گر دوست بدانستی، دشوار نبودی

تو بدانی چه تی‌تابی به این خر می‌دهند وقتی کهنه‌‌دیوانی دست می‌گیرد پیش از خاب.

ظریفی در وصف احمد کرمی، که ده‌ها دیوان ناب را در نشر «ما» زنده کرد، گفته بود: «دوستِ دیوان‌پرست من».

یک زمانی هیچ خیال نمی‌کردم روزی چنین دیوانه‌ی دیوان‌ها بشوم و له‌له بزنم واسه دیوان‌ِ کم‌شناخته‌ترین پارسی‌سرایان حتا.

 

دیروز که نسخه‌ی ۴ جلدی غزلیات امیرخسرو دهلوی نصیبم شد که چاپ لاهور است و مال شصت‌هفتاد سالِ پیش، چنان حرارتم بالا زد که گفتم پسری اگر داشته باشم اسمش را می‌گذارم «امیرخسرو»، البته با اجازه از خانم‌والده‌ی محترمش.

 

باری، از پرسه در دیوان امیرخسرو فعلن این‌ها آبدارتر به‌ نگرم آمد برای همسفره‌گی با شما:‌

 

«صد قصه فزون دارم از دردِ دلِ خسرو

لیکن به زبان نارم از بیم‌ِ ملال تو»

 

«مهتاب چه خوش بودی، گر بودی و من تنها

لب بر لب و رو بر رو، او با من و من با او»

 

«وای کردم که مگر غم ز دلم برخیزد

گر دل این است ازو هیچ نخیزد جز وای»

 

«رُخت را کاش خسرو سیر دیدی

که مُردی و ز نادیدن برَستی»

 

«دشوار شد احوالِ من و دوست نداند

گر دوست بدانستی، دشوار نبودی»

 

«من باد نخواهم که وزد بر چو تو باغی

تا از تو نسیمی نرساند به دماغی»

 

«گُلی نشکفته بختم را ز وصلت

ز غم موی بر تن گشت خاری»

 

«دردی که ز عشق آید، جانم به فدای آن

خود جان نبوَد شیرین بی‌ذوقِ چنان دردی»

 

«مگر بوسی نمی‌خواهد ز سوسن

که غنچه تنگ می‌گیرد دهان را»

 

«لبت گوید دلیری کن به بوسی

مرا زَهره نباشد، صد چو من را»

 

«جانم به فدات آن‌دم کز بعدِ دو سه بوسه

گویم که یکی دیگر گویی تو که نتوانم»

 

شعر کهن را می‌ستایم چون خوش دارم ببینم کلمات در فیلم‌های قدیمی چگونه بازیگرانی بوده‌اند.

 

 

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *