اندیشیدن کاری است که در تنهایی انجام میشود. در تنهایی ما همواره دو کس هستیم.
-هانا آرنت
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
62 پاسخ
۱ دیروز یادداشت کوتاهی برای سایتم نوشتم که بعد یادم رفت منتشرش کنم.
۲ ویس جلسه داستان کوتاه رو گوش دادم و به تمرین فکر کردم. چه تمرین جالب و کاربردیای است این دیالوگ نویسی و مونولوگنویسی. با این تمرین آدم میفهمه که اصلا بلده دیالوگ بنویسه یا نه. یا چطوری در داستانش زیادگویی نکنه. مونولوگ هم همینطور. وقتی داستان با مونولوگ پیش میره، اون وقت میبینی که اصلا قصهای در کار هست یا نه و اگر هست، چطور بدون زیادگویی به اون بپردازیم. مخصوصا در افتتاحیهٔ داستان که بسیار مهم است. خلاصه که این تمرین حسابی ذهنم رو مشغول کرده.
۳ گزارش نیک نوشتم و به این نتیجه رسیدم که مثل گذشته باید فهرست روزانه بنویسم و کارها رو تیک بزنم. عجیبه که مدت زیادی این کار رو انجام میدم اما یکهو ولش میکنم. با اینکه میدونم چقدر به ذهنم نظم میده و در پیشبرد کارام کمکم میکنه. وقتی جلوی کارهای انجام شده، تیک سبز میرنم، حس خیلی خوبی میگیرم. مهمتر از این، دیگه فراموش نمیکنم در طول روز چه کار کردم. به هرحال ذهنِ من فراموشکار است و باید با این موضوع کنار بیایم.
۴ به دیدن یکی از اقوام که بیمار بود رفتیم و همیشه از این کار حس خوبی میگیرم. چون فکر میکنم بیمار هم چنین حسی داره.
۵ در گروه کوچک دوستان چند نکته رو در مورد داستان نویسی توضیح دادم و اینم خیلی خوبه. چون باعث میشه نکات مهم رو به خودت هم یادآوری کنی.
۶ کمی هم خیاطی کردم.
گزارش کارنیک فرح (خلاصهنویسی برای چالش گزارشروزانه)
1. امروز دیر بیدار میشم.
2. روزانه نویسی کردم.
3. از کتابهایی که دور و برم چیدم چند صفحهای خوندم. فعلن غرق خاطرات دکتر پاپلی یزدی شدم. کتاب شازده حمام را جلد اول و جلد دوم که در یک کتاب چاپ شده دارم میخونم. چقدر برام جالبه که منم دارم خاطرات مهاجرت اولم سال ۱۳۶۰ به امریکا را دارم مینویسم. چقدر ایشون جزیی نگری کردن و من سریع فهرستوار از خیلی خاطرات رد شدم.
4. ظرفو ظروف مهمونی دیشب را در کابینت جا دادم.
5. خسته دیشب هستم، بخاطر کمر درد مسکن میخورم و یک انیمیشن میبینم، تا کمی جون بگیرم. و خلاصهاش را مینویسم. همه انیمیشن ها را خلاصه نویسی نمیکنم فقط آنهایی که اثر تربیتی دارن، مثل انیمیشن “سگ تازی یک دختر” که به مسئله سوگ در کودکان پرداختهبود و خیلی لطیف و زیبا مرگ را برای کودکان مطرح کرده .
6. عصر، وبینار شاهین کلانتری را گوش میدهم.
7. مستند دیپلماسی “شکستناپذیر آقای نادری” را دیدم. شاید چند عبارتی از آنرا در کانالم نوشتم. معمولن مستندهای “خیریه رعد” _در شهرک غرب خیابان پیروزان_ دوشنبههای اول هر ماه را شرکت میکنم. چهارم ماه خرداد هم برای تماشای مستند اطلاعیه دادند.
۱. گریه کردم.
۲. سه صفحه از «شب هول» خوندم.
درود فاطمه جان، ممنون از خوراک جگر و حالوهوای باغ. عجب دختر جدی و فعالی هستی، هزار آفرین داری. خلاصه که، خوشمان آمد☺️ چون خودمم چهار صبحیام🫠
در ۳۱ اردیبهشت
تمام روزم به نوشتن مصاحبه گذشت. همون تکلیف داستان کوتاه استاد شاهین. پدر درآمد شدم. امیدوارم خیلی گازخوردی نشم.😢😉
تمام که شد. شب به خودم جایزه دادم. باغ دوستم خودم رو شام دعوت کردم در ( بگم که خودم هم خوراک جگر درست کردم و بردم.)و تا با پاسی از شب در کناره دوستان گذروندیم.حوالی ۱ونیم.
خستگیم در رفت.
ساعت ۲ بامداد یا بیمداد به خونه رسیدیم. نشستم پای ۷کلمه شعر ماهی و نوشتمش.
دم بکشه. یکشنبه شایدم هم شنبه ارسالش کنم.
دیگه خروسها که میخوندن ۴صبح سر روی بالین نهادم و خوابیدم.( بازم اینجا بالین واژهی کهن. استفادهاش به دستور شاهین ممنوع)
1. به اندازهی لازم و کافی نوشتم.
2. از نویسندهی درجهی اول ذهنام کتاب خواندم. اسم کتاب و نویسنده را نمیتوانم بگویم تا زمانی که اعتمادِ از دست رفتهام برگردد.
3. خانه را تمیز کردم، خانهْ کِیفآگین شد.
4. امروز میروم طبقهی بالا، با پدرومادرم حرف بزنم. مادرم تلفنی میگفت: پدرت دلش برایت تنگ شده، مدام تو را میپرسد.
5. بخشی از دیالوگِ پرسشمحور را نوشتم. چه زمانی و چند روز بعد تمام شود؟ نمیدانم.
4. یادِ گذشته کردم و با نوشتن خودم را تسکین دادم. کِی تمام میشود این ظلم؟ چهرهی دوستم که چشمهای قهوهایعسلیاش پُر از اشک شده بود، یادم نمیرود. از تنهایی. آدمها خیلی تنهایند. نیاز به گفتن دارد؟ نه. لعنت به قدرتطلبیِ آدمهایی که باعث میشوند چنین صحنهی دردناکی را ببینم. اشک چشمهای آدمی از تنهایی. بهش گفتم من نه یکبار که هزاران بار از تو عذرخواهی میکنم که توی گروه آسیب دیدی. خواستم تنهایش را پُر کنم. اما زهرِ بیاعتمادی توی گروه، به جانِ هر دومان رفته بود. اعتماد را تکهتکه کرد و آن کلمهگوشتهای حرام را برداشت و رفت. لعنت به خیال و واقعیت. داستان بنویسی که چه بشود؟ اگر داستان نتواند از تو آدم بهتری بسازد، چه ارزشی دارد؟
5. باز هم نوشتم. دربارهی سه نفر با گروهشان که سوژهی تحقیقام شدهاند، نوشتم. دوست دارم ببینم بازی روانی و دروغهایشان را تا کجا پیش میبَرند.
6. به این پرسش اندیشیدم که چرا آدمها هر چهقدر کمتر میدانند، بیشتر حرف میزنند، دلیلش چیست؟ به این اندیشیدم با آدمی که حُسن نیت دارد میتوان گفتوگو کرد اما آدمی که نه حُسن نیت دارد و نه میتواند خودش را ببیند، میشود گفتوگو کرد؟ به این میاندیشم اگر من رفتارِ زشتش را حتا به قیمتِ آبروی خودم، بهش گوشزد نمیکردم، چه اتفاقی میافتاد؟ به نفعم نبود؟ چرا، به نفعم بود. اما…
7. باز هم به «نقشهی درسی از ابوعلیسینا» فکر کردم. خودم طراحیش کردم. داستانش را هم نوشتم؛ اما بُزِ دانا گفته بود: نه، انتقام نه. رفتارِ غیراخلاقی را با رفتاری غیراخلاقی جواب نمیدهند. گفتم فقط با این روش میفهمند که چه کار زشتی کردند. گفت: بله، درسته ولی نه.
