دانشجو که باشی، پنجشنبه و جمعه شیفت برای تو است؛ با دوشنبهشبهایی که عمل پیوند قرنیه است و دانشجو پولِ عمل نصیبش نمیشود. دانشجو، دانشجو است دیگر؛ باید در کار دانشجویی، کار یاد بگیرد. آن هم در بخشی که یک عالمه کار دارد، اما همه به شوخی میگویند: «هتل ENT». شاید هم برای من کارش زیاد است که در شبکاری، کلِ شیفت را بیدار میمانم و تمامِ داروهای بخش را اجرا میکنم. البته بعدها کمکم کمروییام کمتر میشود.
صبح جمعه است؛ داروها را اجرا میکنم و پروندهها را برای نوشتنِ گزارش میآورم. او میآید؛ صندلیِ آن سرِ میز را عقب میکشد و مینشیند. سیگاری میگیراند، پکِ عمیقی میکشد و دودش را میدهد بیرون. با دستم دود را کنار میزنم، سرفهای میکنم و به اعتراض میگویم: «خفهمان کردید با این دودِ سیگارتان!»
قاهقاه میخندد و میگوید: «شنیدم دو سه تا جنازه گذاشتی روی دستمان!»
با تعجب نگاهش میکنم. وقتی میگوید جنازه، یاد آن روز میافتم. هوا گرم شده بود و بخش هم قدیمی. پشتِ همین میز که روبهروی درِ ورودی است نشسته بودم که سوسکی بزرگ سمتِ من آمد و فوری رفت بالای ساق پایم. با اینکه چندشم شده بود، با ضربهی محکمی زدمش و همانجا مرد. سوسکِ بعدی هم که روی هوا چرخید و روی پروندهها افتاد، به همین سرنوشت دچار شد.
او بهیار است؛ هنوز به میانسالی وارد نشده، اما گردِ روزگار روی شقیقههایش نشسته. زن دارد و دو بچه؛ یکی نوجوان و دیگری دبستانی. زنش آرتروز گردن دارد و همین باعث شده هم بارِ خانه روی دوشِ او باشد، هم نان درآوردن در این بیمارستان. اوایل که آمده بودم، دیدم چطور برای پولِ عملِ جراحیِ پسرکِ لبشکریِ بستری در بخشمان، نایلون دستش گرفت و بخش به بخش پول جمع کرد. من از این مرامش خوشم آمد؛ گرچه خیلیها به ریشخندش میگرفتند. پیشش لو رفتهام که از او خوشم میآید؛ کاش فقط خودش فهمیده بود. دخترِ طرحیِ بخشمان هم متوجه شده و دارد خودش را میکشد که من را از صحنه حذف کند؛ اگرچه نمیدانم کدام صحنه! مسئولِ بخشمان هم سعی میکند ما را همشیفت نگذارد؛ شاید بهتر باشد، انگار جای پدرم است و زشت است که من از او خوشم بیاید. وای! باز دودِ سیگارش دارد خفهام میکند. پشتچشمی نازک میکنم و میگویم: «خسته نمیشوید از اینهمه دود پشتِ دود؟»
قاهقاه میخندد و میخواند:
«هر کس به طریقی دلِ ما میشکند / بیگانه جدا، دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست / از دوست بپرسید چرا میشکند»
احساس میکنم خون توی صورتم میدود. پشتِ میز را به هوای ریختنِ قطرهی چشمِ بیمار ترک میکنم. دیگر آن ماه شیفتِ مشترک نداریم. فقط گذری، وقتی او شیفتِ عصر است و من شیفتِ شب، هنگامِ تحویلِ بخش میبینمش. اما ذهنم درگیرِ آن شعر است و اینکه چرا آن وقت آن را خواند؟ من دلش را شکستهام؟ نمیدانستم اینقدر نازکنارنجی است که با یک تذکرِ دودِ سیگار، دلش بشکند. اصلاً دختر، چه جای غصه؟ بگذار بشکند آن دلِ نازکش.
