داستان کوتاه «جاودانه» از زهرا تنگستانی

چهارشنبه هفتم آبان – حوالی ساعت۱۵
امروز بعد از ناهار، بابا روبروی تلویزیون لمیده‌بود و مستند تماشا می‌کرد، به‌سیاق همیشه. مامان هردفعه می‌گفت: «کانال را بچرخان قوام. از دید زدن کون و کپل این زبان‌بسته‌ها خسته نمی‌شی؟»
امروز اما ناراحت‌تر و تنگ‌حوصله‌تر از این حرف‌ها بود. بابا هم گاهی چرت می‌زد و گاهی اگر آهویی اسیر چنگال شیری می‌شد یا کفتاری نعش گوزنی را به دندان می‌گرفت پدر سوخته‌ای می‌گفت و دوباره به چرت می‌رفت‌.
همه‌چیز اما از جایی جالب شد که توی مستند حیوان عجیب و بد‌ترکیبی به‌اسم «عروس دریایی جاودانه» را نشان داد؛ وقتی که بابا دیگر کاملا خواب رفته بود. بله «جاودانه»! یارو می‌گفت این عروس دریایی اگر توی هچل بیفتد یا مریض و گرفتار شود، به‌جای اینکه دست روی دست بگذارد تا بمیرد، دوباره از نو شروع می‌کند و هرگز پیری بهش کارگر نمی‌شود. فکرش را بکن، عجب استعدادی!
مه‌لقا می‌خواهد اتاقم را گردگیری کند، برمی‌گردم.

آخرشب
آقامیرزایی می‌گوید آدم، اشرف مخلوقات است‌. اشرف خواهرِ اختر دیوانه نه. معنی این فرق می‌کند. باری اگر عروس دریایی با آن قیافهٔ نکبتش راهی چنین برای فرار از مخمصه‌هاش دارد حتما آدمی‌زاد هم دارد. فقط لابد هنوز نمی‌دانیم‌ و یک‌نفر باید کشفش کند.
از فردا تحقیقات من شروع می‌شود‌.
راستی یارو توی مستند می‌گفت سنجاب‌های آشغال‌کله گاهی گردوها و بلوط‌هاشان را جایی قایم می‌کنند تا بعدا بخورند اما یادشان می‌رود کجا گذاشته بودند. آن‌قدر سراغش نمی‌روند که غذایشان سبز می‌شود. آدمی‌زاد هم همین است. مثل وقتی که مشق ریاضی‌ات را فراموش می‌کنی و باید ترکه بخوری. البته که ما سنجاب نیستیم و کم‌حافظگی‌هامان هم بذر نیست. پس درخت نمی‌شود، ترکهٔ درخت می‌شود‌ و صاف فرود می‌آید روی ماتحتمان‌.
باری برای آنکه نتیجهٔ تحقیقاتم به فراموشی سپرده نشود، بنا دارم از امروز همه‌چیز را یادداشت کنم.

پنجشنبه هشتم آبان – صبح
امروز بابا دکان را باز نکرد. صبح باید خانم‌‌بزرگ را می‌برد دکتر. من هم نرفتم مدرسه. لابد همه می‌دانند که یک محقق نمی‌تواند وقتش را با مدرسه رفتن هدر دهد‌. بالاخره موفق شدم ادای دل‌درد را طوری دربیاورم که مامان باور کند. البته مه‌لقا می‌گوید خیال نکن نقشت را خیلی خوب بازی کردی؛ مامانت دل‌ودماغ نداشت که مچت را بگیرد و با تیپا روانهٔ مدرسه‌ات کند.
به‌هرحال، به کوری چشم مه‌لقا، ماندم خانه.
بابا از بیمارستان که برگشت، پکر بود. مامان گریه می‌کرد و می‌گفت: «قوام‌خان شما را خدا راستش را به من بگو‌.»
طفلکی مامان. اگر بچهٔ یک عروس دریایی بود لازم نبود این‌همه غصه بخورد.

آخر شب
امروز عصر به کتابخانه رفتم. کتابدار را شناختم‌. بعضی وقت‌ها توی مسجد مکبری می‌کرد. تا رفتم تو، بی آنکه جواب سلامم را بدهد گفت: «قفسهٔ کتاب‌های کودک و نوجوان این‌طرفه.» گفتم: «بله ولی با قصهٔ حسنی نمی‌شه راز جاودانگی را فهمید.» گفت: «بله؟!» گفتم «کتاب دربارهٔ عروس دریایی می‌خوام آقا.»
با دست به راهرویی که نوشته بود کتاب‌های علمی اشاره کرد.
چند ساعتی گشتم اما بدبختانه کتابی با این اسم پیدا نکردم.
از کتابخانه‌ای که کتابدارش‌، مکبر ریقوی مسجد است بیش از این هم نمی‌توان انتظار داشت. سرانجام کتاب «حقایق جالب دربارهٔ حیوانات» را امانت گرفتم. خواندنش تا همین الان طول کشید. فقط فهمیدم که اختاپوس سه‌تا قلب دارد و نهنگ گوژپشت، گاهی توی دریا می‌زند زیر آواز.
می‌روم بخوابم؛ فردا کلی کار دارم.

جمعه نهم آبان – حوالی شب
امروز همگی خانهٔ خانم‌بزرگ جمع شدیم. مامان و خاله‌فخری و دایی‌تورج هرسه دمق بودند. خانم‌بزرگ مثل نی قلیان شده بود. ساکت بود و منگ و خسته.
بعد از ظهر که برایش چای بردم، دستم را گرفت و با صدای گرفته و رنجورش گفت: «تورج مادر به اون لاله عباسی‌های توی باغچه آب بده. گناه دارن، تو این گرما تلف می‌شن.»
من به دایی تورج نگاه کردم و بعد هردو از پنجره به باغچهٔ خشک و پاییز زدهٔ حیاط نگاه کردیم.
گفتم:«سیامکم.»
طفلکی خانم‌بزرگ. کاشکی دکمهٔ «از اول» داشت‌. عین عروس دریایی.
فردا تحقیقاتم را از سر می‌گیرم‌.

شنبه دهم آبان- ساعت ۲۱
امروز زنگ سوم، علوم داشتیم. سر کلاس از آقای‌بنیادی دربارهٔ سوژهٔ تحقیقم سؤال کردم. و او درست مثل یک معلم زیقی عینکش را با انگشت میانی بالاتر گذاشت و بعد هر دو دستش را روی کمربندش قلاب کرد: «من معلم علومم جانم؛ جیمز کوک که نیستم!»
بعد پوزخند مزخرفی زد و توصیه‌کرد حواسم را بدهم به درس.
به‌نظر من، درسی که راجع‌به همچین موضوع مهمی چیزی نداشته باشد، سی‌شاهی و صنار نمی‌ارزد.
شب بخیر.

یکشنه یازدهم آبان- آخر شب
امروز، به خانه که رسیدم بوی خورشت به‌آلو دوید توی دماغم و شد سومین خوشحالی روزم.
اولینش ترکیدن لولهٔ آب مدرسه بود که باعث شد دوساعت زودتر تعطیل شویم.
و دوم، شکاندن گردنِ کلفت طالبی بود که توی راه معرکه گرفته‌بود. یکی از کلاس دومی‌ها را گرفته بود زیر باد کتک و چند نفر هالوهفت‌شنبه دورش جمع شده بودند و هو می‌کشیدند. رفتم حسابش را گذاشتم کف دستش تا دیگر یابو برش ندارد، ضعیف‌کشی کند.
اما شادمانی اصلی، هیچ‌کدام از این‌ها نبود.
بعد از ظهر که مامان داشت بهم دیکته می‌گفت، مه‌لقا آمد و گفت:«خانوم بیزحمت نمره‌تلفن خوابگاه ملیحه رو می‌گیرین؟» مامان با آنکه تاب روده‌رازی‌
مه‌لقا و خواهرزاده‌اش را نداشت، این کار را کرد.
یک‌ساعت بعد مه‌لقا با دهان کف کرده آمد و گفت: «طفلی از فردا امتحاناش شروع میشه.»
مامان پرسید:«رشته‌ش چیه؟»
و مه‌لقا همان جوابی را داد که من دنبالش بودم: «زیست دریایی خانوم.»
امشب دلم می‌خواهد زودتر صبح شود.

دوشنبه دوازدهم آبان- ساعت ۲۱
امروز بعد از مدرسه، من و مه‌لقا با چند ظرف غذا و یک ساک از لباس‌هایی که برای مامان تنگ شده بود، رفتیم سر وقت ملیحه.
وقتی رسیدیم، روی نیمکت رنگ‌ و رو رفته‌ای منتظرمان بود. ملیحه اصلا شبیه مه‌لقا نبود؛ شکل ماهی‌دودی بود.
وقتی سلام و علیک و ماچ و لیس‌های خاله‌ و خواهرزاده تمام شد، نشستیم.
حالا مگر مه‌لقا دندان روی جگر می‌گذاشت. از اَره و اوره و شنبله‌غوره گفتند و خندیدند و شیهه کشیدند و من تمام مدت منتظر بودم تا فرصتی پیش بیاید که سوالم را مطرح کنم.
موقع خداحافظی مه‌لقا در حد چند ثانیه بغض کرد و نطقش کور شد و من بالاخره رخصت پیداکردم سوالم را بپرسیم.
ملیحه، کله‌اش را خاراند. کمی مِن‌مِن کرد و بعد  گفت:«آقاکوچیک، درس ما هنوز ب عروس دریایی نرسیده.»
مه‌لقا توی اتوبوس پرسید «داماد دریایی هم داریم؟»
خاله و خواهرزاده بالاخانهٔ‌شان را رهن داده‌اند انگار. رهن کامل.
لعنتی!

سه‌شنبه سیزدهم آبان – ساعت ۱۴
فردا امتحان ریاضی دارم. امتحان ثلث قبلی را از روی کتاب تقلب کردم، اما خب خر که همیشه خرما نمی‌ریند.
باید امروز و امشب درس بخوانم. مامان، این روزها به اندازهٔ کافی غمگین است، انصاف نیست که من با یک نمرهٔ داغان، داغان‌ترش کنم.
باری، امروز خبری از عروس دریایی جاودانهٔ بدمصب نیست.
تافردا.

چهارشنبه چهاردهم آبان – حوالی بامداد
از مدرسه که برگشتم، جز مه‌لقا کسی خانه نبود. گفت که گویا خانم‌بزرگ دوباره داروهاش را زیادی خورده و حالش بد شده‌است.
وقتی خودم را به خانهٔ خانم‌بزرگ رساندم، با چهره‌ای زرد و نزار و با نگاهی خالی به من زل زد و بعد رو به مامان پرسید: «این ابوالهول کیه دیگه؟»
گفتم:«سیامکم.»
خاله فخری گفت:«امشب بمونید همین‌جا دعای توسل بخونیم، بلکه بلاگردونِ خانم‌بزرگ شه.»
اصلان‌خان گفت:«عیال، مگه خانم‌بزرگ سرگیجه دارن که قضا و بلا باشه. این مریضی اسمش آلزایمزه تصدقت. آلزایمر‌.»
بابا زیر لب گفت:«هروقت طاعون با عنبرنسارا درمون شه، آلزایمرم با دعای توسل رفع‌ورجوع می‌شه.»
من گفتم:«یه راهی هست که از دعا و بسم‌الله کاری‌‌تره: کشف راز عروس دریایی جاودانه.»
مامان گفت:«الان وقت مسخره‌بازیه؟»
گفتم:«مسخره‌بازی نیست.خودم توی مستند دیدم. هر وقت دلش بخواد و یه گیری بیفته توی کارش از اول شروع می‌کنه. دوباره جوون می‌شه. این ته شامورتی بازیه!»
دایی تورج با بی‌حوصلگی گفت:«خب که چی؟»
گفتم:«هنوز نمی‌دونم چجوری به پیر شدنش کلک می‌زنه دایی.»
بابا که تا آن‌موقع ساکت بود، یکسری پُرز خیالی را از روی شلوارش تکاند و بعد گفت: «سیا بابا، وقتی رفته‌بودی کتابخونه‌ من قسمت بعدی اون مستندو دیدم. اون حیوونم یه‌جای کارش می‌لنگه. خودش به زندگی برمی‌گرده اما یه‌ چیزایی رو جا می‌ذاره.»
گفتم:«مثلا چی؟»
– مثلا حافظه‌‌ش.

پنجشنبه پانزدهم آبان
فهمیدم که وِل‌معطل بودم. تمام این مدت آب توی هاون می‌کوبیدم. اگر عروس دریاییِ کج‌قواره برای جوان‌شدن مجبور باشد همه‌چیزش را از یاد ببرد، خب این دیگر چه‌جور جاودانه شدنی است؟ فقط زنده می‌ماند. آنقدر بی‌خودکی زنده می‌ماند تا آخر سر کوسه‌ای چیزی پیدا شود و یک لقمهٔ چپش کند. زیر آروارهٔ کوسه خُرد و خاکشیر شدن کجا و در اثر پیری روی بستری که خودت ملافه‌اش را سال‌ها پیش گلدوزی کرده بودی، کجا‌.
تحقیقات من به پایان رسید. آدمیزاد راز جاودانه شدن را پیدا نکرده است، خوشبختانه. فرض کن که سال‌های بسیار زنده‌بمانی اما یادت نباشد خانم‌بزرگ چه کسی بودی و وقتی نوه‌ات به‌جای تخم مرغ می‌گفت تخمولوغ چقدر می‌خندیدی.
خانم‌بزرگ من را صدا می‌زند. این بار نه تورجم و نه ابوالهول. این بار اسمم را گذاشته حشمت و می‌خواهد عینکش را پیدا کنم.‌
می‌روم پیدایش کنم؛ بی آنکه بگویم اسمم سیامک است.
پایان.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

6 آبان 1398

6 آبان 1398

10 اردیبهشت 1404

10 اردیبهشت 1404

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *