«آخرین حیرت زمانیست
که دیگر پی میبری
چیزی تو را به حیرت وانمیدارد.»
-ریچارد براتیگان
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
105 پاسخ
در پیشجلسهی آغازِ سمپوزیوم نویسندگی از مثلثِ پیرنگشناسیِ رابرت مککی حرف زدیم. اشارهای هم کردم به فیلم تازهی اصغر فرهادی، «داستانهای موازی» و الگوی شاهپیرنگ در این اثر و سایر آثار فرهادی. «داستانهای موازی» را ببینیم، برای ما که شوق ادبیات داریم، این فیلم پُر از نکتههای جالب است دربارهی فرآیند قصهپردازی و رابطهی خیال و واقعیت و داد و ستدِ میانِ این دو. و کاش بیاعتنا باشیم به مزخرفاتی به نام نقد فیلم که شبکههای اجتماعی را آلودهاند.
بیشتر ساعتهای امروز به پرسه در کتابفروشیها گذشت، از جمله با بچههای سمپوزیوم سری زدیم به کتابفروشیِ عباسآقا در پاساژ ایران، و جای شما خالی.
وبینار امروز نویسندهساز را هم سه تا خبیثترین شهروندان قلبم برگزار کردند، بلبلشان دراز باشد و عمرشان درازتر: فرشته برگی و الهه نصیری و احسان شناسا، که هر سه از سرآمدانِ «گزارش نیک» نیز هستند.
از شاخ گاو اگر بپرسی باید بگویمت که مِیلان میِلان ارزِ بیارجِ مملکت را دادم به دیوان شاعران کهن، و چه دیوانخانهی ساختهام ور دلم.
راستی، بازیِ تازهای را از همین نیمهشب آغازیدیم در کارگاه سیزدهم شعر: بیتی از شاعران شاخص را برمیگزینم اما کلماتش را بهم میریزم تا بچهها مانند پازلی آن را بچینند. لطف این تمرین در شناختیست که از وزن و ساختمان بیت ایجاد میکند.
حالیا پیشاغنودن، لبخندِ دوستان آفتابرویم در سمپوزیوم نویسندگی را از پردهی خاطر میگذرانم و با خود میگویم: چه خوشبختیم که ما را ادبیات به هم وصل کرده است.
و پرسش: پوستر دورهی تازهی شعر را دیدید؟ واخ که هنوز کیفورم از طراحیاش.
بروم که از رضا جولایی و محمد چرمشیر بخانم و چشمی اگر ماند فیلمکی ببینم، و لالا.
سال واژهام: تحسیــن
۱. قلم را میگرفتم. دفتر را باز میکردم. اما نمیدانستم چه بنویسم. انگار مغزم خشکیده بود. بالاخره تصمیم گرفتم شعر بخوانم تا بلکه تغییری در احوالات مغزم بوجود بیاید. اول خواستم از پروین بخوانم، اما دیدم پروین خیلی بچه مثبت است. این شد که رفتم سراغ قیصر و این شعر زیبا الهامبخش امروزم شد:
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشمهای نگران آینهٔ تردیدند
+ ++
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصلها را همه با فاصلهات سنجیدند
ناگفته نماند که قیصر از آن جهت که خوزستانیست برایم قابل احترام است.
۲. ظهر بود که مثل آوار بی صدا سر همه خراب شدم. وقتی که حساب کار دستشان آمد و به اتاقهایشان پناه بردند، در گوشهای نشستم و شروع به نوشتن کردم. آنقدر نوشتم که دلم خنک شد.
۳. لباس های جدیدم را از خیاط تحویل گرفتم. خیاط دوستم است. اول خیاط بود و بعد شد رفیق. لباس بهانه بود. چند ساعتی نشستیم و از هر دری صحبت کردیم. آخرش هم به این نتیجه رسیدیم ما خیلی دخترهای پخمهای هستیم که نتوانستیم مثل فلانی، جیب هیچ مردی را خالی کنیم.
۴. مادرم از من خواست تا برای شام سوسیس تخممرغ درست کنم. با وجود این بالای سرم ایستاد تا مطمئن شود کند نمیزنم. من هم او را از آشپزخانه بیرون انداختم تا بتوانم نمکش را بیشتر کنم و آنجوری که خودم راحتم گند بزنم به آشپزخانه. مادرم عاشق فست فود است اما پدرم به اندازهای که عاشق مادرم است از فست فود متنفر است. من از فست فود متنفرم اما فقط گاهی عاشقش میشوم، در گاهیهایی که شبیه مادرم میشوم.
یک نانیکطور دیگر
تقریبن صبح بود که خابیدیم. بعد عروسی باید تا صبح صحبت کرد. همه خابیدند. من نخابیده بیدار شدم. از گرما. از دمی هوا. صبح زودهم بیدار شدیم. گل روز را در چرت بودم.
نهار خوردیم و بعد گوش دادن به گلهها و شکایتهای بقیه. من معمولن فقط گوش میدهم. هیچ نظری نمیدهم و طرف کسی را نمیگیرم. کینهها و ناراحتیها اینقدر زیاد شده که کوچیکترین حرکتی برایشان، حرکتی وحشتناک میآید و کلی منظور در میآورند. کلن همیشه همین است. وقتی از کسی ناراحتی از همه چیزش بدت میآید.
آمدیم خانهی خاله. همه رفتن سرخاک. من نرفتم.
رفتم نویسنده ساز. احسان و فرشته و الهه بودند. خیلی عالی بودند و کلی به برگو و نصیرو افتخار کردم و ذوقیدم از دیدنشان و بودنشان. هر دو جیگر بلا بودند.
توی حیاط بودم که بچهها آب بازی کردند. البته بیشتر داشتند دعوا میکردند و روی هم آب میریختند. من را هم خیس کردند کمی.
توی سالن پر از بررگسال. توی اتاق پر از بچه. حوصلهی حرفهای بزرگها را نداشتم. آمدم پیش بچهها. البته من گوشهای دراز کشیده بودم و مواظب بودم بچهها روی مهدی فسقلی که خاب بود نیافتند.
پریا از خاب بیدار شد و شروع کرد با بچهها بازی کردند. ده دوازدهتایی بچه بودند. بازی میکردند و جیغ میزدند و منم تماشاشان میکردم فقط و مهدی را که هی از جیغها از خاب میپرید، میخاباندم. بچهها چقدر پر از زندگی و انرجیاند. خستگی ناپذیر.
برای زینب تولد گرفتند. پنج سالش شد. برایش کیک پختند و بادکنک و آهنگی گذاشتیم و برایش مبارک باد خاندیم.
شام خوردیم و ظرفها را شستم. یکی از بدترین چیزها توی ظرف شستن این است که هی ظرفها میآید هی میآید حتا وقتی تمام شده و میخاهی بروی باز میآید. تا ظرفها تمام شد دیدم ساعت از دوازده رد شده بود و پستم هم ماند.
بعدش هم شب نشینی و حرف و باز هم جیغ و داد بچهها. دعوا. آشتی. جیغ. گریه. خنده.
من آمدم بخابم. تقریبن همهی بزرگها خابند اما صدای فسقلیها از بیرون میآید. هنوز دارند بازی میکنند. چرا خسته نمیشوند. سیری ناپذیرند توی بازی.
پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
۱- امروز صبح دلکندن از تخت دشوار بود. رگی در سمت چپ شکمم هم درد میکرد. چند بار وسوسه شدم که به کلاس نقاشی نروم، اما دلم نیامد آخرین جلسههای قبل از زایمانم را از دست بدهم.
با اینکه در بیصداترین حالت ممکن حاضر میشدم، مامان بیدار شد. جویای حالم شد و کمی نگران بود. گفت: «کاش امروز به کلاس نمیرفتی.» گفتم حالم خوب است و نگران نباشد. سپس تا دم در خانه بدرقهام کرد.
یکی دو تا از بچههای کلاس را که بعد از دو هفته میدیدم، گفتند خیلی تغییر کردهام و صورتم تپلتر شده. گفتند: «ولی زشت نشدهای، اتفاقاً بامزهتر شدهای و بهت میآید.»
امروز استاد در کلاس سؤال جالبی پرسید. گفت اگر بخشی از یک درخت بودید، براساس شخصیتتان فکر میکنید کدام قسمت درخت میشدید؟
عده زیادی از بچهها ریشه را انتخاب کردند. باور داشتند ریشه همان چیزی است که درخت را سرپا نگه میدارد و خودش معمولاً دیده نمیشود.
یکی ساقه را انتخاب کرد، چون فکر میکرد ساقه با تمام اجزای یک درخت در تعامل است و رابطی است که همه را به یکدیگر پیوند میدهد.
یکی شکوفه بود. گفت صرفاً زیبایی شکوفه را دوست دارد، حتی اگر هیچ خاصیتی نداشته باشد؛ حتی اگر عمرش کوتاه باشد.
یکی خودش را شکننده، مثل شاخهای نازک میدید و یکی جوانهای بود که هیچگاه پا نگرفت.
و من برگ را انتخاب کردم.
برگ برای من نماد سرسبزی، امید و رهایی بود. برگ سبز در دل آدمها اشتیاق و امید میکاشت، نور را جذب میکرد و آن را به زندگی تبدیل میکرد.
و من خودم را شخصی میدانستم که در دل سادهترین اتفاقها و روزمرگیها، به دنبال معنا و امید میگردد.
امروز یکی از همکلاسیهایم که همیشه گزارشنیکهایم را میخواند، گفت: «هفته پیش خواهرم عمل داشت و پشت در اتاق عمل استرس زیادی داشتم. همان لحظه مشغول خواندن گزارش نیکهایت شدم و آرامم کرد.»
حرفهایش برایم خیلی ارزشمند بود. هیچوقت فکر نمیکردم نوشتههایم که از دل روزمرگیهایم درمیآیند، برای کسی اهمیتی داشته باشند یا حتی بتوانند دل کسی را آرام کنند.
در حدفاصل میان دو کلاس، اجازه گرفتم و به قابفروشی نزدیک کلاس رفتم و سه قاب چوبی برای دخترکم خریدم. قصد دارم اسمش و دو طرح نقاشی دیگر را چاپ کنم و داخل قابها بگذارم و بالای دراورش نصب کنم.
امروز از تنها پسر کلاس پرسیدم: «اگر روزی ازدواج کردی و بچهدار شدی، دوست داری جنسیت بچهات چه باشد؟»
بدون ذرهای معطلی گفت: «دختر.»
گفتم: «چرا برخلاف قدیمها، امروزه همه پسرها آرزوی دختردار شدن دارند؟»
گفت: «من کلاً از پسرها بدم میآید، با خودم هم به سختی کنار آمدهام.»
همگی خندیدیم. او یکی از کسانی است که با شیطنتهایش سر کلاس، من را به یاد برادرم میاندازد.
بعد از کلاس به خانه برگشتم. بوی غذا در خانه پیچیده بود. همهچیز حاضر بود. یک لحظه از ته قلبم به خاطر حضور این دو مادر در خانه، خدا را شکر کردم.
مدتها بود که پنجشنبهها، وقتی از کلاس نقاشی برمیگشتم، بوی غذای تازه و خانگی در خانه نپیچیده بود.
بعد از غذا کمی دراز کشیدیم و با مامان حرف زدیم. تعدادی استوری گذاشتم و سپس از تمام کسانی که برای زایمان دخترکم نمیتوانستند بیایند و برایش کادو فرستاده بودند، تشکر کردم.
امروز با عمهجانم که قول داده برای زایمانم بیاید، تصویری حرف زدیم. با خاله و بیبی هم صحبت کردم.
با بابا که تلفنی حرف میزدم، به شوخی گفت: «به مادرشوهرت بگو مادرشوهربازی درنیاورد.»
همگی خندیدیم و مادرشوهرم که زنعموی من هم هست، گفت: «مگر کسی جرئت دارد به دختر تو با این سر و زبانش حرفی بزند؟»
بابا هم با خنده نه گذاشت و نه برداشت و گفت: «آره، در این زمینه دستکمی از تو ندارد.»
این گفتوگو سوژه امروزمان شد و هر بار که تعریفش میکردیم، دور هم میخندیدیم.
آخر شب برنامه گهواره را باز کردم و درباره رشد دخترکم برای همه مطالبی خواندم. اینکه حالا اندازه یک دارابی شده، قدش ۴۵ سانتیمتر و وزنش حدود ۲ کیلو و ۱۰۰ گرم است.
حالا وارد هفته ۳۴ شدهام و دخترکم حسابی دارد چربی ذخیره میکند و آماده آمدن میشود.
امروز فاطمه، دوست دیگرم که حامله بود، خبر داد که دیروز زایمان کرده. خیلی ذوق کردم. حالا فقط یک دوست دیگر داشتم که قرار بود قبل از من زایمان کند و نفر بعدی من بودم.
آنقدر از خوبیهای سزارین گفت که ترغیب شدم سزارین کنم. امیدوارم انتخاب خوبی باشد.
همستر زیادهگو میگوید:
امروز پاهایت همچنان ورم داشت و احساس خستگی و کمخوابی میکردی. فردا روز تعطیل است. امیدوارم با خواب کافی، ورم پاهایت هم بهتر شود و سرحالتر شوی.
روز زیبایی داشتی، کنار عزیزترینهایت. آنها مهمترین دارایی زندگیات هستند و امیدوارم قدرشان را بدانی.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 نقاشی و آفرینش: ۱۰
🥗 تغذیه و آب: ۸
✍🏻 نوشتن: ۵
📖 کتابخوانی: ۰
🏠 نظم خانه: ۱۰
🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۱۰
🤰🏻 حرکت و ورزش: ۲
📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۵
😴 خواب و استراحت: ۸
❤️ روابط و محبت: ۱۰
امتیاز امروز: ۶۸ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
رنگ مرگ
سالواژهام: نظم
۱.صفحات صبحگاهی نوشتم. چهار صفحه تو نیم ساعت.
۲. رونویسی از داستان چخوف. داستان این زنها. باعث شد خیلی بهتر تو جهان داستان غرق بشوم و جزئیاتش را درک بکنم.
۳. گیم با دوستان کوچولویم.
۴. وبینار نویسندهساز. متاسفانه نرسیدم که داستان بنویسم. اما بچهها حرفهای جالبی برای گفتن داشتند.
۵. کلی پیادهروی با دوستی قدیمی. با بستنیهای آبشده و یادآوری هیجانهای قدیمی. سروته کردن پیادهرویی که جلوی شهرداری قدیمی نبود.
۶. نصف داستانی از یالوم. گروهی تشکیل دادند برای بیمارانی که قطعی با مرگ مواجهاند. تا کمکشان کنند مرگ را راحتتر بپذیرند. یالوم میگوید مرگ رنگی ندارد. ما از روی ترس کلی رنگ رویش میپاشیم. واقعا مرگ را سانسور نمیکنیم؟
۷.خیلی مشتاق پاییزم. که طبیعتش رنگهای موردعلاقهام را دارد. مرگ در پاییز رنگارنگ است. با کتابها و هاتچاکلت و خشخش برگهایش بیشتر. تیرامیسوی زیاد.
امروز با سردرد عجیبی شروع شد. بیخابی دیشب کار دستم داد. گاهی خاب هم با آدم قهر میکند، وقتی به موقع سراغت میآید و پساش میزنی.
تازه شروع به خاندن رمان « آئورا» کردهام. جالب بود که جنس روایتش مشابه رمان دگرگونیست از میشل بوتور. هر دو در قالب دوم شخص با جزئیاتی ملموس.
و اما
آنچه در نویسندهساز گذشت:
برگزاری وبینار امروز با فرشته برگی، احسان شناسا و الهه نصیری بود. ابتدا دوستان از تجربهی شخصیشان در نوشتن گزارش نیک گفتند. دریافتم که چقدر چالشهایمان مشترکند.
وقتی طول روز با آگاهی از لحظه چیزی ثبت نکنم، در پایان روز به این چالشها برمیخورم:
یا اینکه با حجم بزرگی از چیزهای ثبت نشده مواجهم، که حافظه در پردازششان یاری نمیکند. یا حس میکنم چیزی برای ثبت کردن ندارم، جز نوشتن فهرستوار کارهایی که به سرانجام رساندهام.
در انتهای وبینار هم مثل هر روز داستان نوشتیم که اینبار به سیصد کلمه هم قد نداد. اما همین ادامه دلچسب است.
بیست و شش شش سال پنج:
یک صفحه آزادنویسی اول صبح
ارسال چهار تا اظهارنامهی مزخرف
ساعت هفت خونه بودم
خوابم برد . بیدار شدم . گزارش نیک
دیگه چیزی یادم نمیاد.
۲۶ شهریور
گزارش نیک ۱۲۸
سال واژه تغییر
خواندن نماز و دو صفحه از قرآن
نوشتن صفحات صبحگاهی و فهرست کارهای روزانه
پیاده روی کردم.
کالری سوزی و حفظ وزن بدن:
پیاده روی منظم می تواند به کاهش چربی بدن و در نتیجه واکنش بهتر بدن به انسولین کمک کند.
مسیرهایی که شیب داشته باشد بهتر است.
با سرعت کم و زیاد راه بروید و خود را به چالش بکشید.
برای تقویت انگیزه روزانه ۱۰۰۰۰ قدم راه بروید.
امروز دست و دلم به کاری نمی رفت یعنی دستم نایی نداشت و دلم شاد و سرزنده نبود که بخواهد ایثار کند برای همسر و فرزندان، پس برنج را کته کردم و تن ماهی شد خورشتم همین قدر ساده و آماده
در وبینار شرکت کردم گاهی رفتم گاهی آمدم.به جای استاد سه نفر از عزیزان کلاس را اداره کردند و ۲۵ دقیقه را نوشتیم منتهی من بیشتر از ۵ دقیقه ننوشتم گفتم که دست و دلم به کاری نمی رفت گویا دنده های چپم مقصر بودند.
امروز زودتر از هر روز و هر شب خواب مهمان چشم هایم شد و میزبان خوبی بودم چون زود به خواب رفتم و اکنون مهمان ها رفته اند.هاج و واج بیدار شدم یادم رفته بود گزارش نیکم را بنویسم پس درنگ جایز نبود و می نویسم بالای صفحه ۲۶ شهریور گزارش نیک…
گسترش واژگان
آب حیات:چشمه ای در ظلمات که هر کس از آن بیاشامد هرگز نمی میرد و خضر پیامبر هم از آن آب نوشیده، آب خضر و آب حیوان هم گفته شده و نیز کنایه از دهان معشوق
آبکوهه:کوهه آب، موج
آبخو:جزیره، آبخوست
دل را به زلف پرچین تسخیر می توان کرد
این شیر را به مویی زنجیر می توان کرد
هر چند صد بیابان وحشی تر از غزالیم
ما را به گوشه چشم تسخیر می توان کرد
از بحر تشنه چشمان لب خشک باز گردند
آیینه را ز دیدار کی سیر می توان کرد
صائب تبریزی پایه گذار سبک هندی در غزل
امروز آب بیشتری نوشیدم شاید خواب رفتن زود هنگامم در شب نتیجه آب خوردنم بود.
عاشق پنج شنبه ها هستم.
نمره ام ۶
رشد پلهای
• دیروز گزارش نیک ننوشتم. نه اینکه نخواهم و چیزی در چنته نداشته باشم؛ چون گذاشتمش دقیقهٔ نود، قبل خواب، و ذهنم انگار تهی شد. سفید، مثل یه کاغذ A4 بیخط و خش. پس خوابیدم.
اما از امروز دیگر تمام تلاشم را میکنم تا حداقل فهرستوار در طول روز بنویسم تا شب که میشود، از خستگی قفل نکنم.
• وبینار نویسندهساز امروز هم تجربهٔ جدیدی بود. استاد نبود و بچهها کلاس را اداره کردند. شنیدن نظراتشان مثل نقل و نبات بود واسم. حس خوبی از فرشته برگی گرفتم. نمیدانم چرا بعضی آدمها را بدون اینکه شناخت خاصی ازشان داشته باشم، وایب مثبتی برایم دارند.
این جملهای که برای بداههداستاننویسی گفت، در ذهنم مانده و باهاش کلنجار میروم:
«دیوانهوار اول داستان را بنویس؛ هرچی عجیبغریبتر شروع کنی، ذهنت بیشتر باز میشه برای ادامهٔ داستان.»
الهه نصیری هم دقیقاً از نکتهای گفت که خودم این روزها سخت باهاش درگیرم؛ از اینکه کتابهای مختلف را فقط نوکنوک میزنم و تموم نمیکنم.
از اشتیاق و علاقهاش به کتاب «همنوایی شبانهٔ ارکستر چوبها» گفت؛ کتابی که در صف انتظار مطالعهام بود و حالا، با جذابیتی که ازش گفت، برایم شد اولویت.
از احسان شناسا هم وایب جالبی گرفتم. صدا و طرز بیانش و همچنین استایلی که دارد، حس جادویی و اکتشاف چیزهای جدید را به من القا میکند. با صحبتهایش ترغیب شدم سراغ چخوف بروم. همینطور تعریف او از رمان «گاوخونی» تأثیرگذار بود.
• به مادربزرگم زنگ زدم. بعد از اینکه صحبتم تمام شد، گریهام گرفت. بندهخدا همیشه جایی از بدنش درد میکند و یک ساک پر از داروها همراهش.
میگفت: «امروز اینقدر کلافه بودم و درد داشتم، فقط گریه کردم. امید من بچهها و نوههامه.»
ناراحتم از اینکه سهلانگارم و کم به دیدنشون میرم.
• با این بیت فروغ بغض کردم:
«درد تاریکیست، درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن»
• جملهای در کتاب «نه حوا، نه آدم» نظرم را جلب کرد:
«چند ثانیه زمان برد تا تکههای مغز متلاشیشدهام را به هم بند بزنم.»
این توصیف انگار برای من وقتی ست که آزادانه شروع به نوشتن میکنم و ادامه میدهم.
• نمرهٔ روز: ۶
• رنگ روز: سبز زمردی
• بوی روز: توتفرنگی
• صدای روز: میو میو
• طعم روز: شیرینی که به تلخی میزند.
https://t.me/WaterLilyEcho
گزارش نیک 1405/06/27
امروز صبح بعد ازخوردن صبحانه، فهرستی ازکارهایم را در ذهنم مرور کردم که بدانم کدام را باید اول انجام بدهم وکدام را آخر.
درابتدای روز ناهار را بار گذاشتم .بعد ازآن فایل صوتی وبینار را گوش کردم.وهمزمان با تمرین داستان نویسی استاد،من هم داستان ماهی کوچولوی غمگین را نوشتم.اولش با چند جمله ساده وبی ربط شروع شد. نمیدانستم چه باید بنویسم ولی صدای کیبورد استاد وتندتند تایپ کردنش باعث شد، یه داستان قشنگ به ذهنم خطور کرد. و خودبه خود شکل گرفت .در واقع آن زمان بیست دقیقه ای که برای بداهه نویسی درنظر گرفته میشود، تاثیر زیادی برنوشتن دارد.
بعد ازفایل صوتی ،تمرین آزادنویسی را انجام دادم.
بعدش دیگه نوبت بیرون رفتن وخرید کردن بود
رفتم نانوایی که برای ناهار نان سنگک بخرم .شاطربه خاطر سود بیشتر همه نانها را کنجد میزند ودانه ای پنجاه تومان میفروشدواگر کسی نان ساده بخاهد بایدمنتظر بماند که شاطر برایش نان ساده بزند.نان ساده دانه ای سی وهشت تومان است وسودش کمتر است. من وچند نفر دیگر که نان ساده سفارش دادیم منتظر ماندیم که حاضر بشود.خلاصه نان را گرفتم وبه خانه برگشتم.
غروب رفتم پیاده روی هوا تاریک شده بود.نسیم خنکی میوزید.گاهی چندتا برگ خشکیده ازدرخت به زمین میافتاد.چندتا بستنی سنتی خریدم وبه خانه برگشتم.
بعد ازشام ،یکی ازموضوعات ادامه نویسی را انتخاب کردم وچند سطر درباره اش نوشتم.👇👇
پرسش تلخ این است که …سر کلاس درس،معلم ازشاگردی که لکنت زبان دارد،میپرسد چرا شعرنمیخوانی؟
وهمه بچه ها نگاه سنگینی به آن شاگردمیکنند و میگویند: «چون زبانش می گیرد».
وچند نفر دیگر قاه قاه می خندند.
وشاگرد ازخجالت سرش را پایین می اندازد. ودرذهنش اتفاق آن شب را مرور می کند….
چیزی که باعث شد ازشدت ترس لکنت زبان بگیرد.
پدر کارمند نیروی انتظامی بود. وتعدادی ازمعتادهای محل را شناسایی ودستگیر کرده بود.
اراذل واوباش محل ، شبانه موتور پدر را که جلوی درب خانه بود آتش زدند.
شعله های آتش به سیم برق کشیده شد.سیم ها جرقه زد وآتش گرفت .آتش به داخل خانه کشیده شد وما راه فرار نداشتیم ومنتظر بودیم آتشنشانی بیاید و آتش را خاموش کند…
– صبح زود بیدار شدم. همش از ایوان به رقص برگهای درخت و نورهای جا مانده میان شاخهها نگاه میکردم. دلم میخواست بروم روی چارچوب پنجره بنشینم و در بیداری رویا ببافم، نه زیر این پتو. اما گرمای پتو در سرمای صبح خامم کرد، خوابم کرد.
– بعد از صبحانه رفتیم میان بازار. برای اولینبار توی روستا پنجشنبه بازار برگزار میکردند. محصولات کشاورزی و صنایع دستی و لبنیات محلی و اینجور چیزها میفروختند. از روستاهای نزدیک هم آمده بودند کسانی. کدو تنبل خریدیم و بِه. بابا هم با دوربین مصاحبه کرد و گفت که چقدر از این ایدهی پنجشنبه بازار خوشش آمده و شلوغی محل خوب است و بعد هم توضیح داد که با این کدوها قرار است «کلوبیجنان»¹ بپزیم.
– ظهر داستان “خانهی پدری” از بهآذین را خواندم. بهآذین از روزهای کودکی زندگیاش در رشت میگوید و شیطنتهایش. از ناراحتیِ رها شدن خانهی قدیمی به حال خود بعد از تمام شدن عمر پدرش. نگاهم میافتد به ایوان خرابشدهی این خانهی قدیمی. هیچکس حتی یک آجرش را مرمت نکرده است.
– وبینار را نبودم. زمان آمدن آب بود و باید منبع آب پر میشد. لولههای شکسته هم آب نشت میدادند. بابا با حرارت آتش سر پلاستیکی یکیشان را گرم و نرم کرد تا بسته شود. روزنهی کوچکی که همچنان ازش ماند را گذاشتیم زیر نهالهای فندق تا آب قطرهقطره برود توی زمین.
– داستانکی هم ننوشتم. اما همان حس خلق داستانکم را داشتم با زیستن این کارهای غریب و بودن در روستا. داشتن دغدغههایی متفاوت از زندگی روزمره. کار آبها که تمام شد، پشت چشمهای بستهام خودم را دخترکی دیدم که میرود با کوزه از چشمه آب بیاورد. کوزه به سر که برمیگردد، توی راه روباهی میبیند. روباه یک چشم ندارد. مینشیند پهلوی روباه تا دردش را درمان کند. قطرهای از آب کوزه میریزد روی چشم روباه و خوبش میکند. خب، گاهی هم میتوانم آن مهسا باشم.
– رفتیم خانهی خالهی مامان. آنقدر اطلاعات دست اول و جالب از آدمهایی که هیچ نمیشناسم شنیدم، که ملال روزمرگی از تنم زدوده شد. حالا خوراکهایی دارم برای ساختن آدمهای داستانهایم و خرابکاریهایشان.
– رخدادکی نوشتم از ماجراهای امروز. رخدادک نوشتن ریزبینم میکند توی کوچکترین رخدادهها. چه خوب است باز شدن چشمهایم.
¹ نان محلی گیلان
https://t.me/mahnameyeman
سال واژه: ساده
صبح مادرم صدایم زد کلاس نداری گفتم الان ساعت چنده وقتی ساعت را گفت فهمیدم که خاب ماندهام دیگر کلاسی در کار نیست پس پتو را محکمتر به دور خود پیچیدم به ادامه خابم تا لنگ ظهر ادامه دادم هرچه فکر و خیال پریشان بود آوردم روی کاغذ نفسی تازه کشیدم به پایین رفتم دیدم خاهر و دخترخاله آهنگی گذاشتهاند من هم با آنها رقصیدم عصر همگی به خانهی مادربزرگ رفتند اما نرفتم کتابی خاندم کمی روی داستان کودکم کار کردم توی وبینار نویسندهساز هم بودم به قول فرشته این چه خوف یکجوری است آدم خیال میکند چه داستانهای سخت و دشواری دارد اما برعکس داستانهایش ساده و رواناند این دفعه حتمن میخرمش شب هم خالهام خانوادهاش به خانهی ما آمدند هم برای دیدوبازدید و کنارهمبودن هم بیشتر برای تعمیر ماشین خوب است پدرم صافکار است و فامیل آسودهخاطرند که اگر تصادفی کردند مشکلی نیست کسی هست که آن را درست کند بهخصوص پدرم که هوایشان را خوب دارد من هم کنار پدر با اینکه هنوز شاگردی میکنم اما خب کمکم کاری یاد میگیرم
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
اولین باری که خاله شدم ۲۴ ساله بودم. صبح یکی از روزهای گرم تابستانی بود که خواهرم اولین نوهی خانواده را به دنیا آورد. شیرین و تپل با لپ های قرمز. وقتی دیدمش قندی بود که در دلم آب شد. حس مالکیت به موجود کوچکی که خواهرت زاییده است و تو میتوانی هر چقدر بخواهی بچلانیاش و هیچکس به تو چپ چپ نگاه نکند. هنوز خیلی کوچک بود. دو سال و نیم بیشتر نداشت که تبِ شدیدی کرد. چند روز درگیر بودیم و تبش پایین نمیآمد. نمیدانم دقیق روز چندم بود که دکتر تشخیص سرطان خون داد. دنیا روی سرمان از همان موقع تا الان که ده سال گذشته خراب شد.
حتی وقتی که خیلی خوشحالم انگار یکی مغز استخوانم را میسوزاند و به من یادآوری میکند که در بدن پارهی تنم، خواهرزادهی نازنینم چه غوغایی برپاست. اشک امانم نمیدهد ، من یک خالهی درماندهام که همیشه در دلم چیزی میجوشد. وقتی کوچک بود شیمیدرمانی تمام موهای فرفری و نرم او را از ما گرفت. به گالری عکس های آن تاریخ نگاه میکنم و بیشتر مچاله میشوم. شاید هیچوقت کسی این حالت من را نبیند. یعنی همیشه از همه مخفی کردهام ولی خودم که میدانم چقدر طاقت فرساست درد کشیدن پسر بچهای که همهی زندگی ما شده است.
یک بار قطع درمان و جشن بهبودی. دوباره بعد از دوسال عود بیماری. آخ امان از شیمی درمانی. موهای قشنگ پسرکمان و باز همه چیز از اول.
امید جزئی از زندگی خانوادگی ما شد. همهی ما دیگر آرزویی نداریم جز اینکه آسمان زندگیمان همیشه آفتابی باشد.
میگویم آسمان زندگیمان چون از سپهر مینویسم.
امروز چه خواندم؟
امروز گاوخونی را تمام کردم. دیشب آغازیده بودم.
گاوخونی منظومه خشایار بود؛ چیزی که نمیتوان توضیح داد مگر با خواندن آن.
امروز چه نوشتی؟
امروز درباره آزادی نوشتم. ناخودآگاهم میخواست درباره آزادی صحبت کند؛ درباره آزادی دوچرخه، در قفس بودن قطار، رها بودن و آزاد بودن کشتی.
از وبینار چه خبر؟
امروز من در کنار فرشته برگی و الهه نصیری وبینار را برگزار کردیم.
ماهان هم برای تماشا آمده بود.
قطعاً نقصهایی داشتیم اما من استرس کمتری از همیشه داشتم؛ احتمالاً چون استاد کلانتری نبود در وبینار.
ولی ای کاش همون اول کار سوتی نمیدادم.
راجع به داستانک در داستان کوتاه کمی گفتم و آن تیکه داستان چخوف را خواندم.
درباره گزارش نیک صحبت کردیم و چقدر چیز از بچهها یاد گرفتم. قطعاً در طول روز یادداشتهایی چند دقیقهای نوشتن را امتحان میکنم.
از بیرون رفتن چه خبر؟
با ساحل رفتیم کنار دریا قدم زدیم، قهوه خوردیم، کنار دریا نشستیم و مدتی به دریا و غروب و ابرها و اون ستارههایی که هواپیما بودند نگاه کردیم.
شعری از فروغ خواندیم.
از پروژهها چه خبر؟
داستانکها رو خواندم. کار بچهها حیرتانگیزه.
سایت جدیدی با همکاری ماهان داریم میزنیم.
احسان شناسا
نیکتر از این که بعد از یکسال راشامون را دیدم؟
خدا را شکر میتوانم حذفش کنم بلاخره.
سال واژهام: طبیب الهی
صبح رو با صفحات صبحگاهی شروع کردم و بعد دقایقی در سایت «روزنوشتههای محمدرضا شعبانعلی» و سایت «متمم» پرسه زدم و سوخترسانی خوبی برای شروع روزم بود.
قسمت چهارم سریال «The Mantis» رو دیدم، پر از هیجانم، ولی نمیدونم چرا نمیخوام یکجا همه قسمتها رو ببینم و دارم روزانه پیش میرم.
یک قسمت هم سریال «This Is Us» دیدم. دیگه داره به پایان نزدیک میشه. هر زمانی که دیدم، هر قسمتش برام الهامبخش بود.
در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم و ۲۵ دقیقه داستان نوشتم. داستانم ساده بود، ولی دوستداشتنی.
کتاب «نامههایی از کرمان به دوبلین» رو شروع کردم. جزئینگاریهای زیاد در نامهها برام جالب بود.
بخشی از روز رو دچار بیحوصلگی شدید شدم و تصمیم گرفتم یک مقدار رونویسی انجام بدم و بخشی از کتاب «ادبیات، پژوهشی در کنه زبان» رو رونویسی کردم.
حالم رو عالی نکرد، ولی جلوی نشخوار فکری رو گرفت و روند بهبودیم رو تسریع کرد.
مینویسم. در کوه مینویسم. گزارش امروزم را مینویسم.
اینجا کجاست.
چند دقیقه ای است که به کوه رسیدم. موتور را کمی پایین تر از خودم پارک کرده ام و الان روی یک صخره نشستم و دارم مینویسم.
هر وقت فرصت پیش بیاید به اینجا میایم، سری قبل آمدم و هنوز ۲۰ متر از موتور جدا نشده بودم که صدای فهش دادن مردی میآمد که گویا با من بود، و بله با من بود. برگشتم و به خیالم من طلبکارم و او الکی فهش میدهد و من میتوانم او را محکوم و سر شکسته کنم ولی داستان به جایی رسید که پسرش با چوپ به جانم افتاد.
قضیه از این قرار است که من بعد از تاریک شدن هوا از شهر به آبادی قصد سفر کردم، موتور را روشن کردم و به دو راهی که رسیدم دلم مرا سمت کوه داد و من جاده خاکی را در پیش گرفتم و به جایی که مد نظرم بود رسیدم.
اونجا که من رفتم و میرفتم یک زمین خاکی و خالی بین دو باغ بود که موتور را آنجا پارک میکردم و به بالا و وسطهای کوه میرسیدم و به پاتوق همیشگی اما آن شب رسیدنی در کار نبود.
موتور را پارک کردم و بعد از ۱۵ یا ۲۰ متر یادم افتاد که دزدگیر را روشن کنم، همینکه انگشتم را روی قفل ریموت گذاشتم و صدای وییک وییک دزدگیر بلند شد صدای مردی میآمد که با داد بیداد مینالید، من ایستادم و گوش تیز کردم که ببینم ماجرا از چه قرار است که فهمیدم مرد همراه هم دارد و روی فهشش با من است و من شاکی شدم و فرمودم «داد نزن لطفن آقای محترم، به چه حقی به من فهش میدهی»
گفت«به این حق که تو دزدی و ما بلخره تو را گرفتیم، توای که آفت جان باغ ما شدی و درخت ها را شکستی و گردو ها را برده ای»
من اصلن حواسم به باغ و گردو نبود، حواسم نبود فصل برداشت است و خطرناک. خدا شاهده اون شب یک شوک عظیمی به من وارد شد وقتی دیدم طرفین دعوا اصلن گوش شنیدن حرفهایم را ندارند و زده اند به شیش و در راه خود میگازند. یک بار اعصابم خراب شد و خاستم سوار موتور شم که حرکت کنم که پیرمرد جوری فرمان موتور را گرفت که یا باید دستش را میشکاندم یا باید بیخیال فرار میشدم و شدم، بیخیال فرار شدم. ترسیدم. لرزیدم. نزدیک بود برینم بعد از اینکه به ۱۱۰ و ۱۱۰ نفر از فامیل زنگ زدند و نیرو خاستند.
اولین نیرو هایی که رسیدند دو نفر بودند، یکی پسرشان بود و آن یکی را نمیدانم.
اصلن تصور نمیکردم پسرش اینگونه وارد تصویر و وارد عمل شود، از همان دور که دیدمش چوب را سمتم رها کرد و من از ترس سرم خود را به خاک مالاندم و بعد از مالاند بلند شدم و پسر نیز با یک چوب دیگر در دستش سمت من حمله ور شد. پسر از پدر و مادر بی گوش تر. پسر آمده بود قاتل امام حسین را در دم بکشد نه من بیچاره آواره را من هم به خیالم میتوانم با حرف آنها را متقاعد کنم.
البته لازم است اینجا خدا را بابت سلامتی و وجود پدر و مادرم شکر کنم و شکر کنم و شکر کنم و بگم خدایا شکرت که خانواده دارم و بیچاره و آواره نیستم.
پسر یک چوب به رانم زد و بعد از آن من توانستم با درایت و شهامت و استواری به او برسم و او را با حرف قانع کنم و خدا رو شکر قبل از یک دقیقه رام شد و گفت «تا بقیه نیامدند بزن به چاک، برو تا من پدر و مادرم را کنترل کنم» من نیز تشکر کردم و خیلی از میگ میگ میگ میگ تر فرار کردم.
قضیه اون شب و اون پسر و اون پدر و مادر من را یاد ۲۰ سالگی ام انداخت.
تقریبن بیست ساله بودم که یک روز با یونس و مهدی از جزیره به خانه برمیگشتیم که من را فرستادند از باغ بغل راه سیب بچینم و بیارم و من در حین دزدی گیر افتادم و زنی تقریبن مسن مرا قفل کرد و بست به باد فهش و بد و بیراه، پیرزن خیلی بد دهن بود و شر و من هر چه سریعتر باید او را ساکت میکردم وگرنه کل آن منطقه را خبر میکرد، دختری با فاصله از ما با یک فرغون در دست داشت به سمت ما میآمد که دختر آن بانوی شر بود و من قیافه او را که دیدم فکر کردم که او به اصطلاح امروزی تر از مادرش است و تحصیلکرده و روشن فکر و الان مادرش را تف و لعنت میکند که چرا برای ۲ یا ۴ یا ۶ سیب آبروی این جوان جزیره ای را میبری. به دختر نزدیک شدم و هر چه سیب چیده بودم را در دست گرفتم و گفتم«ببین خواهر به خدا من فقط اینها را چیده ام و این اولین و آخرین بارم است که به اینجا میایم» نا گفته نماند تا توانستم خودم را مظلوم نشان دادم تا مورد عفو قرار بگیرم.
دختر فرغون را زمین گذاشت و گفت«خاهر جنده و مادر فلان فلان شده، بیلم تو اون پدرت تو کوه خوردی با هفت جد و آباد خر خر پدرت که اینجا آمدی و سیب چیدی تا شلوارت را در نیاورم ولکن نیستم» آقا به حضرت عباس دختره وحشی تمام عیاری بود و من چون واکنش مار گونه او را دیدم شلوارم را بالا کشیدم و کمی کم سرعت تر از میگ میگ از صحنه در رفتم و وقتی به مهدی و یونس رسیدم دیدم غرق اشک شدند از خنده و من مثل کیر سگ میلرزم و میترسم.
حالا امشب نرسیده به باغ کنار زدم و از سرما میلرزم و مینویسم، شاید باور نکنید ولی من برای نویسنده ساز مینویسم. گزارش مینویسم. گزارش مینویسم اما گزارش به آینده و گذشته میرود و این دیگر دست من نیست.
تنها، سرما تو کوه، تجربه اش را دارم.
امروز با مادرم رفتیم زیارت امامزاده پیر محمد. با موتور گودرز رفتیم. من زمین خوردم و دسته ترمز موتور شکست، خوب شد مادرم آنموقع پیاده شده بود.
۲۰ دقیقه به ۵ به مرقد رسیدیم، ۲ رکعت نمازم را خاندم و همانجا دراز کشیدم تا وقت وبینار، تیتراژ یا آهنگ شروع را خیلی دوست داشتم و دارم و داشته ام. از اولین بار که شنیدمش خوشم آمد و نتوانستم با موفقیت دانلودش کنم. استاد نبود. احسان بود. فرشته بود و اون دختر خوشگله هم بود ولی من اسمش را به یاد نمیاورم.
وقتی با موتور کلنجار میرفتم که مانع افتادنش شوم و موفق نشدم خودم را از قصد به دور پرت کردم و به پشت تو خاک به شکل مرده افتادم و مادرم از ترس شروع کرد به «شین و شیون»کردن و من خندیدم و گفتم مادر الکی بود خاستم پیاز داغش را اضاف کنم، وقتی گوز آخرم را هم زدم و نتوانستم جلوی افتادن موتور را بگیرم دیگر نخاستم زنده باشم ولی مادرم به پیر ما گفت«ای پیر زنده فیروز را زنده کن» امیدوارم زنده شوم. امیدوارم خودم را پیدا کنم. امیدوارم به آرامش برسم، به کار، به زندگی.
میخاهم خدا را شکر کنم و میکنم. من خدا را شکر میکنم. میکنم، من هر روز خدا را شکر میکنم و همیشه. میکنم، از این به بعد هم میکنم. فردا هم میکنم. فردا خدا را شکر میکنم. شکر میکنم، شکر.
یک انگشتر سلیمان داشتم که این کوه آن را خورد و انگشتری در قبالش به من نداد یا سکه ای یا خمره ای اما فکر میکنم ستاره داد، پس من ستاره ام را میخاهم. من ستاره ام را میخاهم.
اوایل که اغفالم کرد به من وعده داد، به من نشان داد، به من فرمان داد. پذیرفتم. من پذیرفتم وعده اش را، نشانش را، فرمانش را.
دیدم، من دیدم. چیزهایی دیدم که عمریست در پی دیدنشان میدوم و میدوم و میدوم.
آبی را میخاهم. آبی را میخاهم. آبی را میخاهم.
من از خدا آبی را میخاهم. کوه کماندار آبی را برای من شکار کن. شکار کن برای من آبی و ستاره هایش را. شکار کن ماه را خورشید را شیرین را. شکار کن، برای من شکار کن، برای منی که پذیرفتی و پذیرفتم. من میپذیرم تو نیز بپذیر.
راه میخاهم. نام میخاهم. جام میخاهم. جان میخاهم. شام میخاهم. شاد میخاهم. میخاهم. من خدا را میخاهم. عدل را میخاهم. حق را میخاهم.
میخاهم بروم، میخاهم از کوه بروم و موتور گودرز را پس بدهم و بعد به خانه بروم و سیر بخابم البته اگر بشود.
نشد موتور گودرز را پس بدهم چون همین الان زنگ زدم و گفت فردا بیا و من نیز فردا میروم. الان باید به خانه برگردم اما قبل از رفتن باید چند دقیقه ای خلوت کنم و ادامه را از خانه سر میگیریم.
الهی شکر. شکر. شکر.
به خانه رسیدم. بعد از یک ساعت به خانه رسیدم. موقع آمدنم سیگار نداشتم و به امید مغازه اسلام تا در خانه خودمان تخته گاز آمدم و به اینجا که رسیدم دیدم کرکره مغازه را پایین کشیده و تعطیل کرده و در این حین هادی را دیدم سیاهپوش و رضا و حامد، آنها هم سیاهپوش.
هادی و حامد برادرند و رضا هم پسر داییشان است هم پسر عمه و حامد برادر هادی داماد رضا یعنی خاهر رضا زن حامد بود که حدود دو هفته پیش به رحمت خدا رفت و جان به جان آفرین تسلیم شد.
هادی و من بیشتر از ۲۰ دقیقه با هم حرف زدیم و از دو نخ سیگار باقیمانده من او یک نخ را چاق کرد و من نیز آن یکی نخ را و سیگارهایم تمام شد و جالب این جاست که پول هم نداشتم و تنها جایی که باز بود و به نظرم میرسید مغازه صابر بود.
صابر پسر خوبیست و چند ماهی است که یک قهوه فروشی باز کرده که سیگار هم میفروشد و من در طول این مدت که او مغازه باز کرده یک یا دو بار بیشتر از او خرید نکردم و آن یکی دو بار هم از او سیگار گرفتم و حالا نمیدانم به چه رویی باید میرفتم برای نسیه و رفتم و سیگار را گرفتم و چون هول بودم و نمیدانستم چطور بگوییم فردا با پسفردا پولش را میدهم یک قهوه گلد هم سفارش دادم و خوردم تا نسیه بهتری گرفته باشم.
حالا نشستم و دارم مینویسم. دوست دارم آنقدر بنویسم که در حال نوشتن خابم بگیرد. دوست دارم کاری داشته باشم و درآمدی. عاشق اینم که کارم به نوشتن مربوط باشد تا شب و روزم را به خوبی خوب بگذرانم. خدایا برسان به من آنچه را که نیاز من است.
انگور داریم و شلیل و خربزه. من دوست دارم چند دود تریاک بگیرم یا بکشم و از طرفی هم دوست دارم نکشم. یعنی اگر من کاری داشته باشم و راهی برای کسب درآمد از نوشتن و گوشی و لب تاب، اتاق پایین حیاط را برای خودم روبراه میکنم و مینویسم و مینویسم و کار میکنم. چند برنامه هوش مصنوعی نصب میکنم و یک کانال یوتیوب و یک پیج اینستاگرام راه میندازم و ویدیو درست میکنم و به هدفم می اندیشم.
هدف من آبی است. آبی یک سازمان است، یک برند. یک سیستم. آبی میفروشد. آبی میسازد. آبی آباد میکند و من باید آبی را بنا کنم.
ساخت آبی نیازمند آرامش است و درآمد و آرامش. در آرامش من فکر میکنم و مینویسم. به هدفم فکر میکنم به راهی که باید طی کنم، به پله اول و دوم و سوم و آخر. من آبی را میخاهم.
ساعت ۱۲:۲۶ دقیقه شب است یعنی ۲۶ دقیقه بامداد جمعه و من بعد از نوشتن باید یک دوش بگیرم و بعد از آن شاید بخابم. دیشب که اصلن نخابیدم.
نمیدانم بلاخره توانستم گزارشی از امروزم به سمع نظر شما نویسنده ساز عزیز برسانم یا نه اما در یک لیست خلاصه وار مینویسم که چه شد و چه کردم.
۱. با اینکه شب نخوابیده بودم ولی تا ظهر دراز کش بودم و چشم بسته بلکم فرجی شود و ساعتی بخابم که از ۱۱ به بعد پدر و مادرم هر دو دقیقه یکبار صدایم میزدند و خاب را بر چشم و گوش اینجانب حرام نمودند و بلخره ۱۲ سر از بالشت برداشتم.
۲. ساعت از ۲ ظهر گذشته بود که من و مادرم با موتور به سمت امامزاده پیرمحمد راه افتادیم و ۲۰ دقیقه به ۵ به آنجا رسیدیم. قسمتی به طول ۵ یا ۶ کیلومتر از جاده خیلی کیری بود و خیلی خیلی کیری، معلوم نیست درآمد این امامزاده پیر محمد معروف به «پیر زنده» کجا صرف میشود که نمیتوانند یک جاده ۱۰ کیلومتری را آسفالت کنند.
۳. حدود ۱۰ دقیقه اول از وبینار نویسنده ساز را شرکت کردم و فرشته و احسان را دیدم و بعد قطع کردم و از آنجا به خانه برگشتم و ساعت ۸ شب به خانه رسیدم.
۴. بعد از ۹ اول به قصد کوه و بعد به قصد پس دادن موتور گودرز راهی نورآباد شدم که اول به کوه رفتم و بعد از ساعتی به قصد رفتن به نورآباد بلند شدم و گودرز گفت نیا تا فردا.
۵. حالا در خانه ام و میخاهم دوش بگیرم و بخابم و از خدا میخاهم این جمعه را برای من رنگین کند. امروزم با دیروز فرق میکرد، قشنگ مشخص بود. ظهر خود به خود دلتنگ شده بودم اشک از چشمانم جاری میشد که زدم تو گوشم و گفتم «خجالت بکش مرد گنده» و خجالت کشیدم.
۶. پنجشنبه گذشته خدایا جمعه را شادتر و پر آرامش تر کن برای من و ما و خوبان و دوستان و همراهان ما.
خدا را شکر میکنم بابت تمام نعمت ها و فرصت هایی که به من داده و از خدا میخاهم درهای رحمت و برکتش را به روی من باز کند بلکم من هم به آرامش برسم. الهی شکر الهی شکر الهی شکر
سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
سپاسگزارم.
سالواژهام: ارتباط
امروز را زیاد خاندم. حالت بقایم فعال شده است. حالت بقایم امسال، دیر آمده است و شیر.
یک فصل «کجرفتاری» خاندم و بخش ریاضیمیاضیاش را نفهمیدم. گذاشتمش برای پرسش از ریاضیبدانهای اطرافم.
«اسطوره در جهان امروز » خاندم. ستاری در این بخش، به خیالپردازیهای پورداود و اخوان ثالت دربارهی بازگشت تمدن گذشته، پرداخته بود.
نمیشود گندههای گذشتهی ایران را تلپی انداخت توی حال. باید فرزند امروز باشیم. فرهنگ هم با واقواق حاکم از میان نمیرود. او راه خودش را دارد. چه تاثیر بپذیرد چه نپذیرد. همچون نوروز. اینها خلاصهاش بود.
«چیستی فمینیسم» خاندم. گویا فمینیسم آنقدر گسترده است که نمیتوان به یک مفهوم و دو مفهوم، تقلیلش داد.
کلاس را رفتم. کمی از شیتانپیتان سایت را انجام دادم. قاچاقی سری هم به نویسندهساز زدم و با دیدن آن چهرهها، گوشهایم تا منتها درجهشان سوخت.
متنی را برای انتشار در کانالم، بازنویسی کردم.
گزارش نیک
پنجشنبه بیستوششم شهریورماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ــ
صرفاً جهت یادآوری برای این روزهایم.
ضرورتی ندارد که بگویم این روزها تنم در نقاهت است و ذهنم میان خانه و هزار فکر دیگر رفتوآمد میکند، بنابراين خواستم به خودم یادآوری کنم، لازم نیست هر روز شاهکاری از آب دربیاید. همین که روزی ثبت شود، یعنی از دست نرفته است.
امروز را همینقدر نگه میدارم. برای روزهایی که شاید یادم برود چه روزهایی را گذراندهام.
https://t.me/MashgheBodan
گزارش نیک:
امروز حالم بهتر بود.
همچنان یادم نمیآید چطور گذشت.
دروغ میگویم یادم است.
چرا دروغ میگویم؟
دلم میخاهد یادم نباشد.
چرا میخاهم یادم نباشد؟ مگر نمیگویم بهتر بودم؟
امروز بهتر بودم، چون سعی کردم یادم برود. دکمهی ثبت حافظه را خاموشیدم و اجازه دادم فقط بگذرد. حس و حال امروز، مثل بعدِ هقهق بود. سنگ و منگ. اینجوری که دیگر نایی نداری برای ادامه، وگرنه هق میزدی.
…
امروز حالم خوب بود. پاستای گوجه پختم. با طبخی متفاوت از همیشه. خیلی خوشمزهتر شده بود. و این یعنی حالم خوب بود.
…
استرس داشتم امروز. استرسِ مدیریت و برنامهریزی. چطور به تمام برنامههایم برسم؟ چندین کار جدید هم روی دوشم افتاده است. مشوشم. باید کارهایم را با هم دوست کنم تا آرام شوم. امروز دربارهی خودشم نوشتم. فردا باید دربارهی کارهایم بنویسم.
-گزارش نیک ۸
خوب بود امروز.
سالواژه: ویلویلی
۱. رفتم کارای ثبت نامم رو انجام بدم که به نتیجه نرسید و افتاد شنبه.
۲. از خرازی برای لباسام نخ و دکمه خریدم.
۳. با دوستم حرف زدم.
۴. رفتم پیش خیاط که مامان دوستمه تا اندازههامو بگیره و برام لباس بدوزه.
۵. خرید کردم و این خرید با پیادهروی هم همراه شد.
۶. داستاننویسی روزانه رو در حد دو دقیقه پیش بردم که رهاش نکرده باشم.
۷. فرهنگ شخصی نوشتم.
۸. چالشعر روزانه رو انجام دادم هر چند احتمالن باید بکوبمش و بعدن از نو بسازمش.
۹. توی کانالم یادداشت و روزگفتار بار گذاشتم.
https://t.me/havirism
من بصورت اتفاقی ساعت دوازده شب با این وبسایت آشنا شدم و تصمیم گرفتم به این کمپین گزارش نویسی بپیوندم البته شاید هنوز با روالش آشنا نباشم اما امیدوارم این فرایند گزارش نویسی در مسیر نوشتن بهم کمک کنه.
روز اول من
روز 128 چالش
روز 26 ( با ارفاق) شهریور سال پنج
– صبح که بیدار شدم یکم خودمو به خواب زدم که خودمو گول بزنم تا شاید ایده جدیدی به ذهنم برسه اخه من اکثر ایده های خوبم رو خواب میبینم که این خیلی خوبه اما قسمت تلخ داستان اونجاست که خیلی اوقات یادم میره چه ایده ای بوده و قسمت تلخ تر اینکه یادم هست ی ایده خفنی تو خواب دیدم ولی یادم نمیاد چی بوده. گاهی اوقات موقع خوندن کتاب یا راه رفتن یهو یادم میاد که اون ایده چی بوده و متاسفانه وقتی که خوندن کتاب تموم میشه یا از پیاده روی برمیگردم دوباره اون ایده از یادم میره. شاید با خودتون بگید خب چرا همون موقع ایده رو یادداشت نمیکنم؟ خب این سوال خودم هم هست. یکجورایی انگار از این احساس که فکر کنم ی ایده جالب دارم ولی یادم نمیاد خوشم میاد. خب اگه همینطوری بخوابم ادامه بدم و از هرکاری که از صبح تا حالا کردم دونه دونه بنویسم احتمالا ی رمان بشه و از اونجایی که اولین باره دارم داخل این سایت می نویسم نمیدونم محدودیت چند کلمه ای داره سعی میکنم مختصر و مفید بنویسم. البته این هم اضافه کنم که من آدم پر حرفی نیستم صرفا آدم پر متنی هستم که امیدوارم به بزرگواری خودتون ببخشید.
