با هم بنویسیم | چالش گروهی نوشتن

با هم بنویسیم | چالش گروهی نوشتن

«آنافورا» یکی از درس‌ها و تمرین‌های ماه اول کلاس نویسندگی خلاق است. به نظرم رسید به عنوان یک تمرین ساده اما جذاب و اثربخش، می‌توانیم اینجا، هر روز با هم، کمی آنافورا بنویسیم.

اول از همه تعریف آنافورا را بخوانید:

  1. آنافورا یک آرایه ادبی یونانی است.
  2. آنافورا یعنی تکرار یک واژه یا عبارت در ابتدای چند جمله.
  3. آنافورا هم در شعر و هم در نثر کاربرد دارد.
  4. آنافورا را در مثال زیر بخوانید:
    اگر کتاب بودم، رازهای سربسته را با خوانندگانم در میان می‌گذاشتم.
    اگر کتاب بودم، بهترین دوستت می‌شدم.
    اگر کتاب بودم، پر از دانستی‌های مفید می‎شدم.
    اگر کتاب بودم، نمی‌خواستم از همان اول، پایان قصه‌ام را بدانم.
    اگر کتاب بودم، تو را در دام قصه‌های دلربایم گرفتار می‌کردم.
    © نقل از کتاب «اگر کتاب بودم» نوشتۀ ژوزه ژورژی لتریا | ترجمۀ رضی هیرمندی | نشر علمی و فرهنگی
  5. آنافورا نوشتن را برای شما راحت‌تر و جالب‌تر می‌کند.

 

 و حالا اولین تمرین:

در بخش کامنت‌های این مطلب جملاتی بنویسید که با کلمات زیر شروع بشود:

من می‌نویسم چون…

مثال: چرا می‌نویسیم؟ می‌نویسیم چون…

 

هر هفته از میان کامنت‌ها، یکی از جملات به عنوان جملۀ برتر انتخاب خواهد شد؛ تا من بتوانم یکی از کتاب‌های محبوبم را از طریق پست، به نویسندۀ جمله تقدیم کنم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

1 اسفند 1403

1 اسفند 1403

9 فروردین 1404

9 فروردین 1404

25 مرداد 1400

25 مرداد 1400

209 پاسخ

  1. من مینویسم چون لغاتی که از ذهنم زاییده میشود حاصل نه ۹ ماه، بلکه سالیان سال زندگی پر فراز و نشیب من است

  2. من می نویسم چون، میخواهم لذت پرواز در رویاهایم را تجربه کنم.
    من می نویسم چون، دلیل زنده ماندن را در آن می‌جویم.
    من می نویسم چون، نوشتن را سرآغازی برای زندگی دوباره می بینم.
    من می نویسم چون، می خواهم دنیای خودم را بزرگتر و بزرگتر کنم.
    من می نویسم چون، می دانم کسی آن ها را نمی خواند.

  3. من می نویسم چون او می گوید
    من می نویسم چون مرا می خواند
    من می نویسم چون دلیل ندارد
    من می نویسم چون لذت بخش است
    من می نویسم چون راه رفتن آموختن کودکانه
    من می نویسم چون ترانه بودن
    من می نویسم چون هستم
    من می نویسم چون درونم را بیان می کند
    من می نویسم چون چون ندارد
    من می نویسم چون نوشتن نوشتن است
    من می نویسم چون زمان را محو میکند
    من می نویسم چون تقدم و تاخر را می خورد
    من می نویسم چون حالی می دهد که مپرس
    من می نویسم چون عاشق نوشتنم
    من می نویسم چون حق نوشتن دارم
    من می نویسم چون دریچه ای باز شده برای نوشتن
    من می نویسم تا آنافورا را تمرین کنم

  4. من می‌نویسم چون کلمات معجزه هستند.
    من می‌نویسم چون مشتاقم، خدا از طریق من بیافریند.
    من می‌نویسم چون با نوشتن، به معجزه نوشتن، پی بردم.
    من می‌نویسم تا تو هم بنویسی و در مسیر رویاهایت قرار بگیری.

  5. من می‌نویسم، زیرا واژگان را چنان عضوی از بدنم می‌دانم. و بدون آنها هیچم.
    من می‌نویسم تا واژگان را بر فراز آسمان ذهنم به پرواز درآورم.
    من می‌نویسم تا انس عمیقی که بین من و واژگان است پیوند ناگسستنی داشته باشند و هیچ عاملی آنها را از هم جدا نکند.
    من می‌نویسم تا اندیشه‌هایم را در معرض دید همگان قرار دهم.
    من می‌نویسم تا دستانم با آرامش خیال در به حرکت درآوردن کلمات آزاد باشند.
    من می‌نویسم تا کلمات را بر بستر کاغذ به نظم درآورم.
    من می‌نویسم تا پیوندی بین مغز و دستانم ایجاد کنم تا در خلوت باز هم بیکار نباشم.
    من می‌نویسم تا استرس و نا امیدی را که هرازکاهی به سراغم می‌آید. از بین ببرم.
    من می‌نویسم تا افکاری که کورکورانه ذهنم را در تسخیر خود در می‌آورند با کلمات دلنشبن سرکوب کنم.
    من می‌نویسم تا کلمات را به هم پیوند دهم و با آنها دنیای نوشتن را زیباتر کنم.
    من می‌نویسم چون عشق را در میان کلمات تازه و جدید می‌بینم.و با آنها حال خوبی پیدا می‌کنم.
    من می‌نویسم و از نفسی که به کلمات بی‌روح می‌دمم کلمات را جان می‌دهم.
    من می‌نویسم تا لبخند را بر کتاب‌هایی که بعد از مدت‌ها از رویشان می‌نویسم را ببینم.
    من می‌نویسم تا بغض کتاب‌هایی که سالها گرد روزگار را بر آنها جا مانده را بترکانم.
    من می‌نویسم تا زندگی را در دنیای کلمات به جریان بیاندازم.
    من می‌نویسم از پرواز واژگان، از عروج کلمات و از پیوند عبارات تا دنیایی‌ که کلمات را به سمت امید بکشاند.

  6. نمیدانم چرا؟
    من باور ندارم زندگی به هر انسانی یک رسالت داده باشد..در عوض معتقدم همه انسانها همه کارهایی که به ذهن‌شان می‌رسد را می‌توانند انجام دهند..فقط با پرداخت هزینه های ناقابل آن! با این حال گاهی میدانی میخواهی به کجا برسی و ستاره قطبی هم به تو کمک خواهد کرد، واقعیت ها نسبی هستند! همه به آسمان میگویند بالا درحالی که اگر از روی سقف یا در میان زمین و آسمان به سقف نگاه کنیم میبینیم که زمین میشود بالا و آسمان میشود زیر! با این حال تا آنجایی که من میدانم همه انسان ها به هرچیزی که بالای سرشان باشد میگویند بالا و به هرچیزی که پایین بدنشان باشد میگویند زیر! اینکه جهان را چگونه توصیف میکنیم کاملا وابسته به این است که در چه موقعیتی نسبت به جهان قرار گرفته ایم، من در پیچیده ترین دوران زندگی ام به سر میبرم..باز جای شکرش باقیست که به وجود خدا ایمان نسبی ام را حفظ کرده ام ..میخواهم کتابی بنویسم که مرا به شوق آورد اما هنوز ننوشته ام..شاید اول باید تعهدم را به پایان برسانم..قلبم در عذاب است..هر روز آدامس شبکه های اجتماعی را میجوم و سیر نمیشوم‌..دوست دارم به غاری پناه ببرم به دور از اینترنت..اما میدانم مشکل اصلی این نیست! من هر روز می‌نویسم اما هنوز یک داستان ماجراجویانه شگفت انگیز که همیشه آرزوی نوشتنش را دارم را ننوشتم ام، بلکه می‌نویسم دردهایم را تا التیامشان بخشم و از خود در حیرانم که چگونه رسم شکر گذاری را به جای نمی آورم! چه میشود که هر روز باید به خودم یاد آوری کنم که خدا اینجاست! گویی باید بلایی آسمانی بر سرمان نازل شود تا هر روز پنج دقیقه به سجده روم و بگویم: الهی شکرت که تنی سالم دارم، الهی شکرت بابت میوه های رنگارنگ و خوشمزه ات..به راستی اگر میخواستی جهان را همان‌قدر که قوانین خشک فیزیک بی رحم نشان می‌دهد بی رحم بیافرینی حتما باید وقتی پرتقال های خوشمزه ات را می‌خوردیم تا ویتامین های لازم را جذب کنیم با تلخی غیر قابل تحملی روبه رو می‌شدیم! یا وقتی تشنگی امانمان را بریده بود مجبور به خوردن آب تلخ می‌شدیم..می‌نویسم تا شاید زندگی کنم..تا بابت زندگی ای که به من هدیه دادی تشکر کنم! هرچند درد هم در زندگی کم نیست اما یک روز در حیاط نشسته و به پرندگان خیره شده بودم که به راز بسیار بزرگی پی بردم ، آنقدر بزرگ که خودم را به شگفتی آورد ..هرچند میدانم بسیاری درکش نخواهند کرد اما آنرا درمیان میگذارم.. آن راز این بود :
    من زنده ام!

  7. من می‌نویسم چون نوشتن را دوست دارم. من را آرام میکند. مینویسم چون دوست دارم خالق باشم. مینویسم تا غیرممکن‌ها را ممکن کنم. مینویسم چون در نوشتن رویاها به واقعیت میرسد.
    مینویسم شاید راهی جدید برای رهایی از دردها پیدا شود. مینویسم چون اعتقاد دارم چیزی که دوست دارم رسالت من است پس باید بنویسم.

  8. من مینویسم
    چون وقتی ازخانه امن کودکی هایم بیرون شدم،وبه اجتماع آمدم،تنها شدم،خودم بودم وآرزوهایی که نمیدانستم ،کجا وکی به حقیقت میزسدند ودر این وادی ،با سرنوشت زندگی ،در خانه ای دیگر ،با اصول سنت ورسم زمانه،باید مثل خمیر بی شکل دوباره به دست آدمهایی که مرمحصور کرده بودند شکل میگرفتم،ومن تنها با نوشتن های ساده وخواندن کتاب خودم را در آینه ای که میخواندم شکل میدادم وبا گذشت ده سال سه موجود زیبا با من همراه شدند حالا من پیر وآنها بزرگ شدند ومن که تازه مثل کودکی ده ساله ام دلم میخواهد قشنگترین قصه ها را بخوانم وبرای اینشکوفه هایم تعریف کنم واز همه مهمتر ترس رفتن که همیشه در پس ذهنم است مرا به عجله وا میدارد که بگو بگو چاهایی که در راه است ویا بوستانهایی که میشود تنها با شنیدن بذر بودنت را بکاری ومن میخواهم برای زنان سرزمینم باشم وتنها قطره ای کوچک اما نوشیدنی برای ذهن های تشنه ،نوشته باشم ،ویادگاری در تاریخ فردا

  9. من می نویسم چون ؛ چون نوشتن را دوست دارم
    من می نویسم ؛ چون میخواهم با نوشتن زنده بمانم
    من مینویسم؛ چون نوشتن با روح من عجین است
    من می نویسم ؛ چون قلمم قصد رقصیدن دارد
    من مینویسم ؛ چون در وجودم فوران کلمه ها رخ داده است
    من مینویسم ؛ چون روحم میخواهد به پرواز در آید
    من مینویسم ؛ چون سالها منتظر امروز بودم
    من مینویسم ؛ تا شکوفا بشوم
    من مینویسم ؛ تا از دردهای سرزمینم بگویم
    من مینویسم ؛ تا دلی را شاد کنم
    من مینویسم ؛ تا نامم جاودانه بماند
    من مینویسم ؛ چون دوست دارم بنویسم
    من مینویسم؛ تا کودک درونم متولد شود
    من مینویسم ؛ چون می‌خواهم از نوشته هایم را رشد بدهم ؛ میخواهم کودکی که بر روی دفتر خلق کرده ام ؛ پرورش دهم و بزرگش کنم ،، رشدش بدهم تا در همه جا بدرخشد
    من مینویسم؛ چون دوست دارم دیده شوم
    من مینویسم ؛ برای اینکه دوست داشته شوم
    من مینویسم ؛ چون میخواهم خودم را در نوشته هایم به نمایش بگزارم.
    من مینویسم؛ تا رشد کنم
    من مینویسم ؛ تا بالیدن خودم را ببینم
    من مینویسم ؛ تا برای همیشه زنده بمانم و جاودانه بشوم

  10. من مینویسم…گاهی زندگی آنقدری ارزش ندارد که خودت را درون کلمات محسور نکنی…من مینویسم چون میخوام جهانی به وسعتت قلمم خلق کنم….جهانی با الهام گرفته از لحظه به لحظه حس خوش کلماتم…من مینویسم چون گاهی فقط نوشتن است که میتواند حصار تنهاییم را کنار بزند…من مینویسم وَ نمیگذارم قضاوت های نااگاهانه ی تو مرا از جهان خودم دل سرد کند…من مینویسم چون میدانم تنها روایات و داستان های زاده ی اندیشه ی من هستند که میتونند به من ثابت کنند که در این دنیای دروغین یکی هست که همه چیز را صادقانه بخواند…من مینویسم چون نمیخواهم دل نوشته های پاک این زمین کدر رنگ بشوند…شاید که در این دنیا کسی باشد که شعله ی کوچک امید با نوشته های من در قلبش روشن شود…من خواهم نوشت و پناهگاهی خواهم ساخت برای ذهن های روشن…روح های بلند پرواز…قلب های تپنده…من مینویسم چون در قلب خودم با خودم برای خودم تهعد بستم که یک نویسنده باقی بمانم♡

  11. من مینویسم…گاهی زندگی آنقدری ارزش ندارد که خودت را درون کلمات محسور نکنی…من مینویسم چون میخوام جهانی به وسعتت قلمم خلق کنم….جهانی با الهام گرفته ازم لحظه به لحظه حس خوش کلماتم…من مینویسم چون گاهی فقط نوشتن است که میتواند حصار تنهاییم را کنار بزند…من مینویسم وَ نمیگذارم قضاوت های نااگاهانه ی تو مرا از جهان خودم دل سرد کند…من مینویسم چون میدانم تنها روایات ها داستان های زاده ی اندیشه ی من هستند که میتونند به من ثابت کنند که در این دنیای دروغین یکی هست که صادقانه بنویسد…من مینویسم چون نمیخواهم دل نوشته های پاک این زمین کدر رنگ بشوند…شاید که در این دنیا کسی باشد که شعله ی کوچک امد با نوشته های من در قلبش روشن شود…من خواهم نوشت و پناهگاهی خواهم ساخت برای ذهن های روشن…روح های بلند پرواز…قلب های تپنده…من مینویسم چون در قلب خودم با خودم برای خودم تهعد بستم که یک نویسنده باقی بمانم♡

  12. من می‌نویسم چون؛ میخواهم سرنوشتم را به نوشتن گره بزنم
    من مینویسم چون؛ نوشتن مثل آب زلال و روانی روح و روان مرا پاک میکند
    من مینویسم چون؛ میخواهم از این راه حقیقت خود را پیدا کنم
    من مینویسم چون؛ با نوشتن میتوانم بدون آسیب رساندن به کسی فریاد بزنم، گریه کنم، نفرین کنم و … و بدون ترس از کسی بخندم، عشق بورزم و ….
    من مینویسم چون؛ میخواهم به وضوح هر چه تمام تر بنگرم و بفهمم
    من مینویسم چون؛ میخواهم به ترسم از نوشتن یا هر چیز دیگری غلبه کنم
    من مینویسم چون؛ میخواهم خودم را به دیگران یا حداقل به خودم ثابت کنم
    من مینویسم چون؛ هنوز امیدوارم

  13. من می نویسم چون، عاشق نوشتن شده ام.
    می نویسم چون، روحم آرامش میگیرد.
    می نویسم چون، به آن اعتیاد دارم.
    می نویسم چون، نوشتن تخیلاتم را پر و بال میدهد.
    می نویسم چون، جادویی است و من را در خودش غرق کرده.
    می نویسم چون، نوشتن دریای ست که وقتی که در آن غرق شوی، تازه یاد میگیری شنا کنی!
    با تشکر فراوان از استاد عزیزم و همه دوستان نویسنده ام، امیرعلی 12 ساله.

  14. از بخت بدم‌ به نکاح قلم درآمدم
    بعد از یک‌غزل ، غسل واجب است
    آبستن است تمام افکارم به نطفه های ناپاک .
    سفره ی پدر گشاده ، لقمه هایش پاک ، معصومیت مادر ناب .
    پس چه شد که همبستر زِنایِ محسنه ی شعر شدم .
    می دَرد شب ، قَزنِ بند های خاکستری مغزم را با دندان .
    تمام‌ترسم این است به فاحشگی و آشفتگی فکر و خیالت وقتی که نیستی عادت کنم .
    همه ی کلمات که صدادار نیستند بعضی از آنها مثل سیاه نور ، خفه ات می کنند

  15. من می نویسم چون نیمی از وجودم نوشتن است.
    من می نویسم چون برایم یک عادت است.
    من می نویسم چون زیبایی را در کلمات می بینم.
    من می نویسم چون با نوشتن می توانم ذهنم را نظم دهم.
    من می نویسم چون نوشتن برایم دنیایی است.
    من می نویسم چون دوست دارم بنویسم.
    من می نویسم چون لحظات می روند ولی این کلمات باقی می مانند.
    من می نویسم چون قدر نوشتن را می دانم.
    و در آخر من می نویسم، چون اگر ننویسم نمی توانم ادامه دهم.

  16. من می نویسم چون آرام میگیرم
    من می نویسم چون اندیشه و رویایم را در پس کلمات می بینم
    من می نویسم شاید رهگذری با لبخندی بر لب قدم بردارد
    من می نویسم چون همهمه ابراهای ذهنم با قلم یکجا می نشینند
    من می نویسم چون طرحی باید زد
    من می نویسم چون طراحی فقط نقاشی کشیدن نیست چیدمان کلمات هم هست
    من می‌نویسم چون باید بنویسم تا جاده ای برای عبور بسازم ،عبور از روزهایی که میروند به ناکجا

  17. می نویسم چون میخواهم زنده بمانم. مینویسم چون میخواهم ابدی شوم .بمانم،چون من ادم رفتن نیستم،مثل درخت ریشه دارم و برای برقراری ریشه هایم تا ابد خواهم نوشت.

  18. من می‌نویسم چون رؤیای من از کودکی بوده.
    من می‌نویسم چون هر‌روز گفته‌ام می‌نویسم ولی ننوشته‌ام.
    من می‌نویسم چون با نوشتن آرامش می‌گیرم.
    من می‌نویسم چون نمی‌خواهم سال‌ها بعد به ای‌کاش‌ها دچار شوم.
    من می‌نویسم چون احساس می‌کنم دوستی بهتراز قلم ندارم.
    من می‌نویسم چون می‌خواهم زندگی را زیبا بنویسم.

  19. من می‌نویسم چون به آن نیازمندم
    من می‌نویسم چون برایم قداست دارد
    من می‌نویسم چون میخوام رشد کنم
    من می‌نویسم چون میخواهم هدیه ای برای آیندگان باقی بگذارم
    من می نویسم چون نوشتن باعث بیداریم می شود .
    من می‌نویسم چون نوشتن ازمن جداشدنی نیست و جزیی از وجودم شده .
    من می نویسم تا نگفته هایم بازگویم.
    من می نویسم تا لحظه های شیرینی رابرای خواننده آثارم بسازم .
    من می‌نویسم چون اعتقاد دارم نوشتن باعث زنده ماندن است .
    من می‌نویسم چون باید بنویسم.
    من می‌نویسم چون آن را رسالت خودم می دانم.
    من می‌نویسم چون با نوشتن به اوج لذتی بی پایان میرسم.
    من می‌نویسم چون ارزنده ترین کاری هست که میتوانم انجام بدهم .
    من می‌نویسم تا باقی بمانم.
    من می‌نویسم تا جوهر خودکارم تمام شود
    من می‌نویسم تا نوشتن ازدست من خسته شود.
    من می‌نویسم تا همه کاغذها و همه جوهرها تمام شوند.
    من می‌نویسم تا باقی بمانم.

  20. من می نویسم تا تو را به خاطر آورم
    من می نویسم تا تو برای یک دنیا خاطره ساز شوی
    من می نویسم چون نوشتن از تو همچون خون در رگ های قلبم جاریست
    من می نویسم چون برای تو جنگی میان عقل و احساس نیست
    من می نویسم چون پای تو که درمیان باشد یک دنیا حریف نوشته هایم نیست.
    من می نویسم در سطر سطر این دفتر عشق بی پایان تورا ای همیشه همراه من دوستت دارم

  21. من می نویسم چون بانوشتن احساسات ودغدغه هایم راازذهنم بیرون می کشم.من می نویسم زیرابدون نوشتن زندگی برایم نامفهوم وتکراریست.

  22. می نویسم که بعد از من به یادگار بمانند، کلماتی را که حاصل عشق پر غمم بود…

  23. من مي نويسم چون دستانم رشد نخواهند كرد
    من مي نويسم چون انگشتانم نوازش مي خواهند
    من مي نويسم چون ذهنم آرامش مي خواهد
    من مي نويسم چون هواي تازه اي از قلمم به مغزم مي رسد
    من مي نويسم چون به اين هوا نياز دارم تا زنده بمانم
    من مي نويسم چون مي خواهم زندگي كنم
    ….

  24. مینویسیم چون میخواهیم زنده بمانیم.
    مینویسیم چون بعضی گفتن ها کافی است دیگر.
    مینویسیم چون دلمان پر است گاهی
    مینویسیم چون قلم رفیق خوبی است.
    مینویسیم چون شاید نوشتن نیازی باشد که باید برطرفش کنیم .
    مینویسیم چون روح ما در قلم میتواند جاری شود

  25. من…!!!
    من مینویسم چون!بازی با کلمات را دوست دارم
    من مینوسم چون!با هر بار نوشتن حس آرامشی ناب وجودم را پر میکند
    من مینویسم چون!حرف های نوشتن صمیمانه تر از حرف های گفتن است.
    من مینویسم!؟
    چرا مینویسم!؟چون من نیستم که مینویسم قلب و روحم با دستان من حرف میزنند و درد دل میکنند
    گله هایشان زیباست
    مینویسم چون شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم یا ر💙♥

  26. من می‌نویسم
    من می‌نویسم
    من می‌نویسم
    من می‌نویسم
    من می‌نویسم چون فقط همین به ذهنم می رسه

  27. من می نویسم تا تحولی ایجاد کنم .
    من می نویسم تا شاید بتوانم یادگاری ارزشمند و مفید به جا بگذارم.
    من مینویسم چون می خواهم به انسان ها برای رسیدن به هدفشان کمک کنم.

  28. من‌ می نویسم به خاطر یاد گرفتن کلمات و واژه ها و به خاطر یاد گرفتن مطالب تازه
    برای از دست دادن گذشته تلخ و خاکسپاری محترمانه خاطراتی که کنگر خورده و لنگر انداخته اند.
    می نویسم برای باز کردن پلک هایم با لبخند و ترس را برای شروعی دوباره از خودم دور می کنم
    می نویسم تا آرامش را تمنای دل خویش کنم
    می نویسم تا از باغ دلم مراقبت کنم تا دستخوش طوفان و خزان بی موقع دستخوش توهمات آزار دهنده نشود
    می نویسم تا با کودک درونم دوستی کنم. بازی کنم و لذت ببرم
    می نویسم‌ تا سرعتم را در راهروهای سرد و خاموش دنیا کمی کم کنم و با سوسوی قلمم بودن و ماندن و صبوری کردن را با جان شیرین مزه مزه کنم
    می نویسم تا غم های بی قواره برش زده را احتیاجی نباشد و آرامش تن پوش دل و روحم شود
    می نویسم تا فریاد را لابلای نوشته هایم فریاد بزنم و دنیا را با قشنگ ترین احساس ها رنگ آمیزی کنم
    می نویسم تا شادی را قسمت قسمت کنم. لقمه لقمه کنم تا در اندیشه ام پر صدا بمانند
    می نویسم تا فرصت را غنیمت شمرده و به خودم تلفن بزنم. صدای خودم را بشنوم. تا متوجه تنهایی و حال بدش بشنوم. تا برایش برای رفع دلتنگی هدیه ای بخرم از جنس مهربانی و توجه و ارادت
    خلاصه اینکه می نویسم چون معتاد شده ام
    چون نوشتن مسکّن خوبی است برای بی قراری های گاه و بیگاه!

  29. من می نویسم چون هستم اگر می روم گر نروم نیستم.
    من می نویسم چون دوست دارم بنویسم.
    من می نویسم چون خیلی وقته دلم می خواد تمام وقتم را برای نوشتن بگذارم.
    من می نویسم چون معنی زندگی خودم را فقط مساوی با نوشتن می دونم.
    من می نویسم چون این تلاش روح برای به وجود یک اثر برام قابل ستایشه.
    من می نویسم چون فهمیده ام که می تونم بنویسم.
    من می نویسم چون نویسندگی را دوست دارم.
    من می نویسم چون قلم را دوست دارم.
    من می نویسم چون نوشتن خلق کردنه و من از بچگی می خواستم خدا باشم.
    من می نویسم چون زندگیم با خلق کلمات سرشار از ذرات نور میشه.

  30. می نویسم هان
    چرا نه؟
    می نویسم سایه سایه
    گاه روشن گاه تاریک
    می نویسم از پرستویی که جا ماند..
    از غم مرداب تاریک
    می نویسم تا بدانم..
    می نویسم تا بمانم..
    می نویسم تا بسازم قایقم را
    سوی آن شهری که سهراب،
    خواندش آن را “پشت دریا”
    می نویسم تا چکانم جوهر اصل خدا را
    بر سر خط خط دنیا..
    آری و آری و آری
    می نویسم
    سایه سایه
    نرم نرمک
    بی مهابا
    همچو بارانی بهاری..

  31. من می نویسم چون نوشتن تنها راهی است که تنهاییم را فریاد می زنم
    من می نویسم چون نوشتن تنها راهی است که اشک های مانده در چشم و بغض های مانده در گلو را رهایی می بخشد
    من می نویسم چون نوشتن تنها راهی است که فشار هجوم سوالهای بی جواب محبوس در درونم را که کسی پاسخگوی آن نیست، کمتر می کند
    من می نویسم چون کلمات تنها همراه همیشگی من هستند که در همه احوال من را به حال خود رها نکرده اند

  32. با نوشتن دنبال معجزه یا اتفاقی بزرگ نیستم هر چند که اگر روی دهد ،خوب و شیرین است.

    من می‌نویسم چون نوشتن برایم نوعی آموختن و یافتن است. گاهی قلم در دست می‌گیرم تا ببینم امروز از روح و جانم، از اعماق قلب و از سلول‌های مغزم چه چیزی را می‌توانم بیرون بکشم، مثل صیادی که از دریا ماهی می‌گیرد.

    من می‌نویسم چون گاهی کلمات مرا صدا می‌کنند. می‌دانم که جان دارند و می‌خواهند به دنیا بیایند، آن‌ها را کنار هم قرار می‌دهم معنا می‌یابند، خواندنی و دیدنی می‌شوند.

    من می‌‌نویسم چون با نوشتن، ارتباط پیدا می‌کنم با خودم، با طبیعت با گذشته و آینده، با دوستانم و حتی کسانی که نمی‌شناسم.

    من می‌نویسم چون با نوشتن می‌توانم احساسم را به واژه تبدیل کنم، مکتوبش کنم و بیشتر آن‌ را بشناسم.

    من می‌نویسم چون نوشتن برایم مثل یک سفر است سفری پر از ماجرا، تجربه، آگاهی و خالی از خطر …

  33. من می نویسم چون نسبت به کشورم احساس مسئولیت می کنم چون برایم مهم است که آیندگان احساس کنند که تاریخ هنر کشورشان فقط آن فیلم های مسخره که به هر چیزی توجه می کنند جز فرهنگ و و مردمی که کتاب نمی خوانند نباشد. من می نویسم تا شاید روزی کتاب های من دلیلی شوند برای آشتی دادن مردمم با کتاب و ادبیات و فرهنگ ایرانی

  34. من مینویسم چون، احساسِ واژه را باور دارم.
    من مینویسم تا فرزندی از هم‌آغوشیِ احساس و خیالاتِ ذهنم متولد شود.
    من مینویسم زیرا چشمانِ تو آنقدر عمیق و زیبا هستند که نیاز به کلامی برای معنا شدن دارند.
    مینویسم که بگویم: عمقِ آبیِ چشمانت، در کمالِ آرامش مرا غرقِ خویش کرده اند.

  35. من می نویسم چون رویایی در سر دارم،رویایی به سختیه ریشه ی درخت و به لطافت برگهایش..
    من مینویسم چون قلم تیزترین خنجر بر قلب نا آگاهی و ایمن ترین سپر در دستان روشنفکرانه روشن ضمیر است برای تاباندن نور آگاهی بر آسمان تاریک عصر نا مردمی..بله..من مینویسم چون سر منشأ درک عشق نوشتن است..

  36. من می نویسم چون نوشتن، هم انسان را خالی می کند و هم پٌر

    من می نویسم چون مفید بودن را دوست دارم.

  37. من می نویسم، چون نوشتن آزادی بخشه و روح رو از تله های ترس و تنهایی نجات میده.
    من می نویسم، چون تنها چیزییه که توش، ذهن و قلب، با هم فرمانروان.
    من می نویسم، چون تنها راه نشنیدن جیغ و داد های بدبختی و اندوه های زندگی، نوشتنه.
    من می نویسم، چون اونجاست؛ توی دنیای نوشتنه که کسایی که خودم انتخاب می کنم، پیشم هستن.
    حتی به جز اینها،
    من می نویسم، چون تنها جاییه که واقعا خودم هستم. تنها جایی که واقعا خودم رو می شناسم و دوست دارم.

  38. من می نویسم تا یادم نرود چه بر من گذشت، من می نویسم تا روزی که آمدی فرصت خواندنم را داشته باشی، من می نویسم که زنده بمانم ،حتی پس از زندگی…من می نویسم تو بخوان، این جرعه جرعه ی من است.

  39. من مینویسم,چون روح من بسیار سرکش است و تمنای نوشتن دارد
    من مینویسم, چون گاهی زبانم قاصر است از ادا کردن کلمات و حرف هایی ک درونم نهفته است
    من مینویسم چون, نوشتن به من جسارت زدن تمام حرف هایم را میدهد
    من مینویسم چون,در نوشتن سکوتی است پر هیاهو پر از فریاد پر از حرف های ناگفته
    من مینویسم چون,نوشتن جزعی از زندگی من است

  40. من می‌نویسم چون واژه‌ها برایم حکم اکسیژن دارند.
    من می‌نویسم چون کاغذ سفید و زلال مرا تشنه می‌کند.
    من می‌نویسم چون شرابِ سیاهِ خودکارم ناب‌ترین شرابِ دنیاست.
    من می‌نویسم چون با اینکار لحظه‌هایم به بند کشیده میشوند.
    من می‌نویسم چون با نوشتن چشمه‌ای از درونم می‌جوشد و کاغذ را خیس میکند و به رویش سبزه و گل می‌رویاند.
    من می‌نویسم چون نوشتن میتواند گذشته و حال و آینده‌ام را سر یک میز بنشاند.
    من می‌نویسم چون کلماتم مثل قطعاتی از یک آینه‌ی شکسته، تصویر واقعی‌ام را نشان میدهند؛ پس هرچه واژه بیشتر، واضح‌تر!
    من می‌نویسم چون نوشته نقابی است که نقاب‌های ظاهری‌ام را کنار می‌زند و کمک میکند تا خودم باشم.
    من می‌نویسم چون نوشتن مقدّس است.
    من می‌نویسم چون تلق تلوقِ صفحه کلید، مرا به یادِ ریزش باران به روی کانال کولرمان میندازد.
    من می‌نویسم تا زلف واژه‌هایم رها شوند و روی شان استراحت کنم.
    من می‌نویسم چون آدم درونگرایی هستم.
    من می‌نویسم چون خیال میکنم که یک نویسنده هستم.
    من می‌نویسم تا بالاخره یک روز کشف کنم که هدفم از نوشتن چه بوده است.
    من می‌نویسم چون تنها راهِ ممکن است.

  41. من مینویسم چون اگر ننویسم تمام میشوم، من مینویسم چون اگر تمام شوم فراموش میشوم، من مینویسم چون در خاطره ای بمانم، من مینویسم چون اگر درخاطره ای بمانم بیهوده تمام نشده ام، من مینویسم تا ریشه بزنم، من مینویسم تا برگهایم خشک نشوند، من مینویسم تا در بادهای زندگی سرگردان بشوم اما دوباره خودم را بیابم

  42. من می نویسم چون نوشتن حس خوبی به من می دهد.
    من می نویسم تا به مغزم استراحت بدهم.
    من می نویسم تا بدانم که چقدر نمی دانم.
    من می نویسم چون بعضی حرفها را نمی توان گفت و باید نوشت.
    من می نویسم چون گفتارها در قالب نوشته ها ماندنی می شوند.
    …و ای کاش زودتر می نوشتم.

  43. بسم الله الرحمن الرحیم
    من می نویسم چون می خواهم نویسنده شوم.
    من می نویسم چون حریف خاموش کردن ذوق نوشتن‌م نمی شوم.
    من می‌نويسم تا خود عمیقم را عمیقتر درک کنم
    من می نویسم چون عقده یک عمر ننوشتن دارم. جنین نوشتنم سالیان سال لگدکوبان ابراز وجود می‌کرد اما گوش جهل و غفلت شنوایش نبود، جنین دیررسی شد، و دیر متولد شد، و حال به عقده ی آن دیر آمدنش شوق پرواز دارد در حالیکه هنوز پای دویدن نیافته چه برسد به بال و پر. کودک بیش فعالی می شود آنقدر که کمبود توجه از صاحبش دارد.

  44. من مینویسم چون گاهی باید در نوشته هایت غرق شوی اما باز هم نفس بکشی

    من مینویسم چون قلم ابزار اعجاز است و خدایم به آن قسم خورده

    من مینویسم چون جمله های مغزم تاب و توان فراموشی ندارد، تا هر وقت که بخواهمشان، نگاهی بیندازم به آنها

    من مینویسم چون این ذهن آشفته و مشوش نیاز به اندکی آرامش دارد

    من مینویسم چون دست هایم نیاز دارد قلم را لمس کند، احساسم نیاز دارد سبک شود، چشم هایم نیاز دارند تا تحسین کنند نوشته های خودم را

    من مینویسم چون میخواهم آرام شوم چرا که آرامش سهم من و توست…

  45. من مینویسم چون با نوشتن شاد میشوم *من مینویسم چون با نوشتن تفریح میکنم * من مسنویسم چون با نوشتن میتوانم سفر کنم * من مینویسم چون با نوشتن تجربیات خوبی کسب میکنم *

    1. من مینویسم چون وجودم و ذهنم نیاز به احساس آرامش دارد…

      من مینویسم چون قلم ابزار اعجاز است چرا که خدایم به قلم قسم خودده است…

      من مینویسم چون ذهنم تابِ تحملِ فراموشیِ خاطراتِ تلخ و شیرینم را ندارد

      من مینویسم چون چشمانم هر روز باشوق دیدن نوشته هایم، باز می شوند

      من مینویسم چون بند بند انگشتانم لمس قلم را طلب میکند

      من مینویسم تا ابر ها بدانند،اینجا کسی هست که با نگاه کردن به گذرشان، فرصت را در یابد

      من مینویسم چون ذهنم پر است از جمله های موهوم، مینویسم تا با کنار هم قرار گرفتنشان، آرام گیرم و متنی در خور وجودم سازم

  46. من می نویسم تا از دغدغه های فکری خود را رها کنم ،شبها راحت تر بخوابم از زیاد فکر کردن یا اور تینکینک خسته شدم و با یک تجربه کوچک به این نتیجه رسیدم که نوشتن می تواند آرامش بیشتری به من بدهد و از فکر کردن در باره مسائل بی ارزش مرا خلاص کند

  47. می‌نویسم چون، می‌خواهم به سرزمین‌های بکر و پا نخورهٔ ذهنم سفر کنم.
    می‌نویسم چون، اگر ننویسم غمها و دلتنگی‌هایم مزمن می‌‌شوند. می‌نویسم چون، نوشتن برایم مقدس است.
    می‌نویسم چون، واژه‌ها زبان روحم را می‌شناسند.
    می‌نویسم چون واژه‌ها دل شکستن را بلد نیستند.
    می‌نویسم چون می‌خواهم ماندگار شوم.
    می‌نویسم چون، ثبت شود که در چه روزگار غریبی می‌زیسته‌ام.
    می‌نویسم چون، اعتباری به گوشها نیست.
    می‌نویسم چون، می‌خواهم رها شوم از هر آنچه به اسارتم می‌کشد.
    می‌نویسم چون می‌خواهم با خودم دوست شوم و خودم را بهتر بشناسم.
    می‌نویسم چون، دوست دارم دیگران با خواندن نوشته‌هایم، برای لحظه‌ای حس خوبی را تجربه کنند.
    می‌نویسم چون، نوشتن درمان روح و جانم است.
    می‌نویسم چون، حرف زدن با آدمها را بلد نیستم.
    می‌نویسم چون، واژه‌ها رفیق رویا پردازیهایم هستند..
    می‌نویسم چون، نوشتن به تخیلم فرصت زندگی می‌دهند.
    می‌نویسم چون، تنها واژه‌ها توانایی بیان دنیای من را دارند.
    می‌نویسم چون، نوشتن‌ به من جسارت می‌دهد تا رویاهایم را جدی بگیرم.
    می‌نویسم چون، دنیای بی‌واژه برایم بی‌معناست.
    می‌نویسم چون، واژه‌ها شریف‌ترین موجوداتی هستند که می‌شناسم.
    می‌نویسم چون، نوشتن یعنی زندگی!

  48. من می نویسم چون وجود کتبی واژگان زیباتر از وجود ذهنی آنهاست.
    من می نویسم چون آنرا مصداق بارزی از تکنیک “ذهن آگاهی” می دانم.
    من می نویسم چون قرآن کریم به قلم و نوشتن سوگند خورده است: ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ
    من می نویسم چون مشتاقم بدانم در ناخودآگاهم چه می گذرد.
    من می نویسم چون آنچه که در طول تاریخ باقی می ماند تنها “نوشته” است.
    من می نویسم چون هنگام نوشتن احساس می کنم از محدودیت های عالم ماده فاصله گرفته ام.

    1. من می نویسم:
      تا تو غصه هایت را فراموش کنی…
      من می نویسم:
      تا تو آتش عشق را خاموش کنی…
      من می نویسم:
      تا تو نامردی روزگار دنیا را فراموش کنی…
      من می نویسم:
      تا تو پروانهٔ عشق را غرق آغوش کنی…

      (گُلِ مریم)

  49. من می‌نویسم چون نوشتن باعث می‌شود دقیق‌تر و شفاف تر فکر کنم.
    من می‌نویسم چون نوشتن باعث می‌شود ایده‌های جدیدی در ذهنم شکل بگیرد.
    من می‌نویسم چون نوشتن تمرینی است برای تمرکز کردن.
    من می‌نویسم چون نوشتن به من یادآوری می‌کند که خیلی کم می‌دانم و لازم است بیشتر بخوانم.
    من می‌نویسم چون نوشتن باعث می‌شود با شک و تردید بیشتری به افکارم نگاه کنم و از قطعیت من می‌کاهد.
    من می‌نویسم چون با نوشتن می‌توانم با دوستانم در فضای وب ارتباط برقرار کنم، و با هربار نوشتن و تمرین کردن کیفیت این ارتباط افزایش می‌یابد.

  50. من مینویسم چون نمیتوانم ننویسم.
    من مینویسم چون بعضی ها کر هستند و حرف مرا نمی شنوند ، با نوشتن میتوانم دنیایی را که درون من در جریان است را در معرض دید همگان قرار دهم ، امیدوارم چشم هایشان سالم باشد.
    مینویسم چون کاغذ تنها جایی است که من در آن احساس فشار نمیکنم و در رهاترین حالت ممکن رسوبات مغزم را روی کاغذ خالی میکنم.
    مینویسم چون لذتی بالاتر از آن سراغ ندارم
    مینویسم چون هر کسی برای کاری زاده شده
    مینویسم چون میدانم نبوغ از تکرار امور معمولی زاده میشود
    اصلا مینویسم چون عاشق نوشتن هستم و عشق دلیل نمیشناسد

  51. من می‌نویسم چون تکیه‌گاه دیگری نمی‌بینم.
    من می‌نویسم چون احساس خدایی و خلق کردن پیدا می‌کنم.
    من می‌نویسم چون ذهنم در پی استراحت کردن است.
    من می‌نویسم چون در حین نوشتن، نقابی بر صورت ندارم و نفس می‌کشم.
    من می‌نویسم چون نمی‌خواهم عمرم به فنا برود.
    من می‌نویسم چون نمی‌توانم گریه کنم.
    من می‌نویسم چون حتی می‌توانم خودم را هم غافلگیر کنم.
    من می‌نویسم چون کاغذ و نرم افزار word
    از سفیدی خسته شدند و می‌خواهند روزگارشان را سیاه کنم.
    من می‌نویسم چون گوش شنوا کم پیدا می‌شود.
    من می‌نویسم چون می‌توانم خودم را در قالب شخصیت‌ها تکثیر کنم.
    من می‌نویسم چون در سی و چهار سالگی تازه می‌خواهم شروع کنم.
    من می‌نویسم چون به نظر می‌آید مغزم به ورزش کردن عادت کرده است.
    من می‌نویسم چون می‌خواهم برای خودم کار کنم.
    من مینویسم چون هر لحظه دلتنگش می‌شوم.
    من می‌نویسم چون تنها با نوشتن بلدم احساسم را نشان دهم.
    من می‌نویسم چون می‌خواهم شاخ غول
    بدجنس وجودم را بشکنم.
    و من می‌نویسم چون باید بنویسم!

  52. من می نویسم چون عصبانی ام!
    من می نویسم چون فریادهای خفه دارم.
    من می نویسم چون بعضی حرف ها را کسی نمی شنود.
    من می نویسم چون فکم از فریاد زدن خسته شده است.
    من می نویسم چون مرگ من را می کشد ولی نوشته هایم را نه.(شاید!)

  53. من می نویسم چون وقتی می نویسم تصور کلمات و ترکیب ها آنقدر واقعی می شود که خود واقعیت را جلوی چشمم رقم می زند …
    من می نویسم چون عاری از زبان گفتن، در مقابل چشم هایت هستم …
    من می نویسم چون هیچ چیز اندازه نوشتن حقیقی نیست و حقیقی نمی ماند …
    من می نویسم چون اگر بنویسم و بماند شاید تو روزی آن ها را بخوانی …
    من می نویسم چون گذر زمان شاید خاطرات را محو کند اما نوشته ها را هرگز !
    من هنوز می نویسم چون برای اولین بار که دستانم را گرفتی در حال نوشتن بودم …

  54. من می‌نویسم چون با نوشتن احساس آرامش می‌کنم.
    من می‌نویسم چون با نوشتن دوست‌داشتن‌هایم را بهتر ابراز می‌کنم و به آن جان دوباره می‌بخشم.
    من می‌نویسم چون با نوشتن است که می‌توانم به درون خودم سفر کنم، درونی که بسیاری از اوقات برای خودم هم نهفته و پنهان مانده است.
    من می‌نویسم چون با نوشتن قادر به کشف و شهود خودم می‌گردم. خودم را که گاهی دور از دسترس و دست‌نیافتنی می‌یابم.
    من می‌نویسم چون با نوشتن حس زندگی را بیش از هر زمان دیگری در وجودم احساس می‌کنم.
    من می‌نویسم چون نوشتن نه فقط همدم لحظه‌های تنهایی، اندوه و دلتنگی‌ام بوده و هست که یار و همنشین دقایق شادی و نشاطم نیز هست.
    من می‌نویسم چون با نوشتن زخم‌هایی که گاه با جور زمانه یا نیش بدخواهان بر قلبم می‌نشید، التیامی دوباره می‌بخشم.
    من می‌نویسم چون با نوشتن احساس سرزندگی، پویایی و جوانه‌زدن را در خودم پیدا می‌کنم.
    من می‌نویسم چون بیش از هر چیز و هرکس می‌توانم به نوشته‌هایم اعتماد داشته باشم که با صداقت گفته شده و قصد فریب مرا ندارد. نوشتن با من چون آینه‌ای زلال و صیقلی صادق است و مرا از هر تزویری دور نگه می‎‌دارد.
    من می‌نویسم تا احساس بالندگی و رشد را در خودم ارتقا بخشم و به آینده‌ای روشن امیدوارتر شوم.
    من می‌نویسم تا با نوشتن در مسیری که برای خودم متصور هستم، گام به گام جلو بروم و امید را در دلم زنده نگه دارم.
    من می‌نویسم تا لحظه‌های عمر را که گوهری گرانبهاست و غیرقابل ارزش‌گذاری؛ بر سپیدی دفترم بنگارم و احساس مرده‌گی را از خودم دور سازم.
    من می‌نویسم تا زندگی را زندگی کنم و از آن لذت ببرم در کنار لحظه‌هایی که با همه تلخی و شیرینی‌شان به ثبت می‌رسانم و روحی تازه در کالبد جانم دمیده می‌شود.

  55. من مینویسم چون میخواهم در گورستان وهم مغزم به مزارم بروم و برای خودم کاغذ و قلمی دلخوشی شوم .
    من مینویسم چون میخواهم از نفس پیر کلاغ دیروزی تا مردمک جوان خواهرم را حس کنم .
    من مینویسم چون رگهای خیالم جاری اند در تن و احساس سکوتم .
    من مینویسم چون دیری است که خویش را رنجانده ام و روزن آشتی بسته است .
    من مینویسم چون میخواهم تیک تاک ساعتها را بدزدم و به همه اندکی زمان قرض بدهم .
    من مینویسم چون میخواهم متن شوم در دل دشتهای مرده ، در سفره های خالی ، در سرمای جانسوز طنابهای اعدام .
    من مینویسم چون با نوشتن دوچرخه وار میچرخم این چرخ و فلک را ،و تند، زنگ میزنم برای زندگی.
    من مینویسم چون میخواهم آزادی شوم برای خودم در میدان شهرهای ظلمت .
    من مینویسم چون میخواهم با سهراب ، سپهری شوم . سفر کنم به بیکرانه های خورشید سپیده دم و لمس کنم نورش را .
    من مینویسم چون شاید نوشتنم عدالتی شود برای دستهای پینه بسته و پاهای خسته . شاید ساحلی شود برای ماهی هایی با تنگی نفس . شاید آزادی ای شود برای کبوترهای کنج قفس . شاید هم نشود مثل همیشه .
    مینویسم چون نمیخواهم زندگی ام بمیرد .

    1. من می نویسم به امید و با آرزوی رسیدن به روزی که مرا بخوانی تا مرا بدانی تا بدانی که تو را خوانده ام و تو را می دانم

  56. من مینویسم چون وقتی کنار مادرم مینشستم میدیدم که با قلمش جادو میکند صفحه نقاشی را..در دفتر کار پدرم میدیدم با چه لذتی به تحریر در آورده جملات کوچک را و چه زیبا به رقص در اورده کلمات را..
    من هم قلمم را به دست گرفتم خواستم نقاشی بکشم اما دستانم بی رمق بود خواستم خطاطی کنم قلبم گواه نبود..اما احساسم میخواست دسته های پینه بسته پدری خسته لبخند زیبای یک مادر قدم های ارام دو عاشق کنار نهر کرج را به تصویر درآورد به خودم که آمدم کنار مادرم زیر نگاه های تحسین آمیز پدرم قلمم را به دست گرفته و زیبایی می آفریدم..دوست من توهم پیدا کن راهت را بگذار تند باد های مسیر مقاوم ترت کند بگذار از بیابان های سوزان بگذری و برای قطره ای آب له له بزنی ولی من یقین دارم که به آبادی میرسی آبی دریا را لمس میکنی و با اقتدار فتح میکنی قله موفقیت را
    دوست خوبم خدا دوستت دارد تو بخواه بگذار سفر زندگی ات دست در دستش شروع شود‌.

  57. من می نویسم برای روزهایی که پیشت نیستم.
    من می نویسم برای روزهایی که نمی خواهی هیچ نصیحتی بشنوی. من می نویسم برای دوباره شناختنم چون تو هیچ وقت مرا در یک سالگی ات، دو سالگی ات و حتی هفت سالگی ات به یاد نخواهی آورد. من می نویسم برای روزهایی که خودت مادرخواهی شد و شاید دلت بخواهد دوباره مرا از اول نگاه کنی. من می نویسم برای فردا.

  58. من می نویسم چون
    در نوشته هایم آدمها آنطور که آرزو دارم باشند، عمل می کنند
    تو نوشته هام ، آدمهای بیخود زندگی را تنبیه که نه ، توجیه می کنم تا دنیا جای بهتری برای آنها و من باشد
    می نویسم تا آرامش را ذره ذره و عمیق بدست بیاورم

  59. من می نویسم چون با نوشتن میشود عشق را آفرید ، و چه لذتی بالاتر از خلق عشق .
    من می نویسم چون با نوشتن می شود به هر جایی سفر کرد ، می شود به گذشته های دور و آینده در پیش سفر کرد ،
    من می نویسم چون با نوشتن می شود به کالبد جسم بی جان ، مثلا هر شیعی رفت و
    به آنها جان داد و از زبان آنها حرف زد ، مثلا از زبان دستکش ، شانه ، یا حتی کفش ،
    با نوشتن می توان خشم را کنترل کرد ، می توان درد را تجسم کرد ، میشود میدان جنگ را توصیف کرد ،
    با نوشتن می توان نابرابری را فریاد کرد ،
    می شود ظلم را به دنیا نشان داد ، می شود
    به انسان خودشیفته امروز قانون جبران را آموخت ، دوست داشتن را فهماند ، وظیفه را دیکته کرد ،
    با نوشتن می توان دنیای آرامتری را ساخت ،
    کاش همه مردم دنیا قدر نوشتن را می دانستند ،
    کاش همه مردم کره خاکی با نوشتن خودشان را بهتر می شناختند ،
    کاش کاش ، کاش با نوشتن عشق سبز می شد ، دوازدهم مرداد ماه

  60. من مینویسم چون سمفونی کلمات روان مرا تسلی میبخشد و آزاد میسازد ذهن مخشوشم را
    من مینویسم چون با گرفتن قلم بر دست امیدی آتش افروز چیره میشود بر ظلمت دغدقه های واهیم
    من مینویسم چون غرقه ی اعجاز کلمات و مستی در نوا شادابی میسازد از قلب ناخوش احوالم
    من مینویسم چون حقیقت به هنگام نگاشتن ستاره ای میشود و چشمک زنان روشن میسازد تاریکی های وجودم را
    من مینویسم چون در آن دم قلم بر قعر افکارم رخنه میکند و احوالم عاری میشود از هرگونه ابهام
    من مینویسم چون سخن گفتن مرهم درد و انسان ها محرم اسرارم نیستند
    من مینویسم چون آزاد زیستن شوقیست که تمام هستیم را در بر گرفته و نوشتن نوید آزادگی را بر دیوار مغزم فریاد میزند!
    من مینویسم چون جان بخشیدن بر بی جان آرمان روزهای کودکیم بوده است
    من مینویسم چون زنده ام
    و ممر تنفسم گره خورده است به قلم و دفتری که زمانی تامین میکردند اکسیژن مورد نیاز پیکرم را
    من مینویسم چون رسم دلدادگی را از برم و لحظه هایم رقم خورده است به دست کلماتی که بر مغزم حک شده اند
    من مینویسم چون امید دارم دل نوشته هایم بر دل بنشیند و تفکراتم کورسوی امیدی شود برای هر آنکه دل بر سینه دارد و جان میدهد برای آزادگی

    پرنیان …

  61. من می‌نویسم چون نوشتن پرتقال زندگی من است.
    من می‌نویسم چون نوشتن دنیای خاکستری‌ام را رنگی می‌کند.
    من می‌نویسم چون نوشتن بوی دریای شمال، صدای مرغان دریایی، خش‌خش برگ‌ها و روشنی آفتاب را به اتاقم می‌آورد.
    من می‌نویسم چون کلمات را دوست دارم.
    من می‌نویسم چون درون کتاب‌ها زندگی می‌کنم.
    من می‌نویسم چون می‌خواهم زندگی‌های بیشتری را تجربه کنم.
    من می‌نویسم چون نوشتن هوای تازه‌ به اتاقم می‌آورد و پرندهٔ فکرم را پرواز می‌دهد.
    من می‌نویسم چون نوشتن من را با من روبه‌رو می‌کند.
    من می‌نویسم چون نوشتن مثل نفس کشیدن که لازمهٔ حیات است، مثل پوشاک، مثل خوراک، مثل مسکن، که لازمهٔ زندگی هر انسانی است و باید تأمین بشود، لازمهٔ زندگی من شده است.
    من می‌نویسم چون داستانی برای گفتن دارم.
    من می‌نویسم چون باید بنویسم.
    من می‌نویسم چون باید با یک نفر حرف بزنم.

