پادکست: گوسفندنگری، سحرخیزی و تمایز
بحثم را با اساره به استعارۀ مهم گوسفندنگری آغاز کردهام.
سپس با اشاره به 24 ساعت هر روز، به عنوان یکی از مهمترین منابع برگشتناپذیر، از پیش گرفتن گوسفندنگری برای برنامهریزی روزانه گفتهام…
بحثم را با اساره به استعارۀ مهم گوسفندنگری آغاز کردهام.
سپس با اشاره به 24 ساعت هر روز، به عنوان یکی از مهمترین منابع برگشتناپذیر، از پیش گرفتن گوسفندنگری برای برنامهریزی روزانه گفتهام…
آنچه در ادامه میخوانید گزیدۀ نکاتی است که من طی سالیان گذشته در مطالب و سخنرانیهای مختلف گفتهام؛ البته نکات جدیدی هم به آن اضافه شده است…
مشهور است همینگوی حتی تا لحظات آخر سپردن کتاب به دستگاه چاپ، روی جزییات متن کار میکرده؛ اما یک داستاننویس یا شاعر وقتی اثری را به چاپ سپرد؛ دیگر کارش با کارِ چاپشده تمام است. پسازآن حتی به فرض اینکه…
در این جملهها هم از تعاریف و موضوعات اساسی گفته میشود و هم از تکنیکها و ترفندهای جزئی. نظم و ترتیب خاصی هم در کار نیست. روال کار هم به صورت خواهد بود که…
گفتوگویی از شاعر بزرگ «اکتایو پاز» را میخواندم که در جایی از آن گفته بود:
مینویسیم چون چارهای جز نوشتن نداریم، چون فانی هستیم. اگر از خدایان بودیم، نمینوشتیم. یکی از شیوههای…
به درخواست شما از اصول نوشتن کتاب میگویم.
با این سؤال شروع میکنم که اصلاً چرا در عصر فراگیر شدن محتوای الکترونیکی باید همچنان کتاب بنویسیم و این کار چه لزومی دارد.
در ادامه به این میپردازم که کتابنویسی چرا مهم است. یک جنبۀ این اهمیت به این دلیل است که نفس نوشتن کتاب، به خاطر ویژگیهای خاص این قالب، ما را در مسیر بهتر و دقیقتر و عمیقتر اندیشیدن قرار میدهد…
بارها برایم پیش آمده که برخی از درخشانترین آثار ادبی را به برخی معرفی کردهام و پس از چند روز-در صورت باز کردن لای کتاب- با چنین بازخوردی مواجه شدهام: «وای خیلی سخت بود. نمیدونم چرا نویسنده الکی حرفشو پیچونده. حوصلهم سر رفت. نمیشد سادهتر بنویسه.»
معمولاً میگویند شتابزدگی خوب نیست. اما باید دید کجا و در چه مرحلهای از کار. اتفاقا خیالی وقتها تامل زیاد در لحظۀ جوشش و الهام مثل سم است، آنجا باید شتابزدهترین باشی. یاد جملهای از جو ویتالی افتادم…
تو 5 دقیقه اول از چالش «یک روز 12 هزار کلمهای» حرف زدم.
از خاطرۀ روزی میگم که از 9 صبح تا 9 شب دوازده هزار کلمه نوشتم؛ و این که در اثر این جنون نوشتاری چه اتفاقی برای افتاد.
تو این پادکست به یه روش تازه برای پادکست ضبط کردن رسیدم…
از ناپایداری این دَمِ دلپذیر اما گریزان نیست که پریشان و ازخودبیخود میشویم؛ آنگاه که بیماری بالهایش را باز میکند و مانند کلاغی دزد بر نهال تن مینشیند؟ در تاریکی سالن و گریزِ پیدرپی تصویر بر پردۀ سینما میدیدم که…
مدتها بود که دوست داشتم یه برنامۀ صوتی خوب بسازم. تا اینکه بالاخره فهمیدم چطوری باید خودم رو بندازم تو گود این کار؛ و فکر میکنم اینبار بهترین روش رو انتخاب کردم. چون انرژیم برای ضبط همین اولین پادکست فوقالعاده زیاد بود.
از این به بعد، بخشی از پستهای سایت در قالب همین پادکستها ارائه میشن…
از بام تا شام برای خودمان قصه میبافیم.
بله، همان خودگوییهایی که گهگاه چنان آزاردهنده میشوند که برای ساکت کردن آنها به هر هیاهویی پناه میبریم؛ اما هر تجربهای بهانهایست برای ساختن قصهای تازهتر و روایتی دیگر تا بهواسطۀ آن به خواب برویم یا بیدار شویم…
مینشینی پشت میز و میخواهی نوشتن را آغاز کنی؛ اما میببینی از تمام آن شور و انگیزهای که گهگاهی سراغت میآید خبری نیست. چه اتفاقی افتاده؟ چرا چیزی تو را برای نوشتن تحریک نمیکند. چرا از آن همه موضوع جذابی که تو را به نوشتن واداشتهاند خبری نیست؟
اولین کتاب منتشر شدۀ یک نویسنده لزوماً بنا نیست اولین کتاب نوشته شدۀ او باشد. همانطور که اولین تابلوی یک نقاش قرار نیست در اولین نمایشگاهش نمایش داده شود…
به تجربه دریافتهام که آن حس انباشته که جویای دست و قلم است تا بر صفحۀ کاغذ جاری شود در کوتاه مدت از بین نمیرود تا در حال و هوای تصویر کردن آن فضا هستی یک روز، یک ماه، یک فصل منتظر میماند، بستگی به کار تو دارد…
وبلاگنویسی یکی از بهترین راههای یککاسه کردن آموختههاست. مثلاً جملهای میخوانی ایدۀ مطلبی در ذهنت جرقه میزند؛ حین نوشتن ناگهان میبینی که مثل مراسم احضار ارواح هر چیز موافق و مخالفی که دربارۀ آن موضوع میدانی پیش چشمت ظاهر میشود؛ همین فرآیند کمک میکند تا…
گمان میکنم هر کاری که ارزش انجام دادن دارد، ارزش هر روز انجام دادن را هم دارد.
با همین نگاه تصمیم گرفتم تا ضبط ویدیوهای آموزش نویسندگی را به کاری روزانه و بیوقفه تبدیل کنم…
با خودم فکر میکنم و میبینم زیباترین و دلگرمکنندهترین دلیل موندن و زندگی کردن در ایران داشتن دوستان خوب و شناختن بعضی آدمها و معاصر بودن با اونهاست. در ستون «این آدمهای دوستداشتنی» دربارۀ این آدمها مینویسم…
یایید روراست باشیم؛ نوشتن یک متن بد، موضوعی زجز آور است؛ مینشینی تا با نهایت مغز و از صمیم قلب چیزی بنویسی و میبینی حتی از شکل دادن به دو سه تا جملۀ ساده ناتوانی؛ یا هیچکدام از تمام چیزهایی را که توی ذهنت داری نمیتوانی روی کاغذ بیاوری…
به گمانم زمستان سال 93 بود که خیلی اتفاقی گوشۀ یکی از قفسههای کتابفروشی جیحون کتاب لاغری پیدا کردم که بعد از آن چند تا چند وقت با خودم تکرار میکردم: اگر این کتاب را نمیخواندم 75 درصد از عمرم بر فنا بود!