تازهکار بودن یعنی چه؟
یکی از دوستان هنرمندم از اینکه او را «تازهکار» بنامند آزردهخاطر میشود…
یکی از دوستان هنرمندم از اینکه او را «تازهکار» بنامند آزردهخاطر میشود…
هیچکسی حوصلۀ نوشتن دهها صفحه چرندیات بیهوده را برای رسیدن به یک جملۀ خوب ندارد، اما این بهایی است که باید برای عشق به نوشتن بپردازیم…
من آدم خیلی قدرتمند و شجاعی هستم. همۀ دخترها در نگاه اول عاشقم میشوند، اصلاً بیایید ببیند هرروز چند ده تا درخواست دوستی و بیرون
باب شده برحسب سیاق روزگار همه از خجالتی بودن خجل باشند، انگار داغ ننگ است به پیشانی هرکسی که میخواهد سری توی سرها دربیاورد…
من بیشتر کتابای مهمی که طی این سالها خوندم توی مترو و اتوبوس بوده. توی تاکسی کمتر، چون رانندهها با رادیو و ضبط اعصاب آدمو خورد میکنن…
در دنیای پرسرعت امروز، اگر بخواهیم دانشمان را فقط برای خود نگهداریم، خیلی زود سطح دانستههایمان پایین میآید. برای بالا بردن سطح دانشتان، دانستههایتان را با دیگران شریک شوید…
حافظه رایانهتان به نحوی به دست فامیلها، دوستان و آشنایان میرسد. در میان آنها نوشتههایی است که میترسید با کسی به اشتراک بگذارید…
در ایجاد عادتهای مثبت در خودمان لذت وصفناپذیری وجود دارد؛ اما کار لذتبخش و مفید دیگری هم هست که انجام آن گامی مؤثر در توسعۀ فردی خودمان و دیگران است: ایجاد عادتهای مثبت در دیگران…
به نظرم نوشتن در پاسخ سؤال زیر علاوه بر اینکه ما را در جریان یادگیری بیشتر و عمیقتر قرار میدهد، تمرینی فوقالعاده برای نوشتن است…
داشتم فکر میکردم راز نویسندگی چیست؟ اصلاً مگر رازی هم در کار است، تو باید بخوانی و بی اندیشی و سالهای سال بنویسی تا شاید خوب بنویسی…
باید خاکوخلی را که سالهای سال تربیت و تحصیل و جامعه روی ذهنمان نشانده کنار بزنیم. باید باورهای کهنه و کلیشهها را کنار بزنیم و مثل بیرون کشیدن الماس از دل سنگها…
از تمایز میگفتم، راحت است، عجالتاً باید آستین همت را بالا بزنی و راهت را اندک اندک از گله جدا کنی…
داشتم فکر میکردم که بسیار از آدمهای بینظیری که دوست دارم هم در دهه چهلسالگی عمرشان درگذشتهاند، از آنتوان چخوف تا جلال آل احمد…
میشاییل هانکه را که میشناسید، فیلمساز اتریشی؛ اولین فیلمش را در 44 سالگی ساخته و اکنونکه هفتادسالگی را رد کرده، فعالتر و پویاتر از همه با هر فیلمش سینمای هنری را یک گام جلوتر میبرد…
خاطرههای سمج را تا ننویسی نمیتوانی فراموش کنی؛ شاید هم باید بنویسی تا فراموش نکنی…
کتاب خواندن من مثل فیلم 21 گرم غیرخطی است؛ یعنی مثل یک داستان سرراست نیست که یک کتاب از اول شروع کنم و تا آخر بروم…
لب ساحل، لپتاپم را گذاشته بودم روی پایم و داشتم مینوشتم که پری دریاییِ چپرچلاقی لنگانلنگان از آب بیرون زد و ولو شد جلویم…
من صبحها زود بیدار میشدم؛ اما مشکل این بود که بعد از پنجاه صفحه مطالعه چشمم گرم میشد و هیچ مقاومتی در برابر وسوسۀ برگشتن به رختخواب نداشتم…