجبتر است.
۲. از خودم بیش از توانم انتظار دارم.
۳. باید هرطور شده ارتباطسازی را تمرین کنم.
۴. انتخاب درست، آن چیزی و آن جایی است که آرامش داشته باشم.
https://t.me/Shallwejustbegin
ویلویلی
۱. رفتم بانک و یه کارت جدید گرفتم.
۲. ۱۵ تا برگه لیست کپی کردم برای دفترنمره.
۳. طلق و شیرازه خریدم.
۴. قفس جوجو رو شستم.
۵. لباسای خودم رو جمع و تا کردم و لباسای کثیف جدید رو هم شستم.
۶. بخشی از نویسندهساز رو شرکت کردم.
۷. چالشعر روزانه رو انجام دادم.
۸. بلخره فرهنگ شخصیم رو نوشتم.
۹. وبینار مدار رو شرکت کردم.
۱۰. برای خانواده عصرونه آماده کردم.
۱۱. با دوستم صحبت کردم.
۱۲. مطالب کلاس خصوصی فردا رو آماده کردم.
https://t.me/havirism
در مسیرِ سفر
ساعت ۵:۳۷
چهارراه به چهارراه که رد میشویم، متنفرتر میشوم. هرچهارراه نشانیِ بساطشان دیده میشود. حالم را بهم میزنند.
ساعت ۵:۴۰
آدمهایی که اول صبح نشستهاند و سرشان را گرفتهاند، چه دردی دارند؟
ساعت ۵:۴۲
سنگی را بچهی از گور برخاستهای دیدم که راه میآید بهسمتم.
ساعت ۵:۴۶
انگار وقتی خابم میآید، سلیقهی موسیقی بهتری دارم.
ساعت ۵:۵۲
چراغها یکی یکی خاموش میشوند، نور روز دارد بالا میآید.
ساعت ۱۰:۳۲
بابا تند میرفت. جریمه شدیم. یاد سالها قبل افتادم که شاید هشت نُه ساله بودم و پلیس جلومان را گرفت، گفت ماشین باید بخابد. نشستم به گریه و اینکه روز اول سفر چرا باید اینطور بشود. سرباز، کنار پلیس رفت و گفت جناب سروان بچهشان دارد گریه میکند، اگر میشود فقط جریمه کنید و بروند. پلیس آمد با من حرف زد و گفت ماشین پارکینگ نمیرود ولی حواست به بابا باشد که دیگر از این کارها نکند. از آنروز بهبعد هروقت پلیس جلومان را بگیرد، میگویم بابا من دیگر نمیتوانم گریه و پلیس را منصرف کنم از خاباندن ماشین. حواست را جمع کن.
ساعت ۱۱:۲۷
داریم سعی میکنیم مسیرمان را پیدا کنیم.
ساعت ۱۳:۰۲
رانندهی تریلی که پایش را گذاشته بود بالا و باخیال راحت به رانندگی ادامه میداد، توجهم را جلب کرد.
ساعت ۱۳:۲۰
دراز کشیدهام عقب ماشین. ابرها را نگاه میکنم.
ساعت ۱۴:۳۳
چشم باز کردم. چراغهای تونل بود. کوهها سبز شده بودند. شمال بود.
ساعت ۱۵:۰۹
آمدیم برای ناهار. رستورانی که قبلن کاروانسرا بوده. آهنگی پخش میکنند از چاووشی. یادم میآید مدت زیادی است به او گوش ندادهام. خیلی وقت است از او خوشم نمیآید دیگر.
ساعت ۱۵:۱۳
روی دیوار سرویسبهداشتی نوشته بود: لطفن دستمالکاغذی خود را در سطل. از جملهی بیفعلِ شلختهشان بدم آمد.
ساعت ۱۶:۴۶
درختها همه به یکسو خم شدهاند. باد عجب زورگو است.
ساعت ۱۸:۱۶
برق رفته. نشستهایم در مهتاب. مهتاب قشنگی است. دوستش دارم. نیمهروشنای شب. ترجیه دارم همیشهی شبانهروز همین حالت باشد هوا.
ساعت ۱۹:۴۲
حالم گرفته است. هم برای اینکه در جمع و شلوغی گفتیم و خندیدیم و حالا تنها شدهایم دوباره. دیگر اینکه هنوز نرسیدهایم به مقصد و بهکلاسم نمیرسم از بابت این اتفاق. نگران بدقول شدن و عقب افتادنم.
ساعت ۲۰:۱۲
هنوز نرسیدهایم. استاد جوابم را نداده. دستشویی دارم. سرم درد میکند. بابا انقدر تند میرود در جادههای روستایی، که جای همهچیز در دلم جابهجا شده. حالم دارد بهم میخورد. دلم میخاهد برسم و بروم زیر دوش آب. بعدهم فقط بخابم و بخابم و بخابم.
ساعت ۲۱:۰۰
استاد گفت جلسه را عقب میاندازیم و مشکلی نیست. از حرف زدن و ایموجیهای استفاده شده فهمیده بود استرس دارم. گفت نگران نباش. آرامتر شدم.
ساعت ۲۱:۲۲
یکی از دوستهام برایم عکسی فرستاده. از آن نامههای آخرسال است که یادگاری مینوشتیم برای یکدیگر. عجب تشدیدهایی بهکار بردهام در متن یادگاریام. راستی چه بلایی سر تشدید آمد؟ خیلی وقت بود ندیده بودم او را. فکر کنم اولین و آخرین استفادهام از واژهی خُرَّم، همینجا بوده است.
ساعت ۲۲:۵۸
هرازگاهی از چوبهای سقف صدا میآید. بابا میگوید ذکر میگویند. خوشم میآید از این دلیلآوریها برای هراتفاق. ذوق دارم روزِ اینجا را زودتر ببینم. خنک است هوا. خوشم میآید از خنکی ملوسش. یکی دوتا فکر مزاحمهم دارم. نمیخاهم زیاد بهشان بها بدهم. اگر فکر کنم و بزرگ شوند، سفرم را خراب میکنند. پس با گفتن گور پدرشان، گذر میکنیم از موضوعها.
ساعت ۲۳:۰۳
سعی میکنم بخابم. میخاهم گوشی را بزنم به شارژ که دسترسی را سخت کنم و بخابم زودتر. صدای سگ میآید از اطراف. پر از پنجره است کلبه. فکرهایی که بهسرم میآید را زود رد میکنم بروند. چون چندشب را قرار است اینجا باشیم و نباید خودم را بترسانم.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
جنازهی زندگی روی دستم مانده
از مانیتور اتاق فرمان، در تاریکی و تنهایی لذتبخش، بقیه را زیر نظر میگیرم. لحنشان، ریتم راه رفتنشان، و اینکه چه کلماتی را هنگام شوخی استفاده میکنند و میمیک صورتشان چه شکلی میشود. آدمها را دیدن، دیدن یک داستانِ هنوز نوشته نشده است. حالا که این فرصت را دارم تا نامرئی باشم و ببینمشان، گستاخانهتر بهشان خیره میشوم. بدون ترس. کاش چنین مانیتوری توی خانه داشتم و همه را میدیدم و میشنیدم. تقریبا مثل کاری که شخصیت فیلم قرمز؟ انجام داد. البته او فقط میشنید.
شاید یک داستانی در این باب نوشتم. آدمی که بیست چهار ساعته مینشیند جلوی مانیتور.
