داستان کوتاه «کوله‌ای پر از ابر» از سارا یثربی

لب‌هایش تکان می‌خورد و رگ گردنش ورم کرده است. دارد داد می‌زند. نمی‌فهمم چه می‌گوید. صدای رادیوی حاج اصلانی بلندتر از این حرفهاست که تارهای حنجره‌ی عباس زورش به آن برسد. این عباس لاغرمردنی. نمی‌دانم کی به‌اش گفته دبه‌های بنزین را جابه‌جا کند. الان است با مخ بخورد زمین، انگار دبه دارد او را حمل می‌کند.
صدای رادیو اوج می‌گیرد. هر بار به این نقطه می‌رسد دلم می‌خاهد سرم را بکوبم به دیوار. حتا چند باری هم سرم را به میز کوباندم. ولی فایده‌ای نداشت. حالا چند وقتیست قوطی‌های خالی کنسرو را پرت می‌کنم. یک بلوک سیمانی روبه‌روی پنجره افتاده است. وقتی سرود به اوجش می‌رسد و دیوانه می‌شوم قوطی‌ها را به سمت بلوک نشانه می‌گیرم، انگار که حاج اصلانیست. وقتی سرود تمام می‌شود صدای تشویق حاج اصلانی را می‌شنوم:« دمت گرم اقای مهندس، خوب آمریکا و اسراییل را نشانه می‌گیری. مرگ بهشون. دمت گرم اقای مهندس.»
یکی نیست به او بگوید مرد حسابی اول که من مهندس نیستم. دوم آنکه آن بی‌پدر مادرها را نشانه نمی‌گیرم، تو را نشانه می‌گیرم. از ساعت هفت صبح تا نه شب هر دو ساعت یک‌بار رادیو سرود مقاومت پخش می‌کند و هر دو ساعت یک‌بار این داستان تکرار می‌شود. حتا یک وعده هم قضا نمی‌شود.
سرود و تشویق حاج اصلانی تمام و آرامش دوباره حکم‌فرما شده. عباس رسیده نزدیک موتور برق. دبه را می‌گذارد همان‌جا. نفس‌نفس زنان رو به من دوباره همان حرف‌های همیشگی را تکرار می‌کند:« آقاجان خانم بچه‌ها خیلی نگرانتون هستن. به‌خدا گناه دارن. آقا از خر شیطان بیایید پایین. این‌جا دیگر جای ماندن نیست. بیایید برویم ده. گفته‌اند که امروز فردا می‌خاهند بزنن هر چی مانده با خاک یکسان کنندها، هر چند دیگر حتا چیزی نمانده. آقا جان با من نمی‌آیید؟»
من هم همان حرف‌های تکراری را تحویلش می‌دهم، هر چند نمی‌فهمد. «شیرین» اینجا تنهاست. وسط مخمصه گیر افتاده. تمام امیدش به من است تا برایش چاره‌ای پیدا کنم. حالا چاره هم پیدا نکردم حداقل کنارش باشم. این داستانیست که خودم راه‌انداخته‌ام، خودم هم مسئولش هستم. نمی‌توانم اینجا رهایش کنم.
سبد خوراکی‌هایی که لیلا فرستاده را ازش می‌گیرم و نامه‌ای که برای لیلا نوشتم را به‌اش می‌دهم و راهیش می‌کنم برود. حاجی اصلانی تا کمر از پنجره آویزان است و نگاهش به سبد خوراکی‌هاست. داد می‌زند:« آقای مهندس چیزی لازم داشتی بهم بگو. برادرا آماده به خدمتن.» چیزی لازم ندارم جز کم شدن شر او. تقریبن همه رفته‌اند. فقط من مانده‌ام و او و چند خُل دیگر. کلی کار دارم. حالا که بنزین رسید موتور برق را راه می‌اندازم و می‌روم سراغ شیرین.
