گزارش نیک ۳۹: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«من هر ماه بیشتر از ۵ دقیقه به گذشته‌ام فکر نمی‌کنم.»
-ریموند کارور

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

21 فروردین 1404

21 فروردین 1404

6 شهریور 1402

6 شهریور 1402

97 پاسخ

  1. امروز روز عجیبیه.
    صبحانه و داروهایم رو خوردم.
    تصمیم گرفتم بعد از یک ماه به خونه حالی بدم. جارو زدم با استخوان درد فراوان، ولی عجیبه مغزم با دستم کار می‌کنه.
    هر یک ربع یه شعر به ذهنم می‌آمد و می‌‌نوشتم. متنی فکرم رو مشغول کرد که نتونستم خودداری کنم و به اشتراک نذارم.
    هیچ را با کدام «ح، ه» می‌نویسند. سوالی که امروز فکرم را درگیر کرد. چه فرقی می‌کند با کدام «ح، ه» در نهایت هیچ است. در دنیایم هیچ معنی هیچ می‌دهد. شاید در جوانی به هیچ رسیدم و از آن گذشتم. ولی اینک که ۶۳ سال از عمرم می‌گذرد باز آیا به هیچ رسیدم؟ نه هیچ در زندگی کنونی من معنا ندارد. آرزویم محقق شد. شاید در جوانی اگر کسی به من می‌گفت با گذشت زمان می‌توانی زندگینامه خودت را بنویسی به او می‌خندیدم. واقعن در خود این استعداد را نمی‌پنداشتم. ولی موفق شدم. بعد از یک سال که در مدرسه نویسندگی حضور داشتم، توانستم این کار را بکنم. می‌دانم چند سالی وقت نیاز دارد تا آن چیزی که باید بشود. نوشتن برایم ارزشمند است. دیگر به هیچ فکر نمی‌کنم فقط به آینده می‌اندیشم. مدیون آقای کلانتری هستم که به زندگیم رنگ دیگری بخشید. گویی مرا به خودم نشان داد و گفت: «تو می‌توانی بنویسی و با نوشتن دگرگونی را در خودت می‌یابی.» به راستی همینطور است. در نوشتن، تغییر و در تغییر، نوشتن را پیدا کردم.

  2. صبح ” گزارش نیک” ۳۰ خرداد را فرستادم. گویا باز نت بازی در آورده و نامه‌ی اعمال من به مقصد نرسیده‌است. شاید دیروزم هیچگاه فرصت ماندگار شدن در این صفحه را نیابد. اما من سر قولم می‌مانم.
    _ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ همین که امروز کسی را نکشتم دستاورد بزرگی بود.
    _ نوشتن صفحات صبحگاهی
    _ افزودن کلمه‌ی” کامروا” به واژه‌نامه‌ی احساساتم به قدر کافی آب نوشیدم.
    _ وسط یک جلسه‌ی بی‌سر و ته زدم بیرون.
    _ در مسیر برگشت به خانه وارد وبینار” نویسنده ساز” شدم. هر چند دقیقه یکبار هم نت قطع می‌شد. هر دفعه که وارد می‌شدم استاد داشت می‌گفت که می‌خواهم یک متن از “امیرحسین روحی” براتون بخوانم. بعد من قطع می‌شدم. پشت فرمان با استرس اینکه متن را از دست دادم سعی می‌کردم دوباره وارد شوم. آخر سر هم استاد آنقدر بازیگوشی کرد که وقت نشد و خواندن آن را انداخت گردن خودمان. فقط شنیدم استاد گفت که متن را در کانال و سایت می‌گذارد و خودتان بروید بخوانید.
    _ سه سطر رونویسی ” در حال و هوای جوانی” از شاهرخ مسکوب
    _ با مطالعه‌ی دوباره‌ی” آنا کارنینا” بیشتر متوجه حرف استاد می‌شوم. هر صفحه از کتاب با ترجمه‌ی غنی و ارزشمند ” سروش حبیبی” بر سوادم می‌افزاید.
    _ نیمی از فیلم “Anna Karenina” را دیدم. از سبک فیلم خوشم آمد. اگر رمان را خوانده‌باشید از دیدن آن لذت می‌برید. وگرنه سر در نخواهید آورد.

  3. – داشتم نظریه‌ی دلبستگیِ John Bowlby رو می‌خوندم که رسیدم به وب‌سایت شخصیِ یه روان‌شناس خارجی. درباره‌ی روان‌شناسی رشد می‌نوشت و هر از گاهی به یه منبع یا نظریه‌ی قدیمی اشاره می‌کرد و می‌گفت: «شما جوونا اینا رو نمی‌شناسید، برید بخونیدشون.» در حالی که همون چیزا رو ما اینجا تو دانشگاه می‌خونیم. اونجا فهمیدم انقدر از دنیا عقب موندیم که بقیه‌ یه دور کامل زدن و دوباره از پشت‌سر دارن بهمون میرسن.

    – کسی که ازش پارچه می‌خریدیم پیجمون رو دیده بود و خوشش اومده بود. پیشنهاد داد برای اون هم پیج بزنیم و درصدی کار کنیم. خیلی خوشحال شدم. تا آخر شب بهش فکر کردم ولی واقعاً وقت نمیشه. کاش یکی اسپانسر زندگیم می‌شد و می‌تونستم فقط بخونم و بنویسم.

    – بالاخره اولین مطلب سایت (آینده‌م) رو نوشتم. هر کی از بیرون ببینه چندتا کتگوریِ بی‌معنی باز کردم و خودم رو وسطشون گم کردم برام گریه میکنه.

    – از طرف دوست و برادر عزیزم، شیطان، برای خودم نامه نوشتم. ولی به خدا شبیه نوشته‌های خودم نیست. اولاش می‌خواست گولم بزنه ولی جلوتر بدفاز شد و گفت: «رنج، رنجه دیگه؛ چرا اصرار داری خاصش کنی؟ همیشه دنبال نسخه‌ای از حقیقتی می‌گردی که با تصویر دلخواهت سازگار باشه. برای نوری زجه می‌زنی که آخرش فقط قراره مسیر سقوطت رو نورپردازی کنه.»

    – شب مامانم شیفت بود. برای بابام «شیلات» رو دانلود کردم. قبلاً دیده بود، ولی به اندازه‌ی چند روز پیش که من برای اولین بار دیدمش ذوق کرد.

    – یه دیگ دلمه پیچیدم که فریز کنیم و زمستون هم داشته باشیم.

    – نصفه‌شب مدیرگروه پیام داد که امتحانامون حضوری شده. به نظرم لازم نبود انقدر عجله کنن. می‌ذاشتن صبحِ روز امتحان می‌گفتن. دیگه فرقی هم نمی‌کرد.

  4. برای شنبه چه کاری نیک‌تر از تر از این‌که کل روز بروم زیر یک‌خم یک پروژه‌ی چقر و بد بدن و فیتیله‌اش را جوری بپیچم که هم خودش لذت ببرد هم من.
    اون هم توی این شرجی و این گرما.
    رستگاری در شنبه‌ یعنی همین.

  5. ۱-خیلی وقت‌ها دلشوره‌ام این‌ است که اگر پیر و افتاده شوم و از عهده‌ی انجام کارهایم بر نیایم چه می‌شود. چه باید بکنم؟
    اگر هیچکس را نشناسم، اگر هیچکس مرا نشناسد، اگر طرد بشوم، اگر، اگر………
    وای که چه اگر‌هایی. همه‌اش از ترس‌های پنهان و تلقین‌ها و باور‌های جامعه‌ای ناشی می‌شود که خیلی چیز‌ها را تابو می‌کند. خیلی چیز‌های طبیعی را که برای همه اتفاق می‌افتد. و جامعه باید راهکار گذر مطمئن و امن از آن را مهیا کند.
    تابو می‌کند، که از زیر بار پاسخگویی به آن بگریزد. صورت مسئله را خط می‌زند تا مسئول نباشد. نادیده می‌گیرد و خود را به‌ آن راه می‌زند.
    جوان ها فکر نمی‌کنند که روزی پیر می‌شوند. برنامه‌ریز‌های مملکت هم خیلی پیر نیستند و دور‌نگری و آینده بینی هم ندارند. مثل خیلی چیز‌های دیگر از کنار این مهم هم با بی‌تفاوتی می‌گذرند.
    و زمانی می‌رسد که این شتر درخانه‌ی همه‌مان بخوابد.آن‌گاه به تلخی تجربه‌اش می‌کنیم. هم خود و هم اطرافیانمان.
    و این می‌شود که ترس می‌افتد به جان آدم. به خصوص اگر تلخی و سختی این دوران را در عزیزانت دیده باشی.
    اگر دانش و امکانات و فضای مطمئن و برنامه‌ی درست برای دوران کهولت، هم‌چنان‌که در بسیاری از جوامع مترقی، وجود داشته باشد، این دوران از زندگی هم مثل کودکی یا جوانی و میانسالی به روال عادی و به خوبی سپری خواهد شد. بدون اینکه به مرگ تدریجی و عذاب بدل شود.
    انسان در صد سالگی و بیشتر هم کم و بیش همان احساسات دوران‌های دیگر زندگیش را تجربه می‌کند. تفاوتی با سایر آدم‌ها ندارد و نباید نادیده گرفته شود.
    هر سنی می‌تواند برنامه‌ها، سرگرمی‌ها و دل‌مشغولی‌های خودش را داشته باشد. و اگر چنین شود ناتوانی، که بخشی از آن ناشی از تلقین و باورهایی‌ست که در نا‌خودآگاهمان جا خوش کرده، به تعویق خواهد افتاد و یا شاید اصلاً اتفاق نیفتد.
    این باور مثل بسیاری از باورهای مخرب دیگر متأسفانه تأثیر منفی بر مغز و رفتار و عملکرد انسان می‌گذارد.
    جمله‌ی« دیگر از من گذشته» یا « دیگر از ما گذشته» یا « با این سن……»
    حتی اگر ظاهراً به شکل مثبت، مثل اینکه«ماشاله با این سن….» یا« چه خوب موندی»،« اصلاً بهت نمیاد» و هزار‌ها جمله از این دست به کار گرفته شود، که انگار این پیام را می‌دهد که وقتی سنت بالا رفت باید مچاله و از کار افتاده و از دور خارج بشوی. یعنی این عادی و روال است. و اگر نشدی غیر عادی هستی.
    تو هر چه در مقابل این پیام‌ها و باور‌ها مقاومت داشته باشی باز نیرویی زورمند مثل نیروی جاذبه تو را به سمت خود می‌کشاند.
    اصولاً طرح این پرسش‌های دائمی و مرسوم، به خصوص بین جوانتر‌ها « تو بزرگ‌تری یا من» یا پرسش مرسوم « چند سالته»، « متولد چه سالی هستی» و با افتخار تأکید بر اینکه من سنم کمتره، در جایی که اصولاً دانستن سن هیچ نقشی در مناسبات و روابط هیچ‌کدام از طرفین ندارد، بیهوده و از سر بی‌خردی و در ردیف همان باور‌های نادرست است.
    این‌جاست که نقش فرهنگ و فرهنگ‌سازی اهمیت پیدا می‌کند. که اگر تلاش آدم‌های دانا برای فرهنگ‌سازی و فراهم کردن بستر و بینش درست در مورد بسیاری از باورهای اشتباه، در گذشته نبود، جوامع بشری شاهد این حجم از تغییر و دگرگونی مثبت نبود.
    و مطمئن هستم که جامعه‌ی ایران به دلیل رشد پایین جمعیت در سال‌های اخیر به سمت جامعه‌ای با کهن‌سالان بیشتر خواهد رفت. و لزوم توجه و پرداختن به این مهم از هم‌اکنون و شاید خیلی قبل‌تر احساس می‌شود.
    لزوم تغییر باورها نسبت به سن و نیز لزوم بالا بردن دانش و آگاهی نسبت به نیاز‌های این دوران و فراهم کردن امکانات برای زندگی بهتر سالمند، از ضرورت‌های اجتناب ناپذیر جامعه‌ی ایران است.
    امروز با این ترس و نوشتن از این ترس صفحات صبح‌گاهی را نوشتم که سر از گزارش نیک در‌آورد.
    ۲- برای کانال مطلب نوشتم و ارسال کردم.
    ۳-بخشی از تمرین‌های دوره شعر را انجام دادم.
    ۴- غذا درست کردم.
    ۵- در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۶- کمی پیاده‌روی کردم.

    بدری صفایی

  6. نیک نامه چهارم ۱۴۰۵۰۳۳۰
    سال‌واژه‌ام: زیبایی
    ناخن‌های دست و پایم را گرفتم.
    دلمه‌های برگ مو را با گوهرتاج بانو به زیبایی پیچیدم.
    به یک اشتباه تایپی کلی خندیدم.
    بابا علی را بوسیدم.
    برای ایستگاه رقص با مربی و همراهان هماهنگیدم.
    با مامان و بابای دوستی و دوستانی حال و احوال کردم.
    یک ساعت پیوسته آزادنویسی و شکرگزاری کردم.
    در سرزبان و نویسنده ساز شرکت کردم.
    به دوستی برای طراحی رزومه اش مشورت دادم.
    به بشکه‌‌ی کودها پوست و به باغچه و گلدان‌ها آب دادم‌.

  7. چند روزی میشه که حسابی دماری از روزگارم در‌اومده، کلافه و گیج و خسته‌ام .
    چه خوبه چشمام رو ببندم و باز کنم، ببینم که یه چند ماهی از این روزام گذشته و بعد با خیالی از آرامش از رویاهام و برنام‌هام بگم.

    1. خانم ناصحی بارها این حستونو تجربه کردم. ولی امیدوارم توی این رو زا حتا شده یه جمله‌ی کوچولو داشته باشین برای نوشتن در گزارش نیک.
      همون یه جمله هم خودش معجزس😍
      امیدوارم بهترین‌ها براتون پیش بیاد

  8. ۱-دیروز صبح زود وقت مشاور داشتیم.

    ۲-فروشگاهی که کتاب رباتیک می‌فروخت. نزدیک درمانگاه بود. رفتیم‌و یک ساعت با بچه‌ها منتظر شدیم اما آقا بهرام نیامد.

    ۳-ناراحت و غمگین مثل لشکر شکست خورده به خانه برگشتیم.

    ۴-خوابیدم.

    ۵-نیمرو درست کردم برای ناهار. قورمه سبزی بار گذاشتم برای شام.

    ۶-کمی جمع‌آوری آشپزخانه

    ۷-با پریا رفتیم موسسه.

    ۸-بابت دستمزد تابستان چونه زدم‌و استدلال آوردم.

    ۹-پارک آزادی گوهردشت و کتابفروشی

    ۱۰-عصرانه و موسیقی

    ۱۱- شام و خاب

  9. گزارش نیک ۳۰ خرداد
    _نوشتن صفحات صبحگاهی
    _پیگیری نامه و انجام کار ی اداری
    _باشگاه و تمرین ( چند روز باشگاه نرفته بودم سگ اخلاق شده بودم با عرض پوزش به مکس و رکس)
    _برگزاری جلسه‌ی هفته‌ی یازدهم راه هنرمند

  10. حلزون: یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور.
    سال واژه: آشتی.
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم و یکی از درد‌های استخوان‌سوز زندگیم بهم حمله کرد.
    ۲. زبان خواندم و یک‌ساعتی کلنجار رفتم با یادگرفتن کلمات جدید.
    ۳.سیب‌زمینی سرخ کرده‌ی خام برای ناهار آماده کردم به افتخار روز شنبه.
    ۴.به تکلیف بچه‌ها رسیدم.
    ۵.با شوهرم آشتیدیدم به هرحال دنیا ارزشش را ندارد اما برای جبران دستش را گاز گرفتم که دلم خنک شد.
    ۶. کتاب” با شما نبودم” را می‌خوانم.
    ۷.انتشار مطلب در کانال تلگرام و ویرگول.
    ۸.در نویسنده ساز شرکت کردم که به ناگهانی پرت شدم بیرون.
    ۹. رفتم به پشم زنی فخری خانوم.
    ۱۰. پیاده روی یادم نرفت و ۸ کیلومتری راه رفتم.
    ۱۱.بهترین‌ کانال‌ها این هفته را استاد معرفی کردن از ساجده حق‌پرست و لادن جان عزیز.
    دست‌راست شما روی سر ما.
    ۱۲. سه تا ایده به ذهنم زد که سریع در پوشه جرقه نوشتم.