داستانها، داستانها چقدر همهجا هستند. توی ماشین، یاد قصهی فرزان افتادم؛ فروشندهی کافهی آن روزش، دختری بود ساده. وقتی یک مشتری گفت: « مگه شما چقدر حقوق میگیرید که تازه بخواید توی حساب و کتاب وسواس به خرج بدید؟» دختر جواب داد: «دوازده و خوردهای میگیرم.» او واقعا حقوقش را گفت. به همین سادگی. از همین قصه، قصهی دیگر در میآورم. پسری که عاشق همان دختر میشود و از او میخواهد سادگی را یادش دهد.
تا مقصدم که تالار هنر باشد، این داستان را پر و بال میدهم. چقدر وقتی همهچیز را داستان میبینم زندگی جالبتر میشود و…چند لحظه..
خانم معقولی کارگردان داد زد: «ریحانه جانم…یه تست صدا به ما میدی؟» نریشن را پخش کردم. بعد به خودم گفتم ببین چقدر خوب باهات حرف میزند. اما لحنش…
خب، مدیرصحنگی اجرا، تمام شد. یک آقایی توی اتاق فرمان کنارم نشسته و سرش توی گوشیاست. رابطهی جالبی با هم داریم. هیچکدام اسم هم را نمیدانیم، حتی به هم سلام هم نمیکنیم. نگاهم که هیچ. فوقش سری برای هم تکان میدهیم. میآید که مراقب اتاق فرمان باشد به گمانم. بعضی مواقع میفراموشم وسایلم را از اتاق فرمان بردارم، او میآورد و میدهدش به من. نگاهش هم همیشه پایین است، چه محجوب. صاف نمیایستد. به خودم میگویم، عشق میتواند چنین داستانی هم داشته باشد. میخندم. بیشتر از اینکه عشق را دوست داشته باشم، داستانپردازی درموردش را میپرستم. داستانپردازی را میپرستم؛ دربارهی همهچیز و همهکس و همهجا و همهوقت.
دستهام عرق کرده. استرس چه کوفتی است دیگر؟ آقای الماسی میگفت، استرستان را در آغوش بگیرید و ببوسیدشان. میکوشم این کار را بکنم اما…دشوار است خب.
میآیم خانه. آفتابگردانم پلاسیدهتر شده. توی دفترچهی «وِردهایی برای زندگی» مینویسم: هرگز گل طبیعی نخر. کسی هم اگر به تو هدیه داد، بسپر دست کسی که میدانی جنازهی گل روی دستش نمیماند.
کاش برای زندگی هم میشد این کارا کرد. سپرد دست کسی که جنازهی زندگی روی دستش نمیماند.
– چند صفحه خواندم از «جستارهایی اندر مصائب نوشتن».
– نصف فایل دوستم را مشابهیابی کردم. هنوز نصف دیگر مانده.
– ۶۰۰ کلمه آزادنویسی انجام دادم.
– در نیمهٔ دوم وبینار نویسندهساز حضور داشتم.
– کمی پیادهروی کردم.
https://t.me/zahrahabibi9626
۱. شاید اصلا نخوابیدم که انقدر بیدار، بیدار شدم.
۲. ترکیبرنگ عجیبی به لباسم دادم.
۳. امروز کمتر سردم بود.
۳. پرحرفتر از دیروز بودم، خستهام کرد.
۴. تا دیر وقت سرکار بودم و وقتی به خانه برگشتم حوصله هیچکس و هیچکاری نداشتم حتی حوصله نور چراغ هم نداشتم. خودم را برای چند دقیقه در تاریکی کامل اتاقم به گریه انداختم بعد شروع کردم به سریال دیدن. تا به همین الان.
۵. جواب پیامهای دوستم را که بنویسم میخوابم.
سالواژه: شوق زندگی
ساعت ۶:۳۰ صبح بیدار شدم. مدیتیشن جدید انجام دادم. توجه به قسمتهای مختلف بدن که از سر تا نوک پا انجام میشه. هزاران بار پرت شدم در افکارم و دوباره برگشتم. هنوز نمیداند که کوتاهبیا نیستم.
تمرینات بالاتنه داشتم. قفسه سینه و اینها. سعی کردم تعداد ستها را کم نکنم و مطابق برنامه پیش بروم. گرمِ ورزش بودم که خانمی به سمتم آمد و گفت از خاندن مطالب کانالم لذت میبرد و تشکر کرد. ذوق کردم. دوست داشتم بغلش کنم. میدانم که هنوز اول راهم و باید کلی یاد بگیرم ولی همین محبتها خیلی برایم دلگرمکننده است.
ساعت ۱۰:۳۰ خانه بودم. با خاهرزادهها رفتیم توی حیاط. تابشان دادم و کتاب خاندم. رقصیدیم و دختر کفشدوزکی دیدیم. خبر رسید مهمان داریم. خاهر و خاهرزادههایم از مشهد میآیند. تمیزکاری شروع شد تا غروب. کلی هم توی صف نانوایی ماندم و همانجا شروع کردم به نوشتن رخدادک.
پریود شدم. عصبیام. صورتم ملتهب شده و باید تا فردا کاری تحویل دهم و نمیدانم چه میشود. از آن دو نفر هنوز متنفرم و میدانم مردنشان هم تاثیری در حالم نمیگذارد. با او صحبت نکردم و نگرانم که با صحبتهایم به او عذاب وجدان بیشتر دهم. حالا اگر وجدان درد بگیرد چه میشود؟
راستی امروز دوباره به خودم گفتم: «عمرن اگه این یکی رو بتونی انجام بدی.» دلم هُری ریخت ولی همزمان مشغول انجام آن کار شدم. میخاهم رویش را کم کنم.
کلاس اول را نرفتم. باز کتاب برتری خفیف. ادامهی فصل ۴ را تمام کردم و بعد فصل ۵ را. این کتاب تو را به خیلی از کتابهای توسعهی فردی وصل میکند. و ادعا میکند راهنمای استفادهی بهتر از آنهاست. فصل ۵ دربارهی دانستن بود. که اراده روزی تمام میشود. مسئله آگاهی است و گذر زمان. برتری خفیف با چشم بصیرت فقط دیده میشود. با چشم معمولی چیزی نمیبینیم و ناامید میشویم. پس دنبال دیدن نباشیم. اما اینطور هم نیست که خیلی زیاد طول بکشد. شاید فقط ۵ سال. زمان خیلی سریعتر از چیزی که فکر میکنیم میگذرد معمولا.
کلاس دوم را رفتم و گوش دادم. بحث از MASLD بود یا همان کبد چرب. استادش مثل همه از روی اسلایدها روخوانی نکرد. میگفت خودش وقتی دانشجو بوده درس نمیخوانده. چون درک میکرد روی کیسی از بیماری واقعی همهچیز را توضیح داد. کلاس بیشتر کارگاهی بود.
بعد یک قسمت هم از The Owl House دیدم.
تو اتوبوس یک فصل از سقوط خواندم. کتاب آرامبخشیست. شخصیت اصلی اعتراف کرد که همیشه صادق نبوده.
وبینار نویسندهساز را هم بودم. کلی کتاب جدید به لیست کتابها افزودم.