یک عصرِ جمعه، از دستِ مسئولِ بخشمان در رفته و همشیفتیم. داروهای ساعت ۱۴ را اجرا کردهایم. وقتِ ملاقات، او جیم شده و در پاویونِ آقایان خستگیِ «کوزتیِ» خانه بودن را از تن درآورده و حالا سرحال است. زحمتِ آماده کردنِ چای را میکشد. من که وقتِ ملاقات داشتم کتاب میخواندم، کتاب را میبندم و در کشو میگذارم، پروندهها را روی میز میچینم و گزارشها را مینویسم. بیست تا پرونده باید من بنویسم و ده تا هم او. تا شب هم باز ده نفر برای عملِ فردا بستری میشوند. چندمین پرونده است که دارم مینویسم که سنگینیِ نگاهش را حس میکنم. کمی رویم باز شده؛ سر تکان میدهم که یعنی چه؟ قاهقاهی میخندد و سرش را راست و چپ تکان میدهد. یادِ شعرش میافتم و میپرسم: «آن روز شعرِ قشنگی خواندید. کی دلتان را شکسته و برای چی؟»
انگار منتظرِ همین پرسش بود. آهی میکشد و خیره به خیابانِ جلوی بخش، تعریف میکند: «نوجوانی بودم یتیم. مجبور بودم روز کارگری کنم و شبها درس بخوانم. یک روز سرِ راهم دیدمش. کمیته گرفته بودشان. چند نفر بودند. مردم دورهشان کرده بودند؛ میگفتند از منافقها هستند. دیدم چادرش را باز کرد روی زمین و دخترِ مانتویی را که خیلی نگران به نظر میرسید روی چادرش نشاند و به خودش نزدیک کرد و دست روی شانهاش انداخت… آن وقتها یک مدت خیلی بهش فکر میکردم. شما یک حرکتهایی دارید که من را یادِ جوانیام میاندازد. یادِ او.»
میپرسم: «خب کی بود؟ نرفتید سراغش؟»
میگوید: «دیپلم که گرفتم، فوری در بیمارستان استخدام شدم و مادرم برایم رفت خواستگاری و ازدواج کردم.» باز قاهقاهی میخندد و میگوید: «خودم هم باورم نمیشود که این خاطرهی دور یادم مانده باشد.»
دلم برایش میسوزد. حالا که من یادِ عشقِ گمشدهاش را در او زنده کردهام، چرا از او نخواهم که سیگار را ترک کند و خودش را به کشتن ندهد؟ چند روز مانده به عید، باز هم شیفت هستیم. مقدمهچینی میکنم و میگویم: «اگر عشقتان گم نشده بود و چیزی از شما میخواست، به خواستهاش گوش میدادید؟»
این روزها که خانهتکانیِ عید است و او هم که توی خانه کارکُن است، خستهتر به نظر میرسد. آهی میکشد و میپرسد: «چه خواستهای؟»
میگویم: «اگر میشود سیگارتان را ترک کنید، به خاطرِ آن عشقِ گمشدهتان.»
سکوت میکند؛ چیزی نمیگوید. خودم را فحش میدهم که چرا این را خواستم. خوب شد نگفت: «عشقِ گمشدهام به تو چه؟»
بیشترِ روزهای هفتهی اولِ عید را شیفتم و بیشترِ شیفتهایم هم با دخترِ طرحی میگذرد. از من میپرسد: «تو میدانی فلانی چش است؟»
میگویم: «چش است؟ من چرا باید بدانم؟» توی دلم یک «فضولخانم» هم حوالهاش میکنم. میگوید: «کلافه است. هی اینور و آنور میرود. سیگار هم نمیکشد. مثلِ این ترککردههاست.» توی دلم خوشحال میشوم، اما برای اینکه به رویِ دخترک نیاورم، میگویم: «او و ترکِ سیگار؟ چه عجب! گرچه به ما چه که ترک کرده.»
یک روز عصرکارم؛ منتظرم شیفتِ شب بیاید و بخش را تحویل بگیرد. نفرِ دوم رفته برای پاسِ آخر. او وارد میشود. من با خوشحالی میگویم: «شنیدم سیگارتان را ترک کردید!»
نگاهم میکند؛ انگاری تازه دارم میبینمش: خسته، عصبی و کلافه. نفسِ عمیقی میکشد، پاکتِ سیگارش را درمیآورد و میگوید: «نمیتوانم… نمیتوانم. خیلی تحتِ فشارم.»
چند شیفتم را در بخشِ داخلی نوشتهاند. عید است و کمبودِ نیرو. مسئول بخشمان بدش نمیآید که من قبول کنم چند ماهی از بخشش بروم و بخش داخلی کار کنم. قول میدهد که سرِ دو ماه برمیگرداند. من اما وقتی دو ماه تمام میشود، به بهانهی نزدیکیِ امتحانِ فاینال میروم برای تسویهی کار دانشجویی. طرحم که شروع میشود، در دفترِ پرستاری میگویم فقط میخواهم بخشِ زنان کار کنم. سوپروایزر که همان مسئولِ بخشمان است، با تعجب میپرسد: «شما که از بخشِ چشم و گوش و حلق و بینی خوشتان میآمد، چی شده؟»
میگویم: «متحول شدهام و دیگر مایل نیستم در بخشِ مختلط کار کنم.»
توی دلم میگویم: «حوصلهی بازیِ نقشِ عشقِ گمشدهی مردهای سابقاً عاشق را ندارم.»