8. به محیطهای دیگر برای نوشتن و خواندن، اندیشیدم.
9. آفرین که نوشتی ولی گاهی فقط باید رها کنی، هر کسی در سطحی از جَهل میزید و تو کاری نمیتوانی انجام بدهی. رهایشان کن و به زندگیِ شیرین خودت بپرداز. همین.
۱.گذاشتن طوطی روی درخت،طوطی پرواز کرد و روی آیینه نشست.
۲.عود روشن کردم و حس کردم همهی افکارم از بین رفت.
۳.برای ماهیهای تنگ شقایق غذا ریختم.
۴.قیمه و پلو پختم.
۵.قهوه کاپوچینو نوشیدم با کروسان.
۶.طوطیام را روی سجاده گذاشتم.
۷.عبادت کردم و قرآن و غزل حافظ خواندم.
۸.قسمت یک ومپایر دایریز دیدم.
۹.اشک مصنوعی
۱۰.ارزن و آب برای فنچ
۱۱.ظرفها و سینک ظرفشویی رو شستم.
۱. دیدن فیلم آبی اما اینبار خلاصه نکردم فیلم رو. آخه همش که نباید خلاصه کنی. نه بابا شوخی کردم، حوصلهاش را نداشتم.
۲. کندن علفهای هرز که پدرم را درآوردن، هر چی از ریشه میکَنم، دو سه روز بعد عین آیینهی دق دوباره در میان.
۳. ساعت ۳.۵ بود که تاز یاد اومد کلاس کاریکلماتور دارم و سریع وارد وبینار شدم. اما قسمت اول ررسیدم.ا از دست داده بودم، ولی خداروشکر به بخش تصاویرش
۴. شرکت در وبینار نوسندهساز که هیچی ازش یادم نموند اما اون قسمت که بچهها اومدن بالا و از هم سوال کردن برام جذاب بود.
۵. نوشتن نسخهی اولیه داستان کوتاه که تا ساعت ۲.۵ شب زمان برد و وقت نشد که آزادنویسی کنم. تو این چند هفته اولین روزی بود که آزادنویسی نکردم. اولش احساس بدی بهم دست داد اما بعدش گفتم من که ربات نیستم. خوب منم خسته میشم. حالا سعی میکنم که همهروزه انجامش بدم. ولی اگر روزی نشد. خوب نشد دیگه.
۶. مامان که نبود با خواهرام نشتیم و مامان را نقد کردیم که از چه رفتارهاش خوشمون مییاد و از چه رفتارش بدمون میاد و چرا؟ مزه داد.
۱. هرچه خورشید به سرم تابید از رو نرفتم و گرفتم خوابیدم و با صدای شوهر جان بیدار شدم و سررسید را مقابل چشمانم گرفتم و تا توانستم صفحات صبحگاهی بلغور کردم.
۲. صبحانه را با نان تازه اما خمیر ترش نانوایی بغل خانه نوش جان کردم که اسید معده ام به حالت خبردار ایستاد.
۳.شروع کردم به خوانش زبان انگلیسی که خدا خیر اپلیکیشن گو تو ترین را بدهد که در این روزگار غریب مفتکی آموزشی میدهد و باقیات صالحات امواتش را فراهم میکند.
۴.عدسی را با نان تیلیت کرده بر بدن زده و چاشنیش یک پیاز با مخ به زمین خورده بود و البته قسمت هشتم از سریال وصیت که دنبالهی سریال سرگذشت ندیمه است.
۵.لباس های مشکی را از توی سبد رخت بیرون آوردم و فرستادم در کوره لباسشویی.
۶. با اعتماد به نفس بسیار داخل کلاس کاریکلماتور شدم که استاد چنان گازخوردی داد که دچار افت خورد شدم و با خود فکر کردم: اصلن من آدم نوشتن هستم؟ یا بهر تماشای جهان آمده ام؟
از لطف نگذریم کاریکاتور کشی را دوست داشتم هرچند که دلم و دماغ نداشتم اما تا توانستم عکس پا با انگشت شست بزرگ کشیدم( انگاری خودم را خیلی جای پرویز شاپور متصور شدم)
۷.آزادنویسی کردم و تا توانستم در آزاد نوشتن هایم عرانه عر زدم و یک نوشته کمی تا حدی نچسب در ویرگول منتشر کردم.
۸. کلاس ۵ عصر استاد را شرکت کردم و حس غریبی میگفت شاید استاد روزی دوربین ما ته کلاسی ها را باز کند و آبروی نداشتهی مان برود.
۹. با دایی جان ناپلئون رفتیم برای وزن کشی که دانستم از اول ماه تا الان فقط سه کیلو ناقابل کم کردم.
۱۰. رفتم سری به خانهی خاله جان زدم با هم رفتیم به پارک بانوان شهر که همکارانم بسیار تعریف نمودند و دانستیم که حمام زنانه ای بیش نیست و برای فرار از دمِ هوا و لوی زیر بغل به نیمکتی در زیر درختِ کاج بدقواره بسنده کردیم.
راستی نمی دانم چرا این قدر سوپری ها دزد شده اند مگر وقتی قیمت پایین محصول میزنید نباید همان قیمت بفروشید و این طور شد که من به ملاحظهی رندانه شیر موز ۸۰ تومانی را ۲۰۰ تومان در پاچه خالهی محترم کردم و در آخرین جرعه از شیرموز خاک برسر فهمیدم که وای چه غلطی کردم.
۹. با خاله جان قدم زنان و سلانه سلانه کل شهر را طی الارض کردیم و به خانه نه نه بزرگ حوا رسیدیم.
۱۰.با شوهر جان و خواهر و باجه همسر رفتیم دور پارک و تا توانستیم راه رفتیم و غیبت های خواهر گونه دور از چشم شوهرانمان نمودیم.
۱۱. شیر توت فرنگی بدون شکر در مخلوط کن هم نمودیم که شوهر میگفت بدمزه میشود اما من مصرانه میگفتم: خیر خیلی هم خوشمزه میشود که انگاری همسر دو پیراهنی از من بیشتر پاره کرده و باید حرف بزرگتر را گوش کرد.
۱۲ کمی از کتاب کاریکلماتور را که استاد داخل سایت گذاشته بود را خواندم و آهی از نهادم برخاست.
1. نصف داستان شهر طلا و سرب از رمانهای چهارگانه رو خوندم.
2. بخش میکروارگانیسمهای شایع رو دوره کردم.
3. ویدیو جدید در اقتصاد رو دیدم.(همچنان این درس برام گنگه)
4. جهت تکمیل وظایف خواهرانه پسگردنی روزانه محسنو زدم تا عقلش بیاد سرجاش. (امیدی ندارم)
5. چنل یوتیوبی که دنبالش میگشتم رو پیدا کردم.(بخاطر تلاش چند ساعته دیروز دسترسیم به یوتیوب کامل باز شد)
6. 4 ویدیو لغت رو مرور کردم و از روی برخی لغات تخصصی رونویسی کردم.
7. وبینار شرکت کردم.(بخاطر اون عدد یک نابجایی که فرستادم، باید از این به بعد با یه اسم دیگه تو جلسات شرکت کنم😓)
۱. صبح خیلی خوابم میومد، تا دقیقه نود خوابیدم، بعد عجلهای رفتم سر کار .
۲. ناهار استامبولی درست کردم.
۳. یه کم خوابیدم.
