زبانمردگی
نه. اشتباه نکن. تعداد زبانهای مردهی دنیا خیلی بیش از اینهاست. با پایان هر رابطهی دیرنده، زبانی میمیرد. به «عزیزِ رفته از دست رفته» بیندیش
نه. اشتباه نکن. تعداد زبانهای مردهی دنیا خیلی بیش از اینهاست. با پایان هر رابطهی دیرنده، زبانی میمیرد. به «عزیزِ رفته از دست رفته» بیندیش
گاه از یافتن برهانی تازه در باب علایقم همانقدر کیف میکنم که پنداری عتیقهیی یافتهام در کاروانسرایی دیرنده. برای مثال همواره مشتاقم استدلالهایی بیابم دربارهی
قاعدهیی در کار است که نمیگذارد این جمله اینطوری بنویسم: «قاعده بوده کار در استهایم جمله را که نوشته بوده باشم طور اینها.» نخستین جمله
رؤیا و آرزو و امید همه واژههایی ذهنیاند؛ یعنی مانند کلید و «قفل» و «در» شکلِ ملموس و عینی ندارند. حالیا ببینید در شعر «زندگی*»
داستانِ غنی از واژه، داستانی پُر از کلماتِ غلنبهسلنبه نیست. این نکته وقتی بهتر برایم جا افتاد که پارهیی از پیشگفتار رضا دانشور را در
باید بین سرهگرایی و سرهزدگی فرق گذاشت. سرهزدگی واقعیت زبان را انکار میکند. بیهوده میکوشد دورِ زبان دیوار بکشد، غافل از آنکه کلمات پرندهاند. هر
دنبال بدن میگردم توی زبانزدهای (اصطلاحات عامیانه)، فیلتر خوبیست برای پرسه در واژهنامهها؛ و با همرسانی آن در اینجا، انگیزهیی فراهم میآورم برای ادامهکاری.
چهها که نمیکند این «که»، که گاه مانع فصاحت است و گاه مایهی آن. حساسیت من به «که» با نوشتههای محمد قائد شروع شد