راه رسیدن به قدرت در دنیای جدید
قبلاً خیلی به این فکر میکردم که در آینده نماینده مجلس شوم یا حداقل برای شورای شهر برنامهریزی کنم. قدرت سیاسی همیشه برایم جذاب بود، مخصوصاً قدرت انتخابی، نه انتصابی…
قبلاً خیلی به این فکر میکردم که در آینده نماینده مجلس شوم یا حداقل برای شورای شهر برنامهریزی کنم. قدرت سیاسی همیشه برایم جذاب بود، مخصوصاً قدرت انتخابی، نه انتصابی…
هیچ نویسندۀ بزرگی را پیدا نمیکنید که بگوید من این را کشف کردم و دانستم و این حقیقت است.
بهمحض اینکه گفت حقیقت است، آن حقیقت بدل به ایدئولوژی میشود و به مفت نمیارزد…
برای اینکه در فضای آنلاین بنویسم لازم نیست نویسندهای حرفهای باشیم که تمام زمانش را وقف نوشتن کرده؛ بلکه هرکدام از ما با توجه به تخصصی که داریم میتوانیم رسانۀ شخصی خودمان را داشته باشیم…
چند سال پیش توی یکی از قصههای هاروکی موراکامی خواندم که ما آدمها فقط 3 بار عاشق میشویم…
نوشته بودم برای کتابخواندن و انجام کارهای موردعلاقهمان در شلوغی و هیاهوی زندگی باید وقت بدزدیم…
تا سالها فکر میکردم این ترانهها تأثیر زیادی روی مدل ذهنی و رفتاری ما نداشته باشند؛ اما بهتدریج متوجه شدم این ترانهها تا حدی سناریوی عاشقشدنهای ما را تعیین میکنند. این ترانه هستند که گفتار و رفتار عاشقانۀ ما را شکل میدهد…
همانطور که شگفتی زندگی و دوستیها و سلامتی، به سادگی در نظرمان به چیزهایی بدیهی و دمِ دستی تبدیل شدهاند، از کنار قدرت و شگفتی اینترنت هم به همین سادگی میگذریم…
فکر کردم دیدم در این پست به هیچ حرف اضافۀ دیگری احتیاج نیست، این جملۀ بیکن به قدری زیباست که نمیتوان چیز دیگری به آن اضافه کرد…
منظور من از گرافیک، بلد بودن فتوشاپ نیست. اغلب افرادی هم که خودشان را گرافیست مینامند در اصل فتوشاپیست هستند. بدون تسلط بر فتوشاپ هم میتوانیم دید گرافیکی خودمان را توسعه بدهیم…
در فرایندهای نوشتار درمانی اشاره میشود که بخشی از فرآیند بهبودی از طریق نوشتن، بیان مکرر یک داستان است…
بهطورکلی میتوان گفت مادام که لبهایتان حرکت میکنند چیز زیادی یاد نمیگیرید…
یکی از دوستان هنرمندم از اینکه او را «تازهکار» بنامند آزردهخاطر میشود…
هیچکسی حوصلۀ نوشتن دهها صفحه چرندیات بیهوده را برای رسیدن به یک جملۀ خوب ندارد، اما این بهایی است که باید برای عشق به نوشتن بپردازیم…
من آدم خیلی قدرتمند و شجاعی هستم. همۀ دخترها در نگاه اول عاشقم میشوند، اصلاً بیایید ببیند هرروز چند ده تا درخواست دوستی و بیرون
باب شده برحسب سیاق روزگار همه از خجالتی بودن خجل باشند، انگار داغ ننگ است به پیشانی هرکسی که میخواهد سری توی سرها دربیاورد…
من بیشتر کتابای مهمی که طی این سالها خوندم توی مترو و اتوبوس بوده. توی تاکسی کمتر، چون رانندهها با رادیو و ضبط اعصاب آدمو خورد میکنن…
در دنیای پرسرعت امروز، اگر بخواهیم دانشمان را فقط برای خود نگهداریم، خیلی زود سطح دانستههایمان پایین میآید. برای بالا بردن سطح دانشتان، دانستههایتان را با دیگران شریک شوید…
حافظه رایانهتان به نحوی به دست فامیلها، دوستان و آشنایان میرسد. در میان آنها نوشتههایی است که میترسید با کسی به اشتراک بگذارید…