بعدش گیتار تمرین کردم. دارم بهتر میشوم. فکر کنم کارهایی مثل ساز زدن یا ورزش اعتمادبهنفس را بیشتر میکنند. چون مخچه یکجورهایی آموزشپذیرتر است. نه مثل آیکیو که بعد ۱۷ سالگی دیگر رشد نمیکند. تنها میتوانی باهاش کنار بیایی. خوب یا بد.
سریال Dark را هم آغازیدم. ساخت کشور آلمان. به اندازهی From ترسناک یا اعتیادآور نیست. اما عمیقتر است و پیچیدهتر. پیچیدهی خوب.
سالواژهام: ریلگذاری
میزان قابل توجهی صبر در وجودم مانده است که بتوانم ادامه دهم.
صفحات صبحگاهی را که مینویسم، مرتب نام خودم را میشنوم. همسرم چندین بار صدایم میزند. صبحانه را برایش آماده میکنم و به نوشتن ادامه میدهم.
۱۵ صفحه از بوف کور را میخوانم. نمیدانم چرا هر کتابی را که بازخوانی میکنم، انگار بار اول است میخوانم. دچار زوال عقل شدهام یا بالغ شدهام و با دید دیگری کتاب را مینگرم؟
بدجوری امروز دلم یک اتفاق هیجانانگیز میخواهد، اما همه چیز راکد، تکراری و بیمزه است. لباس ورزشی دخترم را لکهگیری میکنم. حمام را میشویم و بعد دوش میگیرم. خواستهام را زیر آب میگیرم و میگذارم از وجودم خارج شود.
فیلم final destination 5 را میبینم و ناهار میخورم. دیدن چنین فیلمی همراه با ناهار، چنان تناسبی ندارد، ولی فیلم دارد از تلویزیون پخش میشود و من دلم نمیخواهد بیسر و صدا ناهار بخورم.
میخواهم فیلم tenet را ببینم که بدنم تمایل بیشتری به استراحت نشان میدهد. پس فیلم را روی ضبط میگذارم. هیچ وقت نشد این فیلم را درست ببینم.
حدود یک ربع دراز میکشم و بعد میروم پیادهروی. میخواهم به اطرافم متمرکز باشم، اما ذهنم درگیر کلاسهای دخترم میشود و مایحتاج خانه.
موقع برگشتن به آسمان نگاه میکنم. خورشید آخرین زورهایش را میزند. از لابهلای درختان میبینمش. چشمم به سایههایی میافتد که بیشتر میشوند و من در خنکی آنها راه میروم. به کافینت سر میزنم تا برگهای را که دخترم خواسته است، پرینت بگیرم. بعد هم خودم را به یک قهوه مهمان میکنم و مینویسم و مینویسم. نمیدانم چرا قهوهها مزهٔ گذشته را نمیدهند. مزهٔ آن زمانی که قهوهخوردن مُد نبود و من قهوه را به چای ترجیح میدادم. شاید هم هیچچیز مزهٔ گذشته را نمیدهد. اصلاً چرا باید آن مزه را بدهد؟ مگر دنیا در حال تغییر نیست؟ مگر همین تغییر، زندگی را زیباتر نمیکند و از کسالت آن نمیکاهد؟
به خانه نرسیده، دوباره بیرون میروم. همسرم میخواهد از حسابی که به همراهبانک متصل نیست، برایش کارت به کارت کنم. توی کوچه در یک سمند نوکمدادی دختر و پسری را میبینم که روبوسی میکنند. یادم به دورهٔ خودم و همسالان ما افتاد. ما اگر از کنار یک جنس مخالف هم رد میشدیم و چشممان به او میافتاد، باید به هزار مأمور پاسخ میدادیم که چه نسبتی با هم داریم.
در وبینار نویسندهساز شرکت میکنم.
در گروهی که یکی از همسفران مدرسه نویسندگی تشکیل داده است، عضو میشوم.
شام میپزم، آن هم با عشق. میدانم دخترم میآید و میگوید: «من این غذا را دوست ندارم» و چیزی در درونم فرو میریزد. مهم نیست، ادامه میدهم. همهٔ زنان و مادران تاریخ دوام آوردهاند. بعضی وقتها فکر میکنم چقدر پوست کلفتم من. بعد از آن برادری که همهٔ دین و دنیایم بود، چطور توانستم سرپا بایستم؟
تعجبی ندارد، آدمِ زنده باید زندگی کند.
کارهای خانه که دست از سرم برمیدارند، به سراغ ورزش میروم. زانوهایم دیگر دارند فریاد میزنند. کمی حرکات یوگا انجام میدهم.
دو تا داستانک مینویسم، اما منتشر نمیکنم.
https://t.me/bargmoments
سال واژه: ساده
با صدای مجری که از دانشآموزها میخاست بروند جایزهشان را بگیرند، بیدار شدم. میخاستم بروم به مجری بگویم جایزهای هم به من بدهید. آخر اسم من هم زینب است. این بیانصافی است که فقط به آنها جایزه بدهید، به منی که با صدای آهنگتان خاب از سرم پریده ندهید.
آخه گناه ما چیست که خانهمان چسبیده است به مدرسه؟ یادم میآید موقعی که به دبستان میرفتم، مدرسهمان توی کوچهای میان خانهها بود. به ما میگفتند زیاد سروصدا نکنید، همسایهها گناه دارند. اما الان نه تنها هیچ تذکری نیست، تازه خود ناظم با آن بلندگویش به تنهایی میتواند آدم را دیوانه کند.
هنوز تا شروع شدن کلاسم وقت داشتم، پس شروع به نوشتن کردم. صفحات تندتند پر شدهاند از هرچه فحشی که بلد بودم یا نبودم. اشتها هم نداشتم، پس فقط چایی و کوکی خوردم و آماده شدم بروم دانشگاه.
از مادر خاستم از شیطنتهای بچگیام بگوید، که آن هم کم نگذاشت. قشنگ از خرابکاریهایم گفت. دیواری که از دستم سالم نمانده بود و رویش نقاشی کشیده بودم، یا از معلم پیشدبستانی که گفته بود قیچیکاری تمرین کنید و من روی موهایم اجرا کردم. اینقدر گفت که اصلن نفهمیدم زمان چطور گذشت. پدر جلوی در منتظرم است. حال و حوصلهی اسنپ را نداشتم.
توی وبینار، پرسش و پاسخ بود. کتابهایی با موضوعات متنوع توی سبدم گذاشتم. دیدن باده جان برایم انگیزهای برای ادامه دادن شد و چه خوب از گیجیِ شروع کار گفت.
بعد از آن هم فیلمی دیدم، توی نوشتهها پرسهای زدم.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
بالاخره لب تاپم اومد. درست شده دیگه. میتونم وبینار بذارم با کیفیت تصویر. حالا باید برم سراغ میکروفن. شاید امشب یکی خوبش رو خریدم بالاخره نیازه دیگه. دلم یه کتابخونه بزرگ هم میخاد. اونم شاید امشب بخرم. دلم یه بنز اس ۵۰۰هم میخاد ولی خب اونو نمیتونم امشب بخرم. پس میرم سراغ اون چیزهایی که نزدیکترند به رسیدن. مثل آرزوها. آرزوها هم وقتی خیلی بلند بالا باشند دیگه انگیزه نداریم براشون تلاش کنیم.
امروز همه وقتم تو تمرینهای کلاس شعر بود خیلی کار بود. همهش هم انجام ندادم. موند برای فردا.
کوبکوب، غرغر پاهای خواب آلود.