  11. در آغوش کشیدن روزم

    ۱. ساعت پنج بیدار شدم و صفحات صبحگاهی ام را نوشتم در خطوط پایانی صفحه‌ی سوم شاید از لذت خالی شدن ذهنم خوابم برد و ۶ صبح با صدای چرخیدن کلید در قفل در با صدای بدش از خواب پریدم و سرم منگ شد و خودم عصبی. آرزو کردم کاش تنها بودم و همان دم بر خود نهیب زدم.
    ۲. خواب بدموقعم پریده بود دیگر. خواستم کتاب بخوانم وارد طاقچه شدم که بخوانم سرم منگ و سرم از پریدن ناگهانی انگار حجیم شده بود. دفتر طراحی ام را برداشتم و خط خطی کردم تا حالم بهتر شود اما نشد که نشد منگی سرم از پریدن ناگهانی از خواب مانده بود. هر صبح چنین پریدن گاه دردآور است. به خود نبودنت دردآورترست و بی‌توجهی دیگران به آسیبی که می‌زنند و گاه از خودخواهی یا بی‌اهمیتی به دیگران است. شاید هم من خودخواهم نمی‌دانم. زندگی است دیگر باید ساخت. گاه زیستن همین است و شاید شیرینی اش به همین ناخواسته هاست.
    ۳. کتاب شعر پرسه در دهکده جهانی را باز می‌کنم و ده صفحه‌ای می‌خوانم و طبع شعرم گل می‌کند و سه تکه شعر می‌نویسم کمی حسم بهتر می‌شود اما منگی از خواب پریدنم مانده است. چه سرسخت است واکنش تنم به ضربه‌ی محیط.
    ۴. کلمه‌ی سال امسالم «کودک واردرخشیدن» است و سعی می‌کنم کودکانه بیندیشم. پس شادمانه بلند می‌شوم ساعت ۸ است و وقت صبحانه . دوستم در حمام است و صدای شروشر آب را دوست دارم . آرزویم بارش باران است تا حالم بهتر شود. هوا ابری است که من عاشقش هستم، اما خبری از باران نیست نسیم خنکی از پنجره‌ی رو به حیاط صورتم را می‌نوازد. امروز دمای هوا به ۳۴ درجه می‌رسد اما اکنون صبح است و نسیمش خنک.
    ۵. ساعت ۱۰ صبح جلسه‌ی صفر کوچینگ سمانه جان است و جلسه‌ی یک‌ساعته یک ساعت و ۴۵ دقیقه طول می‌کشد و از بس شبیه و همدلیم وقت از دستم به در می‌شود اما حس خوبش دو جانبه می‌ماند.
    ۶. ساعت ۱۲ وبینار فاطمه ابراهیمی نازنین نقاشی با چشم بسته تجربه‌ای عالی است حسش و درهم شدن خطوط را که از قبل چون تجربه کرده‌ام به شوق کودکانه برم می‌گرداند. امروز کودکانه زیستنم بیشتر نمایان شده است و در جانم نشسته است.
    ۷. بعد از جلسه ناهار که کباب تابه‌ای است که هیچ وقت به خوشمزه‌گی کباب تابه‌ای مادرم نمی‌شود و همیشه موقع خوردنش یاد او در دلم جوانه می‌زند. شاید دلیل خوشمزگی‌اش گوشت‌های آن زمان بوده است. این روزها همه چیز بی‌مزه شده انگار و شاید مهر مادرم که در همه چیز جا داده می‌شده دلیلش باشد… نمی‌دانم همه این‌گونه اند یا من؟ این را می‌دانم که انرژی آشپز است که غذا را خوشمزه یا بی‌مزه و یا بدمزه می‌کند. دقت کرده‌اید یک غذا را دو نفر می‌پزند با یک دستورالعمل مثل همند از نظر ظاهر اما یکی خوشمزه است و دیگری نه. بنظرتان چرا؟ بله خودش است انرژی‌هاشان.
    ۸. به عهدی که از یک هفته پیش بسته‌ام امروز هم عمل می‌کنم و پنج کاریکلماتورم را بعد از ناهار می‌نویسم.
    ۹. نتشار بخش ۵۱ مادرم پیش از من در کانال بله
    ۱۰.انتشار مطلبی در کانال تلگرامم.
    ۱۱ . ارسال وویس جلسه کوچینگ‌مان برای سمانه
    ۱۲. ارسال مرور کتاب «زندگی خود را دوباره بیافرینید» جفری یانگ برای همسفران وبینار راه هنرمند که در روز جمعه معرفی شده بود از سایتم.
    ۱۴. ساعت ۱۶ وبیکار الهه علیزاده در مورد واقعیت
    ۱۴. ساعت ۱۸ نویسنده ساز و پایان نویسنده ساز صحبت‌های دو دوست ساجده حق پرست و …را با تأسف ترک می‌کنم چون جلسه‌ی کاری دارم.
    ۱۵. جلسه‌ی کاری است که ناچار ساعت ۱۸ ست کرده‌ام . جلسه‌ی یکساعته بیش از دو ساعت طول می‌کشد.
    ۱۶. جلسه محمد شاهان کمالی را از دست نمی‌دهم برایم بسیار جذاب است.
    ۱۷. در پایان جلسه محمد شاهان کمالی چون حالت دراز کشم از خستگی ساعت نه و نیم خوابم می‌برد که موجب بیزازی‌ام است این‌گونه خوابیدن اما گاه در این زمینه سابقه‌دارم. ساعت ۱۲ با بیدار شدن و مشاهده‌ی ساعت چراغ را خاموش و دوباره می‌خوابم
    ۱۸. ساعت ۲:۴۵ بیدار شدن و پرسه در تلگرام و کانال مدرسه نویسندگی تا الان که ساعت ۴:۴۵ است گزارش نیک نوشتنم.
    از امروزم با این که سراسر اشتغال بود اما چون موجب شادی دیگران شدم خوشحالم. می‌دانم همیشه انرژی مثبت و عشق بخشیدن انرژی مثبت می‌آورد.

  12. ۰۵٫۰۳٫۳۰
    سال واژه‌ام: شجاعت

    روتین پوستی رفتم.
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    نجمه صبح و شب رو نوشتم.
    رخدادنگاری کردم.
    ادامه داستانمو نوشتم.
    دو صفحه از سیر عشق خوندم‌.
    دو قسمت باقی مونده فیلم کره‌ای که شروع کرده بودم دیدم.
    با بچه‌های گروه جلسه فیلم رفتیم.
    با سمانه حرف زدم.
    پست کانال هوا کردم.

    https://t.me/NajmehAsghari

  13. سال‌واژه‌ام: طلوع

    _تصمیم گرفتیم پسر‌جان را از پوشک بگیریم برای همین امروز به همراه همسرم اپیزود از پوشک گرفتن دکتر یاوری را شنیدیم و جزوه برداشتم.
    دو اصل مهم برای از پوشک گرفتن:
    ۱) آماده سازی ذهنی به کمک کتاب
    ۲)آمادگی جسمی به کمک ورزش هایی چون بشین پاشو

    _بالاخره مستند The New Yorker at 100 به انتها رساندم. جالب بود که همه‌ی روزنامه‌نگاران موقع تهیه گزارش از مداد و کاغذ استفاده میکردن نه روش‌های معمول دیجیتال.
    _داستان راه بازیافته از امیر‌حسین روحی را خواندم، تسلط نویسنده بر نگاه زنانه و به قلم درآورد پیچیدگی‌های احساسی گلی و حسام تحسین‌برانگیز بود.
    _یک بخش از کتاب حق نوشتن را خواندم.
    _چند صفحه هم از کتاب مادران و دختران خواندم.
    _دفتر شعر سکو‌ها خالیست را هم خواندم و ترکیب کنایی منتخبم را برگزیدم.
    _نویسنده ساز امروز را شرکت کردم.
      _پسر‌جان را پارک بردم، جمله بندی‌هایش کاملتر شده و هر روز با استفاده از کلمات جدیدش غافلگیرمان میکند، موقع بازگشت از پارک سرش را بالا برد و به آسمان اشاره کرد:” مامان، بیبین، ماه، بالا”. 

  14. ۱. تا لنگ ظهر خوابیدم
    ۲. تمرین صد و بیست و چهار شعر هفته را رساندم به پنجاه و هشت
    ۳. کتاب فونتامارا را از صفحه‌ی ۱۶۰ تا صفحه‌ی ۱۷۸ خواندم و احتمالا فردا تمامش خواهم کرد
    ۴. برای شام آلبالوپلو پختم. این اولین آلبالوپلوی عمرم بود که می‌پختم. با عطر بهارنارنج و دارچین خیلی لذیذ شد.
    ۵. با دوست صمیمی‌ام راجع به دست گلی که به آب داده بود صحبت کردیم. هرچقدر بیشتر توضیح می‌داد من بیشتر نمی‌فهمیدم. فقط میگفتم نترس انشالله چیزی نمی‌شود

  15. سال‌واژه‌ام: پایبندی
    1. صفحات صبحگاهی رو نوشتم.
    ‌ه توی نت‌بازار کروم گشتم و یک افزونۀ کارراه‌انداز برای دور زدن تحریم‌ها پیدا کردم. بیشتر تایم روزم به همین گذشت.
    3. یکساعت خوابیدم.
    4. وبینار نویسنده‌ساز رو ببودم.
    خانم شایان‌فر و خانم حق‌پرست اومدن بالا و بسی لذت بردم از پرسش و پاسخ‌شون.
    5. پیاده‌روی کردم.
    6. روزگفتۀ امروز رو ضبط کردم.
    https://t.me/matinchapani

  16. – سال‌واژه‌ام: هردم‌نویسی.
    – خب، اول از همه، شاهین از شما همسفران نازنینش می‌خاهد که بیشتر با هم مهربان باشید، خیلی بیشتر. مبادا که لحظه‌ای و ذره‌ای دل یکدیگر را بشکنید. کلمه اگر مهر برنینگیزد، همان بهتر که در غبار سکوت دم برنیاوریم.
    – امروز تنها یکی از کلاس‌های خصوصی‌ام را برگزار کردم. در باب نگارش آموزشی. در بخشی از جلسه درباره‌ی آسیب‌های انباشت اطلاعات حرف زدیم و اینکه یک مزیت مدرسِ امروز نه ارائه‌ی انبوهِ اطلاعات در هر گام، که تشریح ساده اما دقیق و ثمربخش پاره‌ای برگزیده از دانش است.
    – آخ از این مصرع حسین منزوی: «مردی که در خواب‌هایش همواره یک باغ می‌سوخت». آخ از دردِ دیدن باغی که همواره در بیداریِ ما می‌سوزد. ایران خانمِ ما.
    – تو وبینار نویسنده‌ساز از مجموعه داستان «تقاطع» گفتم، کار نویسنده‌‌ی خوبی که شایسته‌ی ذوقش قدر ندیده است. بنا شد تا فردا اولین داستان این مجموعه را بخانیم. نمونه‌ای از نمایش زمانی طولانی از عمر یک شخصیت در داستانی کوتاه. فایل کتاب را می‌توانید در کانال تلگرام مدرسه نویسندگی ببینید. بخش پایانی وبینار هم درخشان بود. لادن شایان‌فر و ساجده حق‌پرست با هم گفت‌وگو کردند و چراغ گپِ همسفران از نو روشن شد. امیدوارم از فردا دوستان بیشتری را در بخش مصاحبه ببینیم.
    – انقدر تو کلاس نویسندگی خلاق بهم خوش گذشت که. از راوی و زاویه‌دید و شخصیت‌پردازی گفتم و مشارکت بچه‌ها راه داد به یک عالمه نکته‌ی باریک دیگر. بی‌صبرانه مشتاقم تمرین‌های این جلسه را بخانم که بناست مونولوگی از زبان آدمی باشد که حقیقتن از افکار و رفتارش منزجریم.
    – رفتم پیاده‌روی، گفتم لامپ دیگرگونه‌ای هم بگیرم واسه چراغ مطالعه. برای بار چندم رفتم تویِ الکتریکیِ روبروی پارک، باز هم درِ مغازه باز بود و خبر از صاحبش نبود. کم‌کم دارم به وجود ارواح ایمان می‌آورم.
    – خیالِ شاعرانه‌‌ی ناب، فقط عمویم بیدل دهلوی:
    «جامهٔ آزادی آسان نیست بر خود دوختن
    سرو را زین آرزو در جمله اعضا سوزن است»

  17. سال‌ واژه گفت‌وگو

    نمره‌ی روزم از ۱۰ ۶ است
    ۲ دو نمره به خاطر یادداشت کردن ‌و بینار نویسنده‌ساز ویکی از آموخته‌هایم.
    ۴ نمره به خاطر آزاد‌نویس.

  18. نصف داستان کوتاه تقاطع را خواندم. تا اینجا دوستش داشتم.

    آزادنویسی کردم.

    کمی از کتاب این راهش نیست خواندم. ایده‌ی جالبی داشت.

    بیست صفحه از نه‌آدمی خواندم. دارم کم‌کم می‌فهممش.

    جلسه‌ای که قولش را داده بودم گوش دادم و تایپ کردم.

    یک‌ونیم جلسه فارما قلب خواندم.

    با خواهرم غیرلوس‌ترین گیم لوس دنیا را بازی کردیم.

    بیشتر زبان یادگرفتم. کانال E2 ielts را در یوتیوب جدی‌تر گرفتم.

    با خواهرم نودل درست کردیم.

    وبینار نویسنده‌ساز را بودم.

    آهنگ راک خیلی خفنی یافتم.

    طالبی خوردم. چون دوست دارم. هم خودش هم بستنی‌اش.

    تکلیف شرح‌حال را می‌روم بنویسم. با چندین سناریوی من‌درآوردی و حذفیات. زودتر باید باربارا می‌خواندم.

  19. سال‌واژه : شفقت‌ورزی
    مریم جوینده‌ی عزیزم مرسی که گزارش‌های نیک من می‌خونی. چند روز پیش گفتی بیشتر درباره‌ی این سال‌واژم بگم. چشم حتمن. حتمن دربارش می‌نویسم به زودی.
    مرسی ازت. چون نتیجه‌اش برای من روشن‌تر شدنه مسیرمه.❤️🙏🏻
    نمره‌ی روزم: ۲

    ۱- وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۱- امشب با خودم خلوت کردم و تونستم چشم‌انداز و اهدافم رو مشخص‌تر کنم. البته چت‌جی‌پی‌تی هم خیلی خوب بهم کمک کرد. سؤال‌های خوبی ازم می‌پرسید.

    https://t.me/sarayasrebi

  20. وااای حلزون گنج پیدا کرده🤩🤩

    گزارش نیک از آخرین شنبه، ماهِ محبوبِ دلها، خرداد
    فریناز آخرین امتحانش را هم داد و سال تحصیلی تمام‌تر شد.
    این بهانه‌ای شد که صفحه‌ی صبحگاهی‌ام را با آن بنویسم. بخانیم:
    امروز آخرین امتحان دخترم بود. پایه‌ی دهم را با شرایطی خاص در نیم‌سال دوم به پایان رساند. پیش از نوشتنِ صفحه‌ی صبحگاهی، هنگام صرف صبحانه به این فکر می‌کردم که در این ده سالی که وارد سیستم آموزش و پرورش شده، چه فراز و نشیب‌هایی را پشت سر گذاشته تا به این پایه برسد.

    یک‌بار به دلیل جابه‌جایی خانه، مدرسه‌اش را تغییر دادیم. یکی دو ماه اول سال کمی گوشه‌گیر بود و می‌گفت بچه‌ها با من دوست نمی‌شوند. حق هم داشت؛ آن‌ها سه سال بود که با هم همکلاسی بودند و یکدیگر را خوب می‌شناختند. با این حال، به نظرم خودش هم کمی سخت‌گیر بود. هر وقت برای بردنش به مدرسه می‌رفتم، رفتار بچه‌ها با او را خوب و دوستانه می‌دیدم.

    در نیم‌سال دومِ پایه‌ی چهارم ابتدایی، کرونا وارد زندگی همه شد؛ همان ویروس منحوسی که دنیا را برای مدتی طولانی به کام مردم تلخ کرد. از آن زمان تا پایان پایه‌ی ششم، بخش بزرگی از درس و مدرسه به شکل آنلاین برگزار شد.

    دوره‌ی راهنمایی را به اصرار من در مدرسه‌ای نمونه دولتی گذراند؛ به امید امکانات و شرایط آموزشی بهتر. اما سه سال سخت را پشت سر گذاشت. بارها به من می‌گفت: «این آش را تو برایم پخته‌ای.» و از فشارها و دشواری‌های آن مدرسه گلایه می‌کرد.

    در همان سه سال نیز مدارس بارها به دلایل مختلف تعطیل شدند؛ از سرما و کمبود انرژی گرفته تا مشکلات دیگر. بخشی از آموزش دوباره به فضای مجازی منتقل شد.

    و این هم از پایه‌ی دهم؛ سالی که شرایط جنگی پیش‌آمده، باز هم مدارس را به تعطیلی کشاند.

    وقتی به این مسیر نگاه می‌کنم، می‌بینم کودکی و نوجوانی نسل امروز پر از وقفه، تغییر و بی‌ثباتی بوده است. نسلی که بخشی از درس خواندنش را در خانه، پشت صفحه‌های نمایش و میان قطعی اینترنت و تعطیلی‌های پی‌درپی گذرانده است.

    یادم هست زمانی که من دوره‌ی ابتدایی و راهنمایی را می‌گذراندم، کشور درگیر جنگ بود. با این حال، در شهر ما مدرسه‌ها برقرار بودند و زندگی آموزشی تا حد امکان ادامه داشت. البته آن زمان اینترنتی وجود نداشت و شرایط با امروز تفاوت داشت، اما باز هم این پرسش در ذهنم شکل می‌گیرد که چرا سهم نسل امروز از مدرسه رفتن، این همه گسست و ناپایداری شده است؟

    حالا ذهنم به سمت دانش‌آموزان پایه‌ی دوازدهم می‌رود؛ نوجوان‌هایی که باید هم امتحانات نهایی را پشت سر بگذارند و هم برای کنکور آماده شوند. آن‌ها بخشی از آموزش خود را در شرایط آنلاین، با اینترنت نامطمئن و گاه آموزش ناقص گذرانده‌اند، اما اکنون باید در آزمون‌هایی سرنوشت‌ساز به صورت حضوری شرکت کنند.

    گاهی فکر می‌کنم آنچه بیش از هر چیز آزاردهنده است، نه سختی درس خواندن، بلکه نادیده گرفتن شرایطی است که این نسل در آن رشد کرده است. نسلی که سال‌های مهم تحصیلش را میان بحران‌های پی‌درپی گذرانده و با این حال همچنان باید پاسخگوی همان معیارهایی باشد که برای روزهای عادی طراحی شده‌اند.