۴. نویسنده ساز شرکت کردم. مثل همیشه عالی بود.
۵. با سمانه داوطلب تلفنی صحبت کردم، گپِ خوبی بود.
۶. با پسرا پیادهروی رفتم. نخود سبز خریدم و مجبورشون کردم پاکش کنند. آراد یه کم که پاک کرد، سرش رو توی گوشیش برد و کلی آه و ناله کرد که خسته شدم ، اما سامی ذوقش بیشتر بود، با اینکه همه رو پخش و پلا میکرد، لااقل از آراد بیشتر پاک کرده بود.
۷. آزادنویسی کردم.
۱. صبح زود بیدار شدم و صفحات صبحگاهیمو نوشتم البته با صدای زیبای خروس. دلم میخاست برم صاحب خروسه و فحش بدم اما جلوی خودم رو گرفتم.
۲. اومدم کتابهای کاریکلماتور و خوندم و اومدن تمرین بکنم و بفرستم که دیدم عه مهلت دیشب بوده و بیخیال ارسال رفتم.
۳. باز یکم با این سایته ور رفتم و دیوانه شدم.
۴. کارگاه کاریکلماتور و نویسندهساز رو بودم.
۵. از اونجایی که بقیه رفته بودند سبزوار رفتم شام بابا رو دادم.
۶. گزارش خاب محمدرضایی راد و خوندم کمی ازش رو.
۷. با فرشته و نصیرو صوبت کردیم.
۸. روزنگاری کردم و آزادنویسی.
۹. کلی حس استیصال کشیدم امروز. حس رو میکشن؟
خاستم بخابم یادم افتاد گزارشمو ننوشتم بیدار شدم نوشتمش.
امروز صد کیلو کورتیزول تولید کردم. از همون اول صبح که بیدار شدم تا وسطای روز. ولی الان قشنگیاشو مینوسم که بشوره ببره.
۱- به جز محمدی وامونده کار بقیه رو سر و سامون دادم. راضیم از خودم با تمرکز کار کردم.
۲- با دوستم آقای آراسته حرف زدیم و با هم یه قرار مدار جذاب گذاشتیم. قراره بپریم تو قسمت عمیقتر.
۳- با مامان حرف زدم. یه جوری با آب و تاب از مهمونی فردا حرف زدم دلشو بردم ، گفت شاید منم بیام. (خدا کنه بیاد)
۴- رفتم بعد عمری پیش سحر، تا پاسی از شب. برای تولده گذشتمم دو تا کتاب بهم هدیه داد(نازنین- داستایفسکی و مرگ ایوان ایلیچ-لئوتولستوی)
حالا با این هزار هزار هزار کیلو انرژی مثبتی که از دوستام گرفتم میتونم گزارش نیک نهم رو تموم کنم. خدایی، کائناتی، خودمی، هر چی هستی ممنون.
سارای قشنگ من
والله کارنیک که شاید اسمش نباشه، شایدم بشه ی جورایی نفس سرکشم رو باهاشون راضی کنم.
۱. اول که امروز بالاخره ۱۰۰۰ تا کلمه رو یتک نوشتم و کلی هم غمدار نوشتم. اصلن نمدونم چه حکمتیه، من از اول قصهی غصههارو بهتر و بیشتر مینوشتم. یعنی ی جوری رفته بودم تو خودم و اشکام و جملههام که نگم برات.
۲. ی چایی تلخ بدمزه خوردم. نمدونم چرا اینقدر مزهی سگ میداد.
۳. سرچ کردم فیلم آبی بیاد و دوباره ببینمش، اونم یافت نشد. حالا فردا بازم میتلاشم.
۴. یکم ماکارونی به شیوهی اروپاییا پختم. ازون مدلا که اسپاگتیرو همونجور خشکخشک میریزن تو مایهی گوشت و هممیزنن و کلی پز خوردنش رو میدن. والله به نظر من که هیچ فرقیام تو مزه نمیکنه و فقط برا تنبلا خوبه.
۵. دلم براتون بگه، ساعت دو بود و باید میرفتم باشگاه. ماکارونی رو گذاشتم ریزریز تهدیگش خوشگل ببنده و راهی باشگاه شدم، گشنه و بیحوصله. تازه جیشم داشتم گفتم ولش کن تو باشگاه میرم که اونم نرفتم. تازه بگو چی شد؟ یادم رفته بود که خیر سرم کلاس کاریکلماتور دارم و برا خودم سرخوش کلاسو نزفتم و یهو دیدم ای دل غافل. خلاصه که نفهمیدم گازخورد استاد چی شد و چی نشد و تکلیف چی بود و چی نبود.
۶. اومدم و ی دوش،سریع و افتادم تو وبینار که یکم خوش بگذرونم که استاد درومد همون اول مجلس گفت: «خب بریم ببینیم که با رنجمان چه کنیم؟» ای خدا خیرت بده استادجان، اخه ما هر کارم با رنج کنیم باز رنجه که ما رو…. حالا بماند. نوشتم و گذاشتم که هوا کنمش.
۷. بعد مادر عزیزتر از جان تماسیدن که پاشو برادرت از تهران آمدَس، شام بیایتان اینجا. کوفته مِذارم، با هم بُخوریمان، سبزی هم پاک کن، من وخت نَموکونم.
۸. رفتیم و کوفته خوردیم و امدیم و خسبیدیم.
۱.کتاب« آزاده» از « رضا براهنی» را شروع کردم.
۲.فیلم «L.Evenement» را تماشا کردم و یادداشتی نسبتاً نقادانه نوشتم.
۳.چند قسمت سریال off campus دیدم.
۴.به پیادهروی شبانگاهی رفتم و از بادی بودن هوا لذت بردم.
۵. سی دقیقه آزادنویسی کردم.
۱. بیدار که میشوم قبل از خیالبافی یا آغاز جدال ذهنی مینویسم و بعد خیالهایم روی کاغذ میریزد، جدالها هم. هر صبح اینگونه میآغازم«بیدار شدنی دیگر».
۲. جلسه اول ورزش با سمیه
۳. بدترین الگوی کدبانویی هستم. راستش مرتبهترین خانهها را به بازار شام بدل میکنم.
۴. دو داستان از بورخس خواندم.
۵. بازار گردی سر شوقم آورد.
۶. کاریکلماتور نوشتن برای آدم پرگویی مثل من طاقت فرساست. اگر سربلند شوم افراد زیادی به آرامش میرسند.
۷. در مسیر پیاده روی چند گل وحشی زیبا چیدم. هارمونی پروانهای زردرنگ در تازگی برگهای سبز گلها خیالانگیز بود.
۸. به سفارش محمد شاهان کمالی فیلم غزل را دیدم. ساختهی مهرجویی بر اساس داستان مزاحم از بورخس. ساختن این فیلم در زمان خودش و حتی امروز بسیار فراتر از زمانه است.
غزل رو کیمیایی ساخته البته.
۱ صحبت در مورد داستان کوتاه با خانم یثربی
شرکت در وبینار نویسنده ساز
۳ بخشی از داستان کوتاه نوشتن؟
۱.ظهر بیدار شدم.
۲.پنج تا داستانکوتاه از چخوف خوندم.
۳.کاریکلماتور رفتم.
۴.وبینار رفتم.
۵.از کسی تشکر کردم.
۶.با مامانبزرگم سریال ترکی دیدم.
۷.با دوستانی چت کردم.
گزینه شش خیلی قلبی قلبی بود
1. صبحم را با آزادنویسی آغاز کردم و شب را با آن به سرانجام رساندم.
2. به رسم هرشب نامهنویسی کردم.
3. یک کتاب داستان بامزه کودکانه خواندم و خواهرم را هم تشویق کردم که در این جریان با من همراه شود.