شلپشلپ، آب سرد به صورت هجوم.
قُلپقُلپ، چای کمرنگ.
ملچملوچ، جویدن نان و پنیرک.
هیسهیس، آرام بپوش دیگران خوابیدهاند.
خشخش، سلام به برگهای زرد شده.
تقتق، کلاس اول، فلسفه شروع شده.
پوفپوف، گرمای شدید و سوختن.
جیکجیک، آزادانه نوشتن.
هومهوم، فرهنگوارهی خلاق.
شرشر، جریان منو دوست جان.
پچپچ، گفت و شنودها.
قاهقاه، خندیدنها.
تیکتاک، زمان رفت، آرام و بیصدا.
فوتفوت، باد خنک.
تلقتلق، کنارهم قدم زدن.
خرچخرچ، شام، قرمه سبزی خوردن.
هرهر، پای فیلم کمدی نشستن.
چکچک، قطرهقطره واژه جمع کردن.
جیرجیر، جیرجیرکها آمدهاند.
هوهو، باد و پنجره.
دینگدینگ، خواب به صدا درآمده.
حلزون نزدیک بود گزارش نیک-ننوشته روزم را تمام کنم.
☆ «مسخ» کافکا را به جا آوردم و سوسکی که قهرمان داستان بود، زیر تختم پناه گرفته. یاد گرفتم که دنیا از زاویه دید یک سوسک چطور است و این جاندار باید چه سکنات و رفتارهایی داشته باشد. سیر تحول شخصیت انسان به ناانسان هم قابل ملاحظه بود.
☆ چند تا ایده رگبار شد که فعلا در ایدهدانیام پرسه میزنند. در حال حاضر حوصلهی نوشتن چیزی جز این صفحهی نیک نیست. بیشتر میخانم.
☆ سپاسگزار بودنم.
کاشکی قدرت ویرایش داشتم
قبل از انتشار
😁😁😁🥴🥴🥴
«ماهپسند»
روزواژهی من بود.
حلزون بیست و دوم مهر چه بیچاره و گوریدهست.
هنوز عینک مطالعهی من به دستم نرسیده.
چشمانم چاقاغوری شده بسکه ریزش کردم که بخوانم و بنویسم.
دیروز و امروز ، دچارم به آنفولانزا،
همانی که مردم اینروزها مبتلایند.
منتها، عین همین دو روز، سبزی پاککردم و آشپزی کردم.
پیادهروی کردم امروز .
نویسندهساز بودم.
باید چند تایی کتاب بخرم.
بعد از پیادهروی، دکتر و دوا داشتم که رود بروند این آبریزش و سرفه و تب.
فعلهای ساده را خواندم و عاشقشان شدم.
باید از. شان بنویسم شاید در نوشتن و گفتند مؤثر افتد.
اینجا تشریف بیاورید.👇🏻
https://t.me/ghesehaye_shokouh
– اولین صفحات صبحگاهی را ۱۵ مرداد ۱۳۹۵ نوشتم و اگر بخواهم بدبینانه بگویم تا کنون نودوپنج درصد روزها را نوشتهام. بعد از یک دهه، هنوز هم خیلی روزها آنقدر احساساتم متلاطم هستند که از نوشتن طفره میروم. ذهن و بدنم هر کاری میکنند تا مرا منصرف کنند و من به عنوان یک ناظر بیرونی که به این بهانهتراشیها واقفم به زحمت دست خودم را میگیرم و پای دفتر مینشانم. دیگر میدانم نوشتن قرار نیست ساده شود و اصلن دلیل تازگی همیشگیاش هم همین است؛ اینکه همیشه چیزی دارد که هنوز ندیدهای، فقط باید صبور باشی.
– آدمهای برونگرا در کنار افراد درونگرا عشق میکنند چون هرقدر که توان دارند خودشان را ابراز میکنند، اما درونگراها در این شرایط واقعن از رمق میافتند. منی که میتوانم تا مشهد با همسفرم حتی یک کلمه حرف نزنم و بارها پیش آمده که مثلن دو روز در قطار بودهام یا ساعتها در اتوبوس و ماشین اما هیچ حرفی نزدهام و اصلن هم احساس نکردهام که مسیر کسلکننده شده است، وقتی سفری درونشهری با یک برونگرا میروم کوپن چند سالم مصرف میشود. کاش یک نفر به آنها بگوید که ما نیازی به دانستن همه چیز در مورد شما نداریم، بعضی چیزها را هم برای خودتان نگه دارید یا دستکم آهسته خرج کنید. من که خیلی زیرپوستی این آدمها را حذف یا تاحدممکن کمرنگ میکنم. دیگر خود دانند.
– میکوشیم از زمان باقیمانده نهایت بهره را ببریم.
– وقتِ نویسندهساز بالای نردبان بودم و تابلو را نصب میکردم، بعد هم درگیر حواشی دیگری شدم. خیلی امید دارم به اینکه بهزودی از درگیریها رها شوم و با تمرکز در وبینارها حاضر باشم.
– تابلو خیلی قشنگ شده بود، اصلن تصور نمیکردم اینقدر خوب از کار درآید. قربان صورت قشنگت بروم. (چه حیف واقعن، چه حیف، حیف از همه چیز. حیف و درد.)
– پروردگارا، لطف شماست که اجازه میدهی نامت را بر زبان آوریم، وگرنه من دیدهام سیاهی روزهایی را که بینام شما میگذرند. نامت را از ما دریغ مکن؛ بگذار هر قدم را با نام شما برداریم و هر نفس را با نام شما بکشیم. بگذار هر آنچه میخریم به نام شما بخریم و هر آنچه میفروشیم به نام شما بفروشیم. بگذار این دل ترسوی ما را نام شما آرام گرداند، چرا که هیچ اسمی بالاتر از اسم شما نیست.
– الهی شکرت…
اول از همه به پیادهروی میروم.
بعد صفحات صبحگاهی را مینویسم.
باز هم پرسش همیشگی؛ ناهار چی درست کنم. با اکراه به یخچال سری میزنم. با گوشت و گلکلم میشود کلمپلو درست کرد.
دادخواست مطالبهی مهریه را ویرایش میکنم.
چند صفحه «چنین گفت زرتشت» میخوانم.
جلسهی تمرینجا شرکت میکنم. نوشتهی دوستان برایم کلاس درس است و نکتههایی که استاد گوشزد میکند.
خواب نیمروزی میچسبد. به محض بیدار شدن یک صفحه مینویسم.
یادم میآید باید گوشت و مرغها را بستهبندی و در فریزر جاسازی کنم.
از پوست کندن بادمجان متنفرم. دستکش میپوشم و یکییکی پوستشان را میکَنَم.
وبینار امروز پرسش و پاسخ بود. مثل همیشه مفید بود. استاد پیشنهاد داد با دوستان گروه تشکیل دهیم. البته من این کار را سال قبل انجام دادم و گروه ما یازده-دوازده نفر است که با هم برنامهی همنویسی داریم.
پس از وبینار «سنگی بر گوری» جلال را شروع کردم. یکنفس چهل صفحه خواندم.
و اشعاری از نصرت رحمانی.
پست کانالم را منتشر کردم.
برنامههای فردا را در دفترم یادداشت میکنم.
https://t.me/sorayaahmadiani
☘️چهارشنبه ۱۴۰۵/۷/۲۲
ساعتی پس از طلوع آفتاب از بند خواب رَستم. برای اینکه پریشانی افکار را از سر بیرون کنم، به صفحهی سفید کاغذ خیره شدم. قلم را که سُر دادم، تمام افکار واهی از دریچهی مغزم سرریز شد روی کاغذ.
نیمچهصبحانهای خوردم. قدری میوه و یک فلاسک آبجوش و دارچین برداشتم. به سمت پارک راه افتادم. پیادهروی جانانهای کردم به تلافیِ غیبت دیروزم. در پیادهروی گفتوگویی درونی شکل گرفت. میان من با خودم. ایدههایی در سر پروراندم. از جمله ایجاد پوشهی «باورهای من» در ذهن دومم. دمی نشستم در آلاچیق. ایدهها را روی کاغذ نوشتم. میوه خوردم. آسوده و رها چشم دوختم به اطراف. دوقلوی سهچهارسالهای را دیدم که همراه مادرشان به پارک آمده بودند. مادر، پیادهروی میکرد و کودکان، بهدنبالش مشغول بازی بودند. یکی از دوقلوها بازیگوش بود. از دیوار راست بالا میرفت. دیگری اما آرام بود و غرقِ تماشای دوروبر. به هر چیزی که میرسید میایستاد. خوب نگاهش میکرد و با دست لمسش. مرغ خیالم لحظهای به پرواز درآمد. پسرک را در هیبت مخترعی دیدم با موهای فر و ژولیدهپولیده که روپوشی سفید بر تن و عینکی ته استکانی بر صورت دارد و سخت درگیرِ آزمایش و اکتشاف است. لحظهای بعد با صدای گریهی کودک به خود آمدم. طفلک از اینکه از مادرش دورافتاده هراسان میشود و گریهکنان بهدنبال مادر میدود. مادر او را در آغوش کشید. نازونوازشش کرد. کودک که از مهر مادر سرشار شد، پشت سر او راه افتاد و باز به دنیای اطرافش خیره و کنجکاو بود.
از پارک میروم کتابخانه. در راه مرد جوانی را میبینم که ورودی پارک ایستاده و سیگار میکشد. از کنارش که رد میشوم نفس را در سینه حبس میکنم تا دود سیگارش به گلو و سینهام هجوم نیاورد.
به کتابخانه که میرسم یکراست میروم سمت قفسهی کتابهای داستانی: ۳فا۸
آن گوشهموشهها، لابهلای کتابها، نام بیژن نجدی روی کتابی باریک به چشمم میخورد. کتاب را بیرون میکشم. داستانهای ناتمام. پیشتر از بیژن نجدی یوزپلنگانش را خواندهام و نثر زیبایش که جزئینگاری از ویژگیهای آن است، به دلم نشسته. کتاب را به امانت میگیرم. در سالن مطالعه شروع به خواندن میکنم. چنان غرق میشوم در داستان که زمان از دستم در میرود. نگاهی به گوشیام میاندازم. ساعت ۱۳:۲۰ دقیقه را نشان میدهد. درست دو ساعت و بیست دقیقه است که میخکوب شدهام روی صندلی و خیره به داستان! دست بردم گوشهی میز تا از فلاسکم قدری آب بنوشم. دستم خالی برگشت. نگاه انداختم. فلاسکی در کار نبود. به ذهنم آمد در قفسهی کتابها جایش گذاشتهام. رفتم راهروی ۳فا۸ قفسهها را یکی یکی دیدم. خبری از فلاسک نبود. همینکه به سمت کتابدار میرفتم تا از او بپرسم، چشمم به میز کامپیوتر افتاد. فلاسکم را موقع سرچ آنجا جاگذاشته بودم و هیچ حواسم نبود!
رسیدم به خانه. ناهار و کمی استراحت. ولو میشوم روی تختم. سری میزنم به صفحهی گزارش نیک. گزارش استاد و برخی دوستان را میخوانم.
از پنداشتههای استاد میخوانم: «آنکه مینویسد کاشف شیوههای بهتر زیستن است.»
پلکهایم سنگین و چشمهایم نیمهبسته شد. از جا پریدم. یک تکه شکلات تلخ به دهان گذاشتم. از خوردنش لذت میبرم؛ چون خواب از چشمانم ربود تا به خواندن ادامه دهم.
در پرسهزنیهای روزانهام در مدرسهی نویسندگی، چگونه بیشتر کتاب بخوانیم را از نظر میگذرانم. راهکارها و ایدههای جالبی ارائه شده. ازجمله ایجاد گروه و باشگاه کتابخوانی. جالبتر آنکه امروز استاد همین ایدهی ساختن گروه را در وبینار نویسندهساز هم مطرح کرد.
دلم نانکشمشی میخواهد. از جایم بلند میشوم. خمیرش را درست میکنم. تا خمیر وَر بیاید، فصلی از کتاب از دریچهی حواس پنجگانه را پیش میبرم.
دقایقی مانده تا آغاز وبینار نویسندهساز، خمیرِ ورآمده را پهن میکنم درون قالب، رویش زردهی تخممرغ میمالم. کنجد میپاشم. توی فر میگذارم.
در وبینار نویسندهساز حظّ وافری بردم. روز، روزِ پرسشوپاسخ بود. از سؤالهای همسفرانم و پاسخهای مفصل و دقیقِ استاد بسیار آموختم. با یکعالمه کتاب ناب و درخشان آشنا شدم.
🌱آن چیز که در جُستن آنی، آنی.🌱
شب خوش😊
_ نگارش صفحات صبحگاهی
_ پیاده روی روزانه تک و تنها در بوستان محله، هوا عالی و بوی پاییز آمده است،از این فضای سبز و ابزار ورزشی در پارک محله ما کسی استفاده نمی کند، گویا همه قهرند با پیاده روی صبحگاهی.
_ رفتن به شرکت کار زیادبود خسته شدم، دیر آمدم منزل بیخیال. شام مرغ و پلو با زرشک پختم. جاتون سبز
مولانا گفت:
«امروز روز شادی و امسال سال گل
نیکوست حال ما که نکو باد حال گل»
و گزارش نیک ۱۵۵ چه زود خوابید
بیست و دوی هفت سال پنج:
چشمهایم باز نشده بود، شعری در پس ذهنم میرقصید. نه بیدار بودم، نه خواب. خواب به تنم آویخته بود. از آن دنیا نکنده بودم، اما میدانستم دارم دور میشوم. میترسیدم چشمانم را باز کنم و یادم نماند، شعر. فشار مجالم نداد، شتابیدم سمت دستشویی. بیچراغ. شعر داشت از من بیرون میزد،اما بدن، مثانهی خودش را داشت. آزاد که شدم یادم آمد.
داشتم این شعر را میخواندم:
«آنگاه کویر مشکل را از فاصله ساخت
آغاز مرغ بود
آغاز بال پایدار
و مرغ اول جهان…»
کلمهها را در خواب میخواندم و در بیداری، تکهتکه از حافظه بیرون میکشیدم. ته جیب حافظهام را گشتم، برای چیزی که نمیدانستم هست یا نه. «مرغ اول جهان» از کیست؟ نبود. بیصبرانه (رجوع شود به مبحث وبینار دیروز) در گوگل گشتی زدم. رویایی. شعرهای رویایی.
دلم شعر خواست. پس رفتم سراغ دورهی سوم شعر خودمان. همانجا بود که این نطفهی دلسپاری به شعر بسته شد. هرچند من آن روزها مسخرِ قرصهای افسردگی بودم. تسخیرشده. قرصها در من نشسته بودند و خور و خوابم را تعیین میکردند و من تماشا میکردم. پلکهایم سنگینتر از آن بودند که باز بمانند، من هم تلاشی نمیکردم. سنگینی را میپذیرفتم. من از آن زندان مأمن ساخته بودم و دنبال در نمیگشتم. قرصها ساعتهای عمر را میخوردند و من در اختیارشان میگذاشتم، نوش جانشان. آنها در ازای عمر، به من فراموشی دادند. نه تمرین. نه حضور در کلاس. نه حتی ساعتها بلند شدن. سیاهترین روزها. نور هم مزاحم بود. آدم وقتی نمیتواند از سیاهچالی که ساخته بیرون بیاید، از نور هم میترسد. نور یعنی دیده شدن. و دیده شدن یعنی کسی ممکن است بپرسد: «تو چرا اینطوری شدی؟» و تو جوابی نداشته باشی. من جوابی نداشتم. فقط میخوابیدم. و بیدار که میشدم، نمیدانستم دیروز چه کردهام، و نمیدانستم فردا چه باید بکنم. فقط یک حال بود، مثل مه. رفت که رفت، ماند که ماند.
اما از آن زمان، اسم رویایی ماند در گوشم و نرفت.
تا دفتر که رسیدم، دوره با من بود. بعدش همان کار و بار و حساب و کتابهای همیشگی تا ساعت شش. اعداد برای من زبانیست که کسی یادم نداده. از بچگی همین بودم؛ عاشق اعداد بیتعارف و صراحتشان.
بعد کار، باشگاه.دور تا دور آینههایی که هرچه هست را نشان میدهند. من که نمیبینم. من با ذهن به راه میافتم. نمیایستد و میتازد به جاهایی که نباید.
پیاده برگشتم. رویاییِ دیگری آمد. از «لبریختهها». این را همیشه با خودم زمزمه میکنم، به خصوص وقتی سرگردانم:
«جای جنون جهان کجاست
در باد که راه را آیینه کرده بود
و گمراهیی بلندِ آبی را با خود مضاعف میکرد
در پارهسنگها که تکان میخوردند
هربار او به تکان میافتاد
و پارهسنگ تکان میخورد
تا در کنارِ عقل تو
در باد میمانم
جای جنون جهان را میدانم»
«جای جنون جهان را میدانم.»
هشت و نیم رسیدم. نیمرو و سالاد. شام را میخورم برای خوابیدن. برای آنکه کاری نماند. برای آنکه لازم نباشد برخیزم، حرکت کنم، جز توالت. آن هم سر اجبار .
لپتاپ را باز میکنم. شاهین جان امروز از دوریِ از انزوا گفته در روزگار امروز ما. از اینکه در گروه بودن این روزها نجاتمان میدهد. از فلسفهورزی و کتاب فلسفهی پیادهروی. تاکید کرده، که به شیوهی اندیشیدن فکر کنیم.
امشب شعریام، نه شاعر. و شاعرها یکی پس از دیگری امشب صدایم میزنند. محمد مختاری:
«زمان شکافته ست و نشت کرده است
غبار و سایههای نخنما و سرداریهای بیدخورده.
خط غباری بر پوست آهو
و شلههای رنگ و رو رفته
و چهرههای فرسوده در قابهای کهنه
که از کنارشان
بیتاب گذشته بودیم
و از درونمان اکنون سر بر میآورند
تا ما را در قابی میخکوب کنند.»
و بعد، اسماعیل خویی، و من این شعر را انتخاب میکنم که بلند بلند بخوانم ، بارها. بار ها:
«فوّاره
آبشارِ خودافشانی از تبارِ سرودن بودهام؛
و، ماندگار و فرّار،
چون انفجاری از شعر،
آمیختهی نبودن و بودن بودهام.
و رفتنم هماره به خود بازآمدن…
و پرسشی ندارم و دلشورهای
کاین آستانِ پایان است
یا عنفوانِ آغاز.
شاید فقط به دریا نیست:
شاید که آبِ ناب
در خاکِ پاک
نیز
به آرامش میرسد؟
بیهوده نیست که خوابم میآید.
باید کمی بخوابم،
تا،
دیگر بار،
از دلِ خود
سر برآورم.»
و همین کافی بود. فقط باید بگذارم کلمهها از روی من رد شوند. نسیمش که به صورتم میخورد ، مرا به خودم برمیگرداند.
چند قدم فاصله داریم تا رستگاری؟
گرفتهام و هیچچیز سرحالم نمیکند. فیلم میبینم. قصهی داوود و قمری. شاید به وجد آمدم. از آنهایی نیست که همیشه ترجیحشان میدادم. هیجانانگیز نیست. دنیا را نجات نمیدهد. معمایی در کار نیست. خبری از ماجراجویی نیست. شخصیتهای داستان کم است. داستان زندگی یک آدم معمولیست. با گیر و گرفتاریهای خاص خودش. دوستش دارم اما. تغییراتی را حس میکنم در سلیقه و نگاهم. داوود یک صدابردار است. لنگ صدای قمریست. شاید هم یاکریم. وگرنه رئیسش چِکش را پاس نمیکند. نظرم عوض شد دربارهی صدابرداری و کار در پشت صحنه. کرک و پرم ریخت. هر کاری چالشهای خودش را دارد. فراموشکارم بس. در فرصتی مناسب دوباره خاهمش دید. وبینار شروع میشود. استاد میرود سر اصل مطلب. با شعر شروع میشود و با خاطره و سبک هندی و صحبت یکی از بچهها به پایان میرسد. من اما به تو فکر میکنم. چرا اینقدر فرق داریم؟ حتا در بدیهیترین و غریزیترین چیزها که شاشیدن است. این دیدگاه من نیست، دیدگاه جامعه است. که مولفههایی چون جنسیت و فرهنگ و دین بسیار تاثیرگذار بودهاند رویش. شاشیدن برای تو امریست بسیار بدیهی و عادی، برای من اما تابوست. شرم است، حیاست، لکهی ننگ است. میخاهم از دریچهی انسانیت به یکدیگر نگاه کنیم. میخاهم تو را موجودی که افسارش دست غریزه است نبینم و تو هم مرا مشتی برآمدگی و فرورفتگی ندانی. میتوانی؟ میتوانم؟
#گزارش_نیک
https://t.me/Mohammadfaty2
گزارش نیک ۱۵۵فرح
برای کانال فرحنامه امروز مطالبی ویرایش کردم و مطالبی از گوگل جستوجو کردم.
ناهار غذای ترکمنی چکدرمه را که درسفر هفته پیش خورده بودم را درست کردم.
استراحت بعد ازظهر، از صبح احساس کردم ممکنه بدن دردم شروع سرماخوردگی باشه قرص خوردم، حس خواب آلودگی داشتم. تا اول وبینار خوابیدم.
شرکت در وبینار نویسندهساز شاهین کلانتری:
خوابم برده بوده ، زنگ موبایل را بسته بودم ۵:۱۱ دقیقه پریدم و در وبینار شرکت کردم.
استاد شاهین از دفتر شعر “زنگلوله و اسب” اثر منصور مُلمُلی شعر خواند.