    چند تا کار بیرون از خانه داشتم که کنسل شد و ماند برای فردا روز. بعد از نوشتن صفحه‌ی صبحگاهی به گروه نشریه‌ی حلزون سر زدم و مطالب دوستان را خاندم.
    ناهار یک غذای گیلانی پختم.
    در چالش روز هشتم زهره جان رسولی شرکت کردم . نوشتم. برایش ارسال کردم.
    بعد از ناهار بوبول ایرج پزشکزاد را نوش بر جان کردم. بسیار خندیدم. سپاس از استاد بخاطر معرفی این کتاب در سایت.
    سپس کمی از دفتر شعر زنان در من خواندم .
    وبینار شاهین شرکت کردم. امروز صدایش بهتر از دیروز و پریروز و پیش‌پریروز بود.
    شکر که علایم بهبودی دیده می‌شود..
    استاد یک خبر خوب داد و آن اینکه کارگاه پنجم داستان کوتاه به چهارشنبه‌ی بعدی موکل شده.
    من خوشحال شدم چون از دوشنبه راهی مسافرت به گیلان منزل مادرِ مادرم می‌رویم.
    استاد در وبینار نیست کرد، فقط نیت کرد که از روحی بنده‌ی خدا بخاند. آنقدر که استاد اسمش را تکرار کرد مادرش تیم روحی روان‌شاد را بر زبان جاری نکرده بود.
    آخرش هم محور شد به خودمان که نوش کنیم تا فردا گپ بزنیم.
    دو دوست نازنین لادن و ساجده جان بالا آمدند . چقدر که مانند. چقدر که دانا و کار بلدند. لحظات شیرینی را ساختند.
    آرزوی موفقیت برای دوستان نازنین 🥰
    در دو نوبت داستانِ اولِ روحی را خاندم. گُلی. کمی جاهایی گیر می‌کردم و زبانش سخت می‌شد و مجدد میخاندمش.

    به گل‌هایم آب خوراندم تا گرمای هوای این روزها اذیتشان نکند. زامفولیای قشنگم را دیدم که بچه‌دار شدن است و کلی برایش ذوق کردم. قربون صدقه‌اش رفتم.
    هر وقت برای گل‌هایم ذوق‌زده می‌شوم و با آنها خوش و بش می‌کنم، بچه‌ها حسادت می‌کنند و «ایشی» تحویلم می‌دهند.
    من هم می‌گویم: «هشتک حسود نباشیم».
    یخچال را تمیز کردم. طوری که نو شده و گویی از کمپانی به خانه ما رسیده است.
    غروب هم همسر را تشویق کردم، لباس‌ها را اتو کرد. و کمد لباس‌ها را سبک کرد. وان تو تری فور، تشکر تشکر.
    اتو کردن و تمیزکاری گاز از کارهایی‌ست که سعی می‌کنم در خفقان‌ترین حالت انجامشان دهم. 😁

    برای امروز کافیه بریم فوتبال و ادامه بدیم و خاب

    1. چجوری همسر رو به این کار تشویق می‌کنین؟ من عروسی مجدد هم براش بگیرم لباس اتو نمی‌کنه:((

  21. -چند تا از یادداشت‌های نصرت رحمانی رو خوندم.
    -نوشتم.
    -لباس شستم.
    -لباس و پارچه اتو کردم.
    -رفتم یه‌سری لوازم برای خیاطی خریدم.
    -دوختم، شکافتم، دوختم شکافتم، دوختم شکافتم. دو تا سوزنم شکستم و آخر کمرو کامل نکردم.
    -فرهنگ شخصی‌م رو اصلاح کردم و گذاشتم کانال.
    -روزگفتار ضبط کردم.
    -یه جلسه‌ی آنلاین با دوستام داشتم.

  22. امروز روزِ معاشرت آن هم در ابعاد زیاد ‌و شلوغ بود. به دعوت فامیل به باغی در دماوند رفتیم.
    ـ نمی‌دانم نیک به حساب می‌آید یا نه اما آب‌تنی کردیم و آفتابِ سگیِ دماوند تقریبا جزغاله‌ام کرد. کوشیدم حال که درحال کباب شدنم، دست‌کم از آن لذت ببرم.
    ـ عکس‌هایم اصلا داف طور و قشنگ نشد. به چهره‌ام بد و بیراه نثار نکردم.
    ـ آدم‌ها درمورد کنکور و کارهایم سوال کردند و فحشش‌شان ندادم. در عوض جواب‌هایی که دوست داشتند بشنوند را تحویل‌شان دادم.
    ـ آخرهای مهمانی گیتای کوچولو شروع به جیغ زدن کرد، جیغ‌هایش را شنیدم و جیغ نزدم؛ لبخند زدم.
    ـ داستان کوتاهم را در کانال قرار دادم و لینکش را برای نشریه فرستادم؛ راستش الان میبینم داستان کوتاهم بیشتر یک بَزَک است تا داستان. اشکالی ندارد، همین که این را فهمیدم پیشرفت است. البته از نظرِ خودم.

  23. لاله یه پرِ ققنوسشو امشب سوزوند…
    خودمونیما، حدست درست بود. طعمش کوکا بود. اما تو فکر می‌کردی رنگش سیاه باشه، حالا به جاش خطوط منحنیِ یاسیِ کدر روی زمینه‌ی سفیدِ کره‌ی آب‌نبات چوبی می‌بینی.
    همین‌جوری که طعم غریب آبنباتو تو دهنش مزه‌مزه می‌کنه، داره به تو فکر می‌کنه. صدای خنده‌هاتو یادش میاد، وقتی با یه ذوق کودکانه‌ای آبنباتو دادی دستش؛ که البته این رفتارتم از مرام لوطیت می‌دونه. اون می‌دونه این آبنبات تموم میشه، اما محبتای تو که تموم شدنی نیست.
    مگه نمی‌خواستی یادگاری نگهش داری؟ پس چی شد؟
    کی می‌خوای بزرگ شیو برای هر چیز کوچیکی این‌قدر ناراحت نشی؟ داستان ببر و شیر و الاغو یادته؟
    یادته آقا شیره به ببره چی گفت؟ می‌گم برات:«این مجازات هیچ ربطی به رنگ چمن نداره. دلیل اصلیش اینه که حیوان شجاع و باهوشی مثل تو نباید وقت ارزشمندشو صرف بحث کردن با یه نادان بکنه.»
    یادت اومد؟ علت مجازات امروزتو فهمیدی.
    غصه خوردنم دیگه بسه. آبغوره‌ام نگیر الکی. الانم چیزی نشده، اوضاع روبه‌راه میشه. یه کم صبور باش. ایشالله دربای رحمتم بروت باز میشه. بهم قول بده که دیگه زیر قول و قرارامون نمی‌زنی.
    چی می‌خواد؟ فقط یه کم آرامش. اگه حس کنه بازم یکی می‌خواد آرامششو بگیره، عصبانی می‌شه. هیچ نویزیم نمی‌خواد بشنوه. مامانش همون روزای اولی که تبِ نوشتن گرفته بودتش‌ -حتی قبل از اون جلسه‌ی بازخورد معروف- بهش گفت:«اگه می‌خوای نویسنده‌ی خوبی بشی، باید یه دنیای آروم برای خودت بسازیو توش شروع به نوشتن کنی.»
    ببین لاله‌جانم، طعم لحظات زندگی دقیقاً مثل همین آبنباته: اولش شیرینه، وسطاش ترشه، مغزشم آدامسیه. انقد بادش کن تا بترکه؛ هم تو راحت شی، هم من.
    نگران قلب صاف و سادتم‌. مراقبش باش‌.
    #Journaling #روزنگاری
    کانال تلگرام من:
    https://t.me/lalehfazeli

  24. روزی که هیچ چیز سر جایش نبود

    امروز بیشتر از ده هزار کلمه نوشتم. نه با برنامه. از روی آشفتگی. صبح را کلافه، عصبی و کرخت شروع کردم. ماشین، که عملاً مهم‌ترین دارایی و یکی از پایه‌های درآمد است، تصادف کرده و مدتی باید درگیر بیمه، خسارت و تعمیرات باشد. همزمان بسیاری از ایده‌های کسب‌وکاری که در سال‌های اخیر ساخته بودم، زیر فشار تورم، تغییر بازار، کاهش قدرت خرید مشتری و بی‌ثباتی‌های اخیر آسیب دیده‌اند. مدتی بود احساس می‌کردم هرچه می‌سازم، قبل از آنکه به ثبات برسد فرو می‌ریزد. موفقیت‌ها شبیه دندان‌های شیری بودند. همین که رشد می‌کردند و به اندازه‌ی مطلوبی می‌رسیدند، شروع به لق شدن می‌کردند و می‌افتادند. این احساس ناتوانی امروز به اوج رسید.

    وقتی تنها کاری که از دستم برمی‌آمد نوشتن بود

    قرار نبود امروز ده هزار کلمه بنویسم. قرار بود فقط کوچک‌ترین اقدام ممکن را انجام دهم. همان چیزی که در عادت‌سازی به آن «حداقل اقدام» می‌گویند. کاری آن‌قدر کوچک که نتوانی برای انجام ندادنش بهانه‌ای پیدا کنی. از دیشب دو ساندویچ تخم‌مرغ در یخچال داشتم. آن‌ها را کنار دستم گذاشتم. یک لیوان آب هم کنار کیبورد بود. بعد شروع کردم به نوشتن. و نوشتن. و نوشتن. آن‌قدر نوشتم تا ذهن و بدنم کمی آرام شدند. انگار تنها راه تخلیه‌ی خشم، ترس، ناامیدی و آشوب این بود که آن‌ها را به کلمه تبدیل کنم. گاهی آدم به راه‌حل نیاز ندارد. فقط باید چیزی را آن‌قدر بنویسد تا از درونش بیرون بیاید.

    مسئله‌ای که دو سال دنبالش می‌گشتم

    در دو سال گذشته بارها به برند هم‌زیستگاه فکر کرده‌ام. به اینکه دغدغه‌ی اصلی آن چیست. به اینکه دقیقاً قرار است چه مسئله‌ای را برای مخاطب حل کند. به اینکه چه چیزی را می‌خواهد ساده‌تر کند. در این مدت مفاهیم زیادی به هم‌زیستگاه اضافه شدند. بعضی فرصت انتشار پیدا کردند و بعضی نه. بعضی هنوز فقط در یادداشت‌ها و فایل‌های شخصی زندگی می‌کنند. اما امروز، وسط آن سیل کلمات، اتفاق عجیبی افتاد. بعضی از تکه‌های پراکنده‌ی پازل ناگهان کنار هم قرار گرفتند.

    نقطه‌ی مشترک سه جهان

    سال‌هاست به سه دنیا علاقه دارم. نوشتن، بهره‌وری و ساختن ابزارها و محصولات آموزشی. مدت‌ها این سه دنیا را جدا از هم می‌دیدم. امروز فهمیدم شاید اصلاً جدا نبوده‌اند. شاید مسئله‌ی اصلی من همیشه یک چیز بوده است: بازتعریف. شعر این را به من یاد داد. اینکه نباید به تعریف‌های آماده قانع شد. اینکه عشق، خانه، آزادی، شکست یا موفقیت را باید دوباره فهمید. و حالا می‌بینم همین اتفاق در مورد بهره‌وری هم صادق است.

    بهره‌وری برای آدم‌های خلاق

    بخش بزرگی از مفاهیم بهره‌وری علمی، منطقی و مفید است. اما اغلب برای ذهن‌های خلاق و هنرمند نوشته نشده است. برای نویسنده‌ای که میان شعر و قبض برق سرگردان است. برای هنرمندی که هم‌زمان باید رویاپردازی کند و اجاره خانه بدهد. برای کسی که ذهنش بیشتر شبیه جنگل است تا کارخانه. اینجاست که احساس می‌کنم هم‌زیستگاه می‌تواند نقش خودش را پیدا کند. نه با تولید مفاهیم جدید، بلکه با بازتعریف مفاهیم موجود. با آوردن آن‌ها به آزمایشگاه زندگی. با آمیختن علم، تجربه، نوشتن، بازی و روایت.

    عجیب‌ترین بخش ماجرا این است که امروز تقریباً به هیچ‌کدام از کارهای برنامه‌ریزی‌شده‌ام نرسیدم. نه عادت‌ها کامل شدند، نه فهرست کارها و نه وظایف روزانه. اما همان یک اقدام کافی بود تا مرا از آدم ناامید و درمانده‌ی اول صبح به آدم امیدوار و کله‌خر و سگ‌جانِ آخر شب تبدیل کند.
    شاید مهم‌ترین چیزی که امروز فهمیدم همین بود:
    گاهی پیشرفت از دل برنامه‌های بزرگ بیرون نمی‌آید. از دل همان اقدام کوچکی بیرون می‌آید که وقتی هیچ امیدی نداری، هنوز حاضر می‌شوی انجامش بدهی.

  25. ساعت از ۱۲ شب گذشته، با این حال ترجیح دادم فهرستی از کارهای روزی که گذشت را بگذرام.
    قبل از ساعت ۵ بیدار شدم.
    ۱. صبحانه را با آرامش ساعت ۷ صبح خوردم.
    ۲. قبل از شروع ساعت تره بار، منتظر باز شدن ورودی بودم که گربه ای ملتمس را نزدیک مردم دیدم، از ماشین یک مشت غذا خشک برداشته و به پیشول تره بار صبحانه اش را پیشکش کردم.
    ۳. دیدن رنگ های سبزیجات و میوه های رنگ و وارنگ، روح ام را تازه کرد. با دست پر به سمت ماشین برگشتم. ” پیشول” هنوز همان جای قبلی بود، حس کردم هنوز گرسنه است. پس به مناسبت اختتامیه ی خرید ها، مشتی دیگر غذا برایش بردم و قربان صدقه کنان از او خداحافظی کردم.
    ۴. موزیک گذاشتم و مشغول شستن و بسته بندی خرید ها شدم.
    ۵. با سوپر پروتئینی محل تماس گرفتم و آمار مرغ و مشتقات آن را، به جهت غذارسانی گربه های بیرون گرفتم.
    ۶. نیم ساعت بعد از تلفن، در مغازه سرگرم خرید مرغ و اسکلت و … بودم. دوباره دست پُر برگشتم البته این بار پیاده.
    ۷. ساعت می دوید. تند تند وسایل را بسته بندی کردم و خیالم راحت شد که گردن بوقلمون آقای ” بیژن”( گربه ی محل کار) مهیا است.
    ۸. سرکار رفتم، روز خوبی بود خدا رو شکر.
    با وجود خستگی زیاد، به همین قدر اکتفا می کنم.

  26. -سال‌واژه‌اش «واقعیت‌بافی» واقعیت می‌بافد.
    -نمره‌ی امروزش ۷ به دلایل پایین.
    -امروز برای خودش چند رنگ اکریلیک جدید خرید.
    -می‌خاست پیاده‌روی کند اما حال نداشت. گرما همیشه دوتا از جان‌هایش را می‌گرفت.
    -چند شعری از دفتر شعر «سکوها خالی‌ست» را خاند.
    -در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کرد. شیخ کتاب «مجموعه داستان تقاطع» از «امیرحسین روحی» را معرفی نمود و پاره‌ای از آن را قرائت کرد. به طراحی جلدش اشاره کرد و گفت زن بر مرد غالب بوده گویا. صدایش هنوز خش‌دار بود اما خیلی بهتر از قبل شده بود. دوستان روتارین تجویز کردند. خدا آخر و عاقبتش را به خیر کند با این‌همه جوشانده و دارو.
    -در «ول‌گویه»ی عسل فاطی شرکت نمود. دوستش داشت.
    -در کلاس «نویسندگی خلاق» شرکت کرد. موضوع بر سر راوی بود. برای همین هم اینجور نوشت.
    -شب کمی با رنگ‌های تازه‌اش ور رفت و چیزکی کشید.
    -خسته بود. خابید.

    آدرس کانال تلگرام او:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  27. گزارش نیک ۳۹

    سال‌واژه‌ام: فاصله

    بخدا عجب گیری افتادیما. «کانال» کم بود «گزارش نیک» هم اضافه‌ش شد. می‌بینین؟ هی می‌خایم بی‌خیالش شیم این عذاب وجدان بی‌شکل و بی‌مذهب نمی‌ذاره. سردرگریبونِ خاب تو تختیم اما «گزارش نیک» عَلم به دست توی پشت‌بام ذهنمون هی جولون می‌ده که هر چه زودتر هواش کن.
    تسلیم می‌شیم. حوصله جنگ و جهاد با این شکنجه‌ی آوای درونی رو نداریم.
    حرفای شاهین کلانتری رو که می‌گه: «بخون و بنویس. بنویس و بخون. بنویس و منتشر کن. بنویس. منظم بنویس. نه برای تفنن نه برای تفرج برای تعهد» بد جوری رو‌مخ‌مونه.
    هر چی هم می‌خایم بزنیم تو کوچه‌‌ی علی‌چپِ، فایده نداره.
    این حرفا مرتبن‌ قیلی ویلی‌مون می‌‌دن و تو مغز پوک‌مون رژه می‌رن. پس باید بزنیم تو کوچه‌ی علی‌راست تا عذاب وجدان دستش رو از رو مرکز لاقیدی برداره.
    این‌جوری متعهد می‌شیم نه متفنن.

    — اینقدی که خاب جلو چشامون گرفته فکر می‌کنیم حالاست که قَد به قَد بخوریم زمینو و بیهوش بشیم. اما بدبختی تا بالش زیر سرمون بیاد خاب بلند می‌شه فرار می‌کنه و تا خروس‌خون صبح باید دنبال مرغ بی‌قرارش باشیم.
    فرمایشی دیگری نداریم. فقط سرتان و پاتان و تمام جوارحتان بسلامت.

