چطور یک بیزنس آنلاین بسازیم؟ علاقه یا بازار؟
تصور کن شیرینترین رؤیای ممکن را در خواب دیدهای؛ رؤیای تحقق زندگی ایدهآلت؛ و پس از بیدار شدن، در کمال خوششانسی میتوانی رؤیایت را در بیداری دنبال کنی…
تصور کن شیرینترین رؤیای ممکن را در خواب دیدهای؛ رؤیای تحقق زندگی ایدهآلت؛ و پس از بیدار شدن، در کمال خوششانسی میتوانی رؤیایت را در بیداری دنبال کنی…
«چیزی که به آن نیازی داری صداقت است. اینکه با شجاعت چیزی را که واقعاً احساس میکنی بگویی… باید پاک فراموش کنی که دوستت داشته باشند.»
اگر اینجوری نباشد، به سرعت مرعوب جمع میشوی و خیلی زود نوشتن به کاری پرتکلف و عذابآور تبدیل میشود. طوری که هر کامنت انتقادی تار و پودت را به لرزه در میآورد…
بروتوس با گفتن «فضیلت، تو واژهای بیش نیستی.» خودش را کشت.
من و شما که کار کلمه میکنیم ممکن است در توهم فهم واژهها گرفتار شویم.
مشت ما وقتی باز میشود که در نوشتن و پرداختن تصاویری تازه از چیزها آچمز میشویم. در واقع بسیاری از چیزها برای ما کلمهای بیش نیستند.
من بسیاری از اوقات از کتاب به کتاب میرسم. چند روز پیش مشغول خواندن کتاب «در حال و هوای جوانی» شاهرخ مسکوب بودم. اشارۀ مثبت او به کتاب «آسمون ریسمون» ایرج پزشکزاد باعث شد که مدتی دنبال این کتاب بگردم. تا اینکه پس از ناامیدی از یافتن کتاب، بالاخره لابهلای کتابهای خاکگرفته و درهم یکی از دستفروشیهای انقلاب…
جیم ران در یادداشتهایش نوشته که زمانی عادت داشته ایدههایش را روی کاغذ باطله و دستمالکاغذی و گوشهکنار سربرگها مینوشته اما بعد به این نتیجه رسیده که باید دفتری را به این کار اختصاص بدهد…
به جرئت میتوانم بگویم که نوشتن و ارسال این ایمیلها از مهییجترین کارهایی است که در عمرم انجام دادهام. در این نامهها خودِ خودِ خودم هستم و با لحنی که هر آدمی با صمیمیترین دوستانش دارد از ایدههایی میگویم که شیفتۀ آنها هستم…
عصر یک روز تعطیل، روی کاناپه ولو شدهای و در حال مزه مزۀ یک رمان کلاسیک دربارۀ نبرد واترلو هستی که ناگهان مثل ارشمیدیس میپری هوا. ایدۀ یک کسبوکار آنلاین به ذهنت رسیده و دلت میخواهد همان لحظه دست به کار شوی…
«من فعلاً در حال یادگیریام» تسکیندهندهترین بهانۀ تنبلی و تعلل است.
هر از گاهی دو سه تا کتاب را ورق میزنی، گذرت به دو سه تا کارگاه و کلاس هم میافتد. اما قدم از قدم بر نمیداری. به خاطر فرار از حالِ دل به هم زن خودت یادگیری را بهانه میکنی به این امید که بالاخره یک روزی خیلی «قوی» ظاهر میشوی!
از وقتی زیر یک سقف رفتیم، با اینکه همه چیز خوب پیش رفت اما گریههای من بیشتر شد.
زندگی مشترک با کتاب، آرامشبخش و پر از دستاورد است. گریۀ من هم به خاطر همین آرامش و دستاوردهاییست که بر خلاف انواع دیگر ازدواجها از جنس وانمود کردن نیست…
با نوشتن هفتهای یک پست و یا یک روز در میان نوشتن نمیتوان بر وسواس و کمالگرایی غلبه کرد. قطعاً شکست میخوری. هر چیزی که هر روز انجام نشود از ریتم میافتد. اگر قرار است به عادتی پایبند باشی باید به روح و جسمت دیکته کنی هر روز به انجام آن موظف باشد…
قصد مقایسۀ کلیشهایِ قیمت پیتزا با کتاب را هم ندارم. چون بالاخره پیتزا خیلی مهمتر از کتاب است و در عمل ثابت کردهایم که شکی در این موضوع نیست…
همانطور که تکرار در خواندن کتابهای خوب، مفید و اثربخش است، تکرار در نوشتن نیز میتواند پروشدهنده و بهبودبخشندۀ ذهن و زبان ما باشد.
گاهی حس میکنم دربارۀ برخی موضوعات بیش از اندازه مینویسم…
اینستاگرام را باز میکنی، میبینی دوباره استوری گذاشته. یا تبلیغ محصولش، یا عکس خودش با جملهای مثبت و انگیزشی.
اوایل حرص میخوری، از یک جایی به بعد طاقت نمیآوری و آنفالو میکنی. یا نه در یک کشمکش مازوخیستی، به دنبال کردنش ادامه میدهی و بیشتر و بیشتر حرص میخوری و با خودت وآدمهای شبیه خودت میگویی…
بدبختی ما این است: میخواهیم از چیزهایی بنویسیم که میدانیم، و خب مسئله این است که دانستههای ما زود تمام میشود.
تا چاه معلومات و تجربیاتمان را با خواندن و زندگی کردن پر کنیم، این سایت و کانال ماست که متروکه میماند…
در متنآفرینی و خصوصاً مقالهنویسی توجه به چفتوبست «پاراگراف» موضوعی جدی و حائز اهمیت است.
اما حکایت پاراگراف در یادداشتنویسی جداست. در یادداشتهای کوتاه، جملهها نقش پاراگراف را دارند…
نگاهی به فضای وبسایتهای ایرانی و هزاران کانال و پیج مختلف، نشاندهندۀ این است که اصولاً نود درصد افراد بیش از یکی دو ماه پای محتوا نمیمانند. یا موضوع دلشان را میزند و سراغ چیز دیگری میروند…
بخش از درد و لذت ناشی از اتفاقات مختلف به خاطر قیاسهای خودآگاه و ناخودآگاه ماست.
مثلاً وقتی عاشقی، خودت و موقعیتت را با سریالهای آبکی ترکیهای مقایسه میکنی یا فیلمهای وونگ کار وای؟
وقتی گرفتار شک و تردید میشوی، خودت را با هملت قیاس میکنی یا آدمهای بینوای شوی ماه عسل؟
آلبر کامو گفته:
احساسِ عدم امنیت، آدمی را به اندیشیدن سوق میدهد.
این روزها که ناامنی روانی جامعۀ ما به اوج خودش رسیده، ما بیشتر به چه چیزهایی فکر میکنیم؟
حالا ممکن است برخی دوستان این حرف را به ریش و گیس بگیرند و بگویند: «اگر تماموقت بنویسم، خرج زندگیام را چه کسی میدهد؟ من اگر یک روز کار نکنم از گرسنگی میمیریم. اصلاً مگر میشود توی این خرابشده نویسندۀ تمام وقت بود؟»
در بازیِ نوشتن گیر و گورهایی هست که حتی اگر ژن خوبِ نویسندگی(!) را هم داشته باشید، باید تاب مقابله با آنها را بیابید. تفاوت نویسندۀ حرفهای و آماتور هم در چنین موقعیتهایی آشکار میشود. آماتور فکر میکند…