    نوشتن چراغ جادوی من است.

  62. من می‌نویسم چون افکار آشفته ام به مانند جذام، ذره ذره ی جانم را در هم می‌بلعند و اگر ننویسم چیزی جز لاشه ی سلاخی شده ای از جانم باقی نخواهد ماند.
    من می‌نویسم تا چشم ها بر کلمات تازه ای بتازند، تا گوش ها با داستان های تازه ای به خواب روند‌.
    من می‌نویسم چون باور دارم که نوشتن شیوه ی دیگری برای حس کردن است. شیوه ی دیگری برای لمس ماندگاری دستان محبوب در دست، شیوه ی دیگری برای بغض کردن، شیوه ی دیگری برای ماندن، بودن، تنها نماندن و گاهی در کنار تنهایی بودن.
    من می‌نویسم تا پس از نقش بستن کلمات بر روی کاغذ، تازه بفهمم که چقدر برای شنیدن خودم، ناشنوا هستم.
    من می‌نویسم چون درست پشت چیزی که شما به عنوان صورتم می‌بینید، کارگاهی وجود دارد که در میان جریان پر تب و تاب غبار در باریکه های نور، روی میزهایی از چوب بلوط، قوسی از رد استکان چای بر کاغذهای کاهی بر جای مانده است، صدای ماشین تحریری می‌پیچد، حروفی که تک تک روی کاغذ حک می‌شوند، مرکب هایی که ته می‌کشند، دستانی که سیاه می‌شوند، فکر های که غرق می‌شوند. در آنجا کلمات درست همانند غبار در هوا جریان دارند.

  63. سلام .من می نویسم چون آفریده شدم برای ثبت تمام لحظه هایی که خاطره شدند …من مینویسم تا در یاد کسانی که دوستشان دارم ونمی دانند ماندگار شوم …من مینویسم تا شاید حق کسانی را که سالیان سال زحمتی ازمن بردوششان مانده را ادا کرده باشم …مینویسم که مهربان بمانم ..که کدورتها وکینه ها مغلوبم نکنند …می نویسم زیرا نوشتن جزئی از وجودم شده …من بانوشتن آرامم ،آرام آرام …

  64. من می نویسم چون،تنها به زبان قلم است که می توانم ناگفتنی هایم را گفتنی سازم.
    من می نویسم چون؛ با نوشتن قلب وفکرم از یادت خالی و به محض زمین گذاشتن قلم دوباره ازتو لبریز می شوم.
    من می نویسم چون؛ نوشتن ، تنها وتنها نوشتن مسیر رسیدن را برایم مسیر می سازد.
    من می نویسم چون، کلمه به کلمه جان می شود و به جان بی جانم حیاتی تازه می بخشد.
    من می نویسم چون،فکرهای آشفته در کاسه ی سرم که در تقلای بی سرانجامی مدت هاست که بی تابی می کنند را به سرانجام برسانم.
    من مینویسم چون، در نوشته هایم می توانم دنیای ایده آل م را بسازم.
    من می نویسم چون،تاب وقرار من نوشتن است.
    من می نویسم چون؛ می خواهم دادی باشم برعدالت و آزادی.
    من می نویسم چون، دلم گیر نوشتن است.
    من می نویسم چون؛تنها تسکین وتسلا دهنده ی روز های آشفتگی م نوشتن بوده است.
    من می نویسم چون؛ اسباب رُفت و روب ذهن مشوشم را در نوشتن یافته ام.
    من می نویسم چون؛ نوشتن همان اندازه که سخت است،ممکن هم هست.
    من می نویسم چون؛ میخواهم قبل از تلاش برای رسیدن به صلح بیرونی با خودم به مصالحه برسم.
    من می نویسم چون؛ می دانم حتی دم دستی ترین وساده ترین افکارم سرمایه های من هستند.
    من می نویسم چون، می دانم هر چه کاسه ی سرم را خالی کنم؛ چیز بهتری در آن قرار می گیرد.
    من می نویسم چون، نوشتن من را از خوتگاه درون به میعادگاه بیرون میرساند.
    من می نویسم چون،امیدوارم روزی پیامم در لا به لای همین نوشته ها وحتی شده با نام نویسنده ای ناشناس به دستت میرسد.

  65. من می نویسم تا ذهنم آرام بگیرد
    من می نویسم ،می نویسم و می نویسم شاید نویسنده شدم

  66. من می نویسم چون نوشته از من میخواهد.
    من می نویسم چون مگر میشود ننوشت.
    من می نویسم چون وقتی کلمات کنار هم می نشینند قشنگ میشود آنها را بویید و لمس کرد.
    من می نویسم چون میخواهم همیشه باقی بمانم.
    من می نویسم چون میدانم بجای نوشتن در رگهایم کلمه جاریست.
    من می نویسم چون می دانم عینیت بهتر از ذهنیت است.
    من می نویسم چون در نوشتن خود واقعی ام هستم

  67. سلام شاهین عزیز…..
    دستم میخاست بنویسد.قصه ای تا راهروی ورودی زهدان اندیشه می آمد و زاییده نمیشد.خون تازه در مسیر جاری بود.میآمد و میرفت و بیرون نمی ریخت.تا صبح از درد بخود پیچیدم.همه زایشگاه ها بسته بودند.و پزشکان بر سر تشریح وامانده استخوانها در قانقاریا ی سوز و سرما و خشکسالی.
    همه مرض ها از دستم بود؟ نمیدانم. بار دار بودم؟نمیدانم.
    کسی جایی دور منتظرم بود.ارتعاش کلمه باید تا دورها میرفت و رگ خواب آنکس را تکان میداد.فلکه اصلی را باز میکرد.سر سیم را اتصال میداد.
    دستم میخاست بنویسد.تب داشتم.جهان برآیم توهم و هذیان بود.کسی در جایی دور منتظرم بود؟نمیدانم. سراب بود؟نمیدانم.آن کس،کس بود؟نمیدانم.تب داشتم و دستم میخاست بنویسد.

    من مینویسم زیرا مغزم قلقلک میشود.و به خارش میفتد. کلمه در وجود من قلیان دارد.واژه سجاده مقدسی ست از عبادت من.یکی یکی از تسبیح وجودم خارج فرو میافتد.

  68. من می نویسم تا ذره ای از موج های خروشان درونی ام را آرام سازم.
    من می نویسم تا در بین تلخیِ تلاطم های بی پایانِ زندگی، ذره ای شیرینی صلح و آرامش را نیز دریابم.

  69. من مینویسم چون صدای رقص قلم بر روی کاغذ را دوست دارم…
    من مینویسم چون از دیدن صعود کلمات از ژرفای وجودم و تبدیل شدن به مفهومی ثبت شده بر کاغذ لذت میبرم…
    من مینویسم چون با نوشتن حس خوبی دارم،حس بودن،زندگی کردن و رهایی از روز مرگی…
    من مینویسم چون به هنگام نوشتن بغضی شیرین را در گلویم احساس میکنم و چشمه ی اشک شوق از چشمانم جوشیدن میگیرد…
    من مینویسم چون همیشه دوست داشتم که بنویسم تا درونم را با نوشتن آشکار کنم…
    من مینویسم چون باید بنویسم…

  70. می نویسم چون ، همین حرفهای بی صداست که شادی و سبکی هوار دلم می کند.

  71. من می‌نویسم چون به آن نیازمندم
    من می‌نویسم چون می‌خواهم جاویدان بمانم
    من می‌نویسم چون بانوشتن احساس زندگی و زنده بودن می‌کنم.
    من می‌نویسم چون نوشتن مانند خون دررگ انسان هست وبه انسان زندگی می‌بخشد.

  72. می نویسم. شاید به دنبا چیزی اضافه کنم
    می نویسم، چون افکارم را از خودم جدا می کنم و از روبه رو بهشان نگاه می کنم
    می نویسم ، چون ذهنم شرو به ساختن می کند
    می نوسیم، چون می بینم که کلمات م را می توانم جاری کنم و جاری شدن اش را ببینم و در آن شنا کنم
    می نویسم، چون جوشش کلمه ها را می بینم و به وجد می آیم.

  73. من مینویسم چون لبانم تن به گفتن نمی دهند.
    من مینویسم چون رقصش انگشتانم به من ارامش می دهد.
    من مینویسم چون دلم ، قلبم ، خوابیدن کنار قلم را برایم مسالمت امیز میدانند.
    من مینویسم چون ضمیرم را درگیر خوشبختی هایم سازم.
    من مینویسم چون قلبم گاهی خلوت با خود را ز من میطلبد.
    من مینویسم چون تمام حرف هایم مخاطب شبیه به هم ندارد.
    من مینویسم چون ادراک کاغذ تحصین بر انگیز است.
    من مینویسم چون کاغذ مرا قضاوت نمیکند بلکه مرا اگاه از انجام کارم میسازد .
    من مینویسم چون کاغذ و قلم فرصت تعمل در کارم را می دهند.
    من مینویسم چون با نوشتن دلی را نمیرنجانم.
    من مینویسم چون دنیایم با نوشن زیر رو می شود.

  74. من می نویسم چون نوشتن یعنی زندگی.
    من می نویسم تا همواره به خودم یادآوری کنم که هنوز زنده هستم، تا معنا و مفهوم زندگی را از یاد نبرم،تا صرفأ زنده نباشم بلکه زندگی کنم.
    من می نویسم چون نوشتن یعنی تنهایی و تنهایی یعنی به کسی جز خود مدیون نبودن.
    من می نویسم چون از فراموشی رویاهایم، از گم کردن خودم و از شبیه دیگران شدن وحشت دارم.
    من می نویسم چون از جدال قلم و کاغذ به وجد می آیم..از زندگی بخشیدن به یک ایده ی خام،و سیاه کردن برگه هایی که همواره دیگران از روبه رو شدن با آن هراس دارند.
    من می نویسم چون من احساس می کنم و می نویسم چون هنوز هستم.
    من می نویسم چون تنها نوشتن است که به من یادآوری می کند هنوز کاملأ به دیگران شبیه نشده‌ام، که هنوز به اندازه ی دیگران با خودم بیگانه و از خودم بیزار نشده ام.
    می نویسم تا از دیدن خودم در آینه،از خیره شدن به چشم هایم و از نجوا کردن سرود زندگی ،از کودکی کردن و مانند کودکان شادی کردن،از خودم بودن و با خودم کنار آمدن شرم نکنم.که زندگی کنم و احساس خاص منحصر به فرد بودن، احساس مبهم و جادویی خالق بودن و خدایی کردن را تجربه کنم.
    من می نویسم چون من مانند دیگران نیستم.چون من تنها هستم، چون هیچ همراهی ندارم و غیر از خودم هیچکس به دادم نمی رسد.
    می می نویسم چون می خواهم ادامه دهم.

  75. من می نویسم چون ، دلم هوای گشتن در باطن آدمها را دارد .
    من می نویسم چون ، دلم از رویا هایم دل نمی کند .
     من می نویسم چون ، او با من صادق ؛ من هم با او صادق هستم .
    من می نویسم چون ، می خواهم اعلام حضور کنم .
    من می نویسم چون ، می خواهم دیگران را درک کنم .
    من می نویسم چون ، می دانم که باد بی رحمانه ؛ نوجوانی ام را می برد .
    من می نویسم چون ، ما همه مکمل یکدیگریم .
    من می نویسم چون ، او مرا به سمت خود می کشد .
    من می نویسم چون ، به او نیاز دارم .
    من می نویسم چون ، نوشتن را دوست می دارم .
    من می نویسم چون ، راهی سفر می شوم .
    من می نویسم چون …
    من می نویسم چون ، به هنگام سردی ؛ با او ، با وجود او گرم می شوم … او

  76. من می نویسم چون هرکسی داستانی دارد.داستان زندگی ما می تواند،لحظه های درحال تجربه شخص دیگری باشدکه خواندنش اورا به ادامه وادارد.تلنگری باشد.امیدی را در دلی روشن کند.گاهی نوشتن وانتشار آن،به بقیه جرات ادامه زندگی می دهدادامه عشق ادامه مبارزه،ادامه پذیرش.مثل اولین کسی که از پلی معلق روی دره ای رد می شودو ترس بقیه را از رد شدن کم می کند.می نویسم تا اثر گذار باشم.می نویسم تا لحظه های نابم را ماندگار کنم.
    وگاه می نویسم برای حرفهایی که محرم رازی،گوش شنوایی،سنگ صبوری نیست برای شنیدنشان.نوشتن بیرون کشیدن بخشی ازوجود است خلق لحظه ای آشکار

  77. من مینویسم تا بدانم زنده ام.
    من مینویسم تا به دنیا اعلام کنم، موجودی اثربخشم.
    من مینویسم تا ثابت کنم رسالتم را در این جهان میدانم.
    من مینویسم تا تمام رؤیاهایم را به واقعیت برسانم.
    من مینویسم تا عطش علمم را زیاد کنم.
    من مینویسم تا موجودیتم را به اثبات برسانم.
    من مینویسم تا به خدا برسم.

  78. من می نویسم چون هیچ کس برایم شنونده خوبی نیست
    من می نویسم چون رهایی روحم را در کلمات می یابم
    من می نویسم چون نوشتن آرامم می کند
    من می نویسم چون نوشتن روحم را صیقل می دهد
    من می نویسم چون دنیا به نویسندگان نیاز دارد
    من می نویسم چون جهان را باید نوشت
    من می نویسم چون اگر نوشتن نبود تاریخی نبود
    من می نویسم چون ذهنم پر از ایده های ناب برای نوشتن است
    من می نویسم چون تنها کاری است که حالم با آن خوب است
    من می نویسم چون باید نوشت…

  79. من می نویسم چون، نوشتن، طبیب قلبهای شکسته است.
    من می نویسم چون، نوشتن، انیس و مونس انسانهای آشفته و حیران است.
    من می نویسم چون دوست دارم حال خوبی را که در هنگام نوشتن تجربه می کنم با دیگران به اشتراک بگذارم و علاقمندان به نویسندگی را شادتر کنم و جرقه ای به جان سرد و بی روح انسان های بی خیال بزنم تا شاید شوق خفته نوشتن در آنها، هم، بیدار شود.
    من می نویسم چون پرواز در آسمان رویا و خیال را دوست دارم.
    من می نویسم چون بازی با کلمات، به من کمک می کند که آثار جدیدی
    را خلق کنم و هیچ لذتی بالاتر از نویسندگی و پیشرفت به سوی خلق آثار ماندگار وجود ندارد.
    من می نویسم چون بهترین
    شاه کلید من برای افزایش خلاقیت و نوآوری و کشف چیزهای هیجان انگیز است.
    من می نویسم چون، خداوند، تار و پود وجود مرا از روز ازل با نویسندگی گره زده است.

    1. من مینویسم چون نفسی که زندگی بخش است
      من مینویسم چون ضربانی بر مسیر رود جاریست، باشد که زندگی هدیه کند

  80. به نام خدایی که کلمات را آفرید!
    من می نویسم چون پروردگارم به قلم و هر آنچه می نویسد قسم یاد کرده است!
    من می نویسم چون باید غوغای درونم را در سکوت کاغذ فریاد کنم!
    من می نویسم تا الله مهربان درک بهتری از سروده ها و نگاشته های دیگر دل های عاشق به من عطا کند!
    من می نویسم چون در هر رقص قلمم جانم تازه تر می شود!
    من می نویسم چون کلمات درون قلبم به صف ایستاده اند!که اگر ننویسم کلمات را زیاد مجال ایستادن نیست و باید از جوهر قلمم جان بگیرند و بر صفحه کاغذ آرام گیرند!
    من می نویسم چون
    ن و القلم و ما یسطرون
    ✏سمیه احمدی فیروزجایی
    ۱۳۹۹/۵/۱۱📅

  81. من می نویسم چون : با نوشتن اوج می گیرم و تمام دردها و احساساتم بر روی کاغذ می رقصند و مرا با خود به سفری دل انگیز میبرند ..من می نویسم چون با نوشتن زنده ام و زندگی می کنم …من می نویسم چون آدمی با نوشتن دوباره جان میگیرد و جاودانه می شود….

  82. من مینویسم چون با نوشتن آرام می شوم.
    وقتی می نویسم از این جهان بریده می شوم از تمام غم ها و غصه ها و مشکلاتم دور می شوم.
    من مینویسم چون عاشق نوشتنم.

  83. من مینویسم چون نوشتن حس بودن را در من القا میکند.
    من مینویسم چون با نوشتن است که افکار و ایده هایم مانا می شوند.
    من مینویسم چون انرژی درونی من چون آب در جوی جاری و روان است.
    من مینویسم تا ذهنی را به تلنگر وادار کنم.
    من مینویسم تا پرده های ناآگاهی را کنار بزنم.

  84. من می نویسم چون هر لحظه بایدبه رویاهایم جان تازه ای بدهم درست مثل آب دادن به گلها ..

  85. من می نویسم چون سکوت را از پشت نقاب کلمات بیرون بکشم
    من مینویسم چون چراغ رویاهای خاموشم را نوشتن روشن می کند
    من مینویسم چون با نوشتن به دوردست های ذهنم سفر میکنم
    من مینویسم چون با نوشتن پرده های حقیقت احساسم را پاره میکنم
    من مینویسم چون تابلوی قصه ی آدم های تنها رنگ بگیرد
    من مینوسم چون پاییز خیالم را به بهار برسانم
    من مینویسم چون عشق در سایه افکارم طنازی می‌کند
    من مینویسم چون در نوشتن می‌شود زندگی را به میل خودت بیافرینی
    من مینویسم چون قلب های ایستاده از تپش را با نوشتن احیا می کنم
    من می نویسم چون راز هستی در نوشتن است

  86. من می نویسم چون نمی خواهم بپوسم ، نمی خواهم در میان انبوه آدم ها گم شوم . چون نوشتن حس جاودانگی به من می دهد ، حس بودن ، حس از نو شدن و حس زندگی در مرگ
    می نویسم چون هستم

  87. من می نویسم تادرهای زندان ذهنم راباز کنم .
    من مینویسم تا درخت ذهنم را آبیاری کنم.
    من می نویسم تا روح تازه ای در من دمیده شود و زندگی ای تازه را زندگی کنم.
    من می نویسم تا لذت کشف درون ،اثباتی بر توانمند بودنم در ساختن قصر آرزوهایم باشد.
    من می نویسم تا نردبان نوشتن راهی برای رسیدن به بلندای رویایی بینهایت باشد.
    من می نویسم تا ره صد ساله را یک شبه طی کنم.
    من می نویسم تا تجربه هایم را با خودم دفن نکنند.
    من مینویسم تا به عمق جهان اطرافم سفر کنم.
    من می نویسم تا صدای عربده های سکوتم گوش هایم را کر نکند.
    من می نویسم تا جهانی از جنس وجود و متولد شده از درونم را به اشراک بگذارم.
    من می نویسم تا زنجیرِ قید و بند هارا از اطرافم پاره کنم .
    من می نویسم تا مرهمی شود برزخم های روح و روانم .
    من می نویسم تا پروازی عقاب وار را بدون بال تجربه کنم .
    من می نویسم تا دِینم را تمام و کمال به قلم و کاغذ ادا کنم.
    من می نویسم تا پردهای راز های درونم را کنار بزنم.
    من مینویسم تا نوشته هایم راه زندگیم را ادامه بدهند.
    من می نویسم تا عضلات مغزم را برای زندگی بهتر ورزیده کنم.
    من می نویسم تاجای خالی نداشته هایم مرا از پا درنیاورد.
    من می نویسم تا از طناب دار تنهایی ‌آویزان نشوم.
    من می نویسم تا آرامش واقعی را بر روح و جانم تزریق کنم .
    من می نویسم تا با دیدن نوک بینی ،از دیدن ماه محروم نشوم.
    من می نویسم تا صدای کلمات را برگوش جهانین برسانم.
    من می نویسم تا تیشه بزنم بر ریشه ی ترسهایی که ناشی از افکاری بیمار است.
    من می نویسم تا انعکاس درونم در آیینه ی جملاتم بر دیگران نمایان شود.
    من می نویسم تا روزی باتلاق آشفتگی غرقم نکند.
    من می نویسم تا لباس اثبات بر قدرت درونیم را اول از همه بر خودم بپوشانم.
    من می نویسم تا راه ناهموار زیستن را با کفشهایی آهنین طی کنم.
    من می نویسم تا روزی قلمم خفتگان را از خواب بیدار کند.
    من می نویسم تا قلمروی مغزوقلم جهان را برایم قابل تحمل تر بکند.
    من مینویسم تا بغضم مرا جوان مرگ نکند.
    من می نویسم تا هرآنچه میخواهم اتفاق بیوفتد.

  88. من می نویسم، چون؛ توصیف را دوست دارم.
    من‌می نویسم، چون؛ نوشتنِ ترجمانِ صدای چکاوک ها دلنشین است.
    من می نویسم، چون؛ نگارش از هوایِ پیچیده بر لابه لای شاخ و برگ درختانِ خزان زده مرا به وجد می آورد.
    من می نویسم، چون؛ در نوشتن است که زندگی جریان دارد…

  89. من می نویسم چون با نوشتن عطر کلمات مرا مست می‌کند
    من مینویسم چون خودم را در میان هجاهای بی صدا ی حرف ها پیدا کنم
    من مینویسم چون تو را در سطر های موازی نرسیدن دفترم گم کرده ام
    من مینویسم چون نوشتن عطیقه ای ایست که در شاهنامه حضورم پادشاهی می کند
    من مینویسم چون الماس های نایاب واژه ها را به دوستان معرفت ارزانی دارم
    من می نویسم چون ستاره ی پر نور آسمان هنوز در دل شب به درخشندگی دیروز است
    من مینویسم چون با نوشتن تمام حسرت های نرسیدن را از شیشه ی وجودم پاک میکنم
    من مینویسم چون نوشتن آغازی است که پایانی ندارد
    من مینویسم چون صداهای درونم از خجالت سکوت کردند و از شنیدن ترس دارن
    من مینویسم چون باید خوانده میشوم

  90. من مینویسم چون سبک میشم
    چون ذهنم آروم میشه
    چون برنامه هام بهتر پیش میره
    چون کلمات مارا نجات خواهند داد٭
    چون عاشقانه با خودم زندگی کنم
    چون نوشتن خیلی گسترده تر از اینکه تصورش بکنی
    چون دورنم را به بیرون بکشم
    چون خالی شم
    چون افکاری که تو سرم پرسه میزنن و مرتب کنم
    من می نویسم چون کاری از دستم برنمیاد———-

  91. من مینویسم چون حالم را خوب می کند.
    من می نویسم تا کمد زندگی ام را مرتب کنم.
    من می نویسم تا حس بهتری به خودم داشته باشم.
    من می نویسم چون با نوشتن حس قدرت به من دست می دهد.
    من می نویسم تا بتوانم بزرگترین تصمیمات زندگی ام را راحت تر بگیرم.
    من می نویسم چون خودم را دوست دارم.
    من می نویسم تا برنامه های روزانه ام منظم شوند.
    من می نویسم چون از این طریق درسهایم را بهتر متوجه می شوم و در ذهنم می ماند.
    من می نویسم چون کارآفرین هستم و ابزار کارآفرین نوشتن هست.
    من می نویسم چون می خواهم معلم خوبی باشم

  92. می نویسم چون کودکی را می بینم که سرگشته وناتوان دنبال پناهگاهی برای آسودن است نه جایی دارد و نه آرامشی پیوسته به دنبال آنچه باید باشد می دود نه مامنی برای خود پیدا میکند و نه قلبی برای بودن.تنها روی کاغذ آرام میگیردوجایگیر می شود.

  93. مینویسم چون کودکی رو میبینم که سرگشته و دنبال پناهگاهی برای آسودن است نه مامنی برای خود پیدا می کند ونه قبلی برای بودن.تنها جایی که از این سرگشتی نجات پیدا میکند.آمدن روی کاغذ و جایگیر شدن است.

  94. من مینوسم چون نوشتن حالم را خوب می کند .
    من می نویسم چون عاشق نوشتنم .
    من مینویسم چون از مرور نوشته های خودم لذت می برم .
    من مینویسم چون نوشتن بیان حرفهایم است وقتی هیچ همفکری ندارم .
    من می نویسم چون دلم هوای کسی را دارد که درکم کند .
    من می نویسم چون کسی را می خواهم که مرا بفهمد .
    من مینویسم تا بتوانم از درد ها و رنجهای روزگار عبور کنم .
    من می نویسم چون انسانم چون میفهمم چون حس می کنم و چون گریزی از درک درد انسانیت ندارم
    من مینویسم چون گریزی از درک درد انسانیت ندارم .
    من می نویسم تا شاید تنها و تنها اندکی از سهم خودم را در روشنگری انجام دهم .
    من می نویسم تا زنده باشم،زندگی کنم
    و نوای زندگی بهتر را برای نسل های بعد از خودم بنوازم چرا که خوب می دانم تغییر اندک اندک و ارام ارام صورت می گیرد .

  95. من مینویسم چون نوشتن را دوست دارم
    من مینویسم چون حالم را خوب میکند
    من مینویسم چون نگاهم به زندگی بهتر میشود
    من مینویسم چون بهتر اطرافم را بهتر میبینم
    من مینویسم چون به آرامش میرسم
    من مینویسم چون ذهن شلوغ و نامنظم من درست مثل یک قفسه کتابخانه منظم میشود
    من مینویسم چون از بچگی نوشتن را دوست داشتم
    من مینویسم چون با نوشتن به خواسته هایم میرسم
    من مینویسم چون تفکرات من هر روز تازه تر میشود
    من مینویسم چون با نوشتم حالم خوب میشود
    من مینویسم نویسنده شدن یی از رویاهای من است

  96. من مینویسم چون زنده ام و برای زنده ماندن به نوشتن و اکسیژن نیاز دارم.

  97. می نویسم چون راهِ بهتری برای زنده ماندن پیدا نکردم.
    بعضی آدمها با یک ویژگی متولد می شوند؛یا یک نشانه.چیزی که می دانند یک روزی،زندگیشان را نجات می دهد،یا به تباهی می کشاندشان.
    می نویسم چون برای من این موهبتِ ویژه،نوشتن است.
    می نویسم چون نوشتن به من کمک می کند؟کسی چه می داند،شاید نوشته هایم بسیار بیشتر از (یاری) بیارزد.
    می نویسم چون وقتی دغدغه هایم،ایده ها و غم هایم را می نویسم،هوای بیشتری برای نفس کشیدن هست،و احساسِ بیشتری برای نواختن..
    می نویسم چون نواختنِ خاطرِ دیگران را بسیار دوست می دارم…

  98. من می نویسم چون عاشق نوشتن هستم
    ما با نوشتن ، به کلمات و احساساتشان جان دوباره میدهیم
    نوشتن را دوست دارم زیرا هنگامی که قلم بر دست می گیرم به شخص دیگری غیر از خودم تبدیل میشوم که دنیا به او نیاز دارد
    این را فقط نویسندگان درک میکنند زیرا هنگامی که با عشق می نویسند وارد جهان دیگری میشوند
    پس به طور خلاصه می گویم که چرا می نویسم چون او به ما نیاز دارد

  99. کسی را ندارم که برایش حرف بزنم
    پس من مینویسم
    از نگفته هایم مینویسم
    از همان هایی که اگر رودرور بگویم سرم را بر باد میدهم
    در دل پاک دفترم
    از دردم، از غمم، از گریه هایم، از غربتم مینویسم مینویسم مینویسم
    آنقدر مینویسم تا بمیرم

  100. من می نویسم تا بتوانم در این دنیای پر از درد و تباهی طاقت بیاورم.
    من می نویسم تا دنیای زشت پیرامونم دوباره زیبا شود.

  101. من می‌نویسم چون آرامشم در نوشتن است
    می‌نویسم چون ذهنم با نوشتن خالی می‌شود
    می‌نویسم چون ذوق نویسنده شدن در دریای دلم موجی خروشان به راه انداخته…
    می‌نویسم چون نوشتن عشق من است ، ساده تر گویم دوست داشتنی است…
    می‌نویسم چون می‌خواهم با لهجه شیرین برگ های دفترم شاعر شوم یا یک نویسنده
    می‌نویسم چون استعداد و ذوق هنری‌اش را دارم

  102. من می نویسم چون نمیخواهم تنها سیاره ای که در آن زندگی کرده باشم زمین بوده باشد…

  103. من می نویسم تا هجوم افکارم را بر روی کاغذ سفیدی که پیش رویم است بریزم.
    من می نویسم تا خودم را که لابه لای افکارم مخفی شده ام نمایان کنم.
    من می نویسم تا رسالتم در زندگی آشکار شود.
    من می نویسم تا نوشتن چراغی باشد در مسیر رشد و موفقیتم.
    من می نویسم تا با نوشتن ذهنم را تخلیه کنم و افکاری تازه و نو جایگزین آنها کنم.
    من می نویسم تا تصاویر ذهنم را در روشنایی نوشتن بهتر ببینم.

  104. من می نویسم چون نوشتن آرام بخش روح و جانم است
    من می نویسم چون تنها با نوشتن می توانم حس ناب عاشقی را تجربه کنم
    من می نویسم چون بی آن حضورم مملو ز تهی ست
    من می نویسم که جامه عشق بپوشانم بر تن سرد زمستان
    من می نویسم که پاک کنم رنگ تلخ جنگ را از روزگار
    من می نویسم, می نویسم و باز هم تا آخرین نفس می نویسم چون محتاجم به آن مثل آب برای ماهی

  105. من می نویسم تا هجوم افکارم را بر روی کاغذ بیاورم.
    من می نویسم تا تصاویر ذهنم را در روشنای نوشتن ببینم.
    من می نویسم تا حرفهای قلبم را بازگو کنم.
    من می نویسم تا چراغ درونم با روشنایی نوشتن پر نورتر شود.
    من می نویسم تا خودم را بیابم و بدانم که کیستم.
    من می نویسم تا با نوشتن رسالتم را آشکار کنم.
    من می نویسم تا با نوشتن لذت زندگی را دریابم.

  106. من مینویسم تا روح گذشتگان و آیندگان در کائنات جاری بماند.
    من مینویسم برای خودم و برای معرفت.
    من مینویسم چون نوشتن همان رویای حقیقی من است.
    من مینویسم تا دستم لال و ذهنم کور نشود.
    من مینویسم تا صدایم رساتر به گوش آدم ها برسد.
    من مینویسم همانطور که زنبور ها شهد از گل میکشند.
    من مینویسم برای سفید کردن ذهن و سیاه کردن کاغذ.
    من مینویسم تا زمانی که قلمم خشک، یا ذهنم خاموش شود.
    من مینویسم برای کشف چیستی زمان و جهان.
    من مینویسم تا با ضرب آهنگ قلمم، کلمات به رقص دربیایند.
    من مینویسم چون تکه ای از ماه را به گردن انداختم و حالا رسالتم را میدانم.
    من مینویسم تا آن هایی که سکوت میکنند، روی کاغذ های کاهی فریاد سر دهند و عدالت بطلبند.
    من مینویسم تا زمانی که مرگ بر من چیره شود و نفسم را به غارت ببرد.
    من مینویسم تا حقیقت پیدا کند.
    من مینویسم تا به کلمات جان بدهم.
    من مینویسم برای یاس های تازه جوانه زده ی ذهنم.
    من مینویسم چون عنکبوت ها در واقعیت کلاه پشمی بر سر نمیگذارند.
    من مینویسم چون اسم من میناست، دختری که فقط در اسمش خلاصه نمیشود.
    من مینویسم تا دانه برف و شعله رقصان آتش، زبان باز کند.
    من مینویسم چون هنوز کتاب مورد علاقه ام نوشته نشده.
    من مینویسم تا راه نویسندگی جاودان بماند.
    من مینویسم تا شاید اسمم چند صباحی بر ساحل این دنیا نقش شود.
    من مینویسم چون دوست دارم!

  107. من می نویسم چون نوشتن تنها کسی است که به من گوش می دهد و صبورانه پای حرف هایم می نشیند.
    من می نویسم چون نوشتن تنها دوست وفادار من است.
    من می نویسم چون نوشتن تنها کسی است که می توانم به آن تکیه کنم.
    من می نویسم چون نوشتن رفیق شادی ها و غم هایم است. حتی رفیق و همراه من در ارتکاب هر جرمی.
    من می نویسم چون نوشتن من را درک می کند.
    من می نویسم چون نوشتن به من پند می دهد.
    من می نویسم چون نوشتن با من سخن می گوید.
    من می نویسم چون نوشتن برای من می نویسد.
    من می نویسم چون نوشتن به قلم بی جان در دستم جان می بخشد و خون را در تنها رگش به جریان می اندازد.
    من می نویسم چون هنگام نوشتن نبض قلم را در دستانم احساس میکنم که با هر تپیدنی دست مرا به حرکت وا می دارد و با جریان دادن به خون در رگش کلمات را روی کاغذ خلق می کند.
    من می نویسم چون نوشتن داستان عاشقانه یک زندگی است که هربار قلم را در دست می گیرم آن را تجربه می کنم
    من می نویسم چون هستی در نوشتن خلاصه شده است؛ عشق، آمیزش و زایش.
    من می نویسم چون عشق یا همان انرژی هستی مرا سوق می دهد تا قلم را در آغوش دستانم بگیرم. من می نویسم چون می دانم کلمات فرزندان این عشق پاک هستند.

  108. من مینویسم تا روح گذشتگان و آیندگان در کائنات جاری بماند.
    من مینویسم برای خودم و برای معرفت.
    من مینویسم چون نوشتن همان رویای حقیقی من است.
    من مینویسم تا دستم لال و ذهنم کور نشود.
    من مینویسم تا صدایم رسا تر به گوش آدم ها برسد.
    من مینویسم همانطور که زنبور ها شهد از گل میکشند.
    من مینویسم برای سفید کردن ذهن و سیاه کردن کاغذ
    من مینویسم تا زمانی که قلمم خشک، یا ذهنم خاموش شود.
    من مینویسم برای کشف چیستی زمان و جهان
    من مینویسم تا با ضرب آهنگ قلمم، کلمات به رقص دربیایند.
    من مینویسم چون تکه از ماه را به گردن انداختم و حالا رسالت را میدانم.
    متن مینویسم تا آن هایی که سکوت میکنند، روی کاغذ های کاهی فریاد سر دهند و عدالت بطلبند.
    من مینویسم تا زمانی که مرگ بر من چیره شود و نفسم را به غارت ببرد.
    من مینویسم تا حقیقت پیدا کند.
    من مینویسم تا به کلمات جان بدهم.
    من مینویسم برای یاس های تازه جوانه زده ی ذهنم.
    من مینویسم چون عنکبوت ها در واقعیت کلا پشمی بر سر نمیگذارند.
    من مینویسم چون اسم من میناست، دختری که فقط در اسمش خلاصه نمیشود.
    من مینویسم تا دانه برف و شعله رقصان آتش، زبان باز کند.
    من مینویسم برای اینکه هنوز کتاب مور. علاقه ام نوشته نشده.
    من مینویسم تا راه نویسندگی جاودان بماند.
    من مینویسم تا شاید اسمم چند صباحی بر ساحل این دنیا نقش شود.
    من مینویسم چون دوست دارم!

  109. چرا می نویسم؟می نویسم چون ،در آغوش کلمات خودم را می خوانم…
    چرا می نویسم؟می نویسم چون، با قدرت کلمات خط به خط دنیایم را می سازم…
    چرا می نویسم؟می نویسم چون ، برای پیدا شدن راهی جز غرق شدن در واژه ها ندارم…
    چرا می نویسم؟می نویسم چون ، به دنبال صدای هر واژه ای ،واژه ای دیگر جان می گیرد…
    چرا می نویسم ؟ می نویسم چون ، کلمات را که زیرِ سایه ی نوشتن می چینم باد فراموشی مرا گم می کند…
    چرا می نویسم؟ می نویسم چون ، صدایم را لا به لای نوشته هایم می بینم…
    چرا می نویسم ؟ می نویسم چون ، یادم بیاید همین لحظه ام را…
    چرا می نویسم ؟ می نویسم چون ، هنوز دنیا نیازمندِ قدرت عطر واژه هاست…
    چرا می نویسم ؟ می نویسم چون ، هنوز صدای درونم در کلمات جاری می شوند…
    چرا می نویسم؟ ‌می نویسم چون ، کاری جز خلق کردن ندارم…
    چرا می نویسم؟ می نویسم چون ، هنوز صدای ضربان زندگی در گوشم دور می زند …
    چرا می نویسم؟ می نویسم چون ، خودکارِ بی جان هم تا زمانی که جوهر دارد رنگش اثر می گذارد روی سفیدی کاغذ …
    چرا می نویسم ؟ می نویسم چون برای نوشتن راهی جز نوشتن نمی دانم …

  110. من می نویسم چون انسانی هستم منحصر به فرد با دیدگاهی خاص، تجربه هایی تکرار نشدنی و احساساتی ناب که دوست دارم جاودان شوم

  111. من می نویسم چون می خواهم زنده بمانم
    من می نویسم چون با نوشتن آرامش می گیرم
    من می نویسم چون می خواهم تجربیاتم را با دیگران به اشتراک بگذارم
    من می نویسم چون می خواهم دیده شوم
    من می نویسم چون می خواهم از استعدادم استفاده کنم
    من می نویسم چون نوشتن را دوست دارم

  112. من مینویسم چون قدرت ندارم!
    من مینویسم چون نوشتن میتواند مرا قوی تر کند.
    من مینویسم چون از نظر من، یک نویسنده به مراتب قدرتمندتر از تمام پادشاهان جهان است..
    می نویسم چون همه پادشاهان و جمله لشکریان و خیمه و خرگاه و گنبد و بارگاه و تمام دستاوردها و فتوحاتشان به یک نام معتبر است، و آن نام را نوشتن به خاطر دوران میسپارد.
    من مینویسم چون جایگاه است که انسان را قدرتمند میکند، و من جایگاهم را با کلمات مستحکمتر میابم.
    می نویسم چون در یافته ام که در زندگی، همانقدر که معنویات باعث آرام روح است، مادیات آرام جان؛پس من برای آرام کل وجودم مینویسم.

  113. من می‌نویسم تا نویسنده شوم.
    من می‌نویسم تا کلماتی که در ذهنم صف بسته اند ، نظم شان بهم نریزد.
    من می‌نویسم تا پستوهایِ ذهنم تازه بمانند و زنگ نزنند.
    من می‌نویسم تا در تنهایی خود تنها نباشم.
    من می‌نویسم تا شخصیت هایِ ذهنی ام را زنده کنم.
    من می‌نویسم تا ایده هایِ ذهنی ام احساس حقارت نکنند.
    من می‌نویسم ، صبح ها برایِ ورزش ذهن و جسم ، ظهر ها برایِ تغذیه‌ی روح و شب ها برایِ آرامش روح.
    من می‌نویسم تا روح و جسمم زنده بماند.
    و در آخر من می‌نویسم چون من نویسنده ام.
    تا نوشتن هست ، زندگی هست.شما هم بنویسید تا زنده بمانید!

  114. من می نویسم چون زنده هستم
    من می نویسم چون احساس می کنم زندگی جریان دارد
    من می نویسم چون به من احساس قدرت می دهد
    من می نویسم چون می توانم روی دیگران تاثیر مثبت بگذارم
    من می نویسم چون می توانم آموخته ها وتجربیاتم را به دیگران بیاموزم
    من می نویسم چون فکر می کنم وظیفه ام را نسبت به جامعه ام انجام می دهم
    من می نویسم چون مردم به دانش من احتیاج دارند

  115. من می نویسم چون نوشتن مانندپناهگاهی ،مومنانه ازهجوم رگباریِ تلخی ها و رنج ها که همواره آواز میخوانندمن را به آسودگی گذر میدهد…من مینویسم چون گذر از رنج با لذتِ ِنوشتن مثل خوردن شربت تلخ ِکودکی است همانقدر مفید برای عبور از دردی که آمده است.
    من‌مینویسم چون این جهانِ رقصنده ی واژه ها امن ترین جای دنیاست.
    من مینویسم ودرجشن کلمات هربار دری تازه از کلمه برای بیان خیال های دور ودرازم کشف میکنم.
    من مینویسم چون نوشتن یعنی حرکت یعنی دوباره یعنی امید.

  116. من می‌نویسم چون کلمات در ذهنم به صف شده اند و اگر ننویسم نظم شان بهم می‌ریزد.
    من می‌نویسم تا حرف هایم جایی برایِ خود داشته باشند.
    من می‌نویسم تا در تنهایی خود تنها نباشم.
    من می‌نویسم تا شخصیت هایِ ذهنی ام را زنده کنم.
    من می‌نویسم تا پستو هایِ مغزم تازه بمانند و زنگ نزنند.
    من می‌نویسم تا روح و جسمم زنده بماند.تا موضوعی برایِ نوشتن هست ، زندگی هست.
    شما هم بنویسید تا زندگی را زندگی کنید!

  117. من می‌نویسم چون شاهین کلانتری کارس درست است.
    من می‌نویسم چون نوشتن ابزار ارتزاق من است.
    من می‌نویسم چون کاری خلاقانه و آفریننده است.
    من می‌نویسم چون گردش خودکار روی کاغذ را دوست دارم.
    من می‌نویسم چون با نوشتن خارها گل می‌شود، حال‌ها خوش می‌شود.
    من می‌نویسم، پس هستم.

  118. من می نویسم چون نوشتن مانندپناهگاهی ،مومنانه ازهجوم رگباری تلخی ها و رنج ها که همواره آواز میخوانندمن را به آسودگی گذر میدهد…گذر از رنج با لذت نوشتن مثل خوردن شربت تلخ ِکودکی است.
    مینویسم و این جهانِ رقصنده ی واژه ها امن ترین جای دنیاست.

  119. من می نویسم چون مسکن دردهاست
    من می نویسم چون می دانم خودشناسی زندگیم را متحول خواهد کرد
    من می نویسم چون سیاهی اش،
    روشنی اندیشه را همراه خود دارد
    من می نویسم چون”زیباترین حادثه می دانمت”

  120. من می نویسم چون روح کلمات با نوشتن در زندگی جاری می شود.
    من می نویسم چون به خودم قولِ نوشتن داده ام.
    من می نویسم چون محصولش متن های زیباست.
    من می نویسم تا افکارم را دسته بندی کنم.
    من می نویسم که یک روز نوشته هایم را با صدای بلند بخوانم.
    من می نویسم چون بعدها که میخوانمشان ذوقی بیش فعالانه در درونم می چرخد.
    من می نویسم چون با نوشتن احساس کمال می کنم.
    من می نویسم تا قریحه ام مانند چشمه ای بجوشد و ظهور کند.

    1. من می نویسم، نه از برای دیده شدن بلکه برای دیده(چشم) شدن، و چه مایه تفاوت است میان آنکه برای دیده شدن می نگارد و آنکه برای دیده شدن. می نویسم تا چشم زمانه خویش باشم.

      من می نویسم تا به بلندای پریشانی های «شیدا» وقتی پیشتر دهانم را از عشق دوخته اند.

      من می نویسم تا وقتی پیکر تمام درختان سرزمینم برای نگاشتن من از سبزینگی، تن به تبر می دهند. می نویسم از آزادگی سرو و دلدادگی بید مجنون.

      من می نویسم چه آنکه مادر فلک جز این هنر نیاموختم آنگاه که زمانه بیدادهای دلم را گوش نسپرد..

      من می نویسم چون کاتب وحی های کوچک زندگی خویشم. رسول ‌شادی های زندگی.

      من می نویسم و باز هم می نویسم و آنقدر می نویسم تا نوشتن آیین عاشقی من باشد.

  121. من مینویسم چون انسان هستم
    من می نویسم چون میخواهم انسانی تأثیر گذار باشم.
    من می نویسم تا اندیشه و احساسم را ثبت کنم
    من مینویسم تا بتوانم خودم را عمق و معنا بدهم
    من مینویسم تا بتوانم خودم را انتشار دهم
    من می نویسم تا زندگی جریان یابد و پویا شود.
    من مینویسم چون انسانم…

  122. من می نویسم، چون هر گاه خواستم آینده و زندگی ام را بدون نوشتن تصور کنم، تصویری نیافتم.

  123. من مینویسم چون انبوه حرف هایی که تا بر سر زبان آمدند و سرخورده تر از همیشه به جایی میان قلبم برگشتند بی واهمه از پس زده شدن بر روی ورق جاری میشوند…
    من مینویسم چون لبریزم از سخن، از تمامی آنچه باید گفته شود و زبان قاصر است از بیان آن..
    من مینویسم چون قلبم آکنده از احساس است و چه چیز بهتر از قلم میتواند من را برای من به یادگار بگذارد…

  124. من مینویسم تا آغاز گردم
    من.مینویسم تا در خود متولد شوم
    من مینویسم تا رشد کنم و بزرگ شوم
    من مینویسم تا خوانده شوم
    من مینویسم تا قلم را بر کاغذ به رقص در آورم
    من.مینویسم تا با صدای قلم سمفونی عشق بنوازم
    من مینویسم.تا کلمات را جان دوباره ببخشم

  125. من می نویسم زیرا میخواهم سرشار از تهی شوم.
    من می نویسم زیرا میخواهم بهتر خواندن را نیز یاد بگیرم و رمان ها و کتاب ها را در ذهنم به چالش بکشم
    من می نویسم زیرا ایده هایی دارم که می خواهم آشکار شوند
    من می نویسم زیرا حرفها و چیزهای نگفته شده را می خواهم بنویسم
    من می نویسم زیرا با نوشتن به آرامش می رسم.
    من می نویسم زیرا با اهل قلم آشناتر می شوم.
    من می نویسم زیرا فریاد بی صدا را در اطرافم زیاد می شنوم می خواهم بنویسم تا همه لبخند بزنند و بگویند این حرف دل من بود چجالب..

  126. سلام
    چرا می نویسیم ؟
    نوشتن مثل جریان رودخانه ای است که ازجایی شروع میشود و به اقیانوس پهناور ختم میشود هر چقدر بیشتر مینویسیم بیشترعطش عشق نوشتن در وجودمان شعله ور میشود مینویسم چون بودن و ماندن مثل برکه ای راکد برایم طاقت فرساست .با هرابراز وجود کلماتی رنگی نقش میبندند مثل مداد رنگی که روی دفتر نقاشی پخش میشوند ،هرکدام از رنگها خودشان در جایگاه نماد و سمبلهای طراحی شده نقش افرینی میکنند .و حال کلمات هم بازی رنگهاست، مینویسم چون بودن کنار واژها و کلمات رو دوست دارم شاید خودم جایی در انها داشته باشم شاید منتظر م هستن تا جهانی نو بیافرینیم گرچه کوچک باشداما به وسعت اقیانوس پهناور خواهیم شد.

  127. چرا می نویسم؟ می نویسم چون میخواهم چگونه اندیشیدن را یاد بگیرم.
    دو دهه تجربه من در این سیستم آموزشی به نشخوار اندیشه های دیگران گذشت و حالا وقت آن است که بنویسم تا با نوشتن اندیشه هایم را شخم بزنم، به چرایی شان فکر کنم و چگونه اندیشیدن را بیاموزم.

  128. من می نویسم چون نیاز دارم به نوشتن به بودن و به اینکه احساس کنم خالقم و می افرینم می نویسم چون چند نفر باشم در یک لحظه چندروز زندگی کنم در یک روز و چند بار بمیرم و به دنیا بیایم.. من می نویسم چرا که نوشتن مرا ثبت می‌کند مرا بزرگ می‌کند و حتی مرا کوچک می‌کند اگر قرار باشد از دری یک سانتی متری رد شوم.. نوشتن فراتر از نوشتن است نوشتن شفا یافتن است.. و حتی من می نویسم تا جایزه بگیرم.

  129. درود استاد شاهین عزیز
    تمرین اول ۹۹/۰۵/۱۰

    من می‌نویسم چون: آنچه به زبان راندنش سخت است را می‌توان نوشت.

    من می‌نویسم چون: فریادم در نوشتن شنیده می‌شود ولی گوش کسی را کر نمی‌کند.

    من می‌نویسم چون: هیاهوی ذهنم خاموش میشود.
    من می‌نویسم چون: خودِ دیگرم شهامت اظهارِ وجود پیدا می‌کند.
    من می‌نویسم چون: پس از رفتنم هنوز هستم.
    من می‌نویسم چون: حتی اگر یک نفر با خواندن آن حالش خوب شود من دِینم به کاغذهایی که سیاهشان کردم ادا میشود.
    یاحق

  130. من می نویسم و می دانم که نوشتن به هیچ بن بستی ختم نمی شود…
    من می نویسم نوشته هایی را که گاه و بی گاه مزه مزه شان کردم…
    من می نویسم از راهی که رفتم بی آنکه مقصدی در نظر باشد…
    من می نویسم از دردی که حک شد بر خط به خط رگ های تنم…
    من می نویسم زیرا نوشتن راهی ست برای رسیدن به آرامش درون
    من می نویسم از شکایت ها…
    من می نویسم چون نوشتن دوستانی جدید برایم به ارمغان آورد…

  131. می نویسم چون کلمات چون خون در رگ هایم درحال غلیان اند …
    می نویسم چون ننوشتن مرا از نفس خواهد انداخت
    من می نویسم چون نیاز دارم همیشه هم صحبتی داشته باشم که بی هیچ چون و چرا حرف‌ها، گلایه ها، غرولند هایم را به گوش جان بسپارد.
    من می نویسم چون از هجوم سپاه نجواها و آواها به سرزمین ذهنم، احساس شادمانی می کنم …
    من می‌نویسم چون در نوشتن زندگی می‌کنم ….
    من می‌نویسم، از هرچیزی که ذهنم را مشغول کرده باشد، از دلبر نوشتن که دیگر کارهرروزم شده است.
    می گویید چرا می‌نویسم؟!
    می‌گویم می‌نویسم چون نوشتن مرا زنده نگه داشته است …

  132. من می‌نویسم چون در سرم گفتگو هست و باید با کسی در میان بگذارم
    من می‌نویسم چون از خود نوشته طلبکارم
    من می‌نویسم چون به خود نوشتن بدهکارم
    من می‌نویسم چون نقاشی را دوست دارم و واژگانم مانند رنگ ها بر بوم نقاشی برقص می ایند
    من می‌نویسم چون واژگانم را تا انتهایی زبان مادر ایم گسترش می دهد
    من می نویسم چون امیدوارم
    من می‌نویسم چون می ترسم و ترس خود را روی برگه می ریزم
    من می‌نویسم چون غمگین و دانه های اشک تبدیل به واژگان می شود
    من می‌نویسم چون چون شادم و قهقه هایم را میان واژگان می یابم
    من می‌نویسم چون نیاز به سخنرانی دارم

  133. من مینویسم چون قلبم به یک آرامش ابدی نیاز دارد.من مینویسم چون میخواهم رنجهایم را فراموش کنم .من مینویسم زیرا در من تنهایی عظیمی نهفته است که میخواهم ان را با نوشتن بیدار کنم و این تنهایی را به مبارزه بطلبم و یا از او بخواهم با من در صلح باشد.من مینویسم چون میخواهم خودم را به تنهایی نشان دهم که چقدر قوی هستم.من مینویسم چون میخواهم تنهایی بداند من دوست ندارم رودر روی او بایستم و با او بجنگم .من مینویسم چون مبخواهم تنهایی به من و من به تنهایی ما به هم دیگر عشق بورزیم و در دریایی بی پایان از نیکی و مهربانی غرق شویم من مینویسم چون من به تنهایی احتیاج دارم و مبخواهم او اخرین پناه من باشد.من مینویسم چون نوشتن مرا به تنهاییم خواهد رساند.

  134. من می‌نویسم چون خوانده شدم.
    من می‌نویسم چون با هستی یکی می‌شوم.
    من می‌نویسم چون زیبایی از سر قلم،چکه می‌کند.
    من می‌نویسم چون با نوشتن خود را می یابم.
    من می‌نویسم چون واژه‌ها در انتظار ظهورند.
    من می‌نویسم چون حقایق در صندوقخانه‌ی زمان،مدفون نشوند.
    من می‌نویسم چون یک نفر در انتظار دریافتن، در کنجی ایستاده است.
    من کلمات را نمی‌نویسم؛ با واژه‌ها نوشته می‌شوم.

  135. من مینویسم چون گاهی کاغذ هزاران بار شنواتر از افرادی است که تظاهر به شنیدنت میکنند
    من مینویسم چون گاهی اطرافیان میپندارند حرفهایم عجیب است و خیلی وقت است که تاریخ انقضایشان تمام شده
    من مینویسم چون میخواهم دنیای خیالم ثبت شود
    من مینویسم تا رویاهایم بیش از پیش جان بگیرد
    من مینوسم چون این بهترین نماد برای اثبات وجود من است
    من مینویسم چون این آخرین سنگر من برای دفاع از من است.