(که بعدن شنیدم.) بعد پرسش و پاسخ بود و در مورد کتاب کودک استاد شاهین حرف زد، بعد شعر و از دیوان شعرها، سبک هندی ، سبک اصفهانی مکتب هندی. معرفی کتاب های مختلف برای نوشتن و هر روز نوشتن. امروز آزاد نویسی نداشتیم. استاد پیشنهاد کرد که گروه بسازیم. منم موافقم.
دیدن فیلم و سریال کرهای ، که داستان سریالهای کرهای برام جالبه.
برنامه اخرشب تا خواب خواندن گزارش نیک دوستان و تلگرام دوستان و رمانی که درست خواندن دارم. و حتمن رو نویسی ، آن شالله شده یک خط.
نقاشی حلزون را هنوز ندیدهام. باید به اونم فکر کنم.
حلزون در راه هست کجا می خواد بره هنوز معلوم نیست اما در فضای بین راهی در سفر است.
جمله هم گزارش نیک :
تخیل، دیوانهای است که در طبقهی بالای ما زندگی میکند.» (فرانسوا ساگال)
نامهات بوی “ با دست پس میزدی و با پا پیش میکشیدی” میداد. ( از تمرین تتر و عنوان نویسی کلاس شعر دوره ۱۴)
احساس میکردم یکی دو روز است ننوشتهام. نگاهیدم. بیشتر بود. انقدر که این هفته زود گذشت. بیشترش به استراحت گذشت. با آنکه کتاب و دفتر طراحی برده بودم به هیچی دست نزدم. دراز به دراز. گفتم ذخیره کن که برگردی مشهد بتونی خرج کنی.
نرمه نرمه از کارهایم مینوشتم اما نمیفرستادم. میشود گفت سفر بهم خوش گذشت استراحت کردم اما پر از مخاطره با مامان بود. دعواهای همیشگیاش برای حجاب و ناراحتیهای درونیام. تا توانستم تنها وقت گذراندم. تنها که بودم میشد فکر کرد و از خود بیزار نبود. دوچرخه سواری کردم و تنها ساحل رفتم.
حالا رسیدیم. اتاق مرتبیدم و پادکست گوشیدم. برگشت در خاب و بیداری بود. نوزادی گریه میکرد. دلم مشهد را میخاست تا دوباره خودم باشم و تنهایی و بیرون از خانه.
صبح روی دریا به پشت خابیدم و گوش ندادم. صداها محو شد. زنی با خودش اسپیکر آورده بود که بدم آمد. کنار دریا و اسپیکر؟ آن هم انقدر بلند؟ خیلی بیفرهنگیست. آدم در شهرش هم باید به فکر دیگران باشد. در طبیعت که دیگر چند برابر. اما گوشهایم در آب بود و صدایش بیصدا. از سکوت و تنهایی پر شدم و سبک.
در این سفر فیلمهای خوبی دیدیم. در روزهای آینده باز میخاهم سر وقتشان بروم. دیشب چمدان* را دیدیم. داستان جنایی بود و ماجرای آدمربایی و قتل. باجگیری و خشانت هم تا دلتان بخاهد. همهی فیلمهایی که دیدیم از اینها بود. این یکی را خیلی خوشم آمد. کاش سری دومی هم میداشت. بعدش آنها رفتند خوشگذرانی. گفتند بیا گفتم میخاهم بخابم. اما فقط خاب نبود. میخاستم تنهاییام پر شود.
*carry on ۲۰۲۴
https://t.me/ReyhaneRabani
1. سال واژهام: استمرار
2. پیاده روی دور باغچه و دویدن به مدت بیست دقیقه. دیگر برایم دویدن عادت شده بعد از پیادهروی.
3. ساختن یک سیستم برای مدیریت دانش شخصی. خیلی توی ذهنم بود اما بلاخره این سیستم را ساختم البته هنوز درست و حسابی نیست اما سعی میکنم که به مرور زمان بهتر و بهرتش کنم و اشکالاتش را رهیگری کنم.
📍کودک درونم شکموست، چه خوب که تو هم
هستی. ما دو شکمو هستیم در اقبال هم.
سال واژه: خوددوستی 🌷
— روال عادی زندگی
امروز نیک بود.
شب شده و در ذهنش به روزی که سپری کرده نگاهی میاندازد تا آن را بنویسد.
مینویسد خوشحال است که زندگیاش به روال معمول برگشته و روزش را با شیرسنجد و ورزش شروع کرده.
صبحانهی دلچسبی در کنار همسرش خورده.
گاز و سینکش را برق انداخته و آبچکان کوچک استیلش را در حیاط خوب سابیده تا همهی رسوباتش پاک شوند. حالا هم هر بار میبیندش خندهی لذت بر لبش مینشیند.
لباسهای خشکشده در حیاط را جمع کرده و دو تا کتونی شسته و کار خشک کردنشان را به آفتاب و جریان ملایم باد سپرده.
—آسانسورِ خراب
و دوست داری بنویسی که به حمام رفتی و بعدش غذا داغ کردی برای ناهار، سفره را باز کردی و تمرینجا شروع شد.
با همسرت، دو لذت را شریک شدید. خوردن غذای خوشمزه و دیدن تمرینجا.
وقت دکتر داشتید، پس بعد از اتو کردن لباس همسر جان راهی مطب شدید.
خدا را شکر کردی که مطب حجم کمی آدم دارد چون آسانسور خراب بوده و خیلیها جان بالا آمدن چهار طبقه را نداشتند، اما در همین خلوتی هم دو ساعت طول کشید تا نوبتات برسد.
دکتر پرسید برای چه آمدی؟ تو گفتی برای معاینه بعد از پنج، شایدم شش سال تا بدانم وضعیت چشمانم چطور شده، آیا حالشان خوب است؟ او هم با دیدن عینکت باورش نمیشد شش سال آنها را داشتهای و اینهمه سالم و تمیز هستند.
به او گفتی کلاً آدمی هستی که وسایلت را تمیز و سالم نگه میداری و از تو دور نیست این رفتار.
و باز هم خدا را شکر که چشمانت سالم بودند.
— با برام آش میخری شروع شد
از مطب بیرون میآییم. پیادهگردی مثل دیشب نمیچسبد، چون زیادی در مطب منتظر بودیم و خستهام، تا اینکه آش فروشی توجهم را جلب میکند.
(میشه آش بخری، لطفاً)
او آش و حلیم میخرد. خدا پدرش را بیامرزد.
کودک درونم شاد میشود. اینور و آنور میپرد. او آش و حلیم دوست دارد.
میرسیم به فروشگاه ظروف یکبار مصرف. میخواهم برای کاشت زاموفیلیای قشنگم سطل یکبار مصرف با دهانه بیست بخرم.
صاحب مغازه پسری جوان و بسیار خوشبرخورد است. چقدر خوش اخلاقی فروشنده به من میچسبد. کاش همگان اینطور باشند. سطل مورد نظرم را نداشت و وعدهی فردا را داد. فردا دوباره میبینمش.
از کنار شیرینی فروشی معروف شهر میگذریم.
(خودت دیشب گفتی بریم تیرامیسوهاشو ببینیم، خب بسته بود. الان که بازه بیا بریم، فقط بریم ببینیم و قیمت کنیم.)
با دو اسلایس تیرامیسو در دستم از شیرینی فروشی بیرون میآییم. قیمتش خیلی مناسب بود. ما دیشب در کافه برای یک اسلایس دو برابر پول داده بودیم. ضمن اینکه همین دو تکه در یخچال منتظر ما نشسته بود. فروشنده خودش گفت و من هم پذیرفتم.
حالا دانستم علت لاغر نشدنم چیست. اما خوشمزه است، چه کنم؟ تو باشی از تیرامیسو، آش و حلیم میگذری؟
اگر بگذری، احتمالاً دوست من نیستی.
۲۲مهر۱۴۰۵
https://t.me/pichesabz
سالواژه: تغییر
ناهار لوبیاپلوی مامانپز با تهدیگ سیبزمینی داشتیم. از سر میز کوچ کردم و رفتم کف هال تا لوبیاپلویم را با سالاد شیرازی بخورم. خیلی بهم چسبید؛ با انرژیای که گرفتم، میتوانستم دماوند را هم بروم بالا.
صبح تلگرام را باز کردم و در کانال مدرسه نویسندگی به این جمله برخوردم:
«ملال این احساس است که هر کاری وقتتلفکردن است؛ آرامش این احساس که هیچ کاری اینطور نیست.»
جمله ذهنم را درگیر کلمه «ملال» کرد. حتی تصمیم گرفتم پست امروز کانالم را به آن اختصاص بدهم، اما لحظه آخر منصرف شدم و گذاشتمش یک گوشه تا کمکم در ذهنم جا بیفتد.
هنوز مشغول خواندن رمان «شنای شبانه» هستم. تا اینجا خوب توانسته توجهم را جلب کند و کنجکاوم بدانم آخر داستان چه میشود.
دو روزی است که پیادهروی نرفتهام. عزمم را جزم کردهام که فردا حتماً بروم؛ نمیخواهم فاصلهام از این عادت بیشتر شود.
امروز درباره یکی از دغدغههای مهمم با شقایق حرف زدم. گفت: «من فقط از تو میشنوم که نگرانی؛ خب، برای خلاص شدن از این نگرانی چه کار کردهای؟» بعد هم گفت که انگار روی حالت بقا سوییچ کردهام. وقتی به حرفهایش فکر کردم، دیدم حق با اوست. بیشتر انرژیام صرف نگرانی میشد تا پیدا کردن راهحل. این گفتوگو باعث شد برای برطرف کردن مسئلهام برنامهای بریزم و تا حد زیادی آرامش پیدا کنم. لازم داشتم بهجای دور زدن نگرانی، بالاخره قدمی برای حل کردنش بردارم.
شب با مامان و خواهرها فیلم «Resident Dead» را تماشا کردم. با توجه به سبک فیلم، داستان خوبی داشت و سرگرمکننده بود. تماشای فیلم در کنار خانواده، پایان خوشی برای روزم بود.
گزارش نیک ۵۱
امروز بهترم. بعد از کرختیِ اولیه و رهایی از درد ضربه، دارم آرامش را جایی وسط همینها پیدا میکنم. دشوار است. قرار نبوده آسان باشد.
صبح با آزادنویسی آغازید.
تمرینهای «شعر» را شروع کردم.
گامیدم.
ورزش نکردم. فکر میکنم از سردرد نباشد. از تنبلیست.
«جنگ آخرالزمان» خواندم.
دوباره آزادنویسی کردم.
از روی شعر «فریدون توللی» رونویسی کردم. خیلی دوستش دارم.
کانال تلگرامم را بهشب کردم.
«گزارش نیک» را ثبت میکنم تا بروم سراغ نوشتن. نیازش دارم.
شب با سریال خاتمه مییابد.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۷/۵ از ۱۰
ساعت ۱۴:۴۳
دیشب رفتم که زود بخوابم. ولی دیر شد. خوابم نمیبرد. ولی نرفتم اینستا. حتی بهش فکر هم نکردم. نباید اصلاً بروم. اصلاً نمیخواند با من. رفتم نوشتم، بعد رفتم دولینگو. خوابم گرفت در دولینگو و خوابیدم. صبح بیدار نشدم. دیر بیدار شدم. پاشدم آمدم و بعدش هم دیگر رفتم دانشگاه. کاش زودتر بود. اینطوری که نظم ندارم ندارم سر بیداری خوب نیست.
دانشگاه آمدم و خلوت بود. محیط سلولها را عوض کردم و کمکم بچهها آمدند. میخواستم زودتر بروم ناهار و زودتر بیایم خانه سراغ کار ولی طول کشید. بعدش هم با بچهها کمی حرف زدیم و بدوبدو آمدم که برسم به ناهار. ناهار خوردم و آمدم خانه.
الان در متروام. دارم از روزم مینویسم. این آخر هفته زیاد کار دارم. سه تا کار است، ولی حجمشان زیاد است و باید فشرده کار کنم. میترسم نشود. برای همین دارم ازشان مینویسم. مینویسم که باید طبق روتینم عمل کنم، باید کارهای اضافی را بریزم دور. به هیچ وجه این آخر هفته نروم اینستا و فقط کارهای واجب روتینم به علاوهی این سه تا کار اصلی.
ساعت ۱۸:۳۰
آمدم خانه و قدم به قدم روتینها را اجرا کردم و بعد دو ساعت نشستم پای کار. دو تا دو ساعته میخواهم. الان یک استراحت کوچولو و بعد دو ساعت دوم. بعدش هم اندازهی یک ساعت برای مقاله وقت بگذارم و تمام.
تا اینجا که خوب پیش رفت. باید از بقیهاش هم مراقبت کنم. باید دائم از خودم مراقبت کنم که پس نیفتم و به کارهای چرت و پرت مشغول نشوم و هوشیار باشم.
ساعت ۲۲:۰۵
شب خوبی بود. دو ساعتهی دوم را هم خواندم. شام زود خوردیم و آشپزخانه را هم جمعجور کردیم و بعد دوباره نشستم پای کارهایم.
از آن چیزی که فکر میکردم بیشتر یاد گرفتم امروز. فردا و پسفردا هم همین طوری متمرکز کار کنم شاید بتوانم این کار را تا آخر هفته تمام کنم.
فردا هم همین روش را ادامه میدهم. نوشتن، کار کردن، نوشتن، کار کردن.
https://t.me/f_mahmudpur
امروز خواب ماندم و نزدیک به طلوع آفتاب بیدار شدم و با سرعت وضو گرفتم و نماز و دعا و نوشتن و پیادهروی و صبحانه و فکر ناهار و هزاران فکر و خیال هجوم به ذهنم آورد. همه چیز را رها کردم و این فکر که (گذشت زمان همه مشکلات را تقریبا حل میکند.) درست است مگر مشکلات مالی که بدبخت میکند. وبینار شرکت کردم. من عضو هیچ گروهی نیستم. دوستان تهرانی اگر تماس بگیرند خوشحال میشوم. امروز چند آدم دردمند برایم درددل کردند گوش دادم فقط گوش دادم. و در خفا برایشان اشک ریختم و دعا کردم که ریشهی مشکلاتشان کنده شود. نمره امروزم هشت است. فکرم درگیرتر از آن بود که دفتر خاطراتم را ورق بزنم. بعضی روزها داغون میشوم. از محیط بیرون ناگزیر فشار زیاد است. و در مرز چه کنم قرار میگیرم. احساس خوبی نیست. به کانال و یادداشتهای من سری بزنید. آدرس کانال تلگرام مهرابی 👇
https://t.me/notetoday1