4. رمان «مرگ ایوان ایلیچ» را آغاز کردم. تجربه مطالعه با گوشی در طاقچه برخلاف تصورم آزاردهنده نیست. هرچند جای کتاب کاغذی را صدالبته که نمیگیرد.
5. اولین غزلم را سرودم و سر از پا نمیشناسم.
6. جستار «چرا ادبیات؟» ماریو بارگاس یوسا را از صفحه داندول سایت استاد کلانتری خواندم و محو قدرت استدلال و بیان این مرد شدم.
7. شعری از سهراب را در هوای آزاد خواندم و چیز زیادی از آن فهم نکردم.
8. دفتر شعر آزادی را امروز به پایان رساندم.
9. در چالش «هذیان نویسی» شرکت کردم.
10. در وبینار نویسنده ساز حضور یافتم.
11. در وبینار «سرزبان» الهه جان علیزاده هم شرکت داشتم و بسیار آموختم.
12. کمی از رمان حجیم «برباد رفته» را خواندم.
13. به خواهرم پیشنهاد کشیدن نقاشیهای خلاقانه و تمرین ترکیبنویسی را با کلمات انتخابی خودم را دادم.
14. کمی برای درسهای دانشگاه برنامه ریختم.
15. دعای توسل را خواندم و دعا کردم که کمکم کنند تا تبدیل به انسان بهتری شوم.
امروز کار خیلی مهمی انجام دادم ۹۰ درصد داستانمو ویرایش کردم ۹ یه کوچولو مونده فردا باید تموم کنم
امروز روز خیلی خوبی بود سراسر نیک و پراز امید
1. امروز بعد از کار کمی پیاده روی کردم. در حالی که آهنگ «گیتارو با خودت نبر» عمو حسن رو هندزفری در گوش، گوش میدادم -دلیلِ انتخاب آهنگ رو نپرسید چون خودم هم نمیدانم- تحلیلهای بنیادین استاد راجع به آهنگ میومد تو فکرم و لبخندِ شاید احمقانهای به لبم بود که سبب ایجاد حسِ ترحم در نگاه رهگذران میشد. حتمن با خودشون میگفتن آخی، دختر به این جوونی خُل شده😅😂
تحلیلات استاد کم نبود این حرفِ دوستِ نازنیننم «گیتا» که گفته بود بچه که بوده فکر میکرده منظور آهنگ اوست و میگوید «گیتا» رو با خودت نبر هم بر گشادیِ لبخندم اضافه میکرد.
2. فیلم آبی رو چند سال پیش دیده بودم اما خیلی در خاطرم نبود. این چند وقت که استاد راجع بهش گفتن ترغیب شدم دوباره ببینم و امشب دوباره دیدمش. در یک جمله: لذت بردم. و اینبار با دیدِ یک نویسنده، وقایع و پیرنگ فیلم رو نگاه کردم. از موسیقی فیلم هم که نگم براتون👌🏼
3. خانوادگی شام خوردیم جاتون خالی و رفتیم پشت بام یکم نشستیم و چای نوشیدیم و خندیدیم که چسبید
4. ویس کارگاه کاریکلماتور رو گوش دادم چون ساعت کلاس سرِکار بودم
۵. با بیبی تماس گرفتم و گفتم این هفته دوتا موشک بندازه تهران ناامن باشه. ببخشید آخه عمهام اینا گفتن آخر هفته میخان بیان🥸😐🙏🏻
۱- صفحات صبحگاهی مثل همیشه.
۲- داستانم را برای کارگاه سوم نوشتم.
۳- کاریکلماتورهایم را بروز کردم ولی خلاف قبل، ذوقی نداشتم. ایشالله دفعه بعد.
صبح بیهدف در خانه پرسه زدم. فیلم killing faith را دیدم.
زمان زیادی را برای انجام تمرین کارگاه داستان کوتاه گذاشتم. دوبار بازنویسیاش کردم و تا آخر شب در فکرش بودم. سرانجام کوبیدم و از نو ساختم، ولی نفرستادم. هنوز کار دارد.
ظرفها را شستم. لباسها را اتو زدم و خانه را مرتب کردم، ولی سر و کلهزدن با یک نوجوان از همهٔ کارها سختتر است.
برای مامانم خرید کردم. بعد هم رفتم پیشش و با هم شام خوردیم.
وقت نشد کتاب بخوانم ولی امروز بیشتر نوشتم. راضیام. شُکر.
با اضطراب چشم باز کردم. اضطرابی که خودم علتش را میدانم. بهترین کار فعالیت بود.
کتاب گاوخونی را تمام کردم. هرچند میدانم باز چند وقت دیگر آن را میخوانم.
نوشتن را بدست گرفتم. و هربار صفحه به آخر میرسید دوست داشتم صفحه سفید دیگری بنویسم.
در کلاس نویسندهساز به قول خانم قهرمانی زنبیل گذاشتم. این جلسه با برنامه تازهای از فاطمه یاوری جان و سحر فرهادی جان تمام شد. دیدن دوستان نویسنده همیشه باعث خوشحالی من است.
برای آرامشم کمی قلاببافی کردم.
مستندی از بازسازی خانه دیدم. علاقه زیادی به تغییردکوراسیون در خانه دارم. و مستندی از طبیعت دیدم.
حواسم هست که حواسم را پرت میکنم تا به بیماری خاهرم فکر نکنم. خودآزاری نکنم.
خاندن کتاب حکایت بلوچ که از سایت استاد دانلود کردم.
نوشتن و نوشتن و نوشتن.
مقالهای را با عنوانی که استاد کلانتری در کلاس مطرح کردند شروع کردم.
” با رنجمان چه کنیم؟”
بازی من با ووپی .
همچنان قصد مطالعه دارم. خاندن داستانهای کوتاه دوستان در سایت استاد.
آخر شب است و چای دم کردم. فعلن بیدارم.
حواسم به حلزون سبز در بالا هست. خیلی حلزونا قشنگن.
۱. دیدن فیلم The Words
۲. دو ساعت دوستم منو به حرف گرفته بود سر اینکه چجوری کانال بزنم و سایت و اینا. تهش گفت میخوام درمورد کائنات و قانون جذب بنویسم.(من از بیگانگان هرگز ننالم/که با من هرچه کرد آن آشنا کرد.)
۳. خواندن سنجاق قفلی
۴. شنیدن صوت جلسه اول داستان کوتاه
۵. تمرین تایپ
۶. وبینار نویسندهساز
۷. فکر کردن به اون ۱۰۰ تا دیالوگِ کذایی
(ممنون الهه خانوم. دیگه تا اون پایین مایینا اسنپ نمیگیرم برای بیر دانه کامنت. پولام ذخیره میشه.)
اسما جان تو عالی هستی تو طنز فقط مورد ۷
سلام وقت همگی بخیر
۱.امروز وبینار رو شرکت کردم برا دومین بار و باعث شد بعد از مدت ها شعر بگم،شعرم رو اینجا می نویسم چون خیلی دوست دارم نظر دوستان نویسنده رو بدونم
۲.بعد مدت ها یک سریال حال خوب کن دیدم و کلی لذت بردم
۳.با برادرم رفتیم پارک و چایی خوردیم
۴.برای ماه جدید برنامه ریزی کردم
شعرم:
با رنج نشسته در بر امروز
گفتم که تو را چه می توان کرد؟
گفتم که چطور در دو راهی
با تیر شکار رنج توان کرد؟
یا رفت ره دگر دوباره
با رنج کمی سفر توان کرد
رنجم که مرا بسوخت هر روز
گفتا که چو زندگی توان کرد
این رنج تمام ندارد امروز
فردا ره ناتمام توان کرد
ره را که مسیری در پی اش نیست
با پای پیاده طی توان کرد؟
امروز بمان در برم،کی
از رنج گریز می توان کرد؟
. دوشبه که خاب ندارم. دو روزه آرام ندارم.
در سرم سوداییست. در تنم غوغایست.
فکر کنم باید کاری بکنم. فکر کنم از لبی کامی بگیرم. دوست دارم در تنی آرام بگیرم.
۲. باران میبارد. آرام میبارد.
قدم میزنم. دم از قلم میزنم. از ساز میگوییم. آواز میگویم.
میخاهم پرواز کنم. میخاهم آغاز کنم.
میخاهم با پرنده پرواز کنم.
پرنده ها به کجا پرواز میکنند. پرنده ها از چه آغاز میکنند.
پرنده بیا پرواز کنیم. پرنده بیا در ساز کنیم. آغاز کنیم. با ناز کنیم.
بیا جشن بگیریم. در هم بگیریم. از هم بگیریم. بیا لب بگیریم. از دم بگیریم. بیا آتش بگیریم. از تب بگیریم. به تن بگیریم.
بیا لب بگیریم.
بیا قدم بزنیم. بیا در هم بزنیم. بیا به تن بزنیم. به لب بزنیم. به طعم بزنیم.
شب میشود ما با همیم. روز میشود ما در همیم. نور میشود ما از همیم. و اغاز میشود. آشکار میشود. آرمان میشود. و شب میشود. و آن شب از تن میزند. وطن میزند. به سر میزند. به عرش میزند.
میزند. تن میزند. وطن میزند. این من میزند.
۳. گشنه ام و نمیتونم غذا بخورم. گشنه عشقم.
تشنه ام و نمیتونم لب به آب بزنم. تشنه عشقم.
دوست دارم با یکی برم کله پزی و اون حساب کنه.
دوست دارم من فندک بزنم اون بچاقه.
۴. امروز شب بیدار شدم. امروز بد بی خاب شدم.
حالا نمیشه بخابم ولی میگم شب جمعه است اشکال نداره. ما میتونیم تا صبح با هم باشیم و در هم باشیم و تا ته باشیم.
۵. امشب جنگیز هر چی زنگ زد جوابش رو ندادم. گفتم گور بابات میمز.
ولی اون آهنگ«شب مهتاب» اثری از علی اکبر شیدا به همکاری کورل بهار به رهبری آرش فولادوند رو برام فرستاده و زیرش نوشته تقدیم به تو که مهتاب منی🙄
شاید راست میگه، کسی چه میدونه. خدا شاهده چیزهایی از چنگیز دیدم که این ماه و مهتاب پیشش لنگ میندازه.
۶. حالا کاری به چنگیز ندارم. حرفی هم راجب ممی ندارم. کاری به داستان شمی هم ندارم ولی رازی از شیخ تقی دارم.
امشب قراره راز شیخ رو فاش کنم و شیخ را رسوا امیدوارم شیخ از شاهد کمک بگیره و از این مرحله رد شه.
شب جمعه همه ایرانی ها مخصوصن اینجانب به کرار مبارک باد.
در اخر خاستم بگم هر کی منو پیدا کنه برا خودش برداره ببره. تخفیف استثنایی به مناسبت روز پرنده.
پرنده جیک جیک کن عمو بمیره برات.
چقدر بامزه مینویسید.
۱. دلم نمیخاست از خاب پاشم. خابِ عجیبِ شومِ جذابی میدیدم. بالافاصله هر چه یادم بود را نوشتم. منت هم سرِ خاهرم گذاشتم که در خاب نجاتت دادم. جبران کن.
۲. آهنگی را حفظ کردم و در راستای آوازخانی تمرینش کردم. مدتیست هم دوست دارم بخانم هم بلد نیستم. حداقلش خوش گذشت.
۳. چیز کیک درستیدم. شد فرقِ بین عکس و ارائه. خوشگل یاد گرفته بودم کمی وا رفت. آنی که میخاستم در نیامد. باید باز بدرستم.
۴.فیلم داستان شگفتانگیز هنری شوگر را دیدم. عجب داستان در داستانی داشت. نویسندهای داستانِ مردی را تعریف میکرد که داستانِ دکتری را خانده که داستانِ پیرمردی از استادِ یوگایش را میگوید. تحرکِ فیلم و رو بودنش گاهی احساسِ تئاتر میداد و از فیلم جدایت میکرد.
۵. به وبینار نویسندهساز رفتم. بخشِ جدید جذابی اضافه شده است.
۶. داستان ویلن روتشیلد را خاندم و به این فکر کردم چطور داستان در عین نداشتن عنصر عجیب، جذاب و کششدار میشود؟ آیا بخاطر طنزِ چخوف است؟ چند عنصر جذاب داستان که الان یافتم: ۱. شغل شخصیت اصلی: تابوتساز. کنجاوکننده است. ۲. روابطِ بین شخصیتها. شخصیت اصلی، زنش و مردی که بیدلیل نادوستداشتنی بود برایش. ۳. سیری ناپذیری شخصیت و دیدن زندگی به شکل چرتکه. طنز داستان این بود که مرد مردن را سودمندتر میدید چون دیگر ضرری نمیدید.
۷. قدمکی زدم و از بادِ عصر بهره بردم.
۱. صبحانه و غذا درست کردم. غذای مورد علاقه آیدا ، زرشک پلو همراه با کلی سیبزمینی و گوشت قلقلی
۲. از دیروز تصمیم گرفتم کل روز را برای زندگینامهنویسی بذارم. ولی بیشتر از شش ساعت نشد.
۳. مامان نگران من بود و بهم زنگ زد. خدا را شکر هنوز اتفاقی برام نیفتاده.
۴. شوهرم هم نگران شده، انگار بد جوری میلنگم . به پای چپم دست زد و گفت: «بازم یخه. خون جریان نداره. باید پیش دکتر بریم.»
۵. برای این ماه خیلی دکتر بازی داشتم دیگه ظرفیت تکمیله.
۶. استاد عزیز و مهربون، پسر خوبم تولدت مبارک. خداوند به اندازه دل مهربونت هر چیزی را که میخواهی نصیبت کند.
امروز صدف حلزون گنبد سبز شده.
۱. داستان کوتاهم را کامل نوشتم.
۲. چند دونه پسته خوردم. هر دونه را کلی توی دهانم مزهمزه کردم و هزار بار جویدم. فهمیدم مزهی پستهها فرق دارن وقتی دقت میکنم.
۳. فِسنجانِ جانانمو خوردم.
۴. برای بلبل همسایه دلی سوزاندم. هر صبح برایمان میخواند با جان و دل اما توی قفس. نکند تا دم مرگ در قفس بماند؟
توی خیالم اندیشیدیم قفسش را بدزدم و آزادش کنم.
فریده خانم مهربان ما
١. آزادنویسی در شروع روز و گزارش نوشتن به مباینا
٢. کون را جمع کرده و به دندانپزشکی و دیدار دوسهتان رفتن
٣. همبوسی ندا اند برشته
۱- حلزون نویسندگی کرک و پرش ریخته لاغر شده، انگار حال ندارد. کار نیک امروز این است که به او کاهو بدهیم که چاق و سبزینهپوش شود
۲ـ برای خانم حوریه نیکدست نویسندهی کتاب لبخندهی مدرنیته کاریکلماتور نوشتم هلو برو تو گلو.«در بهشت با نیکدستی هم میشود به حوری رسید.» حالا شما بگویید من نیکوکار هستم یا نه؟
۳- شکمپر داریم چه شکمپری. یک عدد مرغ لخت، مقداری آلوچه خشک، پیازداغ، سه قاشق رب انار. این مواد را با هم قاطی میکنید و بدون خجالت در داخل شکم مرغ میریزد. بعدش با یک نخ و سوزن بدوزید. باید دوخت و دوزتان خوب باشد وگرنه جای بخیه میماند. مرغ دوخته را در ظرفی که مقداری روغن و ترشی و آب ریختید میگذارید وداخل فر میگذارید. دلتان نخاهد چنان مرغ سکسی و دلبر میشود که بی برو برگرد سر سه سوت ران و سینهش خورده میشود. جایتان خالیست.
۴- کارگاه کاریکلماتور عالی بود. امروز حرف خطخطی و کاریکاتور کشیدن بود. اسم نقاشی و تصویر حالم را خوش میکند. طراحیهای پرویز شاپور ما را به هبروت میبرد، میدانی چرا؟ هرجا پای سیخ و سوزن و سنجاق قفلی به میان بیاید. یاد چای و نبات و تریاق میافتیم. پرویز شاپور یک عالم تصویر سنجاق کشید.
۵- بعد از کارگاه به سر خاک برادرم رفتم. وقتی برای چهلمش سنگ روی مزارش گذاشتند حس خوبی نداشتم، دیگر دستم به دستش نمیرسد. واقعن آنها به کجا میروند؟ شما وقتی دلتان تنگ شود چه میکنید؟
۶- آرامشگاه خلوت بود، در کنار مزار شهیدان مداحی بود که از کودکی تا حالا که موهایش سفید شده پنجشنبهها میآید و میخاند. دلم برای شهدا میسوزد که ۳۰ سال صدای این مداح را تحمل میکنند. به خدا میخاستم بروم به او بگویم برو دیگر ول کن این جایگاه را، برادرم دستم را گرفت و نگذاشت.
۷- باران ریز و سوزنی بهار را دوست دارم. وقتی عینکم طور دیگری میبیند. به یاد شعر سهراب میافتم که میگفت چشمها را باید شست زیر باران باید رفت، طور دیگر باید دید. سهراب جان به مولا باران که به عینکم میخورد طور دیگری میبینم.
۸- فاطمه یاوری را دوست دارم. مو فرفری جذاب من. وبینار رقصش عالیست. ننه من که کمر ندارم ولی با دستانم قر میدهم. شما اگر کمر دارید و سرحال است. حتمن به وبینار رقصش در یکشنبه و چهارشنبه و جمعه بیایید. به خدا دلم جوان جوان است ولی استخانهایم سالدار شدند. راهکاری برای جوانسازی استخان دارید؟
۹- حالا که دارم گزارش مینویسم ساعت ۱۰:۳۵ شب است. هوا خیلی خنک است. در طبقهی بالای سرمان کولر روشن است. نمیدانم چرا اینها آنقدر حرارت دارند. بگذار قبض برقشان بیاید حتمن یخ میکنند.
۱۰- حالا با این کار خیر میخاهم تن رفتگانم را بلرزانم. میخاهم بروم آشپزخانه خیار محلی و کلی گوجه سبز بیاورم و با نمک و گلپر فراوان نوش جان کنم. قریچ، قریچ، دستمال کلینکس دارید آب دهانم را پاک کنم؟
گلی عزیزم از صمیم دل تسلیت میگم🙏
دلت آرام گلی جان.تسلیت🪷
مامان گلی قشنگ من
آرامش نصیب دل شما. روح رها شدهی برادر عزیزتون قرین رحمت الهی
درود گلی عزیز
چقدر گزارش نیکت جالب و بامزه است. مخصوصا اون آخری
سالم باشی
همین که ذلت جوان باشه، سن دیگه مهم نیست. حتی اگه دلت جوان باشه، استخوانهات هم کمکم باهات راه میان و دیگه مجبورن ادای آدمای جوان رو در بیارن.
استاد خردادیان، تولدتون بر ما و شما مبارک.🌸🪻⚘️🌷🌼🌻🌺🌹🥀🌿🌾🌵
ایلان چالسون دیگه. 😅
۱. پیاده روی نمیکنم، مگر مقصدم مشخص باشه. امروز صب ساعت ۱۰ هوس کردم برم مشاطهی سر کوچه. برای کارگاه داستانکوتاه دیالوگ لازم بودم.
_سلام خانوم، خوبین؟ شرمنده این موقع روز مزاحم شدم، تشریف میارین سالن؟
_ ۵دیقه منتظر بمونین الان میام.
_ سلام خانوووم، نیستی؟ معذرت میخوام زیر بارون خیس شدین؟
_ نه مسئلهای نیست سالن زیر خونهتون نبود؟
_ نه یادتون رفته؟ دو تا خونه اونورتر بود. یه دوستی دارم هر روز صبح ساعت ۹ زنگ میزنه تا ده تموم میکنه، امروز مگه تموم میکرد.
_ خب از شما چه خبر؟
_ من و خواهر شوهرم یه بچه دیگه زاییدیم؟
_ اِ چه خوووب. از کی اینجا نیومدیم؟
_ هفت سالی میشه.
_ واقعا؟ چرا من احساس نکردم؟ سایزتون عین همون هفت سال پیشه، اصلا لاغر نشدین. البته نیس قدتون بلندههه، خیلی تو چشم نمیزنه. من فک کردم ازین کوچه رفتین، گفته بودین همسرتون یه خونه جدید خریده.
_ نه هنوز پیش مادرشوهرم هستم، بالاخره بیماره، دلم نیومد از پیشش برم.اونجارم اجاره دادن.
_ خدا بیامرزه طَیِّب خانومو. یه روز دیدم یه تابلوی گنده، که عکس خودش و پسرش و نوهش توشه، آورده برااام. گفت:«اغدس خانوووم، رنگ موهامو همین رنگی که تو عکسه بکن.» اوقَّده خندیدیییم. جالبه که یه روز دیگه، باز دیدم همون تابلو رو زده بغلش و پلههارو میاد پایین، دیگه گفتم:«طیّب خانوم، این تابلو رو بده من بزنم دیوار سالن، که مجبور نشی هر دفه با خودت بیاریش. خدا رحمتش کنه. عروسی نوهش اومد پیش من گفت:«اغدس امروز همه رفتن سالنهای گرون قیمت، من اومدم پیش تو، یجوری آرایشم کن روی همشون کم بشه. سه روز بعد اومد پیشم گفت:«اغدس، اون ماتیکی که عروسی نوهم زدی، از عقدش تا شب بعد شامش رسیدم خونه. نرفته بود. بهت پول میدم یدونه ازون برام بخر. بعدش دیگه فوت کرد. اما گاهی تو خواب میاد سراغم میگه:«اغدس؟ پس ماتیک منو هنوز نخریدی؟»
_ خدا رحمتش کنه، زن نازنینی بود. هم خودشو دوس داشتم. هم نوههاشو دوس دارم.
_ صورتتم بند بندازم؟
_ نه ممنون ابرو کافیه.
_ راستی مانتوتو از کجا خریدی؟ قشنگ گوشتای تنتو پوشونده.
_ اینو؟ دو سال پیش اینترنتی از تهران خریده بودم.
_ طرحشو دوس دارم، اجازه میدی عکس بندازمممم؟ پارچه میخرم میدم خیاط میدوزه. اون خیاط طرف شما دوازده میلیون میگیره، چه خبرشه آخه؟
_ من تربیت میدم دو تا سه میگیره.
_ واقعا؟ شمارهشو برام بفرست. ببین گوشی رو از صورتت عکس ننداختمااا.
_ بله متوجه شدم، ممنون، چند تقدیمتون کنم؟
_ ۳۰۰ کافیه.
_ بله چشم. با اجازهتون.
۲. بارون میبارید، اما رفتم سر چهار راه چنتا از گُلهای شهرداری بچینم. برای تزئین سالاد شام تولد لازم داشتم.