دو روز است دست به لبتاب نزده‌ام. برقی در کار نبود، همان چند ساعتی هم که وصل شد آن‌قدر نوسان داشت که جرات نکردم لبتاب را شارژ کنم. صبر کردم تا عباس بیاید و به دادم برسد. هیجان‌زده‌ام، هولم، خمارم، نمی‌دانم. ذوق دارم. هیچ چیز نمی‌تواند مخلِ شادیم شود و اعصابم را بهم بریزد. حتا صدای تحلیل‌های چرندِ این مردک اصلانی که دارد به خوردِ پیرمردِ مُردنیِ خانه‌ی روبه‌رو می‌دهد.
وُرد را باز می‌کنم. به آخر می‌روم. صفحه‌ی ۱۲۶. مزخرف است. چطور ممکن است چنین یاوه‌هایی نوشته باشم. حتمن از ترسِ تمام شدن باتری، خودم را باخته‌ام. یا شاید خشم مغزم را از کار انداخته بوده.‌‌‌ تا صفحه ۹۴ دیلیت می‌کنم. ۳۲ صفحه یاوه.
بلند می‌شوم می‌روم روبه‌روی شیرین می‌ایستم. شیرزن. این دو روز بیشتر روی جزئیات چهره‌اش کار کرده‌ام. به چشم‌های روشنش خیره می‌شوم. حرفی توی چشمانش موج می‌زند که نمی‌توانم بخانمش. به چروک‌های دور چشمش. چروک‌هایی که نه از سن و سال، که از سرسختی و غیرت است. به قامت رشیدش، سینه‌های برجسته‌اش، کمر پهن و شکم تختش. به شالِ دور کمرش. یک زنِ کردِ اصیل.
مدتیست به تیزی توی جیبش فکر می‌کند. خیالی دارد، یوسف را بکشد یا خودش را راحت کند. نه، خودکشی با او جور در نمی‌آید. از صدای یوسف مورمورش می‌شود، از صحبت درباره‌ی آرمان‌هایش. از هم‌خابی با او. از تنفس هوایی که او درش نفس می‌کشد. از عشقی که هر روز در نگاه یوسف بیشتر می‌شود و در قلب او پرپر.
نمی‌دانم چه در سر دارد. هنوز نفهمیده‌ام. می‌روم سمت کتابخانه. دستی روی کتاب‌ها می‌کشم. یکی بر می‌دارم. بویش می‌کنم. هر گلی یک بویی می‌دهد، هر کتابی هم. این یکی بوی دریا می‌دهد. بازش می‌کنم: «در این بن‌بست…کج و پیچِ سرما…آتش را…به سوخت‌بارِ سرود و شعر…فروزان می‌دارم »
لیلا می‌گوید مرد خوبی هستم فقط زیادی جنونِ کتاب دارم. آن حجم از کتاب برایش قابل تحمل نبود. دلش شور بچه‌ها را می‌زد. آخر یک‌بار یکی از قفسه‌ها از سنگینی افتاد. فقط چند ثانیه قبلش لیلا بچه را به بهانه‌ی عوض کردن پوشک از زیرش برداشته بود. بعد از آن یک کارگاه اجاره کردم. و فقط چند کتابی که خیلی دوستشان دارم را در اتاق کارم نگه داشتم.
آن‌شب روی صندلی راحتی خابم برده بود. سرما زده بود به مغز استخوانم. همه جایم درد می‌کرد. حتمن تب هم داشتم. دختری جیغ می‌زد. با لب‌های بسته. با صورتی خالی از ترس. با قامتی ایستاده. دختری با چشمانی روشن. صدایی که انگار صدای خدا بود گفت : «شیرین» و دختر پشت به من، رو به صدا محو شد.
شیرین در این اتاق متولد شد. بعد از آن شب‌ها تا دیروقت، صبح‌ها خروس‌خان یا دم‌دم‌های غروب، هر زمانی که می‌جستمش نمی‌یافتمش. پا در کارگاه نمی‌گذاشت. میعادگاه ما کنج این اتاق بود. هر زمان او دلش می‌خواست.
حالا دوباره صدای جیغش را می‌شنوم. نمی‌دانم کجاست. نمی‌دانم لبِ کدام چاه بروم و دستش را بگیرم. پیدایش نمی‌کنم. فقط صدای جیغش …

