تشنه‌های تنوع

رفتم راه رفتم. دنبال سوژه بودم. چیزی دستگیرم نشد. برگشتم دفتر. فوری شروع کردم. تندوتند نوشتم. آزادانه و بی‌پروا. ذهنم رها شد. ایده‌یی‌چشمک زد. دنبالش راه افتادم. محلم نگذاشت. بی‌خیالش شدم. وقتش نبود. دوباره آزادنویسی کردم. جمله‌بازیم گُل کرد. جمله‌های دو-سه کلمه‌یی. بازی جالب شد. کُند شدم. دلچسب بود. بعد چی؟ باید فکر می‌کردم. چه باید می‌نوشتم؟ …در اینجا نویسنده طاقت از کف می‌دهد و هوس جمله‌ی طولانی می‌کند و می‌گوید اصلن حالا که اینطور شد نقطه بی نقطه و آنقدر با «و» و «که» و… جمله را طولانی می‌کنم که حاجت هیچ نقطه‌یی نباشد جز در انتهای جمله که حالا کو تا انتهای جمله چون من تازه نطقم باز شده و می‌خواهم از این بگویم که لذت ناب نوشتن در این است که تو یاد بگیری به هزار سبک مختلف بنویسی و خودت را توی هچل یک شیوه‌ی خاص نیندازی و مدام به خودت یادآوری کنی که دنیای نوشتن دنیای تشنه‌های تنوع است.

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *