آه در آن غروب غم‌انگیز که تمام اندوه عالم در قلب بی‌قرار من ریخته بود

در اعلان جدید دوره‌ی پیشرفته‌ی نویسندگی خلاق نوشته‌ام:

 

«هم‌آمیزیِ شعر و نثر؟

نمونه‌ی خامدستانه‌اش را دل‌نوشته می‌نامند و پخته‌ترش می‌شود نثر ادبی یا نثر شاعرانه. نوشتاری‌ست پراحساس،‌ گاه با مایه‌های فلسفی،  میوه‌ی پیوند شعر و نثر.

از دل‌نوشته تا قطعه‌ی شاعرانه و ادبی اما فاصله‌یی‌ست که تنها با چیرگی بر ظرایف زبان می‌توان پیمود.»

اما دیدم بدک نیست پیش‌از شروع دوره نمونه‌هایی خوب و بدی به‌ دست بدهم از نثر شاعرانه در داستان.

اول با بد شروع کنیم یا خوب؛‌ بعدش می‌گویم. ببین حدس خودت چیست:

 

یک:

«چهره‌ی دلپذیری داشت.

آفریدگار جهان در خلال گیسوانش پروانه‌ی ظریفی را جایگزین ساخته بود.

با آنکه رخسارش گلگون، ابروانش کمندآسا، چشمانش زیبا، لبانش عناب‌رنگ، گونه‌هایش سرخ‌فام، مژگانش سیاه بود پروانه‌ی قشنگ آن‌چنان گیسویش را مرتب کرده و آن‌سان زلف‌هایش را آرایش داده بود که گویی مادر گیتی تاکنون چون او دختی نزاده است…

طنازی بود که به یک کرشمه صدها مرغ جان را از قفس تن خلاص می‌کرد حوروشی بود که به یک نگاه هزار دل را اسیر می‌ساخت. ماه‌طلعتی بود که به نور خویش جهانی را روشن می‌نمود.»

-عزت‌الله همایونفر، سرشگ خامه، تهران ۱۳۱۷

 

دو:

«او را ترک می‌کنم. در یک عصر بهاری نمناک و لخت. در میان دو تک درخت عریان که تنها چند جوانه‌ی کوچک و کم‌جان بر ساقه‌ی نازک یکی از آن‌ها به چشم می‌خورد. دو تک‌درخت، تنها پنجره‌ی خانه‌اش را قابی بی‌رنگ و بی‌رحم گرفته است و آن را از میان خانه‌های تنگ و تار و دودگرفته‌ی کناری جدا می‌کند. لیلا جدا شدن از هر آنچه به او تعلق دارد و ندارد را تاب نمی‌آورد. چه تمایز شیشه‌ی بخارگرفته‌ با این نم همیشگی کرخت از پنجره‌‌های بی‌پرده‌ی همسایه‌ی کناری باشد، چه جدایی از من که نمی‌دانم چطور این دو سال طاقت آورد. خودم تحمل این چشم های نیم‌بسته‌ی پف‌آلود با گونه‌های گودرفته و لب‌های بی‌حالت و گوش‌های بزرگی که در دو سوی سرم سنگینی می‌کنند را ندارم. و کشیدن بدن استخوانی‌ام که نمی‌دانم اصلاً به کجا. توی ماشینم نشسته‌ام. به هر طرف که نگاه می‌کنم سبز است و زمین خدا انگار جز درخت و گیاه نمی‌شناسد.»

-بی‌تا ملکوتی، مای نِیم ایز لیلا، پاریس ۲۰۱۲

 

چند نکته:

-اولی قدیمی است، قبول. برخی تعابیرش هم کماکان زیباست،‌ قبول. اما به نسبت زمانه‌ی خودش هم قدری واپس‌مانده‌ است (قیاس کنید با آثار هدایت و جمالزاده). با رگباری از تعابیر شاعرانه می‌خاهد حس ایجاد کند و زیبایی شخصیت را نمایش بدهد، اما می‌افتد به دام احساساتی‌گرایی (زور زدن در خلق احساس) و لفاظی (سالاد کلمات).

-بدبختانه بسیاری از ما هنوز به همین شیوه می‌نویسیم. مقصر اصلی مدرسه است و درس انشایش که مشوق قطعه‌‌های سوزناک لامارتینی بود (و هست؟).

-نمونه‌ی دوم هم پُر از صفت است، اما چرا به اندازه‌ی بالایی تو ذوق نمی‌زند؟ چون خوددارتر است. از تعابیر آشنا بهره نمی‌گیرد. از حضور ملموسِ تن بهره می‌جوید و تصاویر را در حرکت می‌نمایاند؛ و یکسره به دام انتزاع نمی‌افتد. با این حال شاعرانه است.

-حرکت از سوی نمونه‌ی اول به سوی نگارش متن‌هایی مانند نمونه‌ی دوم یا بسیار بهتر از آن، با آموختن زبانِ قلمروی شعر و نثر حاصل می‌شود.

زبان قلمروی ادبیات را چگونه می‌آموزند؟

با پرسه‌ی مجنون‌وار در میان کتاب‌ها.

 

 

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

11 تیر 1400

11 تیر 1400

5 مرداد 1403

5 مرداد 1403

4 بهمن 1400

4 بهمن 1400

30 آبان 1403

30 آبان 1403

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *