آرزوی نویسنده‌ها

نیما زمانی گفته بود چند گونی شعر و قصه نوشته که انباری خانه‌اش را تا سقف پرکرده‌اند. آل احمد می‌گوید بعد از مرگ نیما هر چه گشتیم خبری از انبار شعر و قصه نبود.

داشتن کمیت بالا آرزوی همۀ نویسنده‌هاست، حتی کمال‌گراهای کم‌کار.

هر نویسندۀ حرفه‌ای و پیگیری دوست دارد روزانه هزاران کلمه بنویسد.

داشتم فکر می‌کردم راز نویسندگی چیست؟ اصلاً مگر رازی هم در کار است، تو باید بخوانی و بیاندیشی و سال‌های سال بنویسی تا شاید خوب بنویسی. همین. (+)

از خودم پرسیدم کدام نکته برای حرفه‌ای شدن در مهارت نویسندگی مهم‌تر است.

ممکن است پست سر هم کتاب‌های آموزش نوشتن را مرور کنیم یا بسیار بخوانیم؛ اما از کمال‌طلبی و ترس  دست به قلم نبریم.

حس می‌کنم با چنین وضعیتی ممکن است از نوشتن عقب بیفتیم، حتی از آن‌ها که شاید کم‌تر از ما می‌خوانند.

کتاب‌خواندن‌های ما و فکرکردن‌های تو زمانی به بار می‌نشینند که مدام در حال نوشتن باشیم.

تولید بالا نشان‌دهندۀ علاقه و نظم است؛ یعنی نوشتن برای ما چنان مهم است که برای انجام آن‌وقت می‌دزدیم.

نویسنده تازه‌کار کیفیت اگر ندارد، باید و باید و باید کمیت داشته باشد.

ضعف در اولی در ابتدای کار قابل‌گذشت است اما دومی نه. چون مسیر اولی از دومی می‌گذرد.

در کمیت است که ترس ما می‌ریزد و خودسانسوری‌مان کم‌رنگ‌تر می‌شود.

بیایید شروع کنیم:

حداقل روزی هزار کلمه یادداشت روزانه بنویسیم.

چگونه نویسنده شویم؟ | دریافت کتاب قدرت نوشتن |کانال مدرسه آنلاین نویسندگی در تلگرام
Rate this post
17+

23 دیدگاه برای “آرزوی نویسنده‌ها

  1. اسماعیل نوری‌علاء: «نيما يوشيج»که دو سال پيش تر از آن (در سال ۱۳۳۸) چشم از جهان فرو بسته بود، وصيت کرده بود شعرهايش را که روی کاغذهایی مشوش نوشته و در چند گونی انداخته بود، به جلال آل احمد و دکتر «محمد معين» بدهند. آن ها هم که حوصله رسيدگی به کار را نداشتند، با پيشنهاد آل احمد، همه گونی‌ها را تحويل سيروس طاهباز داده بودند. در نتيجه، سيروس طاهباز شده بود نقطه اتصال اهل شعر با آثار منتشر نشده نيما.

    0

  2. جناب کلانتری عزیز، سلام
    این داستان باب شده این روزها که میگن اول آموزش ببین،بعد شروع کن،بطور ناخوداگاه یک ترسی رو میندازه تو جون هر کسی که میخواد وارد کاری یا تجربه ای بشه.
    به خودت تلقین میکنی که خب تا یاد نگیرم که نمیتونم.و وقتی وارد فاز آموزش میشی،میبینی دریایی از کتاب ها و مقالات و دوره ها و کلاس پیش روت هستن.مثلا یک کتاب رو شروع میکنی،و اون تورو ارجاع میکنه به کتاب دیگه و بحث تخصصی تر،یا مثلا یه دوره رو میگذرونی و اون تو‌رو ارجاع میکنه به دوره بعدی و سطح بالاتر.یه جوری میفتی تو دور باطل تحریک و ارضا حس کمال گرایی و صد البته پر کردن جیب کاسبان اینجور بیزنس ها.
    بهت القا میکنن که این کارا رو‌نکنی،نمیتونی شروع کنی و به چیزی که میخوای نمیرسی.اما واقعا یه جا تامل کنیم،صبر کنیم.به دور و برمون نگاه کنیم.
    مثلا از خودمون بپرسیم سعدی چند تا از این دوره ها رفته بود؟ حافظ چند تا کارگاه شعر کذرونده بود؟
    نکته اش اینه که افتادن توش،دقیقا توو دل ماجرا و نوشتن.شایدم‌روزگار مجبورشون کرد بنویسن و شدن اینی که الان هستن در فرهنگ ما و خیلی اتفاق هیجان انگیز و طوفانی نیفتاده براشون که شاعر شدن.
    راه فقط زمانی خودش رو‌ نشون میده،که پا توش گذاشته باشی.وگرنه نقشه خون و نقشه دون که واست مسیر رو پیش بینی میکنن ‌و خودشون هیچوقت سالک‌نبودن فراوونن.

    تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
    که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

    مهم نیست نابلدی،راه خودش بلدت میکنه.فقط باید دل بدی و راهی شی.

    2+

    1. ابی جان
      نگاه زیبا و موشکافانه ای داری.
      من خیلی دوست دارم نوشته هات رو.
      راه اندازی سایت و ارائه افکارت میتونه کمک زیادی بهت بکنه.

      1+

  3. نوشته های شما بسیار آموزنده و تاثیر گذارند. با خواندن آنها احساس می کنم حرف دلم و یا فکرم که خودم نحوه بیان و یا نوشتن آن را نمی دانستم گفته شد و این احساس خیلی خوبیست. ممنون از شما. همیشه پایدار و برقرار باشید و ما رو از نوشته های زیباتون بهره مند.

    0

  4. سلام شاهین جان…اگه یادت باشه یه مطلبی در مورد سخت ترین بخش نوشتن منتشر کرده بودی که من تو اون مطلب گفم مهم ترین مشکلم ایده اولیه نوشته هست این در ذهنت باشه که بگم مشکل اصلی از کجاست…دیروز از معدود روزایی بود که فرصت تفکر پیدا کردم و ایده خوبی هم در سر داشتم هم برای شروع متن و هم برای پایانش.
    به هر حال فرصتی پیدا کردم و شروع کردم به منتقل کردنش روی کاغذ.همون دیشب فهمیدم که ساختار متن من مثل یک لباس شده که بالا تنه و پایین تنه اش درست و کامل هست ولی برای متصل کردن این دو قسمت،ایده ای در ذهن ندارم و خیلی باید زور بزنم،انگار که مدتی بعد از شروع کردن به نوشتن، ساختار متن از دستم در رفته و خط ربط مشخصی درنظر ندارم.و حالا به این نتیجه رسیدم که سخت ترین بخش نوشتن برای من همین قسمتیه که برات توضیح دادم…به نظرت دوای مشکل من چیه؟

    0

  5. سلام و خسته نباشید به شاهین عزیز و مهربون…
    شاهین جان من وقتایی که بی انگیزه ام و از خودم نا امیدم برای بهتر شدن حالم، خوندن وبلاگت برای خودم تجویز میکنم.. چون واقعا بعد خوندشون محاله که سر حال نشم. ولی یه وقتهایی اصلا نمیتونم بنویسم.. نه اینکه نخوام بنویسم ها.. نه.. ذهنم بدجوری قفل میشه و اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره.. البته اینو هم بگم که نوشتنه صفحات صبحگاهیم منظمه.. منظورم نوشتن متن ودلنوشته و…
    سوالم ازت اینه که تو، تو زمانی ذهنت قفل میشه چیکار میکنی ؟ خیلی دوست دارم از تجربیاتت بدونم

    1+

    1. سلام سهیلای عزیز و نازنین
      از لطف و محبتت بی نهایت ممنونم.
      برات یه پست مینویسم و برنامه های خودم رو میگم بزودی

      1+

  6. این عکسی که استفاده کردید چقدر رویاییه…
    مثله نویسنده شدنم می مونه ..رویایی..
    چه رویای خوبی..

    برای من نوشتن خیلی دشوار نیست اما منظم و مستمر نوشتن کمی دشواره..اینکه به چنین کمیتی برسم..مثلا روزی ۵۰۰۰کلمه در روز.. شوق نوشتن دارم امیدوارم یه روزی بتونم به چنین کمیتی حتی بیشتر برسم.

    0

  7. شاهینِ عزیزم سلام
    شاهین جان یه سوال.
    من عاشقِ نوشتنم و مهمترین دغدغه ی من نویسندگیه. اما یه مساله هست و اونم اینکه نمیدونم چطور میتونم موضوع و هدفِ اصلیِ نوشته هام رو انتخاب کنم. این مساله من رو خیلی آزار میده و باعث شده اشتیاقم کم بشه چون همش حس می کنم هیچ نظم و هدفِ مشخصی تو نوشته هام نیست و دارم وقت تلف می کنم. شما چه راهکاری ارائه میدین؟

    0

  8. اگر دقت کنید الان به فارغ التحصیلای بدون سابقه کار کسی کار نمیده !
    عموم می‌گفت اگر میخای موفق بشی و توی حوزه‌ی رشته‌ت فعالیت کنی باید توی دوران دانشجویی کارورزی رو شروع کنی
    یعنی تو روزایی که علم زیادی نداری !!
    اونموقع حتی اگر گند هم بزنی چیز عجیبی نیست ولی عمین گند زدن های بعضا اعصاب خرد کن توی پایان دوره تحصیلاتت ازت یه متخصص کارکشته ودرست حسابی میسازه …

    این رو میشه درمورد موضوعات مختلف تعمیم داد
    یعنی درواقع نکرده کار نبر به کار !!!!

    1+

      1. مرسی داداش شاهین !!!

        پ ن : شاید واست جالب باشه که تو بچگی دلم میخاست یه برادر به اسم شاهین داشته باشم …😂
        هی بهش بگم داداش شاهین داداش شاهین ….

        2+

  9. روی اسم شاهین هم تاکید داشتم آخه اسم برادر دوستم شاهین بود بهش حسودیم میشد …

    آخ آخ آخ چه روزای خوبی بودن بچگی …😘😘😘

    2+

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *