10 واژه که عاشقم
یک دهه پیش فهرستی نوشتم از ۱۰ کلمهی محبوبم (+)، و حالیا فهرست روزآمد: زن نوشتن عشق شعر زندگی داستان زبان پرسش آینده آزادی شما
یک دهه پیش فهرستی نوشتم از ۱۰ کلمهی محبوبم (+)، و حالیا فهرست روزآمد: زن نوشتن عشق شعر زندگی داستان زبان پرسش آینده آزادی شما
احمد ابومحبوب در کتاب «تحلیل کالبد نثر» مینویسد: «هر ساله مقداری واژه و اصطلاح جدید در فارسی پدید میآید که یا نویسندگان و شاعران بزرگ
حیاتواژه چیست؟ حیاتواژه کلمهییست که مفهوم آن در پیوند با بودوباش ماست. حیاتواژه کلمهییست که مهمترین و زیباترین اولویتهای زندگیمان را یادآوری میکند. حیاتواژه بستهی
واژهها همیشه حاضر به یراقند و روزها را میتوان با آنها ساخت، همواره. میروم سراغ متنی خاص، متنی که در آن امیدی به یافتن واژهیی
ولگردی با واژهها اینطوریست که دست یک کلمه را بگیری و بیفتی توی کوچهی کاغذ، ولی تا یک واژهی دیگر به چشمت خورد، این یکی
هر چه نداری کلمهاش را داری. آنچه نداری واژهاش را که داری. چیزهایی هستند که آنها را نداری، اما کلماتشان را داری. خودش را نداری،
چشمم به واژهنامه افتاد. پنداشتم دل کلمات ترکیده لای صفحات. گفتم هر روز دستِ یک واژه را بگیرم و ببرم به جملهیی نادیده، به جملهیی
دوست نیکی در جلسهی امروز دورهی آنلاین نویسندگی خلاق،لب به تحسین شعار مدرسهی نویسندگی (الهامگاه شیفتگان نوشتن) گشود و گفتم «الهامگاه» را از نوشتههای قدیمیِ
وقتی ته میکشید، تنها استعاره میتوانست ذهنش را گرم نوشتن کند و از هراس و آسیمهگیِ کمبود ایده برهاندش. سطری از شعری افتاده بود سر
در یادداشتگاهِ گوشی فهرستی دارم از هزارها واژه که از اینسو و آنسو گرد آوردهام. هر هنگام که بتوانم مینشینم و تنها به این کلمات
از دیدن برخی عادتهای نویسندگان بزرگ به وجد میآیی و شوق بیشتری برای خواندن و نوشتن مییابی. برای مثال، این حرف خورخه لوئیس بورخس شما
حرف دربارهی واژگانیست که بسامد بالایی در گفتهها و نوشتههای ما دارند. همان کلماتی که تکرارشان موجب ملال و دلزدگی از نوشتن است، خاصه اگر
گاه متنی را مینویسد تنها به عشق استفاده از کلمهیی نویافته. بچگی وقتی کفش نو میخرید، دلش میخواست تا صبح با همان کفشها بخوابد. بیدار
دو-سه شب است رفتنی، حین جمع کردن بساطم، کلیپی کوتاهی را میگذارم روی تکرار تا پخش شود و لحظات آماده شدن را خوش بگذرانم. فحشِ
انگار میلی غریزی داری برای شکار روزانه. دلت میخواهد راه بیفتی چیزی شکار کنی. بیاوریش توی اتاقت. بگذاری جلوی چشمت. حظ کنی از انجام مهمترین
کوتاهم. گاه میخواهم کوتاهترینِ جملهها باشم. دو کلمه یا نهایت سه کلمه. حتا گاهی یک کلمه. یک فعل. حتمن یک فعل. کدام فعل؟ (چرا بهجای
سالها پیش با دوستی وسط بلوار کشاورز قدیم میزدیم که بحث کشید به «کلمه» و گفت: «هر کلمه جملهییست فشرده.» جوری به وجد آمدم که