داستان کوتاه «مرا بشنو از دور» از نعیمه غفارپور

باز چس‌کلاس. ادب کیلو چند؟ صفحۀ نمایش را بالا و پایین می‌کنم و به رژۀ کلمات می‌نگرم. اصطلاحاتش هم مثل خودش اتوکشیده است؛ ادب‌مند، ادب‌وار. کیفور می‌شود از این قلنبه‌گویی‌ها. همین دیروز سر جلسۀ گروه نه گذاشت نه برداشت، گفت: «بازخوردی شایان تقدیر از ذهنی نظم‌آموخته منتج می‌شود». سرگروه سرش سوت کشید. سرگروه اسمش سرگروه است، ته گروه هم نیست مرتیکه. واقعاً حق خانم دکتر بود که امسال سرگروه شود والا ما که یک مشت لنگ و لوچیم که سرمان با ماتحتمان فوتبال بازی می‌کند. این یارو شامورتی‌بازی کرد، شد سرگروه. حالا من را بگو که با این عصاقورت‌داده برداشتم و مقاله نوشتم. درست است که کارش خوب است اما من یکی تحمل لفاظی‌هایش را ندارم. الان سر تا پای مقاله پر از حرف‌های اوست. من کجای مقاله‌ام، نمی‌دانم. البته چرا. حرف اصلی مقاله، نظر من است. مگر نه این است که من فکر می‌کنم ادب در زبان اتفاق می‌افتد؟ خوب این مقاله هم همین را می‌گوید. نه، نمی‌گوید. نپذیرفت. خانم دکتر عصازادگانِ عصاقورتیان معتقدند «ادب در کلام خود را متجلی نمی‌کند بلکه در رفتار فرد دیده می‌شود. گرچه کلام هم بخشی از تجلی رفتار است اما نمی‌توان به ذات کلمات و عبارات، اصطلاح باادب و بی‌ادب چسباند». آخ ببخشید خانم دکتر، «الصاق کرد!» الان اگر این‌جا بود، با آن صدای رسا و سین‌های سوتی‌اش می‌گفت: «آقای دکتر شما به‌شایستگی به این موضوع نپرداختید. در کنه این موضوع، امری پنهان است که…» وای، چرا زنک حتی حین حرف زدن هم می‌نویسد؟ وقتی حرف می‌زند، ذهنم به کیبورد تبدیل می‌شود. مدام فکر می‌کنم دارد کتاب صوتی می‌خواند. آن روز سر جلسۀ گروه، وقتی صدای تق‌تق منظمی شنیدم، فهمیدم که خودش است. حتی راه رفتنش هم ادبی است. همین صدای تق‌تق کفشش، ریتم فع لن فع لن داشت. خودم را با کاغذهایم سرگرم کردم تا نشان دهم که من هم چیزمیز می‌نویسم و در این زمان‌های کوچک اتلاف وقت نمی‌کنم اما تمام حواسم به ورودش بود. فع لن فع لن. وارد که شد، فضا پر از بوی پرتقال و وانیل شد. وقتی نشست، سرم پایین بود. چشمم به اتوی شلوارش خورد، گردن می‌زد. خط اتوش بازیگوشی نمی‌کرد. کت و شلوار مشکی تنش هم مؤدب بودند. پا روی پا که انداخت، جورابش هم دیده شد. جوراب سیاه بر روی ساق برفی‌اش. ساقۀ جوراب دور مچ پاش صاف صاف بود. نه تاب خورده بود، نه آکاردئونی شده بود. کفشش هم هیچ گرد و خاکی نداشت. انگار این مثل ما روی زمین راه نمی‌رود. نکند دم در کفش عوض می‌کند؟ وقتی وارد شد، سر بلند نکردم اما دزدکی از بالای عینک نگاهش کردم. همان کیف چرم مستطیلی‌اش دستش بود که گمان نکنم در آن کفش جا شود. آن موقع کیف شکم می‌داد. حاشا و کلّا. در تیپ خانم دکتر، این خطاها راه ندارد. کیفش را از خود هندسه گیر آورده است. به دقت می‌توان مساحتش را حساب کرد، بس که صاف و صوف است، مثل تمام چیزهای این بشر. اصلاً چرا این‌قدر صاف است؟ روزهایی که برای مقاله با هم جلسه می‌گذاشتیم، اگر در اتاق او بودیم، بوی عطرش با بوی چای معطرش مخلوط می‌شد و مستم می‌کرد. در استکانی شفاف، چایی آلبالویی تعارف می‌کرد با همان شکلات‌های توپی جلد سبز همیشگی که تو بساطش پیدا می‌شد. جلد شکلات‌ها به خاطر او صاف بودند یا خودشان این شکلی بودند؟ این خانمی که من می‌شناسم، ممکن بود جلد شکلات‌ها را یک دور، اتو کند و بعد در آن ظرف مخصوص که معلوم نیست از کدام ناکجاآباد پیدایش کرده، بچیند. اگر در اتاق من جلسه برگزار می‌کردیم، من باید همۀ قد اتاق را به خاطر یک استکان زیرورو می‌کردم تا یک چای آژان‌دیده بهش تعارف کنم. فکر کنم به خاطر همان موضوع مقاله که ادب در گفتار و رفتار بود، چای را می‌خورد والا او کجا و استکان پر از لک‌ولوک من کجا؟ در آن جلسات مدام از سوسور و بارت و تودوروف و چامسکی حرف می‌زد و حوصله‌ام را سر می‌برد. حالا نمی‌شد از خودت بگویی زن؟ مثلاً آن عطر خوش‌بویت که ترکیب بوی پرتقال و وانیل است، چه اسمی دارد؟ عطرفروش را گیج کردم بس که توضیح دادم چه بویی دارد، آخر گفت به خانمتان بگویید خودش بیاید عطر انتخاب کند. مردک فکر کرد من برای خانمم عطر می‌خواهم. خانم کجا بود. می‌خواستم عطر او را بگیرم، شاید من هم منظم شدم. با عطر می‌شود منظم شد؟ فکر کنم خانم دکتر همین را هم می‌توانست موضوع مقاله کند. ناف این زن را با پرسش و نظم بریده‌ بودند. در جلسۀ بازنویسی فیش‌هایمان، هرچه گفتم کلمه‌ها ادب دارند، نپذیرفت. آخر هم خر خودش را راند و سر حرفش ماند. معتقد بود کلمات به خودی خود، شامل تقسیم‌بندی باادب و بی‌ادب نمی‌شوند. نمی‌توان گفت موال و مستراح و پفیوز به خودی خود بی‌ادبند. حتی کاربردشان هم دال بر بی‌ادبی نیست. اساساً مگر می‌توان به کلمه ادب آموخت؟ وای که چه بحثی راه انداخت سر همین ادب، که اول مقاله ما باید منظورمان از ادب را بیان کنیم و شرح و بسطش دهیم. این‌ها را که می‌گفت من شاخ درآوردم. چنین کلماتی از آن لبان خوش‌فرم صورتی بیرون می‌آمدند. سر جلسۀ گروه هم به سرگروه گیر داد که منظورت از پیشبرد اهداف گروه چیست؟ اگر بحث اجراست، اهدافی که تو می‌گویی سنجیدنی نیستند و یک‌سری کلیاتند. خلاصه از این خزعبلات بافت. سرگروه هم گیج شد و زود بحث را بست. من که می‌دانستم این جلسات فرمالیته است و هیچ آبی ازشان گرم نمی‌شود اما خانم دکتر انتظار داشت این پفیوز بتواند حرف‌هایش را درک کند.
آن روز که به اتاقش رفتم تا متن مقاله را با هم بخوانیم، تعارف کرد بنشینم. هیکلم را طوری روی صندلی کناری‌اش انداختم که صندلی صدای جیرجیر بلندی کرد. خانم دکتر پشت میزش سرفه‌ای الکی کرد و خودش را روی صندلی‌اش کمی جابه‌جا کرد و زود دستانش را روی کیبورد نشاند. خیره شدم به دستان سفیدش که خطوط آبی رگ‌ها، جویبارهایی آرام بودند که از میان برف راه خود را می‌گشودند. تایپ که می‌کرد انگار انگشتانش روی کلاویه‌های پیانو می‌لغزیدند. صدای آرام موسیقی بی‌کلامی از اتاقش به گوش می‌رسید. تازه پس از آن‌که با آن هیاهو، روی صندلی نشستم و آرام گرفتم، متوجهش شدم. بوی عطر پرتقال و وانیل می‌آمد. نور ملایمی از پنجرۀ کناری‌اش به اتاق خزیده بود و رنگ فضا را خامه‌ای کرده بود. اتاق‌های ما در دانشگاه، شبیه هم است. چرا اتاق خانم دکتر، این‌قدر زیبا به نظر می‌رسید؟ روی میزش، نمی‌توانستی یک ذره خاک پیدا کنی. آن‌وقت مانیتور من به جای صفحۀ نمایش، صفحۀ خاکی داشت. هیچ یادم نمی‌رود آن صحنه که آمد اتاق من، دفتر مشکی‌ همیشگی‌اش را روی میز گذاشت و با آن خودکار پارکرش شروع به نوشتن کرد. وقتی دستش را از روی دفتر و میز برداشت تا مقنعه‌اش را صاف کند، دیدم زیر آستینش به خاطر گرد و خاک میز من، سفید شده است. جرأت نکردم بگویم پاکش کند. ته دلم دوست داشتم خودم دستم را پیش ببرم و آستینش را بتکانم. نمی‌دانستم الان باید از او عذرخواهی می‌کردم یا به روی خودم نمی‌آوردم. در مقاله هم صحبتی در این باره نکرده بودیم که آیا ادب این است که من به خاطر گرد و خاک میزم عذرخواهی کنم و به خاک آستینش اشاره کنم یا نه، بگذارم با همان آستین خاکی برود و هر کجا خودش متوجه شد، پاک کند. در آن لحظه که او از ارتباط بندهای مقاله به هم می‌گفت، من در این فکر بودم که آیا مؤدبانه است بگویم دلم می‌خواهد حرف‌های دیگری بزنی؟ شاید آن موقع از اخلاق حرفه‌ای حرف می‌زد و سنگ روی یخم می‌کرد.
اصلاً از کجا شروع شد این همکاری؟ مقاله‌ای داشتم در دوران دانشجویی که دربارۀ زبان بود. چیز دندان‌گیری نبود اما گویا خانم دکتر دیده بود. فع لن فع لن آمد و گفت که موضوعی دارد که به پژوهش من بی‌ربط نیست. اتاق را پر از بوی عطرش کرد. در عالم همکاری، صلاح ندیده بود که موضوعی نزدیک به این را در همین دانشگاه کار کند و من را مطلع نکند. از آن اخلاق‌های خاص خودش بود والا من اصلاً یادم رفته‌بود که چنین چیزی نوشته‌ام. دیگر حوصلۀ مقاله و این چیزها را نداشتم. برای خودم همین‌جاها می‌لولیدم. استاد نبودم که، اما او واقعاً استاد بود. با آن قد موزون و رفتار سروگون گفت موضوع فلان است و فلان. حرف که می‌زد لب‌هایش طوری می‌جنبید که فقط گاهی رشتۀ سفید دندان‌هایش دیده می‌شد. وقتی می‌خواست قسمتی را که برای خودش هیجان‌انگیز بود، بگوید، تندتر پلک می‌زد و مژه‌های بلند و سیاهش به چشمان عسلی‌اش سایه می‌انداختند. حالا که مقاله را بالا و پایین می‌کنم، می‌بینم آمدن اسم من در این مقاله، به تعارف شبیه‌تر است. حرف من را هم رد کرد که می‌گفتم ادب در کلام رخ می‌دهد. او می‌گفت که وقتی کلامی خصوصی در بافتی عمومی به کار می‌رود، با توجه به پیشینۀ فرهنگی ما، آن کلام بی‌ادبانه به نظر می‌رسد در حالی که ذات کلمات چنین چیزی را نمی‌پذیرند. وقتی داشت نظرم را رد می‌کرد، ته صدایش یک لرز قشنگی داشت که از ترس نبود، از احترام بود یا شاید هم دلجویی. راستش در آن لحظات دلم می‌خواست کلامی از بافت خصوصی در بافت عمومی به او بگویم. شاید در آن موقع صدای ناکوک من هم لرزی برمی‌داشت از شرم. خوب هم بود. معتقد بود بی‌ادبی نیست. فقط فرهنگ ما به این آشکارسازی‌ها خو نگرفته است. نمی‌دانم اگر می‌گفتم چه می‌شد اما به گمان خودم ادب را رعایت کردم و نگفتم.
چرا از بین این همه به‌اصطلاح استادهای گروه، سراغ من آمده بود؟ به خاطر آن چس‌مقاله؟ یا نه، می‌خواست ظرف مرا بشکند لیلی؟ آخر او با آن کمالات، می‌آمد سراغ من که موهایم داشت به باد می‌رفت و عرضم بر طولم غلبه می‌کرد؟ چرا آمده بود؟ اصلاً الان وقت این پرسش بود؟ حالا که کار داشت تمام می‌شد و من هیچ غلطی نکرده بودم. از دایرۀ ادب خودم هم رد نشده بودم و هیچ کلامی از هیچ بافتی هم به او نگفته بودم. نگفته بودم که دوست دارم با او به کافه بروم و قهوه‌ای بخورم و به چشمانش نگاه کنم. نگفته بودم دوست دارم دستان سفیدش را که ناخن‌های مرتبی داشت، در دست بگیرم و ناز کنم و حتی ببوسم. نگفته بودم که به کیبوردش حسادت برده‌ام و به آن دفتر مشکی و خودکار پارکر و حتی به گرد و خاک میز خودم. چرا لال شده بودم؟ مقاله داشت تمام می‌شد و دکمۀ ارسال را که می‌زدم شاید دیگر هیچ‌وقت چنین فرصتی گیر نمی‌آوردم. چرا بین آن ادب‌بازی‌ها از عشق چیزی نگفتم؟ چرا نگفتم که من پشت این چهرۀ خشکم، دلی هم دارم که زیر خط اتویش رفته است. همه‌اش مقاله، مقاله. چرا نتوانستم در زندگی‌اش جایی برای خودم پیدا کنم؟ کوشش‌هایی کردم اما نشد. عطر تلخ گرفتم و باهاش دوش گرفتم. گفتم اتاق من هم بوی عطر تلخ و تند مردانه بدهد اما نشد. گرد و خاک میز را هم تمیز کردم. خاک مانیتور را هم گرفتم. گلدان هم برای اتاق گرفتم که شاید ریخت و شکلش کمی بهتر شود. اما نشد. من را باش چقدر رفتم و گشتم و از آن خودکار و دفتر قشنگش پیدا کردم و خریدم و بعد هم خجالت کشیدم که پیش او آن‌ها را از کیف بیرون بیاورم. آن لحظه فکر کردم این کارها بچه‌بازی است. بزرگانه رفتار کردم مثلاً و حالا نسخۀ آخر مقاله، دارد نقطۀ پایان می‌گذارد به این حال من. نه، به این حال من پایان نمی‌دهد، به رفت‌وآمد او در این اتاق پایان می‌دهد. دکمۀ ارسال را که بزنم، تمام می‌شود. زدم، دکمۀ پرینت را زدم. کاغذها بی‌وقفه از دهان پرینتر بیرون جهیدند. برگه‌ها را برداشتم و زدم بیرون. رفتم همان کتاب‌فروشی که آن دفتر و خودکار را از آن‌جا گرفته بودم. یادم بود آن‌جا پاکت‌هایی دیده بودم که شکل و شمایل قشنگی داشتند. جنس مقواشان از کاغذ گراف بود و درِ پاکت، نخی کنفی داشت که از بالا می‌آمد و دور دکمۀ چوبی بزرگی تاب می‌خورد. سایز بزرگش را گرفتم و برگشتم. کاغذهای مقاله را داخل پاکت گذاشتم. روانۀ راهرو شدم. دم در اتاق خانم دکتر که رسیدم، فضا بوی پرتقال و وانیل می‌داد و صدای ملایم آهنگی از پشت در شنیده می‌شد؛ «مرا بشنو از دور، دلم می‌خواهدت…». در همان لحظه، سرگروه رسید. ایستاد و باهام دست داد. صدای آهنگ به گوشش رسید. ابرویی بالا انداخت و به اتاق اشاره کرد و گفت: «عجب آهنگی داره می‌شنوه.» گفتم: «آخه پفیوز، تو غیر جواد یساری چی شنیدی؟ تو چه می‌فهمی اینا چیه؟» خندید و رفت سمت اتاق خودش. در اتاق را زدم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

31 فروردین 1405

31 فروردین 1405

15 خرداد 1404

15 خرداد 1404

15 اردیبهشت 1403

15 اردیبهشت 1403

17 اسفند 1403

17 اسفند 1403

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *