حالا که داریم فقیرتر میشویم…
صاحبخانه از ساوه بلغور آورده بود، یک کیسه هم ارزانی ما کرد.
جز همین یک کیسه بلغور هیچ چیز دیگری توی خانه نداشتیم. یخچال و تمام کابینتهای آشپزخانه خالی بود.
بلغور را آب پز کردیم…
صاحبخانه از ساوه بلغور آورده بود، یک کیسه هم ارزانی ما کرد.
جز همین یک کیسه بلغور هیچ چیز دیگری توی خانه نداشتیم. یخچال و تمام کابینتهای آشپزخانه خالی بود.
بلغور را آب پز کردیم…
آیا باید یک ایدۀ مهم را، صرفاً به خاطر اینکه بارها و بارها تکرار شده، تکرار نکنیم؟
آیا به بهانۀ تازهگویی باید از تکرار ایدههای مهم دست بکشیم؟
بگذارید در پاسخ به این سؤال خودم را مثال بزنم…
جواد مجابی در کتاب یادداشتهای آدم پرمدعا جملۀ مهمی نوشته که اول آن را با هم بخوانیم:
«شاعری که کتابهای چاپ شدهاش زیاد توی کتابفروشیها معطل نمیشد روزی به من گفت…
میخواهم یادداشتهایم را جور دیگری تقطیع کنم،
و دیگر معیارم جمله و پاراگراف نیست؛
حداقل در برخی از یادداشتهایم.
عزم شعر ساختن ندارم در یادداشت…
سایه در یکی از مصاحبههای اخیرش میگوید، اگر به گذشته بر میگشت موسیقی را به جای شعر برمیگزید؛ چون موسیقی زبان مشترکی بین تمام انسانهاست و نیازی به واسطه و ترجمه ندارد…
چند بار شده که با کلی انگیره برای برنامهریزی وقت گذاشتهاید؛ اما نتوانستهاید به آن پایبند بمانید؟
در زندگی همۀ ما دهها سال نو و هزاران شنبه هست که برای شروع کارهای مختلف برنامهریزی کردهایم و در عمل شکست خوردهایم…
تو نمیتوانی غذا نخوری تا بفهمی استعداد غذا خوردن داری یا نه؛ هر هنر و مهارتی را که دوست داری شروع کن، به خودت گرسنگی نده…
هر کسی که سراغ نواختن پیانو نمیرود، نه استعداد آن در همه هست و نه توان مالیِ داشتن و آموختن پیانو.
نوشتن اما ارزان و تقریباً رایگان است، افراد بیشتری هم حس میکنند استعداد این کار را دارند، ولی باز هم کمتر کسی سراغ نوشتن میآید…
شاید معلم خوب، به ما نشان میدهد که چیزهای ارزشمندی هستند که نهتنها منسوخ نشدهاند، که انجام درست آنها، اصلیترین عامل رضایت و موفقیت است…
یک کلاس خوب، هیچوقت شلوغ نیست…
101 جمله که هر کدام دربارۀ یکی از درسهای زندگی من در سال 97 هستند. تجربههایی که بسیاری از آنها پس از هزینۀ بسیار و متحمل شدن مشقتهای فراوان به دست آمدهاند…
امسال هم قصد دارم چالش 10 جمله را طی 10 روز متوالی تکرار کنم. اما اینبار هر 101 جمله یک نخ تسبیح دارند؛ 101 جمله که هر کدام دربارۀ یکی از درسهای زندگی من در سال 97 هستند. تجربههایی که بسیاری از آنها پس از هزینۀ بسیار و متحمل شدن مشقتهای فراوان به دست آمدهاند…
تو این ستون، بعضی از روزای هفته محاوره مینویسم؛ یعنی «میشود» میشه «میشه!»
من همیشه به دوستانم توی دورههای نویسندگی پیشنهاد میکنم که سراغ محاورهنویسی نرن، چون یه جور تنبلیِ نوشتاری میاره. ضمن اینکه ما فارسینویسی درست رو با نشکستهنویسی یا نوشتن به زبان نوشتار یاد میگیریم…
در پس هر اتفاق تلخی، لزوماً نه شیرینی هست و نه تلخیِ مکرر.
اما من و تو، میتوانیم «شیرینی» را انتخاب کنیم…
بعد از سالها وبلاگنویسی، هنوز به فرمولی برای راحتنویسی نرسیدهام.
بله، در خلوت خودم میتوانم صدها صفحه کاغذ سیاه کنم و کلی هم قربان صدقۀ خلاقیت خودم بروم؛ اما نوشتن منظم روزانه برای وبلاگ، کماکان برایم…
گمان میکنم برای سروشکل دادن به زندگی، به نظمی رنجآور و خودخواسته نیاز داریم.
و این نظم را نه مدیر ما، نه مراد ما و نه هیچ کس دیگری نمیتواند برایمان تعیین کند…
کم پیش میآید جملهای روی دیوار اتاقم نقش ببندد؛ اما در مواجه با جملۀ جرج اورول، حس کردم به فرمول جذابی برای بهتر زیستن رسیدهام…
دیروز، جستار تازۀ یک نویسندۀ خوشفکر را برای یکی از دوستان فرستادم. اما دریغ که ثانیهای بعد، با نیمنگاهی به پاراگراف اول متن شروع کرد به پرتاب سنگ!
نوشتن هم مثل زندگی مشترک، ممکن است در اثر روزمرگی، پس از مدتی تکراری و ملالآور بشود.
چه باید کرد؟ وفاداری یا خیانت؟
بهجای خیانت به نوشتن میتوان…
اگر الآن گرم ایدۀ یک کتاب هستی، یا ولولۀ نوشتن داستان خاصی به ذهنت افتاده، ممکن است یکی دو روز فاصله، برای همیشه آن داستان را در تو بکشد.
البته ممکن است یک ایده را چند ماه بعد بنویسی و حس خوبی هم به آن داشته باشی؛ اما…
اگر مسیر یادگیری یک هنر و مهارت جدید را به یک چک لیست تشبیه کنیم، استعداد فقط یکی از گزینههاست که که بعد از تیک زدن بسیاری از موارد مهم دیگر به آن میرسیم…