یه روز دیگه خسته شدم. نمیدونستم دارم راست میرم یا چپ میرم، جلو میرم، عقب میرم، بالا یا پایین میرم؛ همینطوری موندم تا فشار لهم کنه که، صدایی شنیدم. صدایی که تا حالا نشنیدهبودم. انگار از بالا بود از یه جا که خاک نبود. رفتم سمت صدا. حس جدیدی داشتم؛ حسی که انگار تو این جای تنگ، یه جای بزرگ باز میکرد تو دلم.
همینطور که داشتم میخزیدم، صدای خشخش اومد. موشکور بود.
پرسید:«کجا میری کرم کوچولو؟»
وقتی بهش گفتم، گفت:« بیخود نکن. اونجا خطرناکه. همینجا رو بچسب. نه کسی میبیندت، نه کسی میشنودت، نه کسی میگیردت».
بهش گفتم:« تو که خبر داشتی چرا چیزی نگفتی؟ اونجا چه شکلیه؟ چه جوریه؟»
گفت:« من جایی که خطر داشته باشه نمیرم »
گفتم:« شاید اونجا خطر داشته باشه، شایدم نه. ولی من میخوام برم »
موشکور وقتی فهمید با حرف زدن به جایی نمیرسه، عصبانی شد و حمله کرد؛ بعدم منو گرفت و با خودش برد. جایی گذاشتم و مشغول تمیز کردن تونلای قدیمیش شد. از موشکور میترسیدم اما میل به یه جای جدید، یه جای جادار، قویتر از ترسم شدهبود. مراقب بودم عصبانیتر نشه که ببرتم پایین و راهو گم کنم. انقدر صبر کردم و حواسمو جمع کردم تا خوابش برد. بعدم آروم و بیصدا فرارکردم.
به نزدیک ته زمین که رسیدم صداشو شنیدم. دنبالم کردهبود. میگفت «ای قدرنشناس. راههای به این خوبی براتون ساختم. جای تشکر به حرفم گوش نمیدی»
گفتم:« میخوام برم. دارم له میشم». گفت:« اگه بری دیگه کسی نیست مثل من هواتو داشته باشه. اون بالا دووم نمی آری».
هرچی بیشتر میخزیدم، خاک گرم و گرمتر میشد. سوراخی درست شد و سرم از خاک بیرون رفت . موش کور تا نور رو دید برگشت و رفت.
اولش خیلی گرم بود. اونقدر روشنی زیاد بود که فکر کردم الآنه چشمم آتیش بگیره اما کمکم بهتر شد. چقدر پر از جا بود! یه عالمه جا. تازه میتونستی ببینی کجا میری.
نمیدونستم کدوم طرف برم؛ کمی به هر طرف میخزیدم اما برمیگشتم و طرف دیگهای میرفتم. اونقدر کیف میداد که اگه همونجا دور خودم میچرخیدم، بازم خوب بود.
همینطور که مشغول گشتزدن و حس جا داشتن بودم، صدایی بلند شنیدم. طرف صدا رفتم. دیدم موجودی بزرگ و براق، با شنلی به تن و تاجی رو سر، داره آواز میخونه.
تا منو دید اومد جلو و گفت:« به به جناب کرم خوشاومدی. من خروسم پادشاه اینجا»
گفتم:« منو میشناسی؟»
گفت:« بله هر وقت کرمی تشریف میآره روی زمین، من مهمونش میکنم. من کرمها رو خیلی دوستدارم. حتما خسته راهی. بفرمایید سوار من بشید شما رو به قصرم میبرم که استراحت کنید» همینطور که سوار خروس بودم؛ تو راه از سفرا و ماجراهاش میگفت. از ادارهی سرزمین و قصرش. با خودم گفتم چه دوست خوبی پیدا کردم.
وقتی به قصرش رسیدم منو به اتاق مخصوصش برد و گفت میره سری به حیوونا بزنه. کمی که گذشت از گوشه کناری بیرونو تماشا کردم. خروسو دیدم که مشغول غذا خوردن بود. نوکشو به زمین میزد و از توی خاک چیزایی میخورد.
عجیب بود. چه پادشاهی به زمین نوک میزنه و غذا رو از خاک برمیداره.
کمی بعد صداشو شنیدم که به یکی میگفت:« برات یه کرم تازه آوردم. تپل و سرحال. وقتی همه رفتن پی کارشون، میآرم بخوریش مرغک من».
ترسیدم. شاید بهتر بود تو خاک میموندم اما وقت این حرفا نبود. اگه فکری نمیکردم غذای مرغک و وسیلهی غرور خروس میشدم.
نمیشد راحت بیرون رفت. فهمیدهبودم غذای لذیذی برای اهالی اونجا هستم. جز خودم نمیتونستم به کسی اعتماد کنم. مدتی فکر کردم تا نقشهای پیدا کنم. باید راهی پیدا میکردم که هیچ کدوم از اونا نتونن منو ببینن. با خودم گفتم:« فهمیدم! زیر خاک حرکت میکنم»
برگشتن به اون جای تنگ و تاریک راحت نبود اما تنها راهحلم بود. نزدیک به ته زمین موندم و گاهی سرم رو کمی بیرون میآوردم و دورم رو نگاهی میانداختم.
خورشید داشت پایین میرفت که موجود دوپای بزرگی، مرغ و خروسها رو توی جاشون انداخت و در رو پشت سرشون بست.
خروس وقتی فهمید تو لونهش نیستم، جیغی کشید و ساکت شد.
به راهم ادامه دادم. اونقدر رفتم و رفتم تا خسته شدم و گوشهای زیر کمی خاک خوابیدم.
صبح با سروصدایی چشمامو باز کردم.
مورچهها مشغول جمعکردن غذا بودن. دنبالشون کردم تا رسیدم به یه جای بزرگ و رنگارنگ. کلی بوهای خوب میاومد و همهجا پر از صدای خنده بود. هر کجا یه رنگی بود. خبریم از هیچ پرندهای نبود.
میخواستم جلوتر برم که یه سگ سفید جلومو گرفت.
گفت:« کجا میری کرم کوچولو؟»
گفتم:« میخوام برم اونجا رو ببینم»
سگ سفید گفت:« اینجا خونهی صاحب منه. آدمایی که پیششونم منو خیلی دوستدارن. بهم غذا و جای خواب میدن، تمیزم میکنن. منم در عوض براشون نگهبانی میدم و حواسم هست کی میآد و کی میره. اینجا جای نگاه کردن نیست. اگه میخوای بری تو، لازمه فایدهای داشته باشی. نمیشه الکی راهت بدم.»
با خجالت، تن دراز خاکیمو کمی تکوندم و گفتم:« ولی من تازه از زیر خاک اومدم بیرون. چیزی بلد نیستم»
اما سگ سفیده نظرشو عوض نکرد و رفت جلوی راه نشست.
با سر خم شده، رفتم یه گوشه. کاش منم کاری بلد بودم. یه کار مهم؛ اما نه مثل مورچه زور دارم، نه میتونم مثل زنبور، عسل بسازم، نه مثل سگ سفیده نگهبانی بدم؛ فقط میتونم تو خاک بخزم.
همون موقع حلزونو دیدم که با خونهش حرکت میکرد. دلم برای خونه داشتن تنگ شدهبود. کاش حداقل یه خونه داشتم که توش بمونم. همینجوری که دلم گرفته بود و آه میکشیدم، یه دفعه صدای زنبورا رو شنیدم.
– خبر داری گلای باغچه چقدر بیحال و زرد شدن؟ هوا بهشون نمیرسه؛ اگه همینطور نتونن نفس بکشن، میمیرن.
تا این حرفا رو شنیدم، فکری به سرم زد. با بیشترین سرعت کرمیم، خودمو به سگ سفید رسوندم و بلند گفتم:«آهای سگ سفیده! من فهمیدم میتونم چیکار کنم»
سگ سفیده اومد جلو و گفت:«چه کاری میتونی بکنی؟»
گفتم:« من میتونم برم توی خاک و هوا رو برسونم به ریشهی گلا؛ اینجوری گلا سرحال میشن و زنده میمونن. زنبورا هم میتونن باز عسل درست کنن. باغچه هم رنگارنگ و شاد میمونه و همه جا دوباره پر از بوی خوب گل میشه»
سگ سفیده نگاهی به بقیه کرد. رفت کنار و گفت:«باشه برو تو»
همینطور که میخزیدم، سگ سفیده، زنبورا، مورچهها و حلزون، همه نگاهم میکردن.
به باغچه رسیدم. گلا بیحال و خسته بودن. رنگشون پریده بود. چشماشون بسته بود. غنچههاشون خم شدهبود. زود رفتم تو خاک. شروع کردم به لولیدن و خزیدن اما این بار، بودن توی خاک اونقدرا هم سخت نبود .
کارم که تموم شد، برگشتم بیرون. گلا سرحال شده بودن و سراشونو بالا گرفته بودن. گلبرگاشونو باز کرده بودن و بوی گل همه جا پیچیده بود. زنبورا، مورچهها و حلزون حتی سگ سفیده با لبخند گرمی دورم جمع شدن.
از اون روز به بعد اون باغچه خونهی من شد. هر وقت لازم میشد، میرفتم توی خاک باغچه و به گلا هوا میرسوندم. بقیه وقتا هم میاومدم بالا و با دوستام حرف میزدم. گاهی هم سگ سفیده سوارم می کرد. می رفتیم بیرون و با صدامون، خبر وجود داشتن یه دنیای جدیدو، به همه میرسوندیم.