گزارش نیک ۹۹: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«زیبایی زندگی تو در آن نیست که به دست آورده‌ای،
در راهی است که رفته‌ای.»
هرمز انصاری

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

19 مرداد 1395

19 مرداد 1395

16 خرداد 1404

16 خرداد 1404

69 پاسخ

  1. # داستان هاي _زندگي شده

    برای تو کنکوری ..

    دخترک نفس عمیقی کشید . به ساعتش دقیق نگاه کرد.داشت دیر
    می شد . زیر چشمی کتاب های زیادی را که رومیز چیده بود از نظر گذراند . چرا دوست نداشت برود ؟ چرا نمی توانست دل بکند ؟ خانه اولش شده بود اینجا . روی صندلی لم داد و سرش را عقب برد چشم هایش را بست . باورش نمی شد که این روزها لحظات آخرش را می گذراند ، یعنی تمام شد ؟ یعنی دوباره تاریخش را به هم نمی زنند؟ از گوشه لبش به شدت نفسش را به بیرون پرتاب کرد. ‌تارهای فرخورده موهای مجعدش از روی پیشانی کنار رفت . وقت رفتن است به سمت میز حضور وغیاب رفت . امضا کرد آن دفتر را. امضا کرد آخرین حضورش را . امضا کرد آخرین ساعت خروجش را . در ودیوار این سالن شاهد بودند ، شاهد خنده هایش، شاهد گریه ‌‌ها وترس هایش، شاهد زحماتش، شاهد اضطراب هایش ، شاهد دردودل های یواشکی وآهسته اش بین خود ‌ودوستانش ، شاهد خالی کردنها ونا امیدشدن هایش ، شاهد چرت های نیم ساعته ی وقت استراحتِ زیر میزش . مصمم قدم برداشت وکوله پشتی اش را روی دوشش انداخت وبه سمت در خروج رفت .خداحافظی از این فضا برایش سخت بود شاید ده سال بعد به این فضا ، به حس این فضا به این شب ها و روزها بازمی‌گشت و آنهارا با خوشی مرور می کرد . کوله اش را جابجا کرد واز آنجا خارج شد .خوب می‌دانست او‌ مثل همیشه بیرون‌منتظرش است . می دانست که در تمام این قدم ها واین لحظات تاب نیاور کنارش بود ؛مثل یک شیر مثل یک کوه مثل یک مادر …
    مادری که تمام عمرش را درکلاس درس با دلی خونین از جفای اجتماع با ریه ای مملو از گچ تخته با نگاهی سبز ومهربان ومادرانه صرف دانش آموزان بی گناه وامیدوار به آینده ای مبهم ،کرده بود.
    به عقب برگشت یک سال گذشت سالی که با دخترک نامهربان بود ، سالی پر از دودلی و ‌بلاتکلیفی .پر از تعطیلی از پیش تعیین نشده .سالی پر از جنگ ‌پر ازخبرهای نا ایمن. سالی پراز مصوبه های امروز بفرست فردا اجراکن .سالی پرازلغوهای دقیقه نود.جنگیددر این میدان جنگ گذر کرد از محدوده ی مین های بلاتکلیفی و نا امیدی . سلامت وامیدوار به آینده
    واکنون این منم !مهسا دانش آموز سیزدهمی ! سیزده مبارک است خوش یمن است این را ثابت خواهیم کرد .
    خدا با ماست.
    -خداحافظ کنکور۴۰۵
    -سلام دانشگاه
    #كنكور

    # داستانک
    ✍️داستان‌هاي زندگي شده

  2. گزارش نیک ۹۹
    سال‌واژه‌ام: فاصله
    فاصله‌ام با نوشتن را در هر حالتی کم می‌کنم. چگونه؟
    این‌گونه:
    انگارها و انکارها
    بنویس. بنویس. بنویس.
    نمی‌توانم. نمی‌توانم. می‌دانی؟ نمی‌توانم. نمی‌توانم.
    شروع کن با قصه با داستان با سرگذشت‌‌ با هر چه عشقت می‌کشد شروع کن با انگارها.
    «انگار» انتخاب شد.

    انگار که باران ببارد
    انگار که در سایه‌ی بوته‌های نیشکر کتابی بخوانی
    انگار برای امواج صوتی معلق در فضا، جمع اضداد بشوی
    انگار گردباد هولناکی بیاید
    انگار در گذر لحظات پر شتاب شبانه‌ مکثی کنی
    انگار با موهای پریشان در قهوه‌خانه‌ی قهوه‌ای، چای سبز بنوشی
    انگار به جای نقاشی از چشم‌های طلایی خورشید، چشم‌ به آخرین نقطه بدوزی و چشم سیاه بکشی
    انگار غروب‌ها به دنبال خورشید بگردی
    انگار از پروانه‌هایی بنویسی که بی‌نهایت بار در نامه‌ها و شعله‌های شمع‌شان سوختند و دوباره پرواز کردند
    مثل همه‌ی این انگارها توانایی داری.
    انگارها ناتوانی را انکار کردند.

    — ما امیدوارانیم.

    آدرس کانال تلگرامی من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  3. ☘گزارش نیک شادی:

    جریان گزارش نیک از سایت شاهین کلانتری آغاز شد. امروز ۶۸امین صفحه روی سایت قرار می‌گیرد. همسفران مدرسه نویسندگی هر روز گزارشی از کارهایی که در طول روز انجام می‌دهند اینجا می‌نویسند.

    گزارش‌نویسی روزانه شاید از دور تکراری و بیهوده بنظر برسد. گاهی از خودم می‌پرسم نوشتن آنچه انجام می‌دهم چه اثری دارد؟
    اثرش برای من اینگونه بود: پس از چندین روز نوشتن گزارش نیک به فهرست بالا رسیدیم. در میان انجام همه‌ی کارهای روزانه می‌خواهم این چند کار تداوم داشته باشد. اگر ۳ کار از فهرست انجام دهم. برای نمره‌ی روزم ۳ از ۶ درنظر می‌گیرم.

    چند روزی است فهرستم را پرینت گرفتم و وقتی کاری را انجام می‌دهم، خانه‌اش را رنگ می‌کنم. انگار در ابتدای روز خانه‌های خالی منتظر پر شدند. هنگامیکه هر یک را رنگ می‌کنم احساس می‌کنم موفق شده‌ام یک قدم کوچک بسمت آرزوهایم بردارم.

    در میان مشغله‌های روز هنگامیکه فضایی خالی می‌شود بجای سرزدن به گوشی، به سراغ جدولم می‌روم سپس کاری را از میان آن انتخاب می‌کنم.

    دیگر برای یافتن حالا ببینم چه خبره؟ در شبکه‌های مجازی نمی‌گردم یا زمانی را صرف این نمی‌کنم که حالا چه کنم؟ و در پایان روز بگویم:«ای بابا امروزم نشد با بچه‌ها بازی کنم.» یا «امروزم وقت نشد کتاب بخونم.»

    ✍شادی صفوی

    shadisafavi.ir
    @shadisafavi
    https://www.instagram.com/shadisafavi.ir

    #مشاهده‌گری

  4. گزارش نیک ۵۹ من/ چهارشنبه ۲۸ مرداد ماه ۱۴۰۵   

     ۱. ساعت ۳:۵۰ برخاستن و تلاش برای مجدد خوابیدن از بی‌حوصلگی اما به جایی نرسیدنم و با گذاشتن هندزفری وویسای امتحان کوچینگم را شنیدن که مربوط به بخشی است که خودم کوچی هستم در کلاس و به موضوع خودم پرداختن و دوباره شنیدنش برام حال خوب کن بود.   

     ۲. نوشتن صفحات صبحگاهی و خواب‌آلود شدن و با مقاومت در برابرش برخاستن و کمی قدم زدن در اتاق.   

    ۳. آغازیدن فیلمنامه ملیک مطران قاسم هاشمی‌نژاد از طاقچه بی‌نهایت و لذت از آن. 

    ۴. رفتنم به کتابخانه مفتح ساعت ۸ صبح و برگرداندن سه کتاب رازهای سرزمین من رضا براهنی و اول شخص مفرد هاروکی موراکامی و حیوان قصه‌گو و گرفتن «یک لیوان شطح داغ» احمد عزیزی برای چهارمین بار و «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» بیژن نجدی برای وبینار رایگان دوشنبه سندی مومنی و« آواز پر جبرئیل» ابو تراب خسروی را گرفتن.   

     ۵. و باز هم از ۸:۳۰ به خمام رفتن و گیر انداختن مسئول وام دزد و پیگیری آن و تا ۱۲ منتظر ماندن و باز هم با کلک و فیلم‌‌بازی در ارسال و گول مالیدن ما و در برگشت در آستانه اشرفیه به امامزاده سید اشرف‌الدین رفتن که لقبش مرد دهنده است و زیارتی دلچسب کردن و تا ۱۴:۳۰ برگشتن.   

    ۶. تفال با یک لیوان شطح داغ برای زندگی‌ و مشکلم زدن و جالب است که فامیلم را آورده است. علت اعتقادم به آن را بیشتر کردن و برای یک دوست استاد در شطح‌نویسی نیز تفأل زدن. بخشی از تفالم را می‌نویسم. که بس حیرت‌انگیز تفسیر نموده است. 

     ای زیباترین اندوه قصرهای اندیشه‌! ای خیزشگاه روحانی‌ترین نسیم‌ها! ای آبشار انوار! من از شبی آمده‌ام که بر لبۀ تیغ‌ها و در مشایعت وحشت‌ها گذشته است و در کنار آن افسوس کهنسال از این زخم غمگین که در کوچه‌های صبح، ترانه می‌خواند، سراغ تو را گرفته‌ام…   هنوز پشتم از لبخند تلخی که بر لب‌های حادثه بود می‌لرزد، هنوز از شرم نگاه آن نرگس که در کوهپایه‌های عزلت دیده‌ام، آسمان نگاهم بارانی است، هنوز داغ آن لالۀ سوخته را در دل دارم که افق‌های شب گرفته مرا شور ستاره بخشید، هنوز به یاد آن ماه گرفته‌ام که در مغرب سرنوشت من فرو رفت…   

    من دشت شب‌‌آلود پیری بودم، تو در من ترانه‌های خفته را رنگین‌کمان کردی!  تو مرا به قبیلۀ سیمرغ سِپَردی و دایۀ ابدیت را بر من گماشتی تا برای تاریخ تربیتم کند. تو شرم ذرّه بودن را از من گرفتی و مرا خاصیت خورشیدی بخشیدی! تو گوشواره‌های ازل و ابد را آویزۀ سرنوشت من کردی! من از گوشۀ چشم تو آغاز شدم و زادگاه من کرانه‌های آسمانی نگاه توست!   

     در این روزگار بی‌درخت، در این دودآلوده هراسناک، در این عصر اشک‌آمیز پنجره‌‌ناپذیر، تو را به اندوهگینانه‌ترین وداع‌های عالم سوگند می‌دهم، تو را به تشنگی شمشیرها و سیرابی رگ‌ها، تو را به پریشانی دریاها و اضطراب موج‌ها، تو را به قداست تاک‌ها و شرافت شمشادها، تو را به غربت پوپک‌ها و آوارگی نسیم‌ها، تو را به عفت یاس‌ها و عصمت شکوفه‌ها، تو را به لطافت لاله‌ها و مظلومیت شقایق‌ها سوگند می‌دهم که مرهم مقدس نگاهت را از زخم باستانی من مگیر!   

    ۶. دولینگوی را دوباره بر ترکی استانبولی قرار دادن و در تورنومنت دایموند را شروعیدن.   

     ۷. نویسنده ساز و باز صحبت از فاطمه دقمرگیان و خبر خوش یافتنش و چرایی ارسال چندین باره و کشف وسواسش و صحبت از وسواس و در کودکی وسواس داشتن استاد و…شروع وبینار با سیف فرغانی و خواندن غزلی از او و نوشتنم و لذت بردنم.   

     ز کویی کانچنان ماهی برآید/ ز هر سو ناله و آهی برآید/   بدولت خواسته عشق تو هر دم/ گدایی در رود شاهی درآید   / چو آیینه به هر کس روی منما/مبادا کز دلم آهی برآید  / بجای سیف فرغانیش منشان / گرش چون او نکوخواهی برآید   

     و بعد ساجده جان حق پرست و شعر و تفسیر و تصویر در شعر و حسن ختام با شعری بلند از منصور ملکی از کتاب «دو کبوتر کنار پنجره»   

    چه فرصت کوتاهی است وقتی من در دست‌های تو باز می‌شوم/ در عرصه‌ی خواب‌های عصر که عمق ندارد/ در شهر دامادهای سرخ در وحشت خفه شدن/ در ساعت اندوه های عصر/در بالا آمدن از پله‌های تا حیاط خانه تو/ و حوض خانه‌ی پدری با آب سبز چرک بی‌جنازه‌ی من/ چه فرصت کوتاهی است وقتی من در دست‌های تو باز می‌شوم./ و سر ذوق آمدن استاد کلانتری عزیز و خواندن شعری از کتاب «بر سینه سنگ‌ها» از یار محمد اسدی و ادامه نویسی محبوبم با : پرسش تلخ اینست که…   

    ۸. ارسال بخش ۶۹ مادرم پیش از من در تلگرام و و سفرمون کوتاهه در بله   

    ۹. پیگیری شرکت خانم نعیمی عزیز در وبینار نقد سندی مومنی و ارسال لینک‌ها   

     ۱۰. شرکت در وبینار میتاپ علیرضا ایزدی و مریم بوداغی و در پایان وبینار قبل از ده شب از خستگی بی شام خوردن و گرسنه بیهوش شدن.

    ۱۱. ذخیره نشدن در پایان نوشتنم و از ساعت ۷:۳۰ تا الان که ۹:۴۵ است بازگرداندن توسط رهنمودهای گپ جی پی تی. خوبست یکبار به دردی خورد این احمقک. و تصمیم بر آن شدم که جایی غیر از اینجا نوشتن که حذف نشود و دوباره‌نویسی را با حال بد تجربه نکنم. 

    ttps://t.me/mahro1402

  5. چه نقل قول قشنگی. اتفاقاً در ادامه‌نویسی امروز وبینار، دربارهٔ همین نوشتم. برای ادامهٔ «پرسش تلخ این است که…». در پایان به خودم تسکین دادم. پرسش تلخ اگر وقتی مطرح شود که دیگر کار از کار گذشته، باید رها کرد، چون بقیهٔ زندگی را تلخ می‌کند.
    و اما امروز، صبح یادداشت صبحگاهی نوشتم. از اضطراب سفر و دلخوری و هر چه که در ذهنم بود، با خط ریز در دفترم نوشتم. بالاخره توانستم تصمیم بگیرم که عازم شوم. برای همین کلی کار خانه انجام دادم. تمیز کردن همه جا و گردگیری و مرتب کردن یخچال و جمع‌وجور و کای کار ریز و درشت دیگر. چمدان را هم کم‌کم بستم. برای یک ماه وسیلهٔ سفر آماده کردن و این که چه لازم می‌شود و چه لتزم نمی‌شود، زمان‌بر است. وقتی که از بابت چمدان خیالم راحت شد، رفتم سراغ بلیت گرفتن. اخلاق عجیبی است. وقتی زمان دقیق چیزی مشخص شود، اضطراب در جانم می‌نشیند و بی‌قرار می‌شوم. از این رو، در آخرین فرصت، بلیت می‌گیرم که کمتر اضطراب بکشم. صبح بلیت را چک کرده بودم، جا بود. وقتی بعدازظهر سر زدم، دیدم ظرفیت‌ها تکمیل شده. فقط خندیدم. واکنش دیگری نشان ندادم. راستش بدم نمی‌آمد که امشب را بمانم و از خانه‌ای که همه‌چیزش را مرتب کرده‌ام، لذت ببرم. برای فردا شب بلیت گرفتم. حتی برای انتخاب شهر هم در آخرین لحظات تصمیم گرفتم. بین تهران و تبریز دودل بودم. بالاخره تصمیم گرفتم اول بروم تهران. همسرم نمی‌تواند بیاید و این هم یکی از دلایل دست دست کردنم بود. دور شوم، دلم برایش خیلی خیلی تنگ خواهد شد. شاید مثل بچه‌ها بهانه‌گیر هم شدم. فعلاً چون از تعطیلات کم مانده، باید بروم و خانواده و دوستان را ببینم. سال تحصیلی شروع شود، نمی‌توانم قدم از قدم بردارم.
    در ادامهٔ روز، در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. ادامه‌نویسی کردیم. بعد از وبینار، دوباره مشغول امور خانه شدم. یادداشت کانال را هم آخر وقت و کمی دیر نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    فایل‌های دن کیشوت را هم پرینت گرفته بودم، فردا خواهم خواند. البته کمی از ابتدایش خواندم. مدام مقایسه می‌کردم اما استاد گفته‌اند که اول جدا جدا هر کدام را بخوانید و بعد مقایسه کنید. سعی کردم بر وسوسهٔ مقایسه در همان اول کار، غلبه کنم. تمرین خیلی خوبی است فقط این داستان سفر، کمی مانع شده که زودتر سراغش بروم.
    پی‌نوشت: شب چنان خسته بودم که گزارش نیک ماند برای الان.

  6. بنام خدا
    گزارش نیک ۹۹:
    _تایپ هزار کلمه: آزادنویسی
    نمی‌دانم هوش است یا غریزه، یا شاید هم هیچ کدام.
    خودش که می‌گوید چون متولد بهمن‌ماه است حس‌ششم قویی دارد. از کودکی از زمانیکه خودم را شناختم نتوانستم چیزی را از او پنهان کنم. نگاهم که می‌کرد راز‌ دلم فاش‌ می‌شد. کافی بود از من بپرسد سوالی که می‌خواست جوابش را بشنود. اعتراف می‌کردم به هر چیزی که مرتکب شده‌بودم درست یا غلط. حتی از تخیلم هم پرده‌ برمی‌داشتم.
    آن زمان‌ها حتی این اعتراف ‌های صادقانه را دوست داشتم. انگار اگر چیزی را از او مخفی می‌کردم همه‌ی دنیا چشم می‌شد و به من می‌نگریست. همین که به او گزارش می‌دادم از آنچه کرده‌ام خیالم آسوده می‌شد. اکنون دیگر کودک نیستم مادر شده‌ام از جنس خودش، اما هنوز نگاه مراقبش را در زندگی‌‌ام، در خلوتم و حتی در تخیلم حس‌می‌کنم. نگاهی که راه گریزی از آن نیست. هر لحظه چشمانم را از او پنهان می‌کنم تا به راز دلم پی‌نبرد و بگذارد گاهی ناگفته‌ای در دلم باقی بماند. در کودکی گوشم پر بود از نغمه‌های لالایی‌اش از طنین صدایش و مشامم پر بود از بوی خوش آغوشش. اما امروز غمگین است، دیگر پدر نیست که مراقبش باشد و آنجا که مراقبت‌کردن، در طبیعتش است، من را که مونس روزهای تنهایی و سوگواری‌اش هستم رها نمی‌کند.
    این روزها دیگر از لالایی و آغوش خبری نیست، در گوش من فقط صدای چرا‌هایش می‌پیچد. چرا رفتی؟، چرا آمدی؟، چرا دیر می‌خوابی؟، چرا کتاب می‌خوانی؟، چرا غذا نمی‌خوری؟ و … چراهایی که حتا گاهی خودم هم جوابی برای آن‌ها نمی‌یابم. دلم می‌خواهد دلش را آرام کنم و خیالش را راحت. اما نمی‌توانم. کاش می‌شد، مثل کودکی‌ام، مثل نوجوانی‌ام، حتی مثل جوانی‌ام مرهمی باشم برای تمام نگرانی‌هایش. ( بدبختی به هوش مصنوعی هم علاقه‌ای ندارد.)
    _ از کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق: خلاصه‌ای مفید از آنچه امروز از این کتاب آموختم.
    معیارمان برای انتخاب کلمات چه باشد؟
    کلمات موجود در دایره‌ی واژگان هر فرد را می‌توان به دو گروه‌ فعال و غیرفعال تقسیم کرد:
    واژگان فعال: کلماتی هستند که به سهولت، در گفتار یا نوشتار، یا هر دو، از آن‌ها استفاده می‌کنیم.
    واژگان غیرفعال: کلماتی‌اند که برای ما آشنایند (حتا اگر معنی دقیقشان را ندانیم) اما در گفتار و نوشتار از آن‌ها استفاده نمی‌کنیم.
    توجه جدی به این قسمت‌بندی می‌تواند در زمان کوتاه دایره‌ی واژگانتان را دگرگون کند. چرا؟ چون بسیاری از افراد به اشتباه، آشنایی با کلمه‌ای را از وجود آن در دایره‌ی واژگان فعالشان می‌پندارند.
    نکته‌ی ظریف در گسترش دایره‌ی واژگان این است که کلمات را همینگوی‌وار ببینیم: «در تمام عمرم جوری به واژه‌ها نگاه کردم که انگار اولین بار است که آن‌ها را می‌بینم.»
    پس به اشتباه مانند برخی افراد تصور نکنید که نشانه‌ی گسترش دایره‌ی واژگان استفاده از کلمات قلمبه‌سلنبه و از رده خارج است. در تقسیم‌بندی کلمات فعال و غیرفعال، کاری به واژگان متروک نداریم. چرا که اغلب به خاندن متون کهن می‌آیند و استفاده از آنها جز ایجاد معما برای خاننده سودی ندارد.
    _از کتاب جنگل بلوط: چند روزی‌‌ست که خاندن این کتاب را آغاز کرده‌ام، نثر و عاشقانه‌هایش را خیلی دوست دارم.
    رهسپار شدن یکی شدن با راه است و گم کردن خود در جنگل. من با نوشتن، و در این لحظه با نامه‌نوشتن، همیشه در راه بوده‌ام. نامه‌نوشتن انگار جهت‌دادن به نیروی عظیم میل و اشتیاق است، نیرویی که امروز در پیام‌های کوتاه و آنی تکه‌تکه و تباه می‌شود؛ دیگر تماس‌های تلفنی پر مجادله‌ی طولانی بماند. در این ثانیه‌ها از این‌که برای تو نامه می‌نویسم در اوج رهایی‌ام، یکدله و صادق.
    من با سخن از تو معنی می‌گیرم؛ حتی نامه‌نوشتن را تو به من آموختی. از تو یاد گرفتم که چگونه باید برای تو از تو بنویسم. درست نمی‌دانم چه می‌خواهم بنویسم، نمی‌دانم چه خواهم نوشت و تا کجا خواهم نوشت؛ اما می‌دانم برای تو نسخه‌ی کاغذی نامه را خواهم فرستاد. نامه‌ی کاغذی جان دارد. ایمیل و چت و تماس صوتی و تصویری، هیچ‌کدام این اتاق را در غیاب تو تحمل‌پذیر نمی‌کنند.
    _از کتاب متون عرفانی فارسی:
    غزلیات عطار را کامل خاندم. البته غزل‌هایی که در کتاب موجود بود. در‌ غزل‌هایی از مولوی هم پرسه زدم. برایم خیلی جالب است در غزل‌های کلاسیک همه‌ ردیف‌ها یک کلمه‌اند. انگار شاعر در ابتدا یک کلمه را انتخاب می‌کرده‌است بعد شعرش را فقط در حوالی آن کلمه می‌سروده‌است. نمی‌دانم این چه جادویی است که در غزل‌های کلاسیک وجود دارد.
    _ امروز آخرین روزی است که از چهر‌ه‌پنهان‌حرف در گزارش نیکم می‌نویسم، این کتاب را چند‌باری خوانده‌ام، عادتش این است گاهی دور می‌شود و گاهی نزدیک. این کتاب را هم آقای کلانتری معرفی کردند. ابتدا بیشتر شیفته‌ی نام کتاب شدم. آن زمان از یدالله رویایی هیچ نمی‌دانستم حتی اسمش هم به گوشم آشنا نبود. هنوز هم چندان از او نمی‌دانم، تنها دو کتاب از او دارم، «چهر‌ه‌ی‌پنهان‌حرف »و «گزینه‌ی اشعار»، بیشتر نثر‌هایش را دوست دارم و کمتر شعرهایش. البته مقدمه‌ی کتاب گزینه‌ی اشعارش را خیلی دوست دارم، درباره‌ی شعر حجم است شعری که تقریبن از درکش عاجزم، اما دوست دارم بیشتر درباره‌‌اش بدانم. خیلی دلم می‌خواهد کتاب هفتادسنگ‌قبر و مقاله‌هایی از یدالله رویایی را بخوانم. اما نمی‌دانم چرا سراغی از این کتاب‌ها نمی‌گیرم.
    _از کتاب چهره‌ی پنهان حرف:
    آن چه می‌دانم اتفاقاً می‌دانم
    این طور که من دارم می‌نویسم، این‌طور که من دارم می‌خوانم، نه برای منتشر شدن و نه برای خوانده‌شدن، نمی‌دانم چه چیز گم شده‌ای را باید به دست بیاورم، ولی می‌دانم که چیزی هست که باید پیدایش کنم و تصرفش کنم و یا تصرفم کند. و تا سرانجام گیرش نیاورم و گیرم نیاورد انگار آن‌چه می‌نویسم و می‌خوانم، از آن‌چه می‌نویسند و می‌خوانند، دور و بیگانه و خجول می‌ماند.
    آن‌چه می‌نویسم اتفاقاً می‌نویسم و آن‌چه می‌دانم اتفاقاً می‌دانم، و تمام روز تراکم اتفاق‌های روزانه‌ی من می‌شود، و تازه آن لغت تنها هنوز پیدایش نیست، و آنجا وقتی از جایش تکان نمی‌خورد، می‌بینم که آن‌چه می‌نویسم تازه آن چیزی نیست که می‌خواهم بنویسم، گر‌چه می‌روند و در مجموعه‌ی ناشر‌ها جا می‌گیرند ولی قدرت‌های من را اینجا جا می‌گذارند.
    _ از کتاب خسرو خوبان:
    فصل‌های راوی حکایت و کهندژ را خاندم داستان همچنان راوی زندگی بهرام راستین است و رابطه‌ی مرموزی که او با روستای کهندژ دارد. دوست سطر‌هایی از کتاب را در گزارش نیک بیاورم اما وقتی دلبری‌کلمه‌ها زیاد باشد انتخاب سخت می‌شود. همچنان مجذوب متن و مشتاق خاندن ادامه‌ی داستان هستم.
    _ از کتاب هیچکاک و آغاباجی:
    داستان هیچکاک و آغاباجی را خواندم، خیلی داستان را دوست داشتم و نثر هم ساده و روان بود. مشتاقم دیگر داستان‌ها را هم بخوانم.
    _ در وبینار امروز آقای کلانتری غزل بسیار زیبایی از سیف فرغانی خواندند. شاعری که معاصر سعدی است.این شاعر هم متأسفانه برایم ناآشنا بود اما در سایت گنجور موفق شدم هم بخشی از زندگی‌نامه‌اش را بخوانم هم برخی از اشعارش را. خدا را شکر شعر‌هایش در دسترس بودند. خیلی این بخش از وبینار را دوست دارم آشنایی با شعرها و شاعر‌هایی که حتی اسمشان را هم نشیندم خیلی خوشحال کننده‌است.
    در ادامه‌ی وبینار آقای کلانتری درباره‌ی شرایط زن‌ها در جامعه‌ی امروز گفتند. که خدا را شکر زن‌ها امروز شرایط خیلی بهتری نسبت به گذشته دارند. و چه خوب که ایشان چنین دیدگاهی نسبت به زن و اندیشه‌ی زن در جامعه دارند. امیدوارم در جامعه‌ای که زندگی می‌کنیم مردها و حتا خود زن‌ها، مادر‌ها و مادربزرگ‌ها نگاه تازه‌ای به زن و نقشی که در جامعه ایفا می‌کند داشته‌باشند. و
    در ادامه وبینار هم ادامه نویسی کردم و در ادامه جمله‌ی «امیدوارم هیچ وقت…» نوشتیم. از هیچ وقت‌هایی نوشتم که امیدوارم هیچ‌وقت پیش نیایند.
    امروز ساجده عزیز مهمان وبینار بودند و درباره‌ی شعر صحبت کردند. ساجده جان آنقدر قشنگ درباره‌ی شعر صحبت می‌کردند که ترجیح می‌دادم بیشتر شنوده باشم تا یادداشت‌برداری کنم. از آنچه یادداشت کردم:
    معیار در شعر کهن وزن و قافیه است. اما به مرور زمان تصویر برجسته‌ شده‌است و تصویر سنجه‌ی شعری شده‌است. و اینکه شعر از چه ساخته می‌شود؟ هر هنری از ماده ساخته می‌شود و شعر از واژه و از زبان ساخته ‌می‌شود.
    بررسی شعر در زبان:
    در زندگی روزمره از زبان استفاده می‌کنیم. زبان در شعر تبدیل به گوهر هنری می‌شود. زبان یک وسیله‌ای است در روزمره. اما در شعر زبان بخشی از آفرینش است.شاعر کلمه‌ی جدید اختراع نمی‌کند و از همان کلمه‌ها استفاده می‌کند.
    زبان شعر زبانی است نگارین، پندارین، چند‌رویه و فشرده. زبان رویداد است رویدادی به نام شعر. شاعر آفریننده‌ی زبانی است تا بتواند شاعرانکی‌اش را به دیگران برساند. شعر گزارشی نیست کپی کردن نیست و …
    و جمله‌ای که خیلی دوست داشتم در صحبتهای ایشان ای جمله بود، «شعر خواب دیدن با واژه‌ها در بستر زبان است»
    در ادامه آقای کلانتری هم شعری زیبایی از کتاب
    برسینه سنگها، بر سنگها نام‌ها اثر یارمحمد اسدپور خواندند.
    و در آخر وبینار باز ادامه نویسی کردیم و در ادامه‌ی جمله‌ی«پرسش تلخ این است که …» نوشتیم.
    وبینار‌ها اوقات خوشی هستند.
    محبوب امروز: سردمهری
    ز سردمهری ایام نیستم نژند که در خرابه‌ی ما روی آفتابی است.

  7. روی نردبان مسئولیت‌پذیزی هستم و نمی‌تونم دست از پا خطا کنم یهو با مخ زمین می‌خورم.
    ایتجوریاست که هیچ عذر و بهونه‌ای پذیرفته نیست و هر چاله‌ای سر راهت هست باید پر کنی. نه منتظز شهرداری میمونی نه می‌پرسی ” چرا من” فقط میگی ” روی کدوم بخش کنترل دازم” بعد لباس رزم می‌پوشی البته بدون انتظار بزمی خاص
    کار کردم، وبینار امین اسماعیلی رفتم، پیاده‌روی کردم، مراقبه و یوگا داشتم، یه دو پُرس عضله‌پروری بازو، دِسر هم آرایشگاه . لابلاش پست تلگرامم گذاشتم و دو تا فایل از پادکست انسانک شنیدم؛ “کار” و ” خزان زبان”

  8. سال‌واژه: پایبندی
    – صبحانه را امروز بیرون خوردم و نمیدانم چرا هر موقع که این کار را می‌کنم یاد خانم دهقان‌پور می‌افتم. خودشان هم هنوز بیرون صبحانه می‌خورند یا این کرم را به‌جان ما انداختند و رفتند؟
    – نشسته‌ام و فکر می‌کنم که خب امروز چه کار نیکی کردم که بنویسم‌اش؟ چقدر دلم برای این کار تنگ شده بود. کاش هر روز گزارش نیک بنویسم.
    – پیاده‌روی کردم و امروز شد 217روزِ‌ مداوم.
    – بعد دو ماه غیبت، نویسنده‌ساز را ببودم و چقدر دلم برای خنده‌های استاد تنگ شده بود.
    ساجده حق‌پرست از شعر گفت و بسی لذت بردم.
    – وبینار شیما صادقی را ببودم و وی از مرزگذاری در خانواده گفت.
    – وبینار متین چپانی را ببودم و وی سومین هفته‌ایست که از خطای شناختی توهم کنترل می‌گوید. او این جلسه از توانایی زندگی کردن با «نمی‌دانم» گفت. اینکه گاهی با خودمان تکرار کنیم: «من سهم خودم را انجام می‌دهم، ولی تضمین نتیجه را از زندگی مطالبه نمی‌کنم.» با وجود اینکه جملۀ ساده‌ایست، ولی بخش بزرگی از آرامش روان‌مان شاید از همین‌جا شروع ‌شود.
    – روزگفتۀ امروز را ضبط کردم و چند هفته‌ایست که از کیفیت‌اش بسی کیفورم.
    https://t.me/matinchapani

  9. ۷ خودپند امروز:
    1. از کوچک‌ترین فرصت‌های روز برای گسترش دایره‌ی لغاتت بهره بجو.
    2. از کاستن بیش از افزودن لذت ببر حتا.
    3. باز هم اگر پروانه دیدی، همان‌شکلی خیره شو بهش. کودکی‌ات را در نگریستن به پروانه‌ها بازمی‌یابی.
    4. کیفور باش از اینکه قدر و قیمت شعر کهن فارسی را می‌شناسی.
    5. در آزادنویسی‌های امروز از این واژه‌ استفاده کن: «هم‌نوازانه»
    6. حالا که خشگمین شدی عیبی ندارد اما ببین می‌توانی خشمت را مایه‌ی خلق چیزی تازه کنی.
    7. نکته‌های «نویسنده‌ساز» را یادآوری کن:
    ➖یادداشت‌ روزانه، زمینِ بازی نویسنده است، بهترین جا برای آزمودن شیوه‌های گوناگون نوشتن و رسیدن به ایده‌های نو برای همه‌جور نوشتار.
    ➖فراموش نکنیم که ایده‌‌ معمولن در هنگام نوشتن شکل می‌گیرد. پس بی‌درنگ بیاغازیم و نگران کمبود سوژه نباشیم.
    ➖تا می‌توانیم همه چیز را فهرست کنیم. حتا فهرست‌های عجیب‌وغریب و به‌ظاهر غیرکاربردی بنویسیم. فهرست‌نگاری ایده‌پردازی را سهل‌تر می‌کند.
    ➖زیستی پرسش‌بنیاد بسازیم و در سه مرحله درباره‌ی مسائل گوناگون پرسش طرح کنیم. نخست با «چرا…؟» بیشمار سؤال بنویسیم، سپس گزینه‌های بسیاری را با طرح «چه می‌شود اگر…؟» بیافرینیم، و در نهایت گزینه‌یی را انتخاب و برای اجرای آن تمرکز کنیم روی: «چگونه…؟».
    ➖با هویت رسمی خودمان کانالی تلگرامی بسازیم و هر روز پاره‌ای برگزیده از یادداشت‌های روزانه‌مان را ویرایش و در آن منتشر کنیم.
    ➖انتقال آموخته‌های جدیدمان را در اولویت موضوعاتِ رسانه‌ی شخصی‌مان بگذاریم.
    ➖پیش از انتشار متن بکوشیم هر جمله‌ی آن را به چند شکل دیگر هم بنویسیم تا به روان‌ترین و مناسب‌ترین شکل جمله برسیم.
    ➖سبدی متنوع از آثار داستانی و غیرداستانی برای مطالعه فراهم کنیم؛ رمان‌های خوب را در اولویت بگذاریم.
    ➖در کنار مطالب تازه، مطالعه‌ی مکرر یک یا دو متن کلیدی را در برنامه‌ی روزانه‌مان بگنجانیم.
    ➖انس با شعر به افزایش سلیقه‌ی کلامی می‌انجامد. پیوندمان با شعر کهن و نو را همواره محکم‌تر کنیم.
    ➖هر روز دستِ‌کم یک واژه‌ی تازه به دایره‌ی‌ واژگانمان بیفزاییم.
    ➖پرورش مهارت نویسندگی‌مان را مانند پرورش نوزاد ببینیم. با توقعات نابهنگام به ذوق خودمان لطمه نزنیم.
    ➖برای ارزیابی کیفیت روزهایمان سنجه‌های مشخصی در نظر بگیریم و در میانه‌ی روز و پایان آن،‌ به عملکردمان نمره بدهیم و سپس از خود بپرسیم: چگونه می‌توانم در ادامه‌ی روز یا فردا بر نمره‌ام بیفزایم؟
    ➖چالش «گزارش نیک» را فراموش نکنیم. نوشتن سطری نیمه‌کاره هم بهتر از ننوشتن است.

    و فهرستی از کارهای امروز:
    – هزار کلمه آزادنویسی: زلال شدن در ۲۰ دقیقه
    – سه جلسه کلاس خصوصی: داستان و شعر مقاله
    – وبینار نویسنده‌ساز: گپی درباره‌ی فرهنگ امروز+ساجده حق‌پرست و شعر
    – جلسه‌ی ۱۲ دوره‌ی قصه‌قصه: اینبار رفتیم «هیچکاک و آغاباجی»، از درخشان‌ترین مجموعه‌داستان‌های فارسی و با نویسنده‌ای مرموز که تنها همین یک کتاب را نوشت.

  10. سال واژه‌ام‌: تحسیــن
    ۱.روزم خوب بوداااا اما همین دو سه ساعت آخر به گند کشیده شد. کل حس خوبم پرید. دوباره خشم. خشم و هیاهو. دوباره فکر کردم.اینقدر در دهلیز افکارم پیش رفتم که سردرد گرفتم.
    ۲. نویسنده ساز امروز مثل تشریح دوباره جای زخم بود.
    ستیز مداوم زن و فرهنگ. زن و مرد. زن و جامعه.
    ما دقیقا سنگ چه کسی را به سینه می‌زنیم؟
    آره، از ابتدای زندگیم می‌دانستم که فرهنگ و مرد با من ستمگرند. اما من کم از هم‌جنس‌هایم هم ضربه نخوردم.
    من خوب می‌دانم از چه بابت باید با مردها بجنگم، با ارزش‌های بی‌ارزش جامعه بجنگم، اما نمی‌دانم چرا باید با هم‌جنس‌هایم بجنگم؟؟
    چرا اساتید و مدیران زن بی‌رحم‌تر از مردان هستند؟
    چرا زن‌عمویم، برعکس عمویم چشم دیدنم را ندارد؟
    چرا مادرم بیشتر از پدرم به من سخت می‌گیرد؟
    چرا زن‌ها برای همدیگر طلسم درست می‌کنند؟
    چرا ناظم‌های مدرسه بدجنس‌تر از نامادری سیندرلا بودند؟
    چرا مادرشوهرها از شوهرها ظالم‌ترند؟
    چرا زن‌ها تا شوهر بی‌زبان گیرشان می‌آید توزرد از آب درمی‌آیند؟
    و خیلی چراهای دیگر… .
    ۳. به علت ضیق وقت مجبور شدم بین یک گاز بستنی شکلاتی دو قلپ چایی هم بخورم. از امتیازات زندگی در جنوب، خنثی شدن نسبت به احساس دماست.

  11. گزارش نیک

    امروز چگونه گذشت؟

    باید کمی فکر کنم.

    وبینار و قصه‌قصه داشتیم.

    بحث وبینار داغ‌ بود. از آن بحث‌هایی که هر هفته در کافه‌کتاب استانبول داشتیم.

    همین‌قدر ، فردا می‌‌خوام هیچکاک وآغاباجی رو بخوانم شاید یکم حرف‌های بیشتری برای گفتن داشته باشم.

  12. حال گزارش نیک نیست. مختصر و مفید: ترافیک، خستگی، بغض، گریه.
    اما ذوقی نهفته دارم. همان برای ادامه، کافی‌ست.

  13. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    به تتمه‌ی مودم رسیده‌ایم. شاید بشود گفت به دُرد اینترنت یک‌ساله‌مان.
    وضعیت اسفناکی است. نه می‌شود گفت اینترنت داریم و نه نداریم.
    اینترنت برای من فضایی فراتر از زمان و مکانه. جاهایی که با آن می‌روم و چیزهایی که تجربه می‌کنم، اگر اینترنت نبود، قطعا در حالت عادی میسر نمی‌شد. شاید هم بدون اینترنت، برخی چیزها را دیرتر می‌دیدم، می‌شنیدم و زیست می‌کردم.
    به هرحال‌، فکر می‌کنم بزرگ‌ترین نقطه‌ی عطف دنیای امروز ما، همین شبکه‌ی جهانی است. چه امکان‌ها که فراهم نمی‌کند.
    بزرگ‌ترین جنایت حکومتی_پس از نشانه گرفتن جان شهروندانش_ قطع اینترنت است. مگر نه؟

    اما نیک‌های امروزم چه بودند.
    فقط چون یک یادداشت در کانالم هوا نکردم، نیک‌هایم زهرمارم می‌شوند.
    نمی‌دانم چرا در تولید محتوای کانالم اینقدر کاهلم!
    اَه.
    “مزرعه‌ی حیوانات” را تمام کردم. نمی‌دانم با چه زبانی باید اورول را تحسین کنم.
    به قدری ترجمه‌ی گیرا و روانی داشت که سرجایم میخکوب می‌شدم و از هیجان به وجد می‌آمدم.
    یک داستان کوتاه از چخوف خواندم و طنز چخوف را زیر زبانم حس کردم.
    نوشتم و نوشتم. فکر می‌کنم ۱۰۰۰ کلمه‌‌‌ای شد.
    یک نقد بر فیلم “خانه‌ی دوست کجاست” عباس کیارستمی در طاقچه‌ی بی‌نهایت خواندم.
    شعر “خانه‌ی دوست کجاست” را هم بالاخره بازخواندم.
    درباره‌ی آثاری که در همین چند هفته‌ی اخیر، خوانده و دیده بودم، با خودم حرف زدم. زبان‌ورزی جالبی شد.
    اما ادامه‌نویسی امروز:
    امیدوارم هیچوقت… در پیری، حسرت یک عالم کار نکرده و ایده‌ی به بار ننشسته را نخورم.
    امیدوارم هیچوقت… مادر بدی نشوم.
    امیدوارم هیچوقت… جوانی‌ام را حیف نکنم.
    امیدوارم هیچوقت..‌. شرمنده‌ی پدر و مادرم نشوم. (البته الانشم شدم.)
    امیدوارم هیچوقت… انسان بودن را فراموش نکنم.
    اميدوارم هیچوقت… عشق ورزیدن به طبیعت برایم عادی نشود.
    امیدوارم هیچوقت… در لا‌به‌لای روزمرگی‌ها، له‌ نشوم.
    امیدوارم هیچوقت… شرمنده‌ی خودم نشوم.
    امیدوارم هیچوقت… وجود خدا را از یاد نبرم.

  14. موهایم را داده بودم آرایشگر که بِبُرد. هنوز پشیمان نشدم. خیابان تکه‌تکه بر کفِ پاهایم قدم زد، در آغوش گرفت و دمی بعد رها. دوباره..
    این راه‌هایی که می‌پیمایم اندکی از عمرم‌اند، در آغوش و پس از آن رها. دوباره آغوش و رها..
    نمی‌خواستم؟ الان به نخواستن‌هایم بیشتر توجه می‌کنم. به زور نخواستن‌هایم را می‌خواهند که بخواهم.
    چه‌طور بگویم؟
    دانه‌دانه‌ی گیس‌هایی که بر زمین فرو می‌ریخت، نخواستن‌هایم بود. رها. آه! رها را می‌خواهم‌. اما همینم نخواستنش زوری‌ست.
    برای چندمین بار «سه‌شنبۀ خیس» را خواندم. هر واژه آغوشی بر چشم‌هایم شد و دانه‌دانه باران‌هایی که بر زمین فرو می‌ریخت، آهِ چشم‌هایم بود.
    باران و پاییز کاش برسند به چشم‌هایم. منتظرم. اگر بپرسید چقدر؟ دست‌هایم را باز می‌کنم و مثل کودکان می‌گویم: انقدر.
    نم‌هایی که بر قلب و گونه‌ام دست می‌کشند، باران است. باور کنید راست می‌گویم.
    باز هم به قلم تکیه کردم. دست‌هایم را می‌شناسد. می‌داند.
    هر نم چکید بر کاغذ و جوهر فرو ریخت. رسوخ کرد. نم کشید. ماند.
    در آخر خزیدم در داستان‌های کودکیم. دلتورا خواندم. تن‌تن خواندم.
    انقدر.

  15. با ورزش و پیاده‌روی به اوج رفتم. با آزادنویسی آرام شدم. با زبان و مطالعه به تثبیت رسیدم.

  16. گزارش نیک، چهارشنبه ۲۸ مردادماه ۱۴۰۵

    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۳ از ۱۰

    با اینکه نمره‌ی امروز را فقط ۳ از ۱۰ می‌دهم، از خودم راضی‌ام، چون امروز یک اتفاق مهم برایم افتاد: آزمون سطح ۳ یوگا را با نمره‌ی ۲۰ پشت سر گذاشتم و همین، برای امروز کافی است.

    اتفاق خوب دیگری هم افتاد که شاید در ظاهر کوچک باشد، اما برای من اهمیت زیادی داشت. با دو مامان آشنا شدم که پسرهایی هم‌سن‌وسال آروین دارند و برخلاف همیشه، هم من و هم آروین با آن‌ها ارتباط گرفتیم. این اتفاق برایم انرژی‌بخش بود، چون اگر این ارتباط ادامه پیدا کند، آروین می‌تواند هم‌بازی داشته باشد و من از اینکه پسرم فرصتی برای دوستی و بازی با هم‌سن‌وسال‌هایش پیدا کند، واقعاً خوشحالم.

    شاید امروز کارهای زیادی نکرده باشم، اما همین دو اتفاق، یکی برای خودم و یکی برای آروین، باعث شد روزم را آن‌قدرها هم کم‌ارزش نبینم.
    https://t.me/MashgheBodan

  17. روزی معولی بود، اما معمولی که لزومن به معنی بد نیست.
    درکل روز خوبی بود چون:
    -شعری سرودم.
    هربار که شعری می‌سرایم یا داستانی می‌نویسم و یا متنی برای روزگفتارم تهیه می‌کنم، یک شکوفه‌ی گیلاس روی یکی از شاخه‌هایم جوانه می‌زند.
    شکوفه‌ها که بیشتر می‌شوند من هم زنده‌تر و شاداب‌تر می‌شوم.
    قبلن هم گفته‌ام که از نظر من، غم زیباست. منکر درد و سختی و رنجش نمی‌شوم، اما نمی‌توانم منکر توانش در خلق زیبایی هم بشوم.
    امروز غمگین بودم و آن شعر را سرودم. (در کانال هوایش کرده‌ام)
    متن کوتاهی هم نوشته‌ام، شاید بعدن آن را هم منتشر کردم.
    و قسمت جالبش این‌جاست که محتوا و موضوع محصولم ممکن است هیچ ارتباطی با غمم نداشته باشد، اما از مسیر آن جوانه می‌زند.
    یک روز در نویسنده‌ساز شماها ادامه‌نویسی کردید برای جمله‌ی «وقتی بهتر می‌نویسم که…» من سرکار بودم و دستم بندِ کار بود. بعدش هم حوصله‌ام نگرفت بنویسمش. اما اگر می‌خاستم کوتاه ادامه‌اش بدهم می‌شد، وقتی بهتر می‌نویسم که غمگینم.

    -برای تولد امیرو (برادر) کادویی گرفتم. بچچم مردی شده. انگار نه انگار بچه بود می‌زدمش چون الانم می‌زنمش. همینقدرر لطیفم من.

    -پیاده‌روی کردم. متوسط. یعنی نه کوتاه بود و نه طولانی. بدن چیز جالبی‌ست. پا خسته می‌شود و ذهن آرام.

    -رفتم دیدن دوستم و کمی پیشی‌اش را ناز کردم و با هم چای و گپ زدیم. خوب بود.

    -لاک زدم. خیلی خسته بودم اما چون به خودم قول داده بودم امشب لاک بزنم، زدم. استمرار فکر کنم از برکات نیک نویسی‌ست وگرنه لجبازی را که قبلن هم داشتم.

    -آخر شب با بهارو (خاهر) به چرت و پرت گویی افتادیم و گرفتار خنده. از آن خنده‌ها که بقیه خابند و تو مجبوری آروم و بی‌صدا بخندی ولی شدت خنده‌ات بیشتر از بی‌صدا خندیدن است. اصن یه وضعی.

    -فردا پنجشنبه است ( که درواقع الان یکساعتش گذشته). پنجشنبه‌ها را دووست.

    اودافظظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  18. امروز تعطیل بودیم به دلیل گرما و مدیریت مصرف انرژی به قول خودشان.
    صبح شیر گرم کردم و کره بادام زمینی و شیره‌ی خرما خوردیم.
    بعد ظرفهایی که از دیروز مانده بود شستم.
    بی‌حال بودم و بی‌قرار. کتاب و دفترم را آوردم توی هال.
    نقاشی کشیدم. با مامان تلفنی احوال‌پرسی کردم. گفت نگران بهزادایناست و از دیشب به خانه و گوشی‌شان زنگ زده و جواب نداده‌اند. گفتم بهشان پیام می‌دهم. زنگ زدم و پیام دادم. مامان هم خودش تماس گرفته بود با خانه‌ی عمو و جویای حال بچه‌ها شده بود. بهم که خبر می‌داد، تن صدایش بفهمی‌نفهمی آرام‌تر بود.
    ولی یکی می‌خواست مرا بگیرد با این افکار عجیب‌غریبی که در عین حفظ‌ظاهر به ذهنم خطور کرده بود. داستان‌هایی کاملن به روز. پناه بر خدا. تا حالا این حد از فاجعه را ذهنم نساخته بود.
    بهزاد زنگ زد و گفت فرنوش سر کار است و خودش هم بیرون بوده. گفتم: «مامان نگرانتون بود. خدا را شکر سلامتید.» نگفتم که خودم با این افکار دیوانه‌وار داشتم پس می‌افتادم.
    آزادنویسی کردم و بعد رفتم سراغ آشپزی. با در نظر گرفتن حالم، ناهار ساده‌ای پختم.
    جان نداشتم. خوابیدم سه ساعت . قرار بود 6 برق برود که نرفت. «ذهن فریبکار من» را خواندم تا تمام شد. چند تا خطای شناختی دیگر شناختم.
    کمی بشور و بساب. و بعد وسایلم را جمع کردم و رفتم خانه‌ی بابا. فقط داداش آنجا بود. فرنوش زنگ زد و کلی گفتیم و خندیدیم. پسر آمد، بعد هم بابا، برایش شام گذاشتم. پسرها می‌خواستند فیلم Braveheart 1995 ببینند. گفتم من هم می‌آیم. حس کردم شاید آرامتر شوم. 2 ساعتش را دیدیم و خوب بود. مامان وسط فیلم آمده بود از خانه‌ی خاله. رفتم کنارش روی تخت خوابیدم و گپ زدیم.
    آمدم خانه و حین صورت شستن و مسواک زدن، تمام ملال و حال زار و عجیبم و حتا این نفخ وامانده‌ را بیشتر و بیشتر گردن پریودی انداختم. و خودم را دلداری دادم که مقطعی است. تاب بیاورم. تمام می‌شود.

  19. از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    پنج، ورزش کردم، چند نوبت نوشتم.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    ‌رمان شب‌یک شب‌دو

    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    سی دقیقه بی‌وقفه در خانه راه رفتم.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    ترامیسو

    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/hananeveshhtan

  20. از امروز نامکتوب و ناغریب.
    چگونه می‌نویسنم از روزهای روده‌وار و درهم‌پیچ لحظه‌ها.
    هیچ، مگر گاهی.
    و نمی‌فهمم هیچ از صبح‌های بی‌سحر و کور مانده.
    کورمال‌کورمال می‌رسم به شب‌بساط شام.
    که ناله وقت نالیدن ندارد در روزهای من گاهی.
    و خنده در تقِّ تقیدن می‌افتد از نا.
    مو پریشان می‌کنم تا آهنگ خواب را در تارتار ناکوک‌شان بیفشانم که شانه از دستم بی‌هدف می‌رمد از دستم و آشفته‌موی باید برخیزم بر پای.

    چه می‌کنم با لحظه‌های گریزپا؟
    چه بیزارم از عقربه‌های دروغگوی ایام. دماغ‌هاشان شبیه عروسک چوبی ژپتو می‌ماند کش‌دار و وهم‌آلوده و پست‌ارزش.
    چه بیزارم از ساعت‌ها. از ثانیه‌ها.
    ساعت‌ها زنجیر به پا و بغض‌آلود، زمان را چکه می‌کنند؛ تیک‌تاک تکراری و تاریخ‌وار.

    و من می‌کوشم قدم‌هایم را بلندتر از آن‌ها بردارم و می‌تازم پیش‌تر از آن دلقک‌های وقت‌نمای نخ‌نمای.

    گزارش نیکم هزار کلمه را تیک می‌زند و از نوشتن بسیار می‌گوید.
    از خواندن خبری نبود و از شعر هم نبود جز آنکه از لادن شنیدیم.
    وبینار را گوشیدم و گریستم برای زن. و استاد می‌گفت از زن که چه حیف می‌شوند در تاریخ و در قانون و در سنت و حتی در عرف.
    و باز نوشتن بود و خیال بی‌خیالی و آرزوهای محال.

    https://t.me/manesehchtgrh

  21. امروز صفحات صبحگاهی ننوشتم چون از جا پاشدم پریدم پشت ماشین و با بابام رفتم دانشگاه. البته ناگفته نماند رفتنو برگشتن خودم رانندگی کردم. رفتیم دانشگاه خرابشده برای تحویل دادن مدرک دیپلم . بماند که مثل تخم مرغ آبپز شدیم از گرما و هیچ کولری نبود تا دانشجوی بدبختو خنک کنه . لازمه از الافی بیخود هم بگم یا در جریانید؟
    بعد از تحویل دادن مدرک دیپلم هم رفتیم پیش مدیر گروهمون. هرچند رفتن و نرفتن پیش این بشر فایده‌ای نداره. گونه‌ای ناشناخته از انسانه که نه حرف سرش می‌شه نه قانع می‌شه. دست از پا دراز تر برگشتیم خونه.
    تا رسیدم نشستم پای لپتاپ و هزار کلمه نویسی.‌موفق شدم در بیست دقیقه ۳۷۴کلمه بنویسم البته اینو ادامه دادم تانیم ساعت چون داشتم طرح رمانمو می‌نوشتم. اینم بگم براتون که طرح اولیه و گذاشتم کنار و یه طرح دومی دارم مینویسم که هم بازنویسی طرح اولیه هست هم نیست ترکیبی جدیده که اسمشم نمیدونم. طی همین موضوع هم تصمیم گرفتم طرح‌های مختلفی از رمانمو بنویسم تا بهترینش نوشته شه. بعد از اون رفتیم برای خرید عروسی.
    عروسی در پیش داریم. عروسی رفیق مدرسه ام. برای مامان لباس دیدیمو بعد از گشت و گذار خریدیم اما وقتی خانه رسیدیم طبق معمول همیشه مورد پسند مامانم قرار نگرفت و قراره دوباره فردا بره پس بده. حالا آیا بگیره یا نگیره.
    حزئیات دیگری هم هست اما حال گفتن نیست.
    امروز هزار کلمه نویسی و دوبار داشتم .
    باید که جز بینجامیدگان باشم.

  22. برق نبود. برق رفته بود. برق نمی‌آمد.
    فاطمه‌ها و فائزه آمدند و برق نیامد.
    ماندند و خندیدیم و برق نیامد.
    ناهار خوردیم عرق‌ریزان و برق نیامد.
    حرف زدیم و بین هر جمله برق حضور داشت اما نیامد.
    می‌گفتیم از نمی‌دانم چی که یکهو برق آمد و ما همه رقصان. کولر روی سرد‌ترین درجه‌.
    ظرف‌ها را می‌شستم که برق دوباره رفت. قهر می‌کرد هی امروز.
    از آن به بعدش برق هی رفت و هی آمد. ما هم دیگر عادت کردیم به رفت و آمدش. راستش دروغ گفتم هیچ هم عادت نکردیم و دهانمان صاف شد.
    فاطمه‌ها و فائزه که رفتند برق قبل‌ترش رفته بود و نیامد که نیامد.
    سهیل که آمد در تاریکی نشسته بودم و هذیان می‌نوشتم برای خودم. با پا قدم سهیل برق هم آمد و نرفت که نرفت.
    و من و سهیل و برق، رقص دونفره‌ی سه نفر‌ه‌مان را تمرین می‌کردیم. چه رقص سرگیجه‌آوری…

  23. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- امروز با وجود بالش بارداری، خواب عمیق‌تری داشتم. ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم، کمی الویه خوردم و حاضر شدم که به مطب دکتر بروم.

    ۲- مطب دکتر خیلی شلوغ بود. منشی برای اولین بار گفت: «حامله‌ای، نه؟» گفتم: «بله!»
    خوشبختانه بالاخره شبیه به باردارها به نظر می‌آیم. :))
    گفت یک ساعت و نیم باید صبر کنم تا نوبتم بشود.

    ۳- مطب گرم بود و همه کلافه به نظر می‌رسیدند و با پرونده‌هایشان خود را باد می‌زدند. در گوشه‌ای نشستم و سعی کردم با خواندن کتاب «شب هول» خودم را سرگرم کنم.

    ولی احساس کردم دلم آب‌میوه یا چیزی شبیه آن می‌خواهد. انگشت‌هایم هم از وقتی بیدار شده بودم درد می‌کردند؛ احتمالاً از ورم بارداری بود و باید حتماً با دکتر در میان می‌گذاشتم.

    ۴- دیگر طاقت نیاوردم و از مطب خارج شدم تا از دکه سر کوچه چیزی بخرم. یک بیسکویت شکلاتی و آب‌میوه هلو خریدم و به مطب برگشتم.

    بیسکویت را که باز کردم، به چند نفر اطرافم تعارف کردم. هرچقدر اصرار کردم هیچ‌کدام برنداشتند، ولی خانمی که نزدیکم نشسته بود لبخند زد و گفت: «عزیزم، چقدر مهربونی.»

    بعد پرسید: «بارداری؟»
    گفتم: «بله، ماه‌های آخرمه و زود به زود گرسنه می‌شم.»
    گفت: «چه مامان خوشگلی!»
    گفتم: «قربونتون برم، نظر لطفتونه.»

    و دیگر حرفی نزدیم.

    ۵- چند صندلی آن طرف‌تر، مادری نشسته بود که یک کودک در بغل داشت و کودک دیگری هم کنارش نشسته بود. خیلی دلم برایش سوخت. کاش زودتر نوبتش می‌شد؛ شرایط او از همه ما سخت‌تر بود.

    بقیه بیسکویتم را هم به دخترکش دادم.

    ۶- کمی بعد دختر جوانی در نزدیکی‌ام نشست. ناخودآگاه به هم لبخند زدیم و سر صحبت را باز کردیم. حرف زدن با دیگران در مطب دکتر، به نظرم بهترین راه برای گذراندن وقت است.

    گفت دو ماه است که عادت ماهیانه‌اش عقب افتاده. چندین بار بی‌بی‌چک گذاشته بود، ولی جواب منفی شده بود. حتی استرس و خواب نامنظم هم نداشت. می‌گفت آزمایش و سونوگرافی‌اش هم خوب بوده و کیست نداشته و احتمال می‌داد مشکل از تنبلی تخمدان باشد.

    کمی با هم حرف زدیم و سعی کردم آرامش کنم. عجیب است که گاهی آدم‌هایی که اصلاً نمی‌شناسی، در فاصله چند دقیقه برایت از نگرانی‌های شخصی زندگی‌شان می‌گویند.

    ۷- بعد از چهار ساعت انتظار، بالاخره نوبت من شد. روی وزنه رفتم و بعد دراز کشیدم تا دکتر ضربان قلب و فشارم را چک کند. خداروشکر ضربان قلب عالی بود و فشارم هم نرمال.

    دکتر گفت ورم انگشت‌ها در بارداری می‌تواند طبیعی باشد و فعلاً نگرانش نباشم.

    پرسید: «حرکات بچه چطوره؟»

    گفتم: «خیلی زیاد! گاهی انقدر به نافم فشار میاره که حس می‌کنم می‌خواد زودتر بیاد بیرون.»

    گفت: «بهش بگو اونجا بهترین جا رو داری؛ بهترین مسکن، بهترین غذا… فکر کردی بیرون چه خبره؟! والا اون تو بمونی راحت‌تری.»

    خندیدم و گفتم: «دقیقاً! تازه نمی‌دونه قراره تو ایران متولد شه.»

    ۸- بعد از دکتر خواستم زایمانم سزارین باشد. گفت تمام تلاشش را می‌کند، ولی جدیداً خیلی سخت‌گیری می‌کنند و دارند جلوی زایمان سزارین را می‌گیرند. فعلاً بهتر است در کلاس‌های بارداری شرکت کنم تا بدنم برای هر چیزی آمادگی داشته باشد.

    برایم اکو قلب هم نوشت و گفت این هفته باید واکسن کزاز هم بزنم.

    ۹- به خانه که برگشتم، خیلی خسته بودم. حس می‌کردم پاهایم دیگر توان راه رفتن ندارد. وارد وبینار نویسنده‌ساز شدم و دراز کشیدم.

    چیزی نگذشته بود که ناگهان اینترنتم پرید. به ناچار گوشی را کنار گذاشتم و به خواب فرو رفتم.

    آن‌قدر عمیق خوابیدم که وقتی بیدار شدم، دیدم تازه برق آمده!

    ۱۰- آخر شب مثل همیشه ادامه سریال «This Is Us» را تماشا کردیم و حالا بیدار مانده‌ام تا گزارش نیکم را بنویسم. خواب بعدازظهر، حالا بی‌خوابم کرده است.

    ۱۱- همستر زیاده‌گو می‌گوید: امروز روز پرماجرایی داشتی؛ چهار ساعت در مطب دکتر منتظر ماندی و بعد از برگشتن آن‌قدر خسته بودی که بدنت خودش برایت تصمیم گرفت و خوابت کرد.

    شاید امروز قرار نبود کار بیشتری انجام بدهی. همین که به دکتر رفتی، خیالت از بابت خودت و لیلیا راحت شد و شب هم گزارشت را نوشتی، کافی است.

    تازه، این هفته به اندازه کافی نقاشی کشیده‌ای که بابت کلاس نقاشی فردا عذاب وجدان نگیری.

    نمره امروز: ۹ از ۱۰.

    یک نمره هم کم شد، فقط برای اینکه چهار ساعت از عمرت را در مطب دکتر گذراندی! :))

  24. امروز روزم را با آزادنویسی شروع کردم حدود ۵۰۰ کلمه.
    کمی از واژگانِ جدید استفاده کردم و جمله سازی کردم.
    مهمان داشتم.
    دلِ دردمندی را بدون چشم‌داشت شاد کردم، هرچند دلِ خودم دردمند بود.
    مشغله‌ها، دست از سرم برنمی‌دارند.

  25. حلزون ۳چشمی. اخراج فی‌الماتریس.
    ۷۰۷ کلمه نوشتم. تلاشم ستودنیه خدایی.
    وبینارشیماجان صادقی بودم و وبینار آقای متین چپانی.
    مانتوی سبزم سفید کردم با وایتکس. سبز بودن رو بیشتر دوست داشتم ولی مجبور شدم.
    فردا مامان فسنجون درست می‌کنه واسم. گفتم زیااااااد درست کن. ذوقشو دارم. چقدر خوبه که خوراکی‌ها وجود دارند و زبونی که مزه‌هارو می‌فهمه.
    و مامان. چقدر خوبه که مامان هست.
    کارهای دیگه‌م کردم ولی خسته‌م دیگه برای تایپ.
    فعلا بای

  26. سال‌واژه‌ام: پژوهشیدن

    کوکِ ساعت هفت مرا انداخت در دو راهیِ بیداری یا ورزش. تازه بدن‌دردِ اردو آغاز شده بود و گلودرد. هنگامِ زنگیدن به مربی یک خط از خابی که دیده بودم را نوشتم. تا خداحافظی کردم بیهوش شدم و آن خط نصفه و ناخانا به جا ماند‌.

    ظهر بیدار شدم. قهوه و دُن کیشوت. دیشب این دو گانه ریلکسیشنم بود. بعد از روزی شلوغ سکوت بود و گوشه‌ی عزلت.
    به هفته‌ای که مدام دنبالِ رمان می‌گشتم و از بی‌کتابی رنج می‌بردم فکریدم. ناتوانیِ آن‌موقع لذتِ این چند روز را بیشتر می‌کند.

    عصر نمایشگاهِ طراحی لباس بود. می‌خاستم نروم. ولی لازم بود. پاشدم لباسِ موردعلاقه‌ام را پوشیدم تا انرژی شود. رفتم. تا حدودی تنها بودم. به خودِ خرم که تنهایی پا می‌شود می‌رود فحشیدم و گفتم نمی‌توانستی همراه بیاوری که انقدر سرگردان نباشی. از طرح‌ها عکس گرفتم و رفتم.

    حالا به طراحی لباس می‌گذرانم. به طرح زدن، گیج شدن، نامناسب یافتنش، خاب را بهتر دیدن و دلتنگِ دن‌کیشوت بودن. وقتی گیجی را طاقت بیاوری بالاخره ذهنت باز می‌شود.

  27. گزارش نیک

    ویل‌ویلی

    – احتمالن حرف زشتی که در مورد یدالله رویایی زدم، تنش‌ رو تو گور لرزوند و یکی رو خابنما کرد. چرا؟ امروز اون کتابی که دیروز به خاطرش ناله می‌کردم در کمال ناباوری دستم رسید. حس کردم صدای چیزی از پایین اومد. جوجو هم به اومدن پست واکنش داده بود. اما من فکر می‌کردم پدرمه. برای چک کردن رفتم پایین و دیدم که یه بسته افتاده‌ داخل‌. شک کردم اما گفتم شاید برادرم چیزی سفارش داده. با دیدن رنگ و نشون فهمیدم خودشه. سی‌بوک غافلگیرم کرد. فقط منو نه، خودش رو هم. مثل اینکه دو تا کتابام رو با بسته‌های متفاوت فرستاده بودن واسه‌ی همینم  باهم نرسیده بود. زنگ زدم و بهشون گفتم پولو نزنن. اونام از من تشکر کردن. معلومه رویایی یه دو دو تا چهار تا پیش خودش کرده و گفته: آخه کی بخونه بهتر از این؟ مثل اینکه ناز کردن همه‌جا هم فایده نداره.

    – ورزش کردم و همزمان تونل ساباتو رو گوش دادم. ناهارم‌و هم گذاشتم بپزد. یک تیکه‌‌ی کوچیک از سینه‌ی مرغ که با فلفل قرمز و زردچوبه و برگ بو جوشوندم. همه‌ش یاد هدی نیکو میفتم که به‌شوخی می‌گفت، سینه‌ی تخم‌مرغ می‌خورم. نمی‌دونم همه‌ی این‌ ادویه‌ها واقعن توی طعم تاثیر دارن یا گرفتن ما رو اما هرچی نباشه حس آشپزی رو بیشتر می‌کنن.

    – یه سریال کره‌ای رو شروع کردم و یه قسمت رو روی دور تند دیدم. عشق چسبناک ما. اما اونقدر مزخرف بود که نتونستم ادامه بدم. نمی‌دونم شاید به اندازه‌ی کافی بهش فرصت ندادم. به درک. به قول ارسطو اونی که سه دفعه بهت فرصت می‌ده رمز گوشیته نه من. حالا گفته بود سه دفعه گفته بود یا پنج دفعه؟

    – وبینار نویسنده‌ساز برام خوشایند بود. حرفای استاد به دلم نشست و یکم از حال و هوای مسخره درم آورد. نمی‌دونم زیر پست یادگاری همسفرای شعر چی بنویسم. تشکر معمولی که خشک و خالی به نظر میاد. همین چند وقت پیش تو کافه ازم خواستن براشون یادگاری بنویسم و برام سخت شد اون نوشتن. اما در مورد دوره‌ی شعر، چی بگم؟ یکی از چیزایی که تو این دوره منو تحت‌تاثیر قرار داد این بود که دیدم استاد می‌تونه با یه نگاه یه صفحه رو بخونه. در این حد تندخانی بلده. گاهی از خودم می‌پرسم که کی وقت کرده این همه چیز یاد بگیره و این همه کتاب بخونه.

    – کاش فردا کانال‌ دوستانم رو بخانم و کاش‌تر بتونم خسرو خوبان‌و تا جمعه تموم کنم. نمی‌خام استرس بگیرم.

    https://t.me/havirism

  28. بردردِ دل دوا چه بُود تا من آن کنم
    گویند صبر کن نه همانا من آن کنم

  29. مرداد طولانی،مرداد نرفتنی. چرا نمی‌روی؟
    کافه و گز کردن خیابان.
    اداره برق با وسایل برقی من خصومت دارد.
    چند قسمت «نامناسب برای محیط کار». از قسمت دوم بهتر شد. گرچه سریال یک هدف را دنبال نمی‌کند و هرج و مرج صحنه‌ها حوصله ام را سر برد.
    رکورد کتابخانی ماهانه:مرداد.

  30. دایره‌هایی روی مثلث‌ها

    سال‌واژه‌ام: نظم

    ▫️از کتاب:
    بقیه‌ی داستان کوتاه‌های سپیده جدیری
    از جمله‌های باحال:
    دست مرا گرفت، بالا برد و به لب‌هایش کشید. انگار دست من ساز دهنی شده بود… آیا موسیقی بوسه‌هایی را که یک دست بر رویشان کشیده می‌شود شنیده‌اید؟

    مرگ واقعی‌ترین پایان است… ببخشید! این مرگ خیلی هم واقعی نشد.

    ماه… تعجب کردم که خودش را می‌شوید. تو رو هم باید با آب بنویسم ماه؟

    ▪️از فیلم: نشد که فیلم «بیداد» را ببینیم. جایگزین شد با جیغ تو نوک دم اژدها و تیغ. روی مثلث‌های پر دایره توی واقعیت. اما چرا. یک قسمت انیمه‌ی Love is War.

    ▫️از نوشتن: ادامه‌نویسی با وبینار نویسنده‌ساز. متاسفانه وسط‌ها کلا خواب بودم. ویسش را می‌گوشم. ببخشید، صدا.
    آزادنویسی.
    صدای کارگاه قصه‌قصه.

    ▪️از خوردنی‌ها: بستنی کیوی با توی بلوبری و طالبی خانگی. بیازماییدش.

  31. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    اسطوره‌ای را خاندیم و اسطوره‌ای را نوشتیم به‌قصد پاشاندن.
    هرچه بیشتر از جلال ستاری می‌خانم، بیشتر به او علاقه‌مند می‌شوم. یارو اسطوره‌ی اسطوره‌نویسی بوده است، برای خودش.
    کاش می‌توانستم با اسطوره‌شناسی چون او ملاقات داشته باشم. این‌گونه مسیر برایم روشن‌تر می‌شد.
    سرمان درد گرفت و زوری پیاده‌روی رفتیم. در پیاده‌روی دردش به ثریا رسید، طوری که انگار با سرم راه می‌رفتم.
    سوراخی برای تهیه کردن نسخه‌ی فیزیکی «شب یک شب دو» یافتیم. البته دیشب. امشب تا نیمه‌های سفارش پیش رفتیم که برق گوشی رفت.
    تمرین کردیم و استرس کشیدیم. آخر دوره تمام می‌شود و بعد باید به دنبال کار بگردیم. تف شیرین به‌روی زاهدان عزیز و امکاناتش.
    زبان خاندیم و یک جمع‌بندی حسابی زدیم بر بدن.
    کودکی تماس گرفت که صدایش مشابه صدای برادرزاده‌ام بود. بیست و هفت هزار ساعت قربان‌صدقه‌اش رفتم. آخر کار گفت: «اشتباه شده ببخشید.» کودکان چقدر بزرگ شده‌اند.

  32. -صبح زود برنخاستم؛ یعنی زود زود.که شد نزدیک‌های هشت. می‌خاستم از خجالت طبقه‌ی بالا در بیایم و یک مشت‌ومال دلاکی بدهمش که چرکش بستانم بعد یک‌ماه. دیر بود. گفتم دیگر نمی‌شود پشت‌گوش انداخت که قالی‌ها غشو لازم بودند و شیشه‌ها کبره‌بسته؛ کور‌نور.

    همین شد که کوزت‌کاری بدرازا کشید تا بلندای سقف و به پهنا تا گستره کف. “م” خانم که رفت من ماندم بساب‌بساب جانساب. هیچ‌گاه به خیالم پر‌نمی‌کشید این کوزت‌پیشگی. که اگر پر می‌کشید همان دم پرش می‌چیدم تا نپرد این سوی پرچین.

    روزگارست دیگر. گهی پشت به زین و گهی زین به پشت که گرده‌ی کار خفت کردم و بر پشتش نشستم تا منت هیچ تنابنده‌یی نکشم تا تلافی به‌وقت. خداروشکر برق نرفت بعد نهار امروز چرتکی زدیم جلوی کولر.

    – پادکست هشت ارتباط و فن بیان گوش دادم ونت برداشم و با خود تکرار کردم.

    – وبینار امروز دیدم که با تجلیل از رونمایی از دمچه‌ی نامم آغازیدند و پرسیدند چرا سایت را با دیگ اشتباه گرفتم عین آلبالوهای لابلا‌چینِ آلبالوپلو، مطلب‌چینش می‌کنم. گفتم از وسواس است. که دروغ بود و نبود.

    وسواسم از این است که مطلب در سایت ننشسته چون از ده شب گزارشم را می‌گذارم تو سایت هی می‌بینم جا تر است و بچه نیست. اول فکر می‌کردم که هاشم خورده، بعد گفتم شاید سایت میخ داشت و مطلب ننشسته. به‌هرحال از من سماجت از سایت لجاجت.

    صبحت‌های دلنشین زدند در حمایت از خانم‌ها در وبینار و سوت‌بلبلی و کف‌زدنم بود پشت وبینار. ماچی هم در فریز گذاشتم برای قدرانی روی لپ به وقت دیدار.

    ساجده آمد از شعر گفت و شعر خاند.
    تمرین ادامه‌نویسی داشتیم که ماحصل تمرین شد شعر پایین:

    پرسش این است
    هیچ نامی هست
    که خاکش دریاخیز باشد
    تا نمک‌گیر در هجای ماسه‌‌هایش برویم
    و هراس کوچ رو به افق‌های بی‌نام را
    به‌دوش باد بسپارم
    که هنوز در گوش صدف‌ها
    اقامه می‌کند نام دریا‌ را؟

    یا می‌شود گفت:

    پرسش اینه
    چرا هیچ نامی ندارم
    که پشتش منو احساس کنم؟
    منی که نمیدونه
    هنوز کدوم منم؟

    مثل یه پلاک جعلیم روی ماشین دزدی
    مثل یه لباس عاریه که تو تن می‌زنه زار
    مثل یه انگشت اضافی که پنهون می‌شه تو دستکش گلدار
    مثل ضلع منگ مثلت تو دروغ یه عشق بیمار
    شاید می‌خام گم بشم مثل مورچه توی پرز ریز قالی
    که ندونم کِی لگد شد لونه‌ی عشقی که ساختم رو تن کنده‌یی بی‌ریشه‌، تو‌خالی.

    پرسش اینه
    چرا هیچ نامی ندارم
    که پشتش منو احساس کنم؟
    منی که نمیدونه
    هنوز کدوم منم.

    خوب ای بدک نیست. می‌دانید آروزیم چیست اینکه شعر بگویم جوری که عینهو انیمه‌های ژاپنی، “کخخخ” با رعدوبرق صحنه سیاه‌وسفید شود. آدم درونش کپ کند و با الکن‌ترین عواطف دهان بازکند و بگوید آهان رو توک زبانم بودها، همین که تو گفتی و من حسش کردم.

    روز واژه:
    خرسنگه= سنگ گران، سنگ سخت
    از یک پوست یک استخان بهمن فرسی
    شعرک
    خرسنگه بر دوش،
    حرف‌هایت
    بیدی شدم
    که سرو بود
    روزگاری

  33. ➖همراه قهوه دُن کیشوت خاندم، فعلا در ترجمه‌ی سال ۱۳۳۵ هستم.
    ➖از فرهنگواره‌ی فارسی خلاق یک صفحه خاندم و واژه‌های، باران‌خاهی، هوابین، نگاهمال، باعث شد بنویسم.
    ➖یک پوست یک استخوان بهمن فرسی را دوباره خاندم.
    با تو روزهای من روز بود
    با تو لحظه‌های من لحظه بود
    روز، لحظه بود
    لحظه، روز بود
    ➖عدم تعلق
    ➖دو ساعت دوچرخه و پادکست…
    ➖کلاس نویسندگی با نویسنده‌ی خابالو
    ➖در کتابخانه همراه دو تا از بچه‌های خوبم، که اتفاقی دیدمشان شیرجه زدیم در فرهنگ‌نامه و به واژه‌ها و اصطلاحات جالبی برخوردیم و اندکی در موردش نوشتیم.
    «سرِ کسی را زیر آب کردن»: کسی را مخفیانه کشتن به طوری که چگونگی قتل او معلوم نشود و احیانن جنازه‌ی او نیز به دست نیاید. سر به نیست‌ کردن.
    مثال هم، زده بود:« همین که وضع حمل انجام گرفت، بچه ناقص‌الخلقه بود… و او هم از سر ترس ناچار، سرِ جگرگوشه‌ی خود را زیرِ آب کرد.»
    من: ‌(⁠⊙⁠_⁠◎⁠)⁩
    بچه‌ها: ‌¯⁠\⁠_⁠(⁠ツ⁠)⁠_⁠/⁠¯⁩
    هر صفحه‌ای که گشودیم ماجرا دارک‌تر می‌شد. بعضی اصلاحات باعث شد بنویسیم. بچه‌ام، بسیار زیاد می‌نویسد. فکر می‌کردم فقط من دیوانه‌ام و نوشته‌هایم را می‌سوزانم. امروز متوجه شدم بچه‌ی جدیدم هم همین ویژگی را دارد. خوشحالم لا‌اقل در این مورد تنها نیستم.
    ➖ موجود سبز به کتابخانه آمد.
    این‌بار لباس زیبایی به تن کرده بود. همین که رسید گفت: «هفته‌ی پیش آمدم اما ترسیدم نزدیکتان شوم، از گلی که برایتان آورده بودم فقط یک برگ روی میزتان گذاشتم.»
    نگاهش کردم، چشمانش را می‌دیدم. زیبا بود. سه هفته پیش، چشمانش دیده نمی‌شد. فقط یک پوست سبز بود و شاخک‌های آویزان. حالا اما به نظرم زیبا بود.
    دسته گل سبز را به سمتم گرفت.
    « این از سیاره‌ی خودمان است. در سیاره‌ی شما به آن شبدر چهار برگ می‌گویند، در سرزمین من برگ‌های آن پهن‌ترند و بزرگ.»
    عجب عطر خوش‌آیندی داشت. چرا بوی قهوه می‌داد؟
    روی صندلی کناری نشست. کلی سوال داشتم اما سکوت کردم.
    شاخک‌های آویزانش به این سو و آن سو حرکت می‌کرد. گاهی حس عجیبی داشتم اما کنارش حس آرامش موج می‌زد.
    گفتم:« هنوزم می‌خای نویسندگی یاد بگیری؟!»
    و در چشمانش خیره شدم. چشمانش نسبت به دقایقی پیش بزرگتر شده بود. با سر تایید کرد.
    کمی از اسکلت داستان گفتم، از انواع آن و او تمام مدت خیره نگاه می‌کرد.
    چشمانش درشت‌تر به نظر می‌رسید، حالا خوب می‌توانستم آنها را ببینم. مثل سیاه‌چاله بود.
    نسبت به دفعه‌ی پیش، سرش مو هم در‌آورده بود و دیگر تاس نبود.
    ➖ با موجود سبز در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردیم. زمانی که حرف از حقوق زنان شد با هیجان شروع به حرف زدن کرد.
    چقدر صحبتهایش دلنشین بود. انگار که حرفهای ذهنم از زبانی دیگر جاری می‌شد.
    ➖از یک حلزون عکس گرفتم.
    ➖بال جدید طراحی کردم.
    ➖امروز پای حرف‌های انسانی نشستم که درد و رنجش روحم را خراش داد. وقتی رفت به سرعت خلوتی یافته و بغضم شکست.
    ➖کاش ابر قدرت بودم. کاش نیرویی ویژه داشتم. کاش می‌توانستم رنج آدمها را کم کنم.
    ➖رفتم به تماشای آسمان. چشمم را سیاهی عظیمش دوختم و به امروز فکر کردم. چقدر دلم شهاب می‌خاست. کاش می‌شد روزی با آسمان یکی شوم. ستاره بدرخشد و من در تاریکی تماشایش کنم.
    🪽سمیرانویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  34. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    _ صفحات صبحگاهی نوشتم. سه ساعت بعد از آن تاره خوابم را به یاد آوردم، حالا باز دوباره از یاد برده‌ام.
    _ به نویسنده‌ساز نرسیدم، نوبت دکتر داشتم.
    _ امروز نیم‌ساعت بعد از آن‌که با سارا رفتیم سنجش شنوایی، پرونده‌ی جواب تست‌ها را گم کردم. جاهایی که رفته بودم را وجب به وجب گشتم، نبود که نبود. وقتی به مطب برگشتم تا دوباره جواب‌ها را برایم چاپ کند، تازه یادم آمد پارسال هم همین اتفاق افتاد بود و آن پرونده را هم گم کردم و هیچ وقت پیدا نشد.

    _ امروز روز فحش بود. چپ‌و‌راست مردم با هم درگیر بودند و فحش حواله‌ی یکدیگر می‌کردند و عمه‌ی غایبِ بیچاره هم طبق معمول آن وسط قشنگ فحش‌‌مالی می‌شد.

    _ دلم می‌خواهد کتاب «خواب‌ها چه می‌گویند» را بخوانم. آن روز آقای کلانتری در وبینار نویسنده‌ساز معرفی کرد. بین خرید کتاب کاغذی با نسخه‌ی الکترونیکش مانده‌ام.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  35. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    ساعت چهار و نیم صبح خوابم تمام شد و هر کاری کردم دیگر خوابم نبرد. تصمیم گرفتم کتاب صوتی جاناتان مرغ دریایی را گوش بدهم، شاید خوابم ببرد. خوابم که نبرد هیچ، گرسنه هم شدم. برای خودم نیمرو درست کردم و خوردم. بعد هم سرگرم اینستاگرام شدم؛ کار بیهوده‌ای که آرزو در دلت می‌کارد و با دنیای رنگارنگش فریفته‌ات می‌کند، اما نه آینده می‌سازد و نه به آرزو می‌رساند. فقط زمان را می‌دزد و به جایش بطالت می‌کارد.
    گوشی را کنار گذاشتم و خوابیدم. خوابم برد. دو ساعتی شده بود که با زنگ تلفن بیدار شدم. مادر شوهرم بود. برای جمعه شب دعوتمان کرد منزلشان.
    ناهار پختم.
    دخترم و دوست‌هایش را به یک سمینار بردم. بعد هم رفتم بیمارستان امید تا برای دختر عموی پدرم نوبت بگیرم که منشی نوبت نداد.
    افتادم به جان خانه و همه جا را تمیز کردم.
    مامانم آمد. نمی‌دانم چرا حرف «کتلت» شد. سخنرانی بلندبالایی کرد و از کتلتی که من دفعهٔ پیش پخته بودم، ایراد گرفت.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    شعر «در آب‌های سبز تابستان» از فروغ عزیزم را خواندم.
    مطلبی در کانالم گذاشتم.
    رفتم دنبال دخترم. پیام داد دیر می‌آیند، بردنشان جای دیگر. توی این شهر شلوغ و پرترافیک جایی نمی‌شود رفت. پشت در نشستم روی نیمکت‌های کنار خیابان. صداهای گوشخراش ساعت هشتی‌ها، از هر دو طرف می‌آمد و من سعی می‌کردم حواسم را به خواندن کتاب «نام من سرخ» بدهم و عصبی نشوم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  36. دیشب خوب نخوابیدم. نمی‌دونم چرا. صبح هم دیر پاشدم و هم در گیج‌ترین حالت ممکن بودم. می‌دونستم باید وقتم رو برای چی بذارم اما بی‌حوصلگی باعث شد که کارهای بی‌اهمیت و غیرفوری رو انجام بدم. دقیقا همون‌هایی که در ماتریس آیزنهاور باید نادیده بگیرم. بالاخره دانلود فایل‌های بی‌اهمیت امشب تموم شد و بهونه‌ای برای فردا ندارم.

    سعی کردم دوروبر چشمام رو مرتب کنم. یه عالمه کانال و گروه قدیمی تلگرام که بیش از یه سال بود پیام جدیدی نداشت رو پاک کردم. کانال‌ها و گروه‌هایی که موضوعات مهم نداشتند رو هم آرشیو کردم. نتیجه فراتر از انتظار بود. تعداد معدودی کانال و گروه که پیام‌هاشون برام ارزشمنده. بعد چند دقیقه مرور تلگرام، دیدم انگار داره رفتارم تغییر می‌کنه. بیشتر مکث می‌کنم، بیشتر دقت می‌کنم، انگشت شستم کمتر از قبل اسکرول می‌کنه میزنه بره پایین. تازه فهمیدم تا دیروز در مسابقات صفر کردن اعداد پیام‌های نخونده شده‌ی گروه‌ها و کانال‌ها بودم و متوجه نشده بودم. پیام‌ها خونده نمی‌شدن، رد می‌شدن.

    تمرین مکث تجربه‌ی جالبی بود. بدون نوشیدن قهوه یا هر چیز دیگه‌ای تونستم تمرکز کنم. کاملا ارگانیک. نوشته‌ها عمق پیدا کرده بودن برام. هر کلمه می‌تونست سرآغاز بُعد دیگه‌ای از زندگی باشه. با خوندن دقیق می‌تونستم در حد قابل قبولی اون رو تجربه کنم بدون اینکه زندگی کرده باشم. احتمالا فردا همین کار رو با اتاق و کتابخونه‌ام هم باید بکنم.

    تنها تجربه‌ی اخیرم از تمرکز، نوشتن روزانه‌نویسی بود. باید در کافه‌ای دنج، هندزفری به گوش با موزیک ریلکسیشن و قهوه‌ای در کنار دستم می‌نوشتم تا بهم بچسبه. هرچند بیکاری و بی‌پولی باعث شد این درجه از وسواسم کمتر بشه، اما باز هم روی کاغذ می‌نوشتم. به کاغذهایی که خُرد شده بودن فکر کردم. الان کجان؟ چه بلایی سرشون اومده؟ کلمات من آیا هنوز زنده‌ان؟ واکنش من به احساساتی که عموما خشم بودن روی کاغذ شکل جدیدی گرفته بودن و از بین بردنشون عامل رهایی و تمرکز بعدش بود. اگه بی‌پولی شدیدتر بشه و کاغذهام تموم بشه آیا تو گوشی می‌نویسم؟

    عید دو سال پیش به توصیه‌ی دوستی شروع به روزانه‌نویسی کردم. اول در نوت گوشی نوشتم. بعد گفتم اگه کسی ببینه چی؟ اگه گوشیم هک بشه چی؟ بعد به دنبال اپ‌ها و سایت‌های مختلف گشتم. یه سایت بود که درشت نوشته بود ما هیچی ذخیره نمی‌کنیم. آره ارواح عمه‌ات. من از کجا مطمئن بشم؟ گفتم سخت نگیرم برای شروع تا کار بره جلو. حدود یه ماه دست و پا شکسته اونجا نوشتم. خیلی معذب بودم. انگار رفتم تو استخر زنونه. بعدش دیگه تا چند ماه ننوشتم. تا اینکه دوباره در زندگیم با کاغذ و خودکار آشنا شدم. روزای اول سخت بود. اما بهش عادت کردم. زندگی همش عادته.

    دیگه خیالم از پاره شدن کاغذ و خونده نشدن توسط بقیه راحت شده بود. این حجم از انرژی منفی تو گوشی و کامپیوتر من چیکار می‌کرد؟ مگه من تو سطل آشغال زندگی می‌کنم؟ جای این کلمات ناشی از اون افکار و احساسات همونجاست که الان کاغذها میرن.

    یه بار که وارد کافه‌ی پاتوقم شده بودم، کیفم رو گذاشتم روی صندلی، چند برگه‌ی چرک‌نویس از کیفم بیرون آوردم و تا جایی که می‌شد پاره کردم. صاحب کافه که من رو می‌شناخت، یه دفتر گذاشت جلوم گفت خط‌خطی کن. اعصابت خیلی خورده. خالی می‌شی. گفتم باشه که از بالا سرم بره ولی نرفت. امان از دست این روابط عاطفی. دو صفحه خط‌خطی کردم. کمی بهتر شدم. حالا چرا این رو گفتم؟ اینکه بگم کلماتی که برای خالی کردن ذهن انتخاب میشن مهم نیستن. مهم انرژی پشتشونه. حتی بعضی وقت‌ها خط‌خطی می‌تونه بهتر اون حالت عصبی و خشم رو توصیف کنه و این هم کمک می‌کنه. خودکاری که از روی کاغذ برداشته نشه و همینطور بنویسه و بره جلو نقش سیم ارت رو داره که انرژی منفی رو به زمین منتقل می‌کنه.

  37. خوب استاد امروز راست گفتی: روزی شعر بود مه‌ام تمرینِ که دیشب دادید کردم مه‌کو معنی‌اش نمی‌دونم امید که شما بدونید‌!

    امیدوارم هیچ وقت به‌ای چنین روزگوارش مبدا نشم امید برجان است که بهمه وقت به تو طمع دارم چنین‌آههی به‌مه ندی و نروی ماست‌روده آب مخور چنان بخود عشوه‌گری نگونپرش؛ تنو ورزی آب شوره‌اش قفس بی‌کبری موج؛ فروریخت دهی ضبح‌کرده‌ای موج‌دهی ورور چه بمزاق روئید همین ورج‌ورد روید ابی‌هوض چلو گوشت روید در بی‌داد فوروال‌روید؛ عجب‌ماهی پرپر زند توای دیک عجب ورزی روهم کردیده مثلِ آشپزخونه شِکوه تو هم‌‌هم‌ زند رود؛ بی‌کلاس جان‌جان‌شود بی‌کبری هم‌هم‌زند؛ نازنازی تودرتو بیا سوز عشوه تن‌ات؛ نوج‌نوج بپاخیزد و خزد رو موهات؛ نه‌سبزی نه پلووِی نه آشپزی در آشپزخونه لج لج ناناز نروید نرود؛ پیچ‌‌پیچ‌تو عجب ورزی ووووزی روید و روید بعیدی از تو چنین بود؛

    و این‌‌هاره صبح پش‌از وبینار نویس‌داری‌کردم؛ دیدم وبینار هم چنین موضوع است پس گفتم باشه امشب بفرستم!

    امروز یکی به پی‌وی‌مه پیام داده می‌گه که برو
    کلاس شرکت کن لحنِ تو مثلِ ابتداای‌‌هاست؛ مه‌ام به جواب او نویس‌داری‌کردم گفتم:

    استاد‌هم نگفت لحنِ تو چه‌شکلیه هنوز گفت ووس بفرست که مه‌ام بفهمم بعدن گفت ای‌شکلی نویسنده‌ای قوی نمی‌شی برش‌پیام دادم گفتم ای‌که نویسنده‌ای قوی‌می‌شم یانه اینو مرور زمان معلوم می‌کنه اینقدر حساب‌ام خراب شد که مسدود‌ کردم

    بعدن هم چرا همه دنبال ادبیات کامل داخله نویس‌داری‌اند مگه میشه زیادتر نویسنده‌ها مثلِ فروغ‌فرخزاد و امثال اونها از لحنِ ساده استفاده کردند که مشهور شدن؛
    خوب ای‌که مه‌ام دوست‌دارم به لحنِ خودم نویس‌داری کنم چه مشهور شم و چه نشم نباید کسی اینو بگه اصلن مه داخله خونه‌خود تاابد می‌مونم مشهور نمی‌شم راحت شکسته نویس‌داری‌؛ بازی با کلمات انجام می‌دم؛

    به راحتی هرچیزی که بفهمم کلمه‌او است که بتونم بکسی بپرونم می‌زنم اصلِه نویس‌داری همینه شما هم اگه یاد دارید چنین‌کاری انجام دهید بدون ای‌که لکمه‌ای بمه بخوره بگید!
    هم بفهمم و هم پند گیرم یاد گیرم!
    مثلن:
    دیشب استاد هرچه فرستادم از تمرین هیچی نگفت لا گپ‌ها خود جواب‌ام داد گفت:
    دنبالِ پروداکس نکرد تکراری‌هم ننویس مقبول فهمیدم که بمه گفت واقعن آگاه‌هم کرد ولا مه نمی‌فهمم بیخی اشتباه نویس‌داری کنم اما لحنم به کسی مربوط نیست حتی ما بجاای نیست!

    می‌گِم نیه چو می‌خام یکم واضح‌تر شه از نیست و گاهی هسته هست و است استفاده می‌کنم؛
    یکی کانال فرستاد همودم که استاد گفت نمی‌خونم فهمیدم ناخاسته ضربه‌زد و گفت بیا داخله‌ای‌کانال بتو یاد می‌ده‌ چی‌شکلی‌ نویس‌داری‌کنی؛
    بعد‌م نیومد رفتم عضو شدم اما شما چرا دارید به عقیده کسی ضربه می‌زنید
    اصلن خار نشدم اصلن مه بی‌ثبات شما چرا؟

    نزدیکی چند ماه کانالم خراب شده بود ۳۰تا عضو داشتم متاسفانه ازدست دادم کانالم به‌ای شماره وصل نمی‌شد بخاطری‌که ایمیل‌ام پاک شده بود بعد رفتم از شماره دگر درست کردم و دنبالِه کانالم گشتم که چیزهاای‌که نویس‌داری کرده بودم؛ پیدا‌کنم و پیداکردم؛ که به کمالِ تعجب دیدم تمامِ عضوِ کانالم هستند!
    که او وقت فهمیدم که بعدک هم نویس‌داری نمی‌کنم؛
    حال هم ۱۳ ده عضو دارم بمه مهم نیست که چقدر داشته باشم عضو یکی‌باشه دائم باشه و از هیچ عکس و نمایش فلم استفاده نمی‌کنم کاملن عادیست کانالم و خودم دوست‌دارم کانالمو عادی بدونِ تزئینات؛ جاایی هم حتی تبلیغ کانالم نمی‌زارم حتی‌ای گروه‌های‌که استاد درست کرده؛ اَگه ببینم یک متن‌ام خوب شده می‌زارم تو گروه فقط دیگرا هم بخونند!
    یک چیزی خوب فهمیدم؛ همه‌جا باید مدرک جایزه چندتا تعریف سپاس‌گذاری و کاملن ادبی نویس‌داری او وقت کسی گوید نویسدار خوبی هسته!
    اما مه چنین‌کاری نمی‌کنم می‌خاد قبول‌کنند می‌خاد نکنند مهم اینه خودم دارم یک جوری درد‌م رو تسکین می‌دم و بدونِ رودرباسی گپ‌ها خوده می‌زنم تاکه روحیه‌ام آرام بهانه‌ورزی نکنه؛ هرچیزی خوب فهمیدم به زیستِ خودم پیاده‌کنم!
    اصلن ابدن نمی‌فهمم و نمی‌فهمم چه‌کردم خدایا؛ نارحت در واقع نشدم فقط حسابم خراب شد داخلِ وبینار یک‌چیزی شده دگه فقط کو مه نبودم مثلِ‌مه چند نفر دگه‌ هم بودن چرا و چرااااااا…
    اصلن دیشب داشت استاد از شعرهاای قدیم می‌گفت و ای‌‌سبب شد عقیده‌ام به عادی نویس‌داری بیشترشه هرچه عادی باشی بهتره!
    و فک نکنید ساده نویسی خیلی آسونه نه بابا همزمان قافیه وزن ضرب‌آهنگ‌ و طبقِ روش مدل حال بروز و باید سبک جدید هم پیدا کنی که شبیح به دگه نویسنده‌ها نشی واقعن سخته مه حتی فک کنم ۵ سال یا ۱۰ سالِه بعد بتونم چنین ابتکاری بخرج دم!

    اگه مثلِ او کبوتر داشتند ازمه‌ام شوخی‌می‌کردید می‌گفتم؛ یک جمع‌اند حالا خودم هم باشما شروع به شوخی‌می‌کردم اما ای‌که خصوصی دارند تو پی‌وی‌مه مره نصیحت می‌کنند غیر از مریم‌جان اوره نمی‌گم چو باهاش دوستم شاید حاله بگه مره می‌گه نه عزیزم‌ بقیه‌ها مره پند آموختند!

    و برم‌ سراغ تمرینِ شعر نویسی؛ خدانگهدار تافردا…

    https://t.me/sadegaalezadai

  38. یِکُم
    امروزو هم با نوشتن دو بیت (مثلا) شعر شروع کردم.
    خوشم میاد خودمو مجبور می‌کنم که پنج تا ده دقیقه‌ای جمعش کنم و بدقول نمی‌شم.
    اومد:
    چهارشنبه
    ۲۸ مرداد

    لباسِ شب شَوَد برچیده هر روز
    که رَختِ روز را پوشیده امروز

    بیا ای روشنیِ هر دو چشمم
    به دل گرمای عشقت را بیاموز

    به ذوقِ بچه‌های گروه یه چیزَکِ کوتاهِ کوتاهِ کوتاهی هم از امید نوشتم.
    پیش از نوشتنش توی چند ثانیه تصویرش برام پخش شد.
    از ثانیه اول که منِ بچه داشت می‌دوید، یهو گفتم خب همین خط رو بگیرم و برم تا بزرگسالی و ترکیبش کردم با حس لذت کوتاه نویسی و شد:

    بچه که بودم امید بودم.
    نوجوان که شدم امید دوستم شد.
    به جوانی که رسیدم از امید سایه ماند.
    حالا امید، آرزوست.

    حالا دوم
    از آخرین باری که واقعا از ته دل خندیدم خیلی وقته گذشته.یادم نمیاد.
    از آخرین باری هم که خندهٔ نزدیک به از تهِ دل کردم اگه چند سالی رد نشده باشه، دست‌کم چندین ماهی میشه که گذشته.
    قطعا بیشتر از یه هفت ماهی میشه.
    لابلای اقیانوس خبرا، امروز همون خندهٔ از نوعِ دوم اومد سراغم.
    خیلی یهویی بی‌خبر سرزده پاپتی.
    انگار نه انگار جمع فلاسفه و دَناشمَنِه و پَژاهِشِه جمع بود ( خدا خودش شاهده خیلی زور زدم دانشمندان و پژوهشگران رو به اون سبک جمع بزنم ولی افسوس ).

    آره خلاصه با اخبار هوش مصنوعی و حماقت طبیعی و کتابخوانی و چت مشغول بودم که یه لحظه توی اخبار فوتبالی دیدم که نوشته:
    خاویر گوزو به کریستال پالاس پیوست!
    بله؟ !
    دوباره خوندم. سه باره.
    بار چهارم پِقّی یه صدا با فشار از ته گلو خورد به لب و دندونم و در دهنو باز کرد و نفهمیدم از کی دارم می‌خندم.

    درسته که مث قدیما پیگیر سفت و سخت فوتبال نیستم ولی نه انقدر که ندونم چندساله مد شده نام خانوادگی بازیکنا با «کون» ارتباط تنگاتنگ و چه بسا تنگاگشادی پیدا کرده.

    بازیکنایی مث کونیا و کوناته و کونه و کان و کونده و هر چیزی که حافظهٔ آدمو فرو میکنه توی همون عضوِ همزمان هلویِ محبوب و گوریلِ منفورِ بدن.

    مخصوصا کونده که گزارشگرا توی رودروایسی میگن کُنده یا چِرکی ر و میگن شَرقی! اینجوری مثلا میمالن بره.
    کیبوردم بشکنه اگه دروغ بگم.
    حالا موندم اون جوون رعنای گوزو رو چه مدلی جمع میکنن؟
    ورود این حجمِ کون و گوز مشکوکه.
    به نظرم توطعه در کار است.
    باید فکری به حال تهاجم فرهنگی بشه. مخصوصا وقتی موجِ مدِ نام خانوادگی از سلسله کونیان یا کونَویان رفته سمت سلسله گوزَویان.

    بعدش عکس جوجه بلبل رو فرستادم برا بچه‌های گروه. چقد خاطرخواه پیدا کرد پدرسگ.
    امروز دیدم توله‌سگا هم بزرگ شدن.
    دیدم دوتا مامان دارن و اینکه هشت تا توله فقط واسه یکی باشه، از اولشم زیادی عجیب بود.
    جالب اینه نوبتی شیرشون میدن.
    هیچکدومشونم نمیگه بچه من دست و پاش بلوریه اول بخوره.
    حالا اینا خواهرن یا جاریِ همدیگه نمیدونم.
    فقط میگم برنده همون نرِ گردن کلفته که وظیفه‌ش تولید نسله و بس.

    اینم سوم
    عصری هوا ابری شد.
    باد خنک خوشگواری میومد.
    همسایه اومد و یه‌کم خرما آورد.
    نشستن توی حیاط و حرف زدن. تنوع خوبی لابلای دغدغه‌های مغز باد کرده‌م شد.
    اینم از امروز که اومد و رفت و به تاریخ پیوست.

  39. گزارش نیک
    سال واژه: تداوم ‏
    ‏1-خواندن کتاب سفر به انتهای شب ازلویی فردینان سلین. ‏
    ‏2-پختن ته چین برای بچه خواهر شوهر و همسر خواهر شوهر در نبود خواهر شوهر چقدر شوهر شد. اینجا استکیر ‏خنده ندارم خودتون بخندید. ‏
    ‏3-پختن حلوا برای فردا پنجشنبه. خداوند ما و تمام اموات رو با رحمت بی‌پایانش ببخشه و بیامرزه. ‏
    ‏4-وبینار شاهین کلانتری ساعت 5 عصر
    خواندن شعر از سیف قربانی در قرن هفتم هم دوره سعدی ‏
    ادامه نویسی به مدت 3 دقیقه بی‌وقفه شماره 29
    امیدوارم هیج وقت…‏
    حضور ساجده در وبینار و صحبت از شعر.
    و دوباره ادامه نویسی با شماره 60
    پرسش تلخ این است…‏
    ‏5- رفتن به کلاس قصه قصه در ساعت شش و نیم با شاهین کلانتری ‏
    و صحبت از نویسنده‌ای به نام بهنام دیانی و کتابی از او به اسم هیچکاک وآغاباجی که من چند ماه پیش این کتاب رو خونده بودم. استاد از ما ‏خواستند این کتاب رو بخونیم وتا هفته‌ی دیگه راجع اون در کلاس کامنت بزاریم و بحث کنیم که به نظر مییاد جالب بشه ‏دونستن نظر بقیه از این نویسنده‌ی کمتر نشاخته شده. ‏
    ‏6-رفتن به منزل مادر شوهر و خوردن شام با شوهر و پدر شوهر، شوهر خواهر شوهر و دختر خواهر شوهر. در نبود ‏خواهر شوهر. این دفعه دیگه یا لجتون گرفته یا دوباره خندتون گرفت یا با خودتون گفتید چه لوسه این دیگه. بهرحال در ‏همین حد بلدم بامزه باشم. ‏
    به خودم از 1تا 10 نمره 7 میدم.
    خواستم بگم همیشه شکر کنید و شکرگزار باشید حتی به قول گفتنی برای کوچکترین نعمت‌ها.
    اما مطمعن باشید نعمت‌ها همه بزرگن اگه اینطور نبود نعمت نبود. مادربزرگم همیشه می‌گفت: « شکر کردن روزی رو زیاد و بلا رو دور ‏میکنه.» انشالا همگی در پناه خدا از بلا دور بمانید. ‏
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار ‏

  40. تغییر و حرکت خصوصیت هر ذره این دنیاست و منم بلاخره پذیرفتمش
    دیگه تغییراتمو هرروز دارم میبینم .
    توی همین این دو خط برای استمرار در نوشتن و متعهد ماندن
    تلاشهای هر لحظه ام برای عبور از گذشته و گیر نکردن به در و دیوار
    برای قدری به آدم نزدیک شدن

  41. گزارش روز چهارشنبه ۲۸ مرداد
    بخش اول
    ◾صفحات صبحگاهی پرپیمونی می‌نویسم.
    ◾گزارش جامانده دیروزم را ارسال می‌کنم.
    ◾فایل جلسه آخر دوره شعر رو می‌گوشم. نظرم درباره این دوره را به اشتراک می‌گذارم.
    ◾به بانک می‌روم تا بفهمم چرا از حسابم پول کم می‌شود. خدارو شکر متصدی بانک خیلی زحمت می‌کشد و منو به اپلیکیشن بانک ارجاع می‌دهد.
    ◾ از زویا زاکاریان رونویسی می‌کنم.
    من از اعماق گمنامی
    من از گودال ناکامی
    من از بن‌بست هر تصمیم
    پر از زخم های بی‌ترمیم
    به دشواری شروع کردم
    به دشواری طلوع کردم
    بخش دوم
    امروز رو مرخصی می‌گیرم تا کمی از خستگی بدن و کلافگی ذهنم کاسته کنم.
    خاهرجان مریض می‌شود و با ناله‌هایش سکوت خانه را له می‌کند. چند ساعتی از روز را در درمانگاه خرج می‌کنم.
    بخش سوم
    ◾درست کردن سوپ و مریض‌داری.
    ◾به خانه و خودم کمی می‌رسم.
    ◾برای کارگاه کودک کمی تمرین می‌سازم.
    ◾سراغ رمان دن‌کیشوت می‌روم. حس میکنم قدم در یک سفر تازه گذاشتم.
    ◾کمی با خانواده در مورد حال خاهر گپ میزنم تا از راه دور نگرانش نشوند.
    ◾انیمیشن Toy Story را می‌تماشایم. اون بخشی که دستگاههای هوشمند جای اسباب‌بازی‌ها رو می‌گیرند و در این میان یکی از عروسکها همچنان به کمک کردن صاحبش ادامه می‌دهد. ناراحت میشم. واقعا به ندرت دست بچه‌ها اسباب‌بازی می‌بینم.
    تا فردا گزارش صدم😍

  42. سرگیجه و سردرد از دیشب امانم را بریده و انگار می‌خواهد همین‌طور ادامه داشته باشد. امیدوارم بتوانم فردا به سمپوزیوم بروم.

    – صبحی رفتم بیرون و کتاب «واژه‌نامۀ حزن‌های ناشناخته» را خریدم. همان که استاد در کلاس معرفی‌اش کرد. کلماتش را دوست دارم و خواندنش حس خوبی به من می‌دهد.

    – چند فایل دربارۀ پرسونال برندیگ گوش کردم و یادداشت‌‌ برداشتم.

    – درمورد تولید محتوای یوتوب با دوستم صحبت کردم و برای دو هفتۀ آینده برنامه‌ریزی کردیم.

    – وبینار نویسنده‌ساز امروز واقعا دلگرم‌کننده بود. حرف‌های استاد خیلی به دلم نشست. کاش چنین طرز تفکری بر جامعه حاکم شود. ساجده حق‌پرست عزیز هم به نکات جالبی اشاره کرد.

    – در وبینار قصه‌قصه با کتاب خوبی آشنا شدم. حتما باید تا هفتۀ آینده بخوانمش.

    – سه قسمت از سریال the haunting of hill house را تماشا کردم. به نظرم مرموز و پرکشش است. حتما فردا ادامه‌اش را خواهم دید.

  43. سال‌واژه: تغییر

    ۱- صبح موقع پیاده‌روی به «انعطاف‌پذیری» فکر می‌کردم؛ یکی از مصالح مهم برای ساختن آرامش و حال خوب. با خودم فکر کردم چه موهبتی است اگر آدم بتواند خودش را با شرایط تازه وفق بدهد و متناسب با هر موقعیت، شکل تازه‌ای از خودش بسازد. شاید آدم‌های منعطف حتی وسط شرایط سخت هم راهی برای آرام ماندن و خوشحال بودن پیدا می‌کنند.

    ۲- آتوسا مشغول خرد کردن گوجه و خیار برای عصرانه‌اش بود که یک خیار هم شست و برایم آورد. خیار سرد و ترد را که خوردم حسابی چسبید.

    ۳- روزی که قرار بود برای مصاحبه کارشناسی ارشد به دانشگاه بروم، از شدت استرس دچار یک مشکل پوستی شده بودم و مامان مجبور شد نیمی از بدنم را پانسمان کند. از قبل هم چادر زیپ‌دار گرفته بودم که به خیال خودم کارم را راحت کند؛ زهی خیال باطل. از لحظه‌ای که وارد دانشگاه شدم، چادر و مقنعه‌ام هر چند دقیقه یک بار به سمت عقب سر می‌خزیدند. تازه وسط ماجرا فهمیدم جوراب هم نپوشیده‌ام. نیم ساعتی که منتظر ورود به جلسه بودم، آن‌قدر از اطراف شنیدم «خواهر، حجابت» که برای خودم یک لشکر برادر پیدا کرده بودم. بعد از آزمون کتبی، وقتی فقط عده خاصی برای مصاحبه فراخوانده شدند، دیگر رسماً کنترل اوضاع از دستم خارج شده بود. فقط توانستم چادر نگون‌بخت را که داشت زمین را جارو می‌کرد، مثل اقدس‌خانم زیر بغلم جمع کنم و به سمت خروجی بروم. کسانی که همراهم بودند از خنده کبود شده بودند و من هم شاکی و خسته از این وضعیت غیرقابل‌کنترل خودم را به ماشین بابا رساندم. چادری که تا آن موقع تقریباً به کمرم رسیده بود از تنم درآوردم، داخل ماشین شوتش کردم و راهی خانه شدیم.

    ۴- ساعت نه صبح با دوستم به پارک رفتیم. هوا گرم بود و تقریباً نود درصد پارک زیر آفتاب قرار داشت، اما گرما هم نتوانست منصرفمان کند. نزدیک یک ساعت قدم زدیم و گپ زدیم.

    ۵- امروز هنر کردم و توانستم فقط دو صفحه از «شوهر آهوخانم» بخوانم. با توجه به وضعیت امروز، همین دو صفحه هم برایم غنیمت بود.

    ۶- امروز بیشتر از هر چیز نگران سردردی بودم که دست از سرم برنمی‌داشت. همین درد برای مدتی ذهنم را کدر کرد و افکار چندان خوشایندی را به جانم انداخت، اما تلاش کردم نگذارم تمام روزم را تحت‌تأثیر قرار دهد.

    ۷- به امروزم از ۱۰ نمره ۵ می‌دهم؛ از آن روزهایی بود که یک عامل غیرقابل‌پیش‌بینی می‌تواند تمام برنامه روز را به هم بریزد. با این حال، استمرار به کمکم آمد و نگذاشت روز کاملاً از دستم برود.

  44. – سال‌واژه‌ام: تعهدورزی

    – در صفحه‌های صبحگاهی، واضح‌تر با خودم حرف زدم. اینکه قرار است چه کنم و می‌خاهم چه کنم. در ماه جدید و ماه‌های باقی مانده‌ی سال. نیاز دارم به وضوح. وضوح‌بیشتر.

    – کتاب «ولی دیوانه‌وار…» را تمام کردم بلخره. دوست داشتم این کتاب را. رویا بود برایم. می‌رقصاند خیالم را. در آب‌انبار شیوا، نور پیدا می‌کردم که بخانم کتابم را. کتاب، با این جمله تمام شد: «قصه امن‌ترین نقطه‌ی خاورمیانه است.» راست می‌گفت. در قصه، دورم از تمام حقیقت‌های این منطقه. و گاهی چه خوب.

    – از بخشی از کتاب عکس گرفتم. باید به داداش بزرگه نشان بدهم. دیروز وسط یک بحث مهم، به من گیر داده بود که اشتباه است استفاده‌ی «،» قبل از «و». داشتم آن میان توضیح می‌دادم اشتباه نیست و خیلی جاها استفاده می‌شود. عکس گرفتم که نشانش بدهم که دیگر من را وسط یک بحث جدی، آچمز نکند.

    – امروز ظهر برق را که بردند، نشستم به کتاب خانی. خاستم «1984» را تمام کنم. موفق نشدم. اما پیشرفت داشتم. همین را دوست داشتم. می‌خاهم بعد از نوشتن گزارش نیک، بازهم سراغش بروم و پیش ببرم.

    – مدت‌ها بود زیر پنجره‌ی اتاق ننشسته بودم کتاب بخانم. نور از نورگیر وارد اتاق می‌شد. سکوت. خودم را مچاله کرده بودم بین تخت و دیوار. کتاب می‌خاندم. کیف می‌کردم.

    – خاب آمد سراغم. دست رد به سینه‌اش نزدم. دراز کشیدم و خابم برد باز.

    – عصر به هوای کوتاه کردن موهایم از خانه زدم بیرون. قرار بود فقط کمی پایین موهایم را کوتاه کنم که هنوز آلوده به کراتین بود. یعنی درواقع می‌خاستم دوبار، با فاصله‌ی زمانی کوتاه کنم. اما آرایشگر قبول نکرد و یکدفعه تمام آلوده‌ها را کوتاه کرد. به خانه که رسیدم شروع کردم به غصه خوردن که خیلی کوتاه شده است موهایم، اما مامان و زرا، گفتند حسابی بامزه شده‌ام.

    – شبانه هوس کردم کتاب‌هایم را از هر گوشه و کنار بکشم بیرون و بچینم جلوی چشمم. چند وقت یک‌بار این هوس می‌آید سراغم. اینگونه یادم می‌آید چقدر کتاب دارم که نخانده‌ام. یادم می‌آید باید هرچه زمان گیر آوردم بخانم و بخانم و بخانم. هربار، قیمت کتاب‌ها را مقایسه‌هم می‌کنم. سالی که من خریدم چقدر بوده و حالا چقدر شده. هربار می‌گویم خداروشکر که آن موقع فلان کتاب را خریدم.

    – راستی، دیشب فیلم «بی‌داد» از سهیل بیرقی را دیدم. یادداشتی‌هم بعد دیدنش سُرید بیرون از وجودم. نوشتمش. فردا شاید بگذارمش.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  45. سال‌واژه‌ام: کشف

    به امروزم ۴ می‌دهم از ده. فحش‌‌واره بود، امروز. اما شاید هم بتوانم ۵ بدهم. به‌خاطر مسخره‌بازی‌های زیادمان با همسرم توی ماشین.

    ۱. صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم.
    ۲. خانه را مرتب کردم. حرفِ مامان حک شده توی ذهنم. ممکن است از خانه بزنی بیرون و جنازه‌ات را بیاورند خانه. پس خانه باید مرتب باشد تا فحش نخوری از هرکس و ناکس. آن هم توی مجلسِ ختمت.
    ۳.کیک درست کردم‌. عجله داشتم. می‌خاستم بلافاصله که برق آمد بگذارمش توی فر. برای همین با همزن دستی، همش زدم. اصلن پف نکرده‌بود. شبیهِ اولین کیک‌هایم بود.
    ۴. ناهار آماده کردم.
    ۵‌. با همسرم رفتیم تبریز. نوبت دکتر داشتیم. برق‌ها رفته‌بود و دو ساعت نشستیم توی مطب تاریک تا برق‌ها وصل شود و دکتر ویزیت را بیاغازد. برق هم که آمد و رفتیم داخل، داروها را ثبت نکرد و ماند برای فردا. چون سایت بیمه غیرفعال بود. کات به کلوزآپ کی کنم حالا؟ چه کسی را فحش بدهم تا دلم آرام بگیرد؟
    ۶. توی همان مطب دکتر وبینار را شرکت کردم. ساعت ۶ برق آمد. حدود یک ربع بعدش هم رفتیم داخل و نتوانستم حرف‌های ساجده را تا آخر گوش دهم. خانمی هم توی مطب می‌خاست سرِصحبت را باز کند‌ اما وقتی دید، حواسم به کلاس هست و جوابش را یکی دو کلمه‌ای می‌دهم، بی‌خیال شد.
    چند نمونه از سوال‌های آن خانم: اخلاقِ شوهرت توی خانه خوب است؟ شغلش چیست؟ شوهرت متعصب و حساس است؟ چرا تو این همه تیپ زده‌ای و شوهرت ساده است؟ کی بچه‌دار می‌شوید؟
    طبیعی‌ست کسی تو را نشناسد و چنین سوال‌هایی بکند؟
    ۷. دوساعت توی جاده بودیم تا برسیم خانه‌. جاده‌ هم شاملِ فحشِ بسیار می‌باشد.
    ۸. شامِ دم‌دستی حاضر کردم. هرچند همسرم همه‌اش غر زد که من از این آت آشغالا نمی‌خورم. منظورش همبرگر است. ولی اگر دست می‌کرد توی جیبش و مرا مهمان می‌کرد به رستورانی، احتیاجی بود به آت‌وآشغال خوردنش؟
    ۹. چندین ساعت توی جاده بودن و دوساعت توی مطب دکتر معطل شدن، خسته‌ام کرده. اما دلم می‌خاهد قبل از خاب حتمن گزارش نیکم را ثبت کنم.

  46. ۱- اگر بگویم نیمی از عمرم را در جاده‌ها سپری کرده‌ام اغراق نکرده‌ام و اگر بگویم بعد از این همه سال هنوز هم شعور سفرکردن ندارم این را هم اغراق نکرده‌ام. به طرز عجیبی «جاده اسم منو فریاد می‌زنه» و بی‌خیال هم نمی‌شود. (الهی شکر برای جاده و حرکت و تغییر.)

    ۲- روی شیشه‌ی مغازه‌ی اسباب‌بازی‌فروشی نوشته بود «تفنگه آبپاچ». در دو کلمه توانسته بود همه چیز را زیر سوال ببرد.

    ۳- آزادنویسی کردم. برق که می‌رود بهترین زمان است برای آزادنویسی و کتاب‌خواندن و هر کار مفید دیگری. کلن نبود برق سبب اشاعه‌ی فرهنگ می‌شود (کاملن منطقی). خیلی وقت بود که دلم می‌خواست تمرین هزارکلمه را وارد برنامه‌هایم کنم، اما هیچ‌جوری موفق نمی‌شدم شروعش کنم. حالا خوشحالم که شروع کرده‌ام، فقط باید مراقب عادت‌های انعطاف‌پذیر باشم تا بین راه جا نزنم.

    ۴- با دختر کوچک بازی کردم، بازی آشپزی، آش پختیم با نخود و لوبیای خام و در رستوران‌ فرضی‌مان فرو کردیم در حلق مردمان فرضی. اسم رستوران را گذاشته بود «برگ‌ناز». چه اسم قشنگی و چقدر ارتباط من با بچه و بچگی قطع است.

    ۵- کاش…

    ۶- الهی شکرت…

  47. مثل دیروز رسیدم دانشگاه. رفتم زیر هود. تست را انجام دادم و تا ۴ ساعت بعد و خواندن نتایج با کارهای آزمایشگاه و بعد ناهار گذشت. دیگر می‌توانم چشم‌بسته این تست را انجام دهم آن‌قدر تکرار کرده‌ام. خدایا چقدر پشت نتایج پایان‌نامه تکرارهای نگفته‌ی زیادی هست. اصلاً همه باید از این تکرارها و اشتباهات بنویسند که ما هم روحیه بگیریم که تنها نیستیم.

    شده‌ایم گروهی که هر روز مرتب می‌آیند و تست و تکرار و برو و بیا و بعد دوباره فردایش روز از نو روزی از نو.

    باور کن صبح کله‌ی سحر می‌آیم تا عصر. جواب بده دیگر تست حسابی.

    ولی خب خوب است که بچه‌ها هستند. همین که با هم حرف می‌زنیم و می‌خندیم کمک می‌کند این روزهای تکراری مبهم که تهش سیاه است را راحت‌تر بگذرانیم.

    https://t.me/f_mahmudpur

  48. امروز مهمونِ یه فیلمِ خوب شدم. توی مهمونی با آدم‌های متفاوتی آشنا شدم، آدم‌هایی که کتاب می‌خوندن، شعر می‌نوشتن و سیاست می‌دونستن. آرزوهای بزرگی داشتن و چقدر با اون‌ها دورهمی، با اون فضای زیبا و آهنگِ دل‌نشین، خوش گذشت.
    وقتی به خونه برگشتم، رفتم سراغِ فروغ و ازش خوندم:
    «ای دریغا که شبِ تیره به پایان نرسید
    به جز از ناله‌ی مرغانِ سحر، بانگِ اذان نرسید»
    تو وبینارِ نویسنده‌ساز هم حاضر شدم. استاد استارتِ نوشتن رو با آزاد‌نویسی زد و منم مدادم تو دست گرفتم و جمله‌هایی که به خیالِ خودم به موضوع ربط داشت، یه وقتایی هم شاید نداشت، از اتوبوسِ ذهنم پیاده‌شون کردم تو ترمینالِ کاغذ.
    نمی‌دونم این وسط چرا دستم یهو شروع کرد به درد گرفتن. هرکاری کردم، دردش یه‌کم کم نشد. بعد از تموم شدنِ کارهام اومدم گزارشِ نیک بنویسم که برق فرار کرد. اینم حکایتِ ما شد، یه روزِ دیگه مثل کلی از روزای دیگه که یه وقتایی فهمیدم چطوری گذشت، یه وقتایی هم نه، نفهمیدم. اینم گذشت.
    پس روزا که دارن میرن، حداقل من بیشتر بخندم، بیشتر شیطنت کنم، کتاب بخونم، شعر بخونم، فیلم بینم، فکر کنم که دست‌خالی و ناراحت نرن. پرانرژی باشن با یه کوله پر از خاطره‌های قشنگ برن، نه اینکه بخان یه جوری فقط تندی برن .

  49. سال واژه: پذیرش
    جمله ی ابتدای گزارش نیک را خیلی دوست داشتم. هرمز انصاری را اصلن نمی شناختم. به لطف استاد کلانتری در دوره ی حضوری، با نوشته هایش آشنا شدم.کتاب هرمز انصاری ،یکی از بهترین هدایایی بود که در آن دوره گرفتم. البته اکنون پنج جلدی از کتاب هایش را در کتابخانه ام دارم.این ها میراث ارزشمند من هستند.
    بی‌خوابی برایم کلافه کننده بود، بخصوص ساعت های آخر شیفت سخت تر هم می شود. فیلم Alleid را برای بار دوم دیدم، این بار بدون زیرنویس تمام دقت خود را روی بازی ها معطوف کردم.
    سکانس آخر فیلم را که روایت نامه ی ماریا برای دخترش آنا بود، دوباره چند بار دیدم. نامه ای که باز برای بار چندم احساس من را دستخوش خود کرد.
    نامه …ابزاری برای بازگو کردن حقایقی است و انتظار می رود در زمان درست خوانده شود.
    در کارگاه های نوشتن که قبل تر ها با استاد داشتم، به تمرین نامه نگاری که می رسید با انرژی دو چندان بیشتر تمرین را انجام می دادم.
    استراحت های نصفه و نیمه در بی برقی و گرما.
    گوش دادن به پادکست وبینار؛
    از شما سپاسگزارم استاد، برای بیان حقیقت و ترویج آگاهی. از شما ممنون هستم که با درکی بی بدیل در کنار ما ایستادید. لذت بردم.
    در ادامه نویسی …
    ۲۹. امیدوارم هیچ وقت نا امید نشوی.
    امیدوارم هیچ وقت رویاهایت را فراموش نکنی.
    امیدوارم هیچ وقت تنهایی را حس نکنی.
    امیدوارم هیچ وقت خودت را دست کم نگیری.

    ۶۰. پرسش تلخ این است که ارزشش رو داشت؟
    پرسش تلخ این است که تا اینجا از خودت راضی هستی؟
    پرسش تلخ این است که مگر خودت انتخاب نکردی؟

    صبحی دیگر در انتظار است.

  50. # سالنامه رشد🌱

    _به عنوان یک نجات‌یافته در نبرد با کلاغ‌ها، امروزم را از لانهٔ موش عاریه‌ای‌ام بیرون نزدم و هیچ پشیمان نشدم.

    _پیاده‌روی، راستش، از آشپزخانه، اتاق تا سرویس، اگر حساب است، که کلی بار در رفت‌وآمدش بودم و فیلم «کودا» کسی به من پیشنهاد نمود.

    _با خودم گفتم از دست و دل‌بازیم در نوشتن کلمات ممکن است پایان ۷ روز کسی دلش نکشد متن‌های قبلی را بخواند که حیف است، و یکهو دلم خواست لینکی بسازم و عمومی‌اش کنم و شما عمو، عمه‌ها و خاله، دایی‌هایش باشید؛ چه می‌دانم، اولین نفرهایی که می‌بینند، که البته اگر ببینند… هر چه نباشد، شروع دلپذیر است.

    _دو متن دوز را نوشتم، بعلاوه جزوه‌خوانی و تمرین نویسنده خلاق، که خدا کند مسخره خاص و عام نشوم.

    _پدر و مادرم هم به تشییع جنازه دخترعمهٔ مادرم رفتند. متشکرم از عرض تسلیت‌های دلی‌تان : ) و من در خانه  کمی گریه کردم راستش را بخواهید؛ و بعد برای اینکه  حال و هوایم عوض شود به چت ناشناس پرداختم.

    _ واژه‌نامهٔ این روز کم‌بار را «کم‌بار» می‌نامم؛ دیگر چه کاری است؟

    _ و این جوجهٔ من است؛ دل به مهرش بسپارید که جوان است و جویای :
    https://t.me/Comodila

  51. در خنکای صبح بیست دقیقه پیاده‌روی می‌کنم. بیرون حسابی باد می‌وزد اما خانه گرم است. کولر روشن می‌کنم. خابم می‌آید اما هنوز تمرین کارگاه را ننوشتم. بیدار می‌مانم.

    در آزاد‌نویسی فکرم مشغول نوشتن از خانه می‌شود. با این گرانی چطور می‌توان خانه خرید؟ قیمت زمین پایین‌تر است اما مصالح ساختمانی بالاست، در ضمن ساخت‌و‌ساز دردسر دارد. با این تورم نجومی نمی‌شود روی چیزی حساب باز کرد.
    پس چه می‌شود؟ هر سال مجبورم با صاحبخانه و املاکی سر‌و‌کله بزنم؟ اوضاع هر سال بدتر می‌شود یا امیدی به بهبود هست؟

    کتاب «تفکر روشن» را می‌خانم. برای انجام تمرین کارگاه «دستور‌زبان تصمیم» نیاز دارم این چند صفحه‌ی کتاب را بخانم.
    «تلاش برای کاهش پیچیدگی‌های یک مسئله پیش از درک کامل تمام جوانب آن می‌تواند منجر به تصمیم‌گیری‌های نادرست شود.»
    یعنی برای شفافیت‌بخشی به مسائل نیاز داریم تفکر دو قطبی را کنار بگذاریم. تفکر بله_ خیر، محدود کننده است. همیشه باید حداقل سه راه‌حل احتمالی برای یک مشکل بررسی کنیم.

    استاد کلانتری امروز در مورد زنان و تحولات اساسی که ایجاد کردند صحبت می‌کند. از اینکه با تمام محدویت‌هایی که زنان و دختران از طرف خانواده و جامعه دارند، پیشرو هستند و دارند برای خاسته‌هایشان می‌جنگند.
    از تضاد سنت و اخلاق می‌گویند، اینکه بعضی مواقع، سنت، به معنای اخلاق نیست بی‌اخلاقی است.
    منم با استاد هم نظرم، زن و مرد فرقی ندارد، انسان بودن مهم است و تلاشی که می‌کنند.
    باورم محکم‌تر می‌شود که در مسیر درستی هستم.
    ادامه‌نویسی می‌کنیم:
    امیدوارم هیچوقت گیر مار غاشیه نیافتی و اگر افتادی از ترس نمیری چون هنوز چیز درخوری ننوشتی. زنده بمان و بنویس.
    پرسش تلخ این است که حالا که چی؟ کجا را می‌گیری با اینهمه خاندن و نوشتن؟ برایت نان و آب می‌شود؟ به چی می‌خاهی برسی؟ کی به تو محل می‌دهد؟ کی نوشته‌های تو را می‌خاند؟

    در قصه‌قصه استاد کلانتری مجموعه داستان «هیچکاک و آغا‌باجی» از بهنام دیانی را معرفی می‌کنند. نویسنده همین یک مجموعه داستان را چاپ کرده برای همین شناخته شده نیست.
    واقعن استاد کلانتری نعمت بزرگی هستند برای ما کتاب‌دوستان و عاشقان یادگیری.

    دو قسمت از سریال «ملکه پارس» را می‌بینم. استر می‌تواند به کمک خدایش، شاه را به لغو فرمان کشتار يهوديان در سراسر امپراتوری پارس، راضی کند.
    کارگردان برزیلی، ملکه‌ را بی‌نقص و با ایمان و مهربان نشان می‌دهد، حتا دشمنان هم نمی‌توانند چیزی علیه او بگویند.
    چند دقیقه آسانا تمرین می‌کنم. در تاریکی و سکوت، مراقبه می‌کنم. فکرم از فشاری که داشت، آزاد می‌شود.

    به عملکرد روزانه‌ام نمره‌ی نه می‌دهم. امروز مجال بازخانی نداشتم. فردا جبران می‌کنم.

  52. گزارش نیک ۹۹ فرح
    ✍️روزانه نویسی
    ✍️به کانال‌های دوستان نویسنده‌ام سر زدم.
    ✍️کتاب نخوندم.
    ✍️در راه خونه مادرم در اسنپ فایل صوتی شعر ماهی دیشب را گوش دادم. ( فقط یکربع)
    ✍️راننده اسنپ رفت به خونه مادرم، سر آشپز رستوران بود که تخصصش غذاهای مکزیکی بود. و داستان های عجیبی داشت.
    ✍️راننده برگشت هم شغل دومش بعد از بازنشستگی راننده اسنپ شدن بود. با داستان‌های خودش.
    ✍️کار نیک امروز هم با مادرم ناهار خوردن و کمک به نظافت خونه‌اش بود.
    ✍️شرکت در وبینار عصرگاهی نویسنده ساز ساعت ۵ . و از تعریف شعر شنیدن، جملات نیمه تمام را چند خطی نوشتم ولی از خودم راضی نبودم. حتمن دوباره می‌نویسمشون.
    ✍️ حلزون امشب در هاله‌ای از نور سفید در فضا سیاه فرو رفته و پریشونه، خدا کنه مشکلی نباشه و آهسته و‌پیوسته به کارش ادامه بده.‌

  53. سال‌واژه:شوق زندگی
    ۱. امروز باشگاه نداشتم. خواستم صبح زود بروم پارک. بنویسم و ساعتی کتاب بخوانم. خوابیدم. بیدار که شدم بلافاصله نوشتم. بعد با خواهرزاده‌هایم مشغول بودم تا ظهر که خواهرم آمد.
    ۲. چند تا از پی‌دی‌اف‌های پیشنهادی استاد شاهین را برای صحنه نویس و دیالوگ خواندم. با خودم گفتم:«باید بیشتر توجه کنم به گفت‌وگوها و رفتار اطرافیان، چشمانت را که باز کنی بیشتر داستان می‌بینی برای نوشتن.»
    یاد خانمی افتادم که چند سال قبل در یک کلاس نصفه و نیمه‌ی نویسندگی با او آشنا شدم. استاد کلاس فوت کرد و قبل از فوت ایشان، من از نوشتنِ حتی خاطره نویسی روزانه فاصله گرفتم. بخاطر رفتارش موقع نقد کارم. باورم نمی‌شد جلوی آن‌همه جمعیت این‌طور سیفون رویم کشید. آن موقع بچه بودم. از نظر ذهنی البته. الان پرروتر شدم. نمی‌نویسم که به‌به و چه‌چه کنند. اگر کردند دمشان گرم. می‌نویسم چون دوست دارم بنویسم. هر چقد کج و کوله. یاد می‌گیرم.
    آهان از آن خانم می‌گفتم. یک کتاب راجع به خانم‌هایی که خود‌فروشی می‌کنند نوشته بود. به من گفت:«برای آشنا شدن با سبک زندگی و رفتارشان یک شب منزل یکی از آن‌ها مانده بود.» منزل یکی از آن خانم‌ها البته.
    حالا از خودم توقع این حرکت‌ها را ندارم. ولی می‌توانم جستجوگرانه زندگی کنم. شاید این مصداقی از همان شوق زندگی باشد. الان نمی‌دانم که «مصداق» کلمه‌ی درستی بود یا نه.
    ۳. دوستم تماس گرفت. تشکر کرد بابت همراهی‌ام در تحویل پروژه. از استرس و روز تحویل و پلات نقشه‌ها تا مکان تحویل که اصلن برایش خوش انرژی نبود. حق هم داشت. این مکان‌ها مدتی‌ست برای خیلی‌ها رنگ و بویی ندارد. نه آن تقدس و نه آن ارزش و حس آرامش.
    ۴. سری به گروه جدید تلگرامی زدم. بچه‌های نویسندگی خلاق. باهوش و پرانرژی. چون مدتی بود در صحبت‌ها شرکت نداشتم، گفتم باید کاری کنم. یک متن بلند بالا نوشتم. مثلن مربوط به بحث گروه. بعد از ارسالش گفتم:«لازم بود؟» و جوابی نداشتم. شاید نه.
    ۵. بعدازظهر رفتیم پارک. با خواهرم و بچه‌هایش. موقع تاب دادن بچه‌ها، خواهرم با یک خانمی بحثش شد. چون بچه‌اش را از تاب پایین نمی‌آورد. بی‌اعتنا به کسی که در صف است. سرش توی گوشی و انگار نه انگار. نمی‌دانم. شاید هم می‌خواهم توضیح زیاد بدهم تا خواهرم را تبرئه کنم.
    ۶. کمی مغازه‌گردی کردم. خوب بود مثل همیشه. قوچان جالب است. یک خیابان دارد به نام «عشق‌آباد». همه می‌ریزند آن‌جا. همه‌ی فصول سال و مناسبت‌ها شلوغ است. مخصوصن فاصله‌ی بین باغ‌ملی تا خیابان نیکویی. چند تا بستنی قیفی فروشی هست و یک نانوایی. همه دستشان یا بستنی است یا نان فتیر و پیراشکی. کاسبی آن قسمت شهر به نظرم با بقیه‌ی جاهایش فرق دارد. من هم می‌روم تا جنب و جوش را ببینم. زندگی را. مردمی که با این همه فشارهای کمر‌شکن و خانمان‌سوز هنوز سعی می‌کنند زندگی عادی داشته باشند. لبخند بزنند و با بستنی قیفی و نان فتیر خاطره بسازند.

  54. 📝#گزارش_نیک ۹۹
    فکر نکنم هیچوقت ازدواج کنم که احساس یه مادر  رو تجربه کنم اما در همه دوستی هام  در گذشته رابطه م با دوستام فراتر دوستی بود یه جور احساس مراقبت متقابل، نگران این بودم که الان غذا خورده یا نه سردش هست یا نه غمگینی یا خوشحال،راستی بحث ازدواج  شد یادم باشه بعداً جریان یه فالگیر رو براتون تعریف کنم منی که با این خرافات مخالف بودم به اصرار یکی از دوستای سابقم با یه فالگیر رایگان تماس گرفتم عجیب احساس میکنم حرفهاش درست بوده(الان دوستی ندارم پس همه دوستان صمیمی قبلیم سابق محسوب میشن) چون حوصله نداشتم امروز ناهار درست نکردم و ناگت مرغ نیمه آماده خوردیم.طرح نقاشی ماکارون هم تموم کردم ولی با شکست مواجه شد و اونطوری که می بایست نشد که نشد وبینار آقای کلانتری شرکت کردم و کنار آزاد نویسی و صحبت های ساجده درباره حقوق زنان در ایران صحبت کردیم ؛ پدر  هم سر آزمون فردا با من بحث میکرد که آزمون کنکور فردا رو برم آخه چطور نخونده برم سرجلسه!!! هشت نه سال از کنکورم گذشته چه توقعی از من دارن؟! اصلا نظر من مهمه اهمیت داره؟! شام سیب زمینی سرخ شده درست کردم و نوش جان خوردیم بخاطر اضطراب با دارو خوابم برد.
    @Maryamwriter_2 چنل تلگرام

  55. به گمونم امروز همه‌ی حس‌های دنیا رو بدجوری قاطی دارم تجربه می‌کنم. حتی اسماشون رو هم نمی‌دونم. خیلی دوست دارم بنویسم. اما نوشتنم نمیاد. می‌شه گفت دوسشون دارم اما همزمان دوست دارم زودتر ازشون بگذرم و فردا بشه.

  56. روز درد

    شاید بپرسید چرا «روز درد»؟ در ادامه خواهم گفت.

    سال‌واژه‌ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰

    صبح را با زانودرد شروع می‌کنم. نمی‌دانم این بدن چه مرگش شده که هر روز یک جایش درد می‌کند.

    ساعت شش صبح، ذهنم چرا گیر داده به واژه‌ی «امید»؟ روز قبل مائده جان مطلبی در بخش قلم‌خانه‌ی گروهمان گذاشته بود و گفته بود: «امید گاو است» و ادامه داده بود که چرا گاو است.

    اما امید برای من چیزی بود که زنده نگهم می‌داشت و دوست داشتم بنویسمش.

    داشتم به این فکر می‌کردم که چطور کلمات را سر و سامان بدهم که دپباره خوابم برد و ساعت هشت‌ونیم مجددا بیدار شدم و همچنان درد زانو با من بود تا الان که شب شده و دارم گزارش می‌نویسم.

    به روزی که سپری کردم نگاه می‌کنم. به آن چه نمره‌ای می‌دهم؟
    من به این بدن، با دردهایی که می‌کشد اما باز ادامه می‌دهد، باید چه نمره‌ای بدهم؟

    امروز لباسشویی عزیزم لباس‌ها را تمیز برایم شست. احساس می‌کنم تمام تلاشش را می‌کند تا لباس‌ها پاکیزه باشند و من خیلی خوشحالم که او را دارم.

    به حیاط می‌روم و این فضای کوچک و نقلیِ پُر از گلم را سر و سامان می‌دهم؛ فردا مهمان داریم.

    لباس‌ها را همسرم روی بند می‌آویزد و خداخدا می‌کنم آسمان کمی دیرتر ببارد تا آن‌ها خشک شوند و بوی نم نگیرند.

    در ادامه، خانه را جاروبرقی می‌کشم. کار هر روزه‌ام شده، به لطف پشه‌های بسیار ریزِ نورطلب، شب‌ها هر روزنه‌ی کوچکِ نوری ببینند، دورش جمع می‌شوند و فردا باید نعششان را جمع کنم از گرداگرد نوری که دیگر خاموش شده.

    در میان کارهایم سری به گروه تازه‌ تأسیسمان می‌زنم، کمی گپ‌وگفت می‌کنم با آیدای عزیزم و در جواب محبت‌های لیلی امیری که نوازش‌های کلامی‌اش روحم را شاد می‌کند، پاسخی ارسال می‌کنم.

    و مجدداً به باقی کارهای خانه می‌رسم و زانودرد همچنان وبال پاهایم شده و هر جا می‌روم، کِشان‌کِشان می‌آید.

    گُل‌های اتاق را جابه‌جا می‌کنم و کمی هم گردگیری.

    برای ناهار ماکارونیِ کودک‌کُش می‌گذارم. کودک بازیگوشِ درون همسرم عاشق ماکارونی‌ست. البته تعریف از خود نباشد، حرفه‌ای شدم در پختنش، «مُشک آن است که خود ببوید، نه آن‌که عطار بگوید.» چه ایراد دارد؟ هم خود می‌گویم، هم عطار.

    بوی باران را می‌شنوم و سریع می‌دوم به سمت حیاط تا لباس‌های خشک‌شده‌ام مجدداً خیس نشوند. به‌موقع نجاتشان دادم، شایدم دوست داشتند بارانی شوند و من مزاحمشان شدم. من بوی نمی که لباس‌ها از رطوبت میگیرند را دوست ندارم.

    در تلاشم امید را از ذهنم در کلمات و جملات جاری کنم، اما پر از استعاره‌ام. رهایش می‌کنم تا بیاید و آزارش نمی‌دهم. به یقین، بعدتر بهتر خواهد شد.

    در این میان که برای سالاد شیرازی مقدماتش را آماده می‌کنم، داستانی درباره‌ی پوست‌کن به ذهنم می‌رسد؛ چون این ابزار، محبوب من است در آشپزخانه.

    چشمم از پشت پنجره به سه شاهین می‌خورد که در اوج آسمان، نزدیک ابرهای بارانی، دایره‌وار در پروازند. بسیار دوستشان دارم و هر زمان که ببینمشان، محو می‌شوم در دایره‌ای که می‌سازند. دلم اوج می‌خواهد و پرواز.

    نوشته‌هایم را بعد از درست کردن سالاد در گروه به اشتراک می‌گذارم. مائده‌ی تیزبین و خوش‌بیان، در بازخورد به متنم درباره‌ی امید، همان چیزی را می‌گوید که خودم هم احساسش کرده بودم: زیادی استعاره دارد.

    به وقت ناهار، آخرین قسمت از فصل یک سریال «Lucky» را می‌بینم؛ اثری در ژانر جنایی/اکشن، من دوستش داشتم برای یک بار دیدن.

    بعد از ناهار مشغول گفت‌وگو در گروه می‌شوم.
    تا زمان وبینار نویسنده‌ساز، سریع می‌دوم به سوی بودن در اسکایپ، برایم حال‌خوب‌کن است. من ادامه‌نویسی را دوست دارم؛ برایم آشنایی‌زدایی‌های جالبی می‌آفریند و البته انرژی استاد باعث شادی روحم می‌شود.
    امروز هم بحث خوبی اتفاق افتاد درباره‌ی زن و حق و حقوقِ لگدمال‌شده‌اش توسط حکومت، جامعه‌ی مردان و حتی زنان علیه زنان.

    در ادامه، ساجده‌ی عزیز آمد تا از شعر و تصویرسازی‌هایی که ایجاد می‌کند برایمان بگوید و در انتها مجدداً ادامه‌نویسی داشتیم و تمام.

    بعد از وبینار آماده می‌شوم تا برای مهمانی فردا به خرید برویم، به جایی که برای من شادی‌آور است و پُر از تکاپو.
    یاد هایپر مارکت سروش در شیراز مال افتادم چه چهار ماهِ لذت بخشی بود در شیراز، دلم میخواهد دوباره با همان کیفیت یا بهترش تکرار شود.

    خدا را شکر، با دستانی پُر برمی‌گردیم و من همچنان برای مهمانی فردا پُر از اضطرابم.
    سینه‌هایم تیر می‌کشند مدتیست فکری شده‌ام نکند سرطان سینه دارم، نزد دکتر هم نمی‌روم، من از دکتر فراریم.
    یاد وسواسهای فکری استاد می‌افتم که امروز در وبینار تعریف میکرد و من غش غش میخندیدم.
    حالا سرِ خودم آمده. الهی بخیر بگذرد این دردها.

    نمره‌ام بیست است از بیست.

    آخ یادم رفت بگویم چند صفحه‌ای از نمایشنامه‌ی تعلیم ریتا را خواندم وگرنه استاد نفرینم میکند. داستانش را تا اینجا بسیار دوست داشتم.

    ادرس تلگرام دلبندم جایی که جریان دارم.
    https://t.me/pichesabz

  57. ماشینم را عبور می‌دهم از دریاچه‌ای برای نجات از خیس شدن. به پله‌های ساختمان می‌رسم. ماشین را کول می‌گیرم از پله بالا می‌برم. جنون‌زدگی خواب‌ها را در صفحات صبحگاهی می‌ریزم.

    تاریکی در پوتین را می‌شنوم با صدای جادویی پارسا یوسف‌زاده.

    مرتکب قتل می‌شوم. در یک‌ خواب هذیانی هفت ماه تلاشم را به قتل رساندم. من که ناغافل کانال تلگرامم را پاک می‌کنم. به دستان خودم. حالا نشسته‌م دوباره از نو نوشته‌هایم را جمع می‌کنم

  58. به گزارش و حلزون ۹۹ام رسیدیم. راستی حلزون، فرداشب چه می‌پوشد؟ آخر فردا تولد ۱۰۰روزگی‌اش است. اصلا از امشب می‌شود عدد ۱۰۰ را در نقش و نگارش یافت.
    حالا امشب هم ذوق حلزون را می‌شود دید. ۹۹ هم عدد بدی نیست. فقط پاسوز ۱۰۰ شده.
    ——————–
    برای قصه سرودنم، روی شعرهای کلاسیک فارسی حساب باز می‌کنم. ربط و روبطش را شاید یک بار به‌تفصیل در دفترم بنویسم. عجالتن، این غزل مولانا تقدیم نگاه نیکتان:
    این جا کسی‌ست پنهان دامان من گرفته
    خود را سپس کشیده پیشان من گرفته

    این جا کسی‌ست پنهان چون جان و خوش‌تر از جان
    باغی به‌من نموده ایوان من گرفته

    این جا کسی‌ست پنهان همچون خیال در دل
    اما فروغ رویَش ارکان من گرفته

    این جا کسی‌ست پنهان مانند قند در نی
    شیرین شکرفروشی دکّان من گرفته

    جادو و چشم‌بندی چشم کسش نبیند
    سوداگری‌ست موزون میزان من گرفته

    چون گُل‌شکر من و او در هم‌دگر سرشته
    من خوی او گرفته او آنِ من گرفته

    در چشم من نیاید خوبان جمله عالم
    بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته

    من خسته گِرد عالم درمان ز کس ندیدم
    تا درد عشق دیدم درمان من گرفته

    تو نیز دل‌کبابی درمان ز درد یابی
    گر گِرد درد گردی فرمان من گرفته

    در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی
    زین بحر سر برآری مرجان من گرفته

    بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت
    تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته

    ساقیِ غیب بینی پیدا سلام کرده
    پیمانه جام کرده پیمان من گرفته

    من دامنش کشیده کای نوح روح‌دیده
    از گریه عالمی بین طوفان من گرفته

    تو تاج ما و آنگه سرهای ما شکسته
    تو یار غار و آنگه یاران من گرفته

    گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر
    عشاق روح گشته ریحان من گرفته

    یاران دل‌شکسته بر صدر دل نشسته
    مستان و می‌پرستان میدان من گرفته

    همچو سگان تازی می‌کُن شکار خامش
    نی چون سگان عوعو کهدان من گرفته

    تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی
    اشراق نور رویش کیهان من گرفته
    ——————–
    سال‌واژه‌ام نوگرایی
    ——————–
    ۱- در فهرست کارهای بایدم، نوشته‌ام که یک روز بیفتم به دل فایل‌های کانال استاد، و کُل‌شان را یک دور الک کنم. خیلی از کتاب‌ها و جزوه‌ها را دارم. منتهی چندتایی مثل فایل «فرهنگ زبانزدهای فارسی» را نه. ندارم. فایل‌های کانال برایم به مثابه‌ی گنج پاکی برای نوشتن‌اند.
    ۲- به ترکیب «ارابه‌ی نور» برخوردم.
    ۳- سر ناهار تقریبا توانستم برنج را با کوبیده تنظیم کنم. البته یکی‌دو قاشق برنج اضافه آمد ها. ولی با چربی مانده در ته ظرف و آب‌گوجه‌های گوشه‌‌موشه‌ها، پرونده را بستم.
    ۴- برق در رفت و آمد بود.
    ۵- کتاب نیمه‌ی تاریک ماه را بغل کرده‌ام.
    ۶- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم:
    https://t.me/asaremoaser

  59. گزارش نیک
    -هفت صبح محل کارش است.
    -آزادنویسی می‌کند. از احساسات و افکار خود می‌نویسد.
    – فایل جلسه‌ی آخر شعرماهی۱۲ را می‌شنود
    -به مقدار کافی آب می‌نوشد. به خودش قول داده بود امروز را آبدار بگذراند.
    -در مطب دکتر، یداله رویایی می‌خواند.
    -آشپزی می‌کند و از بهمن فرسی می‌خواند.
    -شعرکی در کانالش می‌پراند.
    -پسرک به او هدیه‌ی تولد می‌دهد. ذوق می‌ترکاند.
    -پلک‌هایش سنگین است. امیدوار است روحش یللی‌تللی‌اش نگیرد و آرام بخوابد.

    کانال من:https://t.me/qalamgah_niku

  60. واقعن یه جلسه مونده؟
    -سال‌واژه‌ات: تدریس.
    -صبح رفتی سر ایستگاه. اتوبوس واحد دیر آمد. مجبور شدی چند خیابان آخر را بدوی. که به موقع برسی. و رسیدی.
    «گفت‌وگوهای جادویی». اسم این جلسه بود. با منوچهر احترامی آغازیدی. چند صفحه‌یی از «بچه‌ها من هم بازی» خواندی. خندیدند.
    نوبت رسید به نوشته‌ها. خواندند. با ذوق. نقاشی‌های‌شان را گرفتند‌. با ذوق‌تر.
    برگه‌های تمرین را دادی. هر نفر، یک شخصیت. حالا نوبت دیالوگ‌های‌شان بود. با «سلام خوبی؟» آغاز شد و به چیپس خریدن رسید. برای شروع بد نبود.
    برای تمرین خانه‌ قرار شد خاطره‌یی بنویسند. از زبان یکی از شخصیت‌ها‌ی نقاشی شده. بماند که اول فکر کردند باید زبانِ گوشتالوی توی دهان شخصیت را توصیف کنند‌.‌
    فقط یک جلسه‌ی دیگر مانده. قرار شد جلسه‌ی پایانی نمایش باشد و بازی.
    -ظهر که برگشتی، ناهار زدی و زیر کولر ولو شدی. باید ساعت پنج خودت را به نویسنده‌ساز می‌رساندی.
    -ساعت چهار برق رفت، ساعت پنج اینترنت. فقط خوابیدی تا بگذرد.
    -بیدار که شدی، رفتی سایت استاد‌. گشتی زدی تو گزارش نیک‌ دوستان نیکَت.
    -گفتی چی‌کار کنم؟ چی‌کار نکنم؟ نشستی پای گزارش نیک خودت. چند روزی‌ست تو کانال منتشرش نکرده‌یی. امروز وقتش است.
    -گایتری صدایت زد. رفتی به دیدنش. کنارِ «رود راوی».
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  61. من از امروز میپیوندم و منتظر نمی‌مونم تا به ۱۰۰ برسه و رند بشه

    ادامه نویسی وبینار امروز:
    امیدوارم هیچ وقت به بن بست نخوری آن هم در مسیری که تنها دلیل حال خوب توست!
    هرگز مغزت قفل نکند ، دستت فلج نشود و قلمت خشک نشود که نتوانی احساسات انباشته شده را بالایشان بیاوری روی صفحه دفتر …
    و گره های کوری که برای نوشتنت ایجاد شده همگی‌در مغزت یک ترافیک گره مند میسازن و
    و امیدوارم هیچ وقت اسیر این ترافیک نشی!!

    بله در وبینار امروز از کمالگرایی سایه افکنده به نویسنده درونم نوشتم و کماله خانوم(تصویری از کمالگرای درون) رو فرستادم بره تا از گزارش نیک ۹۹ بتونم شروع کنم نه ۱۰۰

  62. پنجره

    پشت پنجره ایستاده. افکار، دور سرش می‌چرخند.
    روبرویش ابرهایی را می‌بیند. ابر‌ها هم مانند افکارش خورشید را دوره‌ کرده‌اند. او را بدرقه می‌کنند تا تاریکی بر شهر چیره شود.
    ماشین‌ها به دنبال هم می‌دوند. ارتش سنگی شهر را فتح کرده. سربازان درختان را خرد کرده‌اند و جای آنها ایستاده‌اند.
    چراغ ها را می‌شمارم. کدام پنجره از تو خبر دارد؟ کجای این شهر شلوغ نشانی از تو دارد؟
    پنجره جواب می‌دهد. خوش خیال است. شهر را همچون سنگ ریزه‌ای کوچک در دستم نشان می‌دهد. از نگاهش شهر هیچ ترسی ندارد.
    اما درِ خانه بدبین است. وقتی او را پشت سرم می‌بندم می‌گوید هیولای شهر او را بلعیده است. هر تکه از شهر را چون جهانی ناشناخته نشان می‌دهد. ترس را در مشت هایم می‌گذارد. روزها به دنبال تو می‌گردم. هیچ کجا نیستی. بدبینی روی خستگی هایم آوار می‌شود. شب‌ها پشت پنجره می‌نشینم. پنجره امید می‌دهد که فردا روز دیگریست. گم‌گشته پیدا‌ می‌شود.

    ۱۴۰۵/۵/۲۸

    #پاره_نویسی

    https://t.me/maryamebrahimi21

  63. گزارش نیک “1405/5/28″ مرداد‌ماه. روز چهارشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریه‌های ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    قصه‌قصه را شرکت کردم.

    ویس نویسندگی‌خلاق پیشرفته را دوباره گوش کردم. چون سر کلاس در رفت‌وآمد خاب بودم.

    بخشی از دُن‌کیشوت اول خاندم.
    داستان‌های جدیر‌ی را خاندم.

    https://t.me/speechoff

  64. اول صبح که بیدار شدم داغ بودم انگار تب خفیفی داشتم اما تب نبود داغی هوا بود که به سلولهایم نفوذ کرده بود و کولر را هم زمین‌گیر کرده بود. پنکه را هم به کمک طلبیدم و آب را هم. وضو گرفتم و شکر کردم برای گرما، هر چند کلافه می‌شوم اما سموم بدن را از راه تعریق دفع می‌کند و هر فصلی برایم جذاب است. سراغ نوشتن رفتم نوک خودکارم صدای پاره کردن مقوا می‌داد بعد فهمیدم از دستم شاکی‌ست جرات نکردم رهایش کنم کمی بیشتر از هر روز نوشتم نوک خودکارم نرم و لطیف و موافق شد. بعد به پیاده‌روی رفتم ساعتی در هوای دل‌انگیز مرداد راه رفتم و شعر خواندم این بار کمی با صدای بلند نه عابری بود نه کسی غریبه. من هم پس از آن دوری وز آن همه مهجوری یک شاخه‌ی گل بردم به برش را خواندم. و پیاده‌روی را برایم لذت بخش کرد. و با یک بربری داغ به خانه برگشتم. با مدیر ساختمان دخترم صحبت کردم. قصد دارد تعمیرات و به روزرسانی در ساختمان انجام دهد. برای پارکینگ سند مجزا آماده شود و من با وکالت نامه باید حضور داشته باشم از همین الان می‌دانم که وقت گیر و خسته‌کننده است. به سراغ مثنوی رفتم و چند پاره‌ای از آن شعرهای جان‌بخش خواندم و حالم را خوب کرد. چند سیب گلاب کوچولو از درخت کندم چه عطری . در یک شیشه آب انداختم خیلی منظره‌ی خوبی دارد. در خیالم بوی پائیز را حس کردم هر چند که در اوج گرمای مردادیم. به عقل جن نمی‌رسد دیروز را چند بار نوشتم و جمله ساختم. در هفته شاید دوبار به داستان بلند فکر می‌کنم شخصیت پردازی داستان بلند برایم مهم است. سرعت گذر زمان خاطره‌ها را پاک می‌کند. در وبینار شرکت کردم و آخرش را ندیدم. نت نداشتم.
    به کانال تلگرام من سری بزنید 👇
    https://t.me/notetoday1

  65. از کجا معلوم قرمزی محل زخم عملت کار دل و روده‌ی خودت نباشد؟

    آخر وقت دیشب هم‌اتاقی و همکارم زهرا‌جان حسنی ضمن احوالپرسی از یک حقیقت علمی پرده برداشت که تحقیقات ثابت کرده‌اند روکش پلاستیک کفش روی عفونت اتاق عمل تاثیر ندارد، (باشد ولی چرا حتی برایم ویلچر عوض کردند و دمپایی و… )، دکتر خوش اخلاقم هم آنروز که قرمزی دور زخم جراحی‌ام ترسانده بودتش و من گفتم چرا آقای دکتر اطفال با همان کفش بیرون اتاق عمل می‌دوید تو گفته بود وقتی کد می‌خورد و نجات جان یک نوزاد درمیان است وقت فکر کردن به این مسائل نیست، بعد هم وقتی از چسبندگی در فضای شکمی‌ام پرسیدم و علت چند بار ای‌اکی‌جی و این مراقبت‌ها، گفت چسبندگی در کار نبود ولی روده‌های پرگازت مشکل‌آفرین بود و جلوی دید محل عمل را می‌گرفت. پس علت گمانم برگردد به علل‌الامراض (معده و روده 😡) خودم. گرچه دو هفته پیشترش توی سارینا ویزیت شدم. گویا خوب شرح‌حال ندادم یا دکتر دقت نکرد مسئله نفخ و گاز روده کامل فراموش شد.

    امروز با واکر چند قدمی راه‌رفته‌ام. دیروز و پریروز فقط چهاردست و پا راه می‌رفتم. به مدد روغن بادام مادر، تهوع‌ام کمتر شده و چُسانکی هم دفع داشته‌ام. برای همین حالم بهتر است. اشتهایم هم به نظر خودم بهتر شده گرچه مادر راضی نیست. مادر است دیگر.

    باز برقمان ساعت ۱۶ تا ۱۸ رفت. نتوانستم آنلاین در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کنم. عوضش خودم را رساندم جریان قصه‌قصه و از صحبت‌های استاد بهره بردم. استاد حالم را پرسید، اراده‌ام را ستود و برایم طلب عافیت کرد.

    امروز با دانشجویان تحت مشاوره‌ام سر نمره یکی از درس‌هایشان گفتگو داشتیم. دانشجو نمره‌اش کم شده بود، با اینکه زیاد تلاش کرده بود. نتیجه می‌گرفت که تلاش فایده ندارد. شروع درماندگی آموخته شده. کاش به افسردگی نینجامد. نقل قول دیروز استاد کلانتری را برایش گفتم. بدبینی شناختی مانع خوش‌بینی اراده نمی‌شود. 

    امروز خانم فرهادی، همسایه‌مان، برایم چای و شربت روضه فرستاده بود. طبقه پایین خانه‌مان می‌نشینند. دوست و همسایه‌ی خوبی برای مادرم است. بسیار هم دست و دلباز. چون دعوایش کردم دیگر مادر که مسافرت می‌رود برایم غذا نمی‌فرستد. دکتر نرگس مهربان هم زنگ زد و توصیه کرد شربت عسل بخورم. خانم حسنی عزیز امروز هم حالم را پرسید. پروین جان هم از گروه ورزش و کاردرمانی هم در پی‌وی و هم در گروه حالم را پرسید. کوثربانو و آقا محمدحسن جان هم سری زده‌اند. از خواهر کوچکم خبری نیست. آن‌شب جای مادر چند ساعتی ماند و ضعف کرد. زنگ را فشردم و خانم رحیمی مامای مهربان را احضار کردم فشارش را گرفت. دراز به دراز خواباندش و زیر پایش پتو گذاشت. از همراه بیمار کنار دستی که بنده خدا از ترس عوارض زخم باز لاپاراسکوپی شده بود و حالا روده‌هایش کار نمی‌کرد، یک لیوان شربت گرفت ریخت دهان خواهرم، تا خواهرجان کم‌کم سرحال شد. من نه این‌که اخلاقم خیلی خوش است 😀 دعوایش کردم که چرا به خودش نمی‌رسد و مراقب سلامتی‌اش نیست. حالا ازم دلخور است. زنگ خواهم زد و از دلش در خواهم آورد.

    امروز دو تا پست غیر مرتبط با نویسندگی و حتی غیر مرتبط با هم خوانده‌ام و خوشم آمده فورواردشان کرده‌ام کانال تلگرامم. من یک جنبه ندارم. پس دوستان ببخشید که نظمی که شما دنبالش هستید در کانال من یافت نمی‌شود. به طاقچه، فیدیبو و کتابراه سری خواهم زد و کتابها را ورق خواهم زد. شاد شدن روح طاقچه هم خوب است. سپس هیچکاک و آغاباجی را شروع خواهم کرد. استاد کلانتری زنده باشد برای معرفی مجموعه‌های باحال در دوره‌های گوناگون.

    دیگر روده‌درازی بس است (روده‌ی فضول اینجا هم کاره‌‌ای است).

    شب‌تان خوش
    ۱۴۰۵.۵.۲۸

    قهرمانی

    #گزارش_نیک

  66. گزارش نیک چهارشنبه

    ✓ گزارش نیک | پوشه‌ای که امروز به مقصد نرسید

    صبح را با همان حال‌وهوای روزهایی آغاز کردم که آدم از همان لحظه‌ی بیدار شدن می‌داند قرار است چند کار نیمه‌تمام را از گوشه‌های مختلف زندگی جمع کند و به جایی برساند. ویوانس را خورده بودم و منتظر ماندم تا ذهنم اندکی از مه صبحگاهی بیرون بیاید و بتوانم روز را با همان نظم آرامی که برای خودم در نظر گرفته بودم آغاز کنم.

    کارهای اداری داروخانه را انجام دادم و بعد راه افتادم به سمت سازمان غذا و دارو. مقصد امروز فقط یک ساختمان اداری نبود. قرار بود بروم و مدارکی را بگیرم که برای پیگیری دادرسی و مطالباتم لازم داشتم. پوشه‌ای در ذهنم بود و پوشه‌ای هم در دستم، و میان این دو، آن امید ساده‌ی آدمی که می‌خواهد یک کار اداری را انجام بدهد و برگردد خانه.

    در مسیر، خیال می‌کردم چند امضا و پاراف و چند برگ کاغذ کافی است تا این قسمت از ماجرا هم پشت سر گذاشته شود. آدم در چنین موقعیت‌هایی همیشه کمی ساده‌دلانه به کارهای اداری نگاه می‌کند. گمان می‌کند اداره هم مثل زندگی عادی است. می‌روی، درخواستت را می‌گویی، کسی که باید حضور داشته باشد حضور دارد، امضا می‌کند و تمام.

    اما اداره برای خودش تقویم و اقلیم دیگری دارد.

    مدیرکل حضور نداشت.

    نامه‌ای که باید پاراف می‌شد، همان‌جا ماند و مدارکی که برای گرفتنشان رفته بودم نیز، محترمانه و بی‌آنکه کسی تقصیری داشته باشد، پشت همان درهای اداری ماندند. من ماندم و پوشه‌ای که آمده بودم پرش کنم و حالا تقریباً با همان وزن اولیه باید با خودم برمی‌گرداندم.

    در آن لحظه حس عجیبی داشتم. نه آن‌قدر ناامید که روز خراب شده باشد و نه آن‌قدر بی‌تفاوت که اتفاق را نادیده بگیرم. بیشتر شبیه کسی بودم که با بلیت در دست به ایستگاه رسیده و تازه فهمیده قطار امروز تصمیم گرفته کمی دیرتر حرکت کند.

    دست خالی برگشتم.

    اما شاید «دست خالی» تعبیر دقیقی نباشد. دستم خالی بود، اما تجربه‌ی دیگری به روزم اضافه شده بود. فهمیدم برای پیش بردن این پرونده فقط جمع کردن مدارک کافی نیست. گاهی باید زمان مناسب را هم پیدا کرد و دوباره برگشت، بدون آنکه از طولانی شدن مسیر، اصل مقصد را فراموش کرد.

    در راه برگشت، به این فکر می‌کردم که شاید یکی از دشوارترین تمرین‌های بزرگسالی همین باشد: اینکه وقتی چیزی مطابق برنامه پیش نمی‌رود، آدم بتواند بدون قهر کردن با جهان، فقط بگوید «باشد، امروز نشد» و روزش را از نو به دست بگیرد.

    نامه هنوز پاراف نشده بود. مدارک قراردادم هنوز در سازمان غذا و دارو مانده بود و پرونده هنوز به آن نقطه‌ای که می‌خواستم نرسیده بود.

    اما من برگشته بودم.

    و روز، با تمام آن رفت‌وآمد اداری و درهای بسته و امضاهای غایب، هنوز تمام نشده بود.

    ✓ نهار
    ظهر، در میان شلوغی روز، برای خودم املتی داغ و تازه آماده کردم و کنار آن فلفل تازه و تند و لیموترش تازه گذاشتم. تندی فلفل و ترشی لیمو، مزه‌ی ساده‌ی املت را زنده‌تر کرده بود و چند جرعه پپسی‌کولا هم کنار غذا، خنکی شیرین و دلچسبی به این ناهار تابستانی می‌داد. چند دقیقه‌ای نشستم و بی‌عجله غذا خوردم و از همین لذت کوچک و ساده‌ی ظهرگاهی، در دل یک روز گرم، سهم خودم را برداشتم.

    ✓ غیبت در وبینار و بی‌برقی
    قرار بود امروز در وبینار «نویسنده‌ساز» حاضر شوم، اما درست در همان ساعتی که باید به جلسه می‌پیوستم، برق رفت و اینترنت هم چنان ضعیف شد که گویی او نیز تصمیم گرفته بود امروز مرخصی بگیرد. چند بار تلاش کردم وارد وبینار شوم، اما صفحه باز نشد و سرانجام ناچار شدم از جلسه صرف‌نظر کنم. کمی حسرت خوردم، اما بعد با خودم گفتم نویسندگی به یک وبینار وابسته نیست. برق می‌رود، اینترنت می‌لنگد و جلسه‌ای از دست می‌رود، اما دفتر هنوز باز است و کلمات، خوشبختانه، به برق و وای‌فای احتیاجی ندارند.

    ✓ جلسه‌ی لیزر
    عصر، راه افتادم به سمت کلینیک لیزر برای جلسه‌ی فول‌بادی. هوای بیرون هنوز گرمای روز را در خودش نگه داشته بود و من میان خیابان‌ها، به این فکر می‌کردم که بدن آدم هم گاهی مثل خانه‌ای قدیمی است که باید دستی به سر و رویش کشید. وارد کلینیک شدم، نوبتم رسید و جلسه‌ی لیزر آغاز شد. آن حس آشنای نور و گرمای کوتاه و نیش‌مانند دستگاه، یکی‌یکی از روی پوست می‌گذشت و من در فاصله‌ی میان هر شات، به آرامش عجیبی فکر می‌کردم که از انجام دادن یک کار کوچک برای مراقبت از خودت به وجود می‌آید. وقتی از کلینیک بیرون آمدم، روز هنوز ادامه داشت و احساس می‌کردم یکی دیگر از کارهای فهرست امروز، آرام و بی‌سروصدا تیک خورده است.

    ✓ گزارش نیک | وقتی اوراکل از راه رسید
    غروب جعبه‌ای از پستچی به دستم رسید که در ظاهر چیزی جز یک بسته‌ی کوچک مقوایی نبود، اما برای من، مثل بسیاری از اشیایی که به زندگی روزمره راه پیدا می‌کنند و بعد ناگهان درمی‌یابیم مدت‌ها منتظرشان بوده‌ایم، چیزی بیش از یک شیء بود. درون آن جعبه دسته‌ای کارت انتظارم را می‌کشید که نامش پیش از آنکه آن را لمس کنم، چند بار در ذهنم تکرار شده بود: Wisdom of the Oracle.
    بسته را باز کردم و نخستین چیزی که مرا گرفت، نه معنای کارت‌ها بود و نه وعده‌ی پیشگویی، بلکه خودِ حضورشان بود. کارت‌ها هنوز بوی تازگی می‌دادند، آن بوی مبهم کاغذ و چاپ تازه که گاهی آدم را بی‌دلیل به سال‌های دور می‌برد، به روزهایی که کتابی نو را برای نخستین بار از قفسه بیرون می‌کشید و پیش از خواندن حتی یک جمله، چند لحظه فقط جلدش را نگاه می‌کرد.
    کتابچه‌ی راهنما همراه دسته نبود و این فقدان کوچک، به شکلی عجیب تبدیل به فرصتی شد. ناگهان مجبور شدم کارت‌ها را نه از پشت عینک توضیحات آماده، بلکه از روی خودشان ببینم. عنوان‌ها، تصویرها، حالت‌ها و آن چیزی که در نخستین نگاه در ذهنم شکل می‌گرفت.
    اولین کارت را کشیدم.
    Thinker.
    متفکر.
    کارت دوم آمد:
    To Be Fair.
    منصف باش.
    و کارت سوم:
    Observer.
    مشاهده‌گر.
    سه کلمه، سه کارت و ناگهان جمله‌ای در ذهنم شکل گرفت که انگار خود دسته پیش از آنکه من آن را بشناسم، زبان مرا پیدا کرده بود:
    «اندیشه را منصفانه مشاهده کن.»

    بعد برای رابطه با یک غریبه‌ی نیمه‌آشنا پنج کارت کشیدم و کارت‌ها داستان دیگری ساختند: Never-Ending Story، Chaos and Conflict، Breath، Fork in the Road، Round and Round.
    در آغاز تصور می‌کردم شاید اوراکل قرار است جواب بدهد، اما کم‌کم احساس کردم کارش بیشتر شبیه گذاشتن آینه‌ای در برابر ذهن است. کارت‌ها چیزی را به جای من تصمیم نمی‌گیرند. آنها گاهی فقط نقطه‌ای را روشن می‌کنند که ذهن، در غوغایِ خواستن و ترسیدن و انتظار کشیدن، از دیدنش غافل مانده است.
    و شاید همین تفاوت ظریف، چیزی باشد که مرا به اوراکل علاقه‌مند می‌کند. تاروت برایم همچنان آن جهان عظیم نمادها و کهن‌الگوهاست، اما این دسته انگار با زبان کوتاه‌تر و روزمره‌تری حرف می‌زند. گاهی یک کلمه کافی است تا رشته‌ای از افکار در ذهن باز شود و چیزی که مدت‌ها در تاریکی مانده بود، شکل بگیرد.
    امروز Wisdom of the Oracle فقط به مجموعه‌ی کارت‌هایم اضافه نشد. انگار ابزار تازه‌ای برای گفت‌وگو با خودم و « ذهن‌خوانی» پیدا کردم.
    و شاید عجیب‌ترین بخش ماجرا همین باشد که در پایان، دیگر نمی‌دانم آیا من کارت‌ها را می‌خوانم یا کارت‌ها دارند مرا می‌خوانند!
    فعلاً فقط می‌دانم دسته‌ی تازه‌ام روی میز است، تصویرهایش زیر نور اتاق آرام گرفته‌اند و من، مثل کودکی که کتاب تازه‌ای را پیش از خواب ورق می‌زند، هنوز میل دارم یکی دیگر را بردارم و ببینم این بار چه کلمه‌ای از میان سکوت بیرون خواهد آمد.

    ✓ شب
    شب، آرام‌آرام روی شانه‌های شهر نشست و من در کنار پخشِ موسیقی معاصر، گرمای باقی‌مانده‌ی روز را از تن و ذهنم دور کردم. بعد، چند دقیقه در سکوت به مدیتیشن سپاسگزاری نشستم و برای چیزهای کوچک و بزرگی که در این روز سهم من بودند، از بودن، نوشتن، آموختن و ادامه دادن تا همین لحظه، در دل خودم تشکر کردم. روزی گرم و پررفت‌وآمد بود، با کارهای اداریِ ناتمام، اینترنتی که یاری نکرد و برنامه‌هایی که به تعویق افتادند، اما شب که رسید، همه‌چیز اندکی نرم‌تر شد. موسیقی در اتاق جریان داشت و من در سکوتی که میان نت‌ها شکل می‌گرفت، روز را آرام بستم و گذاشتم تابستان، با تمام گرما و بی‌قراری‌اش، امشب هم از پشت پنجره بگذرد و به فردا برسد.

    نویسنده: دکتر علی اندیشمند

    کانال تلگرام من: 🧿
    https://t.me/draliandishmandir

    آیدی اینستاگرام من: 🪬
    draliandishmandir

  67. نمره روز ۱۰ از ۱۰
    ۳۴ ساعته که بیدارم. چرا نمره ۱۰ دادم به روزم؟ چون توی این ۳۴ ساعت کاری نمونده که نکرده باشم فقط نمیدونم چرا حس میکنم روی مغزم داره حشره راه میره

  68. امروز سرحال‌تر از روزهای دیگر سرکار رفتم. بیش‌تر روز برای نوشتن یک گردش‌‌کار وقت گذاشتم و چند تا نامه دیگر. از جلسه روز یکشنبه نجات پیدا کردم. کمک کردن به خدماتی باعث بحث در اداره شد. واقعن عجیب است. آدم‌ها به هم رحم نمی‌کنند. برخلاف انتظار برق نرفت. ماه شهریور را دوست دارم. از اینکه وارد شهریور می‌شویم، یک خوشحالی بی‌دلیل دارم.
    فقط دوست داشتم وقت آزادم را با اراجیف اینستاگرام بگذرانم. وبینار مدرسه نویسندگی امروز عالی بود. بحث به جایی رسید که دوباره زخم‌های اجتماعی را که باهاشون زندگی کردم را زنده کرد. خوشحالم در این جمع هستم. از صحبت‌های ساجده جان استفاده کردم. دوست دارم در شعر خودم را بیازمایم. هرچند در خودم استعداد و ذوقی نمی‌بینم.
    خدا ما را از شر همکار بد و همسایه بد نجات دهد.
    https://t.me/armaghannevesht

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *