شوق نوشتن اگر داری باید ببینی چه کارهاییست که فقط با نوشتن میتوانی انجام بدهی و جز با نوشتن اصلن امکان انجام آنها نیست (دستِکم در قیاس با کیفیتی که از راه نوشتن به دست میاید.).
دوام دلیل میخاهد و تو بیش از استعداد و هر چی که برای نوشتن ضروری مینماید، به برهانی استوار نیازمندی که بنشاندت پای نوشتن و بلندت نکند.
دلیلت اما هر چیزی میتواند باشد جز دلیلی عاریتی که بیگانه با زیستجهان توست.
یکی مینویسد برای حفظ خاطرهی عشقی نافرجام.
دیگری میپندارد تنها با نوشتن میتواند چارچوبهای صلب زبان را بشکند.
و هزارها چراییِ رنگبهرنگ که شاید برخیشان احمقانه به نگر آیند، اما چه باک اگر باک نویسنده را پُر میکنند و موتورش را راه میاندازند؟
یک پاسخ
وقتی نوشتن مرا تا بیکرانه ها وچه بسا تا
کهکشانها وانجاهایی که باپای جان نمیتوانرهنوردزریاب قصه فقیربیکس وکارایست که ازیک جانشستن ودستنگر این وان شدن چیزی عایدش نمیشودوکمرهمت میبندد وکفش آهنی میپوشدورهنورد راهی میشود که همیشه فکر میکرد هرگز نخواهد توانست دران طی طریق کندولی درپی هرگردنه راهی میبند که به شهری جدید چشمش روشن میشود و نشان از سرزندگی و تکاپوی مردمان آن دارد اینبار او وارد میشود و به جای اینکه دستش رآ پیش هرکس وناکسی دراز کنددست دیگران را میگرفت وبه کمک کوچک و بزرگ میشتافت اکنون تمامی مردم اورا میشناختندوهمه جا به نیکی ازاو یاد میکردند گنج اصلی مانند نگینی بر پیشانی
اونشسته بودو همه به صداقت
وحسن خلق او را میشناختند و پذیرای او بودند. رفت و میتوان بدون هیچ دقدقه ای پروازکرد.چراکه نه
انهم باموتوری که سوختش را خودش تهیه میکند وهرچه گازش میدهی سوختش کم نمیشودوسرازجاهایی درمیآورد که خودت فکرش را هم نمیکردی.