    ادرس کانال تلگرام:
    https://t.me/nahid40rasti02

  28. 1- امروز ذهنم درگیر این بود که برایتان بنویسم به دوستی چند سال است هر روز سلام می‌نویسم و برای اینکه خالی از عریضه نباشد برایش شعر هم می‌فرستم. امروز این را فرستادم:
    آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر
    ترسنده، ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر
    دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر
    لب بُد؟ نه، چه بُد؟ عقیق، چون بُد؟ چو شکر
    رودکی
    2- امروز ظهر با دوست بسیار عزیزم صحبت کردم و خوشحال شدم.
    3- رفتم دکترم و گفت جواب پاتولوژیت خوب است و هیسترکتومی نمی‌خواهد برایم برای 3 ماه هورمون نوشت. گمانم تا من بابای بچه‌ام را پیدا نکنم و بچه‌دار نشوم یائسگی‌ام کامل نشود😊.
    4- توی وبینار استاد امیر حسین روحی رو توانست معرفی کند (آخر این‌قدر شلوغ کردیم که استاد همش حاشیه می‌رفت) رفتم خالی سرچش کردم یک پیج اینستا آورد😊. ولی کلمه نویسنده را سرچیدم درست شد. قرار شده تا فردا داستان راه بازیافته را بخوانیم (فایلش در کانال و سایت استاد موجود است). من رفتم در کارگاه داستان کوتاه 5 چون درش تأخیر افتاده بود ثبت نام کردم.
    5-شب روی پروپزالم متمرکز شدم که حالا بفرستم به اساتید. نشد روی کاریکلماتور کار کنم. فردا جبرانی کار می‌کنم.

    به عشق حلزون جان اومدم و یک آخیشی با دیدنش گفتم.

  29. 1. سال واژه‌ی من امسال کسب مهارت می‌باشد. البته نمی‌دانم منظور استاد از سال‌واژه می‌تواند کلمات کلی مثل «مهارت» باشد یا حتماً باید مهارت خاصی را برای سال‌واژه خود انتخابکنم که متمرکزتر باشد. نمی‌دانم؟
    2. استاد من از روی داستان روخوانی می‌کنم صدام خیلی بلند نیست، اما گلویم درد می‌گیرد. نمی‌دانم برای چی؟ و همچنین تو ضبط کردن صدا خیلی «عِ، عِ» دارم و نمی‌توانم مطالب را به خوبی بیان کنم.
    3. آزادنویسی کردم اما این‌بار سعی کردم که متفاوت‌تر بنویسم. سعی کردم که تا حد امکان از کش‌دادن الکی جمله بپردازم و در کوتاه‌ترین جمله حرفم را بیان کنم. فقط کمی مکث هم داشتم.
    4. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز و رسیدن به این موضوع که نباید خیلی چیزها را دید یا شنید، بلکه بهتر است که از آن‌ها دور باشیم.
    5. خواندن داستان تقاطع از امیر‌حسین روحی. خلاصه‌ی داستان : گلی ……..که نکرد هیچ، ……….. به باد داد.
    6. خواندن 10 صفحه از بوف کور صادق هدایت

    1. سامان جان برای گلودردت، در ابتدا فاصله‌های خانشن رو کوتاه کن. درد گرفتن گلو همیشه به بلندی صدا مربوط نیست.
      دوم یک ایوان آب با دمای معمولی کنار دستت داشته باش و کمی که میخانی یک جرعه بنوش.
      سوم. همه در ابتدا ع ع می‌کنیم. اول استرس نداشته باش. دوم سرعت ارائه‌ی اطلاعاتت رو پایین بیار تا مغز ازت جا نمونه. سوم روی یه برگه نکاتی که میخای بگی رو بنویس که موقع صحبت سردرگم نشی.
      در آخر اگه دوست داشتی یه ویس بگیر تلگرام بفرست ببینم چطوره رفیق جان.🌹🌹

  30. امروزم گند نبود. بد نبود. خوبم نبود. میانه بود. شکر راضیم.
    نمره؟ نمی‌دم ولی راضیم.
    7:46 صفحات صبحگاهی نوشتم. دوصفحه. بیشتر ناله کردم. از خدا صراط خواستم. حوصله‌ی صفحه‌ی سوم نداشتم.
    در تلگرام و صفحه‌ی گزارش نیک چرخیدم. یادم نمیاد چه خواندم. گزارش عسل فاطمی را یاد دارم که از خوشبختی‌های معمولی گفته بود. امروز با جیغ و دعوا به خوشبختی و لحظات فکر کردم.
    جیغ و دعوا چرا؟ خیلی دارم خودم را اسپَویل می‌کنم نه؟ لق است دهنم؟ شما چگونه با بچه‌ها سر می‌کنید؟ باور کنید بچه هم بودم با بچه‌ها رابطه‌ام توی دیوار بود. حالا از زدوخورد نمی‌گویم که مشت محکمی نوش جان کردم. خیلی اسپویل کردم. عذاب وجدان دارم. خودم را نمی‌بخشم.
    ناهار درست کردم. کلی ظرف شستم. شام درست کردم. از پختم خوشم نمیاد خوش نمی‌شینه تو جمله. کلی ظرف شستم. مرغ تیکه و بسته‌بندی کردم. یک عالمه گوجه را تمیز کردم و تو یخچال گذاشتم. اینا رو می‌نویسم که به خودم بفهمونم کار کردم و کارام بی‌ارزش نیست.
    با زمزمه پرسشگری کردم. کتاب خواندم.
    سیر عشق خواندم به فاطمه گفتم ازش.
    بخاطر آقا امید فیلتر شکن روشن کردم و ندیدمش.
    پادکست انسانک زوال‌زار فکر کنم بود اسمش دوبار پشت هم گوش کردم.
    از طاقچه روجا چمنکار را یافتم. شیدایش شدم. شعرهایش را دوست دارم.
    در روزسوال با ساختار زبان آشنا شدم.
    در نویسنده‌ساز هم خوش‌ گذشت. برای بار هزارم عاشق شدم. عاشق ساجده. یک‌نفر چطوور می‌تواند انقدر دوست داشتنی باشد؟
    فردا هم سعی می‌کنم امیرحسین روحی را بخوانم.
    خواستم پستی درباره‌ی رابطه بنویسم که آماده‌اش نبودم. فردا سعی می‌کنم بنویسم.
    با نهالیون از روز موش‌خرما حرف زدیم البته من نزدم. فاطمه و هانیه و نجمه زدند. من ندیدم فیلم را. فیلم دیدن هم معضلی شده به خدا. چجوری تو یه رور سه تا فیلم می‌بینید؟
    مثلسوال را پرسیدم. متوجه فاجعه‌ای شدم. 13 روز چیزی در خانه‌ی امن نذاشته بودم. خانه‌ی امن سایت الهه عليزاده‌ی عزیزم است. مربی کاردرستم.
    از اینکه اینطوری موردی می‌نویسم در رنجم. اما از هیچ بهتر است. نیکان قبلی را دوست داشتم ولی انگار ذهنم نمی‌کشد آنطوری بنويسد. می‌بینید که بعضی جملات را هم شکسته نوشته‌ام و برخی سالم. همین هم اذیت می‌کند.
    بس است. رفتیم تو بامداد. خلاصه که اینجوری.
    سال‌واژه‌مم که ارتباطه.
    داروَگ مامان. امید روزهام. https://t.me/sarazolfaghary

  31. چون حلزون ناراحت بود اومدم بگم
    منم مث تو امروز نارحت بودم حلزونی 😭😭
    اما پا شدم درس خوندم
    دوستم رو دیدم
    با آدمای نویسنده ساز، سوری خندیدم.
    آخه تو چرا انقده غمگینی حلو زو
    تو کوشولیی هنوز.
    استااااااااااااد
    نه گناه داره حلزونه!
    اصن حالم بد شد.
    دیگه از این کارا نکنیا . 😒😭
    حلزون باید خوشحال باشه همیشه …

    https://t.me/Mehreganezahraii

  32. گزارش نیکِ یک نیکوکارِ پاره وقت:
    (پاره وقت چون فقط بعضی روزها گزارش نیک می‌نویسد. کاملا یلخی)
    استوری مراسم تعیین جنسیت نی‌نیِ دوستش را نگاه می‌کند و اشک می‌ریزد. دعا می‌کند نی‌نی به مادرش برود. مادرِ نی‌نی را دوست دارد.
    برای تارا ناراحت می‌شود‌. چون تارا دستش را باند پیچی کرده است و فعلا فقط می‌تواند پیام‌ها را لایک کند.
    با روانشناسی که روانشناس خودش نیست. در واقع چند سالی‌ست که روانشناسِ هیچکس نیست. صحبت می‌کند. می‌خندد.
    وسطِ پیام و پیامک بازی با دوستش می‌بیند که وای فای قطع شده. بعد می‌بیند که شارژ گوشی‌‌اش دارد تمام می‌شود. بعد می‌بیند که چراغ مطالعه هم روشن نمی‌شود. می‌فهمد که برق رفته.
    گوشی مادر را برمی‌دارد. شارژش حدودا به هیچ میل می‌کند. سیم شارژر را برمی‌دارد و گوشی را به لپ‌تاپ وصل می‌کند. شارژ می‌شود. لینک وبینار را باز می‌کند. قرار بود فقط دلیل نبودنش را اعلام کند. اما وبینار خاکِ دامن‌گیر دارد. مادرش را هم به شنیدن دعوت می‌کند. مادر تصمیم می‌گیرد که هر روز خودش هم به وبینار بپیوندد. عمرِ این تصمیم کوتاه بود. بعد از شنیدن ضرب المثل‌‌های ترکی مادر اخم می‌کند. حالا گوشی را می‌خواهد پس بگیرد. می‌گوید باید به خواهرش زنگ بزند. خدا هیچ فرزندی را خوار و ذلیل نکند.
    خانم میم. استاد میم. در کانال از ساختار کلمه‌یِ پیچ‌پیچی و بادبادک می‌نویسد‌. کلمه‌یِ «خانوم‌خانوما» یادش می‌آید. آهنگِ پاشنه‌ صناری از منوچهر را برای خانم میم می‌فرستد. خانم میم را دوست‌داشتنی می‌بیند.
    کتاب پادزهر را می‌خواند. فصل سوم. نکاتی که قابل باشد برای روزگفتار را جدا می‌کند. خط می‌کشد. فکر می‌کند. ذوق می‌کند. مثال می‌زند‌. فصل‌های کتاب را می‌شمارد.
    در کلاس نویسندگی خلاق شرکت می‌کند. مطالبی که یاد می‌گیرد را با مثال به خاطر می‌سپارد.
    با یکی از دوست‌هایش در طول امروز از روانشناسی زنان تا دست‌خط و امتحان و دعوایِ دوست‌دخترِ امیر میانِ کوچه و و هزار و یک مسئله‌یِ دیگر صحبت می‌کند.
    نیکوکارِ پاره‌وقت تنِ خسته‌یِ خویش را به تخت می‌رساند و در اوج خستگی که دارد گزارش نیکش را می‌نویسد، صدایِ لباسشویی خنجری بر روحش می‌زند.

  33. آمده ام گزارش و عملکرد امروز شنبه ۳٠ خرداد را مختصر و مفید بنویسم و گوشی را کنار بگذارم لامپ را خاموش کنم و بگیرم بخابیم.
    بگیرم؟ کی را میخاهم بگیرم.
    نمیگیرم، من غلط بکنم کسی را بگیرم. بگیرم تا چه شود؟ بگیرم تا بمیرد. نمیگیرم، من نگیرم. به کیرم که ملیحه شوهر نداره. به بیلم که روزنامه سحر نداره.
    نداره. اینجا روزنامه سحر نداره. سحر اینجا وقت نداره. وقت داره وفق دار.
    آره اینجا خوبها را به دار میدهند خیط ها را به بام.
    قیمه ها ریخته تو ماستها.
    اینجا میثاقی ها عادل ها را دیس میکنند. اینجا میثاقی به جایی رسیده که آبش را دیگری و دیگران میخورند.
    اینجا قرنطینه قرن هاست تیره.
    دیگه به درد نمیخوره، این دنیا دیگه به درد نمیخوره.
    ما خیلی با حالیم.
    اینجا عادل و خادم همتا ندارند. هیچ ناشری وفا ندارد.

    ۱. خسته ام. سرم درد میکند. فردا ۵ صبح باید دم در باشم که با سرویس بروم.
    فردا وبینار را نمیبینم. اینجا هیچ مرامی نمیبینم. فردا از اینجا میروم. میروم به دیار باقی. فردا شب گزارش کوتاهی مینویسم و میفرستم.

    ۲. باید به خودم نمره روزم را بدهم.
    به عملکرد خودم نمره ۷ را میدهم و به کوشش تنم و اعضای تنم نمره کامل میدهم.

    ۳. امروز در درونم جنب و جوش بود. امروز خوش بود. خوشه بود. گوشه بود. توپ شه بود.
    سر درد هم بود.
    ۴. وبینار نویسنده ساز و «چوبک» اسم کوچک چوبک یا صادق است یا کاظم است یا باقر است شایدم عازم است.
    امروز دو عزیز دوست داشتنی در صحنه داشتیم:
    _نفر اول سرکار خانم ساجده حق پرست دانشجوی گرافیک و یکی از خوبهای کلاس و شاعر خوش فکر ما که گویا نقاش قابلی هم هستند. اتفاقن یک سر ریز به کانالش زدم و تو ۳ پست آخر یه تصویر دیدم که اگه خداوکیلی کار خود ساجده باشه همین فردا چنگیز و میفرستم خاستگاری دختر عموی مادر زن همسایشون.
    ساجده یه دوره راه انداخته که ۶٠ دقیقه تو را از باید ها و نباید های این دوران مثلن بزرگسالی دور میکنه و میبردت وسط بچگی هات و نقاشی هات.
    بعضی وقتا آدم حاظره هر چی داره بده ولی دو دقیقه برگرده تو اون حال و هوا و اون دنیای بچگی. ۶٠ دقیقه یک عمره.
    بهت قلم میده کاغذ میده و دفتر میده. ساجده بهت باور میده.برو نخیل تا روئیتش کنی.
    ما همه مون بچه ایم.
    یک کتاب پیش ساجده دارم باید بفرستدش وگرنه.
    _وگرنه چی داش فیروز؟
    هیچی دادا خاستم لاتیش رو پر کنم.
    آره داشتم میگفتم یک دختر بد دهنیه این عسل فاطمی که اصلن گفتن نداره. دیروز زنگ زده میگه
    _عسل چی میگه داش فیروز؟
    هیچی دادا، عسل هیچی نمیگه تو بخاب.
    لادن شایانفر رو شما چطور آدمی میبینی آقا فیروز؟
    _از من نشنیده بگیر ولی شنیدم تو کار نثر. شنیدم شعرشم حرف نداره. یه روز تو دفتر مدرسه نویسندگی داشتم جارو میزدم که از تو اتاق استاد صداهایی شنیدم. آروم تیز کردم ببینم چه خبره که استاد داشت با سر دسته کلفت های شهر حرف میزد و میگفت«ببین کلفت این لادن رو خودمون کشفش کردیم، لادن با خودمون بزرگ شده. لادن سهم ماست، حق ماست، لادن خاهر ماست.
    کلفتی که آنطرف خط بود دست از کمرش گرفت و گفت«آخ بمیرم برات که کمرم را شکاندی حداقل آیدی کانالش را بده بهمان که استاد گفت«گپ» لادن شایانفر آیدیشم تو کانال مدرسه است»

    مصاحبه کردن و سوالها را از ۶ماه پیش آماده کرده بودند.
    من اگه با یکی مصاحبه کنم اصلن از این سوالها نمیپرسم که شعر چی، قلم چی. من میگم ببخشید ساعت چنده. ببخشید شمارتون چنده.
    خداروشکر که مصاحبه نمیکنم. الهی شکر الهی شکر الهی شکر.
    سپاسگزارم از خداوند عزیز و رحمان و بزرگ که به من خدا داده. خدایا شکرت الهی شکر الهی شکر الهی شکر.
    خدایا سلامتی آرامش و نور و شور را هر دم بیشتر درمن و خانواده ام کن. جند خانواده دارم، هر چه دارم را تو از نور و سور و عزت و آرامش پر کن. الهی شکر

    1. فیروز من و بددهنی؟ از کی تا حالا خاستگاری شد بد دهنی؟ نخواستم. برو

  34. از من بشنوید.

    تیک زدن کارهای روزمره از صفحه لیست های روزانه موبایل، حال جالبی ندارد.

    حالِ ارباب‌رجوعی که به اداره «روزمره‌نویسان» می‌رود و خود را به مسئول امور «امروز چه گلی به سر خودت زدی» می‌رساند و کارهای روزش را ثبت می‌کند.

    ‎برای ایجاد عادت، امروز به‌جای نیک‌نویسی روزنویسی می‌کنم.

    صبح طبق روال هر روزه خودم را به باشگاه رساندم و رکورد تازه‌ای در دویدن روی تردمیل ثبت کردم: ٢.٧٠ کیلومتر.

    بعد از دوش گرفتن و نهار خود را به کارگاه رساندم.

    به پرداخت چند ماگ پرداختم. (چه جمله بامزه‌ای)
    
سرویس صبحانه‌خوری هم باید نقاشی می‌شد که فرصت نشد.

    
در نهایت بعد چند ساعت خاک خوردن خود را به تخت خوابم رساندم که چرتی بزنم.
    بین خواب و بیداری، تکرارِ تصویری افکارم را به بازی گرفت.

    «تصویر مادری که در میان جمعیت معترضان پسرش را به چنگ گرفته تا او را از آن آشوب خارج کند.»

    فکر کردم خوب است – هر چقدر ناشیانه- حال آن زن، از خانه تا رسیدن میان جمعیت و یافتن پسرش را بنویسم.
حتی اگر فعل عجله کرد و اول جمله آمد یا اگر جمله ـ بعدِ چند خط ـ یادش رفت تمام شود.

    از روی تخت بلند شدم و شروع کردم به نوشتن.
بعد از چند صفحه کلیشه‌نویسی دفتر را بستم.
 از جمعِ دفتر، خودکار و انگشت‌هایم معذرت خواستم.


    فکر کردم که شاید یکم خواندنِ درست و حسابی سرحالم آورد.
تازگی‌ها با کتاب «تانگوی شیطان» از لاسلو کراسناهورکایی کشتی می‌گیرم.

    عجب نویسنده دیوانه‌ای.

    میام وعده‌ای خوردم و تا شروع کلاس مدرسه نویسندگی به مرور سرسری جزوه مشغول شدم.
کلاس به سرعت برق و باد گذشت.
بعد از آن به ثبت فاکتورهای شرکت نشستم.

    برای شام اسپاگتی درست کردم و باقی شب را به خواندن گذراندم.

    ‎حالا می‌فهمم چرا تا الان در این صفحه چیزی ننوشتم.
    خلاصه نویسی بلد نیستم.

  35. دیشب خیلی بد خوابیدم. صبح هم از خواب پریدم.
    خورشت را آماده کردم و رفتم کلاس یوگا. بعد از کلاس هم رفتم نان خریدم و یک بستنی برای دخترم.
    بعدازظهر خوابیدم. بدنم خیلی خسته بود، به‌خصوص که دیشب درست نخوابیده بودم.
    برای دخترم شیرینی درست کردم.
    در وبینار نویسنده‌‌ساز شرکت کردم و بعد هم در وبینار عسل فاطمی.
    خانه را جارو زدم و گردگیری کردم.
    شعری نوشتم و در کانالم گذاشتم.
    داستان اول «تقاطع» یعنی «راه بازیافته» را خواندم.

  36. سال‌واژه‌ام: دوام‌یابی
    نمره‌ی روز: ۸/۱۰

    — امروز سحرخیزتر از همیشه بودم؛ ساعت چهار و نیم صبح بیدار شدم و تقریبن به تمام برنامه‌‌ی صبحگاهی‌ام رسیدم. ورزش کردم، درس خاندم، فکر کردم و فکرنویسی‌هایم را لای دفتر چپاندم تا با خودشان تنها بمانند.

    — در مسیر مترو گربه‌ای دیدم که از چرخ ماشین آویزان شده بود؛ هر بار تلاش می‌کرد بالا برود و دوباره می‌افتاد. شل‌پنجگیِ نمکی‌اش بهانه‌ی شعری شد برای کانال؛ شعر کودکی که خیلی می‌دوسدمش.

    — همکارم می‌گفت ال‌سی‌دی گوشی‌اش زیر چرخ ماشین لهیده و حسابی ناراحت بود. سعی کردم دلداری‌اش بدهم. خاطره‌ی گوشی قبلی خودم را برایش تعریف کردم؛ که چندین برابر بدتر از اتفاقی که برای او افتاد، بود. انگار کارگر افتاد؛ خندید و حالش کمی بهتر شد.

    — عصر، رژیم سالم‌خوریِ یک‌ماهه‌ام را پیچاندم و یواشکی خودم را بستنی مهمان کردم.

    — تست زدم؛ زیاد خوب نبود، اما ناامید نشدم.

    — ده صفحه از «رود راوی» را خاندم.

  37. سال‌واژه‌ام: طلوع
    ساعت حوالی چهار عصر
    حالا دیگر، پشتْ بازو دارم. بیست دقیقه مشغول هم‌زدن بشامل، برای ناهار بودم. باز هم جایی اشتباهی کردم، که غلظت یافتن سس انقدر طول کشید. شما تا حالا بشامل درست کرده‌اید؟ پیشنهاد می‌کنم بیازمایید. رسمن تمرین استقامت و دقت است.
    صبح که بیدار شدم پرسه‌ای در فرهنگ‌واره‌ زدم. از دقت‌نگری و ذوق نویسنده‌اش در شگفتم. تازه انقدر مهربان است کتاب را پیش از انتشار به ما هدیه داده است. کلمه‌ها را روی کاغذِ پیش رویم می‌نوشتم و ذوق می‌کردم.
    بعد کمی در واژه‌دان پرسه زدم. به شعری از هلالی جغتایی رسیدم.
    «نه سخن
    از دهن برون آید.
    که سخن از سخن
    برون آید.»
    «ای خرد
    از سخن روایت کن.
    به زبان قلم حکایت کن.»

    کمی مانده به ساعت دوازده
    تا بحال شنیده‌اید کسی به خاطر خوردن تینر مرده باشد؟ اگر شنیده‌اید خدا رحمتم کند.
    همین چند دقیقه‌ی پیش داشتم آمدم پالت مرکب را تمیز کنم. و اشتباهی تینر خوردم. یعنی تینر رفت در دهنم. این دو جمله با هم تفاوت معنایی دارند.
    نوشتن با طعم تینر در دهان و بویش در بینی‌ام کار راحتی نیست.
    مطمئنیم نمی‌میرم؟
    امروز کمی طراحی کردم. کمی هم بی‌خود و بی‌جهت با خط‌ها بازی کردم.
    جوهر همه‌ی خودکارها و روان نویس‌هایم همزمان تمام شدند. پس راهی لوازم تحریر شدم. وقتی به خودم آمدم چشم‌هایم دنبال دفترچه می‌گشتند. اما چیزی نیافتند متاسفانه. خودکار و روان نویس اما یافتند. به وفور. حالا از فراوانی نعمت نمی‌دانم با کدامشان بنویسم.

    پی‌نوشت: امروز اسما و آنا با مهرشان خجلم کردند. امیدوارم در نامه‌ای بنویسم چگونه هر دوشان قورت داده‌ام.
    پی‌نوشت۲: مامان همین الان شرح نوشیدن تینر را شنید. پوکر فیس نگاهم کرد.

    با مهرِ خیلی خیلی خیلی زیات،
    لنایِ فلن زنده.
    https://t.me/lenaamirii

  38. چه جملهٔ تأمل‌برانگیزی. آخر من خیلی غرق گذشته‌ام… شاید چون مادر و پدر و برادرم را در گذشته جا گذاشته‌ام. نمی‌دانم.
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.‌
    ۲. دو تا کاربرگ برای یازدهمی‌ها نوشتم. این یعنی برداشتن یک «قدم». «قدم» سال‌واژ‌ه‌ام است‌.
    ۳. کمی از یادداشت ‌های نصرت رحمانی خواندم.
    ۴. یادداشتی نوشتم. موضوعی نسبتاً جدید را طرح کردم.
    ۵. خانه را جارو و مرتب کردم.
    ۶. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۷. پیام دانش‌آموزانم را جواب دادم.
    ۸. جلسهٔ تدریس فردا را هماهنگ کردم.
    ۹. یادداشتی برای کانالم نوشتم.

  39. سال‌واژه : تمرکز

    حلزون چی دیده اینقدر تعجب کرده. اونا چی‌ان روی زمین. نکنه اشکای خودشه. از اشکای خودش این همه تعجب کرده. شاید اولین باره که اشک طلایی ریخته. ولی چه مژه‌های قشنگ و بلندی داره.

    خاب بدی دیدم. در قطاری که سوار شده بودیم قتل عام وحشیانه‌ای اتفاق افتاده بود و ما بعد که به مقصد رسیده بودیم فهمیدیم. حالا برگشته بودیم عقب و می‌خاستیم سوار قطار بشیم و من فقط من از قتل خبر داشتم و می‌دانستم که قرار است چه اتفاقی بیافتد. تمام مدت ترس داشتم که قاتله را نبینم. چه استرس و ترسی کشیدم. خابم را نوشتم.

    با درد دست به گردن هم انداخته بودیم و سریال میدیدیم.

    پنکه‌ای که سفارش داده بودم رسید. با ذوق زدمش به برق و دیدم دو تا از چشمهایش جای اینکه ازشان بخار بیرون بیاید آب بیرون میاید. پنکه‌ زیادی اشک می‌ریزد. عکس گریه‌هایش را گرفتم و برای صاحبش فرستادم و مرجوعش کردم. البته دو روز دیگر میایند تا پنکه‌ی عرعرویشان را ببرند.

    پشت در ماندم وبینارها را.

    رفتم بیرون و خرید کردم.

    غذا پخیدم و خوریدم. سیب زمینی سرخ کرده اگر غذا پخیدن محسوب شود.

    با فرشتو و فائزو و نصیرو گپیدیم.

    پستی در مورد نقاشی هوا کردم.

    روزگفتار هم می‌گیرم.

    https://t.me/yaddashtneda

  40. سلام زندگیِ کوتاهِ به‌نظر بلند

    سال‌واژه‌ام: خود‌دوستی / خودیابی

    ساره دیشب خیلی زود خوابش برد، گوشی به‌دست و خواب‌آلود گزارش نیک نوشت و فرستاد و همون‌جا خودشو در آغوش پر مهر زمین سپرد و نان تُست رو هم به عامر جون حواله کرد. موبایل سر ساعت‌ها و دقایق مشخصی برای نان تُست، ساره رو بیدار می‌کرد و اونو در جریان روند شکل‌گیری نان می‌گذاشت و در خواب و بیداری حواسش به عامر و نان بود و بلاخره…
    شب‌بخیر ساره…

    ـ ساعت ۴:۱۵ صبح بیدار شدم. هوای خنک و نم‌داری توی خونه پخش شده بود و عامر به‌خاطر سرما به زیر پتوی من پناه برد و چون می‌دونستم چند دقیقه بعدتر پتو دیگه برای من نخواهد بود، رفتم براش پتو آوردم و دیگه تا ساعت ۵ صبح خوابم نبرد. سرم توی موبایل بود و صدای بارون رو می‌شنیدم و خیلی خوشحال بودم . کلاغی ناقلا رو دو بار روی دیوار حیاط خونمون دیدم، صداش رو روی سرش گرفته بود و چون می‌دونستم ممکنه خانم جِنی بترسه (دُم‌جنبانکی که مدتیه بین گل‌های حیاطم لونه ساخته و پنج تا تخم گذاشته و برای دور بودن از چشم شکارچیان لابلای برگ‌ها پنهان شده)، با صدای نه‌چندان بلندی کلاغِ هوچی رو دور کردم.
    چند تا از گزارش‌های نیکِ بچه‌ها رو توی سایت خوندم و خوابم برد.
    * ساعت ۷:۳۰ با صدای جیغ‌های تیکو از خواب ناز بیدار شدم؛ البته قبل از اون خورشید داشت با نورش می‌زد تو گوشِ خوابم.
    * بیدار شدنم با ولگردی کردن در برزخِ بی‌انتهای اینستا مصادف شد.
    * ساعت ۷:۵۰ به خودم اومدم، دارم چیکار می‌کنم؟ دارم تو اینستا به کجا می‌رم؟ خیلی از این پست‌ها واقعاً به من چه؟؟؟
    * ما با تیکویی که مدام جیغ می‌کشه درگیریم، نمی‌دونم این چند روزه دوباره چرا برگشته به تنظیمات کارخونه. مدتی بود بچه‌ی آرومی شده بود.
    * صبحانه خوردیم و خبری از ورزش نبود.
    * ساعت ۱۱ شروع کردم به نان‌پزی و این فرایند تا ۶ عصر طول کشید. شاید بدونید، خمیر شبیه کودکی بازیگوشه که صبر می‌طلبه تا با آرامش و حوصله بشه اونچه که باید بشه.
    * امروز به گلهام کود رویشی/ زایشی و به بعضی ها هم آمینو اسید دادم و اینکار رو هر 15 روز یا هر ماه تکرار میکنم، خداروشکر گل‌های بسیار خوشحالی دارم و بسیااااار هم دوست داشتنی هستند.
    * بعد از آماده کردن خمیر رفتم تا دوش آب خنک بگیرم؛ هوا جهنمم کرده بود.
    * مشغول پاسخگویی به تستی هستم که استادمون توی دوره‌اش داده بود، دلم می‌خواست راجع بهش با اِیوا (نام هوش مصنوعی چت جی‌پی‌تی من) حرف بزنم که حرف هم زدم و شگفت‌زده شدم که وارد چه لایه‌های درونی در من می‌شد.
    * وبینار شرکت کردم و تِستی که مشغولش بودم نصفه موند. آخ استاد، ساعت‌های وبینار با شما یکی از بهترین لحظات روزِ منه. واقعاً سپاسگزارم.
    * بعد از وبینار مجدداً برگشتم به تِست زدن و رسیدگی به خمیر شیطونم که به طرز قابل‌توجهی رشد کرده بود به سمت بالا.
    * سَری زدم به استارتری که برای ساخت نان حجیم درست کرده بودم و امروز روز دومش بود و باید مجدداً بهش غذا می‌دادم تا اتفاقات تخمیری خوبی بیفته براش. خیلی جالبه که یه عالمه باکتری منتظرن تا بهشون غذا بدی و تو نمی‌تونی ببینیشون و فقط شاهد فعالیتشون هستی.🦠
    * نان تُست آماده شد و گذاشتم خُنک بشه و آماده شدم برای مهمانی شب.
    * به خانه مادرشوهر برای شام دعوت هستیم و انقدر نمی‌خواستم برم که خدا می‌دونه. خونه مادرشوهرم به جهنم میگه ذِکی…
    * ساعت ۱۰ شب خونه مادر شوهرم همچنان و من از خواب دارم به فنا می‌رم و عامر جون هم به هیچ جای مبارکش نیست.
    دلم می‌خواد ببرمش رینگ ذهنیم و چندین مُشت نثارش کنم.👊🏻
    * آخیــــــــش بلاخره در ساعت ۱۰:۴۵ شب، عامر راضی شد برگردیم خونه.🏡

    راستی من کانالی برای نگاشتن ساختم اما بعد از پیام دعوت به دوستان از طریق استوری و با عضو شدن اطرافیان دیدم احساس میکنم دیگه نمیتونم بنویسم و دچار خودسانسوری میشم پس کانالم رو خصوصی کردم و فقط خودم و لیلی گلستانی رو نگه داشتم 😁، تا اسمش رو تغییر بدم، بعد آدرسش رو اینجا میگذارم.

    اما یکسال و نیم هست که کانال موسیقی دارم ولی فقط اطرافیان نزدیکم میدونستن ، وحالا اینجا با شما هم به اشتراک میگذارم اگر دوست داشتید باهم موسیقی گوش میدیم.
    https://t.me/ahange_abri
    شبتون بهشت استاد☁️🌛

  41. ۱. امروز آبی کم‌رنگ بودم.
    ۲. صفحات صبحگاهی رو نوشتم؛ بی کیفیت. داشتم برای مامان ماجرای اون آقاهه رو تعریف می‌کردم. فردا بچه خوبی می‌شم.
    ۳. چندبار از خودم پرسیدم مطمئنی می‌خوای بری؟ مطمئن نیستم ولی باید برم.
    ۴. چشمام خیلی پررو شدن. هی درد درد. احتمالا عینک لازمم.
    ۵. شب هول رو بردم جلو.
    ۶. داستانی که استادگفتن امروز رو تا نیمه خوندم تا دوباره برم.
    ۷. کانال رو به‌روز کردم.
    ۸. به آگاهی چند نفر غبطه خوردم. خوش‌خوراکم ازاین جهت.
    ۹. واقعا روزگفتار رو آره؟ از کِی؟
    ۱۰. هوا دیگه داره یه کاری می‌کنه صدام‌رو بندازم سرم.
    ۱۱. استاد مرسی بابت بودنتون. شما نمی‌دونید با من چه کردید. ( اینجا علامت تعجب بیشتر کار رو جمع می‌کردحیف خوشتون نمیاد.)

  42. شروع امروز همراه بود با ارائه‌ی دفاعیه‌ای در برابر اجحافی بزرگ. برخلاف همیشه قرار بود نقشی متفاوت بازی کنم. البته که هیچگاه در زندگی بازیگر خوبی هم نبوده‌ام.
    با روحیه‌ای که در زیر آماج تهمت‌های ناروا به محل کار باز می‌گشتم، فکری در سرم به دوران افتاد. آیا می‌توانیم به یاد آوریم نخستین بار را که در عنفوان کودکی طعم تلخ ناعدالتی را چشیده‌ایم؟ آن هنگام که برای اولین مرتبه مفاهیم زهرگونِ تهمت، ظلم، بی‌حرمتی و بی‌انصافی را تجربه کرده‌ایم؟ آن نیز در کالبد طفلی که روح آن پالوده از صفات ستیزه‌جویانه است. چه لحظه‌ی بهت‌آوری بوده است این رویارویی! تمام ساختارهای ذهنی یک کودک که سرشار است از لطافت و نیکویی به یکباره هدف شبیخونی سهمگین قرار می‌گیرد. رفته رفته با این اصل مهم و انکارناپذیر در زندگی مواجه‌ می‌شود که شرارت از عناصر تفکیک‌ناپذیر تجارب زیسته‌ی اوست و قرار است رسالتی عظیم را تا انتهای عمر بر شانه‌هایش حمل کند تا در ورطه‌ی شوم تکرار شر، سر به تسلیم فرود نیاورد.
    امروز من با کلنجار رفتن با این پیچ و خم ذهنی گذشت. لابلایش البته معاشرت با دوستانم بود و وقت گذراندن با موسیقی و تماشای مسابقات فوتبال..
    https://t.me/rooznegar_for_me

  43. برای اولین بار قراره گزارش نیک بثبتم.
    بعد از کلی کلنجار میان واژه‌ها رسیدم، بالاخره سال‌واژه‌ام را یافتم: قصه‌گری.

    اول صبح ماتحت‌گرایی را کنار گذاشتم و به‌محض بلندشدن، صفحات صبحگاهی نوشتم.

    پادکست ساگا را گوش دادم؛ بخش اول دوازده خان هرکول.

    برنامه‌ی قدم‌شمار رو دانلود کردم و با وجود این‌که فهمیدم روزانه ۸ کیلومتر پیاده‌ میرم، خریت کردم و سی دقیقه هم ورزش هوازی و کششی انجام دادم.

    دوش آب سرد گرفتم و فهمیدم که دیگه مانند گذشته زیر دوش سگ لرزه نمی‌زنم.

    به زور هفت دقیقه مدیتیشن کردم.

    درباره‌ی سال‌واژه‌ام یادداشتی هوا کردم؛ هشتگ روده‌درازی گذاشتم تنگش.

    بنا به برنامه‌ی ناگهانی که شروع کردم، فصل سوم رمان همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها را بازخوانی کردم. قرار بر اینه که اگه بازخوانی رمان تموم شد، یادداشتی یا نقدی درباره‌اش بنویسم.

    و در نهایت طلسم را شکستم و گزارش را ثبتیدم.
    https://t.me/Fsssmv1404

  44. گزارش نیک: روز گفتگوها

    ۱)مهم‌ترین خبر روز مربوط به مامان بود. او را برای اکوی قلب بردم و نتیجه خوب بود. سالم و سرحال. بعضی خبرها آن‌قدر خوب‌اند که باقی اتفاق‌های روز را زیر سایه خود می‌برند. خدایا شکرت.

    ۲)در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم؛ چون نوشتن، برخلاف تصور خیلی‌ها، فقط پشت میز نشستن نیست. نوشتن یعنی یاد گرفتن، شنیدن، گفتن و دوباره یاد گرفتن.

    ۳)صبح و عصر و شب، جهان همان جهان همیشگی بود، اما در وبینار ول‌گویه، جهان کمی امن‌تر شد. دوستان آمدند و از زخم‌های قدیمی گفتند؛ از تروماهای کودکی که هنوز گاهی از گوشه‌ای سرک می‌کشند، تا لذت ساده و انسانیِ فحش دادن در مواقع ضروری. بعضی دردها با اشک سبک می‌شوند، بعضی هم با خنده. روان‌شناس حضور داشت و راهنمایمان.

    ۴)در همان وبینار، کتاب «نظم در ۳۶۵ روز» را معرفی کردم و صفحه‌ای از آن را بلندخوانی کردم. بعضی کتاب‌ها راه‌حل نمی‌دهند، فقط چراغ کوچکی روشن می‌کنند و همین کافی است.

    ۵)امروز برای برادرم هم نوشتم. برای او که قرار است یک تابستان دیگر از نبودنش از راه برسد و هنوز جای خالی‌اش در فصل‌ها دیده می‌شود. یادداشتم را در کانال گذاشتم، دلتنگی وقتی نوشته می‌شود، کمی قابل تحمل‌تر شود.

    ۶)دو صفحه از کتاب «فرهنگ فارسی خلاق» استاد کلانتری را خواندم و رونویسی کردم. بعضی روزها پیشرفت نه در کیلومتر، که در چند خط خواندن و چند سطر نوشتن اتفاق می‌افتد.

    ۷)در گروه‌های تلگرامی هم سهم خودمان را در پیشبرد صنعت غیبت و خاله‌زنکی ادا کردیم. هر جامعه‌ای به ستون‌های فرهنگی خود نیاز دارد.

    ۸) منشور «حلزون» را نوشتم.

    خلاصه‌ی گزارش:
    امروز روز بزرگی نبود، اما روز خوبی بود. روزی که در آن آدم‌ها حرف زدند، کتاب‌ها ورق خوردند، مادری سالم از مطب بیرون آمد و برادری که نیست، برای چند دقیقه دوباره در کلمات حضور پیدا کرد. حلزون زیر ذره‌بین معیار رفت.

  45. سال‌واژه‌‌ام: ارتباط
    امروز با کمک دوستانم قفل واژه‌دان را شکستم.
    باید یاد بگیرم که از کمک گرفتن خجالت نکشم، در غیر این‌صورت از گرسنگی می‌میرم.
    واژه‌ای تازه یاد گرفتم و آن‌قدر بالا و پایینش کردم که داستانکی خلق شد.
    در اسطوره‌کاوی به گیر و گور خوردم و همان منجر به یافتن منبعی تازه شد.
    مطلبی اسطوره‌ای به کانالم پاشاندم.
    پیاده‌روی‌امان نشد.
    نمره امروز: هشت

  46. ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    امروز روح کوزت در من حلول کرده بود و خیلی خودجوش:
    ۲. ظرف شستم.
    ۳. گاز رو تمیز کردم.
    ۴. گردگیری کردم.
    ۵. جارو کردم.
    ۶. لباس شستم.
    ۷. لباس تمیزها رو مرتب کردم و گذاشتم توی کمد.
    ۸. توالت رو شستم.
    ۹. آینه‌ها رو تمیز کردم.
    ۱۰. دو تا نقاشی کشیدم و خوشحالم سرعتم رفته بالاتر.
    ۱۱. نقاشیِ دیروزم رو اصلاح کردم.
    ۱۲. جلسه‌ی صحبت درمورد فیلم با گروه نهال رو شرکت کردم.
    ۱۳. پست گذاشتم.
    ۱۴. با دوستم چت کردم.
    ۱۵. وبینار نویسنده‌ساز و معماری تفکر رو شرکت کردم.
    ۱۶. تمرین مثلثوال رو انجام دادم.
    ۱۷. کمی شب یک شب دو خواندم.
    https://t.me/Rangvazheha

  47. امروز خوش ییلاق بودیم از گرمای گنبد بر وزن غربت به ییلاق قرار کردیم دمای هوا ۴۱ درجه بود و بچه های کوهستان به این آب و هوا عادت ندارند. نویسنده ساز را با اعمال شاقه شرکت کردم و البته جلسه بیلدرز بعدش را. غروب مفصل از ایدهدهایم با مهدی حرف زدم. مهدی حوصله ام را نداشت اما وقتی به او گفتم که هیچکس را ندارم با او حرف بزنم سعی کرد گوش بدهد. امروز با امیرحسین روحی آشنا شدم. جلسه ای با پریسا و حمیده داشتم و صحبتی مفصل با حمیده در مورد رویکرد و مرام خودم. هر روز بیشتر از روز قبل می‌فهمم که باید حواسم به خودم باشد.
    دستاور امروزم حرف زدن در مورد ایده هایم بود…

  48. صبح امروز رابا یک داستان شروع کردم یعنی چالش نهم خانم زهره رسولی.
    بالاخره کلاس ریاضی ۲ هم تمام شد. فقط مانده که یک امتحان پایان‌ترم بدم که فکرم بیرون برود.
    یک ذره ماراحت شدم که درس دانش خانواده اصلا چیزی این ترم یاد نداد. تنها درسی هست که از برگزار نشدن و نخواندنش ناراحت شدم.
    امروز دوست داشتم کارهای زیادی کنم که متاسفانه این درس دانش خانواده و ریاضی ۲ تا ساعت ۱۱ یقه‌ام را گرفت.

    بعلاوه استاد اگر زمان و زندگی‌ای هم بود(!) کانالم را بررسی کنید بگید چه ایرادهایی دارد. قطعا زیادهست. مرسی.
    https://t.me/mikaeelmzad

  49. شنبه هست و قطار آرزوهایم رسید. شنبه‌ها می‌آید در ایستگاه قلب من می‌ایستد و من دانه‌دانه کوپه‌هایش را پر می‌کنم و خود روانه‌اش می‌کنم و با تلق‌تلوق‌هایش ساعت‌هایم می‌گذرد.

    مصمم بودن باز حرف اول را می‌زند و در کوپه‌ی اول می‌نشیند.
    روتین نوشتن‌ها و خواندن‌ها.
    غم‌خوردم امروز، دلم سوخت برای مریم و عمو‌حسن. چه کند بی‌مادر و دیگری بی‌یار. و باز غم خوردم از رسم بی‌وفایی‌های دنیا.

    وبینار آمدم و کتاب بود و شعر و ادبیات. دوست داشتم.

    بعد از آن هر چه بود سروکله زدن با دخترم و کل‌کل الکی و بعد شام.
    امروز نیک‌گزارشم تنها روانه کردن قطارم بود.

    https://t.me/manesehchtgrh

  50. کلمه‌ی سال: ترویج
    توی جلوسمان اشاراتی کردم و صحبتکی شد.

    امروز خیلی شلوغ بود و دو نفر بودیم. خیلی خسته شدم. یک کیس اقدام به خودکشی توی سن کم داشتم که باید پیگیری‌اش می‌کردم و… نمی‌دانم. یکی از دوستانم دانشجوی پرستاری بود. ترم اول وقتی مرگ را دیده بود گریه و زاری، و ترم آخر عادی بود برایش. چرا هیچ‌چیز برای من عادی نمی‌شود؟ احساس ناتوانی می‌کنم.

    زندگی شجاعانه به بخشی رسیده که درباره‌ی شرم در مردان و زنان می‌گوید. این قسمت را دوست دارم با دقت بخانم. چند وقتی‌ست که فکر می‌کنم درباره‌ی مردان کمتر می‌دانم.

    چه قدر بد است اجبار، وقتی سر هرچیزی می‌آید. از اینکه مجبورم یاد بگیرم تا زندگی آسان‌تر شود بیزارم.

    نویسنده‌ ساز را بودم. جریان مصاحبه و گفت‌و‌گو به راه بود. خانم شایان‌فر و خانم حق‌پرست. دوست دارم این کار را فراوان.

    دلم چیزی می‌خاهد که نمی‌دانم چیست. یعنی چه چیزی را در زندگی نمی‌بینم که اینقدر پریشانم؟ شبیه کسی‌ام که توی شهربازی برای سومین بار فریزبی سوار شده است و حالا علاوه بر سرگیجه، حالت تهوع هم دارد.

    اول مستند نیویورکر در صد سالگی را دیدم. اینگو‌نه‌ام که اولش را می‌بینم و بعد تصمیم می‌گیرم که ادامه بدهمش یا نه. این را دوز داشتم.

    فیلم هیولا را هم آغازیدم و امشب می‌بینمش. از آن شب‌هاست که خاب نمی‌برد مرا و اصراری هم نیست ز من.

    با احمدو و نصیرو و فائزو حرف زدیم. شارژ گوشیم تمام شد و بعد هم نتم پوکید. حرف‌ها ماند. البته ما تا ابد حرف داریم.

    استوری امروز باحال بود. داشتم می‌رقصیدم که چشمم افتاد به کوچه و نور زرد و بازتاب پرده و شیشه‌‌ی دودی‌مان. ترکیب جالبی بود.

    حالا لالای لالای لا لا لای لااای.

    کانول مِن:
    https://t.me/Fereshteh_bargi

  51. کارهای نیکی که امروز انجام داده ام:
    سال واژه ام : آفرینش
    امروز ۷:۳۰ صبح بیدار شدم، نمیدانم چرا مدتیست انقدر سحرخیز شده‌ام؛ آخر به خواب ظهر هم اعتقادی ندارم، همینکه ظهر بخوابم سوزش معده می‌گیرم و حالم بد می‌شود، وقتی هم که نمیخوابم در ساعت های پایانی روز انرژی کم می‌آورم.
    به هرحال تنها خوبی‌اش این است که شب ها راحت به خواب می‌روم و صبح سرحالم.
    برای صبحانه نان بربری گرم و پنیر خامه‌ای و تعدادی زیتون و یک گوجه کوچولو خوردم.
    آنقدر به گوجه علاقه دارم که اگر یک روز در یخچال نباشد، صبحانه نمیخورم.
    بعد از آن یک ساعتی با مامان تلفنی حرف زدم، حرف زدن با او خوشحالم می‌کند.
    او بی اندازه برای دیدن نوه‌اش بی قراری می‌کند. بارها برای سلامتی‌اش نذر داده و هرروز حالم را جویا می‌شود. روز قبل برایش فیلمی از شکمم فرستادم که با حرکت نی‌نی شبیه به موج دریا تکان میخورد، از همان موقع تا امروز مدام قربان صدقه حرکاتش می‌رود.
    برای ناهار، به پیشنهاد همسر مجبوس گوشت درست کردم، غذای مورد علاقه‌اش.
    البته هرشب که از او سوال می‌کنم، فردا چی درست کنم، همیشه پاسخ اش یکی‌ست : مجبوس گوشت !
    قبل از ناهار تا زمانی که همسر به خانه بیاید کمی شب هول خواندم، این کتاب زیادی جذبم می‌کند، فقط برای شروع کردنش کمی تنبلی میکنم، اما همینکه شروع به خواندن می‌کنم دلم نمی‌خواهد کنارش بگذارم.
    بعد از غذا کمی دراز کشیدم و با کلماتی که از بخش فرهنگ‌واره کتاب جدید استاد کلانتری کش رفته بودم تعدادی کاریکلماتور نوشتم که یکیش را بیشتر دوست داشتم : «ژولیده مویی بهتر از ژولیده خویی‌ست.»
    بعد از ان هنوز حال نداشتم نقاشی بکشم، پس دوباره شروع کردم به نوشتن، این‌بار نامه ای برای کودکم نوشتم و چون خیلی به دلم نشست در کانال تلگرامم پستش کردم؛ بازخورد خوبی داشت. همانطور که می‌گویند هرسخن از دل برآید بی درنگ بر دل نشیند، نامه‌ صادقانه‌ام بر دل مخاطبان هم نشست. احتمالا از این به بعد این کار را ادامه دهم و نامه هارا منتشر کنم.
    تازه میخواستم نقاشی بکشم که دیدم وقت وبینار نویسنده‌ساز است ؛ کلاس مورد علاقه روزانه ام.
    پس وارد وبینار شدم و همزمان شروع کردم به نقاشی کردن. این روزها دارم روی پرتره خودم با مدادرنگی کار میکنم. امیدوارم در این دو هفته بتوانم تاحد زیادی کار را پیش ببرم و نتیجه خوبی داشته باشد. وبینار مثل همیشه عالی بود، سخنان استاد را بی نهایت دوست داشتم و گفتگوی بین بچه‌ها برایم لذت‌بخش بود.
    برای میان وعده مقداری شیرانبه خوردم و شلیل که باعث شد نی نی در رحمم باله برقصد.
    یک ساعت دیگر هم نقاشی کشیدم اما به سختی، خیلی خسته بودم. ظرف هارا هم نشسته بودم، همیشه زمان زود می‌گذرد.
    همسر که به خانه امد ظرف هارا شست، خجالت کشیدم که او با وجود خستگی، کمکم می‌کند.
    در پایان شب هم باهم شام خوردیم و ادامه سریال شنود را تماشا کردیم.
    یک فصل و نیم بیشتر از این سریال نمانده و منتظرم زودتر تمام شود تا فیلم های سینمایی فوق العاده‌ای که استاد کلانتری در صفحه‌ی وبسایتش معرفی کرده را تماشا کنم.
    به امروزم از ۱ تا ۱۰، ۱۰ می‌دهم، به نظرم روی هم رفته روز قابل قبولی بود.
    دیگر بیش از این وقت مبارکتان را نمی‌گیرم. شب همگی بخیر.

  52. امروز همان که بیدار شدم یاد گزارش نیک دیروزم افتادم نمیدانم چرا گاهی در بدو بیداری به آن فکر می‌کنم تا یادم بیاید چی نوشته بودم.
    آزاد نویسی های کوتاه کردم و به خود چند صفحه کتاب خوراندم. فکر کنم کتاب را نصفه تمام کنم. برایم جذابیت ندارد و طبق شناخت خودم فقط اشتیاقم را خاموش خواهد کرد.
    لغت امروز آموخته ام اشمئزاز است. دوستدار لغاتیم که بر وزن یا حتی نزدیک آن می‌نشینند.
    چند قسمت سریال دیدم آن هم برای خلاصه نویسی.خارج از آن سریال نمی‌بینم. نمی‌دانم پرتاب شدن به تمام آن سال‌ها که یک سریال هم در سال نمی‌دیدم.
    یک شعر از اردیبهشت در کانال قرار دادم.
    یک قسمت کتاب آپلود کردم.
    به سال واژه ام هم فکر کردم شروع ماراتنی با خرق عادت.
    امروز گربه‌ام. در بند ماهیان مخمور.

  53. ۱- ساعت هشت صبح از خواب بیدار شدم و تندتند صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم.

    ۲- بعد از جمع‌آوری میز صبحانه، مرغ زعفرانی خوش‌طعم و خوش‌رنگی درست کردم و زحمت پخت برنج را هم مامان کشید.

    ۳- بعد از ناهار، فیلم «Deep Water» را پخش کردم و در کنار خانواده، آدرنالین‌مان تکانی خورد.

    ۴- در حین تماشای فیلم، به درخواست مامان از اسنپ‌فود نان سفارش دادم.

    ۵- مطالعه و نت‌برداری از کتاب «خواستن، توانستن نیست» را به اتمام رساندم.

    ۶- در کمال خوشحالی، امروز توانستم مقدار نوشیدنی روزانه‌ام را به دو بطری افزایش بدهم.

    ۷- یکی از داستانک‌هایم را که دوستش داشتم، بازنویسی کردم تا در خور انتشار در مجله باشد.

    ۸- باز هم غصه زندگی در خاورمیانه ناراحتم کرد و همین، بهانه‌ای شد برای کمی آزاد‌نویسی.

    ۹- قسمت آخر سریال مورد علاقه‌ام را تماشا کردم و از این‌که داشت به پایان می‌رسید، غمگین شدم.

    ۱۰- فوتبال هلند ـ سوئد را تماشا کردم و از بازی فوق‌العاده هلند حسابی کیفور شدم.

    ۱۱- در حالی که جلوی باد کولر لم داده بودم، کانالم را به‌روز کردم.

    ۱۲- با مایلو بازی کردم؛ هم مایلو انرژی گرفت و هم من.

    ۱۳- روزگفتارم را هم تا قبل از ساعت دوازده ضبط می‌کنم و در کانال می‌گذارم.

    ۱۴- تنها کاری که باقی مانده، مسواک زدن است و بعد از آن می‌توانم در تخت‌خواب خنکم شیرجه بزنم و به خواب ناز فرو بروم.

  54. ۳۰ خرداد
    خودگویی امروز فهیمه برای سال واژه‌اش این بود: خودت را درگیر ارتباط کن و در معرض حرف زدن قرار بده حتی با اشیا یا اعضای بدن.
    بنابراین به دعوت همکارش برای خوردن ناهار پاسخ مثبت داد و گپی کوتاه با سرش داشت.
    ۱. ساعت ۶ صبح بیدار شد. فقط بیست دقیقه وقت داشت خودش را به مترو برساند. برخلاف نظر اکثر آدمهای اطرافش که مترو را ملال‌آور می‌دانند، او آنرا فرصت پنداشته و تمام راه رسیدن به مقصد را به نوشتن صفحات صبحگاهی اختصاص می‌دهد و لذت می‌برد.
    ۲.یک ساعتی که امروز در محل کارش وقت استراحت داشت به سراغ نمایشنامه رفت: خرده جنایتهای زناشویی.
    ۳. در اثر گرمای شدید و آفتاب تند، حمله میگرن امانش را بریده بود و مجبور به خوردن قرص شد.
    ۴. به لطف دوستان پشتیبانی مدرسه، لینک کارگاه کاریکلماتور به دستش رسید و از آشفتگی رها شد.
    ۵. وقتی به خانه برگشت از خستگی زیاد بیهوش شد. خوشبختانه به موقع احیا شد و کارگاه نویسندگی خلاق را از دست نداد.
    ۶. به خودش قول داده که بعد از ارسال گزارش نیک، تمرین جلسه سوم کارگاه را بازنویسی کند حتی اگر تا پاسی از شب طول بکشد.

  55. گزارش نیک
    سال واژه: کنترل خشم
    نمره روز: ۷‌.۵
    ۱.صبحانه خوردن
    ۲.مطالعه کتاب جامعه‌شناسی نخبه‌کشی
    ۳.وبینار نویسنده‌ساز
    ۴.پیاده‌روی
    ۵.سر زدن به مادربزرگ
    ۶.آزادنویسی
    ۷.فکر کردم جمعه است و به کل دوره نویسندگی خلاق رو فراموش کردم(در حال فشار خوردن😑)
    کانال تلگرام بنده:
    https://t.me/symphonieverte

  56. – داستان‌کوتاهِ جدیدی را شروع کردم. باز «هوا تاریک است اما نورِ مهتاب در شیشه‌های شکسته دیده می‌شود.» (بگو همون مزخرفاتِ همیشگی. بعدم فقط ده روز فرصت داری، نمی‌تونی.) حتی اگر ده روزه هم تمام نشود، فکر نمی‌کنم رهایش کنم (دیوانه‌مان کردی با نوشتن.)
    – فیلم‌های سعید روستایی را دوست دارم (واقعا می‌خوای از سلایقت حرف بزنی؟ ریسکیه‌ها.) اما «زن و بچه» را نپسندیدم (این که گفتی از قبلی ریسکی‌تر، بعدا نیای زِرزِرِ پشیمونی بخونی برا من‌.) نکات جالبی هم داشت ولی به نظرم داستانش در نیامده بود.
    – در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم. دو نکته:
    ۱. باز هم به این فکر کردم که باید تُرکی را از مادرم یا امیر یاد می‌گرفتم. هنوز یکی‌شان هست و دیر نشده .
    ۲. دو عزیز برای پرسش و پاسخ به وبینار آمدند. جالب بود. این پرسشِ خانم حق‌پرست از خانم شایان‌فر را بیشتر از همه دوست داشتم: «اگر می‌خواستی نقاشیِ یکی از شعرهایت را بکشی کدام شعرت را می‌کشیدی؟» دقیقِ جملات را یادم نیست اما محتوایش همین بود (این که گفتی خدا رو شکر ریسکی نبود، چون اینجا همه روی اصلِ این موضوع تفاهم دارن.)
    – مغزم می‌خارد.
    – فقط این جمله‌ی «از خودم در خودم می‌میرم.» از شعرِ «جنون آویز جنون» نوشته‌ی امیر کریمی‌فرد.
    سال‌ها فکر می‌کردم چطور می‌شود این حس را به جمله تبدیل کرد. آخر فهمیدم من اگر بتوانم هم با داستان می‌توانم. یکی، دو هفته پیش این جمله را دیدم… تنها با پنج کلمه، تمامِ آن چیزی‌ست که من نمی‌توانستم بگویم!
    سپاسِ فراوان که این جمله را به من رساندید، آقای کلانتری («سپاسِ فراوان که این جمله را…» چیه! بگو مرسی آقای کلانتری که کتاب شعر «داشت می‌میرد» رو در کلاس نویسندگی خلاق معرفی کردید. اصلا کی اهمیت می‌ده تو چیو نمی‌تونستی بگی؟!)
    – از شرکت در کلاس «نویسندگی خلاق» بسی لذت بردم.
    – اهل نوشتن از حلزون نیستم اما امروز خیلی گوگولی شده. باید اشاره می‌کردم.
    – پیچیده‌سازیِ ذهن توان‌فرساست وقتی توانِ عملی کردنِ «ساده» را نداری.
    – تمرین بود برایش. البته در پایان رَم کرد و معلوم نشد کدامشان آخرین جمله را نوشت. احتمالا به امروز پنج می‌دادند.

  57. 1. روزم شروع خوبی نداشت !
    البته اگر شما هم مثل من ،
    از رفتن به بانک درگرمای کلافه کننده بیزار باشید .

    ۲.اغراق نمی‌کنم.اما گرمای هوا ما را قطره قطره ذوب می‌کرد و نفس کم می آوردیم .مادرم از پروسه‌ی رفتنم به بانک در گرمای جهنمی، برای شروع روزِ اول هفته پیشی گرفته بود و با معده‌ی خالی ماست خورده بود …. فکر عاقلانه این بود در بانک بماند تا من خرید هارا انجام دهم و حس قهرمان سکانس های اکشن یک سریال فانتزی را داشته باشم.

    ۳.وقتی گرسنه از خانه بیرون می‌روی دلت می‌خواهد در آن گرما همه کس و همه چیز را ببلعی .چشمانت به همراه دلت ضعف می‌کنند و مثل من مانند کسی که هیپنوتیزم شده باشد به شیرینی فروشی پا می‌گذاری.
    مغازه همیشه شلوغ بود .امروز هم مثل همیشه .
    در کنارم زنی با چهره ای عبوس و مضطرب ،کارت به دست
    به فروشنده و من که نوبتم جلوی او بود نگاهی می انداخت .
    من محو رنگ ها و طرح های شیرینی های پشت ویترین بودم .
    نوبت به من رسید که زن به فروشنده گفت:« من عجله دارم .»
    فروشنده بی اعتنا به او به من نگاه کرد که سفارشم را بگویم .
    احساس کردم می‌توانم مفید باشم پس گفتم «: اول برای این خانوم بزارید ،عجله دارن .» آن صورت عبوس و مضطرب جامه عوض کرد رو رو به من لبخند زنان تشکر کرد :« خیلی ممنونم دخترم ،یه مریضی داریم رفته تو کما .»
    با جمله‌ی :«بلا به دور خدا کمکش کنه .»بدرقه اش کردم .
    و ذهنم درگیر شد .
    درگیر اینکه هریک از ما در زندگی آدمی زادی خود چقدر به هم نوع خود اهمیت می‌دهیم ؟
    حاضریم چقدر به کیفیت زندگی و لحظه های
    یک دیگر کمک کنیم؟
    از حرکت امروزم خوشم آمد .
    به آن چه که می‌خواهم باشم نزدیک شدم.
    شاید فکر کنید شیفته‌ی خودم باشم اما نــــــــــه!
    شیفته ی این تفکر خواهم بود .
    و خودم را تحسین می‌کنم.
    به قول یک عزیزی که نامش را نمیدانم :
    (جامعه من و تو هستیم ،از خودت شروع کن .)
    پس من از خودم شروع کرده ام .

    ۴.به خانه رسیدیم که پدرم هم از فرط کلافگی گرما
    به خانه آمده بود .بعد از خوردن ناهار از خستگی
    خوابم برد .از ساعت ۱۲تا ۴بعد از ظهر .

    ۵.پذیرایی را تمیز کردم .یک نظافت اساسی .

    ۶. پادکست گوش دادم و
    همزمان ظرف ها را از کثیفی رها و خودم را محبوس
    واقعیت هایی که به چشمم کم اهمیت بودند؛
    اما تاثیر بسیار در زندگی ام داشتند می کردم .

    ۷.به جسمم فکر کردم .
    به این کالبدی که با انتخاب های بی قفه‌‌ی من کلافه می‌شود.
    با سهل انگاری هایم دچار رنج می‌شود.
    به غفلت هایی که کرده ام .
    و تصمیمات جدید می آمدند و در سرم مانند
    دارکوب پافشاری می کردند.
    البته دارکوب نوک‌فشاری می‌کند .
    به هرحال امیدوارم منظورم به دستتان رسیده باشد .
    مهم نیت است.

    ۸.اکنون ذهنم بابت قسمت جدید سریال محبوبم (فرام)
    قلقلک می‌خورد.

  58. چون دو روز خسته‌ی مهمونی رفتن بودم، صبح خواب موندم و ساعت ده بیدار شدم. خیلی حس بدی نسبت به خودم داشتم، تا این‌که نوشتن در لحظه رو باز کردم و تکالیف روزمو ازش برداشتم.
    چون دخترم ساعت ۱۱ کلاس زبان آنلاین داشت اول کارهای سیستم و صبحونه دختر جان رو به اتمام رسوندم و بعد نشستم تند تند صفحات صبحگاهی نوشتنم. رو به ظهر بود، صبحانه نخوردم. برای ناهار قورمه‌سبزی با گوشت قل‌قلی گذاشتم.
    یادداشت کانالم رو تا ۱ظهر هوا کردم. چند صفحه‌ای از کتاب منتخب گیابند خواندم. چالش امروز گیابند، نوشتن نامه‌ای با یه سری شرایط خاص بود. مخاطب نامه‌ام خود مهربونش بود.
    امروز دوستان بیشتری به چالش کانالم پیوستن. من ذوق زده، وقتی ذوق زده‌تر شدم که دیدم مریم جلوانی عزیزم گزارشی از کانالم نوشتن.♡♡
    برنامه‌های مجله رو حلزونی پیش بُردیم. بوطیقای ارسطو را از اول آغازیدم و مزه مزه‌کنان می‌خوانمش. پشت‌سر لاله فاضلی غیبت کردم. وبینار استاد شرکت کردم و کتاب بعد وبینار را چشمکی گذراندم.
    یادداشت دوستان پیوسته به چالش را در کانالم گذاشتم. با عسل جانم تلفنی حرف زدم و پشت سر استاد هم غیبت کردم.
    با زهرای قشنگم چند پیامی رد و بدل شد.
    با هماهنگی عسل جانم به حلزون‌مجله بخش واژه‌سازی افزودیم.
    امشب قبل دوازده می‌خوابم، اگر نخوابم خدا مرا فلان فلان کند.
    https://t.me/deldoudeh

  59. ۱- بالاخره «بلوند» شدم. جنگ و اتفاقات بعدش مرا از برنامه‌‌ی همیشگی‌‌ام حسابی دور کرد. حس می‌کردم که دیگر به آخر خط رسیده‌ام. دوست نزدیکم، با حفظ سمت، آرایشگرم هم هست و با حفظ سمتِ دوم یکی از «تنبل‌ها» هم هست. معمولن به جای سالن می‌روم خانه‌اش که هم فال است و هم تماشا. همیشه هم ماجرا خیلی سکسی‌جنایی می‌شود، چون دو نفری می‌رویم حمام که موهایم را کوتاه کند (به خدا که با کاور و تمام متعلقات) اما بهتر است کسی آدم را در این وضعیت نبیند. با یک رنگساژ خیلی جذاب کار را تمام کردیم و این روند از ۱۱ صبح تا ۷ شب به طول انجامید. تازه ساعت هفت شام و نهار را با هم خوردیم. به خانم‌ها باید سختی کار تعلق بگیرد.

    ۲- به لطف مسیر، قسمت سوم پادکست نویسنده‌ساز را شنیدم.

    ۳- از عمر این دوستی بیست سال می‌گذرد؛ بالا و پایین زیاد داشته اما در آزمون زمان دوام آورده است. کلن من اهل روابط بسیار اندک اما پایدارم، نمی‌دانم این خوب است یا نه که شاید هم نباشد، اما روابطِ تازه انرژی زیادی از من می‌‌گیرند، از این رو می‌پرهیزم از تعدد روابط و خدا را شاکرم برای رابطه‌های پایدار.

    ۴- برای بروزرسانیْ ناچار شدم همه‌ی برنامه‌ها را ببندم. این کار واقعن برایم دردناک است. لپ‌تاپ بیچاره‌ام شش سال است که خاموش نشده، لپ‌تاپ قبلی‌ام یازده سال خاموش نشده بود. چرا؟ چون نمی‌توانم هر روز بیست دقیقه وقت صرف کنم تا برگردم به جایی که شب قبل بودم. می‌خواهم بنشینم و آنجا باشم. خدا را شکر برای سیستمی که بدون خاموش شدن دوام می‌آورد.

    ۵- الهی شکرت…

  60. درک متقابل

    امروز با رفتن به باشگاه شروع شد. سرم باد کرده بود. انگار صدای موسیقی و آدم‌ها زیر پوست سرم تزریق می‌شد و مدام آن را بزرگ‌تر می‌کرد. دوازده تمرین را در یک ساعت انجام دادم؛ خیلی سریع، فقط برای این‌که خودم را از آن‌جا خلاص کنم.
    در راه بازگشت به خانه، چیزی چسبنده نگاهم را از بیرون گرفت. دستم به کارهای خانه نرفت. نشستم به نوشتن؛ درباره‌ی تصویری که زهرا جان فرستاده بود. مرا درک می‌کند. می‌داند حال این روزهایم چگونه است.
    باز هم یادداشتی در کانالم منتشر کردم. برعکس همیشه غذای تند خوردم. انگار ذائقه‌ام هم مثل خودم چرخیده است.
    من خودم را از خانه حذف کرده‌ام. این‌که بعد از مدت‌ها از خانواده بخواهی تو را درک کنند، کار ساده‌ای نیست. آن‌قدر با تو نبوده‌اند که انگار غریبه‌ای از سرزمینی باستانی هستی. اما حالا باید تغییرت را باور کنند. من تغییر کرده‌ام.
    در نویسنده‌ساز شرکت کردم. نظر استاد درباره‌ی آدم‌های معروف امروزی برایم جالب بود. بیشتر شنونده بودم تا نویسنده. بعد از جلسه دوباره نوشتم.
    صدای اخبار می‌آید. چیزهایی که می‌گوید را نمی‌فهمم. انگار آن‌ها خرابکاری کرده‌اند و مردم باید اوضاع را درست کنند. این است واقعیت تلخ این روزهای ما.
    حالا باید یادداشت مشترک با زهرا جان را تنظیم کنیم. می‌دانم که باز هم می‌نویسم.

  61. سال واژه‌ام: پایندگی🩵

    ‌۳۰ دقیقه از ساعتی که قرار بود بیدار شوم گذشته بود که پایندگی با یک لگد من را از تخت پرت کرد پایین.
    سلام صبح جان.
    سلام عزیزم صبح بخیر.

    وقتی در آینه خودم را دیدم با یک چشم عادی روبرو شدم.
    چرا یکی ؟
    آن یکی به خاطر پشه‌ی احمق دیشب غیر عادی شده بود. شبیه شکم قورباغه قلنبه شده بود.
    به امید خدا امشب وقتی جنازه اش را به دیوار چسباندم حق به حقدار می‌رسد.

    از آنجایی که رویا فروشی دالرگات را تحویل کتابخانه‌ام دادم.
    گرکدن اوژن یونسکو ترجمه جلال آل احمد را از او گرفتم.

    کمی هم عشق گوش عشق گوشواره را خواندم چقدر جالب است در این بخشی که می‌خوانم زبان فارسی را می‌شناساند.

    در وبینار شرکت کردم.
    استاد می‌خواست در رابطه با امیرحسین روحی صحبت کند اما اصلا در رابطه با امیرحسین روحی صحبت نمی‌کرد.

    یک انیمیشن دیدم شخصیت اصلی آن الی نام داشت آنقدر تحت تاثیرش قرار گرفتم که گریه کردم حتی عاشق الی هم شدم.
    اسم این انیمیشن《 جا‌به‌جا شده》بود.
    شما هم الی را ببینید.

    از آنجایی که دیگر دخلم با خرجم نمی‌خواند دفتر خریدن به کارم نمی‌آید. باید دفتر بدزدم.

    امروز همچنین به توصیه پایندگی تمرین کردم برای خوش خطیم.
    چقدر لذت می‌برم وقتی کلمات را از قورباغه به پروانه تبدیل می‌کنم.

    در کلاس نویسنده خلاق شرکت کردم جذاب و پر انرژی.

    برای شامم تخم مرغی شکست خورده که به آرزویش نرسیدو هرگز جوجه نشد را خوردم.

    کمی دیگر صبر کن بزرگی کن گزارش نیکم را بنویسم.
    لطفا نخواب تا وقتی که در سایت بندازمش.