  136. من مینویسم چون برای نوشتن پا به این کره گردالی گذاشته ام.
    من مینویسم چون آوایی از جایی نزدیک حوالی قلبم یا گوشه ای از مغزم مرا تشویق به نوشتن میکند.
    من مینویسم چون مغزم گنجایش حجم کلمات را ندارد.
    من مینویسم چون پیوند من و قلم را در آسمانها بسته اند
    من مینویسم چون نیمی از وجودم میل به جاودانگی دارد
    من مینویسم تا هویتم را حفظ کنم
    من مینویسم چون هیچ کاری به این اندازه مرا به هیجان نمی اورد.

  137. من می نویسم چون نوشتن مثل آیینه ای است که میتوانم خود را در آن پیدا کنم و ببینم
    من می نویسم چون خلق کردن را دوست دارم
    من می نویسم چون کلمات بهترین همدم های من هستند
    من می نویسم چون با کلمات می توان بهترین اتفاق ها را رقم زد
    می می نویسم چون میخوام توی دنیایی که همه آدما بیشتر حرف میزنن متفاوت باشم
    من می نویسم چون میخواهم با نوشتن زیبایی هایی که در دنیا وجود داره رو به تصویر بکشم
    من می نویسم چون میخواهم گل امید را در دل های دیگران بکارم
    من می نویسم چون با نوشتن میتوان در نهایت سکوت، با صدای بلند فریاد زد.
    من می نویسم چون دنیا به نوشتن احتیاج دارد
    من می نویسم چون کلمات و نوشته هایم بهترین نگهبان احساسات و روحیات لحظه ها هستند و می توانند بعد از مدت ها همان حسی را که هنگام نوشتنشان داشتی عینا به تو تزریق کنند

  138. می نویسم چون نوشتن به من آرامش می دهد،می نویسم چون بانوشتن قلم می رود حرکتش تندمی شود وبانوشتن نوشتنم زیادمی شود،می نویسم چون بانوشتن است که فهمیدم بیشتر گوش بدهم اصلا نوشتن به من آموخت گوش دادن چگونه است؟چه قدر زیبا وآموزنده است،،،،،می نویسم تابیشتر بفهمم وهمین مرا بیشتر سوی نوشتن سوق می دهد
    می نویسم چون چیزی در دلم ته مانده نمی شود تا روح ووجودم را گندیده کند،،،،،می نویسم چون بانوشتن عشق را چشیدم

  139. من می‌نویسم چون با نوشتن سختی می‌کشم.
    من می‌نویسم چون سختی نوشتن من را محکم‌تر از قبل می‌کند.
    من می‌نویسم چون نوشتن من را به درون مغز خودم نزدیک‌تر می‌کند.
    من می‌نویسم چون با نوشتن می‌فهمم که پنچری‌های ذهنم کجاست.
    من می‌نویسم چون با نوشتن می‌توانم به انگشتانم و به فکرم ورزش دهم.
    من می‌نویسم چون ممکن است با همین نوشتن یک کتاب خوب از استاد خوب‌ترم هدیه بگیرم.
    من می‌نویسم چون نمی‌خواهم جلوی خودم کم بیاورم و برای همیشه تصویر یک بازنده از خودم در ذهنم بسازم.
    من می‌نویسم چون می‌خواهم تمام عمرم را بین کلمه‌ها غوطه‌ور شوم.

  140. من مینویسم تا بیابم گمشده ام را..
    من مینویسم تا بتوانم ببخشم
    من مینویسم تا بغض فرو خورده ام جگرم را تکه تکه نکند.
    من مینویسم تا خلق کنم هر آنچه نیکی است.
    من مینویسم تا آمال و آرزوهایم نمیرند.
    من مینویسم تا به خود بیاموزم انسانیت را
    من مینویسم تا عشق در من نمیرد
    من مینویسم تا تنهاییم را با نوشتن پر کنم .
    من برای نوشتن مینویسم
    من مینویسم چون ندایی در درونم فریاد میزند که . ..
    مینویسم تا صبور تر شوم
    من مینویسم تا روزی صدایم به آسمان برسد.
    و من مینویسم و مینویسم و مینویسم

  141. من مينويسم چون ميخواهم بعد از مرگ هم زندگي كنم ، زندگي كوتاه است.
    من مينويسم چون ندايي از درون من برميخيزد كه نميتوانم آن رابه زبان بياورم ، اما ميتوانم بنويسمش
    من مينويسم چون ميخواهم با عجيب ترين چيز ها رو به رو شوم
    من مينويسم چون تنها با نوشتن است كه ميتوان آليس شد و به سرزمين عجايب سفر كرد
    من مينويسم چون ميخواهم لذت پرواز كردن هري پاتر روي جارو حوبي را درك كنم
    من مينويسم چون نوشتن دو بال به من ميدهد تا با سيمرغ در قله قاف، هم دانه شوم
    من مينويسم چون با نوشتن يك دنيا ، نه ! هزاران دنياي جديد خلق كنم
    مينويسم تا خداي سرزمين هاي خلق شده ام باشم
    من مينويسم چون دنياي امروز ما حال خوبي ندارد
    من مينويسم چون به نوشتن احتياج دارم ، چون ميخواهم با آدم هاي دنيا خاطرات مشتركي بسازم.

  142. من می نویسم چون عاشق نوشتن های پراکنده ام.
    من می نویسم چون میخواهم با کمک واژه ها و قلم احساساتم را بروز دهم.
    من می نویسم چون نوشتن عصاره کتابهایی را که خوانده ام در ذهنم ثابت میکند.
    من می نویسم چون از زیبایی لغات و واژه ها لذت می برم.
    من می نویسم چون دوست دارم نویسنده شوم.
    من می نویسم چون ذهنم را بارور می کند.
    من می نویسم چون نوشتن روح خسته ام را آرام می کند.
    من می نویسم تا قلم و خودنویس همچنان فعال و سرزنده بمانند.
    من می نویسم چون با نوشتن افکارم را از درون به بیرون می رانم.
    من می نویسم چون نوشتن زیباست.

  143. می‌نویسم تا خورشید زندگی کند
    می‌نویسم تا ماه سبز شود
    می‌نویسم تا رود بتابد
    می نویسم تا زمین غزل بخواند
    می‌نویسم تا باغ صورتی شود
    می‌نویسم تا سیاست نم بکشد
    می نویسم تا جیب پدر بوی فراوانی بدهد
    می‌نویسم تا مرده ها برخیزند
    می نویسم که پشت بام هر خانه یک تاب شود
    می نویسم که اشک طعم شیر و توت فرنگی بدهد
    می‌نویسم تا رویا
    می‌نویسم تا خواب
    می نویسم که جهان از قلمم بچکد
    آنگونه که باید باشد نه اینگونه که هست.

  144. من مینویسم چون از ننوشتن میترسم.
    من مینویسم چون نوشتن غذای روح منه
    من مینویسم چون بین کلماتم چندین نفر رو بخشیدم
    من مینوبسم چون خدا من رو برای نوشتن خلق کرده
    من مینویسم تا بخوابه اون هیولایی که همیشه در حال جویدن مغزمه

  145. من می نویسم چرا که نوشتن نوعی زیست هوشمندانه است.
    من می نویسم تا جهان به جای بهتری تبدیل شود.
    من می نویسم تا به آدم بهتری تبدیل شوم.
    من می نویسم تا فکر کردن آسان شود.
    من می نویسم تا آسان تر بخوابم، آسوده تر بیدار شوم.
    من می نویسم تا جهان را بهتر ببینم.
    من می نویسم تا حرف های نو بیافرینم.
    من می نویسم تا قبل از قضاوت دیگران، اشتباهات را کشف کنم.
    من می نویسم تا چشم هایم آبی تر ببینند.
    من می نویسم تا زبان حیوانات را بشنوم.
    من می نویسم تا بتوانم جای تمام موجودات زندگی کنم.
    من می نویسم تا پرواز کردن را بیاموزم.
    من می نویسم چرا که من زنده هستم.
    من می نویسم تا آرامش را در پناه واژهها بیابم.

  146. من مینویسم چون نوشتن آیین من است
    من مینویسم چون نوشتن جزئی از وجود من است
    من مینویسم چون تمام نوشته هایم برای توست
    من مینویسم چون تو میخوانی اش
    من مینویسم که تو برای من بخوانی اش

  147. من می نویسم چون میان کلمات جان می یابم.
    من می نویسم چون در جادوی کلمات،ساحره میشوم تا جادوهای شگفت انگیز کنم.
    من می نویسم چون قرار است اجزای تنبل و تن پرور مغزم را به نرمش کلمات عادت دهم تا جانی تازه بگیرند.
    من می نویسم چون در نوشتن رقص موزون قلبم را می بینم که در کلمات شگفت انگیز به خودش می بالد.و هر دم عشقی جدید به کلمات درونش جان می گیرد.
    من می نویسم چون میخواهم شاگرد مسلک کلمات باشم.
    من می نویسم چون فروزانم.
    من می نویسم چون دریافتن الهامات برایم جذاب است،در نوشتن رازهای جذابی نهفته است.
    من می نویسم چون در ذهن ساکن خبری نیست ولی در ذهن نویسنده رُخدادهای عالی در می گیرد.
    من می نویسم چون می خواهم پوست بیاندازم.و به اعماق درونم بروم.
    من می نویسم چون در نوشتن برچسب های غلط خودم را می یابم و خط میزنم و برچسب های متعالی برای خودم بر می گزینم.
    من می نویسم چون عاشق بوی کاغذم انگار خودش را معطر کرده تا قلم از همنشینی با او لذت ببرد.
    من می نویسم چون زندگی ارزش دارد هزاران کلمه برایش بنویسیم.
    من می نویسم چون آسمان آبی روز و آسمان آبی شب میخواهند که در نوشته هایم بهترین باشند.
    من می نویسم چون عاشق خودکاری هستم که تمام می شود،معنایش برایم مثل یک پیروزی شکوهمند است.
    من می نویسم چون دفترهای من دوست دارند با دست خط من سبز شوند.و جان بگیرند.تا در سفیدی و سکوت بمانند.
    من می نویسم چون دوست دارم صدا باشم،سکوت قدرتش را از دست داده است.
    من می نویسم چون رویاهایم را سالهاست با ننوشتن بر باد داده ام.
    من می نویسم چون میخواهم قلمم پررنگ و پر داستان باشد.
    من می نویسم چون دنیای ما به نوشتن ما نیاز دارد.
    من می نویسم چون کلاس اول دبستان معلم با عشق به من نوشتن را یاد داده است.
    من می نویسم چون میخواهم کاشف بزرگ قرن باشم.آری کشف درون خودم ،با نوشتن میسر است.
    من می نویسم چون نوشتن را دوست دارم و به آن عشق می ورزم.
    من می نویسم چون باید بنویسم.

  148. من می نویسم چون خویشتن خویش رامی شناسم

    من می نویسم چون غم ها ودغدغه های درونم را بیرون میریزم

    من می نویسم چون دنیای درونم را درکلمات وجملات می بینم

    من می نویسم چون نوشتن را درمانی برای ناکامی ها و غم ها وترس های گذشته ام می دانم

    من می نویسم چون بال پرواز به دورترین فاصله و سفردر زمانها را به من هدیه می دهد

    من می نویسم چون خلاقیت نهان در درونم را شکوفا میکند

    من می نویسم چون اهداف و ارزوها وتصمیماتم را برایم روشنتر می کند

  149. من می نویسم چون هدف دارم.
    من می نویسم چون مخاطب دارم.
    من می نویسم چون قلم ام روان است و گویا
    من می نویسم چون عاشق نوشتن هستم

  150. من می‌نویسم تا احساس کنم زنده‌ام

    من می‌نویسم چون عاشق نوشتنم

    من می‌نویسم چون زندگی‌ام در نوشتن خلاصه می‌شود و زندگی نوشتن در من

    من می‌نویسم چون تنها زمانی است که قلب و مغزم از جدال دست می‌کشند و آتش بس عقل و احساس یعنی آرامش

  151. من مي نويسم چون آن سوي كلمات حال خوش آرميده است
    من مي نويسم چون پرتاپ مي شوم به وراي تخيل
    من مي نويسم چون پر احساسم پرواز ميكند به فراسوي آسمان ها
    من مي نويسم چون فرصت آن را دارم كه واژه ها را بجوم و هجي كنم و بعد نقش ببندمشان روي كاغذ
    من مي نويسم چون كاغذ گرد و غبار غم ها،دردها و افسوس هايم را ميروبد
    من مي نويسم چون آن را گريزي يافته ام براي سر زدن به كورترين نقاط گذشته و آينده ام
    من مي نويسم چون عاشق نوشتن هستم…..

  152. می نویسم زیرا این روزها شاید حوصله ای برای گوش دادن به گفته هایم نباشد، شاید میان گفته هایم قضاوت شوم و نتوانم کامل حرف های را بگویم و حق مطلب را ادا کنم، می نویسم تا کمی با تامل قضاوت شوم، می نویسم تا کسی بین حرفم نپرد و نخواهد گفته ها را به نفع خود مصادره کند، می نویسم تا شاید آرامش نوشتن از تصمیم های عجولانه ام جلوگیری کند، می نویسم تا روزی که فرصت داشتی بخوانی، فکر کنی و بعد اگر جوابی داشتی، توام برایم بنویسی.

  153. من می‌نویسم چون باید بنویسم
    من می‌نویسم چون حرف‌ها با نوشتن رساتر می‌شوند
    من می‌نویسم شاید خوانده شوم
    من می‌نویسم چون تنهایی‌ام را پنهان کنم
    من می‌نویسم چون آنچه به جایی نرسد فریاد است
    من می‌نویسم تا افکارم را از بیهودگی خالی کنم
    من می‌نویسم چون عشق با نوشتن جاودانه خواهد شد
    من می‌نویسم چون افکار و دستانم با هم دوستی دیرینه‌ایی دارند
    من می‌نویسم چون فردا برای نوشتن دیر است
    من می‌نویسم چون باید فقط نوشت

  154. من می‌نویسم، نه برای اینکه چیزی را خلق کنم!
    یا درباره‌ی جهان، موضوعاتِ اجتماعی و… به کشف تازه‌ای برسم!
    من می‌نویسم نه برای اینکه متعهد شده‌ام که هرروز زمانی را برای نوشتن قرار دهم!
    من می‌نویسم، بی آنکه زور و اجباری پشت‌اش باشد، یا حتی حوصله‌ای سر برود!
    من می‌نویسم، تا به درکِ عظیمی از موجود کوچکی، به نامِ “خودم” دست پیدا کنم!
    من می‌نویسم تا سریع‌ترین تشخیص های روان‌شناسیِ خودم را رقم بزنم.
    من می‌نویسم، چون نمی‌خواهم به اشتباه، شادی، نشاط و شورِ زندگی را در بغل دستی‌هایم جستجو کنم!
    یا سَرِ خودم را با هزار نوعِ جدید و هیجان‌انگیزِ تکنولوژی گرم کنم!
    من قرار است که خودم را همه‌جا با خودم ببرم!
    پس چه‌طور می‌توانم خودِ ناشاد و بی‌انگیزه ام را ببرم جایی، تا بهش خوش بگذرد؟
    من می‌نویسم و با هربار نوشتن، عینک‌ام تغییر می‌کند و اندازه‌ی مغزم، بزرگ‌تر می‌شود!
    من می‌نویسم، نه برای اینکه هنرمندم، یا اینکه دلم می‌خواهد هنرمند باشم!
    من می‌نویسم، چون باید همیشه تحت درمان‌اش باشم و من این‌گونه بهبود پیدا می‌کنم!
    من می‌نویسم و متوجه می‌شوم که چه چیزهایی برایم مهم‌اند و چه چیزهایی آن‌قدر بی‌اهمیت که بتوانم قیدشان را بزنم و کوچک‌ترین فضایی را در مغزم، برایشان ایجاد نکنم!
    من می‌نویسم و این‌کار، نه از روی عادت، بلکه از روی نیاز است!
    وقتی نتوانم شرایط نوشتن را مهیا کنم، صدای خنده‌ ها و گریه ها، مثل صدای بوق می‌شوند که می‌خواهند کلهّ‌ام را سوراخ کنند، نمی‌فهمم‌شان.
    من می‌نویسم چون اگر ننویسم، زندگی به قدری پوچ و زهوار در رفته می‌شود که، حاضر می‌شوم بگذارم‌اش دَمِ در.
    من می‌نویسم چون اگر ننویسم، نمی‌توانم بفهمم که چه هستم و چه می‌توانم باشم!
    بعضی وقت ها که نوشتن، توی گلویم گیر می‌کند، باید چیزی بخوانم، تا گلویم نَرم شود!
    اصلاً اگر لب روی لبِ هیچ کتابی نگذارم، نای حرف زدن برایم نمی‌مانَد!
    اگر همه‌ی ما نوشتن را آغاز کنیم، ادامه‌اش بدهیم و به عشق‌اش دچار شویم، می‌شویم کتابهایی که دارند از خیابان‌های شهر عبور می‌کنند! به کلاسِ درس می‌روند، با هم حرف می‌زنند! و کلماتی می‌شویم که فعل‌اند!
    در هربار برخوردِ باهم، به محتوایمان اضافه می‌شود!
    کتاب می‌زاییم و کتاب پرورش می‌دهیم!
    و آن جهانِ آرمانی را که هرگز دست‌یافتنی نبوده است را، لمس می‌کنیم.
    پی‌نوشت: نتونستم همه رو با من می‌نویسم چون… ادامه بدم 🙁

  155. من می‌نویسم چون با کلمات شفا یافتم.
    من می‌نویسیم چون راهی به درون یافتم
    من می‌نویسیم چون با آن عبور کردم از آزردگی‌ها

  156. چون نوشتن احساس تمایز به من میدهد. تعهد به نوشتن زیباست و سخت و من زندگی بدون نوشتن را دوست ندارم.

  157. من مینویسم چون خاطرات  را  همچون نسیمی خنک از ذهن آشفته حالم بر روی کاغذ بیاورم دوست دارم این نسیم زودگذر جایی ثبت شود.
    مینویسم چون حس زنده بودن دارم آن هنگام ک بوی کاغذ به مشامم می‌رسد ،آری زنده ام.
    مینویسم چون صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ همانند آبی بر آتش، جانم را جلا می‌دهد.

  158. من می نویسم چون می خواهم زنده بمانم
    من می نویسم چون فکر می کنم، همه وجودم حرف هایی برای گفتن دارد
    من می نویسم چون می خواهم جاودانه بمانم
    من می نویسم تا بغض فرو خورده ام را بر روی کاغذ بیاورم
    من می نویسم چون بدون نوشتن می میرم
    من می نویسم تا کاغذ سفید مرا به سفرهای شگفت انگیز ببرد
    من می نویسم چون برای زندگی به آن نیاز دارم
    من می نویسم تا تصمیمات بهتری بگیرم
    من می نویسم تا خلاق تر شوم
    من می نویسم چون نوشتن مرا راهنمایی می کند
    من می نویسم تا روح و روانم را تسکین دهم
    من می نویسم چون نوشتن مانند نوشیدن نوشیدنی گرم در هوای سرد و برفی است؛ شاید هوا را گرم نکند؛ اما مرا دلگرم می کند.

    1. من می نویسم چون شوق به نوشتن دارم من می نویسم چون هروزم با نوشتن سرچشمه می گیرد . من می نویسم چون حرف های زیادی در مغذم هجوم اوردند . من می نویسم چون راز زیادی در یک کلمه فرو رفته وقتی ان را خلاصه می کنم روز های عمرم تمام می شوند .

  159. من می نویسم چون در نوشتن رازی نهفته است که تنها با نوشتن کشف می شود.
    من می نویسم چون با نوشتن می توانم خود را کشف کنم
    من می نویسم چون با نوشتن می توانم جهان را کشف کنم
    من می نویسم چون نوشته جادوانه است.
    من می نویسم چون می خواهم زنده بمانم.
    من می نویسم چون نوشته ام پس از مرگ جسمم زندگیم را ادامه می دهد.
    من می نویسم چون نوشتن باعث تمرکز حواس میشود.
    من می نویسم چون زنده هستم.

    می نویسم چون میخواهم پرواز کنم.
    من می نویسم چون هستم.
    من می نویسم چون یک نفر در سیاره‌ی ستاره ای در کهکشانی دور دست و در زمانی نامعین چشم به راه نوشته هایم است.
    من می نویسم چون عاشق نوشتن هستم.
    من می نویسم چون با نوشتن ذهنم آرام می شود.
    من می نویسم چون انسان هستم و این توانایی، تمایز من از دیگر موجودات است.

  160. چرا می‌نویسم؟ من می‌نویسم چون همیشه نوشته‌ها میتونن جای ما حرف بزنن.
    من می‌نویسم چون از نوشتن ترس ندارم، من می‌نویسم چون می‌خواهم روزی نوشته‌هایم سروصدا کنند.
    من می‌نویسم چون تنها نوشته‌ها هستند که می‌توانند من را با دنیای حرف و متن آشنا کنند.
    من می‌نویسم چون بر این باور هستم نوشته‌ها هیچ وقت دروغ نمی‌گن برعکس حرف آدماست.
    من می‌نویسم زمان گریه، شادی، ناراحتی، جشن و حتی مسافرت چون بر این باورم نوشته‌ها می‌توانند خاطره‌های قشنگی را ثبت کنند.
    من می‌نویسم نه به خاطر پول بلکه به خاطر رسیدن به اهداف! به‌خاطر علاقه قلبی! شاید روزی بتوانم با همین نوشته‌ها غوغایی برپا کنم که کمتر کسی در جهان هستی دیده باشد.
    من می‌نویسم، من می‌نویسم و در نهایت من برای دلم خودم می‌نویسم برای ساخت آینده‌ای روشن!
    اصلا من می‌نویسم چون من با نوشته‌ها از ترس، حرف‌ها و درنهایت آدما جدا می‌‌کند و به دنیای قشنگی می‌برد.
    من می‌نویسم، می‌دانی چرا؟چون بر این باورم افرادی که می‌نویسند دنیای رنگی و قشنگی دارند؛ پس چرا تو شروع به نوشتن نمی‌کنی؟

  161. من می‌نویسم، چون نوشتن را دوست دارم.
    من می‌نویسم، چون نوشتن به من جان می‌دهد.
    من می‌نویسم، چون نوشتن به کلمات زندگی می‌بخشد.
    من می‌نویسم، چون دلم برای خودم تنگ می‌شود.
    من می‌نویسم، چون بغض‌های فروخورده‌ام می‌خواهند بشکنند.
    من می‌نویسم، چون کلمات شاد دلشان لک زده برای خندیدن‌های دسته‌جمعی.
    من می‌نویسم، چون کلمات، متخصص درد هستند.
    من می‌نویسم، چون اگر ننویسم کلمات می‌میرند.
    من می‌نویسم، چون نوشتن یعنی نفس.
    من می‌نویسم، چون کلمات می‌خواهند نفس بکشند.
    من می‌نویسم، چون با نوشتن شاد هستم.
    من می‌نویسم، چون کلمات را دوست دارم.
    من می‌نویسم، چون کلمات کاریزما دارند.
    من می‌نویسم، چون کلمات مرا صدا می‌زنند.
    من می‌نویسم، چون اگر ننویسم احساس کلمات را لگدمال کرده‌ام.
    من می‌نویسم، چون برخی کلمات خجالتی پشت حرفهایشان مانده‌‌اند.
    من می‌نویسم، چون نوشتن زایش ذهن است و کلمات کودک متولد شده از آن.
    من می‌نویسم، چون آفرینش را دوست دارم.
    من می‌نویسم، چون می‌خواهم برای کلمات پادشاهی کنم.

  162. مـن مینویسم چون نوشتـن را دوسـت دارم،
    من مینویسـم چون او مرا لازم دارد و همانطور من او را،
    من مینویسـم چون بیشتر از بیشتر یاد بگیـرم،
    من مینویسـم چون نوشتن رفیق من است.

    1. چرا می نویسم؟من می نویسم چون هستم
      من می نویسم تا دنیای درونم را بیشتر بشناسم
      من می نویسم تا افکارم را ساماندهی کنم و مغزی با ساختار منظم و قابل استفاده داشته باشم
      من می نویسم تا لیستی از منابع کتابخانه‌ی درونم تهیه کنم
      من می نویسم تا اوقات فراغتم را با معنا و مفهوم پر کنم
      من می نویسم تا لذت نوشتن را بچشم
      من می نویسم تا بیشتر یاد بگیرم

  163. من می‌نویسم چون می‌خواهم غوره شده مویز شوم.
    من می‌نویسم چون دست‌هایم بهتر از زبانم منظورم را می‌رسانند.
    من می‌نویسم چون تجربه‌ی لحظه‌های جاودان را دوست دارم.
    من می‌نویسم چون بدون نون و موتور هزار، عشقش را نثارم می‌کند.
    من می‌نویسم چون می‌خواهم قصه‌های پرنده‌ی فکرم را برای دیگران بازگو کنم.
    من می‌نویسم چون چندبار زندگی کردن و چندبار مردن را دوست دارم.
    من می‌نویسم چون کم هزینه‌ترین و جذاب‌ترین سفر است.
    من می‌نویسم چون نمی‌خواهم همهمه‌هایم در میان سکوت گم بشود.

  164. چرا مینویسم؟؟؟
    مینویسم تا از سنگینی حرف هایی ک در
    قلبم تلنبار شده اند،بکاهم…مینویسم تا لحظه ها و ثانیه هایی ک چشم هایم تماشایت کرد و مهر خاموشی بر لبانم زده شد،آن هنگام ک زبانم لال شد و چشم هایم چانه یشان گرم با چشم هایت شده بود…!می نویسم تا موهای سفید اطراف شقیقه هایم کمتر شوند…تا شاید زمان بیشتری سوی چشمانم یاریم دهند و بتوانم تو
    را ببینم..
    مینویسم تا حرف های عاشقانه ای را که همیشه نشخوار میکنم بالا نیاورم و عق
    نزنم به سیه روزی قلب خویش..! مینویسم تا شاید روزی برسدکه غیر از اتاق تاریک سه در چهارم و دیوارهای سفید همچون روح و پنکه ای که حلق اویز شده است و صدایش روی مغزم رژه میرود و تنها شاهدم هستند،تو کاملا اتفاقی از کتابی یا پیجی یا صفحه ای ببینی و بخوانی و بشنوی،شاید آن دم بین لفاف واژه ها و بازی با کلمات روح سرگردانم را ببینی و به عشق در یک نگاه
    ایمان آوری…!
    زیباحیدری۲۷/۹/۹۷

  165. من می نویسم چون می خواهم با خودم حرف بزنم.
    من می نویسم چون نوشتن می تواند زوایای دیگرم را به من بشناساند.
    من می نویسم چون نوشتن بی آزار ترین راه تخلیه خشمم است.
    من می نویسم چون نوشتن علاج دردهایم است و مرحم زخم ها.
    من می نویسم چون نوشتن تنها رفیقی‌ست که نه ترحم و می‌کند و نه قضاوت.
    من می نویسم چون نوشتن بهترین شنونده است.
    من می نویسم چون نوشتن حرف هایش را نمی گوید، می‌فهماند، القاء می‌کند.
    من می نویسم چون چاره‌ای ندارم. من دیگر معتادش شده‌ام، خمار.

  166. درود بر استاد کلانتری بزرگوار
    من می‌نویسم چون ذهن من را جلا می‌دهد.
    من می‌نویسم چون توانش فکری من را بالا می‌برد.
    من می‌نویسم چون کلمات در زندگی‌ام نقش کلیدی دارند.
    من می‌نویسم چون نوشتن من را به سوی ایده‌های بهتر دعوت می‌کند.
    من می‌نویسم چون منظم شوم.
    من می‌نویسم چون می‌خواهم با نوشتن عهد دوستی ببندم.
    من می‌نویسم چون انرژی دل انگیز و آرامش‌بخشِ بعدش را دوست دارم.
    من می‌نویسم چون نوشتن را همدلی و همراهی با خود می‌بینم.
    من می‌نویسم چون افکارم ماندگار بماند.
    من می‌نویسم چون بر گفتار خوب من نیز تاثیرِ مثبت دارد.
    من می‌نویسم چون داستانِ نوشتن، من را از نو خلق کند.
    من می‌نویسم چون ابهام ذهن من گسسته می‌شود.
    من می‌نویسم چون یادگیری را دوست دارم.
    من می‌نویسم چون تازه کمالاتِ نوشتن را درک کرده‌ام.
    من می‌نویسم چون فهمیده شدنِ خود را دوست دارم.
    من می‌نویسم چون خودم را دوست دارم.
    من می‌نویسم تا جوان بمانم.😊
    و هزار دلیل دیگه…
    ممنون بخاطر این چالش خوب
    خودم فکر نمی‌کردم اینهمه و شایدم بیشتر بتونم بنویسم!

  167. چرا می نویسم؟
    می نویسم چون در شرایط گریز ناپذیری قرار گرفته ام. وضع من مانند انسانی است که در اعماق چاهی تاریک گیر افتاده است. در انتظار ریسمانی بودم که از نقطه ی روشن بالای سرم سرازیر شود تا من را به دنیای زیبا، روشن و رنگارنگ بیرون چاه ببرد. اما لحظه های انتظار را بی هیچ مسافر نجات دهنده ای پشت سر می گذاشتم. نا امید و اندوهگین شدم. تا اینکه جرقه ای کوچک ذهنم را شعله ور ساخت. آن قدر که فضای تاریک چاه سرشار از نور شد. به این فکر کردم که انتظار منفعلانه و بیهوده را کنار بگذارم و شروع کنم آهسته آهسته برای خود ریسمانی ببافم، تا روزی بتوانم از این چاه تاریک بیرون بیایم. شک ندارم، نوشتن نجاتم می دهد. وقتی در سکوت عمیق چاه، کلمات را با حوصله و آرام کنار هم ردیف میکنم تا ریسمانی استوار و محکم بسازم، شوق تماشای روزهای روشن بیرون چاه یاری ام می کند.

  168. من می نویسم چون نوشتن هرچه که باشد،از ننوشتن بهتر است.
    این شعار من شده است برای اینکه بی هیچ ابایی از بد نوشتن،تا می توانم بد بنویسم.اما بنویسم.
    تیک تاک ساعت زندگی و قلبم که می ترسم ازحرکت باایستد و هیچ کاری نکرده باشم.در طول روز با خودم حرف می زنم و غرق در خیال،می نویسم تا به دور از کمبود امکانات و کمبود توانایی هایم یک تاثیری روی دنیا،آدم ها و اصلا زندگی خودم بگذارم.کاری که از دستم برنمی آید و حوصله اش را ندارم.اما می نویسم تا زندگی ای را بسازم که آماده است تا من را هم وارد زندگی کند.روابطی که منتظر من است،دوستانی که برروی هم تاثیر بگذاریم،خدمتی که به مردم کنم و شغلی که داشته باشم تا از نهایت خلاقیت و استعداد هایم استفاده کنم.
    اصلا می نویسم تا هدف زندگی ام پیدا شود.من بی هدفی که هیچ ربطی به دنیا نداشته و جایگاهی در آن ندارم،می نویسم تا تکلیفم مشخص شود و مسئولیتی روی دوشم قرار بگیرد.
    می نویسم تا خودم را بسازم.سال های سال از خودم پرسیده ام که من واقعا کی هستم؟و بی شک تا آخر عمرم هم این سوال را خواهم پرسید.اما اولا نه این یک جواب مطلق و ثابت دارد و دوما من تا دست به عمل نزنم خودم را نمی توانم بشناسم.
    می نویسم تا با عملم،با نوشته هایم بفهمم که واقعا کی هستم؟می دانم موجودی هستم که اگر وارد تعامل نشوم،نه شخصیتم را می توانم بسازم،تا آن را بسازم.می نویسم تا بازخورد بگیرم و تجربه کسب کنم.چرا که می دانم زندگی نزیسته ارزش زیستن ندارد.تا کی می خواهم زندگی را به فکر کردن درباره اش بپردازم و اصلا دقیقا می خواهم به کدام زندگی فکر کنم؟هرچه فکر می کنم می بینم زندگی ام شده است گذشته ام و حالم وقف مرور گذشته و خیالپردازی در مورد آینده ام شده است.می نویسم تا در زمان حال زندگی کنم.

    1. یک بخش از کامنتم نیاز به ویرایش داشت.
      *نه شخصیتم را می توانم بسازم،نه آن را بشناسم.
      بابت این خطا پوزش می خواهم.باشد که اگر خوانده شد،درست خوانده شود و خواننده اذیت نشود.

  169. سلام وعرض ادب
    چرامی نویسیم؟می نویسیم چون شاخه های سربرآورده ازمغزمان هرروز کوتاه کردن می خواهندتا بهترجوانه بزنند.
    می نویسم چون نوشتن راآسانترین راه برای رشدکردن یافته ام.
    می نویسم چون نوشتن دردهای کهن بشری راتسکین می دهد.
    می نویسم چون نوشتن حرف زدن غیرمستقیم مغز من است. نوشتن تهی شدن ذهنم ازافکاربیهوده وپس ازآن آسودگی ازرنج های بیهوده است.

  170. من می نویسم چون رفیقی به جز قلم ندارم.
    من می‌نویسم چون کسی جز کاغذ دل به حرف های من نمی‌دهد.من می‌نویسم چون قلبم تمنای آرامش میکند.من مینویسم چون نوشتن از درد،درد را کم می‌کند.من می‌نویسم چون دست هایم به نوشتن محتاج‌اند.من می‌نویسم چون اگر ننویسم فکر میکنم وجود ندارم یا حتی گم شده ام.من می‌نویسم چون نوشتن حال دل آدم را خوب می‌کند…

  171. من می‌نویسم.
    چون با هر بار نوشتن، دوباره متولد می شوم. تولدی زیباتر و کامل تر از قبل.
    زیباییش بی انتهاست چون قدرت واژه ها‌ به وسعت جاودانگی است.
    چه چیزی این تکامل را شکست می دهد؟؟؟؟
    ننوشتن‌……..
    پس من می‌نویسم چون انتها ندارم

  172. من مینویسم چون نوشتن مرا به آینده امیدوار میکند.
    من مینویسم چون در زندگی بخشیدن به کلمات ، چیز های کوچکی را پیدا میکنم که زندگی ام را بهبود میبخشد .
    من مینویسم چون نوشتن مرا به خودم نزدیک تر میکند .
    من مینویسم چون در نوشتن لذتی هست که مرا به وجد می آورد .
    من مینویسم چون گاهی مغزم نیاز به برون ریزی دارد و چه ابزاری بهتر از کلمات ؟
    من مینویسم چون عشق به نوشتن در وجودم شعله میکشد.

    1. من مینویسم چون به نوشتن احتیاج دارم
      من مینویسم چون نوشتن برای من نه عادتی مثل ورزش کردن یا تماشای فیلم که واجبی چون نفس کشیدن و غذا خوردن است.
      من مینویسم چون تنها قلم و کاغذند که مرا قضاوت نمیکنند،حسادت نمیکنند و تا ابد هم میتوان به بودنشان دل خوش کرد.
      من مینویسم چون ننوشتن برای من به منزله ی بادکنکی آماده ی ترکیدن بودن است‌.
      من مینویسم چون اگر ننویسم سنگینی احساسات ته نشین شده ام مرا زمین گیر خواهد کرد.
      من مینویسم چون نوشتن لذتی رایگان و زلال به من هدیه میدهد.
      ودر نهایت، من مینویسم چون زنده ام و زندگی کردن را نیازمندم…

      1. من مینویسم چون ارزشش را دارد چه چیزی؟اوه…بهتر است بگویی چه کسی،،،خودم را میگویم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *