پا میشویم. راه میفتیم. چشم میخاند. پا مینویسد. پا میخاند. چشم مینویسد. پا میخاند. پا مینویسد. چشم میخاند. چشم مینویسد.
یکچُسه رهایی و تداعیِ سلسلهسیمانکوههای گرداگردم. پاهایم از رنجیرهای نادیده مینالند. چشمهای از چشمبندهای نامرئی میسوزند.
تعریف آدمیزاد در خودواژهنامهام: بهترین و یگانه زندانسازِ دنیا؛ زندانهای آشکار و نهان.
راه میروم که یادم نرود اسیر چه زندانهاییام. زندانها، بله، انبوهی از زندانها. زندانهایی که خودساخته. زندانهای تحمیلشدهی فرهنگِ مسلط. زندان تمدن.
راه میروم. میخانم. مینویسم که لااقل محبوسِ محبسهای خود نباشم، که شاید قدمبهقدم و سطربهسطر میلهی قفسهای خودساخته و دیگرساخته قدری بفرسایم. خودم را در میلهساییها بفرسایم.
پا میشویم. میفرساییم. راه میفتیم. میفرساییم. چشم میفرساید. پا میفرساید. قلم میفرساید. سوهان روح میلهها میشویم. قفسفرسایی میکنیم.
پینوشت: در کارگاه «تمرکزآر» امروز، نیمساعت آخر را رفتیم پیادهروی. برای درک بهتر رابطهی بدن و خلاقیت.