داستان کوتاه «اسم من» سوین درخشانی

از یک هفته قبلش شروع شده بود. هر روز هزاران پیام در مورد اینکه من مدیون اونم. فقط چون شبیهش‌ام موفق شدم. نسخه‌ی دوم. تواضع زورکی‌ام رو کنار گذاشتم و جلوی دوربین‌ها داد زدم. من کلی زحمت کشیدم اینجا برسم. من نقش‌هام رو درک کردم. زندگی کردم. فهمیدم. گفتم بهترم. می‌شنیدم که دارم این حرفارو بیرون می‌ریزم و همزمان صدای دیگه‌ای تو ذهنم بهم می‌گفت دارم اشتباه بزرگی می‌کنم. تا آخرش رفتم و تمومش کردم. پایان صفحه‌ی بازیگری. باورم نمی‌شد… نمی‌شد… تا که یهو باورم شد. حقیقت وحشتناکی بود اما تونستم باورش کنم. پاک‌نشدنی. مثل ریزه‌های آشغال ته مبل. خودمو تو خونه حبس کردم. یکی دو قاشق غذا می‌خوردم و بقیه‌اش تو سطل آشغال خالی می‌شد. هربار نصفه شب بیدار می‌شدم و تا صبح بیدار می‌موندم. به ستاره‌ها نگاه می‌کردم و به اعتماد به نفسشون پوزخند می‌زدم. چون خودم قبلا ستاره بودم. می‌دونستم برای درخشیدن دارن بخشی از وجودشون رو مصرف می‌کنن. تا وقتی که تموم شن.
همه‌ی طرفدارهامم از دست دادم. برای همین نرفتم درو باز کنم اولش. تا که اونقدر به در کوبید که کلافه‌ام کرد. پشت در یه دختر ایستاده بود. اینجا بهش می‌گم رز. چون مثل گل رز عمر کمی داشت. و اینکه می‌خوام هویتش نامعلوم بمونه.
ازش پرسیدم چی می‌خواد. جواب نداد. پس درو بستم. دوباره در زد. داد زد که اگه درو باز نکنم کیک رو خودش تنهایی می‌خوره. و بعد اسمم رو گفت. درو باز کردم. کیکی در کار نبود. نگام نکرد. انگار که خونه‌ی خودشه. از جلوی من رد شد و رفت هال. با لباس‌های خوشگل و تمیزش بین کپک‌ها و بطری‌های خالی نشست. دنبالش رفتم. یهو دیدم ازش خجالت می‌کشم. وضع خونه اصلا خوب نبود و بوی بدی می‌دادم. اما انگار اینارو نمی‌دید. طوری نگام کرد و لبخند زد که انگار خوش‌تیپ‌ترین آدم دنیا بودم. براش قهوه آوردم. یه کپه لباس رو از رو مبل دیگه برداشتم و نشستم. ازم سوال می‌پرسید. خیلی چیزا در موردم می‌دونست. من هر چی زور زدم به یاد نیاوردمش. ولی خیلی آشنا بود.

تا چند هفته بعدش هرروز بهم سر می‌زد. بعضی وقت‌ها کیک یا خوردنی‌های دیگه می‌آورد و فیلم‌هایی که بازی کرده بودم می‌دیدیم. حتی یه‌بار سعی کردیم خودمون اجراش کنیم. رز نقش من رو به‌عهده گرفت و و تئاتر ما تبدیل شد به مسخره‌بازی. بهمون خوش می‌گذشت. یه روز اومد و گفت که موهام بلند شدن. علتشو نفهمیدم. ولی گفتم باشه. رز وسایل لازم رو با خودش داشت. انگشتاشو تو موهام کرد و با قیچی با مدلی که تا حالا نزده بودم کوتاهشون کرد. حالا که فکر می‌کنم اون روز اشتباه صدام زد. فکر کردم اشتباهی شنیدم. چون بهش نیاز داشتم. می‌دونی هر روز منتظرش بودم که بیاد. تنها دلیلی بود که صبح‌ها براش بیدار می‌شدم.
نقشه‌ی قبلی در کار نبود. مطمئنم. کاملا تصادفی حرفش پیش کشیده شد. از شغلش داشت می‌گفت. دانشمند بود و داشتن روی اختراعی تاریخی کار می‌کردن. تا این حد فهمیدم که مربوط به دست‌کاری یا پاک کردن حافظه بود. هر آدم نرمالی می‌پرسید که پس این همه بیمار آلزایمر چی می‌شن؟ اما من گفتم چه جالب. کاش مردم بتونن واقعا فراموش کنن. منظورم رو گرفت. بهم گفت اگه بخوام می‌تونه این کارو برام بکنه. و بعد ادامه داد: نظرت چیه شروعی دوباره داشته باشیم؟
خم شده بود و یک راست به چشام نگاه می‌کرد. فهمیدم جدی بود.
اولش که شنیدم مثل یه رویای شیرین بود. فقط رویا. گفتم که در موردش فکر می‌کنم. فکر کردن نمی‌خواست. خیلی واضح بود که کار درستی نیست. اما حرفم امیدوارش کرد. بزرگترین اشتباهم همین‌ بود.

روز بعد که اومد یه جا بند نبود و دور خودش می‌چرخید. پشت سر هم حرف می‌زد. می‌گفت خبرشو منتشر کرده. که قراره بازیگر سقوط کرده حرف‌های جالبی بزنه. حالا همه آنلاین بودن تا من چیزی بگم بهشون. هرکسی که ویدئو رو باز می‌کرد همه چیزو فراموش می‌کرد. زورمو زدم و بالاخره ازش پرسیدم. ما هم فراموش می‌کنیم؟ رز از بالای لپ‌تابش بهم نگاهی انداخت. گفت آره. داشت لب پایینش رو می‌خورد. از چیزی مطمئن بودم و اون اینکه من نباید یادم می‌رفت و رز نباید خودشو قربانی می‌کرد. گفتم بهش اینارو. ولی رز سرشو تکون داد و گفت که خودش می‌خواد یادش بره. اومد کنارم نشست و لپ‌تاب باز رو جلوم روی میز گذاشت. گفت هروقت آماده بودی. من گفتم: نمی‌تونم. رز چند لحظه ساکت موند. بعد تند‌تند وسایلش رو جمع کرد. همه رو ریخت تو کیف و بدون هیچ حرفی درو پشت سرش کوبید.
تا یه هفته خبری ازش نداشتم. شب بیداری‌های دیوونه‌کننده‌ام شروع شدن. نه. من بدجور بهش وابسته شده بودم. باید کاری می‌کردم. بهش زنگ زدم تا راضی‌اش کنم بهم سر بزنه. گفت که نمی‌تونه. انگار مشکلی براشون پیش اومده بود. به داوطلبی نیاز داشتن که اختراع رو برای اولین‌بار امتحان کنه. رز بهم گفت خودش داوطلب شده اما آدم دیگه‌ای، غیر از خود مخترع‌ هم باید همراهش می‌بود. گفت بی‌خیال بقیه. فقط دوتامون.
به آدرسی که بهم داد رفتم.
لباس‌های مخصوصی پوشیدم و گذاشتم آزمایش‌‌هایی ازم بگیرن. چند تا فرم پر کردم. رز اون اطراف نبود. فقط چند تا دانشمند که با روپوش سفید اینور اونور می‌رفتن و دور دستگاه بزرگ ته سالن می‌چرخیدن. کسی بهم اهمیت نمی‌داد. حوصلم سر رفت و گشتی اون اطراف زدم. رز رو تو یکی از اتاق‌ها پیدا کردم. بهش سلام دادم. همین که صدام رو شنید با عجله برگشت و پرده‌ی روی دیوارو پایین کشید. همونطور که دستاش رو پشتش نگه داشته بود خندید و گفت خیلی خوشحاله که اومدم. بعد نزدیکم شد و داشت می‌کشیدم بیرون. لبخندی زدم و گفتم سیگاری می‌کشم و میام. حس بدی داشتم. حداقل می‌فهمیدم که داره چیزی رو قایم می‌کنه. مربوط بود به همون دیوار. همین که رز رفت کنارش زدم. پشت‌پرده بود. عکسی از خودش و بازیگری که نسخه‌ی دومش بودم. بقیه‌ی عکسا هم همین بودن. پایین عکس‌ها سلفی که چند روز پیش باهم انداخته بودیم چسبونده بود. حالا داشت یادم میومد کجا دیده بودمش. فهمیدم مثل بقیه منو می‌خواست تا جایگزین اون کنه. صداش زدم. رز اومد و دیوارو دید که پر عکس بود. بعد به من نگاه کرد. چشماش پر اشک شده بود. گفت: اون… اون تو نبودی. متاسفم.
حرفش رو اینطور دریافتم: نتونسته منو شبیه کسی کنه که قبلا عاشقش بود. پس برای همین بود که اصرار می‌کرد خودمونو از یاد ببریم. رز فهمیده بود من اون نبودم. با گفتن این حرف باعث شد بفهمم چیزی که من تو درخشیدن از دست داده بودم خودم بودم. مشکل همین بود. که تو نقش‌های آدم‌های دیگه غرق بودم. مدت‌ها دنبال این جواب بودم و حالا نمی‌تونستم دوباره فراموش کنم. رز تنهایی اون کارو کرد. ناراحتم که خاطرات خوشمون دیگه یادش نیست.

منم دیگه بازیگر نیستم. همه تقریبا فراموشم کردن. هنوزم گاهی نصفه‌شب بیدار می‌شم و به ستاره‌ها نگاه می‌کنم. دیگه می‌دونستم ستاره‌ها عین رزها روزی تموم می‌شن.
مدتی بعدِ فراموشی‌ پیشش رفتم. براش کیک توت‌فرنگی بردم. اسمم رو پرسید. بهش گفتم. تکه کوچیکی از کیک رو برداشت و تو دهنش گذاشت. لحظه‌ای چشماش رو بست و تکه‌های کیک روی لبش رو لیسید. لبخند زد. هنوزم دوستش داشت.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

17 مهر 1402

17 مهر 1402

15 فروردین 1396

15 فروردین 1396

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *