من اسپرسوی دابل خواستم، او آمریکانو. آن دو نفرِ دیگر را اصلاً ندیدم؛ انگار نبوده باشند. از برقِ ساعتِ «امگا» و چرمِ قهوهایِ کفشهای «گوچیاش» پیدا بود که روزگارِ نداریاش سر آمده است. نگاهش، لحنِ شمردهاش، کلماتی که با ژستِ آدمهای موفق بیرون میانداخت، همه بوی تمول میداد؛ بوی کسی که حالا برای خودش کسی شده بود. یا دستکم ادایش را خوب درمیآورد. شاید هم سرانجام زنی پیدا شده بود تا روی هوشِ سیاه و استعدادِ انکارناپذیرش سرمایهگذاری کند.
قهوهها را که آوردند، زیرچشمی دستش را نگریدم. حلقهای در کار نبود. مجرد مانده بود؟ جدا شده بود؟ یا… اصلاً به من چه؟
البته درآوردنِ حلقه بعد از مدتی، برای مردهای ما رسمِ غریبی نیست. دور چرا بروم؟ خودِ میثم بعد از دو سال حلقه را کنار گذاشت. بهانهاش این بود که توی کارگاه، بینِ برادههای آهن و دستگاهها، انگشتش را اذیت میکند. شش ماه بعد هم انگشتری به دستِ راستش انداخت و گفت هدیهی بچههای شرکت است. دلم میخواست باورش کنم، اما هیچگاه به تمامی نتوانستم. اوایل، از سرِ تلافی خواستم حلقهام را درآورم، اما روزی که به عمد فراموشش کردم، وقتی متوجه شد فقط یک لبخندِ بیرمق زد. لابد دیگر آنقدر برایش عادی شده بودم که بود و نبودِ یک حلقهی طلا روی دستم، فرقی به حالش نمیکرد.
زیرِ سنگینیِ نگاهش معذب بودم. نمیتوانستم حتی لحظهای به چشمانش نگاه کنم. دلم برایش تنگ شده بود. خیلی تنگ. صدایی در سرم میگفت بلند شو، دستت را بگذار روی دستش. اما… چطور میتوانستم اینهمه بیخیال باشم؟ گذشته از اخلاقیات، او در حقِ من، کم نامردی نکرده بود.
اما آدمیزاد حافظهی غریبی دارد. خیانتها را با جزئیات به یاد میسپارد و دلتنگیها را با عطرها.
بوی قهوه، عطرِ تلخی که تازه به خودش زده بود، همه دست به دست هم داده بودند تا سالهایی را نبشِ قبر کنند که گمان میکردم زیر خروارها خاک مدفون شدهاند. و من، شرمگینانه، از این نبشِ قبر بدم نمیآمد.
بیرونِ کافه، آفتاب خودش را روی شیشهی ساختمانهای روبهرو پهن کرده بود.
جلسهی بعدیِ پروژه در طبقهی هشتم بود. آسانسور که رسید، ناخودآگاه فاصلهام را با او حفظ کردم. نه آنقدر دور که بیادبی باشد، نه آنقدر نزدیک که بفهمد ضربانِ قلبم چطور دیوانهوار به سینهام میکوبد.
تمامِ جلسه به اعداد گذشت. فقط یکبار، وقتی دیگران گرمِ بحث بودند، آرام پرسید:
«شمارهت همونه؟»
نمیدانم چرا قند در دلم آب شد. با لبخندی که تمامِ تلاشم را کردم احمقانه نباشد، سرم را تکان دادم.
شب، اولین پیامش رسید.
«خوشحال شدم دیدمت.»
سه کلمه. به همین کوتاهی. به همین خطرناکی.
ده دقیقه فقط به صفحهی گوشی خیره ماندم. تنم داغ شده بود. این همان هیجانی بود که سالها در خانهی سوتوکورمان گمش کرده بودم. تایپ کردم: «منم. خیلی زیاد.» دستم روی دکمهی ارسال مردد مانده بود. نفسِ عمیقی کشیدم و پاکش کردم. نوشتم: «موفق باشی.» باز پاک کردم. آخر سر هیچ نگفتم. تهِ دل میدانستم قدم گذاشتن در این راه، یعنی ویرانی.
آن شب، میثم دیر آمد. مثل بیشترِ شبها. غذا را گرم کردم. سر میز، با چشمهایی که از زورِ خواب و خستگی نیمهباز شده بود، از مشتریِ بدقلقی که قرارداد را فسخ کرده بود گفت. من هم از پروژه گفتم؛ بیآنکه نامی ببرم.
تنها یک «خسته نباشی» به همدیگر گفتیم و باز سکوت. سکوت اگر زیاد در خانهای بماند، میگندد و کمکم میشود یکی از اعضای خانواده. چشمهای میثم روی بشقابش بود. حتی نپرسید روزِ من چطور گذشت. آنقدر غرقِ اعداد و چک و قسط بود که من لابهلایشان گم شده بودم.
روزهای بعد، پروژه بهانهی دیدارهای کوتاه بود. راهرو. اتاق جلسات. پارکینگ.
یک روز موقع رفتن گفت: «پنج دقیقه راه بریم؟»
میخواستم بگویم آره. میخواستم کیفم را بردارم و بروم. دلم لک زده بود برای قدم زدن با کسی که هنوز مرا میدید. اما بغضم را قورت دادم و گفتم:
«کار دارم.»
همان شب پیام داد:
«هنوزم وقتی دروغ میگی، ابروی راستت میره بالا.»
بیاختیار دست کشیدم روی صورتم. او مرا بهتر از خودم میشناخت. وسوسهای مدام در گوشم میخواند که تسلیم شوم. ذوقی در دلم دوید، اما با دستانی یخکرده نوشتم: «لطفاً فقط دربارهی پروژه پیام بده.»
دیگر پیامی نیامد. اما دو روز بعد، ترانهای فرستاد که سالها پیش با هم گوش میدادیم.
باز جواب ندادم. اما تا صبح، همان ترانه در سرم تکرار شد.
دردِ اصلی پیام دادنش نبود؛ بدترین قسمتِ ماجرا، انتظارِ من بود. اینکه هر بار صفحهی گوشی روشن میشد، پیش از نگاه کردن، دلم میریخت و تشنهی دیدنِ اسمش بودم. از خودم بدم میآمد. بعد میثم با شانههای افتاده از سرِ کار برمیگشت، روی مبل ولو میشد، بیآنکه متوجهِ این طوفانِ خاموشِ درونِ من باشد، و احساسِ گناه مثلِ بخار، روی شیشهی دلم مینشست.
کمکم به جانِ مقایسه افتادم.
او یادش بود قهوهام را تلخ میخورم. میثم اما اصلاً لب به قهوه نمیزد؛ عصرها که مثل یک تکه گوشتِ خسته به خانه میرسید، فقط یک استکان چایِ تازهدم میخواست تا خستگیِ سگدوی روزانهاش را بشورد و ببرد. با اینحال، یکبار برای تولدم قهوهساز خرید، چون فقط یک کلیت از من در ذهنش مانده بود: «باران قهوه دوست دارد.» او جزئیاتم را میشناخت، اما میثم… میثم انگار سالها بود که مرا نمیدید.
اواخر پروژه، پیامهایش رنگِ دیگری گرفت.
«اگه شرایط فرق میکرد…»
«کاش الان اینجا بودی و…»
سه نقطه.
این سهنقطهها از هزار جملهی کامل، خطرناکترند. میخواستم بنویسم: «کجا بیایم؟» دلم میخواست تن بدهم به این ویرانیِ شیرین. گوشی را خاموش کردم. از سرِ نجابت نبود، بیشتر از ترسی عمیق که ریشهاش را خودم هم نمیفهمیدم.
آن شب، میثم از فرطِ خستگی، زودتر از من خوابید.
کنارش دراز کشیدم. به صورتش نگاه کردم. چند تارِ موی سفید کنار شقیقهاش روییده بود. صدای خروپفِ ضعیفش میآمد. حتی تکان خوردنم روی تشک بیدارش نکرد. دلم گرفت. فکر کردم چقدر برایش عادی شدهام که بود و نبودم کنارش روی تخت، خوابش را به هم نمیریزد.
روزِ تحویلِ نهاییِ پروژه فرا رسید. دستها فشرده شد، عکسهای یادگاری گرفتند، و پرونده بسته شد. او تا دمِ آسانسور همراهم آمد.
«یعنی دیگه همو نمیبینیم؟»
جواب ندادم. دکمهی آسانسور را زدم. پیش از بسته شدن درها با چشمانی پر از تمنا گفت:
«اگه یه روز…»
اینبار منتظر نماندم. در بسته شد. تصویرش آرامآرام میانِ دو لنگهی فلزی باریک شد و در نهایت، ناپدید.
غروب به خانه رسیدم. میثم هنوز نیامده بود.
خانه همان بوی همیشگی را میداد. کلیدها را روی میز انداختم. گوشی را برداشتم. صفحهی پیامش هنوز باز بود. آخرین، همان سهنقطهی ناتمام بود. میخواستم نقطهچینش را پر کنم. میخواستم بنویسم که من هم خستهام، من هم دلتنگم. چند ثانیه به صفحه خیره شدم. قلبم انگار در گلویم میکوبید. اما… صفحه را بستم.
نه برنده بودم، نه بازنده. فقط خسته بودم.
صدای چرخیدنِ کلید که آمد، رفتم سراغ قوری. یک استکان چایِ پررنگ برای میثم ریختم؛ همان چایِ تلخی که فقط خودش دوست داشت. پیشدستیِ کوچک را هم برداشتم. همیشه دو تا بیسکویت کنار استکانش میگذاشتم؛ یکی برای او، یکی برای خودم. امشب اما خودم میل نداشتم. فقط یک بیسکویت گذاشتم.
وارد شد. شانههایش هر روز افتادهتر میشد. کیفش را روی مبل انداخت. نگاهم کرد و پرسید:
«تموم شد بالاخره؟»
«آره.»
لبخندِ بیجانی زد:
«خسته نباشی.»
استکان چای را گذاشتم جلویش. دستش رفت سمت بیسکویت. تا نیمهی راه رفت، اما ناگهان مکث کرد. بیسکویت را برنداشت. فقط استکان چای را برداشت و یکنفس سر کشید.
پیشِ خودم گفتم لابد دیگر بیسکویت هم دوست ندارد. حتی ذائقه و خواستههایش هم در این خانه بیصدا تغییر کرده بود و من خبر نداشتم.
کنار پنجره ایستادم. بیرون، چراغهای شهر یکییکی روشن میشدند. پیش خودم فکر کردم بعضی آدمها شاید یادشان برود تو چطور قهوه میخوری یا چرا ابرویت بالا میرود، اما شاید… نه، هیچی.
واقعیت این است که بعضیها برای همه میمانند، اما همیشه نصفهونیمهاند؛ و بعضی دیگر آنقدر غرقت میکنند که دیگر هیچچیز از خودشان باقی نمیماند.
یک پاسخ
بیچاره میثم. فک کنم بیسکوئیته رو گذاشت باران کوفت کنه. 🤦♀️
کلمات اوایل متن اونقدر برام تازه و قشنگ بود که ریختم توی تودومایکروسافتم.
خیانتها را با جزئیات به یاد میسپارد و دلتنگیها را با عطرها. 👌🌟
یکبار برای تولدم قهوهساز خرید، چون فقط یک کلیت از من در ذهنش مانده بود: «باران قهوه دوست دارد.»
این تیکهی باران قهوه دوست دارد خیلی خوب بود. ✨️
جوری که باران حس خطرناکی رو به پیاماش نسبت میداد خیلی خوب بود.
در کل، قشنگ بود. 😍