ای نوشته، مگر قرار نبود خودت خودت را بسازی؟ خب بساز دیگر. من نشستهام ببینم چی میسازی. چی؟ داری میگویی «چه رندی هستی تو.» بیخیال، میخواهی مرا سرِ معنی واژهی رند سر کار بگذاری و تهش هم بگویی نمیخواستی کنایه بزنی و منظورت از آن رندها بود که حافظ میگوید و فلان و فولان. چی؟ میگویی همین سطرها دقیقن همان چیزیست که وعده داده بودی؟ یعنی الان مثلن خودت داری خودت را میسازی؟ عجب رندی هستی خودِ تو. بجمب نوشتن. منم آن شاگرد برهنهکف که ازت میخواهم به پرتاندیشیهایم سامانی بدهی و چیزی برای عرضه فراهم کنی. میخواهی به یک استعارهی کوچولو راضیام کنی؟ چه کنم، قبول. هر یادداشت نهالکیست در برهوت پریشانفکرهای نویسنده. مجموع این یادداشتها در کنار هم شاید روزی باغی را به بار بنشانند. مرسی، اَه.
2 پاسخ
درود آقای کلانتری
من در ذهن خودم داستان هایی رو بریده بریده همراه با تصویر و دیالوگ و حتی صدا طراحی میکنم
ولی نمیتونم اونارو وارد دنیای بیرون از ذهنم کنم و نمیتونم بنویسم وقتی میخوام بنویسم نمیدونم الان باید چیکار کنم
و از طرفی شدیدا از نوشتن و کلا خلق اثر میترسم چون ممکنه چیز خوبی نباشه یاکلیشه ای باشه یا چیز های دیگه و صرفا توی ذهن من خوب به نظر بیاد
امکان هست که راهنمایی بفرمایید؟
اگر بخاید به اینها فکر کنید که هرگز هیچکاری نمیتونید بکنید. راهش اینه با یکسری تمرین ساده و هدفمند همین الان شروع کنید.
پیشنهاد ما برای شروع:
چگونه نویسنده شویم؟
و پست دوم:
چگونه نویسنده شویم؟