چند هفته است جنگ بالا گرفته. به درگیری‌های زمینی کشیده. می‌گویند مرزها را بسته‌اند. راه‌ها را هم. از بچه‌ها خبر ندارم. دلم برایشان تنگ شده. نه از ندیدن و دوری، که از بی‌خبری. برای شیرین هم اتفاق‌های خوبی نیفتاده.
یک شب یوسف سراسیمه وارد خانه شد. پریشان بود. تندتند دور اتاق راه می‌رفت و لبهایش را محکم نیشگون می‌گرفت. شیرین دلش شور افتاد. تا آن روز یوسف را آن‌طور ندیده بود. برایش یک لیوان آب آورد. لیوان آب را گرفت و پرت کرد و گفت: «دستور داده‌اند طلاقت دهم. می‌گویند باید زن رضا بشی بری گرجستان. می‌خاهند بفرستنت آن سر دنیا. لابد می‌خاهند بفرستنت روسیه. غلط می‌کنند. می‌کشمشان.» و بعد با دهانی پر از کف و چشمانی که شیرین آن‌ها را نمی‌شناخت رو کرد به شیرین و گفت: «می‌کشمت. می‌کشمت.»
شیرین زودتر از همیشه به رختخاب رفته بود. توان تحمل نگاه‌های جنون‌وارِ یوسف را نداشت. سایه‌ی یوسف در درگاهِ در ظاهر شده بود. شیرین خودش را به خاب زده بود. یوسف بالشت را روی صورتش گذاشته بود. شیرین دست در جیبش برده بود و تیزی را در آورده بود.
ولی برای چه باید زنده می‌ماند. به امید کدام آرمان، کدام عدالت، کدام آزادی، کدام خانواده، کدام وطن، کدام آینده. دوباره دستش را در جیبش فرو کرده بود. نفسش کم‌کم داشت بند می‌آمد که کسی به در کوبید. کوبیدنی که در را از جا می‌کَند.
یوسف اختیاری نداشت. جهید به سمت در. در را که باز کرد چسباندنش به سینه‌ی دیوار. صدای سرفه‌های شیرین می‌آمد. این بار مردی هیکلی در درگاه ظاهر شد. لازم نبود چیزی بگوید. شیرین نگاهش را خاند. باید با او می‌رفت.
حاج اصلانی برای شب دعوتم کرده. می‌گوید قرار است برایش گوشتِ تازه بیاورند. تا عصر به دستش می‌رسد. می‌خاهد قدر لحظه‌ها را بداند و دور هم کبابی بزنیم. راستش زورِ گرسنگی خیلی بیشتر از تصورم است. نه گرسنگی سحر تا افطارِ روزهای تابستان، نه. آن که گرسنگی نیست، استراحت است. گرسنگی که یک هفته به شیشه‌ی عسل، تنها دارایتت، زل بزنی و گاهی ناخنکی چون نمی‌دانی اوضاع بدتر از این می‌شود یا نه. مردک حتمن خیالاتی شده، ولی حتا خیالش را هم دوست دارم. بوی خیالش را همین حالا هم استشمام می‌کنم.
راستش فقط از سر شکم نیست، تنهایی هم امانم را بریده. دلم معاشرت می‌خاهد. با هر کسی. حتا با اصلانیِ بی‌خاصیت. حتا با گربه‌ی مریضِ سر کوچه. من که دیگر عقلم به جایی راه نمی‌دهد. بادی به کله‌ام بدهم شاید دری به رویم باز شود.
امروز روزِ آب است. سه‌شنبه‌ها آب می‌آورند. زودتر می‌روم در کوچه تا دبه‌ها را بچینم. مشغول چیدنم که پشت سرم صدای پا و نفس‌های بریده می‌شنوم. سرم را بلند می‌کنم و برمی‌گردم. صدای کشیده شدن پاهای خانم غفاری روی زمین است. دارند می‌برندش. پنج مرد گنده فقط ایستاده‌ایم و بِر و بِر نگاهش می‌کنیم. از ترس رنگ به رو ندارد، از ترس رنگ به رو نداریم.
می‌برندش. همسایه‌ها پچ‌پچ می‌کنند. نگاهشان می‌کنم. ازشان رو برمی‌گردانم و دو قدم به سمت ماشین نرفته می‌ایستم. رمق ندارم. چه بگویم، جوابم را در لوله‌ی تفنگشان دارند. خشکم می‌زند. به چشم‌های ترسیده‌ی غفاری زل زده‌ام. چشمانش فریاد می‌زند. چشمانش کمک می‌خاهد. می‌برندش.
اصلانی بالای منبر رفته. صدایش در کوچه می‌پیچید: « خدا می‌دونه زنیکه چه کاره بوده. می‌گن به اون‌وری‌ها راپورت می‌داده. خودم دیدم چه استوریایی می‌ذاشت اونوقتا.» کیسه‌ی سنگین گوشت و روغن را برمی‌دارد می‌رود به سمت ساختمان. پشت سرش راه می‌افتم. در راه‌پله مثل کفتار پیری هن‌هن کنان به سختی پله‌ها را بالا می‌رود و می‌گوید: «مهندس شب منتظرت هستم‌ها.». می‌گویم: «آن گوشت از گوشت سگ نجس‌تر است. بریز تو شکمِ خودت.»
خودم را تا اتاق می‌کشانم. روی صندلی پهن می‌شوم. غفاری با آن چشم‌های ملتمس گوشه‌ی اتاق به من زل زده. ازش رو برمی‌گردانم. آن طرف با چشم‌های شیرین روبه‌رو می‌شوم. چنگ می‌اندازم در موهایم و به زانوهایم پناه می‌برم. صورت مریم را می‌بینم. صورت پهن و گوشتالویش را. با چشم‌هایی پر از اشک به من لبخند می‌زند. من آن آتش را در طویله روشن کرده بودم و او جورش را کشیده بود.
از خودم بدم می‌آید. از خودم عصبانیم. لعنت بر من. بی‌خاصیتم. کثیفم. کثیف‌تر از اصلانی. بلند می‌شوم و دیوانه‌وار خودم را به دیوار می‌کوبم. خودم را می‌اندازم روی کتابخانه. کتاب‌ها را پرت می‌کنم. کتاب‌ها را بر سرم می‌کوبم. حمله‌ور به سمت میز می‌روم. لبتاب را برمی‌دارم و محکم روی زمین می‌کوبم. برش می‌دارم می‌روم لب پنجره. آن‌قدر به چارچوب می‌کوبمش تا تکه‌تکه شود. از همان بالا پرتش می‌کنم به سمت بلوک سیمانی. همان‌جا از حال می‌روم.
چشمانم را که باز می‌کنم اصلانی روبه‌رویم ایستاده. لیوان آب‌قندی در دستانش، به سرعت همش می‌زند. با چشمانِ خیس می‌گوید: «مهندس به خدا من لوش ندادم. فکر کنم خیلی وقته زیر نظرش دارن. آدم عجیبی بود. بخدا گوشت‌ها را به‌خاطر او بهم ندادند. این رسم موکبه. هر هفته به یکیمان می‌دن. این هفته نوبت من بود. مهندس جان انقدر خودت رو اذیت نکن.»
حتا اگر کار او هم نباشد من ازش خوشم نمی‌آید. از همان اول ازش خوشم نمی‌آمد. نمی‌دانم تقاص کدام گناه را پس می‌دهم که با او محشور شده‌ام. هر جا را نگاه می‌کنم فقط او را می‌بینم. تحمل قیافه‌اش را ندارم. از خانه بیرون می‌آیم. می‌روم به سمت انتهای خیابان. دنبالم راه افتاده است. صدای جنگنده می‌آید. به آسمان نگاه می‌کنیم. درست بالای سرمان است. صدای مهیبی می‌شنوم. اصلانی خودش را روی من پرت می‌کند ….

صدای زنگوله می‌آید. بوی دشت و گَله. کسی رویم خم شده است. بوی گل‌های وحشی می‌دهد. چشمانم را باز می‌کنم. شیرین است. به من لبخند می‌زند. به چشمانش نگاه می‌کنم. رهاست. آزاد است. دستم را بلند می‌کند و آرام می‌بوسد.
-عزیزم بالاخره بیدار شدی؟
لیلاست. کنارم روی تخت نشسته. می‌خاهم صورتش را لمس کنم.
دستم. دستم؟
ساختمان ما را زدند. اصلانی خودش را روی من انداخت. او جانش را از دست داد و من دست راستم را. آی اصلانی. آی اصلانی. تو تا آخر عمر به من چسبیده‌ای و دست از سرم برنمی‌داری. نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت دوستت نداشتم. نمی‌دانم چرا بعضی‌ها را نمی‌توانم هیچ‌وقت دوست داشته باشم. نمی‌دانم چرا نمی‌توانم خودم را دوست داشته باشم. چرا همه چیز در نظرم سفید است یا سیاه. صد است یا صفر.
اصلانی نگاه کن ببین اینجا چقدر رنگارنگ است. آسمان آبیست، درخت‌ها سبز، گل‌ها زرد، کلاغ‌ها سیاه، مرغابی‌ها سفید. درست مثل من که پر از ترسم، پر از شجاعت، پر از غم، پر از شادی، پر از جهل، پر از آگاهی. درست مثل تو. آی اصلانی، فقط می‌خاهم انسان باشم. پر از رنگ. یک روز آبی‌تر، یک روز صورتی‌تر. بعد از این فقط می‌خاهم انسان باشم، همین.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

1 مهر 1396

1 مهر 1396

3 خرداد 1401

3 خرداد 1401

17 اردیبهشت 1396

17 اردیبهشت 1396

12 پاسخ

  1. سلام سارا جان،

    خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت می‌خوام بدونی:
    1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیت‌های روز‌افزونت باشم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متن‌ات رو از اول تا آخرش خوندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:10/ رسایی و درستی بیان: 9/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:10/ اصول فصاحت و بلاغت:9/ استواری و استحکام معانی:10
    1- کاربرد زبانزدهای شیرین ایرانی: « از خر شیطون پایین بیا»، « جورشو کشیدن» 2- کاربرد کلمات و عباراتی که کم‌تر استفاده میشن: مخمصه، میعادگاه، رمق 3- کتابی که بوی دریا می‌دهد: شاعرانگیشو خیلی دوست داشتم 4- حس ترس و خفقان به خوبی منتقل شده بود:« جوابم رو در لوله ی تفنگشان دارند» 5- مطرح کردن معضلات اجتماعی در ایران: راپورت دادن، قضاوت کردن هم دیگه.

    مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    1- مخل شادیم 2- درگاه 3- گوشتالویش.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    دوستدارت،
    لاله فاضلی.

      1. بزرگوارید. امیدوارم لایق محبت و لطفی که به من داشتید باشم.

  2. به‌به چه داستانی نوشتید خانم یثربی.
    👌🏻🌹👏🏻
    دلم به حال اصلانی سوخت با اینکه من هم ازش خوشم نیومد. 😁

    1. مرسی آقای ابارشی . خوشحالم که تنها نیستم در رابطه با حسم نسبت به اصلانی. حسم به این شخصیت رو از حسم به خانم برادرم وام گرفتم😂

  3. خانم‌یثربی عزیز. هم قلم تاثیرگذار. هم صدای مهربان. هم شخصیتی درخشان.😊😊

    1. دوست عزیزم زمانی که با شما حرف میزنم بهترین ثانیه‌های عمرمه😍

  4. قلم قوی و تاثیرگذاری دارین.

    شروع ترغیب‌کننده است.
    هر کتاب بویی دارد، چقد قشنگه😍
    ابهام قشنگی سراسر قصه در جریان بود و من لذت بردم از خوندن داستان شما.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *