تا حالا چشم خوردید؟
الان ۲ تا تخممرغ میاندازم بشکند که چشم برطرف بشود.
وارد خانه که شدیم در یکی از اتاقها کلی آدم نشسته بود که نوبتی میرفتند داخل.
نوبت من شد. دیدم لگنی بزرگ که داخلش پر تخممرغ بود.
تخممرغی گذاشت داخل پلاستیک فریزر و بست. سکهای هم روی آن قرار داد. تخممرغ و با یکدست شکاند. سکه پرت شد به طرف جلوی در اتاق.
گفت چشم یکی خیلی بلنده روی تو.
گفتم یعنی چی؟
گفت خیلی مراقب خودتان باشید.
تخممرغ انداخت داخل لگن. پوستش داد به من گفت با اسفند هر روز تکهای از آن را بسوزان.
دوستم گفت، ۲ شب پیش عروسی بودیم. رگ پشتش گرفته، راهکاری برای این ندارید؟
خاستم بگویم مگه دکتره. دیدم خیلی زشت میشود.
خانمه هم گفت خم بشوید.
با تیغه خارجی دستش میزد پشتم. منم میگفتم آ خاخ آ خاخ.
خلاصه زمانی که از اتاق آ مدم بیرون بیهوش افتادم روی کاناپه. تا دوستام کاراشون انجام بدهند من همانجا روی کاناپه خابم برده بود.
دوستم کل راه میگفت وای دیدی چقدر چشم خوردی. سکه رو بگو چطوری پرید وسط اتاق.
گفتم همهاش شعبده بازی بود. ۵۰۰ هزارتومان برای شکاندن تخممرغ. خب میگفتید خودم داخل خانه این کار را میکردم.
دوستم گفت نه. فقط این میتواند رفع چشم کند. هر چند وقت یکبار باید بیایم پیش زیزی برات این کار را بکند.
گفتم آ ره سر ۵۰۰ تومانم ماندم.
اما این قصه به سر دراز میرسید. وقتی وارد خانه میشدی برات چایی میآوردند. فکر کنم همان لحظه چیز خورت میکردند که دوباره دوباره بروی آ نجا.
یادم رفت بگویم من لحظه اول نشستم جلوش گفت تو کارت خیلی زیاده. همان موقع متوجه نشدم چی گفت. اما زمانی فهمیدم که ۵ سال بود پیش میرفتم.
نه اینکه فکر کنید برای چشمزخم نه. البته این موضوع جز حواشی کار شد. دوست خیر ندیدم گفت بخت تو را بستند.
هر چی گفتم خاستگار دارم خودم نمیروم.
گفت زیزی گفته آنهایی هم که خاستگار را رد میکنند دلشان را بستند.
خلاصه هر سری که میرفتیم ۲ و۳ میلیونی پیاده میشدیم. دیگه کار به جایی رسیده بود که ماها را برای مراسمهای سفرهانداختنش دعوت میکرد. دوست من حتا به نماز و قرآن اعتقاد نداشت اما طوری زیزی را قبول داشت که انگار قرآن همان زیزی بود.
هر دفعه کلی سوزاندی و خوردنی و دفن کردنی به من میداد.
خوردنیها میدونی چی بود؟ با همان تخممرغهای داخل لگن شیرینی درست میکرد دخترش. بعد روی آنها دعا میخاند میداد میگفت روزی ۳ وعده بخور. سورههای قرآن میگفت روی آب بخان و بزار یخچال بعد بخور. دفنکردنیهام که کنار آب روان بود که باعث شد با دوستام چند باری بریم جادهچالوس.
یکبار گفت باید در قبرستان دفن کنید. که دوستم داشت خاک زیرورو میکرد گفت یه چیز سفتی هست نمیزاره برم پایینتر. بالاخره فشار آورد دید یه قفل بزرگ زیر خاکه. انداختش بیرون. همان دوستم دیگه برای خودش جادوگر شده بود. اینقدر رفته بود پیش زیزی دیگه میدانست هر سوره قرآن را خاندن وفوت کردن رو آب چه تاثیری دارد.
برای کاری هم به خورد منم داد که دهنم را ببند و بلایی که دلش میخواست سر من بیاورد.