۳. رسیدم خونه. جارو کشیدم. کیسهش پُر شده بود. بازم از رو نمیرفتم و میکشیدم. خواستم کیسه رو عوض کنم. کیسه ۹ماهه باردار بود.
۴. داستانکوتاه رو دوباره نوشتم، بعد تو وبینار متوجه شدم که انگار اشتباه رفتم.
۵. باز هم تو وبینار امروز موفق نشدم، اکس استاد عزیز رو، رو کنم.
۶. رفتم تولد مادرشوهرم، کادوشو دادم، از رو لباسش پوشید و گفت:«اندازمه، ممنون»
نیش نزد، چون صبح نیشاشو زده بود.
۷. خواهرشوهرم اصرار میکرد، داستانات کجاست؟ شوهرم با تمسخر مایل به جد گفت:«تو گوگل سرچ کنی زهره رسولی میاره.» فقط امیدوارم به قسمت خانه نیاد و وارد نیک گزارشات نشه. در این صورت حتما باید طلاق بگیرم.
۸. الهه، خدا زندگانت رو بیامرزه، حس خوبیه کامنتدونی این بالاست.
۹. دوش گرفتم و فردا دو جا مهمونم. یه مهمونی صبونه و یه مهمونی شام. ای کاش ناهارم یه جایی بودیم.
۱.یک پیادهروی دلنشین در پارک کنار فوارههای آب که ذوق نوشتنم را باز کرد. حدود یکساعت با تمرکز بالا و با کمترین وقفه بخش دیگری از رمانم را نوشتم. البته در حضور تماشاچیان سالمندی که روی نیمکت روبرویی زیرچشمی من را نگاه میکردند. فوارههای پارک هم برایم حکم دوش آب را داشتند و صدایشان خلاقیتم را بیشتر کرد.
۲.کمی گشت و گذار در پارک، لذت از طبیعت، نوازش گربهها و دیدن بازارچه کوچک پارک هدیهای به خودم برای یک هفته تلاشم بود.
۳.در مسیر بازگشت به خانه قدمزنان در ذهنم هذیان گفتم. آنقدر از این بیمعنینویسی خوشم آمد که کنار پیادهرو چند دقیقه ایستادم و در دفترچهام شروع به نوشتن کردم تا مبادا کلمات از یادم بروند. نگاههای معنادار رهگذران در میانه این بیمعنانویسی برایم اهمیت نداشت. مهم این بود که از این کارم بسیار لذت بردم. به خانه رسیدم و بلافاصله نوشتهام را برای ششمین روز چالش فرستادم.
۴.پنجشنبهها در تقویم من روز تغذیه ناسالم البته در حد تعادل است. کمی شیرینی خریدم و لذت بردم.
1. صبح بعد از صبحانه، رفتم سراغ ورزشهای تخصصی بالاتنه و بعد هم پیادهروی.
2. آزادنویسی کردم، حس کردم باید ذهنموخالی کنم رو کاغذ تا شاید برای ایدهی داستانکوتاه به چیزی برسم که به جز ایدههای ژانر پلیسی را به جایی نبردم.
3. پیادهروی کردم که باز ذهنم آزاد بشه.
4. چند تا طرح روی کاغذ آوردم و در نهایت یکی رو انتخاب کردم که جذاب هم باشه.
5. بعد از نهار با شکم پر وارد کارگاه کاریکلماتور شدم. راستش قبلش خوابم میومد ولی با جو کلاس کلا خوابم پرید با سنجاق قفلیهای پرویز شاپور به کلاس قفل شدم و عشق کردم. اماااا آخرای کلاس که تایم گازخورد بود و من قشنگ با کاریکلماتورهایی که هلهل شب قبل نوشته بودم به فنا رفتم. اضافه کنم که با کلمهی زیبای «تمارین» هم همینطور، چون قبلا همینو تو دورهی نویسندگی خلاق هم استفاده کرده بودم و یهو یادم افتاد.
6. بعد کاریکلماتور فلفور وارد روم وبینار شدم و داشتیم راجع به اینکه «با رنج خود چه کنیم؟» مینوشتیم که از نتم قطعید و دیگه نتونستم دوباره وارد روم بشم. (اینم شانس مایه.)
7. وبینار رو که از دست دادم، رفتم سراغ لالا و یه استراحتی به سلولهای خاکستری و غیر خاکستری مغزم دادم.
8.بعد اون چرتک، تصمیم گرفتم شروع کنم به نوشتن داستان کوتاه و آغازیدمش. کمی هم تو خونه پیادهروی کردم.
9. الانم دارم بازبینیِ اردیبهشت ماه رو تو بولنت ژورنالم مینویسم و برنامهی روز اول خرداد ماه.
10. در آخر هم اشاره کنم که امپراطوریه خرداد ماهیا شروع شد و پیشاپیش تولد استاد جان کلانتری رو بهشون تبریک میگم. 🎂🎂🎂🐌🐌🐌🌺🌺🌺
مرررسی ندا جان 🌷
خوبه که ندا جون تولد استاد رو گفتین، منم تبریک میگم به استاد. البته میگن خردادیها مودی هستن، شوهرم خردادیه و مودیه.
خَردادماه بگیم پس 😅
آخ آخ امپراطوری. اونم از نوع جذاب.
مرسی ندا جان. ما دخترهای خردادی پرنسس بابا نیستیم فقط.
پرنسس کل دنیاییم 😍🥰🤭🤭
همین که هست. 😁🥰
همهاش شایعه است بخدا.😂😂😉
بقیه مشکل دارند.😂😂
استاد شاهین، تولدتون بسیار مبارک.
هر چه آرزوی خوب و بهترینها و پل شاد نصیب شما.
سپاسگزارم خانم بخشیان نازنین
آخ آخ امپراطوری. اونم از نوع جذاب.
مرسی ندا جان. ما دخترهای خردادی پرنسس بابا نیستیم فقط.
پرنسس کل دنیاییم 😍🥰🤭🤭
همین که هست. 😁🥰
امروز صبح وقت داشتم بیشتر از روزهای دیگر بخوابم ولی باز هم قبل از هشت بیدار شدم. چند دقیقهای حرکات کششی انجام دادم.
صورتم را با آب سرد شستم، و به جای دوش آبِ سرد، با یک قالب یخ تا زمان آب شدن به پوست صورتم شوک وارد کردم.
چند دقیقهای زیر آسمان در حیاط خلوت قدم زدم. و لباسهای خشک شده را جمع کردم.
املت با تخممرغ و اسفناج پخته درست کردم. هر وقت میخواهم با اسفناج غذا درست کنم؛ یاد خواهر آقای کلانتری میافتم.
آماده شدم و با پیادهرویِ اینترووال رفتم بانک تا درخواست وام بدهم. و پیاده هم برگشتم. امتحان کردن پیادهروی اینتروال باعث شد حالت آسم پیدا نکنم.
چند صفحهای از کتاب خانم حوریه نیکدست خواندم.
با خواهرام راجع به برنامه مسافرت صحبت کردم. احتمالاً بریم سوباتان.
مادربزرگم با ما زندگی میکند و با وجود اینکه نزدیک به صد سال دارد. همچنان میخواهد نماز بخواند. و فراموش هم میکند که چه بگوید. به مادربزرگم کمک کردم تا بتواند نماز بخواند.
پستچی کتاب “فراتر از نوشتن” را آورد.
بعد از ناهار، پنج دقیقهای قدم زدم.
در کلاس کاریکلماتور شرکت کردم و بلافاصله در وبینار مدرسه نویسندگی. چقدر خوبه که وبینار مدرسه نویسندگی، فرصت صحبت کردن برای بقیه فراهم کرده و میتوانیم دوستانه و بدون استرس از خراب کردن، در این جمع صحبت کنیم. این جمع دوستانه خیلی عالیه.
ورزش کردم و دوش آبِ گرم گرفتم و شام خوردم. پنج دقیقهای قدم زدم.
به غیر از خواهرم، دو تا از دوستهای دبیرستانیام ترمه و یلدا هم تولدشان خردادماه است و من هنوز نمیدونم برای تولدشان چیکار کنم.
یک صفحه از زندگینامهام را نوشتم ولی چندان بدنمند نشد.
چندسال پیش وقتی رفتیم شمال، خاستیم ازدریاچه نئور بریم سوباتان که فهمیدیم باید نیسان کرایه میکردیم و ماشینمون نمیتونه بره. هنوزم موفق نشدم برم، حتمن برید و خوش بگذرونین جای منم مهشید جون.
سلام خانم سلطانی عزیز
من همیشه تورهای طبیعت گردی را با لیدر میرم. معمولاً با شرکت دالاهو یا کلوت آفتاب. البته شرکت های خوب دیگری هم هستند مثل اکونارون و آرند. قبل از اینکه اینترنت قطع شود، افراد از تورهای مختلف که با هم جور شده بودیم و لیدرهایی که دوست داشتیم، گروه جداگانه تلگرامی داشتیم و سفرها را با هم هماهنگ می کردیم که با هم باشیم. خرداد بهترین فصل برای سوباتان است به ویژه که امسال هم بارندگی زیاد بوده. برنامه از زمان حرکت و روز به روز مشخص از قبل کاملاً مشخص است. و همین طور محل اقامت و ماشین های محلی. سوباتان را می شود پیمایشی، یا با اسب و یا سافاری رفت. این تور را الان با شرکت دالاهو می خواهیم برویم. برنامه های شرکت دالاهو را در سایتش ببینید، اگر دوست داشتید در این سفر همراه ما شوید. خوشحال می شویم.
امروز روز پرکاری داشتم.
صبح بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی، صبحونهام رو خوردم و آماده شدم و رفتم خرید. امشب دو تا وروجک مهمونم هستن و دلم میخواست براشون خریدای مهیج کنم تا خوشحالشون کنم.
یه سری خوردنیهای هیجانانگیز براشون گرفتم و بعدم رفتم نوشتافزاری، براشون جینگولک مینگولکهای بامزه خریدم که سرگرم بشن.
بعدش اومدم خونه و غذا درست کردم و سالاد و ژلهبستنی برای دسر و یه کیک سیب خوشمزه، تا خوراکیهاشون تکمیل باشه و یه وقت مامانشون نیست بهونهگیری نکنن.
بعد از انجام همهی این کارا، دوش گرفتم و اومدم نیم ساعت دراز کشیدم و ساعت شد پنج و سریع خودمو به وبینار نویسندهساز رسوندم که یه وقت جا نمونم.
دخترعموم تو بیمارستان تک و تنهاست و بهتر بود میرفتم بیمارستان، اما دلم نمیخواست ساعت مورد علاقهی روزمو از دست بدم.
بعد از وبینار سریع آماده شدم که راهی بیمارستان شم، نیکان اقدسیهست و ده دقیقه بیشتر باهام فاصله نداره. اما تا اومدم تو پارکینگ سبا زنگ زد و کمک خواست تا به سرایدار جدید، کار موتورخونه رو نشون بدیم. ملیکه، سرایدار خونهی دوستم، این سرایدار جدیده رو بهم معرفی کرد و گفت دخترخالهشه و خواست من سفارش کنم تا اهالی قبولش کنن.منم این کارو کردم چون به ملیکه اطمینان دارم. اما خب مسئولیت سنگینیه. برای همینم از دیروز که اینا اومدن مستقر شدن، دارم کمک میکنم کارا رو بهش آموزش بدم تا اهالی ساختمون راضی باشن ازش.
بعد از راهنمایی سرایدار ، راه افتادم سمت بیمارستان.
تو لابی بیمارستان نشستیم با محبوب به حرف زدن تا منصور رو بیارن تو بخش. بعد دو ساعت منصور رو آوردن و رفتیم بالا سرش. یه کم سربهسرش گذاشتیم تا حالش عوض بشه. بعدم دیگه من اومدم سمت خونه تا عموی بچهها، بچهها رو بیاره تحویلم بده. قراره دو روز هیجانانگیز رو با بچهها بگذرونم. ببینم چی کار میکنم.
۱. صفحات صبحگاهی:
روزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم.
۲. پیادهروی:
بعد پیادهروی کردم و کمی به فکرهایم سر و سامان دادم.
۳. نوشتن وبلاگ:
برای سایتم یک وبلاگ پست نوشتم و حس خوبی داشت که دوباره به کارهای عقبافتاده نزدیک میشوم.
۴. گفتوگو با خواهرم:
یک ساعت با الهام، خواهرم، تلفنی صحبت کردم. انگار یک جلسهی تراپی واقعی بود؛ سبک و روشنکننده.
۵. جلسهی کاریکلماتور:
با تاخیر وارد جلسه کاریکلماتور شدم.
دیدن نقاشیهای سنجاققفلیهای پرویز شاپور ذوقم را زیاد کرد.
در لحظه با خودم فکر کردم چرا فروغ از او جدا شده؟ این سؤال بیخ ذهنم ماند.
۶. نوشتن برای کارگاه فردا:
پیشنویسی از دیالوگ دو شخصیت برای کارگاه داستان کوتاه فردا نوشتم.
خیلی سخت بود و حس کردم مغزم خسته شده و کشش ندارد.
آخرین روز از اردیبهشت ۴۰۵
🌸🌸🌸
۱- صبحی رفتم دفتر. با مهناز دربارهی استراتژیهای جدید کارمان و هزینهها حرف زدیم و بعدش با آمدن کیان و کیارش جلسه تمام شد.
۲_ زهرا خیار و گوجه و فلفلدلمه رو درآورد و توی دفتر سالاد شیرازی درست کرد و با عدسپلو زدیم تو رگ. بعدشم که نوبت چاییهای خوشعطرش رسید. همیشه به این فکر میکنیم کاش دمنوشی میزدیم، با این علاقهای که دوتایی به این جور چیزها داریم موفق میشدیم.
۳_ بعدازنهار دوتایی در مورد تبلیغ و گروه محتواسازان و طراحی صفحهی اول سایت حرف زدیم و اینبار طرحمون کمی شفافتر شد و قرار شد اجراش کنیم و در حین اجرا اصلاحش کنیم.
۴_ کمی از کتاب خارپشت و روباه خوندیم و بعدش باهم کیک سیبودارچین با نسکافه خوردیم، روزای پنجشنبه با زهرا عالیه.
۵_ رفتیم دنبال کیانا. یه کمی از کیک رو نگه داشته بودم و دادم کیانا. خیلی خوشحال شد و گفت: «وای چه خوبین که به فکر منم بودین، مرسی.»
۶_ زهرا ما رو رسوند در خونهی مامان و ماشینش جوش آورد که با آب ریختن توی رادیات رفعش کرد و رفت.
۷_ شاهان رو گرفتم بغل و توی هوای نمزده بعد از بارون رفتیم کمی باغ روبهروی خونهی مامان رو گشتیم. اومدنی ملی خانم نشسته بود دم در، گفت: «شاهان چی میکنی، رفتی گردش؟»، همین باعث شد نیمساعتی موندم کوچه و شاهان با بچهها بازی کرد و منم با ملی خانم تعریف کردیم.
۸- احتمالن ادامهی فیلم اصلاح شده رو ببینم و بوبول رو بخونم. چقد این بوبول باحاله. فکر کردم شاید دربارهی اون چیزا باشه اما نمیگم دربارهی چیه تا با خوندنش غافلگیر شید.