این آدمهای دوستداشتنی: از بابک یزدی تا صدرا علیآبادی (3)
من تقریباً تمام مطالب وبلاگ بابک یزدی رو خوندم. به نظرم واقعاً برای نوشتن هر مطلب خیلی جدی وقت میذاره و این از عمق فکریِ نوشتههاش معلومه. بابک دقیق و خوب میخونه، و دقیق و خوب مینویسه…
من تقریباً تمام مطالب وبلاگ بابک یزدی رو خوندم. به نظرم واقعاً برای نوشتن هر مطلب خیلی جدی وقت میذاره و این از عمق فکریِ نوشتههاش معلومه. بابک دقیق و خوب میخونه، و دقیق و خوب مینویسه…
این روزها، تقریباً هجده ساعت در روزکار میکنم. خواندن، نوشتن، تدریس، محتوانویسی، ایدهپردازی، مشاوره، جلسهبازی!، توزیع محتوا در شبکههای اجتماعی و پیگیری کارهای مدرسه نویسندگی بخشی از کارهای من در اغلب روزهاست…
خوشحالم که امین برای ادامۀ حرکت «کار نکن» مصممه و هرازگاهی با یک پادکست خوب، ما رو ذوقزده میکنه. تو قسمت جدید کار نکن، امین رفته سراغ میثم جان مدنی و یه مصاحبۀ عالی ضبط کردن…
با خودم فکر میکنم و میبینم زیباترین و دلگرمکنندهترین دلیل موندن و زندگی کردن در ایران داشتن دوستان خوب و شناختن بعضی آدمها و معاصر بودن با اونهاست. بخش تازۀ «این آدمهای دوستداشتنی» رو با این هدف راه میندازم…
محمود فلکی میگوید: درس اخلاقی ِ همۀ ناتوانان چنین است: «وقتی نمیتوانی بر چیزی یا کسی غلبه کنی، بهوسیلۀ زبان آن را بیاعتبار کن!» دو
حتماً شما هم این جمله را صدبار دیگر به شکلهای مختلف شنیدهاید: «به دیگران کمک کن، تا بتوانی موفق شوی.» که شاید یکی از قدیمیترین شکلهای آن این گفتۀ کنفوسیوس باش «کسی که خیر دیگران را تأمین کند، خیر خودش را هم تأمین کرده.»
اما در عمل چگونه میتوان این کار را انجام داد؟
هر شعری یک عملِ یادگیری است. چزاره پاوزه به این نکته اشاره کرده که شاعر هر چقدر هم که شاعرِ بزرگی باشد باز یک شاگرد و نوآموز است. و این نکته به گونهیی همان نظرِ اچا دومیروز را بیان میکند که…
از خودمان بپرسیم در حال حاضر میخواهیم دقیقاً روی یادگیری چه چیزی تمرکز کنیم؟ و بعد از رسیدن به جواب، گزینههای دیگر را لااقل برای چند ماه حذف کنیم. یا دربارۀ نوشتههای نیمهکاره تصمیم نهایی را بگیریم. اگر بنا نیست که…
ذهن آدمی یک چراگاه بیآب و علف است، با یک گله گوسفند گرسنه و سرگردان.
تو چوپان این چراگاهی.
اما این چراگاه بیش از آنکه به چریدن مربوط باشد، دربارۀ چرایی است…
چند قرن پیش که هنوز موی زنخدانم نروییده بود! یک آدم برفی کشیده بودم که دست هیزمیاش را گرفته بود روی آتش تا گرم شود. یکی دو هفته بعد از اینکه به اصرار پدرم کاریکاتور آدم برفی را برای مجلۀ بچهها گلآقا فرستادم، یک روز توی روزنامه همشهری دیدم که کاریکاتوریست کهنهکار روزنامه…
ماکس فریش وقتی 27 ساله بود، یک روز صبح (یا شاید عصر یا شب) با خودش فکر کرد اینجوری نمیشود باید بین معماری یا نویسندگی یکی را انتخاب کند. چرتکه انداخت و دید در نمایشنامههای نیمهکارهاش گواه محکمی بر بی استعدادی او در نوشتناند. پس…
از من خواستی که از طریق ایمیل جوابم رو برات بفرستم. ولی من به صورت یک پست عمومی مینویسم. اولاً چون وقت ایمیل فرستادن ندارم. ثانیاً چون سوال تو رو دوستان دیگه هم بارها و بارها از من پرسیدن و حس میکنم جواب عمومی میتونه مفیدتر باشه…
اکنون چیزی به شما بگویم که فقط همین حالا آن را فهمیدهام، پس از چاپ پنج کتاب، حرفۀ نویسندگی، احتمالاً هر چه بیشتر مینویسی مشکلتر میشود…
قلم و کاغذ روی میز بود، صفحۀ سفید ورد را هم توی لپتاپ باز کرده بودم؛ اما خواب کرکرۀ چشمم را تا نیمه پایین کشیده بود، که سطر زیر از ذهنم جاری شد و راه دستم را گرفت و ریخت روی کاغذ…
دقیقاً دو سال پیش، یک روز امر بر من مشتبه شد که بله یک چیزکی هم دربارۀ بهتر چت کردن بنویسم. به خیال خودم هم این موضوع هم به نوشتن ربط داشت و هم به توسعۀ فردی…
به قول جلال نشستهای به کاری که یکهو به ذهنت میرسد که چرا این بخش از کار، یا کل کار یا به دیگری نسپارم. و بعد موبایلت را برمیداری و میگردی ببینی کسی را پیدا میکنی که انجام کار را به او بسپاری…
پای درددل آدمها که بنشینی، صدی نود حرفها را میتوان با گذاشتن این هشتگ زیر حرفهاشان توی ذهنت بایگانی کنی…
نوشتن، همچون بسیاری از فعالیتهای خلاقانۀ دیگر، سخت و دشوار است. این که یک جا بنشینی، خیره بشوی و در حالیکه از دست خودت عصبانی هستی، از دست آنچه مینویسی هم عصبانی باشی، چون به اندازۀ کافی خوب به نظر نمیآید، و در نتیجه خودت هم به اندازۀ کافی خوب به نظر نمیرسی…
بسیاری از اتفاقات خوب از زمانی آغاز میشود که چند نفر دور هم جمع میشوند تا یک کار مشترک انجام دهند، هدف مشترکی را دنبال کنند و دربارۀ آیندهای مشترک طرح بریزند…
زمانی که در دانشگاه هامبورگ زبان و ادبيات آلمانی و ايرانشناسي تحصيل میکردم استادی داشتم که متخصص اوستا بود و اوستا تدريس میکرد. يک روز صحبت از ادبيات شد و من از نيما يوشيج سخن به ميان آوردم. او نيما را نمیشناخت. من بسيار تعجب کردم که چگونه پروفسور ايرانشناسی نيما را نمیشناسد؟ مطابق پيشداوری نوع ايرانیام فوراً به او انگ بيسوادی زدم. بايد سالها میگذشت تا…