– داستان کوتاهی از صادق چوبک خوندم . احساس می میکنم از وقتی که این مجموعه داستان انتری که لوطی اش مرده بود رو شروع کردم هر روز دارم به فروپاشی روانی نزدیک تر میشم. هنوز جای زخمای مجموعه سپیدرود زیر سی و سه پل اثر کیهان خانجانی از بین نرفته بود که تصمیم گرفتم با خوندنداستان های صادق چوبک از سلامت روانم خداحافظی کنم. سلام بر غم و اندوه بی پایان. علی میگه تو سلیقه کتاب خوندنت مازوخیستیه خواستم جوابشو بدم که دیدم رمان بلندی که همزمان دارم میخونم و به آخراش رسیدم 1984 اثر جرج اورول مهر تاییدی شده بر حرفش پس سکوت کردم و دم نزدم.
– برنامه روزانمو نوشتم. البته برنامه روزانه ای که می نویسم ی باگی داره. من همیشه روزم رو با یک داستان کوتاه شروع می کنم چون خودم هم به نوشتن داستان های کوتاه خیلی علاقه دارم و بعد از خوندنش داخل برنامه روزانم می نویسم خواندن داستان کوتاه که همون لحظه هم تیک می زنمش. گاهی اوقات با خودم میگم خب من که از قبل داستان رو خوندم دیگه چرا می نویسمش توی لیست روزانه؟ بعدش احساس میکنم که اون فرایند تیک زدن رو دوست دارم و بهم احساس بهره وری میده.
– نوبت این شده بود که کتاب جدیدی رو برای خوندن انتخاب کنم و موش ها و آدم ها اثر اشتاین بک به قید قرعه ( کاملا غیر شانسی) انتخاب شد و کلا بر عکس اکثر افراد من از کتاب های جیبی خوشم میاد بخصوص جیبی های نشر ماهی که طرح جلد خیلی مینیمالی داره.
– چند دقیقه ای رو به نوشتن اختصاص دادم. آقای عقیقی گفته بود اگه فیلم شرم برگمان رو ندیدی حتما ببین. اخرش هم اضافه کرده بود البته من که میدونم نمیبینی. خواستم بهش ثابت کنم که اشتباه میکنه ولی دیدم اونقدرا هم بیراه نگفته و باز هم فیلش رو ندیدم.
– می خواستم برم سراغ پریمیر و یکم ادیت بزنم که یهو به سرم زد خیلی وقته(یک روز) ندوییدم. سریع لباس عوض کردم و شش کیلومتر رو جوری دوییدم که انگار سگ دنبالم کرده. اومدم خونه کمی استراحت کردم که علی زنگ زد گفت فردا هفت صبح بیا بریم بدوییم. ( شانستو مرد ) گفتم سگ هفت صبح جمعه بیدار میشه ورزش کنه و بهدش همزمان واق واق کردیم. خلاصه گفتم اوکیه و قرار شد صبح بریم. چند باری تاکید کرد که خواب نمونم و الان هم ساعت یکه و اقا میکائیل تازه داره گزارش نویسی می کنه. واقعا بهتره بخوابم. فردا بازهم از این گزارش ها می نویسم.
به نام خدا
گزارش نیک ۱۲۸:
امروز پنجشنبه بود.
طبق رسم پنجشنبهها، به مزار پدر رفتم. او آرام و بیدغدغه آرمیده بود؛ انگار سالهاست که رفته است.
کمی آنطرفتر، زنی بر مزار همسرش غریبانه سوگواری میکرد. سه سال بود که او را از دست داده بود؛ مردی که به قول خودش، بهترین دوست و همدم زندگیاش بود. زن از راهی دور، ساعت هفت صبح میآمد، کنار مزار همسرش مینشست و تا غروب همانجا میماند. هنوز سیاهپوش بود و عزادار.
میگفت از وقتی همسرش رفته، بیشتر روزها در خانه میماند، بیرون نمیرود و حتی در هیچ مهمانیای شرکت نمیکند. بیقرار بود و اشک میریخت. نگرانش شدم؛ سه سال گذشته بود، اما غمِ نبودن همسرش هنوز برای او تازه بود، انگار همین دیروز از دستش داده باشد.
من به پدرم فکر کردم و به آدمهایی که میروند، اما جای خالیشان در زندگی ما میماند. بعضی نبودنها با گذشت زمان کوچک نمیشوند؛ فقط یاد میگیریم آرامتر با آنها زندگی کنیم.
امروز در کتابخانهی محبوب شعرم، سراغ کتابهایی رفتم که دربارهی ترانه بودند و از هرکدام چند صفحهای خاندم. چند ترانه هم گوش دادم تا بیشتر با حالوهوای ترانهنویسی آشنا شوم. خودم نیز ترانهای نوشتم، اما نتیجه آنطور که میخاستم نشد و حسابی ناامیدم شدم. بااینحال، این نخستین تجربهی من در ترانهنویسی است و هنوز راه زیادی برای آموختن دارم. امیدوارم با تمرین و حوصله بتوانم تکلیفم را بهخوبی انجام دهم.
امروز یک داستان کودک تازه هم نوشتم و روی داستانی که دیروز نوشته بودم بیشتر کار کردم. با وجود ناامیدیام از ترانه، خوشحالم که نوشتن داستان کودک امیدوارم کرد.
امروز در کتاب «فرهنگوارهی فارسی خلاق» خاندم:
چگونه با کلمات کار جالبتری انجام بده
معنیشان را جابهجا به کار ببر و عصبانیشان کن.
سکوت کن تا قدرشان را بیشتر بدانی.
گردشان را بگیر.
میوهی درخت زندگی بپندارشان.
فکر کن جان دارند و آشنای تواند.
روی اعداد ساعت هم کلمه بنویس.
زمین را با کلمات طی بکش.
به کلمات وعدههای بیجا بده.
این جملهها نگاهم را به کلمات تازه کردند؛ انگار کلمهها فقط برای نوشتن نیستند، میشود با آنها بازی کرد، غافلگیرشان کرد و حتی به آنها جان بخشید.
امروز بخشهایی از کتابهای «هیچکاک و آغاباجی» و «سنگ صبور» را هم خاندم. هرکدام از آنها مرا به فضای خاص خودشان میبرند؛ فضاهایی متفاوت که تا مدتی پس از خواندن، در ذهنم باقی میمانند.
بالاخره موفق شدم فیلم «Like Crazy» را ببینم؛ یکی از زیباترین فیلمهای عاشقانهای بود که تاکنون دیدهام. ارزش این همه تلاش برای دیدنش را داشت.
امروز هم هزار کلمه تایپ کردم. انگار نوشتن هزار کلمه در روز، کمکم برایم به عادت تبدیل شده است. جالب این بود که هم آزادنویسی کردم، هم نامه نوشتم و هم از چیزهایی که دارم، شکرگزاری کردم.
شب آشپزی کردم و غذای محبوب دخترم را پختم و منتظر آمدنش ماندم. بالاخره بعد از یک هفته آمد. حسابی لاغر شده بود؛ صورتش آب رفته و کوچکتر به نظر میرسید، اما چشمهایش همچنان کنجکاو و مهربان بودند. رژیم داشت و برای شام فقط سالاد خورد. کمی پَکر شدم؛ اما وقتی گفت شب را پیش من میماند، دلخوریام را از دلم درآورد.
محبوب امروز:
«صفحهی سفید ترسوتر از این حرفهاست؛ چشم که به آن بدوزی، به هرچه در اعماق ضمیرت نهفته است اعتراف میکند.»
از کتاب «روزنویسی»، شاهین کلانتری
امروز دانشگاه نداشتم. ولی صبح زود بیدار شدم تاخاهرم را ببرم مدرسه. البته زوری نبود. خودم پیشنهاد دادم. چون برایم لذتبخش است.
برای آزمایشگاه درس تکنولوژیمان باید کلی وسیله میخریدیم. دو ساعتی مشغول گشتن در اینترنت و خرید آنها بودم.
با فرشته جلسه داشتیم و «در مدت درخت» را خاندیم.
بعد وبینار بود. احسان و فرشتو و نصیرو بودن که کلی با آنها خوشگذشت. هر کدامشان از تمرینها و تجربههایشان گفتند که به نظرم الهامبخش بود.
با احسان رفتیم لب دریا و قهوه خوردیم ولی سرمان روی اسکله گیج رفت و ترجیح دادیم پیادهروی کنیم. بعد روی سنگها نشستیم و غروب آفتاب را تماشا کردیم. راجب کتاب گاوخونی حرف زدیم و از فروغ شعری خاندیم. بعد هم کمی تمرین رقص سالسا کردیم روی چمنها.
دنبال بلالفروش گشتیم ولی پیدا نکردیم. عوضش از این سیبزمینی چیپسیهای سیخی خوردیم.
بعد هم شتابیدیم به خانه و بعد از شام یک صفحه کلمات اینگلیسی خاندم و چند صفحهای هم از «در تعریف شعر».
راستی توی وبینار هم ششصد کلمه داستان نوشتم. داستانم غیرقابل پخش است.
امروز صبح نسبتاً زود بیدار شدم. کار تمیزکاری خانه داشتم، پیامد مهمانی دیشب. بعد هم دوستانم آمدند و با هم رفتیم بازار تبریز. بازار سرپوشیدهٔ تبریز دنیایی است دیگر. برای من سراسر خاطره است. بعد از کلی گشتوگذار، چای خوردیم و برگشتیم خانهٔ دوستم. برای بعدازظهر قرار پارک داشتیم. شام را دوستم تدارک دیده بود. رفتیم پارک و در جمعی دوستانه، گل گفتیم و گل شنیدیم. آخر وقت در خانهٔ خودمان با دوستم گفتوگوی تلفنی مفصلی داشتم. صحبت از زخمهای درونم بود. یک آن به خودم آمدم و دیدم تمام تنم میلرزد. صحبت از این چیزها برایم سخت است. انگار زخمها تبدیل میشوند به جسمی بزرگ و در درونم غوطه میخورند و تنم را متلاطم میکنند چون کشتی بیلنگر.
سالواژهام: خودآغوشی
_ صفحات صبحگاهی نوشتم.
_ عصر دعوا راه انداختم. مقداری دعوای مورد نیاز.
_ مشغول تمیزکاری و خانه و آماده شدن برای مهمانها.
_ همینطور که عین ماشین ظرف میشستم جلسات تمرینجا را گوش دادم.
_ یادداشتی در کانال منتشر کردم و یواشکی توی اتاق روزگفتار گرفتم.
_ در کتاب تاریخ گرافیک چرخی زدم تا موضوعی بیابم برای هنربازی و تاکتیکهای ناشناختهام با ناعمه.
_ چالشعر روزانهام را انجام دادم.
_ قبل از خواب تئوری شعر خاندم.
https://t.me/sajedeh_haqparast
🌿🌿
○نوشتنِ آزاد. شش صفحه.
○وبینار استاد نشدن. دوستان وبینار داشتن. وبینار را داستان نوشتن. دزدِ بدشانس، پیر زن غش کردن شدن.
○گلشیری داستان را خواندن.
○هوش مصنوعی دیوانه کردن. احمقِ مصنوعی بودن.
○به خانهی مادربزرگ شدن. من چای زیاد خورده بود.
○من خواب کم شد. سر من درد شد.
○هوا ابری کردن. من ابری بودن.
○به زبان آموزش دادن که جور دیگر گفتن.
○من غم شدم؟ از قبل تلقین بودم؟
○ آدمها چرا دشمن شد؟ علاقه زیاد شدن دلیل دشمنی بودن؟
○زن دایی خانهی جدید کرده بود. من برای دکور نظر شدم.
○مامان و خاله آموزش رانندگی بود. گل محمدی تصادف شد.
○سالاد شیرازی درست بودن.
○ برای بچهها نقاشی شدن.
🌿🌿🤩
-زاوشخانی.
-صحبتهای مغزدار با آدمهای مغزدار.
-دیدن دوستی قدیمی.
-قهوه.
-پیاده روی.
-دیدن پیشیهای لمیده.
-سعی در لبخندداشتن.
-صحبت درمورد کتاب با پسرکی در مترو.
-بودن با خانواده.
-نوشتن داستان کودک.
-ضبط قسمت چهارم مشاهدهگری و قراردادنش در کانال.
-نوشتن متنی درمورد بخشی از ترانهی «پرستش» بانو گوگوش در کانال.
و همین.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
🌿🌿
دیشب تا صبح نخوابیدی. داشتی غمت را هضم میکردی. لنگ ظهر بیدار شدی. خسته و خوابآلود. قهوه نوشیدی به امید اینکه اینبار پریشانت نکند و فقط خواب را از سرت بپراند.
خواب که از سرت پرید پناه بردی به شعر و ترانه و موسیقی. صنعتی و سنتی. خواندی و گوش کردی. بعد هم آزادنویسی. بعدتر شعرکی زاده شد.
بعد از عمری رنگ آسمان را دیدی. چهار ساعت چرخیدی توی خیابان. بدون اینکه لحظهای بنشینی. خیلی وقت بود که این همه راه نرفته بودی. آدم دیدی امروز. حرف زدی با چند نفرشان. زل زدی به همه. گوش سپردی به همه.
وقتی از خانه بیرون رفتی هوا روشن بود و وقتی برگشتی سه ساعت از شب گذشته بود. آنقدر خسته بودی که شام هم نخوردی. شعرکت را هوا کردی. جلوست را کنسل کردی. چند صفحه از شکست بخورید و برخیزید خواندی و حالا میخواهی بخوابی. کاش امشب خوابت ببرد. راستی غمت هضم شد؟
غمت الهی هضم. 🌿🌿
سالواژه/فصلواژه: حرکت
امروزم را سراسر با دوستانم گذراندم. برخلاف روزهای قبل کمتر گیج بودم و حضورم واضحتر بود. قدمزدنهای حوالی شب شده پایه ثابت روزهایمان. امروز زینب را دعوت کردم تا قدم بزنیم. مریم با تلفن حرف میزد و بعد هم با الهه همقدم شد. زینب دوباره روشنم کرد. ارتباطم با زینب از آنهاست که هر بار به کشف جدید میرسیم. کلی صحبت عمیق. همهی خلقالله را تحلیل کردیم و در انتها از خودمان ویژگی جدیدی بیرون کشیدم. مثلا من فهمیدم که بسیار دختر آرامی هستم. نیاز دارم به پردازش همه چیز، با آرامش. تنش، سرکوبم میکند. وقتی آرامش حاکمست تازه مائده خودش میشود. دقیقا برعکس زینب که هیجان برایش مزهی زندگیست.
اندک صحبتی با مریم و الهه هم حالم را خوب کرد. قوانین جدید اتاق را نوشتیم و بر در یخچال چسباندیم. البته ما چهارتا خودمان، قانون نیاز نداریم. ذاتا قانونمندیم. بیشتر برای دو تا ترم پایینی اتاقمان اینکار را کردیم.
دستپخت مریم بینظیر است. ماکارانی ظهر را مریم پخت. البته سیبزمینی و پیاز را من خرد کردم. واقعا زحمت کشیدم دوستان. زیر نگاه مریم نگینی کردن سیبزمینی صبور میطلبد.
وسط اتو کردن لباس تولد فردا، به یاد مامان افتادم. خواستم رخدادکی بنویسم که فراموشم شد و همین الان یادم آمد. بعد گزارشم سراغش میروم.
گفتم تولد. دو سه روز دیگر ۲۱سالهام. فردا پروژهی عکاسی تولد داریم. یک مینی تولد خوابگاهی.
راستی کالیمبا را بعد مدتها از کیف بیرون کشیدم. ملودی جدیدی تمرین میکنم. به امید افزایش سطح تمرکزم که این روزها زیادی ناامید کننده شده.
https://t.me/ravaanehh
🌿🌿
بعد صبحانه، شعرکی سرودم، تئوری شعر خوندم. با کتاب سیاهک پرندهای که میتابید کلی حال کردم. هزار کلمه هم آزادنویسی.
گاز و هود سابوندم. آشپزی کردم و تا آماده شدن ناهار رفتم حموم.
ناهار خوردیم. ظرفا رو شستم. زبان خوندم.
هفتهی پیش با آیدا تو یه نشست ایدهپردازی کرده بودیم واسه دیالوگنویسی. حالا امروز نشستیم نوشتیمش. وای که چه کیفی میده این باهمنویسی و بداههنویسی. کلی نیشمون باز میشه. این بار گوجه، خیار بودیم تو سالاد.
به خواهرشوهرم سر زدم و چقدر خوشحال شد. گفت: کنجد میخوای؟ گفتم: آره. گفت: چه عجب! خوشش میاد ازش چیزی بخوام. حس راحتی میکنه و لذت میبره کاری که در توانشه برامون انجام بده. منم نامردی نکردم ازش گشنیز خشک هم گرفتم.
یه ضربالمثل قدیمی هم یاد گرفتم ازش:
«اَ بید تَلِه، سایهش خشه.»
«اگرچه درخت بید تلخه، ولی سایهش خوشه.»
درخت بید تلخه مگه؟
رفتم دنبال مامان و با هم رفتیم فاتحهی بابای دوست قدیمیم. هشت ساله ندیده بودمش. از آلمان برگشته بود. پیشش نشستم کلی حرف زدیم. همکلاسی دورهی راهنمایی بودیم. اولین بار با اون بود که فهمیدم دوست داشتن بعضی آدمها مثل قفسه و فقط تو رو واسه خودشون میخوان. البته فقط همون زمان نوجوانی اینجوری بود.
اومدم خونه شام خوردم، یه کاریکلماتور به خورد کانال دادم و کلی پیاز پاک و خلال کردم. تا سرخ شدنشون، از کتاب مغالطه به زبان آدمیزاد خوندم. چه کتاب خوبیه. امیدوارم تا فردا ساعت ۱۵، برسم تمرین فکریشه رو ثبت کنم.
https://t.me/ladanshayanfar
🌿🌿
سال واژه: ماراتن معکوس.
یک فصل از کتاب «بخش دی» را خاندم. محض آنکه مطالعه داشته باشم.
Pms از ماه کامل و گرگ شدن هم بدتر است.
پیادهروی در شب.
🌿🌿
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز یه پیاده روی شبانه توی شهر داشتم. خیلی حال داد. البت پاهام خیلی خسته شدن اما همینکه دیگران رو دیدم انگیزه گرفتم. فکر نمیکردم دیدن آدمها هم شادم کنه.
3.دوستم بهم زنگ زد و روز پسر را تبریک گفت. تعجب کردم. بابا ما آخر نفهمیدم این روزا رو . فقط میدونم هر دو سه ماهی یا روز دختر ه یا روز پسر.
من پیش از تو، ما پیش از او، ما پس از آنها
من پیش از تو، روایت گفتگوی امروز بود با دوستی و ابراز دلخوری، دلدادگی، دلشکستن و دلبریدن
ما پیش از او، پس از خواندن داستان کوتاه “پاسخ” در ذهنم مثل گردبادی میچرخد و هوهو میکند.
از تمام کامپیوترهای زمین حتی ماشینهای محاسباتیِ سیارههای مسکونیِ جهان به هم وصل میشوند متن از ۹۶ میلیارد سیاره صحبت میکند. آن هم در سال ۱۹۵۴.
و پرسش این است: ” خدا هست؟”
داستان “پاسخ” به همین پرسش است و خودش آغاز پرسشی جدی:
اگر خدا را قدرت و دانای مطلق بدانیم، چنین ابزاری، شبیه تصویرمان از خدا نیست؟
جنس دغدغه انسان صد سال پیش با ما تفاوتی نداره فقط نوع بیان و ارتباط با پرسش فرق کرده
ما پس از آنها، هم قلابیست که با خواندن داستان “پرواز گیور: اثر چارلز ای فریچ زدم؛ داستان کوتاه علمیتخیلی سال ۱۹۶۵ که بعدها در مجموعهی Microcosmic Tales هم منتشر شد.
داستان از آن قصههای خیلی کوتاه و تلنگری است که بیشتر از اینکه بخواهد یک ماجرای علمیتخیلی تعریف کند، با یک ایده بازی میکند:
گیور یک ربات یا موجود مصنوعیست که برای پرواز ساخته شده، اما مسئله اصلی توان پروازش نیست؛ مسئله این است که «پرواز» برای او چه معنایی دارد.
پس وقتی چیزی مصنوعی به نظر میرسد، چه چیزی آن را از انسان متمایز میکند؟
——‐—–
گزارش نیک به زبان آدمیزاد:
پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
—————
۴۰ دقیقه یوگا برای کشش و افزایش دامنه حرکتی
۱۰ دقیقه نیایش و سپاسگزاری برای روزی نو
حمام و خوردن مولتیویتامین و صبحانه و آمادهکردن ناهار و تغذیه بین روز
آزادنویسی
دو داستان کوتاه: “پاسخ” از فردریک براون
“پرواز گیورد: از چارلز ای، فریچ ترجمه: حسین رحمانپور ویراستهی: امیرمحمد شیرازیان
انجام ماموریتهای نوشتاری در اپ ساحلک: آزادنوییگسی، یادداشت روز، کلمهبرداری، شعر، جرقه
انتشار پست در لینکدین با الهام از کتاب طراحی حسی دونالد نورمن
پیادهروی
پیگیری مسئلههای فنی سایت با درگاههای پرداخت تربپی و دیجیپی
ارائه برنامه ماهانه سایت مشتری در کانال مربوطه
تهیه بخشهایی از گزارش شش ماهه سایت
تشکیل کانال گزارشنیک در واتساپ
گفتگو درباره ارتباط عاطفی و احساسی
تماس با آیدا و همدلی
تماس با فاطمه و احوالپرسی و کادوی تولد بچهها
پاسخ به پیام ونوس برای درخواست مارکتینگ
ارسال عکس داروهای مامان برای مجید
دانلود قطعاتی از موسیقی کلاسیک شوبرت
ارسال فایلهای نوتبوک برای آیدا
مرتب کردن فایلهای دانلودی و کالازی
گذاردن عکسی از گل که گرفتم روی پسزمینه گوشی و تغییر چیدمان آیکونها به عمودی
پیگیری سفارش فاطی از علی
ارسال اقلام مورد نیاز مهری از علی
نوشیدن آب کافی
حلزون چشماش شده شبیه چیزایی که داره میبینه ولی برای حفظ عفت و خدشهندارشدنش نمیگم چی. از ذوق، دهانش از خنده داره جر میخوره.
امروز میخوام شکسته بنویسم. خودم حواسم بود. هاااهاااهااا…
دارم به بچههای جدیدم میرسم چند روزه. تمرینهایی میدم که دستشون و مچ دستشون که هماکنون چوب خشکه کمکی نرم شه و هی نگم خانووووم خسسسه شدم. خااانوووم دسم درد گرفت.
امروز سمپوزیوم جدید بود. بچههای قدیم و جدید و خیلی قدیم. از دیدن بچهها خوشحال شدم. مخصوصا نفیسه و نیل. هنوز یخم کامل باز نشده.
یه آبمیوهی جدید سفارش دادیم. انبهزرشک. یه طعم عجییییبی داشت. خیلی عجیبغریب. فقط من نمیگم بقیه بچههام گفتن. بله همه انگولک کردیم یه لیوان آبمیوه رو. ولی من…
خوووووشم اومد. با عشق هورت میکشیدمشو طعمشو مزهمزه میکردم. همین الان باز هوسشو کردم.🥲 طعم زرشکش غالب بود. بچگی زرشک با نمک مشتمشت میخوردم. الانم میخوام.
رفتیم کتابفروشی. همه. همههه. خیلی خندهدار و بامزه بود. استاد مامانمون بود و مام جوجهاردکاش. شلپشلپ پشت سرش هر جا میرفت میرفتیم. کتابفروشا عشق میکردن که یهو اینهمه آدم میپریدن تو مغازهشون. نشستم وسط مغازهی عباسآقا و دو سه تا کتاب نقاشی رو با دقت بلعیدم با چشام. راستی زیاداومدم مغازهی عباسآقا ولی هنوز نمیدونم کدومشون عباسآقاست.
یه آقایی بم گفت: «من کتابایی دارم از سال ۱۳۲۰ و قبلترش با امضای نویسندههاشون.» گفتم: «کلی کتاب قدیمی دارید؟» سرشو تکون داد. حسودیم اومد بالا. خب حسودی تو همه هست. نیست؟
چه باحال. وسط کلی کتاب قدیمی میشه نرفت قدیم؟ گمون نکنم.
امروز یادم اومد چقدر آنا، زری، نفیسه، مبینا، نگار و نیل رو دوست دارم و دلم تنگشون میشه.
امروز پیادهروی طولانی داشتم. کلهم و پام تخلیه شد. رسیدم خونه، پرانرژی بودم.
شب بخیر.
گزارشنویسی
سالواژه: تحول
به فاصلهی دوسه روز ، دو تا از دوستان نابم رو از دست دادم.
شوک فقدان ناگهانی دوستان عزیزم تلنگر ی به خودم بود.
هیچوقت دوست نداشتم و ندارم از مرگ و نیستی حرف بزنم. اما انگار گریزی نیست و باید هرآن، منتظرش بود.
حال و روز خوبی ندارم.
مراسم وداع و خاکسپاری، تمام خاطرات ۲۰ سالهی گذشته رو جلوی چشمانم ترکاند و زمینگیرم کرد.
همین قدر که شامی پختم و شستشوهای بعد از سفر را اشک ریزان انجام دادم.
یک پست کوتاه هم در کانال تلگرام چپاندم و همین.
مطالعه؟ نه.
خاطرهبازی با یاد دوستان آسمانیام؟ ۴۸ ساعت.
یادگیری
امروز وقتی داشتم لیست کارهای ادامهی روزم را مینوشتم تا به قول استاد، راهنمایم بشوند یکهو گوشیام هوس کرد خاموش شود. هر کاری کردم روشن نشد. به دوستم که زنگ زدم، گفت: «بیاور مغازه، احتمالاً باتریاش مثل سری قبل به مشکل خورده.»
گوشی را گذاشتم پیشش و رفتم دنبال فرزندخواندهام.
اگر بخواهم صادق باشم، با تمام دردسرهایش، وقتی در خانهی ماست حالوهوایمان جور دیگری است. همقد او میشویم تا بهش خوش بگذرد، میرقصیم، آببازی میکنیم، کارتون میبینیم و نقاشی میکشیم.
اینطوری است که وقتی مادرش میآید، عین کوالا به من میچسبد و نمیخواهد باهاشان برود.
به پیشنهاد تراپیستم خواستم کمی خودم را تحویل بگیرم. رفتم سراغ گاز و قابلمه. آخر، اهمیت دادن از نظر من یعنی: اول غذا، دوم غذا!
کلمپلو با سالاد شیرازی ساختم و موقع چیدن سفره، خودم متعجب بودم که بالاخره موفق شدم عین یک شیرازی اصیل کار را دربیاورم. جایتان خالی.
شب که رفتم گوشی را بگیرم، حسابی برایم آب خورده بود و من اینطور وقتها هزار جور حسابوکتاب میکنم که اگر این عن خرج نبود، چه چیزهایی با آن پول میتوانستم بخرم.
عجز و لابههایم برای تخفیف فایده نداشت و دوستم گفت: «تا شنبه بهت فرصت پرداخت میدهم.»
خیلی زحمت کشید واقعاً. دوست هم دوستهای قدیم!
همسرم با دیدن عصبانیت من ، وارد میدان شد: «حالا یکی از آن چیزهایی که فکر میکردی با آن پول بخری حالت بهتر میشود را بگو.»
من هم عین منگها گفتم: «چمیدانم اصلا تو بگو یک خودکار.» و اینگونه بود که جلوی اولین لوازمالتحریرِ سر راه، یک خودکار خرید بلکه به خیالش حالم بهتر شود.
بهتر که نشدم هیچ، لعنتگویان به خودم ازش تشکر کردم.آه دختر تو چقدر ساده ای، چرا یک چیز گندهتر نباید بگویی؟ کتابی، چراغی، دفتر دستکی… آخر خودکار هم شد خواسته که او با تهیهاش بخواهد ژست زورو برایت بگیرد؟
خلاصه، از این شیرینکاریها کم نداشتهام.
تمرین خوشنویسی امشب را جناب زورو دستور دادند با خودکاری که خریدهاند انجام بدهم و من هم که نمیتوانم دلش را بشکنم، اطاعت کردم.
غزلی از هلالی میخوانم:
«من و بیداری شبها و شب تا روز یاربها
نبیند هیچکس در خواب، یارب! اینچنین شبها
گشادی تا لب شیرین به دشنام دعاگویان
دعا میگویم و دشنام میخواهم از آن لبها
خدا را! جان من، بر خاک مشتاقان گذاری کن
که در خاک از تمنای تو شد فرسوده قالبها
سیهروزان هجران را چه حاصل بیتو از خوبان؟
که روز تیره را خورشید میباید، نه کوکبها»
و شب بخیر
بخشکردن کلماتِ انواع فحشها رو با آراد و برادرزادههام تمرین کردیم.
مهمونبازی کردیم. هی ما رفتیم، هی اونا اومدن.
بابابزرگم و حرصی که از گم شدن کنترلش میخورد و فحشی که نثارِ بانی و باعثش میکرد.
سالواژه: بیخیالی
دیشب به قدری آهنگ قدیمی گوش دادیم که کامیون دارا تو کل سالهای کامیون بداریشون گوش نکرده بودن.
تا این که رسیدیم به حضرت شادمهر. اونقدر با آهنگاش بلند بلند خوندیم که گلوم درد گرفته بود.
آخرای مسیر کتی نوحه یزدی پلی کرد. شانس آوردیم که رسیدیم، خدا میدونه طولانیتر میشد به چه آهنگایی میرسیدیم. نیک این قضیه تو لذت از همسفر خوبه.
نیک بعدی صبح اتفاق افتاد. از بچهگی عاشق آفتابگردون بودم. به نظرم مزرعه آفتابگردون یه تیکه زمین ماورائی میومد. عاشق تخمهام ولی دوست نداشتم کلهی کندهی گل قشنگم رو ببینم که یه عده به جونش افتادن مغزش رو بخورن.
صبح بابای کتی اومد دنبالش. رفتم از صندوق وسیلههاش رو بدم و بدرقهاش کنم. واااای دیدم گوشهی حیاط کلی آفتابگردون کاشتن.
آخ، قربون اون برگهای پهنِ سبزِ تیرهش برم. قشنگتر از اون اینکه بچهام داشتن. تا الان تولهشونو ندیده بودم.
ذوق زده خیره شده بودم به گلا و کتایون رو فراموش کرده بودم. نگو بنده خدا نگران بود سگ نگیرش. گفتم برو سیاهک کاری به کار کسی نداره. فقط قیافش خطریه.
باقی روز به لذت بردن از منظره و هوا گذشت.
هوای ملایر مثل یه رود، زلال و شفافه. واقعا حالم اینجا خوبه.
فکر کنم نویسندهسخنران برای بچههای باقی مونده باشه. اگر قرار بود صحبت کنم، این بهشت رو به بچهها نشون میدادم.
نمرهی امروز ۱۰۰ از ۱۰۰
به خودت امروز چند میدی؟ 7.5 از 10
بعد از نماز صبح خوابم نبرد و کمی صفحات صبحگاهی نوشتم و 20 دقیقه نرمش کردم.
مطالب درسی خانوادهدرمانی و گروهدرمانی را مرور کردم. خانم نمایندهی دانشجویان ارشدم پیام داده بود و پیشنهاد داده بود ترممان از 4 مهر شروع شود. استقبال کردم. کتابها را بستم و گذاشتم کنار.
نزدیکی ظهر دیدم مغزم هنگ کرده خوابیدم.
نظرات اساتیدم دربارهی پروپزالم را گوش دادم و جمعبندی کردم. اصلاحش ماند برای فردا.
در ساحلک 5 سطر دربارهی تنهایی نوشتم. سه روز بود سرنزده بودم کرک و پرِ گلم ریخته بود.
با دوستان گروه ورزش و کاردرمانی گروهدرمانی داشتیم. تسهیلگر گروه بودم. پیش از جلسه مطالعه داشتم، دیروز هم دکتر طاهری راهنماییام کرده بود و نکاتی را یادم داده بود. توی جلسه هم سعی میکردم خوب گوش دهم و گروه را به جریان بیندازم.
دیشب و امشب یکی دو ساعتی به خواندن فایلهای کارگاه فکریشه 4 گذشت و تمرینش را انجام دادم. گرچه با اینکه توی جلسه بودم و شنیدم که الهه گفت تمرین را صوتی بفرستید پس چرا باز کتبی فرستادم؟ چرا صوت فرستادن برایم اینقدر دشوار است؟ و نوشتن و ارسال پیام کتبی و خواندن و دریافت پیام کتبی را بیشتر دوست دارم؟ نکند شنیدنم و گوشدادنم برای همین خوب نیست؟ علاوه بر فراموشی یک خطای دید هم داشتم الهه نوشته بود: « عشقا، تمرین رو تا فردا قبل از ساعت 15 ثبت کنید. ماچ به سیبیلاتون. ✨💘✨» ثبت کردن از نظر من فقط کتبی میشود نه صوتی. آیا این جمله هم مغلطه است؟
از این جملهی کتاب «مرزها و رابطهها» خوشم میآید: «کار شما نیست که مرزهای من را حدس بزنید، خودم باید آنها را مشخص و حفظ کنم.» البته من خودم برای دیگران در برخی موارد کاری هم این مرز را خیلی رعایت نمیکنم. دارم تمرین میکنم بیشتر رعایت کنم. گمانم توی دانشگاه ما از امثال من زیاد بوده که برای کارش پنجشنبه و جمعه نمیشناخته که دسترسیهای سامانهها را فقط به ساعات اداری محدود کردهاند. البته ممکن است علتهای دیگر هم داشته باشد.
دیشب و امشب از کتاب«گاه ناچیزی مرگ» خواندهام. در فصل 69 کتاب از این جمله خوشم آمده بود «گاهی پاهایی که راه میروند، بیشتر از چشمهایی که میبینند توانِ خواندن دارند.» البته ربطی به من ندارد. من موقع راه رفتن با صدا فقط حواسم به جلوی پایم است که سقوط نکنم. این جمله برای دوستانی است که اهل پیادهرویاند.
از فهرست کارهای امروزم یادداشت «گوش و علامت سؤال» را که مدتهاست توی ذهنم خیس میخورد را ننوشتم، علت اصلی تنبلی در آزادنویسی است. فیلم هم ندیدم، سهم سبد مطالعهام نه روح طاقچه را شاد کرد نه روح خودم را. پس نمرهی امروزم میشود 7.5 از 10.
1405.6.26
قهرمانی
#گزارش_نیک
سالواژهام: ریلگذاری
صبحم را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز کردم.
سریال «صد» را دیدم.
رفتم بیرون، قارچ خریدم.
بیشتر صبح را توی آشپزخانه بودم؛ مشغول مربا درستکردن، ناهار پختن و…
بعدازظهر روی مبل لم دادم و آهنگ voilà از barbara pravi را گوش دادم.
مراقبه کردم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. این جلسه استاد نبود. سه تا از دوستان، وبینار را برگزار کردند. باز با هم آزادنویسی نویسی کردیم. داستان من اینبار فانتزی شد. شخصیتم جوانی بود که در اوج جوانی، پیر شده بود.
لازانیا پختم با سوپ کدو حلوایی.
یک داستانک نوشتم و در کانالم گذاشتم.
شب با همسر، دختر و مادرم رفتیم پیادهروی. پیادهروی که چه عرض کنم، بیشتر رؤیت مردمی بود که پنجشنبه شب خود را به خیابان گردی میگذراندند.
شام خوردیم و بعد من یک کوه ظرف شستم.
۱۰۰ جمله آزادنویسی کردم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
✔️صفحهی صبحگاهی و یوگای صبحگاهی، خوب با هم چفت شدهاند. یکی بدون دیگری کار نمیکند.
✔️تمرین تار در صبح، حالم را خوبتر کرد.
✔️هزار کلمهنویسی شخصی را هم در سی دقیقه، انجام دادم.
✔️نمیدانم در نویسندهساز، میزبان آقای شناسا، بانو برگی و بانو نصیری بودیم یا مهمانانشان؟ ولی فرقی ندارد وقتی همسخن و همتمرین هم بودیم.
در هزارکلمهنویسی داستانساز، طرحی نوشتم در مورد یک دوستدار محیط زیست. خشکاندن جنگل را برای ویلاسازی دیده، ولی وادارش میکنند به سکوت و او در نهایت سکوت میکند.
این جمله هم در داستانم متولد شد.
《درد جنگل این است که آب، نور و خاک، هیچکدام کشتهمردهی درخت نیستند اما درخت بدون آنها میمیرد》
شادمانم که در این بیست و پنج دقیقهها، یک یا دو جملهی پاکیزه شکل میگیرد. این تولد را مدیون جملهنویسی هستم.
تازه دستم در نوشتن بر اساس الگوی پنج انگشت، راه افتاده.
یک نکتهی طلایی از الهه نصیری آموختم، به نقل از استاد کلانتری گفت که سیدقیقهی ابتدایی هر ساعت را مینویسد، بلافاصله بعد از وبینار آزمودم، نه نیم ساعت که یک ربع و حتا کمتر، راست میگفت بانو، ذهن را صیقلی میکند.
✔️بخش دوم از فیلم ارین برانکوویچ را دیدم. محتوای درس جلسهی پنجم نویسندگی خلاق برایم شفافتر شد.
✔️یک صفحه از بیلنگر و یک از صفحه از دفترهای دوکا را خاندم و از روی حافظ رونویسی کردم، پنج جمله هم نوشتم. اینجا عادتهای منعطف به دادم رسیدند.
✔️پیادهروی در شب و قدمزدن باد بر روی تاریکیِ پوست، روشنم کرد.
دو سال از آخرین پیادهرویام در شب میگذشت.
حلزونوارگیهایم:
➖واژهزیستی:
۱۰ صفحه آزادنویسی روی کاغذ
۱۰۰۰ واژه تایپ
➖زیبانوشی:
خیال، بزرگترین ویژگیِ وجودیِ من.
➖فیلمگردی:
Wings of Desire 1987
بازبینی، همراه با توجه به صحنهها و دیالوگها.
بچه که بودم در تلویزیون رنگی و با کمک دستگاه پخش ویدئو این فیلم را دیدم . در لحظات سیاه و سفیدش، فکر میکردم تلویزیون بخاطر ضربههای برادرم بر سرش خراب شده تا اینکه رنگها شروع شدند و من خوشحال. امروز هم با دیدن دوبارهی آن پرت شدم در آن دوران و کودکیِ عجیب اما قریبم.
دَمیل، شخصیتِ اصلیِ این فیلم، فرشتهای است که در کنار آدمهاست و افکار و احساساتشان را میشنود. این فرشتهها نمیتوانند رنگها را ببینند و جهان را سیاهوسفید میبینند.
دَمیِل عاشقِ دختری به نام «ماریون» میشود، بدون اینکه ماریون حتا بداند او وجود دارد.
و این عشق باعث میشود کمکم دَمیِل تصمیم بگیرد که فرشته بودن را ترک کند.
او ترجیح میدهد یک زندگی کوتاه و واقعی داشته باشد تا یک ابدیت بدون لمس و تجربه.
جهان رنگی میشود و برای نخستین بار شروع به تجربه میکند. رنگ، طعم، بو، لمس، بوسه، قهوه… و همگی شگفتزدهاش میکند.
سراغِ ماریون میرود و هر دو یکدیگر را میبینند و به او میگوید که او را میشناسد و ماریون نیز احساس میکند این مرد همان کسی است که منتظرش بوده.
فیلم با شکلگیریِ رابطهی آنها تمام میشود.
بازبینیِ این فیلم برایم جالب بود. دوباره شیرینیِ انسان بودن را با تمام سختیها و تلخیهایش لمس کردم.
➖ورقنشینی:
«شبِ سهراب کُشان» از نجدی را بازخانی کردم. جهانی که نجدی از یک پسرِ خاموشگوش و خاموشزبان نشان میدهد شگفتانگیز است.
جملات خیلی خوب و خاصی دارد، آنقدر جالب که باید کل متن را اینجا نقل کنم.
خوشحالم که این روزها در چنین جهانی به سر میبرم.
لحظههایی که میخاهد حرکتِ زندگی درونِ درخت را به پدرش نشان دهد چقدر خوب لمسش کردم. پسر نمیشنود اما میشنود. او تمام چیزهایی را که کسی توانِ شنیدنش را ندارد خیلی خوب درک میکند. به نظرم شنواترین موجودِ داستان همین پسر بچه است.
➖نغمه:
May It Be
The Breaking of the Fellowship
➖روزنکته:
«قفس» شاید زمان و مکان باشد، یا شاید ناتوانی و سکوت.
دلتنگِ آسمانم. امروز هوا یک دانه ستاره هم نداشت. آسمان پر از سیاهیِ مه مانند بود و ستاره دور و نزدیک، در میان مه ناپیدا و پیدا.
➖هنرورزی:
این روزها وصلتی با آبرنگ یافتهام که جایگزین ندارد. خیلی خوب خیالم را روی مقوا مینشاند و گاهی فراتر از آن هم میرود.
رنگ پخش میشود و رویاها هم در پسِ آن روی صفحه جاری میشوند.
➖دلنگاری:
به بچههایم فکر میکنم. اینکه بخش مشترک و نقطهی اتصال ما چه بود؟
اولین پاسخی که به ذهنم میرسد: « واژهها».
روزی تنهاییِ خودم را به این کلمات سپردم و هیچوقت فکر نمیکردم مرا به آدمهایی وصل کند که واژه پوشی میکنند.
این مدت چند نفر از دبیران و معلمان خوبم به نشست آمدهاند. دیروز دبیر جغرافیایم هم بود. هنوز بوی جلگه میداد. بغلش کردم و برای لحظهای رفتم به اقیانوس.
معلمی که بارها توبیخ شده بود و هیچوقت کوتاه نمیآمد. به طرههای سفیدش خیره شدم، هنوز هم او را با موهای شرابی و خط چشمی لرزان به خاطر دارم. خیلی خوب درس میداد. بزرگترین درسش اما جغرافیا نبود، مقاومت بود و آزادی.
➖شعرزیستی:
امروز در میان اشعارِ شاعرانِ مختلف گشتی زدم. اول از همه سراغِ دفتر شعر « خواب لیلی» از بتول عزیز پور رفتم. جالب است که دغدغهی آدمها کهنگی ندارد. انگار تمام هستی همیشه تکرار میشود.
شاید روزی، سالها بعد من هم بتوانم دفتر شعری داشته باشم. البته اگر سالهای سال بعد، واژههایم درونِ قوطیِ شعر نگندد و بعد از من کسی سراغش برود.
چند بیت هم از شاعران مختلف خاندم، بخشهایی از آنها:
«عزیزا کاسهی چشمم سرایت
میان هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو
نشیند خار مژگانم به پایت»
ـ باباطاهر همدانی
«تا دیده ز دیدار تو دور افتاده است
جان نیز چو سینه ناصبور افتاده است»
ـ صفایی جندقی
«ای سفر کرده، دلم بیتو بفرسود، بیا
غمت از خاکِ درت بیشترم سود، بیا»
ـ اوحدی مراغهای
«ز دوری خاطرم تنگ است و نتوانم رسید آنجا
گشادِ دل در آن ابروست، قفل اینجا، کلید آنجا»
– حزین لاهیجی
➖خودپند:
پندی نیست. زنده بمان.
🪽 سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
امروز دیر بیدار شدم. ساعت یازده و خوردهای بود به نظرم. همان موقع صفحات صبحگاهی را نوشتم و خوابنگاری کردم. و بعدش برنامهی امروزم را نوشتم و بعد از آن هم چند صفحهای از کتاب «خوابها چه میگویند» خواندم. و همینطور کتابِ «از ریشه تا همیشه» مجموعه ترانههای اردلان سرفراز.
امروز باید بخشی از درختهای حیاط را هرس میکردم. و تنها عصر میشد این کار را کرد. زودتر از آن گرم بود و دیرتر از آن غروب. پس نزدیک پنج عصر وارد وبیار نویسندهساز شدم و با گوشی رفتم حیاط تا همزمان هم گوش بدهم و هم به کارم برسم. میدانستم امروز نمیشود هرازکلمهنویسی کنم با بچهها. گاهی اینطوری است دیگر. امروز بچهها بودند به جای آقای کلانتری. احسان و فرشته و الهه. از کتابها گفتند و همینطور از گزارش نیکها. فرشته از این گفت که چطور انگیزه میگرفته برای نوشتن گزارش نیک. الهه از کتاب همنوایی ارکستر چوبها گفت. و احسان به یک داستانک از چخوف اشاره کرد که در آن یک داستانک دیگر هم روایت شده بود و آن را خواند برایمان.
امروز سروکارم با شاخهها بود و دستکش باغبانی، قیچی باغبانی، سیم مفتولی و سیمچین. شاخههای اضافه را چیدم و آنهایی که پخشوپلا بودند و نیاز به مرتب کردن داشتند با سیم مفتولی جمع و مرتب کردم. میدانم کمی ناشیانه بود اما به هر حال مرتب شد.
امروز هم کمی از کارهای پیراهنم را انجام دادم. رفتم لوازم خیاطی و همینطور لوازم تحریری. دوتا دفترچه یادداشت خریدم برای خودم و یکی هم برای سارا. فرداد را گذاشتم خودش بیاید انتخاب کند. یک مداد نوکی صورتی گوگولی هم خریدم برای خودم. کلی ذوقشان را دارم.
دیشب که ترانههای اردلان سرفراز را بلندبلند و با ریتم میخواندم متوجه شدم سارا گوشهی اتاق دارد با خواندن من میرقصد. بعد هم آمد و با هم خواندیم. هر ترانه که میخواندیم توی گوگل سرچ میکردیم و آهنگش را میشنیدیم. حالا امشب هم آمده و میگوید: «مامان به نظرت یه چیزیو یادت نرفتههه»، با خنده میگویم نه خوشگلم. بگذار نوشتنم تمام شود، بعد با هم میخوانیم و گوش میدهیم. حالا هم تا من نوشتنم تمام شود رفته شلوار پارهاش را آورده و دارد خشتکش را با نخ و سوزن میدوزد.
https://t.me/mahnaz_roointan
گزارش ۱۲۸
شلوغ و درگیر کارررر
✔️نوشتن صفحات صبحگاهی
✔️خاندن از روزنامه خاطرات فلانالسلطنه
✔️گپ و گفت اساسی با همکار کاردرمانگرم
✔️آزادنویسی
✔️خاندن و نوشتن از جسارت و شهامت
🌱امروز بیش از پیش متوجه شدم چقدر به نوشتن جستار علاقه دارم.😍
حافظ
اِی دِل! گَر از آن چاهِ زَنَخْدان به دَرآیی
هر جا که رَوی، زود، پَشیمان به دَرآیی
هُش دار که گَر وَسْوَسِهٔ عَقْل کُنی گوشآدَمصِفَت از روضِهٔ رِضْوان به دَرآیی
شایَد که به آبی، فَلَکَت، دَسْت نَگیرد
گر تِشْنِهلَب از چَشْمِهٔ حِیوان به دَرآیی
جان میدَهم از حَسْرَتِ دیدارِ تو، چون صُبْح
باشَد که چو خورشید درخشان به دَرآیی
چَنْدان، چو صَبا بَر تو گُمارم دَمِ هِمَّت
کز غُنْچِه چو گُل، خُرَّم و خَنْدان به دَرآیی
در تیرهشَبِ هِجْرِ تو، جانَم به لَب آمَد
وَقْت است که همچون مَهِ تابان به دَرآیی
بَر رَهْگُذَرَت بَسْتِهام از دیده، دو صَد جوی
تا بو که تو چون سَرْوِ خُرامان به دَرآیی
حافِظ! مَکُن اَنْدیشِه که آن یوسُفِ مَهرو
بازآیَد و از کُلْبِهٔ اَحْزان به دَرآیی!
https://t.me/fahimsaadat040۱
سالواژه: صلحخویشی
احساسات: درد، تنفر، خشم، نگرانی، غم، دلتنگی و…
احساس غالب: بیرغبتی به زندگی
نمرهی روز: از ۱۰ فراتر. کنترل خشم و نفرت فراوان داشتم.
غزل محبوبم:
ای بیتو دل تنگم، بازیچهی توفانها
چشمان تبآلودم، باریکهی بارانها
مجنون بیابانها، افسانهی مهجوری است
لیلای من اینک من: مجنون خیابانها
آویختهی دردم، آمیختهی مردم
تا گم شوم از خود گم، در جمع پریشانها
آرام نمییارد، گویی غم من دارد
آن باد که میزارد، در تنگی دالانها
با این تپش جاری، تمثیل من است آری
این بارش رگباری، بر شیشهی دکانها
با زمزمهای غمبار، تکرار من است انگار
تنهایی فواره، در خالی میدانها
در بستر مسدودم، با شعر غمآلودم
آشفتهترین رودم، در جاری انسانها
دریاب، مرا ای دوست، ای دست رهاننده!
تا تخته برم بیرون، از ورطهی توفانها
_حسین منزوی
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
_ هشت فرقون، که هرکدام نه تا یازده بلوک داشتند، را دویست متر جابهجا کردم و بعد آنها را زیر درختهای پرتقال چیدم. کل صبح اینگونه گذشت.
_ هنگامی که عقربهٔ کوچک به سه رسید، خواستم بیست دقیقه بخوابم. سه ساعت شد.
_ کهنالگوی هادس را مطالعه کردم؛ کهنالگوی خودم. هادس خدای دنیای زیرین است؛ خداوند ناخودآگاه، درون، انزوا و تاریکی.
_ جالب اینجاست که هادس خدای عدالت و بیرحمی هم هست. آیا واقعاً میشود که هم عادل بود و هم رحیم؟ به این فکر کردم که اگر در دنیایی زندگی میکردیم که دادن حق به انسانها و اجرای عدالت را میتوانستیم بهطور مطلق انجام دهیم، و رحمت را «چیزی بیشتر از حق یک انسان» بدانیم، آیا میشد که یک خدا هم عادل باشد و هم رحیم؟ اگر اینطور باشد، یعنی باید بگوییم: «این خدا به همه حقشان را میدهد، ولی به بعضی بیشتر از حقشان میدهد؟» نمیدانم.
_ چند دقیقه پیش، یک حشرهٔ سبز که ما به آن «بوکُنی» میگوییم (طرفهای شما شاید «سن سبز» یا «سنک سبز» نام داشته باشد)، به اتاقم آمد و شروع کرد به دور لامپ چرخیدن. نمیدانید چقدر چندشآور و روی مخ است. مگسکش را برداشتم و کمین کردم. زمانی که برای استراحت از سقف آویزان شد، یک پا را جمونگوار به دیوار زدم. پریدم و هدف را یکی کوبیدم. وقتی هر دو پایین آمدیم، دیدم که نیمسوز شده و فقط یک بالش کار میکند. معطل نکردم و پنج ضربهٔ دیگر به آن زدم. وقتی بویش بلند شد، بوی شکستهای پیشین را نمیداد؛ آن زمانها که از سر حواسپرتی رویش مینشستیم یا به هر دلیلی تحریکش میکردم و او این عطر چندشآور و مشمئزکننده را به کار میبرد. ولی آن لحظه حس خوبی داشتم.
_ ولی الان خسته هستم. باید بخوابم.
امروز ساعت شش بیدار شدم تا 7:29دقیقه به پیجام رسیدگی کردم بعد کلاس استایلم رو شرکت کردم و بعد هم طراحی لباسم رو دیگه نتونستم کاری کنم داداشم آرتمیس رو آورد شیفت بود نمی تونست نگه داریش کنه آورد پیش من دو ساعت سر صبح باهاش تو حیاط بودم بعد آمد خونه باهاش بازی کردم گوشیم رو گرفت بازی کنه منم تا موقع پس بده زبان کار کردم بعد بابام آمد باهاش بازی کرد من چند روزه کتاب گزارش شهر سوخته یک کاوش در گورستان رو شروع کردم که واقعاً کتاب خیلی قشنگیه
من یک عادت بد دارم فوتبال می بینم یا کتاب بزرگ می خوندم خود به خود خوابم میبره ولی انگاری برای این کتاب صدق نمی کنه خیلی هیجان انگیز مفهومی و پر از ماجراجویی هست
کتاب شعر مشفق کاشانی رو خوندم و زنده بگور و شعر سیستانی بعد دیگه آمد نشد کاری کنم باز باهاش بازی کردم خسته شد خوابید منم به همه کارام رسیدم بعدظهر هم رفتم حمام وبینار هم از تو حمام شرکت کردم که واقعاً مثل همیشه بی نظیر بود سرحال شدم آمدم بیرون ورزش کردم پیاده روی هم که صبح با آرتمیس زیاد کردم دیگه شب نرفتم خلاصه روز خوبی بود به همه کارام رسیدم حتی با وجود وروجک .
– دیروز یک تماس بیپاسخ. زنگ زدم. دلش پر بود. خسته و بود کلافه. میگفت لبریز است. از پدرش. از مادرش، از عموی پدر که پیشش هستند؛ بعد جدایی مادر و پدرش. میگفت پدرش تو سایتی دنبال قرص برنج میگشت.
دلم لرزید. گفتم: «تو باید به او روحیه بدهی. تو قویتری هرچند که کوچکتری. شاید به ته خط رسیده، اما بازخاستش کن، در قبالت مسئول است. فقط خودش نیست. ازش بخاه. رُک باش».
دلش بهحال او میسوزد. نمیخاهد غرورش را خدشهدار کند. حرفخوردن از کوچکتر سخت است و ابرازش برای کوچکتر به بزرگتر سختتر. من که از نکبت مهوهی دور و بر دلآشوبم و هر دم در حال بالا آوردن. آن وقت بیایند هی رویت عق بزنند. طوری که بعدش راست و چپت را از یاد ببری و دست ودل به هیچ کار نسپاری. در خلا رها شوی.
از دستت کاری برنمیآید. خودت در همان نکبت دستوپا میزنی و همان گلهها را داری. باز هم دلداری بده همان حرفهای تکراری که ته دلت بهشان تف میاندازی: «امید داشته باش چارهیی نیست صبر کن» صبر صبر صبر صبر…گفت: «تا کی؟» «چه میدانم. تا هروقت که لازم باشد.» توی دلم؛ تا مردن و خلاص.
عین مادرش شده که ازش متفر است. همان نکونال. گناهش به گردن وراثت. تقصیری ندارد. او از همه بیگناهتر است. اصلن گناه با کیست؟ مادری که دیوانه شد و راهی تیمارستان و بعدش طلاق و بارآوردن رسوایی برای خانوادهیی سرشناس. یا پدری که وسواس دارد و تنها حسنش رفیقبودن است با دخترش. شاید هم برترین و بهترین حسنش؟
گوش دادم. باز… باز… باز… به تخته چوبی توی سیل چسبیدهام که جادستی برای دیگری ندارد. درد این است که خودت هم واماندهیی. فقط میتوانی یک جفت گوش مجانی بدهی و گوشهی تختهچوبت را بسپاری بهش تا سبکبار شود و تو سنگینتر. آرام آرام، بروی و بروی به قعر آب.
-یک روز قبلتر از طرف «م» زنگ زدند سه سالی بود ازش خبری نداشتیم. مدتی «خ» برایش ماهانه مقرری میفرستاد. بعد زنگ میزد که رسیده یا نه. تا اینکه دیگر جواب تلفن ندادند. هرچه زنگ زد خبری نشد. ناچار بعد مدتی مقرری را قطع کرد.
تا دیروز. زنگ زدند. پیاپی. شماره ناشناس بود پاسخ نداد. پیام دادند، دریافت پسرهاشند. توی حمام لگنش خرد شد. پارکینسون هم دارد. بردنش بیمارستان دولتی. وزنش سیوشش کیلو شده. دکترها میترسند عمل کنند، وسطهاش بمیرد. میخاهند با لیزر جراحی کنند آن هم در بیمارستان خصوصی.
گفتند میخاهد با «خ» حرف بزند. «خ» دیگر جواب نداد. گفتم: «بیرحمیست سالها پیش ما کار کرد. عضوی از خانوادهمان بود. شاید آخرین بار است که صدایش را میشنوی». عصبانی شد گفت: «دردآور است، نمیتوانم کمکش کنم. میبینی که دستم خالیست. روی نه گفتن ندارم بهش. تازه باورم نمیکند».
آشفتگیش دیدم سکوت کردم. حسوحال والدی را داشت که با دستهای خالیِ شرمنده، نای دیدن روی فرزند ندارد. میگذاردشان به امان خدا و میرود دار بزند خود را. گفت: «یارای جنگم با تقدیر نیست. اگر خدا بخاهد اسباب یاری میسر میکند.» باید خدا بخاهد باید باید «م» جانم. طالش دوستداشتی و سادهی من.
باهاش کلی خاطره دارم. آن لبخند قایقی روی صورتش. مارموزبازیهای مشقاسموارش. لودگیها عمدی و غیر عمدیش. حالا از ما کمک میخاهد. تنها ریسمان نجاتش. چرا الان؟ تو این نکبتی که خانواده شده لحاف چهلتیکه. دوست ندارم آخرین تصویر در ذهنم روی ناامیدش باشد و دستی ناگشوده از ناتوانی در یاری، سویش. رفتم تو اتاقم. بالش را گاز گرفتم و هقهقهقهقهق… باید خدا بخاهد. باید. طالش دوستنی من.
راستی چرا دستهای باران را قَلم کردند
وقتی گلها این قدر تشنه بودند؟
صبح پیادهروی کردم توی باغ. حالم جا آمد. فکرهایی میآمدند و میرفتند. درهم و کمرنگ. اینکه همه چیز یکی است. و هیچ چیز جز آن نیست، مگر توهم. و توهم بهانهی زندگیست. هرکس از ظرف درایتش با توهم یا خیال یا آرزو یا هرچیزی که دوست داری نامش را بگذاری مرز میکشد و خط، به دور آن چیز. تا شکلپذیرش کند و درآوردش به تملک. اینطوریست که از دل پوچی داستان میآید. شعر میآید حتی بهانهیی و آرزویی دوباره میروید برای ادامهی زندگی.
– دیروز بعد گزارش نیک نوشتن، دوباره رفتم سراغ سنگ صبور. شیرین است و روان. لحن بوشهری تو دیالوگها با زبانزدهای بومی. هنوز زیاد ازش نخاندم. نمیخاهم چیزی بگویم تا بیشتر بخانم و حرف درخوری داشته باشم محض تعریف.
– پادکست ۲۴ و ۲۵ ارتباط و فن بیان گوش کردم چکیده ازش برداشتم. تا تمرین نشود در ما نهادینه نمیشود. ریزهکاریها به عهدهی هوش و تجربه. باید بداهه باشد رفتار. مصنوعی که نمیشود.
– کتاب روزنویسی آقای کلانتری را تا اینجا که نوشت، خاندم.
– از دفتر فریبآرایی خاندم: مستثا منقطع، ایهام؛ ایهام تناسب، ایهام تضاد، مد شیبه زم، زم شبیه مد، مد موجه، زم موجه، مشاکله و شیوهگردانی و... هنوز تمامش نکردم. که خاندن چندباره میطلبد. گاهی کلمات منسوخ در اشعار دور از ذهناند اما شیوههای کاربردی مهماند. که میتوانیم در شعر و با واژگان امروزی بهکار بریم.
– دوباره خاندن شعری چند از ستاره در شن.
– روزواژهها: چیناب، یخپاره، دیرخیز. (ستاره در شن)
– دوباره سنگصبورخانی بعد گزارش نیک.
«گزارش نیک ۱۲۸»
| سالواژه:
سالِ چه واژهای؟!
من هیچوقت برای سالهایم اسم نگذاشتهام. سالهایی که میشناختم نهایتاً اسمشان بوده «تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی» یا «اقتصاد مقاومتی، اقدام و عمل»؛ اسمهایی که بیشتر به درد سربرگ بخشنامه میخورد تا زندگی یک آدم.
امسال اما اگر بخواهم اسمی برایش بگذارم، «سال رنجِ بیشتر» بیمعنیست، چون رنج امسال دیگر جا برای بیشتر شدن نداشت.
شاید: سالِ فرار از رنجها.
| نمرهٔ روز:
اگر معلم میشدم، از آن معلمهای سختگیر بودم که بچهها برای نیامدنشان دعا میکنند: کاش برف ببارد، سیل بیاید، تگرگ شود، سنگ از آسمان ببارد، یا دستکم قیامت شود.
البته چون به وفای به عهد اعتقاد دارم، احتمالاً در قیامت هم کلاس را برگزار میکردم.
سؤال امتحان را هم طوری طرح میکردم که شاگرد اول کلاس بعد از دیدنش به انتخاب رشته و اصل خلقتش شک کند.
حالا با این اوصاف، نمرهٔ امروز من:
هفت از بیست.
مقداری برای سحرخیزی، «مثل تمام روزهای دیگر».
مقداری هم برای یادآوری: یک کار مهم دیگر هم کردم. بالاخره بعد از ماهها یادم ماند گواهینامهام را چک کنم.
دیدم از آذرماه سال قبل منقضی شده!
یعنی یک سال است میخواهم تاریخ گواهینامه را ببینم و هر بار یادم میرود. شاید فکر میکردم اعتبارش تا دمیدن صور اسرافیل است. هفتهٔ بعد باید برای تمدیدش بروم؛ البته اگر یادم بماند.
| کار مفید:
تا ظهر اداره بودم. یک فرم داریم که معلوم نیست طراحش با جدول و فونت چه دشمنی شخصی داشته. چند بار خواستم اصلاحش کنم، دیدم مثل ساختمانیست که از پی اشتباه ساخته شده؛ باید خرابش کرد و از نو ساخت.
امروز همین کار را در Excel کردم، و باز طراحیاش کردم.
تنها کار مفید روزم بود.
بعدازظهر هم طبق معمول زندگی را جدی نگرفتم!
رفتم ماهیگیری و چند ماهی سالمون بزرگ گرفتم، رفتم پارک پردیسان ورزش کردم، بعد باشگاه و فوتبال بازی کردم، چند تولد و عروسی رفتم و رقصیدم، یک سفر رفتم تا شمال و برگشتم، رفتم بلوچستان و بعد با اولین پرواز رفتم ونکوور، برگشتم تهران و آخر سر هم رفتم گاراژ مهدی تدینی و دربارهٔ اقتصاد آزاد و نقد چپ سوسیالدموکرات گپ زدیم.
البته همهٔ اینها را در اکسپلور اینستاگرام انجام دادم.
دنیا را گشتم، بدون اینکه از جایم تکان بخورم.
| کتاب:
امروز هیچ کتابی نخواندم.
مدتهاست حوصلهٔ کتاب ندارم، با اینکه دلم برایش تنگ میشود. کلی کتاب نخوانده دارم، اما گوشی لامذهب مثل نگهبان زندان بالای سرم ایستاده و نمیگذارد به کتابها نزدیک شوم.
امروز کمی هم پیادهروی کردم. پلههای اداره را تا طبقه اول بالا رفتم و آسانسور سوار نشدم. انشاءا… «یوسین بولت» از من راضی باشد.
| خوراکی روز
چیز خاصی نخوردم. قرص نعناع فلفلی خریدم و شاید لذتبخشترین خوراکی روزم همان بود. وقتی میخوری، انگار از مری تا لوزالمعده کولر روشن کردهاند و دما را گذاشتهاند روی شانزده درجه. معدهام از بس سردش شده حالا آبریزش بینی دارد؛ فکر کنم دارد سرما میخورد!!!
| نگرانیهای امروز:
همیشه چیزهای زیادی برای نگرانی هست، مخصوصاً برای من که مدام در حال نشخوارم. فکرهایم را بالا میآورم، میجوم، قورت میدهم و دوباره بالا میآورم.
یک کارخانهٔ بازیافت افکارم که محصولش فقط خستگیست. این نشخوار پدر من و روانم را درآورده.
| خیالپردازی:
من معمولاً قبل از خواب، توی رختخواب خیالپردازی میکنم، اما درست وقتی داستان به جاهای خوبش میرسد خوابم میبرد. یک بار قهوه خوردم که خوابم نبرد، باز هم خوابم برد.
حالا زرنگ شدهام؛ دیگر از اول شروع نمیکنم. مستقیم میروم سراغ قسمتهای خوب.
| تماس با مادر:
با مادر تماس گرفتم. پدر دستتنهاست و کسی نیست انارهای باغ را برایش بچیند. مادر میخواهد رب انار درست کند.
گفتم هفتهٔ بعد میآیم کمک. گفت نمیخواهد.
مادرها یک زبان مخفی دارند که «نمیخواهم» در آن گاهی دقیقاً یعنی «میخواهم، ولی نمیخواهم مزاحمت باشم»!
| خاطره:
امروز یاد هیچ خاطرهای نیفتادم.
زندگی روی دور تند بود و فرصت زیادی برای فکر کردن نداد.
تا حالا در وبینار نویسندهساز هم شرکت نکردم. گاهی پیامهای کانال را میخوانم؛ آخرین چیزی که دیدم لینک گزارش نیکنویسی بود.
این اولین تجربهٔ من بود. توی اسامی پای ثابت گزارش نویسی اسم زینب و زَر را دیدم، لیلی را نه.
لیلی، فکر کنم نسخهٔ دخترانهٔ من است؛ تنبل، بیحوصله، و از آن آدمهایی که اگر کیفشان کوک نباشد، حوصلهٔ کاری را ندارد.
حرفها را هم به جای کاغذ، توی ذهنش تلنبار میکند تا یک روز خودش هم وسط آنها گم شود. درست مثل من…
| تماشای فیلم:
از ظهر آمدهام خانه. تلویزیون روشن است، اما دریغ از پنج دقیقه تماشا.
فقط صدایش باز است. برای اینکه سکوت خانه بشکند.
همین.
https://t.me/mim_zare1984
از صبح که بیدار شدم دلتنگ بودم.
تو ۲ساله می شوی . من این گوشه دنیا . قدم آب رفته که دستم به تو نمی رسد.
یک کلمه هم نتوانستم آلمانکی بخوانم.
حالم صاف نبود.
. وبینار شرکت کردم.
کتاب خرگوش گوش داد خواندم.
از انتشارات پرتقال برای کودکان است.
این روزها بیشتر کتاب کودک میخوانم. خودم را آماده میکنم.برای روزی که دیدمش. باید قصه های زیادی از بر برایش بخوانم.
خورشید از روی کوه ها سر خورد.
بساط کیک را راه انداختم.
هایده را کوک کردم . با دلتنگی هایم کیک پختم.
شب رسید.
۲۴ ساعت غمگینی بود امروز.
نیت کردهای گزارشی لحظه به لحظه بنویسی. شارژ گوشیت رید به نیتت. تغییر نیت دادی به ساعت به ساعت. نیمساعتی آزادنویسی کردی. تو آزادنویسیهایت غالبن داستانی حتا شده در حد یادداشت هست اما از کنارشان میگذری. ایده باید خیلی خاص باشد تا از آزادنویسی استخراجش کنی. با جنده خروار خروار کلمه ساختی. با هر کلمهای به ذهنت رسید همنشینیش کردی. از بین چهل پنجاهتا کلمه حدود دهتایی را کشیدی بیرون. چندتاییشان جان میدهد برای کانسپتپردازی و استعارهبازی. مثلن جندهاندیش و جندهپرور. کرم موبر برداشتی. رفتی جلوی آینه. روی چانه، بالای لب و پیشانیات کرم مالیدی. بیشتر مثل این امپرسیونیستها رنگ را با کاردک تپاندی روی صورت. بدون پخش کردن. چند دقیقهی بعد سوختی. سپوختی. برداشتی کرم را. دستمال مرطوب کشیدی روی صورت. خشک کردی. نگاهی انداختی. هنوز جاهایی سیاه بود. باز کرم تپاندی. باز سوختی و سپوختی. باز برداشتی. باز دستمال مرطوب کشیدی. خشکاندی. صورتت مثل سرخپوستها. جوشهایت دوبرابر قبل. جوشهایت برجستهتر. همیشه وضع همین است. وکس کنی یا اپیلاسیون، بند بندازی یا کرم بمالی باز هزینهی پرزکُشی، جوشزایی است. شاید باید مثل شیخ اوویس فرهادی بلوند کنی. هرچند از نزدیک مشخص است. کمپرس سرد گذاشتی بر صورتت. یخیدی و یخیدی. فکریدی به جرقهای که چند روز پیش بهت نازل شد. در اصل کوشیدی. نتوانستی. دیگر فقط با نوشتن میتوانی افکارت را متمرکز و منسجم کنی. قیچی و موچین به دست حمله کردی به ابروهایت. پل بینشان را شکاندی. شده بودی مثل صیغههای شاه. فقط نه آنقدر هندوانهبدن. با کلی درد و بدبختی زیرشان را مرتب کردی. آخر سر هم دیدی ای وای گویوم مثل هم نیستند. از یخچال کرم آلفا را برداشتی. شبیه ادرار جامد. مالیدی روی گردنت. سوختگی گردنت. به خاطر آلفا و موبر بدنت بوی گوهی میدهد. نوتیفهایت را چکیدی. از خوشحالی سهمتر پریدی هوا. کاهین شلانتری فردا ساعت سه جلسه گازخورد گذاشته برای داستان کوتاه. دومتر دیگر هم پریدی. اینبار از تعجب. چطور میخاهد هم به کارگاه شش برسد هم هفت؟ تازه نویسندهساز هم هست. شاید وقفهای باشد. هر چه تندتند هم گاز بگیرد باز تو دو ساعت نمیشود جمعش کرد. راستی برای شش و هفت چه نوشته بودی؟ تو فایل داستان گشتی. یکیشان یادداشت روزانه بود. همان استخاره. دومی را نیافتی. نُت را زیر و رو کردی. باز نیافتی. دست به دامن سطل آشغال شدی. بلخره یافتی. همان قاتل. انتقالش دادی به فایل داستان. روزگفتار گرفتی. از فیلم بیداد. کتابهای دورهی شعر را داندول کردی. همه نه. بیشتریت. شعریدی. فرستادی. با هشتگ کصشعر. شکاک بودی بین دو شکل شعر. یکیشان فرمباز و دیگری آدمیزادی. میخاهی تو شعر هم با شکل و بیان کاری کنی، نه صرفن کشف و نگاه شاعرانه که لازمهی هر شعر خوبی است. تو شعرک و کاریکلماتور ریاکتها معیاراند برایت. تو کاریکلماتور و شعر باید بِکَشفی. همیشه شکاکی که کشفت قابل فهم است یا خیر. با ریاکتها متوجه میشوی. وویس فرستادی برای شیوا. از بیداد گفتی. نه صرفن معرفی فیلم. کمی هم پرسش و نظرخاهی. تو ساحلک ششتا جمله نوشتی از تنهایی. به لطف ساحلک بیشتر مینویسی. خاندی شعر دلتنگی. تولهی اشتراکی بین فروغ و دست خدا. ژن رویایی تناسب کلمه داشت. شیهه، اسب، نعل و پیاده. سطری از دست خدا: سرعت پیاده میرفت. بابا هنجارگریزی رِ. تشخیصهای متفاوت رِ. مولف یادداشتی آورده بود از دست خدا. از مسائل شعر نو، تهران، ۱۳۵۷. از اهمیت بدن میگفت. از ظرفیتهایش. یادداشتی مناسب برای نصرالله. دوبار خاندی شعر صعود مرگخاهانه. در پی فهمش. آخر سر هم گمان بردی تجربهای ذهنی- عاطفی را به تصویر کشیده. خاندی شعرهای نامنتشری فروغ را. دوتایش موضوع زن. در بند وزن. همان بهتر که منتشر نشد. عطر و توفان از بقیه خوشوضعتر. مثلندش: برگ لرزان امیدم را/ بر سر شاخهی شعر آویخت. مقایسه کردی دو نسخه از در آبهای سبز تابستان. صفحهی دوم تغییرات بیشتری داشت. نسخهی تولدی دیگر سطرهایی اضافهتر. تشبیههایش تصویریتر. مثلندش عطر اقاقیها. تو نسخهی دیگر عوض عطر اقاقی نوشته سیال و سرزنده. شعرهایش را تمام کردهای. مانده مقالات و مصاحبات و نامهها. بماند برای بعد. فعلن فقط تنسپاری با شعر. سرد است. خاموشاندی. گرم است روشناندی. از معایب شهریور. انداختی نگاهی سرسری به کتابهای شعر. چشمهایت چهارتا شد. یکیشان از عبدالرضایی بود. چهقدر دنبال کتابی چیزی از این آدم میگشتی. ولاگی دیدی از نازلی. از کلاس رانندگی میگفت. از شادزی. از کاموا. از پایتون. از قانون نانوشتهی تایباد: دخترها نمیتوانند تو روز روشن اسکیت کنند. باید برای نازلی هم اسمی برگزینی. نازباف؟ لیناز؟ نازلی بافنده؟ بافلی؟ فلکزدهای تایبادی؟ صد جمله نوشتی تو ساحلک. تو دوازده سیزده دقیقه. جملات کوتاه. حوصلهی خودت هم سر رفت. وصف محیط اطرافت. ایستاده. روی اپن. ارتفاعش کم بود با اینحال مرتفعترین سطح تو خانه. باید مثل کاهین شلانتری میزی برای خودت بسازی. چیزی ریختی تو خندق بلا. نفرین شدی به تداعی پریود با دیدن کچاپ. چند قسمتی کُدگیاس دیدی. قبلنها فقط از نظر روایی میبررسیدی. بعد از ایلاه آموختی از جنبهی فلسفی و این داستانها هم بنگری. هنوز بیشتر توجهات به بخش روایی است. انیمهاش خوراک همین جنبهی فلسفی ملسفی است. وجود چهار نیروی مختلف باعث جذابیت شده. باعث کنشهای بیشتر. معمولن تو داستانها فقط دو نیرو است. هرچند در ادامه دوتا از نیروها یکی میشوند. پس در کل سه نیرو با هم میجنگند. شخصیت لولوش را با لایت تو دفترچهی مرگ مقایسه کردی. لولوش چهقدر چندبعدیتر و لایهمندتر و عمیقتر است. به بخش عاطفی لایت خیلی کم پرداخته شده. دلیل قانعکنندهای هم ندارد که چرا یک دبیرستانی اینقدر همهفن حریف و باهوش است. لولوش با وجود اینکه هم دانشآموز است و هم رهبر شورشگران و هم قاتل شاهزادهی بریتانیا اما صرفن آدمی خشک و سرد نیست. دوستانی دارد. خاهری دارد که به خاطرش دست به شورش زده. دوستدختر دارد. تازه برای هوش و امکاناتش هم دلیلی موجه وجود دارد. شاهزاده است و از بچگی آموزشهایی دیده. میتوان گفت لولوش تا حد زیادی آن منطقی که ایلاه ازش حرف میزند را دارد. حداقل بهش نزدیک است. شخصیت چندبعدی دیگر دوست لولوش است. اولش تکبعدی به نظر میرسد. آدمی خیلی مهربان و فداکار و یک عالم ویژگیهای قهرمانطور اما بعد مشخص میشود کارهای خوب میکند تا عذاب وجدانش را تسکین دهد. در بچگی پدرش را کشته. پدرش هم یک مقام نظامی مهم تو ژاپن بوده. بالادستیها هم میگویند خودکشی کرده برای کنترل افکار مردم. چون پدرش رهبر جبههی آزادیبخش ژاپن بوده. با ده دقیقه تاخیر رفتی وبینار. کاهین پر. ویگن پر. گوگوش پر. برادر فرفری بود. نصرلله بود. برگالله بود. برادر داستان کوتاهی خاند که داستانک داشت. از گزارش نیک گفتند. چطور آغازیدند و چه تاثیراتی برایشان داشته. بعدش هم هزار کلمه داستاننویسی. تشتی آب برداشتی. اسپری و چندتا دستمال. رفتی ایوان اتاقت. کیثافتِ فرد اعلا. از تمیز کردن کلش صرف نظر کردی. در و پنجره را برق انداختی با دیوار و میلهها. سابیدی و سابیدی و سابیدی. دستمال بعدی. با صندلی هم دستت به انتهای میلهها نرسید. از هر میله یک وجبِ آخر کثیف. آب تشت گهوهای گهوهای شد. عوضش کردی. چندبار عوض کردی. چراغ ایوان را روشناندی. خاستی به داستانت بیندیشی. تمرکز برایت سخت. پس گذاشتی افکار بیایند و بروند. سیال. مدام صدایی تو گوشت میگفت علی پروین نَنهات آباد. پروین پا طلایی امید تیم مایی یک راست میری تو دیوار. لالای لالای. بعد از دوساعت بلخره تمام شد. تشت را خالی کردی. شستی. دستمالها را انداختی تو سبد رخت چرک. اسپری را گذاشتی سر جایش. صندلی را برگرداندی آشپزخانه. از بند حوله برداشتی. حمام رفتی. بدنت بوی عجیبی میدهد. ترکیبی از کرم موبرِ گوهبو با چرکهای ایوان و شامپوی بدن. تحقیق کردی در مورد دیسکورس. مطلبی از متمم و مطلبی از ویکیپدیا. میفهمی. نمیدانی. یعنی ویژگیهایی که ایلاه تو کارگاهی برای داتش بر شمرده نداری. ناتوانی در بیانش به دیگری. همینقدر میتوانی بگویی که: دیسکورس گفتوگو نیست. به نوعی بررسی میکند رابطه و اثر زبان بر اجتماع و اقتصاد و این حرفها. کمی درس خاندی. فقط برای حفظ معنا. در حد عادت متوسط افول خاندی. آخرهایش است. عماد خانهاش را حراجیده. رفته رشت. دو صفحهای اشی مشی خاندی از بهرامجنی. اغراق طنز ساخته بود. مثلند وقتی گربه به خاطر کتاب نوشتن قوهی باهش را از دست داد. از کنار آینه گذاشتی. نگاهی له خود انداختی و به ای وای گویوم افتادی. صورتت ملتهب شده. شاید چون بعد از آن کرم سمی رفتی حمام. گزارشت بلند خاندی. ویرایش کردی. فرستادی.
۱ ساعت پنج بیداری.
۲ خواندن قسمت آخر خورده عادتها.
۳ گشت در مدرسه نویسندگی.
۴ پختن کیک خیس.
۵ کمک به مامان در پاک کردن آفتاب گردان.
۶ دیدن فیلم.
۷ خواب زود هنگام.
۲۶-۶-۱۴۰۵
#گزارشنیک
۱. با حال خوب روزم شروع شد.
۲. املت روز پنجشنبه، مثل همهی پنجشنبهها، خوشمزه بود.
۳. مهمان داشتیم. مهمانمان بچهای هفت ساله داشت. بچه خانواده را از یاد برد خانواده هم بچه را. بچه چه شد؟ تمام روز با من همراه بود، من همبازی و وسیله بازی او بودم. با مشتری حرف میزدم خیلی ساکت منتظرم میماند همینکه کارم تمام میشد دوباره اسیرش میشدم.
۴. خسته و دیروقت اتاقم را دیدم. تا رسیدم پرت زمین شدم. البته تمام تلاشم را کردم بخشی از کارهایم را انجام دهم که برای روز جمعهام کاری نداشته باشم. زیاد موفق نبودم.
۵. گزارش را مینویسم که بخوابم.
گزارش نیک ۲۶ شهریور
واژههایی که این هفته آموختم.
فکورانه، رفیقانه، غنامندی، هذیانگمان، بیادامگی، ادامهکاری، بال بالک، شلختهکاری، چرکوچول …
همین.
شاید اگر گزارش نیک را موکول نکنم به ۱۱ شب و در طی روز کمکمک بنویسم، چیز خوبی ازش دربیاید.
حالا ولی
کمی پَکرم، آبجی از اتاق کناری پیامک زد (پِپا پِگ) بریز تو فلش دخترم.
گفتم فردا.
خودش رفت سراغ لپ تاپ.
چیکار کنم؟
خب پکرم.
چرا لختهخند شدهام.
لختهخند دیگر چیست؟
یکی دیگه از واژههای هفته، گشادهخند بود.
خب برعکسش میشود همین.
لختهخند
یا فراخغم
تو هم چه انتظاری داری از من، وقتی راستوریسم، چرتوپلا مینویسم.
وقتی پکرم دیگر میخواهی چی باشم؟
شب بخیر
➖سالواژهام: بینجامیدن.
✔️با ذوق سه صفحه صفحات صبحگاهی نوشتم چون این سه صفحه آخر دفترم بود.
دوماهه پرش کردم. این ماه باید بیشتر بنویسم تا یه ماهه تموم شه. البته طرح بامزه دفترم اینبار بیشتر ذوقم میاره.
✔️نشستم پای کار. وارد کردن یه سری اطلاعاته.
✔️سریال ترکیمو وسطای کارم دیدم. به عنوان استراحت. خیلی خوشگله. سریال شهر دور و ول کرده بودم قسمت۵۴ چون خسته کننده شده بود و حالا فصل جدیدش اومده و من مثل چی وسوسه شدم برم ادامهشو ببینم. در اصل دوازده قسمت ببینم رسیدم به قسمتهای درحال پخش. احتمالن بعد این یکی برم سرش.
✔️نشستم پای سریالو زمان از دستم در رفت.
هول هولی ناهار خوردم تا برسم به کلاس سمپوزیوم. خیلی خوشحالم.
✔️تو مترو بند عینک گرفتم. خوشحالم.
✔️داستانک چالشو نوشتم.
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
بابام دو بار گفت برو نونوایی. خستهتر از اون بودم که تو صف وایسم. با خودم گفتم میرم یه قدمی میزنم تا نونوایی. شب جمعه هم که حتما شلوغه. برمیگردم میگم حوصلهی صف وایسادن نداشتم، برگشتم.
رسیدم دیدم پنج یا شیش نفر تو صف هستن. دیدم یه صندلی هست و خالیه. آخ جون صندلی. نشستم روی صندلی و مطلبی برای کانالم تولید کردم. اون وسطا صدای شاطر میومد که میگفت »دو تا میخوای، هفتاد و شیش بکش. سه تا میدم یکیش صلواتیه.«
یه نفر مونده بود نوبت من بشه پاشدم و رفتم تو صف. یه پسر بچهی شیش یا هفت ساله از کنار اومد که فهمیدم جلوی منه. روی نردبون تکیه داده شده به دیوار نشسته بود. با اون لباس زرد قناریش از دور با جوجه اشتباه گرفته میشد. شاطر گفت کارتت رو بده بکشم. گفت رمز یادم رفته. داشت از نونوایی میرفت بیرون که شاطر گفت اشکال نداره بعدا بیار. سه تا نون انداخت جلوی پسربچه و گفت یکیش صلواتیه سه تا بردار.
من رفتم کارت بکشم. حواسم از اطراف قطع شد. رسید رو که برداشتم دیدم پسربچه دوتا نون گذاشته لای پارچه و داره میره. داد زدم دوتا برداشتی؟ یکیش موند. خجالتزده و پر از استرس ناشی از فراموشی رمز گفت دو تا میخواستم. گفتم شب جمعهاس یکی صلواتی میدن، بردار برای توئه. همه هم بهش گفتن شاطر هم گفت آره بردار صلواتیه.
یاد خودم افتادم. در مواقع استرس سر چه چیزهای بدیهی گیر میکنم، یا فراموش میکنم. صورت پسربچه سفید شده بود عین گچ. چهرهاش داد میزد استرس داره. نیاز به تلنگر داشت. یه اشاره، یه یادآوری، یه حرف تکراری میتونه آدم رو از منجلاب بیرون بکشه و از فاجعه نجات بده. البته اینجا فاجعهای نبود. اما میتونست باشه.
-سالواژهام: تدریس.
-حالم خوب نبود. تا ظهر خوابیدم.
-بیدار که شدم رفتم سراغ داستانک. پنج تا ایده شد دهپانزدهتا.
-رسیدم به پنج جملهی شروع.
-عصر، رسیدم به سه تا داستانک.
-کمک مامان رفتم خردهخریدهای خانه را انجام دادیم.
-برگشتنی دوباره سردرد گرفتم. شالی بستم به سرم و نشستم پای نوشتن. دو تا داستانک را برگزیدم.
-ویرایششان کردم. یکی را فرستادم برای پشتیبانی.
-دیگری را هم هوا کردم تو کانال.
-گزارش نیک امروز را هم نوشتم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
۱۴۰۵/۰۶/۲۶
روز از پس دریچهای پرسه میزند مرا. فکرهایم لزجمال رویاهای پسماند چند روزه. قدم میزنم در خودم، در التزاج بیتقارن درونم. در خیرگی روز.
نویسش. یداله رویایی در مصاحبهای از نویسش میگوید. یعنی نوشتن آن جور که شیوهای شخصی است. تفاوت دارد با نوشتن، نوشتار. کاش میگنجید تا در این یادداشت کوچک مینوشتم از گفتگوی کاظم امیری با یداله رویایی به نام «پرسهزن گذرگاههای اشتیاق». از آن جنس بودن با خود که یداله رویایی میگوید.
«این زندگی من است و در این زندگی همه چیز بر صفحه میگذرد، چه بخوانم و چه بنویسم. بر صفحه میگذرم، مثل سفید در سیاه میگذرم وقتی که میخوام، و مثل سیاه بر سفید میگذرم وقتی که مینویسم. و به هر حال در برابر خود میگذرم، و بر خود میگذرم و با خود میگذرم. این همه خود! تنهاییهای مرا همین خودها پر میکنند…»
در همین چند واژهی ساده جادو میشوم. و مگر میشود دلکنده شد. حتای مرگ امروز به دستم رسید و هر خالی روزم را سرشار میکند.
برق نرفت و به ورزش با سمیه رسیدم.
پندار آیینی دارد که پیش از کلاسهای ریاضی معلم و درس ریاضی را با هم متبرک میکند با الفاظ بوقدار. متبحر شدم در خونسردانه تهدید کردن که فوتبال تعطیل اگر نروی سر کلاس. و خوب دیگر کمی دیکتاتوری لازم است.
نتیجه جلسه منتورینگم اینکه هنوز ایراد ترازو باقیست. قرار شد ترازو را در ذهنم داشته باشم. موضوع را بگذارم در یک کفه. چیزی که مهم شده تا مراجع بخواهد دربارهش حرف بزند. دارم نقطهضعفهام را میبینم. چیزهایی که دورم میکند از اعتماد به خودم، به تواناییم در کوچینگ.
باز کمی با حتای مرگ قدم زدم.
«باید بتوانیم خودمان را کشف کنیم و بیاموزیم که به خود نگاه کنیم چه در دیگری چه در کتاب. من این طور به تنهاییهایم تعادل میدهم دور را نزدیک میکنم، همهی فاصلهها در همان لحظهی به خود رسیدن، خراب میشوند، در آستانهی آیینه خراب میشوند.در آستانهی لحظه. یعنی هر جا و هر وقت که به خودم برسم در واقع به دیار خودم میرسم.»
این جور با خود بودن که یداله رویایی میگوید به دیار خود رسیدن را من در نوشتن مییابم. در همین لحظههایی که دارم مینویسم. در تماشای آدمها هم. در جور دیگر دیدنشان. اینکه خیره میشوم به آدمی حتی با گوشهایم محو تماشایش آنگونه که در واژههایش بلور میزند. رقص هم رگههایی از به دیار خود رسیدن من است. اصلا رقص دیار من است.
عصر به آبرنگبازی گذشت و کمی گپ زدن با نازی.ابرهای طناز کشیدیم. ابرهایی که نازی کشید جان پرواز داشتند و ابرهای من کاریکاتور بودند به ریش خیالاتم هِرهِر نیش میزدند. شاگرد سرکش نتیجه کارش همین است. بعد هم با تیچروحید گفتگویی داشتیم. چرا فلسفه؟ با خانم حدادیان قدم میزدیم. حدودا شانزده ساله بودم. سهراب میخواندیم و من دائم سوال میپرسیدم. به گمانم بیشتر از خدا. از زندگی. یادم نیست چرا ولی زیاد میپرسیدم. با دوستهام شیما، فریبا و یکی دو نفر دیگر بحثهایی داشتیم که اصلا خیال نمیکردم فلسفی باشد. خانم حدادیان گفت که فلسفه بخوان. مدت آشناییم با خانم حدادیان خیلی کم بود. اما تأثیرش هنوز چشمهای بادامیش، ابروهای کمپشت و دماغ سربالای کمی کوفتهایش تو ذهنم مانده. او گفت و من جدی چسبیدم به فلسفه. از سال 81 تا امروز کژدار و مریز گرفتارم به این وادی. هرچند آهستهتر از حلزون.
یادداشت امشب را در ساحلک نوشتم همراه پاواروتی Ai giocchi addio و خیالی که ترا با خود میکشد به آغوش ابرهایی دور در اقیانوس شب.
حال و هوای متغیرم هرچند آسیبناک است. میارزد به طعم نابی که زیر زبان زندگی مزه میکنم.
https://t.me/My_Hand_writee
سال واژه: پذیرش
امروز بزرگ تر شدن را به خود دیدم. سر و کله ی سرماخوردگی پیدا شده بود، با بی تفاوتی صبحانه خوردم تا بعدش بتوانم دوباره بخوابم.
بی حالی و گلو درد، من را به خواب واداشتند. حال رفتن به منزل خواهر و گرفتن سروم نداشتم. اصلن حال رانندگی در محله های شلوغ مرکز شهر، حتا در نرمال ترین حالت هم راحت نیست چه برسد به اکنون من.
حساب بانکی را بالا پایین کردم. دارو نیاز داشتم و مایحتاج سوپ. از اسنپ پی خرید دارو را انجام دادم، سری هم به میدان تره بار اسنپ زدم. تمامی سفارش ها درست و با کیفیت برایم ارسال شد.
حالا دیگر مشغول آشپزی شدم، نتیجه ی کار یک سوپ مقوی و خوشمزه بود.
هندوانه ی شیرین و آب دار تا حدی رمق را به تن بازگرداند.
آب جوش، لیمو و عسل را هم در برنامه گنجاندم.
اکنون کمی بهتر شدم.
می بینید بزرگتر شدن به همین سادگی است. شاید برخی از ابتدا همین طور بودند اما من به مرور زمان، در تلاطم های زندگی بزرگ شدم و روز به روز بیشتر از قبل خودکفا شدم.
امروز را پیش گربه هایم بودم.
غذای گربه های بیرون را پختم اما انصراف دادم از پخش امشب آن،می بایستی به خود می رسیدم.
در رزومه ی لینکدین تغییراتی مثبت ایجاد کردم.
اپلیکیشن جدید کاریابی را با ترفند دانلود کردم.( به خاطر آی پی ایران اجازه دانلود نمیداد، ناگزیر از روش دور زدن بهره بردم).
چشم هایم گرم خواب شده، تا گزارش نیکی دیگر بدرود.
گزارش میگ میگ
۱.حاضر شدم و راه افتادم سمت خانه و کتاب صوتی «همنوایی شبانه ارکست چوبها»، بخش اولش را صوتی گوش کردم. از طنز ظریف نویسنده خوشم آمده بود و آن آپارتمان و همسایههایش جلوی چشمم نقش بست.
۲. خانه که آدم صحبت بود با خانواده حرف زدنهایی که فقط میشد چشم در چشم زد نه پشت گوشی.
۳. نویسندهساز را هم بودم و لذت بردم از صحبتهای بچهها.
۴. ام دی افکار آمده بود و اتاق را یک طرفش را کمد زده بود و ما مانده بودیم با خرده چوبها و پاککردنشان از در و دیوار.
۵. یادداشتکی در مورد ترس نوشتم و منتشر کردم.
۶. کمی از کتاب «اسب چوبی» الهام فلاح خواندم.
گزارش بیست و یکم
سال واژه: تبدیل
بله دیشب با خواب کنار آمدیم و راضی شد مرا با خود ببرد. اینطور شد که صبح با انرژی خوبی برخیزیدم.
_گزارش خوانی کردم.
_کتابخانهی سادهای که برای چیدنش ذوق دارم را سفارش دادم. امیدوارم آنطور که فکر میکنم خوب باشد. گاهی وقتها که کتابی را دیجیتال میخوانم غصهام میگیرد که نمیتوانم به کتابهای دیگرم اضافهاش کنم و دستی بر جلدش بکشم. اما آن هم لذت خودش را دارد.
_تقریبا به پایان نویسندهساز ۵۳۶ رسیدم.
_قصد دارم آخرشبی یک رخدادک را بازنویسی کنم.
_برای اولین بار هم سری به اپ ساحلک زدم.
فیلم دیدن من اینطوری است که مدتی روی یک ژانر کلید میکنم و این دوران نوبت جنایی و معمایی شده است. اگر مجالی بیابم دوست دارم سریال monster که بر اساس واقعیت است را تماشا کنم. از آنجا که زیاد با خواب صمیمی شدیم بعدازظهر هم با هم به گردش طولانی رفتیم، پس شاید امشب بیدارباش سریال جدیدم را شروع کنم یا فیلمی ببینم.
فیلم روز
Relay 2024
هنوز تمامش نکردم ولی تا الان که دوستش داشتم.
الان میفهمم داشتن پریز برق کنار تختِ خانهی قبلی چه نعمتی بوده و نمیدانستم. باید گوشیام را شارژ کنم پس فعلا خداحافظ.
یک صفحه نیایش صبحگاهی نوشتم. عاملی است برای توجه به خطاهای ذهنی و جلوگیری از ورود احتمالی آنها به رفتار. به امورات خانه و آشپزخانه رسیدم .
دیشب آخرین جلسه رمانجا برگزار شد. دورهای یک ساله که جنگ و قطعی اینترنت آن را به یک سال و نیم کشاند. وقتی صحبتش در نویسندهساز شد مشتاق شدم دوره را شرکت کنم که در طی یک سال بنویسم و در انتهای دوره صاحب نوشتههایی شوم و رمانی لااقل برای خودم با تایید حداقلی استاد.
این یکی دو ماه که دو جلسه آخر برگزار شد، وقت نوشتنم به تصحیح و تکمیل و ویرایش نوشتههایی گذراندم که در این یک سال و اندی نوشته بودم.
ولی در انتهای جلسه آخر با پاسخ نه بیتوضیح استاد به «نوشتههایمان را میبینید؟» آب سردی بر شوقمان ریختهشد و آب پاکی روی دستمان. امروز سرخورده از اتمام دوره، بینتیجه دلخواه، دل رمیده از نوشتن، به امورات روزمره گذشت.
بعد از ظهر تلاش کردم به خواندن برگردم. چند صفحه از کوچه ابرهای گمشده خواندم و مغرب روانه مسجد شدم. بعد نماز، در امامزاده دعای کمیل گوش کردم. پالایش هفتگی روح است از کثافات عمدتا مجازی.
امروز صبح ساعت ۶ بیدار شدم رفتم پیاده روی نیم ساعت پیاده روی کردم و ذوق لباس جدیدم را داشتم اومدم خونه رو مرتب کردم .
آماده شدیم برای خونه مادر شوهرم و مهمونی کمک کردن آدمهای خوبی بودن خیلی وقت بود ندیده بودمشون.
بعدش می خواستم برم خونه پدرم که خواهر زاده ام مریض شد ترسید کارن مریض بشه نیومد ما هم نرفتیم .
خلاصه که تنها کار مفید پیاده روی و رعایت رژیم و کمک بود والسلام.
تاریکروشنا پیکرم را در بستر جا میگذارم و میروم به تکاپوی کارهای پزشکی مادر. این را وقتی متوجه میشوم که علیرضا چراغ را روشن میکند و من برمیگردم به جسمم. امروز شیفت دارم. پس میمانم و علیرضا میرود پی مادر. باید سپاسگزارش باشم.
از دیشب ذهنم درگیر ترانه بوده، مشق شعرماهی. ترانه سختترین تمرین است برای من. انگار یک خمیر بیشکل جلوی رویم است که باید تجسم پیدا کند. لحظهای به خودم میآیم که چند دقیقه جلوی کمد لباس ایستادهام اما ذهنم در حال خمیربازیست.
در خلوتیِ شیفت، ترانه را مثل تار عنکبوت از دست و پای ذهنم وا میکنم و میروم سراغ پایاننامهی بهار. اما هنوز پایاننامه در دستم جا نگرفته، یک سهخطی موذی میخزد بین شیارهای مغزم. یادداشتش میکنم.
امروز نوت گوشی تبدیل شده به یک گرداب. گوشی را که باز میکنم چشمانم را از صفحهاش میدزدم که از جادوی مکندهاش در امان بمانم. به خودم میخندم.
مراقبه در زمان استراحت بعد از ناهار. تمام کردن خوانش پایاننامهی بهار بین بیماران شیفت عصر. آماده کردن داروی ساختنی. مطالعهی «تخیل فعال». شنیدن نویسندهساز حین ظرف شستن. و سه دقیقه تمرین پیانو برای تداوم.
تو را
بیش از آنکه بتوانم فهمید
دوست میدارم
https://t.me/Darang_Farzaneh
بیست و ششم شهریور
باز هم صبحم را راس ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه شروع کردم. تفاوت کرایهی تاکسی و اتوبوس خانه تا خط ویژه تنها پنج هزارتومان است، برای همین منتظر اتوبوس نماندم و سوار اولین ماشینی که چراغ زد شدم. همزمان با رسیدن من اتوبوس خط ویژه هم رسید. روی صندلی همیشگی مینشینم.
زودتر از حد معمول رسیدم، برای چند دقیقهای روی پل هوایی ایستادم و آسمان را تماشا کردم. دید زدن یکدست بودن آبی آسمان خوشحالم میکند، البته اگر ابری هم وجود داشت خوشحالتر میشدم.
یکی از اخلاقهای بدم این است که وقتی از کسی به هر دلیلی خوشم نیاید، علاوه بر اینکه میل به همصحبتی ندارم، تمایلی به هیچچیز مشترکی ندارم. دلم نمیخواهد هممسیر باشیم، همسفره شویم، هم نگاه شویم. حتی دلم نمیخواهد وقتی چیزی تعارف میکند بردارم، حتی اگر واقعا مشتاق آن چیز باشم.
همه اینها را گفتم تا بگویم من با همکار سابقم نه صبحانه میخوردم، نه چای مینوشیدم و نه از پفکهایی که بعدازظهرها تعارف میکرد چیزی برمیداشتم. برای همین وقتی چای خوردن به طور پیش فرض مرا از لیست چایخورها خارج کرده بودند.(با اینکه من کشته مرده چای هستم) امروز همکار جدیدم چایش را با من تقسیم کرد و حتی از نان و پنیرش هم کمی خوردم.
آدمها خیلی چیزها را مرجوع میکنند، مثلا خیارشوری که پنج دقیقه پیش خریدهاند.
روزی چهل و پنج بار جملاتی نظیر«حبوبات فله شامل کالابرگ نمیشود»، «نایلون پشت سرتان است»، «شکلات تست ندارد» را تکرار میکنم. البته همچنان در جواب پرسش آلو خورشتی همان آلو بخارا است؟ میگویم: «نمیدانم» واقعا هم نمیدانم. میدانم که یکی نیستند اما ویژگیهای هرکدامشان را به صورت جداگانه نمیدانم. امروز کمی زردچوبه رویم ریخت و تمام دنیایم را زرد کرد، آنقدر که دلم نمیخواد از بلایی که سر دستانم آورد چیزی بنویسم. زمان استراحت را کتاب خواندم.
در راه برگشت آنقدر خسته بودم که وقتی بعد از پنج ایستگاه جای نشستن پیدا کردم تنها چشمانم را روی هم گذاشتم تا خستگیام رفع شود. پنجشنبهها روز شلوغی است، تمام مدت سرپا بودم.
همچنان آزمون تعیین سطحم را عقب میاندازم. کاش زبان خواندن را هرچه زودتر شروع کنم.
این جملات را در حالی که رمقی برای باز نگه داشتن چشمهایم ندارم مینویسم، امیدوارم افعال جملاتم خوب نشسته باشند و غلط املایی در جایی از نوشته پنهان نشده باشد.
سالواژه: شوق زندگی
بیشتر روز را خابیدم. قرص میخورم و گیجم و فقط میتوانم روی تختخاب پهن شوم. دوباره سرماخوردگی آمد و غافلگیرم کرد. باز هم لپتاپ را بیخیال میشوم و با گوشی تایپ میکنم.
مدتیست سرد شدهایم. حرفمان با هم کم شده. جواب سوالاتِ هم را میدهیم ولی بیشتر وقتها سرمان پایین است که چشمهایمان کمتر حرف بزنند. سرت پایین است ولی میدانم در دلت چه خبر است. نگرانِ منی. نمیدانی چطور کمکم کنی. یکبار هم که مشغول نوشتن بودم و چند کاغذ دوروبرم بود، گفتی: «داری چیکار میکنی؟» منتظر جواب نبودی. سوال را گفتی تا از خودم بپرسم. اگر جواب میخاستی برایت میگفتم با ذوق. که استاد شاهین از نوشتهام تعریفی کرده و خوشحال شدم. میگفتم رخدادکم را پین کرده در کانال و ذوق کردم. به تو میگفتم که وبسایتی دارم و میتوانی اسمم را در گوگل بزنی و عکس و نوشتههایم را ببینی. به تو از کانال تلگرامم میگفتم. به تو از داستانهای دیگری که در ذهنم وول میخورند و هنوز ننوشتهام میگفتم. از آن روز وقتی بساطم را پهن میکنم برای نوشتن معذب میشوم. اینکه چطور نگاهم میکنی؟ برای نگرانیات نمیتوانم کاری کنم. میدانم که در رشتهی دانشگاهیام کلی سابقهی کار دارم و باید به فکر آینده باشم. فعلن فکری برای آینده ندارم. نمیدانم آینده چیست و آیا میبینمش یا نه؟ دیگر نه از آینده میترسم و نه علاقهای دارم به آن. حتا ذهنم کار نمیکند که باید چه تصمیمی گرفت تا چند سال آینده شرایطم بهتر باشد. فعلن چیزی در آن نمیبینم ولی همین نوشتنهای دستوپا شکسته مرا همراهی میکند تا پایان روز. تا اینکه خودم را از لبهی طاقچه سُر ندهم. دیگر حتا به آن قندان بلوری هم حسادت نمیکنم.
بزودی تصمیمی میگیرم که توام راحت باشی. بلاتکلیفیام کمتر اذیتت کند. برای تو بلاتکلیفیست و برای من شروع زندگیِ جدیدم. امروز به ذهنم رسید که شاید فلان و بلان شود، آنوقت میبینند چیزیی در چنته داشتی و برایت کف میزنند و دیگر دفتر و دستکت برایشان مسخره نیست. بعد دیدم نه. آنرا هم نمیخاهم. من بلدم چطور یک چیز ساده را پتکی کنم بر سرِ خود. به شما نمیگویم از قصههایم. نه از آنها که نوشتهام و نه از آنها که در دل دارم. این چند سال را متفاوت از قبل زندگی میکنم. شوقم را زندگی میکنم، حتا اگر بارها بگویی: «داری چیکار میکنی؟»
https://t.me/Neveshtkhaneh
امروز صبح، زورِ خستگی به تیز بودنِ صدای زنگ هشدار، چربید و تا نهونیم خوابیدم. این را منی میگویم که روزهایی که سرکار میرفتم از ساعت شش و باقی روزها از هشت بیدار بودم.
خوابیدن برای بعضیها راهی برای رفعِ نیاز و خستگی نیست بلکه لذتِ محض است. من سختخواب وکمخوابم و تا مجبور نشدم نمیخوابم. البته گاهی نگران اثرات نامنظمی روال خواب و پیامد های آن میشوم،چهکنم که سبْکم است.
امروز اما چشمانم سنگین بود. نمیدانم علتش خنکی هوا و تاریکی اتاق بود یا خستگی و شلوغی هفته. هرچه که بود همان بود. چقدر «بود» اندر «بود» ردیف شد.
صفحاتِ صبحگاهی را نوشتم.
امروز گرد و غبار خانه بدجوری به چشمم آمد و افتادم به جان خانه و آشپزخانه و تا میتوانستم سابیدم و غر زدم.
ناهار کوکو سبزی گذاشتم.
سینک و گاز را تمیز کردم.
دو فصل دنکیشوت خواندم، کلمهبرداری هم کردم.
شب مهمان داشتم. زرشک پلو با مرغ درست کردم.
از حافظ:
تَنَت به نازِ طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزردهی گزند مباد
سلامتِ همه آفاق در سلامتِ توست
به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد
جمالِ صورت و معنی ز امنِ صحتِ توست
که ظاهرت دُژَم و باطنت نَژَند مباد
نژند: خسته و ملول
دژم: رنجور و افسرده
جا مانده از گزارش دیروز و همگامی درد با من. تا ته روز و تا روزی که امروزست.
روز، روز سمپوزیوم.
مردد برای رفتن و گز کردن تا تهران.
درد هنوز در من قدم میزند.
میرود و میآید.
از رفتن پشیمانم میکند.
مینشینم و سنگ صبور را ورق میزنم.
به بلقیس میاندیشم. به انتظارش و اشتیاقش. به اینکه شوهرش حالش را به هم میزند. به حسادت زنانهاش و به چوبک که چه توصیفی میکند. و چه خوب بلدست نفرت را بیرون بریزد از زبان یک زن. فکر کردم بلقیس چقدر بدبخت است. قرارست تا صفحهی ۸۰ بخوانیمش.
امروز که از سمپوزیوم جا ماندهام، نوشتنم بیشتر میآید. انگار دلم که میگیرد بیشتر کاغذ پر میکنم و بیشتر مچاله میشوم روی کتابها و ور میروم با دفترها و میکاوم افکارم را تا بیشتر دور شوم از غصهها و روزمرگیها.
و گردندرد باز کلافه میکندم.
بلند میشوم و چند تمرین اصلاحی انجام میدهم و تف میکنم به آنکسی که من را چشمزخم میزند. شاید هم نزند. نمیدانم بالاخره دلم خواست به یکی تف بیندازم. اول گفتم تف به باشگاه و به ورزش. دلم نیامد. اصلا ورزش نکنم که مردهام. از الان مردهترم. دوباره دیدم تفم مانده که کجا بیفتد گفتم برود بیفتد سر آن کس که چشم ندارد من را ببیند. نمیدانم رفت یا نرفت. افتاد یا نیفتاد. اما دل من هم خنک نمیشود. تف دیگری حواله میکنم به جاده. چرا اینقدر دورم از خیابان انقلاب. من کجا هستم و اوووووه سمپوزیوم کجا. دیدم خوب است یک تف آبدار بیندازم به دوری راه و کمی دلم را خنک کنم. اما نه، تا نروم دلم سر جایش نمینشیند.
بلند شدم و برای دلم قیمهبادمجانی پختم از هانی خوشمزهتر. اما دست درد دارد. اندیشیدم درد بیحکمت نمیشود. جایی از تن فریاد میکشد. و من چرا زبان تن را نمیدانم. چه میگوید بینوا؟ من که با او راه میآیم و به رای او میروم. چرا باز نقنق میکند و من را عاجز میکند از سر و صدای دردناکش.
مینشینم. دست به دامن قرصی میشوم تا برود کمی با درد بیامیزد و تسکینم دهد.
مدام کانال سمپوزیوم را چک میکنم.
نمیدانم چه خبرست که یکسره کانال هممسیران را معرفی میکنند.
من هم کانالم را مینویسم و خودم را قاطیشان میکنم. از همهجا بیخبر و وانهاده.
در سایت فیلمکیو چند فیلم را سرچ میکنم. خاک بر سر ندارد. یک مقدار تف هم حوالهی فیلمکیو میکنم.
یک کیک رژیمی خوشمزه میپزم. رسپیاش را هم مینویسم شاید دوست داشته باشید:
یکلیوان جو.
دوعدد سیب.
یکعدد هویج.
دوعدد تخممرغ.
یکقاشق پر بگینگپودر.
نصف قاشق مرباخوری وانیل.
دوقاشق پر ماست یونانی.
دو یا سهقاشق شیره خرما یا انگور.
خوب مخلوط کنید تا صاف و یکدست شود. بعد در قالب بریزید و روش کنجد بپاشید. البته من کمی شکلات تلخ و گردو هم ریختم. به مدت ۴۵ دقیقه در دمای ۱۸۵.
سری به کتابخانهی شعر میزنم. کتاب در مدت احتضار را نگاهی میاندازم.
دلم خواست شاعر بودم.
شاید روزی شاعری شوم.
دیگر شبست که دوباره به سمپوزیوم سر میزنم و میبینم کلاس کنسل شده است.
خدا را شکر کردم که با این درد تا تهران نرفتم.
گزارش نیک. ۱۲۸فرح
رازدل
وﻗﺘﻰ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻮی راز دل ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﻧﺘﻮﻧﻰ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
روز ﻧﻮروز ﺑﭽﻴﻨﻰ ﮔﻞ ﺳﺮخ
ﺑﺮﺳﺮ راه ﻧﮕﺎت ﻓﺮش ﻛﻨﻰ
روز ﻧﻮروز ﺑﭽﻴﻨﻰ ﮔﻞ ﺳﺮخ
ﺑﺮﺳﺮ راه ﻧﮕﺎت ﻓﺮش ﻛﻨﻰ
دﻟﺒﺮت ﺑﻴﺎد ﺑﭙﺮﺳﻪ ﻛﺎر ﻛﻴﺴﺖ
ﺗﻮ ﺑﺮاش ﮔﻔﺘﻪ ﻧﺘﻮﻧﻰ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
ﺗﻮ ﺑﺮاش ﮔﻔﺘﻪ ﻧﺘﻮﻧﻰ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
دﻟﺒﺮت ﺧﻨﺪه ﻛﻨﻪ ﺑﺎ دﻳﮕﺮان
ﺗﻮ ﺑﺴﻮزی و ﺑﺮاش ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻰ
دﻟﺒﺮت ﺧﻨﺪه ﻛﻨﻪ ﺑﺎ دﻳﮕﺮان
ﺗﻮ ﺑﺴﻮزی و ﺑﺮاش ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻰ
دﻟﺒﺮت ﺑﻴﺎد ﺑﭙﺮﺳﻪ ﻛﻪ ﭼﺮا
ﺗﻮ ﺑﺮاش ﮔﻔﺘﻪ ﻧﺘﻮﻧﻰ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
ﺗﻮ ﺑﺮاش ﮔﻔﺘﻪ ﻧﺘﻮﻧﻰ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
دﻟﺒﺮت ﺳﻔﺮ ﻛﻨﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﻮی
ﻣﺜﻞ ﻣﺎﻫﻴﻬﺎ از آب ﺟﺪا ﺷﻮی
دﻟﺒﺮت ﺳﻔﺮ ﻛﻨﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﻮی
ﻣﺜﻞ ﻣﺎﻫﻴﻬﺎ از آب ﺟﺪا ﺷﻮی
ﺑﺘﭙﻰ ﻣﺠﻨﻮن ﺷﻮی ﺗﺒﺎه ﺷﻮی
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻛﺲ ﮔﻔﺘﻪ ﻧﺘﻮﻧﻰ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻛﺲ ﮔﻔﺘﻪ ﻧﺘﻮﻧﻰ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
وﻗﺘﻰ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻮی راز دل ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﻧﺘﻮﻧﻰ
وﻗﺘﻰ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻮی راز دل ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﻧﺘﻮﻧﻰ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻛﺲ ﮔﻔﺘﻪ ﻧﺘﻮﻧﻰ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻛﺲ ﮔﻔﺘﻪ ﻧﺘﻮﻧﻰ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
خواننده هایده
ترانه سرا: عبدالل شادان
آهنگساز: جلیل زلاند
تنظیم: سیمون اوانسیان
امروز هر کاری کردم این آهنگ زمینه انجام کارهای من بود. حتی در اسنب که به خونه مادرم میرفتم برای ناهار بردن و پانسمان زخم بسترش در را ه رفت و برگشت در اسنپ این آهنگ را شنیدم. البته در فایل صوتی جلسه چهارم شعر ماهی دوره سیزدهم .
حلزون امشب هم گویا این آهنگ “راز دل “ را هم با ورژن ایرانی توسط خانم هایده را شنیده و هم با ورژن افغانیش توسط استاد مهوش افغانستانی را شنیده و حسابی سر مست شده .
صبح رسیدم تهران. دوش گرفتم و یک قهوۀ جانانه خوردم تا بروم سمپوزیوم. حاضر بودم تمام قهوههای عالم را یک جرعه سر بکشم تا خسته نباشم.
این بار دیدن استاد و دوستان برایم خیلی انرژیبخشتر از دفعۀ قبل بود. همه تقریبا همدیگر را میشناختیم و همین شناخت، حس صمیمیت بینمان را بیشتر کرده بود. همچنین دربارۀ نوشتههای همدیگر نظر دادیم و راجعبهشان صحبت کردیم.
سری هم زدیم به دو کتابفروشی قدیمی که تجربۀ لذتبخشی بود. حس کردم در فیلمهای قدیمی قدم میزنم. معماری ساختمانها دقیقا مثل گذشته بود. همان جایی که در فیلمهای زمان کودکیام دیده بودم.
حالا برگشتهام خانه و عکسهای گربهام را تماشا میکنم. همان که شمال است. دلم برایش یک ذره شده. کاش اینجا بود و میو میو میکرد و من قربان صدقهاش میرفتم. کاش اینجا بود و با هم بازی میکردیم. کاش امروز در خروجی مترو، گربه نمیدیدم و یادش نمیافتادم.
https://t.me/zahrahabibi9626
سالواژه: اندیشهنگار
عجیب روز
سه روز است که صبحهایم را با یک روتین ساده شروع میکنم: بیدار شدن، نوشیدن آب، کمی پیادهروی، چند حرکت یوگا و بعد، آزادنویسی. موقع نوشتن، یکی دوتا کتاب هم میخوانم تا شاید ایدهی جدیدی به ذهنم برسد و انگیزهای برای نوشتن داشته باشم.
امروز تصمیم دارم صدای اخبار جنگ و گرانیهای عجیب را خاموش کنم و فقط روی نوشتنم تمرکز کنم.
در کتاب “در باب مشاهده و ادراک” خواندم: در هر جامعهای، کار جایگاه ویژهای دارد. حتی آدمهای عاقل هم اگر نیاز مالی نداشته باشند، ترجیح میدهند کار کنند. نکته جالب این است که امروز، شغل ما در واقع هویت ماست؛ یعنی وقتی کسی را میبینیم، اول میپرسیم “چه کاری میکنی؟” نه اینکه “پدر و مادرت کی هستند؟”
اما همیشه اینطور نبوده. در یونان باستان، کار را فقط شغل بردگان میدانستند و فیلسوفانی مثل افلاطون و ارسطو معتقد بودند انسان باید درآمد داشته باشد تا بتواند از کارهای خستهکننده فرار کند و وقتش را صرف فکر کردن به مسائل اخلاقی و معنوی کند. بعد در دوران مسیحیت، کار به عنوان یک جور ریاضت و جریمه برای گناهای بشر دیده میشد. اما در دوران رنسانس بود که نگاه ما به کار عوض شد و لذت بردن از آن شکل گرفت.
واقعا بیشتر ایدهای انساندوستانه انگار از رنسانس در اروپا شکل گرفت؟
مدتی بود احساس میکردم در نقطهای از مسیر ایستادهام؛ انگار مطالعه و نوشتنم کم شده بود و چیزی در جای درستش نبود. اما تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم. با روتین صبحگاهی و تکنیک پومودورو، اجازه دادم نظم به زندگیام برگردد. عجیب است که وقتی کارهای کوچک دو دقیقهای—مثل جمع کردن لباسها یا شستن ظرفها—را به تعویق نمیاندازیم، چقدر فضای ذهنی برای کارهای بزرگتر باز میشود.
امروز پنج کار مهم را که مدتها به تعویق افتاده بودند، با تمرکزی عمیق به پایان رساندم. بین این تکاپوها، لحظاتی را به دنیای کودکانه سپردم و دو کتاب زیبا ” رئیس جمهور گرسنه است” و ” سیاهک پرندهای که میتابد” . کمی به کتاب صوتی «زنانی که با گرگها میدوند» گوش دادم و از قدرتِ زنانه میشنیدم؛ زنی که فقط زن است و قوی است.
در وبینار «نویسندهساز» یاد گرفتم که نویسندگی، هرچند سخت است، اما با «عادتهای خرد» ممکن میشود. یاد گرفتم که اول احساساتم را روی کاغذ بریزم و بعد، با تمرکز بر روی «خط اول»، اجازه دهم جریان داستان جاری شود.
روز من با خستگیِ شیرینِ پارک و بازی با دخترکم تمام شد. نقاشی گوسفند و هلیکوپتر، صدای قصهها و آرامشِ خوابیدن در کنار فرزندم… همینهاست که لیوان من را دوباره پر میکند تا فردا باز هم بتوانم بنویسم، بخوانم و رشد کنم.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
سالواژهام: زن
صبح زود بیدار شدم. کارهای ناتمام را سامان دادم. یک تصمیم که ده روزم را خرجش کرده بودم بلخره نهایی کردم.
برگشتم خانه. دلم تنگ شده بود. شاید چون دفعهی قبل زیادی مانده بودم. آخرین هفتهایست که خاهرم هم در خانهست. البته اگر دانشگاه مجازی نشود. با خانواده وقت گذراندم و حرف زدیم. غیب فامیل را هم کردیم. مامان کمی مریض شده است. آنفولانزای اول پاییز است.
دو تا بسته داشتم که هر دو را برایم خودشان زودتر آنباکس کرده بودند. خوشحالی امروزم.
بابا حرفی زد که کمی ذهنم را مشغول کرده ولی سعی میکنم از فردا دیگر به آن فکر نکنم.
نوبتم کنسل شد. قرار امروز هم کنسل شد. در نهایت تمام روز را خانه بودم. جای موردعلاقهام.
بعد از شام سهم درسخاندن امروز را ادا کردم. گزارش را هم دارم وسط درسخاندن مینویسم.
امیدوارم فردا دنیا جای بهتری باشد.
زن. زندگی. آزادی
-روزم را با کتاب «بهتر بنویسم» رضا بابایی آغاز کردم. برای خواندن کتابهایی که از نوشتن میگویند ولع دارم.
-هزار و چندی کلمه یادداشت نوشتم و سپس یک پست وبلاگی منتشر کردم. پستم دربارهی محسن نامجو و سمفونیک ادیسه بود.
-دیروز سمفونیک ادیسهی نامجو را از الف تا ی گوش کردم. از ای ساربان، زلف و ترج بسیار خوشم آمد. شخصیت و اداهای نامجو را هم دوست دارم.
-خانه را از سر تا ته مرتب کردم. پاکیزگی سبب میشود بالهای ذهنم گشوده شود و حس سبکپری کنم.
-نهار سیبزمینی آبپز و تخم مرغ خوردم. ظهر متوجه شدم سس کچاپ تمام کردیم! غذا مزه داد.
-دیوان پروین اعتصامی را ورق زدم و شعر «گره گشا» را خواندم. دوست دارم صدایم را ضبط کنم و این شعر را برای مخاطبانم بخوانم.
-به چندی از اشعار عاشقانه از شعرای مختلف سر زدم. عشق شوری در نهاد ما نهاد…
-با مبینا و فاطمه و مهدی و ایمان حرف زدم. با حرفهام کمکشان کردم و حالشان را ساختم.
-در خانه قدم زدم و به یکی از فایلهای صوتی محمدرضا شعبانعلی گوش دادم. موضوعش عاملیت بود.
-ساعت 6 عصر قهوه نوشیدم. میان وعده شیر و موز خوردم. ساعت 8:30 آش خوردم؛ آش رشته با کشک و نعنای فراوان.
-شب دوش گرفتم و موهای صورتم را اصلاح کردم.
-اکنون دارم مینویسم و به کسی که قرار است گزارش نیکویم را بخواند فکر میکنم. در این فکرم که تو، هنگام خواندن من، به چه فکر میکنی. شعر شد نه؟!
-امروز کارآموزیمام به سرانجام رسید. پس فردا آزمون دارم.
زندهباد زندگی. ما پیش میرویم.
27شهریور1405
حلزون جان امشب شبیه هیچ شب دیگرت نیستی.
سالواژهام نوگرایی
1- دو داستانک نوشتم و داستانک دلنشینتر را صیقل کشیدم و فرستادمش. خودم بسیار میدوستمش.
2- دل به دریا زدم و «شعر ماهی» را اسم نوشتم. بسیار ذوقی هستم الان.
3- ساکن «نیمهی تاریک ماه» هستم. «معصوم اول» و «معصوم سوم» را خاندم. این همه خلاقیت را گلشیری از کجا میآورد؟
4- فیلم Rear window 1954 از هیچکاک را دیدم. جزو اولین آثار اوست. نسبت به Psycho سادهتر بود. کل فیلم در یک لوکیشن ضبط شدهبود و قهرمان کلن 10 متر هم جابجا نشد. ولی امان از دیالوگها و داستان! چه ایدهی خوبی داشت این فیلم. چهار-پنج شخصیت دیالوگ میکردند و برداشتهای خودشان از واقعیت را داشتند.
5- سپاسگزار بودنم.
از پنجشنبه(۲۶شهریور۰۵):
صبحِ خابانگیزِ پنجشنبهی آخر شهریور، از نیمهی بازِ چشمانم پیدا شد. همزمان با باز کردنِ بافتِ موهایم، خابهای دیشب را مرور میکردم. میشد رویشان لیبلِ رؤیا هم زد. باید مینوشتمشان، اما فرصتش نبود.
فهرستِ کارهایم را نوشتم و جای کلاسِ سمپوزیومِ نویسندگی و بعد از آن را خالی گذاشتم تا شب پرش کنم. میخاهم بدانم هر بار بعد از سمپوزیوم چگونه میگذرد؛ اینبار اینطور گذشت:
بعد از کلاس، با استاد و همدورهایها انقلابگردی کردیم و چند کتابِ جلدقشنگ و توجلدقشنگتر، از کتابفروشیِ عباسآقا و نشر اختران خریدیم. چه کیفی داد؛ تصور کنید دستهجمعی، در خیابان، گامزنان گپ میزدیم و بعد دستهجمعی واردِ کتابفروشی میشدیم؛ لالوی کتابها پَرسه و پُرسه از استاد که: «این چهجور کتابیست؟ نظرتان چیست؟»
عاقبت، آنهایی که باید، به کتابخانهام آمدند و خوشآمدند؛ چون خیلی دوستشان دارم. از هر کدام نوکی زدم که برای شما هم آوردهام:
از فراتر از بودن و موتسارت و باران(کریستین بوبن/برگردانِ نگار صدقی):
دوستت دارم – این پر رمزترین کلام است، تنها کلامی که سزاوار است تا در طول قرنها تعبیر شود. وقتی بیان میشود، وقتی صحیح بیان میشود، تمام لطافتاش را اهدا میکند. وقتی صحیح بیان میشود، در سکوت، در راز مرگ تازهی تو: در کلمهی آخر، ‘م’ تقریباً شنیده نمیشود، بال میگشاید و پرواز میکند. ژیسلِن دوستت دارم، محال است این جمله را به زمان گذشته بنویسم.
از شبرنگ بهزاد(سودابه فضایلی):
نمادهای اسب نیز همچون نمادهای هر موضوع دیگر دووجهی است. اسب که نماد عقل و غریزهی مهار شده، و مطیع و منقاد است، الگوی ازلی هوس و سرکشی نیز هست؛ گاه موجب خیر است و گاه موجب شر. اسب، مرکوب، محمل و مظروف انسان است، و بدین ترتیب سرنوشتش از انسان جداییناپذیر است. در تمامی سنتها، آیینها، اسطورهها و قصههای پریان، وقتی اسب و انسان در کنار هم میآیند گوشهیی از هزاران امکان دوستی یا ندرتاً دشمنی میان انسان و اسب بازگو میشود.
از حرفهایی با فروغ فرخزاد:
من در شعرم، بیشتر از هر چیز دیگر، سعی میکنم از «زبان» استفاده کنم، یعنی من چون این نقص را در زبان شعری خودمان احساس میکنم، نقصی که میشود اسمش را کمبود کلمات گوناگون نامید. شعر ما مقداری سنت به دنبال دارد، کلماتی دارد که مرتب در شعر دنبال میشود. اینها مفهوم خودشان را از دست ندادهاند ولی در گوش ما دیگر مفهومشان اثر واقعی خودشان را ندارند.
از ما(گارنیک سرکیسیان):
دیدهام اشکفشان میگرید
تنم از مکر زمان میگرید
گریه باشد ز غمم و در عجبم
که دلم خندهکنان میگرید…!!
کانال تلگرام:
https://t.me/ashofatekarimi
امروز ماندم خانه. هم میخواستم بیشتر بخوابم هم کار عقبمانده داشتم.
صبح دیرتر بیدار شدم و دیر صبحانه خوردم. بعد طبق عادت اول روز زبان خواندم، کتاب خواندم، خط تمرین کردم و نشستم پای کارها.
بخشی از پروپوزال پایاننامهام را باید ویرایش میکردم. اصلاً دست و دلم نمیرفت سراغش. خیلی وقت است میخواهم انجامش بدهم و هی عقب میاندازم. امروز دیگر برای خودم راه فرار نگذاشتم و گفتم باید حتماً بنویسمش.
دو ساعته تمام شد. همین؟ خیلی سادهتر از آن بود که فکر میکردم. در طول یکی دو هفتهی قبل فکر کنم بیشتر از این دو ساعت به انجامش فکر کرده بودم.
بعد رفتم سراغ آماده کردن اسلایدهای ارائهی هفتهی بعد. البته هنوز نمیدانم هفتهی بعد است یا نه. باید با استاد هماهنگ کنم، ولی فعلاً کارهایش را بکنم.
خوب شد امروز نشستم پای ویرایش پروپوزال. خیالم راحت شد.
https://t.me/f_mahmudpur
بیسکویت پتیبور را درون لیوان چای میزنم و فکر میکنم گزارشم را از کجا شروع کنم.
سال واژه: خوددوستی🌷
•• من فرار میکنم
او دنبالم میکند و من جیغ میزنم و فرار میکنم. میخواهد دستم را بگیرد، پالتوام را روی سرم میکشم تا آسیب نبینم، از زیر پالتو سه نفر را میبینم که به سمتم میآیند ولی حین فرار تا به خودم بیایم، شانهام به کتف زنی که در وسط است میخورد، از او معذرت خواهی میکنم و او میگوید: اون کلاغ مال توئه؟
و همین جمله باعث میشود حسم به کلاغ عوض شود، نکند با من کاری ندارد و کمک میخواهد.
کلاغ من؟
پالتو را از سرم برمیدارم تا درست او را ببینم و از خواب بیدار میشوم.
از خواب که بیدار شدم ذهنم سوالناک بود.
چرا بچه کلاغ؟
چرا اصلا کلاغ؟
او از من چه میخواست؟
چرا میخواست روی دست راستم بنشیند؟
او واقعا کلاغ من بود؟
حسم به خواب اصلا بد نبود.
از ایوا که هوش مصنوعی من است میخواهم تعبیرم کند، این خواب چه بود.
ایوا پر حرف است، پس من خلاصهاش میکنم «کلاغ برای تو پیامی داشت که در ابتدا متوجه نبودی و از آن فرار میکردی، اما بعد از اینکه آگاه شدی میخواستی بفهمی آن پیام چه بود. ضمن اینکه او تو را دنبال نمیکرد یا قصد نداشت به تو آسیب برساند، میخواست روی دستت بنشیند».
به گلهایم فکر میکنم به حس خوبی که همیشه به من دادهاند مثل حیوانی دستآموز، به لحظاتی که روبرویشان نشستم و به جوانههای تازه بدنیا آمده آنها نگاه میکردم. ذوق بزرگ شدنشان را داشتم، همچنان دلم رضا نیست آنها را واگذار کنم یا بفروشم.
شاید کلاغ همان چیزهاییست که دکتر خواسته بنویسم و بیرون کشیدنشان از درونم کمی درد دارد یا زمان میطلبد.
پیدا کردن کلاغ در بیداری فکرم را مشغول کرده است.
آهای بچه کلاغ چه میخواستی بگویی که گوش ندادم؟
•• تا کجا حوصلهام کش میآید
پیازها و سیب زمینیها درون نایلون کنار سینک هستند آنها را میبینم ولی جابجایی حوصله میخواهد، حوصله را کِش میآورم. با دوستانم در سیاهچاله حرف میزنم، گزارششان را میخوانم و برایشان بازخورد مینویسم.
بعد از آن یکی از راحتترین تمرینهای جلسهی بعدی مشاوره را برای نوشتن انتخاب میکنم.
دیگر باید کار خانه را شروع کنم، تا حوصلهام پاره نشده. هندزفری را درون گوشهایم میگذارم و مشغول میشوم، دلم میخواهد قرمه سبزیام خوشمزه باشد.
دلم میخواهد میوهها را بشورم.
دلم میخواهد ظرفها را بشورم و خشک کنم.
و این دلم میخواهدها یکی پس از دیگری به آرزویشان میرسند. حین کار برای دوستانم در سیاهچاله موسیقی ارسال میکنم.
در ادامه برنج را دم گذاشتم و مشغول درست کردن الویه برای شام شدم، همینطور سالاد شیرازی برای ناهار اما به توصیهی دوستم ترانه پوست خیارها را نگرفتم و آبغورهی فراوان هم ریختم.
•• آرام به سمت عصر در حرکتیم
چهارمین قسمت سریال «پاتریک ملروز» را میگذاریم ولی نصفه میماند، او میرود پی کارش در جلسهی کاری و من هم به وبینار نویسندهساز ملحق میشوم.
دربارهی سریال وقتی تمام شد مینویسم، دوست دارم حسم را با جزئیات برایتان بگویم.
وبینار با چهرهای غیر از استاد کلانتری شروع میشود و بعد میشوند چهرهها.
راستش دیدن چهرههایی که زمانی فقط نام بودند باعث میشود بعدا وقتی میخوانمشان تصویرسازیهایم بهتر شود.
هر لحظه در این فکر بودم که از وبینار بیرون بیایم اما باید صبور میبودم و به آنها فرصت میدادم.
هر کدام از کتابهایی که در حال خواندنش بودند گفتند و اینکه به چه روشی گزارش نیک مینویسند، برایم جالب بود.
باهم داستان نوشتیم. من داستان اصغر رسولی را نوشتم که یک کشاورز شصت ساله بود، از رابطهی او با همسرش مرضیه و شش فرزندش. غرق بودم در نوشتن که الهه نصیری اعلام کرد زمان تمام شده است.
اصغر را با پسر کوچکش کاظم در گلخانه تنها گذاشتم، میخواستند توت فرنگی پرورش دهند و امیدوارم موفق باشند.
•• از بالا میبینمت
در حمام بخاطر درد زانوهایم روی صندلی پلاستیکی نشسته بودم، در حال شستن و کف مالی موهایم بودم که در خیال از بالا خودم را نگاه کردم تا از آنجایی که هستم فاصلهی خودم تا کوچه را تخمین بزنم، فاصلهی من تا خانهی همسایه و خانههای دیگر چطور بود، وای اگر دیوار بریزد…
از خیال بیرون میپرم. از خدا میخواهم هیچ وقت این تصور محقق نشود.
آدمیزاد است دیگر، گاهی از این تصورات هم به سراغش میآید، در حمامی بخارآلود و تنها.
بعد از حمام حین نوشیدن چای با بیسکویت پتیبور به این فکر میکنم چطور گزارش امروزم را بنویسم.
در حال نوشتن صدایی را میشنوم، دقیق میشوم و رد صداها را دنبال میکنم. داروگی پشت نایلونی که به جای در انباری چسباندهایم گیر افتاده و مدام به آن میکوبد.
و صدای دیگر هم، موش کوچولوییست که چند روزیست به سقف خانه آمده و نمیدانیم دارد چه میکند.
۱۴۰۵/۰۶/۲۶
نشانی کانال
https://t.me/pichesabz
گزارشنیک”1405/6/26″ شهریور. روز پنجشنبه.
دعاخاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
امروز قبل صبحانه حالم بد شد و فقط صبحانه خوردم. تا ظهر این حال بدی ادامه داشت.
چون تمام انرژیام رفته بود بعد از ناهار خابیدم تا ساعت ۴/۳۰ بعدظهر. کتابی نخاندم.
نویسندهساز شرکت کردم اما بعد از ۱۰ دقیقه دیدم حرفی واسهی گفتن ندارند، کاری هم با مخاطب ندارند آمدم بیرون. بیشتر شبیه این بود که ۳تایی آمده بودند کافه خودشان با هم صحبت کنند.
شعری در کانالم هوا کردم.
امروز زیاد نیکنیک نبودم.
https://t.me/speechoff
من در این شب زیبای پر از نور و سرور،
به شما میگویم که،
صبح امروز بعد از بد خوابیدنهای دیشب، ساعت ۷/۵بیدارشدم.
بعد از سه ساعت خوابیدن، شش صفحه آزاد نوشتم.
به ناهار متفکر بودم و هماندم متنی را بازنویسی میکردم.
چهار روز میشد که پیشنویسش در حال دم کشیدن بود.
دلم پر از ذوق اتفاقیست که مشتاقم به آغاز ِ اولینش.
ناهار قورمهسبزی لاپلو شد.
متن اما ویرایش دیگری لازم دارد.
مثل هر روز به شست و مال آشپزخانه اوقاتم گذشت.
فردا مهمان دارم و از امروز کارهایی را تمهیدیدم.
نویسنده ساز را کنار لپتاپ نشستم، شاهین جان نبود اما، شاگردان بالیاقتش چرا.
۲۵ دقیقه داستانآزاد نویسی هم کلی کیف داد.
پیادهروی رفتم و شام هم ساده برگزار شد.
بعد، نشستم به شنیدارِ نویسندهساز دیروز.
آنچه در کتاب طراحی حسی بیان میشد را بارها در مورد وسایل زندگی تجربه کردهام.
چه بسیار وسایل از فرش و مبل و مجسمه و قاب آینه، که علاقهمندی من موجب اعتبارشان بوده و هست.
و آنها موجب خوشحالیم.
الان باید، دوش بگیرم، کانال را به روز کنم و بگیرم بخوابم.
اگر بشود خوابید.
اینجا بیایید.
👇🏻👇🏻
https://t.me/ghesehaye_shokouh
سالواژه: تغییر
۱- امروز برای پیادهروی به پارک نرفتم، اما با مریم مسیر کتابخانه ملی تا مترو حقانی را پیاده رفتیم. اگرچه این پیادهروی بیشتر یک توفیق اجباری بود تا برنامهای از پیش تعیینشده، اما در نهایت نرفتن به پیادهروی هم جبران شد. مسیر را طی کردیم بدون اینکه برنامهای برایش داشته باشم.
۲- حدود یک ساعت بعد از خوردن ناهار، آتوسا برای همه چای ریخت. دور هم نشستیم و در میان بگووبخند، چایمان را خوردیم. گرمای چای و فضای صمیمی جمع، خستگی یک صبح پرماجرا را آرامآرام از تنم بیرون کرد و چند دقیقهای فرصت داد نفسی تازه کنم.
۳- از کتابخانه ملی رمان «سقوط» نوشته تی. جی. نیومن را امانت گرفتم و چند صفحهای از آن را خواندم. در حال حاضر تنها چیزی که از داستان میدانم، یک هواپیمای در حال سقوط است؛ اما همین چند صفحه کافی بود تا داستان کشش لازم را در من ایجاد کند و دلم بخواهد ادامهاش را بخوانم. فعلاً اطلاعات زیادی از ماجرا ندارم، اما همین ندانستن، کنجکاویام را بیشتر کرده است.
۴- امروز لحظهای که فهمیدم گوشیام را گم کردهام، ترکیبی از ناراحتی و نگرانی را تجربه کردم. بعد از مدتی، انگار ذهنم دیگر توان ادامه دادن این دو احساس را نداشت و وارد حالت فریز شدم؛ حالتی که نه دقیقاً ناراحت بودم و نه نگران. به نظرم این بیحسی و قطع شدن احساسات، یکی از بدترین حالتهایی است که میتوانم تجربه کنم. در نهایت، فشار روحی آنقدر زیاد شد که برای لحظهای گریه کردم و همین برای خانواده سؤال شده بود که چرا امروز اینقدر حساس شدهام.
۵- امروز متوجه شدم در طول سالها فشار زیادی به خودم تحمیل کردهام؛ در حالی که شاید میتوانستم بخش زیادی از این فشار را خیلی راحتتر از روی خودم بردارم. به نظر میرسد چیزی که برای این کار نیاز دارم، بیشتر از هر چیز کمی صلابت و جدیت است؛ اینکه بعضی جاها محکمتر بایستم، تصمیم بگیرم و اجازه ندهم خودم بیدلیل زیر بار فشار بروم.
۶- خروجی امروز برایم واژه «اقدام» بود. میخواهم خودم را از این بلاتکلیفی طولانیمدت نجات بدهم و برای محقق شدن هدفم، اقدامی جدی انجام دهم. در کنار آن، میخواهم ریشه احساسات ناخوشایند امروز را هم پیدا کنم و بفهمم دقیقاً چه چیزی در من باعث شد این حجم از فشار و آشفتگی را تجربه کنم. شاید این بار بهجای اینکه فقط درباره تغییر فکر کنم، باید دست به اقدام بزنم.
۷- امروز با ارفاق ۷ بود. تجربه کردن حجم زیادی از احساسات مختلف، نمره روز را پایین آورد؛ اما کتاب و زمانی که با مریم گذراندم، روز را به تعادل دلچسبی رساندند. در نهایت خوشحالم که ذهنم امروز را فقط بهعنوان یک روز بد به خاطر نخواهد سپرد و در کنار اتفاقهای سخت، چند لحظه خوب هم برایش باقی مانده است.
• امروز صبح، کاری وقتگذرانی به بطالت، انجام ندادم.
پرسهی بیجا در شبکههای مجازی و تنفرافزودن، بر تنفر.
• بهخودم قول دادم گفتار سوم زیست را تمام کنم، ظهر خواندنش را آغازیدم و دوساعت پیش تمامش کردم.
• دوباره، رفتهام سراغ انجمن شاعران مرده. دوستش دارم.
• هریپاتر و محفل ققنوس را، که ۹۰۰ صفحهی ناقابل است برای بار پنجاهم آغازیدم. حس معرکهای دارد.
• با خانواده، در جنگ و صلح بودیم. از جمعه تنفر دارم و امیدوارم نیاید. بیشاز این نمیتوانیم همه، در خانه بمانیم.
• کاش میشد دوستهایم را ببینم؛ دلتنگشانم.
• خوابم میآید، شبخوش.
https://t.me/hermionediana
– شاهرود
-امروز اندازهی دو تا هیئت ظرف شستم
-۳۵۰ کلمه نوشتم
-نون خامهایِ موزی
امروز صبح با صدای خروس بیدار شدم و زوتر از هر روز. شرح مواجه شدن با خروس را در یادداشت روزانه موبهمو و مفصل نوشتم. کمی هم نمازم دیر شد و نزدیک به طلوع آفتاب عالمتاب بود و از مستحبات صرفنظر کردم و به پیادهروی صبحگاهی رفتم ساعتی در هوای خلوت کوچه و خیابانهای شهر قدم زدم گاهی تند و گاهی کند راه رفتم و درخانه کارهای معمول را انجام دادم و سراغ نوشتن رفتم و نوشتم از هرچه دلم به آن گرم است. امروز روز شلوغی داشتم و بزرگان گفتهاند سالی که نکوست از بهارش پیداست. و همان قوقولی اول صبح یک نشانه و علامت بود. امروز عزیزی اقلا یک ساعت و نیم وقتم را با تلفن گرفت و نیم ساعت اول که گذشت صدایش را با هندزفری گوش دادم و با توصیههایی ساعتی بعد خداحافظی کردم. حرفها و دردهایش تمامی نداشت. تازه میگفت باید بیایی تا از نزدیک برایت بگویم. بعد از قطع مکالمه یک قلپ گلاب سر کشیدم تا مغزم آرام گیرد و خونم که منجمد شده به گردش درآید. اگر بحث تعهدورزی سالواژهام نبود که همان دقایق اول تمامش میکردم. اتاق دخترم را سر زدم خانم بس را صدا زدم و گفتم کمک کند پردههای اتاق سارا را درآورد و در ماشین بیندازد. او تمیز کار میکند و چشم و دست پاک است در ظرف دو ساعت اتاق نو و تمیز را تحویل داد و رفت. دو کتاب کودک کلاس کودک نویس را دوبار خواندم کتاب اول خیلی طولانی و بد خط بود. و رنگهایش هم مناسب کودک یا نوجوان نبود. با کامنتی کتاب را نقد کردم. امروز خوردن گلاب نجاتم داد. و یک شربت گلاب هم خوردم و لذت بردم. و سراغ رویا پردازی در داستان کودک رفتم و یادی از کودکیم شادانم کرد. یخ زدگی جامعه در همه زمینهها نگران و ناراحتم میکند. امروز واژهی قوقولی در ذهن حک شد چون آقا خروسه اول صبح در آپارتمان بد جوری همه را ترساند. با این وصف یاد جوجههای زرد و طلایی افتادم ک هر سال در بهاران چند تا میخریدیم و در باغچههای حیاط خانه رها میکردیم و اگر تلف نمیشدند تا مرز به تخم آمدن پیش میرفتند. بعد از ظهر در وبینار شرکت کردم. استاد حضور نداشت و خانمها برگی و نصیری و آقای شناسا وبینار را اجرا کردند. به امروزم نمرهی هشت میدهم خوب ماشالله دوام آوردم. به کانال تلگرامی مهرابی خوش آمدید 👇
https://t.me/notetoday1
به یاد ندارم که هرگز حس کرده باشم زندگی تکراری شده است یا ملالآور؛ زندگی برای من همواره تازه است؛ امروز بیدار شدم و صبحانه خوردم، چگونه ممکن است این کار تکراری شود؟ میلیونها بار دیگر هم که اتفاق بیفتد هر بار تازه است. همین امروز خیلیها بیدار نشدند و صبحانه نخوردند. ممکن است من فردا بیدار نشوم و صبحانه نخورم، پس امروز که این اتفاق افتاد هیجانانگیزترین رویداد ممکن است.
اصلن زندگی که ممکن است لحظهای دیگر در دست من نباشد چگونه میتواند ملالآور یا تکراری شود؟ تمامش هیجان و شگفتی است. طلوع خورشید مگر تکراری میشود؟ امکان خوابیدن، گفتن، دیدن، شنیدن، بوییدن، راه رفتن، نوشتن، خندیدن، خوردن، رقصیدن، … کدامیک از اینها تکراری میشوند؟
زندگی وجدآورترین تجربهی ممکن است؛ شاید دشوار شود یا حتی دردناک، اما تکراری نه. دلپذیر و دلگرمکننده هم میشود خیلی اوقات، اما تکراری نه.
پس چطور میشود که گزارش نیک تکراری شود؟ گزارشکردن یک روز از این زندگی وجدآور چگونه ممکن است وجدآور نباشد؟
گزارش نیک برای من کار میکند؛ هیچوقت فکر نمیکنم چیزی که مینویسم خوب است یا نه، خلاقانه است یا نه، خوانده میشود یا نه. هر روز بر اساس احساس همان روز مینویسم و این گزارش را یکجور شکرگزاری بر نعمتی که امروز دوباره به من عطا شده است میدانم. اگر هم روزی اینجا گزارشی ثبت نشود من هر روز آن را خواهم نوشت. حالا هم نسخهی دیگری از گزارش نیک را با جزئیات بیشتر و با تمرکز بر قدردانی برای خودم مینویسم.
همین گزارش لاغر و بیبنیهای که رها از هر حسابوکتابی و فقط به نشانهی توجه و قدرشناسی ثبت میکنم زندگیام را هزاران برابر مرغوبتر کرده است.
خداوند را شاکرم برای فرصتی که مهیا شد و هدایتی که اتفاق افتاد.
الهی شکرت…
گزارش نیک ۱۲۸
پنجشنبه ۱۴۰۵/۶/۲۶
دیشب به اشتباه نوشتم دهمین گزارش نیک. امروز در کانال تلگرامم دیدم ۱۳ گزارش نیک نوشتهام تابهحال. با این وصف، چهاردهمین گزارش نیکم را مینویسم.
۱. روزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز کردم؛ لذتبخشترین کار هر روزم.
۲. فهرستی کارهای روزم را نوشتم.
۳. به جدول سنجههای ارزیابی که روی در کمدم چسباندهام، نگاهی انداختم.
۴. دستی به سر و روی اتاقم کشیدم و به اشیای دوروبرم نظم بخشیدم.
۵. امروز کمی خسته و ناخوشاحوال بودم، دیوِ نَفْس نهیبم میزد که در خانه بمان و استراحت کن، اما در برابرش مقاومت کردم و پیادهروی روزانهام را از قلم نینداختم. ۴۵ دقیقه راه رفتم در هوای آزاد پارک، تنها و بدون گوشی.
۶. داستان کوتاه بوقلمونصفت چخوف را خواندم.
۷. نگاهی انداختم به کتاب هزار جرقۀ داستانی و چند ایده شکار کردم.
۸. یکی از آشنایان را که بیحالوحوصله بود و در لاک خود فرو رفته، تشویق کردم به رفتن به استخر تا تنی به آب بزند و خود را از افسردگی برهاند. خوشبختانه تلاشم به ثمر نشست.
۹. در کتاب «فلسفۀ اعتمادبهنفس» تفاوت میان انتخاب و تصمیم را بهتر درک کردم.
«انتخابکردن یعنی دانستن پیش از عمل، اما تصمیمگرفتن یعنی عمل کردن پیش از دانستن.»
باید اهل تصمیم باشی ورنه زندگی را میبازی. اگر تصمیم نگیری زندگیت میشود انبانی از راههای نرفته و تجربههای نچشیده. اعتمادبهنفس یعنی تصمیم گرفتن و دلبهدریازدن و جَستن از دایرۀ امنِ خودت.
۱۰. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
گزارش نیک بیست هشتم.
امروز را با نام و یاد خدا زودتر از همیشه شروع کردم.
از خواب بلند شدم و بعد از خوردن صبحانه با خامه شکلاتی برای ورزش کردن آماده شدم.
حالم خدارو شکر خوب خوب شده است.
دوباره ورزش را جدی از سر گرفتم.
ورزش امروز ترکیبی بود.
ترکیبی از رقص و ورزش.
از حسش نگم براتون فوق العاده عالی بود.
پرانرژی و سرحال شدم، احساس کردم بدنم از درون به من چشمک میزند و خوشحال است.
فول انرژی به اتاق رفتم و کمی کانال ها و سایت ها را چک کردم.
خیالم که راحت شد، سراغ کتاب برنامه ریزی رفتم و فصل چهارم را خواندم.
شیوه ی بیان نویسنده را دوست نداشتم.
لحن خشک و خیلی رسمی دارد.
بعد از آن با پادکست گوش کردن همراه شدم.
یکی از نکاتش این بود که برای شناخت باورهایمان باید به این دو مورد توجه کنیم.
رفتارهایمان در طول روز و نتایج زندگی.
این دو گزینه راهی است که متوجه شویم در زندگیمان چه کردیم و کجای کار هستیم.
و یک نکته ی طلایی دوست دارید بدانید که دیگران چه قدر شما را دوست دارند؟
نگاه کنید که شما چه قدر خودتان را دوست دارید و برای خودتان وقت می گذارید.
هر چه جلوتر می رویم و با جلسات جدید همراه می شوم به این واقعیت پی می برم که بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی.
مولانای عزیزم سال ها قبل این بیت را از خود به جا گذاشت و من امروز آن را درک کردم.
یا آن ویژگی های منفی که زیاد در دیگران می بینید ویژگی هایی هستند که خودتان دارید برای همین سریع تر از همه چیز آن ها به چشمتان می آیند.
جهان انعکاس درون ماست.
بعد از پادکست هایم دو تا فیلم آموزشی دیدم و تقریبا نیم ساعتی داخل اینترنت با آهنگ های روسی سرگرم شدم و لذت بردم.
بعد از پادکست و اوالمش رفتم سراغ کتاب جدید به اسم بیشعوری از خاویر کرمنت.
نویسنده از خودش و زندگی اش گفته و خود را بیشعور تلقی کرده بود.
فکر کنم قرار است با چیزهای عجیب زیادی آشنا شوم.
نزدیک وبینار بودیم.
وبینار شروع شد، اما استادم شاهین کلانتری امروز نبود.
صدحیف و هزار حیف.
او وبینار امروز را به سه تن از دوستانش خانم نصیری، خانم برگی و آقای شناسا سپرده بود.
خب وبینار امروز هم بدک نبود. اما از اینکه استاد حضور ندارند ناراحت و دلگیر می شوم.
در مورد گزارش نیک خیلی صحبت کردیم.
هر یک از عزیزان در مورد تجربه هایشان در این گزارش صحبت کردند.
خانم برگی می گفت که من وقتی می خواستم این گزارش را بنویسم، می گفتم اصلا گزارش نیک یعنی چه.
چه کارهایی باید انجام دهم که نیک به نظر می رسند. مثلا می گفت که وقتی بیرون می روم و متوجه می شم که همسایه قرمه سبزی درست کرده در اینجا از حس بویایی کمک گرفتم که این خودش می تواند کار نیکی باشد.
یا خانم نصیری که می گفت با نوشتن گزارش نیک بیشتر می بیند و می شنود و با جهان اطرافش ارتباط برقرار می کند.
آقای شناسا هم از تجربه های خواندن گزارش نیک دوستان گفت که خواندن آن ها به او ایده ی جالب می دهد و او را با کتاب ها ی جدید و فیلم های آشنا می کند.
خیلی جالب و خوب بود.
بعد رسیدیم به آزاد نویسی.
هزار کلمه در ۲۵ دقیقه.
دوستان برگزارکننده تایم گرفتند و همه با هم در طی این ۲۵ دقیقه قصه نوشتیم.
استاد جایتان خالی. نگاه کنید حتی در نبود شما هم ما به این اصل پایبندیم و می نویسیم.
داستان من با خودم و احساساتم شروع شد.
بعد رسید به دخترکی که باید تا فردا کاردستی را آماده می کرد و تحویل معلم پرورشی اش می داد وگرنه نمره ی آن درس را از دست می داد و مشروط می شد.
چون شب قبلش خوب نخوابیده بود و تمرکز نداشت نمی توانست کاردستی را درست کند و مدام به وسایل های اطرافش خیره شده بود و کاری نمی کرد تا اینکه احساساتش فوران کردند و منفجر شدند.
دخترک گریه کرد و مادر با شنیدن صدای او به اتاق آمد و…
آزاد نویسی دور هم میچسبد.
وبینار که تمام شد، دلم غم داشت و احساس غریبی می کردم.
با مادرم آماده شدیم که پیاده روی کنیم.
در مسیر یک بچه ای که بغل مادرش بود را دیدم و از پشت نازش می کردم. وروجَک لبخند شیرین و گرمی داشت.
وقتی فهمید با او بازی می کنم بیشتر خنده کرد.
دلم برایش رفت، حالم را دگرگون کرد.
به خانه برگشتیم و کمی تخمه خوردم.
بعد هم زیر کتری را روشن کردم و چای با پیراشکی تازه که خریده بودیم تو رگ زدم.
از امروزِ خودم واقعا راضی بودم و نمره ی ۱۰ را به خودم می دهم.
پنجاه صفحه آخر کتاب اورفئوسم.
امروز سعی کردم بهطور جدی بنشینم و کتاب را تمام کنم. فکر میکنم صد صفحهای خواندم.
صبح ساعتهای هشت بود که مامان در خانه را زد که «نمیای بهشت رضا؟»
خیلی وقت بود نرفته بودم. فکری کردم و گفتم میآیم.
با عمو و زنعمو، بابا و مامان راه افتادیم به سمت بهشت رضا.
تمام طول رفت و برگشت به مردهها فکر کردم،
به مادربزرگ، به پدربزرگها، به خاله،
به سنگ قبرهایی که زیر پایم میگذاشتم.
جوان، پیر، نوزاد.
خودم را تصور کردم که یک هزارپا از گوشم بیرون میآید و موشی در کاسهی سرم میزاید.
یاد دکلمه حسین پناهی افتادم، آنجایی که میگوید:
انجیر میخاد دنیا بیاد
آهن و فسفرش کمه.
عمو زنجیر باف
زنجیرتو بنازم
چشم منو انجیرتو بنازم.
ایستادم کنار قبرها و شروع کردم به فاتحه خواندن.
این یکی برای فامیل و اجداد خودمان.
این یکی برای همه مردههای اینجا دفن شده.
این یکی برای مردههای بیکسوکار.
این یکی برای …
بعد از دید و بازدید از مردهها رفتیم زیر سایهی یک درخت و نیمرو آتیشی درست کردیم.
بعد کمی استراحت، راهی خانه شدیم.
شعری را جلوی رویم گذاشتم و تیغ به یک دست و سوزن به یک دست، کلمات را بریدم و دوختم، بریدم و دور ریختم، بریدم و نگاه کردم. در نهایت به فرانکشتاینی رضایت دادم.
امروز کفشهای آهنیام را درآوردم تا برای مصاحبههای کاری پیاپی آماده شوم.
https://t.me/meslenafas
📝 #گزارش_نیک ۱۲۸
👀شرکت در وبینار خانم شیما انجام شد.
📙کتاب۱۹۸۴ جورج اورل با ترجمه آقای کسایی پور تا پایان بند هشتم فصل اول یعنی تا صفحه۳٠٠ پی دی اف الکترونیکی همراه صوتی طاقچه مطالعه شد و جملات مهم رو تایپ کردم.
🌊تماشای قسمت جدید سریال امپراطور دریا از صدا و سیما انجام شد.
🎬دانلود و تماشای فیلم سینمایی Run2020 درباره دختری مه به نقل مادرش مریضی ناعلاجی داره و مادرزادی معلوله اما اتفاقی متوجه میشه مادرش فریبش داده و بخاطر دارو هایی که این همه سال بهش داده شده اینطوریه و…سناریو خوب بود اما توقعم ازش بیشتر بود.
💟همخوانی شبانه شعر از شاعر ابتهاج در چالش هفتگی گروه کتابی که عضوم داشتیم.
ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفتهاست هنوز؟من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوار است
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
باد رنگینی در خاطر من
گریه میانگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد میگرید…
✍🏻۲۶ شهریور۱۴٠۵مریم باقری
📌 @Maryamwriter_2
دو روز است که نتوانستم گزارش نیک بنویسم از خستگی به آخر شب گه میرسم نای فکر کردن به کل روز را ندارم و خوابم میبرد دیروز و پریروز پیاده روی داشتم امروز هم. پریشب که رفتم پیاده روی مثل همیشه سری زدم به کتاب فروشی محلمون خیلی قدیمیه در واقع انتشارات هم هست، همیشه میرم و چرخی در کتابها میزنم و معمولا دست حالی بیرون نمیا، اما اون شب خیلی حوصله نداشتم و کتابی چشمم را نگرفت، خواستم بیرون بیام کتاب فروش پیرمردی هست، کتاب وانهاده سیمون دوبوار را بهم معرفی کرد گفت این را حتما بخوانید نمیدونم چرا اما خریدمش، شروع به خواندنش کردم ، به نظرم تا حدودی عم انگیز است.
امروز تمرین ورزشی داشتم و بعد جلسه درمان کمرم، دردهایم کمی بهتر شده اند. بعد از ظهر که آمدم خانه خیلی خسته بودم، مادرم گفت خیلی وقته باهم بیرون نرفتیم برای من وقت نمیگذاری. دلم برای مادرم میسوزد خیلی. سر خودش را با گوشی گرم میکند. واقعا فرصت نمیکنم وقت بگذارم اینقدر که خسته هستم و دیر به خونه میرسم. فقط میتونم کنارش بشینم و حرفهاش را بشنوم اما این هفته حتما یک بعدازظهر را کامل برای مادرم وقت میگذارم. مدتی است که تمرینهای خط که انجام میدهم خروجی قشنگی ندارد. بیشتر باید تمرین کنم. همیشه از حسهایم برای خودم مینوشتم اما مدت زمانی است که نمیتوانم. هر وقت منطقم غلبه دارد و همه چیز را سر جای خودش قرار میدهد، تمام احساساتم یتیم میشوند یعنی انگار دوتا آدم متفاوت در من زندگی میکنند ، انگار که مغزم آرام گرفته ، اما قلبم در تلاطم است و همیشه کاری برای احساسم نمیتوانم بگنم چون منطقم ماجرا را درست از آب درآورده، نمیدانم شهود، منطق هر چی که هست همیشه درست است، چقدر باید زمان بدم و وسعت پیدا کنم تا احساسم به منطقم نزدیک شود. به هر حال کاری به غیر از رها کردن نمیتوانم بکنم، همیشه این را تمرین کرده ام چقدر و تا کجا برای همه چیز اینکار را باید بکنم تا این درد کمتر شود. شاید اینبار بتوانم عمق بیشتری را تجربه کنم.
گزارش نیک امروز من ۲۵ سنبله
بیدار شدن برای ادای نماز و نوشتن صفحات صبحگاهی، نوشتن یک صفحه شکرگذاری.
رفتن به مدرسه و کار کردن با کودکان.
باز گشت به خانه و مطالعه کردن.
رفتن به کارگاه خیاطی.
و آماده شدن به فردا.
گزارش نیک ۲۵
امروز با خبری خوش آغازید. گفتند سرحال است و غذایش را خودش خورده. فردا مرخص میشود. مانند خری که تیتاپ خورده باشد، خوشحال شدم.
خوشحال برای حالی که داشتم زیادی رسمیست. خرذوق بودم.
چند صفحه نوشتم. قسمتی که دوست داشتم را در کانال تلگرام قرار دادم.
«جنگ آخرالزمان» را ادامه دادم. برخی رمانها از شروع فریاد میزنند که مستحکم و جدی هستند. از کلمهی اول. «جنگ آخرالزمان» هم همین است.
«استاد» کانال محشری برای هنرجویان «شعرماهی» درست کرده. در کانال گشتم و خواندم و لذت بردم.
همان انگیزهای شد که مشق شعر کنم. چندتایی شعرک گفتم که یکیشان بد نشد. اما هنوز هیچکدام راضیام نمیکنند.
سگمتالیدم و گوشهایم حال آمدند. آهنگهای متالی که چندسال بود گوش نداده بودم را وسط گود آوردم. از روزهای قدیم چیزهایی زنده شد.
در تلاشم موسیقی کلاسیک هم گوش کنم. گاهی حس میکنم برای گوشهای متالبازم، زیادی تمیزند.
ورزش سبک را ادامه دادم.
شب سریال سرگرم کننده را میتمامم تا فردا، که قرار است «او» بیاید و حالم بهتر شود، سریال جدیتری شروع کنم.
قبل از خواب هم دوباره به نوشتن و «جنگ آخرالزمان» برمیگردم.
امروز را دوست داشتم. شاید نقطهای باشد بر پایان هفتهی سختی که داشتم.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۷/۵ از ۱۰
امروز را گذرانم به یادگیری دربارهی طرحوارهها، ارتباط با بدن، و درسهای معنوی. از درس طرحواره امروز آموختم که چقدر حفظ روتینهای زندگی مهم است، البته نه از نوع خیلی سختگیرانهاش. و این که هدف در زندگی باید با ذوق زندگی کردن باشد و حظ بردن از هر چیز کوچکی.
بالاخره ببینم با یادگیری این مطالب، میتوانم زندگی را آنجوری که باید و درست است، بگذرانم. تحولات زندگی را میتوانم با آرامش مدیریت کنم؟
به ترانهای که باید بنویسم، فکر کردم. چقدر سخته. هیچی راجع به نوشتن ترانه نمیدونم.
تا فردا چه شود.
تو به کمک نیاز داری
اگر اشنا باشد که خوب
و اگر غریبه باشد که چه بهتر
دارم به هر آنچه میتوانم چنگ میزنم تا زنده بمانم تا بفهمم چه شده . فقط از عقب ماندن بیزارم دست به چیز ها میزنم و بد پیش میروند و من خودم خودم را بیش تر از بقیه میکوبم. امروز از دنیا لفت دادم. عمرا اگه غیر خواهرم کسی بفهمد. او هم اسیر دست من است . شاید علی هم اسیر باشد نمیدانم انگار او را از قصد اذیت میکنم که فرار کند و برود. از زار و زندگی فقط این را میدانم ” حیرانی” تا قبل تر فکر میکردم معنا را دریافتم. ولی همین که تقی به توقی میخورد… امان امان امان
انگار که چرک بالا میزند. انگار که من آن شاید واقعی نباشد.
دوست داشتم رنگ بودم. رنگین کمان. آن شادی که تظاهر میکند و ادا بازی در می آورد گاهی ولی ببین چه شد با یک لب برگردان نیمچه ای و بی اعتنایی ای، یا چه میدانم نبودن فامایی ،کانال به گل نشته ای، متن در نیامده و توان ناقص معمارانه ام. من ، من گذشته نیست درست نمیگویم؟
یا دلم لقمه ی حاضر اماده ی بپر در گلو میخواهد…
امروز رزو تکلیف روشن کنی نبود راستش ولی تقلا هایی کردم. از این بابت حداقل پیش وجدانم دلم خنک است. رفتم سر پروژه بعدی و سر راست فهمیدم تباه شده ی معماری هستم. و لپ تاپ چند صد ملیون تومانی ام را بستم.
زندگی در جریان است. من زن قوی قبل هستم. کار نشد ندارد
جا شما خالی خیلی خوش گذشت امروز استاده حضوری دیدم در موردِ چندتا فلم گپ زد یاد داشت کردم. خیلی حال داد او کتاب خونه خوده هم بما نشون داد مهام استاد خبر نشه چندتا کتاب برداشتم دارم حال کتابها کنم که از کجا شروع کنم. یک تیر دو نشون زدم فوری خوده رسوندم خونه، استاد هم با بقیه هم صحبت بود وقت نداشت مهام که فردا میرم خونهای جدید انشالله وبینار نویسندهساز شرکت کردم ۱۵ دقیقه دیر رسیدم وبینار که دیدم بعد از ایکه مه از پش استاد آمَدم وبینار سپرده بود استاد به عمو شناسا. خیلی خوب بود دو نفر دگه هم امروز آشنا شدم با خیلیها البته. هزار کلمه ره نویسداری کردم اما دیر چو کارتن چسپ میزدم وسایل خونه میذاشتم داخل، ۳ صفحه آزاد نویسداری کردم.
پیاده روی داخل خونه ازی بر به ای بر با وسایل دستم نقلیه میدادم همیجوری بانده زدم وسطِ کارم میرقصیدم.
دگه میخام نقاشی دخترِ خوده بعد از ایکه جا به جا بشم عکسگیرم بزارم تو کانالم ای روزها اخیر خیلی در موردِ نقاشی بچهگی صحبت میکرد استاد مهام گفتم حالکه دخترم به ای خوبی نقاشی میکشه چرا نذارم تو کانالم انشالله از سر هفته میذارم.
چو خیلی کار دارم خدانگهدار تا فردا
هزار کلمهی طلایی؛ تنور داستانپز
ــ دو داستان آوردهام برایتان داغ داغ. اولی دربارهی پادشاهیست که جایی حوالی بینالنهرین حکمروایی میکند. پادشاه قصهی ما معروف است به بیگاری کشیدن و باج و خراجهای سنگین. مردم هم که طبق معمول بدبخت و فلکزده😁. یک روزی مردم درویشی را به عنوان نماینده میفرستند دربار، تا شکایت بَرَد و بگوید پادشاها تخفیف ده و بر رعیتجماعت رحم بنمای. پادشاه شروع میکند به رجزخانی که من پادشاهم. خدای زمین و آسمان. و محل حکمروایی من از شرق برآمدگاه خورشید است تا به غرب غروبگاه خورشید. چه کسی را یارای مخالفت با من است؟ مادر اجاقش کور میشود در مقابلم و پدر پرچمش میخابد. اگر خورشید را به دست چپم قرار دهید و ماه را در دست راستم باز هم حرف حرف من است.
پادشاه نیشخندی میزند و میگوید: حالا امروز چون حالمان خوش است به یک شرط😁.
درویش ناباورانه به پادشاه نگاه میکند(اینکه شما نمیتوانید نگاه ناباورانه را در ذهنتان مجسم کنید ربطی به ضعف قلم من ندارد، البته که مشکل از تخیلجای خودتان است. اینجانب رئیس سازمان گردننگیر حاشاکن😁) و میگوید چه شرطی پادشاها؟ شما فقط امر بفرماییدا.
پادشاه میگوید به شرط یک داستان. اگر توانستید یک داستان باب گوشمان بسرایید از مالیات معافید. پادشاه خوشحال است و بلند بلند میخندد، چون او میداند که رعیتجماعت از دم بیسوادند. پادشاه به آنها یک هفته مهلت میدهد. روزها و شبها پی هم میآیند و میروند تا آنکه روز موعود فرا میرسد و درویش…(اشتراک پرمیوم لطفن😁).
ــ دومیاش دربارهی یک قلم جادوییست. قلم شگفتانگیز. قلمی که نویسندهساز است(چه اسم آشنایی🤔😅). روزی روزگاری چوپانی در حال چوپانیگریاش بود که متوجه میشود گوسفندی از گوسفندانش قلمی را به دندان کشیده. چوپان قلم را از لای دندان گوسفند بیرون میکشد. او که در آرزوی تحصیل و نوشتن میسوخت از شدت خوشحالی میپرد هوا. خوشخوشان با قلم و گوسفندانش بر میگردد خانه. کاغذی فراهم میکند و در کمال تعجب درمییابد که قلم خود به خود مینویسد و او فقط وسیله است. داستان ما به سر رسید کلاغه به آرزوش رسید.
✍ فاطمه محمدی
#گزارش_نیک
#داستانــخام
https://t.me/Mohammadfaty2