آیا سن و سال آدمها مهم است؟
به نظرم فکر کردن به سن و سال خودمان و دیگران فکر مبتذل و بیهودهای است؛ سؤالی است از جنس سؤالهای لوس مجلههای زرد…
به نظرم فکر کردن به سن و سال خودمان و دیگران فکر مبتذل و بیهودهای است؛ سؤالی است از جنس سؤالهای لوس مجلههای زرد…
خوب حرف زدن نیازی به کلاس فن بیان ندارد؛ گیرم کلاس فن بیان هم رفتی وقتی کلمهای نداری چه فایده. انگار بروی گرانترین قاشق و چنگال ممکن را بخری اما هیچ اقدامی برای تهیه غذا نکنی و توقع سیر شدن هم داشته باشی…
استعارهها خون تازهای به مفاهیم میدهند و چهبسا استعارۀ خوبی که میسازیم در همهگیر کردن حرفی که سالهای سال مورد غفلت بوده چنان مؤثر عمل کند که آن را به مفهومی جاودانه تبدیل کند…
نمونۀ بارز غیرداستانینویسانی که بهخوبی از داستانگویی بهره میبرد مالکوم گلدول است، بهتازگی کتاب نقطه عطف گلدول با ترجمۀ خوبی از سوی نشر روزبهان منتشرشده…
شگفتی زندگی جز این نیست که طی یک روز، از صبح تا شب کنار هفتصد نفر از دوستان عزیزت باشی…
چند روز پیش شروع کردم به توییت کردن، اما خیلی زود فهمیدم توییتر زمین بازی من نیست، اگر قرار است روی چیزی وقت بگذارم تلگرام بهتر و استراتژیکتر است…
پنجشنبه این هفته برای من کم از شگفتی و معجزه نیست. این که بتوانی صدها نفر از دوستان همفکرت را ببینی و روز را با آنها شب کنی…
قبلاً خیلی به این فکر میکردم که در آینده نماینده مجلس شوم یا حداقل برای شورای شهر برنامهریزی کنم. قدرت سیاسی همیشه برایم جذاب بود، مخصوصاً قدرت انتخابی، نه انتصابی…
هیچ نویسندۀ بزرگی را پیدا نمیکنید که بگوید من این را کشف کردم و دانستم و این حقیقت است.
بهمحض اینکه گفت حقیقت است، آن حقیقت بدل به ایدئولوژی میشود و به مفت نمیارزد…
برای اینکه در فضای آنلاین بنویسم لازم نیست نویسندهای حرفهای باشیم که تمام زمانش را وقف نوشتن کرده؛ بلکه هرکدام از ما با توجه به تخصصی که داریم میتوانیم رسانۀ شخصی خودمان را داشته باشیم…
چند سال پیش توی یکی از قصههای هاروکی موراکامی خواندم که ما آدمها فقط 3 بار عاشق میشویم…
نوشته بودم برای کتابخواندن و انجام کارهای موردعلاقهمان در شلوغی و هیاهوی زندگی باید وقت بدزدیم…
تا سالها فکر میکردم این ترانهها تأثیر زیادی روی مدل ذهنی و رفتاری ما نداشته باشند؛ اما بهتدریج متوجه شدم این ترانهها تا حدی سناریوی عاشقشدنهای ما را تعیین میکنند. این ترانه هستند که گفتار و رفتار عاشقانۀ ما را شکل میدهد…
همانطور که شگفتی زندگی و دوستیها و سلامتی، به سادگی در نظرمان به چیزهایی بدیهی و دمِ دستی تبدیل شدهاند، از کنار قدرت و شگفتی اینترنت هم به همین سادگی میگذریم…
فکر کردم دیدم در این پست به هیچ حرف اضافۀ دیگری احتیاج نیست، این جملۀ بیکن به قدری زیباست که نمیتوان چیز دیگری به آن اضافه کرد…
منظور من از گرافیک، بلد بودن فتوشاپ نیست. اغلب افرادی هم که خودشان را گرافیست مینامند در اصل فتوشاپیست هستند. بدون تسلط بر فتوشاپ هم میتوانیم دید گرافیکی خودمان را توسعه بدهیم…
در فرایندهای نوشتار درمانی اشاره میشود که بخشی از فرآیند بهبودی از طریق نوشتن، بیان مکرر یک داستان است…
بهطورکلی میتوان گفت مادام که لبهایتان حرکت میکنند چیز زیادی یاد نمیگیرید…