    حلزون جان یک دختر است در صفحه شب رنگش یک ماه است

  62. گزارش کار نیک فرح :
    از ساعت ۷ بیدارم کمی وول خوردم در تختخواب دو نفره جیرجیری ، در ایوان را باز گذاشتم ، فن را روشن کردم. خوابم نبرد. نوشته دیروز و دیشب را ویرایش کردم.
    دم کردن چای با سماور برقی ، حالا که کتری برقی سوخته و مرده ،
    ساعت ۸/۵ صبحانه نان و حلوا ارده خوردم. با دو تکه نان سنگک.
    دوبسته مرغ‌آلو پختم با آلو بخارای مشهدی. برنج ابکش شده را ته چین کردم.
    دوباره برگشتم و متن کانالم را برای صدمین بار ویرایش کردم. ودر کانال گذاشتم. آخیش، راحت شدم.
    کارتون “ کفش قرمزی و ۷ شجاع” را دیشب نصفه دیده بودم را دیدم. و کمی با انیمیشن بافت کوسن جدید را شروع کردم.
    خواندن کتاب های نصفه و نیمه در “دست‌خوانش”
    خونه مادر ساعت ۱۱:۱۱ تا ۲:۱۱ با اسنپ رفتم و با اسنپ برگشتم داستان راننده های اسنپ‌ امروز جالب بود که نوشتم ، تا ویرایش کنم و در کانالم بذارم خیلی کار داره.
    مرتب کردن کمد لباس ها مادر.‌
    رونویسی از کتاب محبوبم دو صفحه A4
    عصر در جلسه فیزیوتراپی زانوهایم، به فایل صوتی علامه سبزواری درباره اسرار کربلا جلسه اول و دوم را گوش دادم.
    شرکت در وبینار نویسنده ساز. آشنا شدن با امیرحسین روحی. از گفت‌وگو لادن شایان فر و سجاده حق‌پرست حظ کردم. خصوصن که درمورد شعر و تعریف جالب آن بود.
    دیدن سریال “لوپین” چقدر جالب بود.(۲۰۲۱ )
    دیدن سریال پلیسی همراه با بافت کوسن جدید.
    نوشتن گزارش کار نیک و بقیه روزانه نویسی و داستان راننده های اسنپ ( امروز راننده اسنپ که منو به فیزیوتراپی برد کارمند پلیس فتا بود و فوق لیسانس ای‌تی داشت و درباره حک شدن بانک ها در چند روز گذشته مطالب جالب گفت.)

  63. سال واژه‌ام: «بیش‌نویسی»
    هم‌چنان دنبال پر کردن سوراخ لعنتی درست کردن وبلاگ سایتم هستم تا انتشار نوشته‌های بلندترم را شروع کنم. فقط هم انتشار در سایت خودم، دلم را راضی می‌کند. نه ویروگول نه تلگرام. به‌خاطر قدیمی بودن طراحی سایتم گره‌اش کور شده است. اما امروز اگر خدا بخواهد وردپرس‌کاری که دوستی آن را معرفی کرده است، نظر نهایی‌‌اش را در مورد امکان انجام تغییرات یا طراحی سایت جدید می‌دهد. اشکال اینجاست که سایتم را دوست دارم و می‌خواهم با همین طراحی فقط اصلاحش کنم. امیدوارم خدا مراد دلم را بدهد. البته اتفاق جالب و بسیار نیک صحبت امروز با طراح سایت، دریافت یک پیشنهاد کاری برای محتوانویسی بود. تا ببینم راه قرارداد به کجا می‌رود.
    به‌جز تلاش در جهت انتشار بیشتر، امروز بعد از تمام کردن کتاب «سوتفاهم»، رمان «ملکوت» را شروع کردم.
    نوشتن‌هایم برای راضی کردن دل دیگران هم با آماده کردن مقاله‌ آموزشی دیگری در مورد تجهیزات خورشیدی ادامه پیدا کرد.
    اما اتفاق نیک دیروزم که نتوانستم در روز خودش منتشر کنم، ملاقات یک دوست و هدیه‌ای بود که دلم را لرزاند. یک خودکار با نوشته«آزاده‌ام و می‌نویسم» و البته مطرح شدن یک سوال که دوست دارم نظر استاد را هم در این مورد بدانم.
    و اما سوال:
    تا قبل از این هدفم این بود که نوشته‌هایم در وب‌سایت را با تمرکز بر توسعه فردی و تجربه زیسته‌ام در این مسیر در قالب داستان، مقاله، دل‌نوشته ادامه دهم. درست مثل رمانم که در حال نوشتنش هستم. اما هم‌صحبتی دیروز با دوست قدیمی کمی من را به فکر فرو برد. او عقیده داشت که نوشتن از «خود» خوب است. اما بهتر است این موضوع را با نوشتن کتابم تمام کنم و در مورد دغدغه‌های اجتماعی مردم هم بنویسم. چون یک نویسنده لازم است این‌طور فکر کند. نوشتن در مورد شرایط بیرونی که در آن زندگی می‌کند با نگاهی ساده، داستان‌گونه و ظریف طوری که به دردسر نیفتد. و «آزاده» نامی مثل من هم لازم است«آزاد و رها» بنویسد.
    راستش تا حدی هم به این موضوع فکر کرده بودم. رویای نزدیک شدن به مسیر نوشتن رمان‌هایی مثل بی‌لنگر، خسرو خوبان، مادران و دختران را هر روز در سر دارم که صد البته راهی دراز است. اما فکر می‌کنم فعلا می‌توانم با همین دانش نویسندگی‌ام حس و حالم از شرایط را در قالب داستان کوتاه بگویم. درست مثل همان کاری که برای دو جنگ اخیر کردم.
    اما نمی‌دانم این پراکندگی موضوع نوشتن خوب است؟ چون همان‌طور که از استاد شنیده‌ام بهتر است به فرد تاثیرگذار در یک حوزه تبدیل شویم. و الان سردرگم شده‌ام. نمی‌دانم شاید هم بهتر است فعلا در هر زمینه‌ای بنویسم تا آینده خودش راه را به من نشان دهد.

  64. به حرمت سال‌واژه می‌نویسد. برای استمرار.
    امروز به خودش نمره‌ی منفی می‌دهد. وقتی با آدمی دهان‌به‌دهان می‌گذارد که قوه‌ی تشخیصش نقص فنی دارد، خودش را به کل از رده خارج می‌بیند. یکسال است در روی یک پاشنه می‌چرخد، چون خیال برش داشته که می‌تواند دیگری را شیرفهم کند. در آینه به خودش نگاه می‌کند. مخلوطی از بوی شیر ترشیده و پیری از نگاه آینه چون دستی نامرئی می‌چسبد به حلقومش. باور نمی‌کند که هنوز چقدر نادان است. صمیمی‌ترین دوستش هم امانت‌دار نیست. کرم از خودش است که در درختان پوسیده خانه می‌کند.
    شکیبا را می‌گویم. باور نمی‌کنید چطور در حماقتش دست و پا می‌زند.
    خوبی امروز به کلاس نویسندگی خلاق بود وگرنه باقیش پوچ و بیهوده.

  65. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -امروز بل‌اخره رفتم باشگاه و شرایط ثبت‌نام‌ را پرسیدم.
    -نیم ساعتی آزادنویسی کردم.
    -با نجمه‌جان یادداشت مشترک‌مان را نوشتیم.
    -چند صفحه از «شب هول» خواندم.
    -گزارش نیک نوشتم.
    https://t.me/ZahraKordevaly
    |زهرا کردوالی|

  66. بخش‌هایی از کتاب الکترونیکی خانم علوی بزرگوار را خاندم.
    دعا خاندم.
    ذکر گفتم.
    مدتی برق رفته بود. حدود ۲ ساعت. حالم خیلی بد شده بود بر اثر گرما‌.
    دائم صورتم با آب‌خنک می‌شستم.
    امروز به کلمه‌ای که در کتاب درخت‌بی‌مغز از آموزه‌های سیذارتا گوتمه‌ست در سایت واژه‌دان به دنبالش گشتم.
    ذِمه
    ذمه لغتی‌ست که در کتاب «درخت‌بی‌مغز»
    از آموزه‌های سیذارتا گوتمه بسیار آمده.
    ذِمه جز لغتی‌ست که در این کتاب کارایی بالایی از نظر مفهمومی و ارکان توضیحی کتاب دارد.

    ● معنی لغتی ذِمه
    عهد و پیمان. در دین اگر حقی برگردن شخصی باشد ذِمه می‌گویند.
    ● مترادف‌ها
    ○ ذِمه :
    تقبل، ضمان، ضمانت، عهده، کفالت
    پیمان، عهد، زینهار.
    ○ حبل :
    بند، رسن، رشته، ریسمان، الیاف‌بافته، طناب
    رگ، عرق.
    ○ ذِمه
    پیمان، عهد، وصال، دست‌آویز.
    ○ عهده :
    تقبل، تعهد، کفالت.
    ○ ذِمه :
    مسولیت.
    ○ متقبل شدن :
    به گردن گرفتن، به عهده گرفتن، عهده‌دار‌شدن، ذمه‌دار شدن، پذیرفتن، قبول‌کردن.
    ● واژگان مرتبط
    ○ تبرئه :
    تبری، تبرا، برائت، رفع اتهام، بی‌گناهی
    معافیت، آزادسازی، عفو، برائت ذمه، حمایت
    تسویه، تهاتر، مفاصا، امان.
    ● واژگان متضاد
    جبلت، سجیه، طینت، صفت، منش، نعت
    ذِمه.
    ● واژگان‌سره
    ذِمه. تاوان، پیمام.
    زمانی که افغانی‌ها در ایران بودند. اسم فرزند پسر‌شان ذِمه بود. البته نمی‌دانم در فرهنگ آن‌ها هم چنین معنایی دارد یا نه.
    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    سپاسگزاری بعد از غذا.

    https://t.me/speechoff

  67. حلزون، با چشمانی زیبا ولی نگران، و با تعجب به مایع زیادی زردرنگی در پیش رو می‌نگرد؛ به چه می‌اندیشد.
    سال‌واژه‌ام؛ آگاهی. و آنچه در این مورد آموختیم شامل موارد زیر است:
    شکرگزاری به هر چیزی که دارم و نوشتن آن،
    سکوت کردن، به معنی زندگی خودآگاهانه و دست از قضاوت خود و دیگران برداشتن،
    برگشت به بدن، فرود آمدن به درون بدن با همدلی و عشق و به آغوش کشیدن خود، دوست داشتن خود، آشتی با بدن،
    زیبا صحبت کردن، آرام و درست صحبت کردن، بدون توبیخ، بدون زخم زدن و بدون طعنه زدن،
    تنفس عمیق و آگاهانه و مدیتیشن کردن،
    تبدیل بحران و چالش‌ها، به فرصت و نقطه عطف، تبدیل مشکلات به پله‎‌های صعود و رشد،
    نه گفتن و دوگانه نزیستن، دست برداشتن از زیادی خشنود کردن دیگران، عذرخاهی کردن، نترسیدن.
    اما از امروز:
    علی‌رغم اینکه دیشب خیلی بد خابم برد؛ ولی باز هم امروز شنبه بود و باید می‌رفتم سرکار. امروز هم از آن شنبه‌های شلوغ و پرکار. در حالی که کلی برای امروز کار در ذهنم دارد و رئیسم هم برای خودش کلی برنامه‌ریزی کرده، یک دفعه می‌فهمی مدیرکل از جایی رد شده و اتفاقی، در مسیر کلی پسماندهای عمرانی-ساختمانی تخلیه شده در کنار جاده دیده و کلی هم داد و بیداد راه‌انداخته است. و روند کارها عوض شد. نتونستم حتی یک لیوان آب بخورم.
    بعد از آمدن از سرکار، چند دقیقه‌ای آزادنویسی کردم. ظرف شستم. در وبینار شرکت کردم و خانم حق‌پرست و شایان‌فر را دیدم.
    ورزش کردم. در آماده کردن شام کمک کردم.
    با دوستانی از تورهای قبلی برای یک‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد قرار تئاتر و کافه گذاشتیم. نمایش قتل آقای هاورشام.
    در سایت آقای کلانتری، به صفحه‌یی با موضوع “واژه‌های واژه‌گردان” برخوردم. واژه‌هایی جالب، ساخته‌ی هنرآموزان نویسندگی استاد. و چه واژه‌های جالبی، خوش‌تف، نازخورد و کاردخورد در مورد استاد، ژاژگاه، شاش‌دم، نخ‌دل، گاه‌دید و دودراه.
    دودراه برایم جالب بود؛ چون واقعن امروز از در خانه بیرون آمدم. به سمت میدان انقلاب دودراهی دیدم و نفهمیدم چه اتفاقی افتاده بود؟!

  68. حلزون تردید داره. این چی بیده؟ عسله یا عن؟ یا اثر حلزونی دیگه؟ یعتی تو این چهاردیواری یه حل‌حل دیگه هست؟
    ۱. نقاشی کشیدم.اسمشو گذاشتم مرد فیلی.
    ۲. مقداری از جملات «گنده گنده‌»ی بهمن فرسی رو خوندم.
    کلی جمله نوشتم که چند تا دونه‌ش خوبه.
    ۳. رفتم پیاده‌روی. کلافگی‌م خیلی کمتر شد.
    ۴. هم ظهر هم شب فسنجون نازمو خوردم. خاله‌ی بابا می‌دونه عاشق فسنجونم، واسم درست کرد فرستاد. کاش فردا ظهرم فسنجون می‌خوردم.
    فسنجون اگه آدم بود چه شکلی بود؟
    بنظرم خوشگل نبود. وحشتناک بود. یه هیولای قهوه‌ای. ولی وقتی بغلش کنی می‌بینی خیییلی الهییییه و ملس🥲😍😍😍😍

  69. کار زیاد داشتم.
    کمر درد اجازه نمی‌دهد کارم را تمام کنم.
    «نامه به سیمین» را کند می‌خوانم.
    «سکوها خالی‌ست » را خواندم و از آن لذت بردم.
    زندگینامه نویسی را خوب پیش بردم.
    «غزل هزاره‌ای دیگر» را می خوانم.
    قسمتی از این دفتر شعر
    «دریغ بود که من راه بودم و رفتن
    و هیچ غیر از من -من – و هیچ
    و هیچ غیر از هیچ، رفتن و رفتن
    و هیچ غیر از رفتن نبود»

  70. خاهری جان دو روز پیش برنامه ریزی کرد برای امروز ناهار همه خانواده رو دعوت کرد، برای دلمه‌خوری برگ و کلم. البته درست کردن مواد از او پیچاندن دلنه و سس و بار گذاشتن با من.
    طبق قولی که دادم با اسنپی که سرگردان بود و هی دور می‌زد رفتم منزل خاهرم.
    دلمه‌پزون و گریه به یاد خاهر و پذیرایی از خاهر زاده جان برای خالی بودن جای مادر و خنده. دیدن خانواده و عزیزان جانم.
    یار نازنین برای اعضای خانواده سفال رنگ و طراحی کرده بود. کادو ردو بدل شد و میانه غم مهر و محبت پر رنگ شد.
    _ در آن شلوغی حضور در نویسنده‌ساز
    _ همکاری با دوستان نشریه حلزون
    در منزل هستم با کلی نوشتن و مطالعه
    هیی عجب سخت‌تنان‌ست آدمی.
    https://t.me/Andishehayeneveshtari
    وااای چه حلزونه خوش رنگو لعابی. خیلی ناازه💛

  71. سلام استاد
    من صدف استم اهل افغانستان
    استاد چگونه از وبگاه واژه‌دان استفاده کنم؟
    و استاد میخایم کمی بیشتر از شما بیاموزم اگر مشکل نیست میشه همراهم هم‌کاری کنید.

    صدف همتی
    نویسنده

    1. سلام صدف گرانقدر
      آیا این سایت رو باز هم کردید؟
      بیشتر برای من بنویسید. در خدمت شما هستم.

  72. من پر از تکرار و استمرارم.
    استمرار برایم شاه‌کلمه‌ی این سال‌هاست.
    هرسال با واژه‌ای کمکی، دست به کار می‌شوند تا مسیرم را نورباران کنند.
    امروز بر خلاف همیشه، اول کارِ صبحم بار گذاشتن کتری و تهیه صبحانه بود.
    چشمانم را کامل باز نمی‌کردم تا ناخودآگاهم بیدار بماند و نوشتن صفحات صبحگاهی را رهبری کند.
    باید مسافرِ عزیزی راهی سفر می‌شد که به سلامتی شد.
    بعد لووتیروکسین را انداختم بالا و با نیم‌نگاهی به ساعت، دانستم می‌شود بی‌خوابیِ دیشب را کمی جبران کرد.
    از شش‌و‌نیم تا نه خوابیدم و به درازای یک فصل از رمانی حادثه‌ای هیجانی، خواب دیدم.
    نُه از جا بلند و روانه آشپزخانه شدم.
    همان جا مقداری نوشتم.
    بعد رفتم تا ماهیچه‌ها را هوشیار نگه‌دارم.
    از ساعتِ یازده تا دوازده، بک روز در میان مشغولم به پیلاتس.
    برگشتم به خانه و با کمکِ پلوپز و برنج و سیب‌زمینی و همچنین یک قوطی تن ماهیِ جوشیده در آب، پلو مخلوطی ساختم تا سفره باز بماند.
    حاصل کار، مزه‌ی برنج و سیب‌زمینی و تن ماهی می‌داد.
    برای کف‌آلود نشدن ظرفِ حوصله‌هاتان تا همین جا بسنده می‌کنم.
    مانا باشید و جاوید.

      1. سلام سلام زینب جااانم
        هر روز عزم آمدن دارم و هر روز داستانی و اتفاقی و …..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *